نتایج پست ها برای عبارت :

شایدم فک میکنی حرفام فقط بہونمہ

دانلود آهنگ بهراد شهریاری مخاطب حرفام | کیفیت عالی
هم اکنون با صدای بسیار زیبای و ترانه زیبای مخاطب حرفام بهراد شهریاری از جاز موزیک
Exclusive Song: Behrad Shahriari | Mokhatabe Harfam With Text And Direct Links In jazzMusic.blog.ir
متن آهنگ بهراد شهریاری مخاطب حرفام 
───┤ ♩♬♫♪♭ ├───
دوشیزه محترمه عروس خانمآیا به بنده وکالت میدهید ♬♫شما را با مهریه یک جلد کلام الله ♬♫زندگیم یعنی میشه یه روزی ♬♫واسه همیشه ماله هم بشیمتا ابد دستات ماله خوده خودم بشهیه کار کن ببینمت همیشه
سلام
من چند روزه که گاه و بیگاه پستهای دوستامو درباره سقوط هواپیما میخونم. بعضی از دوستامونم سکوت مطلق کردن. راستش چند روزه دوست دارم باهاتون حرف بزنم در این رابطه. اولش قصد داشتم کامنت بدم. ولی هم کامنتم طولانی میشد و هم با چندین نفر مختلف حرفای یکسان دارم. بخاطر همین تصمیم گرفتم پستش کنم. و امیدوارم حرفام خوب منتقل بشه.
یه کم میترسم جوری حرف بزنم که مراعات مخاطبم نشه. یه مقدار بیشتری نگرانم که حرفام جنبه نصیحت گونه پیدا کنه. و عمده نگرانیم ا
♪♬♬♪همه دنیام تویی دلیله بودنم تویی♪♬♬♪
♪♬♬♪احساسی که به تو دارم اینروزا واسم شده همه دنیا تو باشی پیشه من همه چی خوبه♪♬♬♪
♪♬♬♪تو هستی دلم آرومه آرومه بدونه تو نمیتونه نباشی میشه دیوونه هوامو داشته باش هواتو دارم♪♬♬♪
♪♬♬♪همه دنیام تویی عشقمو رویام تویی دلیله بودنم تویی تو حرفام تویی♪♬♬♪
♪♬♬♪آرزوهام تویی درمونه دردام تویی اون که می مونه منو نمیذاره تنهام تویی♪♬♬♪
♪♬♬♪تنهات نمیذارم من کم نمیارم تا آخرش پاتم هوامو
به گمونم باید یه دفترچه یادداشت برای خودم تهیه کنم تا همیشه همراهم باشه و چیزی که در لحظه تجربه‌اش می‌کنم یا به ذهنم میرسه رو به صورت کلیدواژه ثبت کنم. اصلا نمی‌دونم اون انرژی اولیه رو از کجا آوردم که اینقدر مفصل شروع کردم. شاید به خاطر این بود که قبلش هیچی نگفته بودم و یه سری حرف‌ها تلمبار شده بود. شايدم چون این روزها اتفاق معمولی خاصی برام نمی‌افته تا یادم بمونه که بخوام ثبتش کنم، در صورتی که مطمئنم می‌افته و اون لحظه برام حس خاصی داره. ش
بینیمو جراحی کردم یه هفته شد با امروز
اگه این سوالو ازم بپرسید که اگه برگردی به قبل، بازم عمل ميکني یا نه؟
جوابم
صد در صد بله هست.
بله راضی‌ام.
البته یه دلیلش خوب شدن بینیمه
وگرنه اگه راضیه راضی نبودم شاید پنحاه پنجاه میگفتم عمل میکردم.
سخت بود تو این یه هفته. درگیر ذهنی داشتم. اینکه این همه بینیا داغون، چرا من باید عمل میکردم. من که داشتم زندگیمو میکردم.
ولی الحمدلله جوری شد که از تمام حرفام تو این یه هفته پشیمون شدم.
اینقده از پستای اخیرم زدم که نمیدونم ایا میشه جبرانشون کرد یا نه از قرارام و حرفام با ا.م و اتفاقایی که افتاده و بیدار شدن از خواب غفلت،از ف.ح خیلی دلخورم خیلی خیلی خیلی،وقتی به کاراش فکر کردم غمم گرفت دلم شکست،من اشتباه های زیادی توی انتخاب دوست کردم.یه چندتا کتاب خریدم بعدا براتون میگم.
نمیخوام بگم چیشده و چرا دارم این حرفارو میزنم،دیدین امسال هم نتونستم برم نمایشگاه کتاب تهران؟،دنبال کارم،نمیخوام بشینم تو خونه و الکی الکی وقتم تلف شه،ف
خوبه که حداقل بادمجون واکس نمیزنم و حرفام رو میبینی
راستش خیلی دلم برات تنگ شده.
962 روز هست که ندیدمت.
24*962=23088 ساعت هست که ندیدمت
60*24*962=1385280 دقیقه هست که ندیدمت
60*60*24*962=83116800 ثانیه هست که ندیدمت
هشتادو سه میلیون و صدو شانزده هزارو و هشتصد ثانبه.چقدر نزدیک جمعیت ایرانه.اگه هر ایرانی رو یک ثانیه میدیدم، حتما تو رو هم یک ثانیه میدیدم.
ممنون که نگاه ميکني اینجا رو.
ای کاش میشد باهات حرف میزدم.
شک ندارم ی روز پشیمو
کم کم دارم عادت میکنم به لیلا ،به دغدغه هاش، حساسیتاش، احساستش 
تنها چیزی که الان یکم فقط یه قدم میتونه عقبم نگه داره اینکه
آیا اونم همینقدر حوصله خرج میکنه پایه حرفام؟
نمیدونم ، این یه نکته رو میزارم تو یه گوشه ذهنم و بقول خودم منتظر نتیجه میمونم
میتونه تبدیل به یه دوست خوب بشه خوبه خوب
دوستام و بقیه میگن تو خیلی لی لی به لالای بقیه میذاری و خیلی صبوری ميکني
و خیلی تحمل ميکني
و خیلی زیاد سعی ميکني درک کنی بقیه رو با اینکه گاهی ابدا درک هم نميکني.
در جواب باید بگم که (به خودشون هیچوقت نمیگم ولی اینجا مینویسم که خالی شم)
من توی زندگیم حتی یه کار هم نکردم که بعدها از انجامش پشیمون بشم
یا یه بارم به خودم نگفتم کاش این رو میگفتم در گذشته
یا کاش این محبت رو میکردم 
یا کاش به فلانی میگفتم دوسش دارم.
 
به نظر من
اشک های تموم نشدنی که ما ر
 
دیشب، نیمه شب به خاطر درد زیاد رفتیم اتفاقات بیمارستان. باید میموندم دلی با رضایت شخصی و کلی بد بختی ساعت 10 اومدم بیرون.
 
واقعا چرا درد ها و حال های بد تموم نمیشن؟ حداقل موقتی! 
 
+ الان یکی از اون وقتاییه که به خاطر رضایت شخصی به گه خوردن افتادم و جرات هم نمیکنم که به بقیه بگم. دو تا فحش هم اونا میزارن تنگش . :| و من خیلی له تر از این حرفام که ظرفیتشو داشته باشم.
 
اجازه بدین از غصه بترکم
از بعضی حرفام قلبم سنگین میشه 
ی فریادی عمق دلم هست میخوام ینی دوس دارم خالیش کنم:(((
میدونی چرا ؟ چون خیلی دارم دست کم گرفته میشم:( 
و خیلیم حس تنهایی میکنم :(
این کنکور اخرش منو دق میده هنوزم اسمش کابوسه برام
خدایا کمکم کن اخرشو جوری بسازم همه انگشت ب دهن بمونن
اکنون میدانم
که با تمام عزیزانم
باید خوب خداحافظی کنم
زیرا هیچ یک از ما نمی دانیم
کدامین قرار
اخرین قرار خواهد بود
 
اتااُل بهرام اوغلو
میترسم دیر بشه .میترسم مثل همیشه حرفام جا بمونه. باید تا وقت هست بگم تمام دلتنگی های نگفته را باید. 
 
 
یکیش سیاهه یکیش سفید
تو یکیش انگار یکی زل زده بهمون و تو یکیش انگار ما داریم به یه جهان روشن نگاه ميکنيم
کدومش!؟
چه غیر منتظره عوض میشه حال ما تو این دنیاهای موازی
حرفام تشبیه نیست دارم با چشمام میبینم هم اون شنل پوشی که زل زده بهم هم بهشتی که توشم و دل خوشه
واقعیه. فقط نمیتونم سقوط بین اینا رو کنترل کنم
میدونم تو هم همین طوری هستی
من دارم نگات میکنم
به سر حد مرگ دلم میخواد بنویسم و تک تک حرفام بگم.
یک چیزایی که. نمیتونم با افکار مزخرفم بجنگم نمیتونم و هربار فقط گریه به چشمم میارن. عقلم حرف درست میزنه و فکر درست میکنه ولیردلم باعث میشه کاریو بکنم که نمیخوام این تضاد وحشتناک داره دیوونم میکنه
از این همه بیکاری و الاف بودنم نفرت دارم
از اینکه وقتم پوچ بنظر میاد حالم بهم میخوره از انلاین بودنای همیشگیم به کیایی که اینقدر سرشون شلوغه ک نمیرسن گوشیشون چک کنن حسودیم میشه
اینکه بنطر ادم بیکاری
دانلود آهنگ جدید ای وای ای وای با این که میدونم نمیاری نه رو حرفام از بابک مافی
دانلود آهنگ جدید بابک مافی بنام ای وای از ترنج موزیک
Download Music Babak Mafi – Ey Vay
برای دانلود آهنگ ای وای ای وای با اینکه میدونم نمیاری نه رو حرفام به ادامه مطلب بروید …
متن آهنگ جدید بابک مافی بنام ای وای
از دست نمیدم
تورو که باز بخوام بیام یه روز ، پس بگیرم
از قصد نمیگم
دیگه از عشق بینمون به هیچ کس نمیگم ، نمیگم نمیگم نمیگم
♫♫♫♫♫

دانلود آهنگ یه دل نه صد دل شدم من علاقمن
زندگی ثابت کرد که همیشه نمی‌تونی رو بقیه حساب کنی و یه وقتایی هست که فقط خودتی و خودت، تنها و بی‌یاور.
یه رفیق می‌خواستم همیشه گوش باشه و حرفام پیشش مثل یه راز بمونه. درددل کنم و سبک بشم و حالم خوب شه.
یه دوست نادیده‌ای تو توییتر گفت اونروز که بازگشت به خونه می‌تونه حس خوبی داشته باشه بعد این‌ همه سال. خونه نیست اما جایی شبیه به‌ش می‌تونه باشه.
#خونه
 سلام.
خب من اینجام به چند دلیل. یک اینکه خیلی از اطرافیانم وبلاگ دارند و می‌نویسند. ولی من ترجیح دادم که ناشناس بمونم بخاطر مسائل شخصی(خجل بودن). توی دهه دوم زندگی‌ام و امسال هم میتونه سال مهم و تاثیرگذاری‌ باشه واسم. میخوام حرفام و احساساتم یک جایی جمع باشه. به گمانم خوندنشون بعد از چند سال خیلی کیف میده. به علت فشار هایی که امسال قراره متحمل بشم خیلی وضعیت روحی باثباتی نخواهم داشت. که خب بگذرید ازشون و فک کنید در واقعیت آدم باکیفیت‌تری ام.
 
عذرخواهی نکنید تشکر کنید.
 
نگید ببخشید دیر کردم.بگید ممنونم منتظر موندی.
 
نگید ببخشید که انقدر صحبت میکنم.بگید ممنونم که به حرفام گوش میدی.
 
نگید ببخشید اذیتت کردم.بگید ممنونم که بهم لطف ميکني.
 
نگید ببخشید گند زدم.بگید ممنونم تو اشباهاتم صبوری ميکني.
 
یادتون نره همیشه مثبت باشید
البته عذر خواهی کردن کار پسندیده ای است ولی نه روزی صد بار.
 
 
 
 
 
✅ گاهی از خود بپرسید که اگر خود را ملاقات می‌کردید، آیا از خودتان خوش‌تان می‌آمد؟!
گوشیمو خاموش کردم با اینکه میدونم بهم زنگ نمیزنه اما یه احساس امنیت میکنم
حسم درست بود امروز نیومد خونه من بهش زنگ زدم جوابمو نداد تا الانم باهام تماس نگرفته 
منم نمیدونم کی میبینمش
حرفام آماده است.
اینهمه شکست تو زندگیم برای چیه
میدونم تصمیم گرفته شده و داریم به سمتش میریم اما واقعا؟
این تنها چیزی بود که من خودم از ته دل خواستم 
من فکر نمیکردم ازدواج با ب اشتباه باشه 
من نمیتونم باور کنم 
همین چند دقیقه پیش با فکر کردن به این موضوع که من وقتی ۱۵/۱۶ و ۱۷/۱۸ ساله بودم با این جملات از اطرافیان مجازی(خب؛ افتخار نمیکنم بهش ولی در واقعیت اصولا کسی منو نمیشناسهیعنی سعی نکردم) روبرو میشدم که میگفتن از سنم جلوترمطرز فکرم تحلیلمحرفامولی الانخودم با علم حضوری حس میکنم فیکس شدم رو همین سنی که هستمباعث شد احساس پسرفت داشته باشمو بعد الان وقتی که جمله بالا رو خوندم بازم از اینکه جمله بندیم چقدر طولانی بیقواره و داغونه؛دوباره ناامی
 
سلام سلام شهید نوری 
برادری ميکني در حقم
چند دقیقه ای ب حرفام گوش بده
 
یه جوری یه جوری دلم از این دنیا گرفته که.
باور کن اینقدر بد دیدیم از دنیا که.
برادری کن در حق منه عاشق 
و این روزا خیلی با ما باش
خیلی
تا این سختی بگذره.
 
خود را به خدا بسپار،وقتی که دلت تنگ است؛وقتی که صداقتها آلوده به صد رنگ است
خود را به خدا بسپار،چون اوست که بی رنگ است؛چون وادی عشق است او،چون دور زنیرنگ است
خود دا به خدا بسپار،آن لحظه که تنهایی؛آن لحظه که دل دارد از تو طلب یاری
خود را به خدا بسپار،همراه سراسر اوست؛دیگر تو چه میخواهی ؟!بهر طلبت از دوست
خود را به خدا بسپار آن لحظه که گریانی؛ آن لحظه که از غمها بی تابی و حیرانی
خود را به خدا بسپار،چون اوست نوازشگر؛چون ناز تو می خواهد او را ز درو
گرفته شده از باشگاه پلاک سه
پسر بختیاری از ایذه :نه من نمیگم خودت زنگ بزن یک هم پیاز داغش رو زیاد کن خودت بهش بگو اینجوری بهتره!!(داره به نامزدش ماه بانو میگه)پیاز داغ یادت نره ،ببینم چیکار ميکني خدارو شکر ماه بانو مثل دلسا نیست که رفت حاجی حاجی مکه!!والاااا من نمیدونم چرا هر کسی تو باشگاه ازدواج میکنه کلا باشگاه رو فراموش میکنه فکر کنم از اثرات ازدواجه!! عاقا ازدواج نکنید پس!!
.
.
.
.
.
.
.
.
دوستان این پیامی هست که به باشگاه پلاک سه ارسال شده 
.
.
.
.
ازم خواست فشار خونشو اندازه بگیرم.پد رو بستم دور بازوش و گوشی رو گذاشتم زیرش و چند بار لاستیکشو تو دستم چلوندم و چشم دوختم به عقربه ها و آگاه از اینکه ممکنه حرفام رو نتیجه تاثیر بذاره گفتم: من نوه تم. زشته اینو بهت بگم! ولی مجبورم ميکنين.
یه نگاه سریع بهش کردم که ببینم حواسش هست؟!. چشماش هوشیار شد و زل زد بهم.
ازش پرسیدم که: دوست داشتی جای فلانی باشی؟!- فلانی ای که تازه چهلم پسرش بود-یا مثه دخترخاله که رفت سر خاک بچه ش؟!یا مثل خاله که رفت سر رفت
سلام هادیم نمیدونم میخونی یانه یا اصلا اینجارو یادتهامابدون بابغض مینویسم براخودم وبراتوعه بی معرفت
باورم نمیشه تواین وضعیتم اینکه رفتی اینکه بدون منی،خیلی راحت کناراومدی ومهم نبودم
فقط ازت ممنونم بهم حسیودادی که حاضرم برا تکراردوبارش باجونم ریسکش کنم ودوباره تکراربشه،یادته میگفتم دوستت دارم میگفتی من بیشترهادی اون بیشتر یعنی چی؟؟برام سواله؟؟اینکه بزاری بری فکر کردی اینجوری درست میشه به خیال خودت الان همه چی درسته؟؟؟؟؟
منوبا ک
 
آخرین پست وبلاگ برای ۱۳ دی ۹۷ه. یعنی حدود ۶ ماه پیش.
همیشه همینه!
یه تصمیمی رو خیلی باانگیزه میگیری و شروع ميکني اما ادامه نمیدی!
واقعیت اینه که شروع رو همه بلدن ولی این ادامه دادن‌ه که مهم‌ه و همیشه ازش غافل میشیم.
درخت می‌کاریم، وبلاگ می‌سازیم، جلسه‌ی اول باشگاه رو میریم، دفترچه برای نوشتن سفرنامه می‌خریم، یک رابطه رو شروع ميکنيم و .
ادامه نمیدی ولی گوشه‌ی ذهنت یه کوله‌بار درست ميکني از این شروع‌های بی‌ادامه که هرازچندگاهی سنگینی
ذهنت که آزاد باشه زندگیتم خیلی بهتر جریان داره
ولی وقتی آزاد نیست 
نیست دیگه.
کاریشم نمیشه کرد.
حتی از یه کار خیلی ساده هم نمیتونی بربیای
حالا تو به من میگی حالتو با یه ریتم زدن به من بفهمون!
وقتی درگیره از هرجایی میگی
 به هرچیزی فکر ميکني 
اصلا انگار دیوانه ای که داره یک اتوموبیل هدایت میکنه هرلحظه امکان داره چندنفرو زیر بگیره و اخرسرهم بره تو دیواریک مغازه چند نفر همرا با خودش و اون ماشینشو نابود کنه.
اصلا نمیفهمی چه موقع شب شد چه موقع ب
سر کلاس سر اینکه خراب کرده بود کل فابریانو رو و مجبور بود دوباره هزینه کنه و خب قیمتشم تقریبا بالاست تو این وضع اقتصادی براشون،عصبی شدم.نگاش کردمو گفتم  چیکار کردی!گفت ببخشید اشتباه کردم. منم که به خاطر خودش ناراحت بودم گفتم،اشتباه کردی اشکالی نداره ولی اینکه اشتباهتو ادامه دادی اشکال داره. الان پیام داده حرف خودمو تکرار کرده ،یه لحظه حس کردم چقدر خوبه که حرفام ملکه ذهنشون میشه
تو این چندوقته،هرکیو دیدم که حالش خوب نیست،همش بهش امید دادمامید روزهای دوستداشتنی اینده
یاداوری قوی بودنشون،قوی بودنمون.و خواستم که قوی بمونیم
حرف از تجربه زدم
حرف از اینکه منم درکشون میکنم.
یکی تشکر کرد
یکی بیشتر گریه کرد
یکی فقط گوش کرد
میدونم که تاثیر داره چون بعدا همشون تشکر کردن
ولی حالا خودم میتونم بگم امیدم به تهش رسیدهنمیخوام از هیچی حرف بزنم فقط میخوام بگم منی که اینقدر روضه خوندم برای ریگراننوبت به خو
چند عکس عاشقانه میبینی
یهو یاد بوی عطرش میوفتی به طوریکه انگار کنارت نشسته
دستاشو تصور ميکني
صداشو
و بوم! تو وارد وادی نابودی شدی
بهش زنگ میزنی صدای بعد از خوابش رو که خیلی دوست داری میشنوی یه مکالمه معمولی رو پیش میبری
و خداحافظی ميکني
و گریه ميکني به اندازه یک ربع یا بیشتر بعد اشکتو پاک ميکني با سردرد مبارزه ميکني میشینی پشت میز کتابخونه و  درس میخونی و حواستو جمع ميکني که حواست جمع باشه :) 
بله تموم شدن در ثانیه نیست 
بله من اینو میدونستم 
و بلاخره روزای پایانیه بعثته!بچه های بعد از ما متاسفانه میرن فرهیختگان و سعادت تجربه اینجا رو ندارن!من در هفته ی گذشته از شنبه اش شروع کنم خیلییی اتفاقات متفاوت و متضادی برام افتاد!جالبه حال توضیحشون میست در حد سرفصل برای وقتی ک دلم تنگید برای گذشته های روزمره خودم:با بچه ها دعوای حسابی کردم خودم و اونا ناراحت شدندتقصیر همه مون بود!اربعین رفتم و تجربه نابی بود!وقتی برگشتم دقیقا یه گناه تکراری رو انجام داد که در طول اربعین از خودم توقع داشتم
شده تا حالا بخواید دعا کنید بعد بفهمید چیزی که از خدا میخواید لقمه گُنده تر از دهنتونه و پشیمون بشید؟ولی من پرروتر از این حرفام،دیروز عاجزانه یه چیزی رو از خدا خواستم بعد به ذهنم خطور کرد،چه غلطاچه لقمه گُنده تر از دهنشم میخواد،دلم شکست ولی باز ادامه دادم.میدونم با دعای گربه سیاه بارون نمیاد،میدونم بنده ی ایده آلی واسش نیستم،اصن کلا ایده آل نیستم واسه هیچکس،میدونم یه روز به خودم گفتم غلط ميکني اگه از این به بعد آرزویی کنی و آرزویی داشته
چرا من هر کاررریییی میکنم عوض میشهههه دلم میخواد همینجور بمونه ینی اگه عوضش کنم مامانم میگه ددختره خلللل شده و هر ثانیه یه جور رفتار میکنه :/// الن حس میکنم با کاپیوتر راحت ترم و دستم برای تایپ تندتر میکنه ولیییی اصن قول نمیدم مامانم بزاره اینجا بمونه. چون برداشتم از روی میز خوشگلش گذاشتمش روی زمین و چیلیک چیلک دارم تایپ میکنم باش ://
برای تمرین حسابدار ی هم خیلی راحت ترم
چررررا وقتی زنگ میزنه و صداش میشونوم همه چییییییییییییییییییییییی یا
سر به بالینت گذارم، شکو ه را سر می کنی،
می پذیرم شکوه هایت، شکوه از سر می کنی.
گر امیدم ناامید از راه باور می رود،
می کنم باور، مرا یک روز باور ميکني.
دیگران در فکر جا و ما و تو در فکر جان،
چارة دیگر نداری، کار دیگر ميکني.
از الم قلبم قلم کردی، کرم کردی ولی
 از الم نیش قلم در خون من تر ميکني.
شور این شرمندگی نزد بشر افتاده است،
هر زمان از شور دل سودای م ميکني،
صد بلا و صد جفا را دیده از جور فلک،
من چه سازم، از فلک هم جور بدتر ميکني
متن آهنگ بارون از ماهان بهرام خان و شهرام شکوهیمنو بارون، امشب توو خیابون، تعریفی نداره، حال و روز دوتامونمی دونم اینجایی دوباره، بارون که میباره یاد من میاریدوباره عطر دستاتو داره دستم، من سر کل حرفام بودم و هستم، بودم و هستممی دونی دلتنگم چه بگم چه نگم، پس بیا بمون باز کنارمحالا که دل دادی پس نکن تو دل ازم، رو کدوم شونه باید سر بزارم

ادامه مطلب
حواسم باشه به آدمای اطرافم زیاد دل نبندم.آدم ها همیشه فقط اولش خوبن.حواسم باشه معمولا آدم هایی که اولویتشون تو زندگی "خودشون" هستن و حرف کسی براشون اهمیت نداره موفق ترن.حواسم باشه همه برنامه هام و حرفام رو به هر کسی نگم.حواسم باشه به ظاهر کسی اعتماد نکنم،حواسم باشه اون چیزی که آدما جلوم نشون میدن با اون چیزی که پشت سرم هستن خیلی فرق میکنه.حواسم باشه حرف ها و اخلاق های گند یه عده روم هیچ تاثیری نذاره و راه خودم رو برم.حواسم باشه از یه ج
حواسم باشه به آدمای اطرافم زیاد دل نبندم.آدم ها همیشه فقط اولش خوبن.حواسم باشه معمولا آدم هایی که اولویتشون تو زندگی "خودشون" هستن و حرف کسی براشون اهمیت نداره موفق ترن.حواسم باشه همه برنامه هام و حرفام رو به هر کسی نگم.حواسم باشه به ظاهر کسی اعتماد نکنم،حواسم باشه اون چیزی که آدما جلوم نشون میدن با اون چیزی که پشت سرم هستن خیلی فرق میکنه.حواسم باشه حرف ها و اخلاق های گند یه عده روم هیچ تاثیری نذاره و راه خودم رو برم.حواسم باشه از یه ج
کلی نوشتم همش پرید. مثلا یه بار اومدم بعد از مدتها در مورد یه کتاب حرف زدم. دیگه حوصله ندارم دوباره بنویسم راستش :((( کتاب خوبی بود هرچند با یسری حرفاش موافق نبودم انگار حال همه رو هم ژید درک نمیکنه خب طبیعی فقط خودشه و خودش. یه جاهایی شبیه وصیت نامه بود. اما داستانی نبود. یه مخاطب داره به خصوص تو مائده های زمینی انگار داره از تجربیات خودش میگه. توی مائده های تازه بیشتر با خودشه. نمیدونم شاید چرا میگم. مائده های زمینی شاعرانه ترم هست در مقایسه با
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!
شايدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک می
دلم واسه سالهایی که میگفتم اره، این کار رو میکنم و بعد میرفتم میکردم، تنگ شده. نه به کسی میگفتم نه استرسی داشتم و نه چیزی، چون میدونستم که اره میرم انجامش میدم
الان چی؟ به عالم و ادم خبر میدم اره تو فکر فلان و فلان و فلان کارم. انجامش میدم؟ نه. به این فکر میکنم که به کلی ادم گفتم و هی داره جلوشون بد میشه. نه اینکه برام مهم باشه اونا الان چه فکری میکنن. بلکه واسه خودم ثابت میشه چقدر حرفام بی اعتبار شدن.
حالا اولین بخش برنامه، اواز خوندنه.
من صدای خ
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!
شايدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک میخوام
خب وسط حساسیت و عزاداری ها، من کماکان جنس دوم میخونم و خوبه. بعد باید برم خونه و. باید امتحان توشهری بدم. باید چمدوت ببندم. و باید برم دانشگاه؛ یک سال تحصیلی جدید رو شروع کنم. بازم احساس غریبیه :)
 
چند روز پیش مسئله ای پیش اومده بود و‌ من با حالت عصبی ای گریه میکردم. قطعا اینکه همون موقع شده بودم بی تاثیر نبود. یکم بعدش واقعا درک‌ نمیکردم چرا اونقد عصبی؟ ولی خب قبول کرد گفت باشه فقط گریه نکن :( من دوست ندارم گریه م وسیله باشه. البته گریه و
این بار مستقیما ب خودم گفت:/
گفت وقتی درباره مهدی حرف زدی حس کردم برات با بقیه فرق داره
حس کردم خیلی خوشت اومده
پس چرا من خودم این حسو ب این شکل ندارم؟
اون چطور بعد اولین حرفامون اینو برداشت کرده؟
الان ک اینجور شده دگ نمیخوام خیلی با کسی حرف بزنم بجز یکی دو نفر ک برای م بهشون نیاز دارم.
چرا فکر میکنن من احساسم ب این زودی درگیر شده؟
من کاملا دارم با منطق تصمیم میگیرم و روی این موضوع مطمئنم
چون من تمام اون حالات عاطفی مسخره رو ی بار درک کردم.
خدا بسه دیگه، بابا بسه دیگه، چقدر نوکر این دلم باشم، چقدر هی باید به این و‌اون خودمو ثابت کنم، چقدر مگه من طاقت دارم، بابا منیه ادم شکستم، اصلا بچم و کم طاغت، بابا من اون زخمی رو‌خوزذم که تو از حس کردنش مردی، بایا دیگه خفه شدم دوماهه حرف نزدم،لعنتی بهت گفتن حرف زثنزذن ما رو از هم میگیره، گوش نکردی، نخواستم حالتو بد کنم، خواستم باهمه وجودم برا تو باشم، دارم له میشم،دارم میمیرم از بغض، دارم از غمای
همشهری عزیز
وجوج داستان نویس
این بار پستش کردم و کامنت برات نذاشتم
چون دلم به درد اومد و باید سبک‌ میشد
اگه منم دوسال از نوشتن اخرین داستانم میگذشت
و سوژه نداشتم، از خودم ناامید میشدم و قلبم فشرده میشد؟!
من
دوساله که داستان زندگیمو از دست دادم
من آرزوهامو باختم و خاک کردم
قلبم فشرده نه، مچاله شد روزیکه همه احساسم جلو چشمم لگدمال شد
از خودت ناامید شدی واسه اینکه سوژه نداری؟!
چطور میتونی احساس ناامیدی کنی؟ خجالت بکش
چندتا داستان و شخصیت و سو
مدت هاست که وقت نکردم بیام اینجا.توی این دو سه ماهه اخیر مشکلات زندگیم زیاد شدن که دیگه حتی نمیتونم به یه آینده روشن فکر کنم.صبح تا شب گرفتارم و هر وقت هم بیکارم هزار تا فکر و خیال میکنم.
وضعیت مالیم ، وضعیت خانوادگیم ، وضعیت درآمدم ، وضعیت روابطم و . خیلی وخیم شده و راستش دیگه نمیکشم.میخوام از خیلی هاشون فرار کنم و دوباره برگردم عسلویه و به یه کاری شبیه به کار قبلیم ادامه بدم.قرار نیست من همه مشکلات رو حل کنم و خیلی هاش از عهده من هم بر نمیاد.ح
-پرخاشگر شده. بعضی وقتا میره توی لاک خودش، نه حرف میزنه نه تلوزیون می بینه نه بازی می کنه.
+ببین! وضع جامعه رو من می دونم، تو هم می دونی. قُر قُر کردن فقط سنباده کشیدن روی اعصابمونه. ما بزرگیم. خودمون رو جمع و جور می کنیم، اما پسرت فقط 13 سالشه. اول نوجوونی باید خیال پردازی کنه. باید بتونه آیندش رو تجسم کنه و فکرای بزرگ کنه. وقتی توی خونه حرص می خوری و از امنیت نداشته اقتصادی می نالی، از فساد می گی، عملن داری روان بچت رو نابود می کنی.
-خودم هم به این ن
اصل قضیه اینه که اگه نتونم برای امتحان ماه اینده م حداقل نمره رو بگیرم، تمام تلاش های این مدتم پوچ میشه.
خستگی چند ماه گذشته + نگرفتن اون نمره ی رویایی توی تافل که براش زحمت کشیده بودم + اعصاب خوردی های این چند روز گذشته؛ باعث شده بیش از پیش سست و کرخت بشم.
در نتیجه اینکه تا لنگ ظهر میخوابم و موقع درس خوندن هم حواسم پرته.
خواهرم امشب بهم گفت همیشه فرق و تو و بقیه آدما در این بوده که دیرتر خسته میشی؛ اینو یادت نره.
فکر کردن به این جمله شاید باعث بش
سلام
امروز سردردم بهتر شده
چند ساعتی با دوستم بیرون بودم
راستشو بخواید لذتی نمی برم منتهی چون حواسم رو پرت میکنه دوس دارم
نمیدونم شايدم اشتباهه
در درون و تفکر خودم دارم تغییرات و تفکراتی حس میکنم 
چیزهایی که باعث پیشرفتم میشه
به دعای تک تک شماهایی که شابد این مطالبم رو میخونی نیاز دارم
زندگیم عجیب به یک اتفاق خوب نیاز دارد
کاش میشد برم مشهد
بیخیال
میخوابم
خدا نگاهم ميکني؟؟
شب بخیر
م رفتم خریدکارتمو جا گذاشته بودم خونهمن هر چی میخواستم برمیداشتم و خواهرم کارت می کشید :-) چنان لذتی داشت که نگووووو!میخندیدم ،خواهرم پرسید ها!؟گفتم خیلی میچسبه کارت میکشی،من هنوز خریدام تموم نشده ها موجودی داری دیگه؟انصافا ازدواج اینش قشنگه،خوشم اومد،تاحالا همش خودم کارت کشیدم اسمس بانکا لذت خریدو می گرفت ازم،اونم میخندید به حرفام
پ.ن:البته من شب ریختم به حسابش، تازه فهمیدم چه کردم با خودم!داغ بودم اون لحظه چون حساب از دستم خارج
از امروز میخوام تمام تلاشمو بکنم که کمتر تو حرفام فحش به کار ببرم و مثه یه ادم با شخصیت صحبت کنم.من خدای عصبی شدنم و در کسری از ثانیه چنان جوش میارم که فقط فحش دادن و له کردن طرف ارومم میکنه ولی خب خیلی زودم اروم میشم و همه چی یادم میره ولی خب بقیه که یادشون نمیره.
همیشه میخواستم بعد تموم شدن درسم این تغییر رفتارارو شروع کنم، ولی الان میبینم قرار نیس تموم شه و من همینجوری بیشوعور موندم.حالا چی شد که تصمیم گرفتم از همین الان شروع کنم؟ چون دیدم د
بعضی چیزها هیچوقت از دل آدمی در نمیرود
هیچ وقت.
روزها که بگذرد،هفته ها،ماه ها،و شايدم سالیان سال هم بگذرد
بازم یادت نمیرود حرف ها و کارهایی که باعث شد همیشه بهش فکرکنی
حالا چه خوب و یا چه بد.
شاید کوچک باشد،شايدم بزرگ،شاید حرف خوب و شايدم حرف بد
توهین،تهمت،یا خوبی و یا نیکی و یا بزرگی
بعضی چیزها واقعا از دل من در نمیرود
موقع خواب به یادشم،موقع غذا به یادش،موقع استراحت،موقع کار،
موقعی ای که تو چهره همون افرادی که این حرف را به من زدند یادش م
چند وقتی میشه که میخوام بنویسم اما انگار نمیشه،یا تامیخوام بنویسمحسش میره،،یه شب هم بیخوابی به سرم زده بود سه بار باگوشی نوشتم
و درآخر نمیدونم چه مرگش میشد دستم میخورد و میرفت برای خودش و کلا بیخیال شده بودم
اینروزها سریال see رو میبینم البته یک قسمت بیشتر ندیدم چون خیلی هیجانیه:))
بعد کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد رو میخوندم اما دیدم رمانه،خوشم نیومد و کنار گذاشتم
و کتاب شازده کوچولو رو شروع به خوندن کردم و خیلی لذت میبرم و کاملا درکش میکن
*اگه أین آهنگ رو خطاب به خدا در نظر بگیریم حرف دل این روزای منه ، تارک الصلاه شدنم داره زجرکشم میکنه.*تا حد ممکن سعی میکنم که سخنرانی گوش نکنم که واویلتا، خود سخنرانی دو دقیقه است اما نتیجه گیری و تحلیل های من از همون فایل دودقیقه ای شاید حتی بیشتر از یک روز طول بکشه و بعد تازه  دل آشوب میشم و بی قرار* نه خودم و نه روحم آروم نمی گیرم* از بزرگی حرفی که استاد و خانم الف و بقیه در مورد من گفتن وحشت دارم ، من آدم چنین مسئولیتی نیستم* بهتر از هر
 
هو الحی
.
#قسمت_شانزدهم
.
- من ازت خوشم میاد 
ازت با این که کامل نمی شناسمت خواستگاری کردم
ازت خواستم اجازه بدی اشنا بشیم اما تو .
- من چی؟
- تو حتی به خودت زحمت نمی دی در مورد من فکر کنی
- گمون می کنم حرفام رو قبلا زده باشم
- تو با من مشکلی داری؟ از من بدت میاد؟
- من نه با تو مشکلی دارم نه از تو بدم میاد ولی جزو آدم های معمولی زندگیم هستی
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
 
دیروز که اون پستو گذاشتم داغ بودم نمیفهمیدم وخامت حالمو
اما الان میبینم خیلی اوضاع خرابه خیییییلی.
پتانسیل اینو دارم یه دریا اشک بریزم
قشنگ احساس میکنم قلبم مچاله شده 
الان فقط یه نفرو میخوام که باهش حرف بزنم .یه شونه میخوام برای باریدن به مدت چند ساعت .یه دست میخوام برای روی سرم
اما منکه کسیو ندارم!کسی که بشه بهش حرف های دلی گفت:(
اووم چرا دارم بهتر از رفیق کسی نیست که هم به حرفام گوش کنه هم موقع گریه اشکامو پاک کن
مکالمه‌ها ربطی به هم ندارند اما چون دربارۀ انسان هستند، از مربوط هم مربوط‌ترند.
-من بیست سال سابقۀ وبلاگ نویسی دارم.
+چه گلی با یک سالش به سرِ ما زدی که با 20 سالش قراره بزنی؟
-داداشمون مسلط به زبان فرانسه هستند.
- با زبان فارسی چه کار خاصی کرده که حالا تصمیم گرفته با زبان فرانسه بکنه؟
- دفاعیه رو که انجام بدم، مدرک دکترام رو قاب کردم گذاشتم رو دیوار کفِ همه بِبُره. بعدشم به پشتوانۀ همین مدرکه که حرفام رو میزنم.
+ وقتی دیپلم گرفتی چه تغییری تو دنی
در همین زمان که چند سال پیش جنگ شروع شد،
جنگ ایران و عراق،
جنگ ایران با یه کشور عربی،
یا شايدم جنگ ایران با کل دنیا،
دوباره،
شاید،
فقط شاید، قراره که جنگ بشه،
با یه کشور عربی دیگه،
و با کل دنیا .
اگر جنگ بشه، 
مثل همون بار قبل،
میلیون ها آرزو پرپر میشه،
میلیون ها تن قربانی میشه .
البته این دفعه شاید فرق داشته باشه،
شاید اینبار،
 برعکس دفعه قبل،
شناسنامه هارو طوری دستکاری کنن که نشون بده زیر سن قانون اند تا به جبهه فرستاده نشن،
اینبار هیچ کس خ
متن آهنگ یه چیزی بگم از امیرعلیبزار از حرفات یچیزی بگم فردا نگی نگفتی چرااخه واسه گفتن اینا دل تو دلم نیستبزار از دردام بگم چقدر تنهامنرنجی از حرفام ولی بد تا کردی باهامدرد نبودن تو کم نیستبازم بیا دوباره حس مشترک با همبسازیم امشبو خدا هم افتاده نگاهش توی نگاهمسرده هوا چقدر سرده حواس تو کجا پرتهدل من از این فاصله ها پر از دردهاون که رفته کاشکی برگردهبازم بیا دوباره حس مشترک با همبسازیم امشبو خدا هم افتاده نگاهش توی نگاهمسرده هوا چقدر سرده
با تمام اینها من درک نمیشم! این نه به خاطر خاص بودم که به خاطر بیش از حد معمولی بودنم هست. این بقیه اند که خاص هستن. هیچوقت نتونستم انتظارات دیگران رو که ازم داشتن برآورده کنم. همیشه یه جایی به بنبست رسیدم. همیشه یه جایی عقب گرد کردم. حرفام معمولا درک نمیشه. یه جایی همیشه فاصله میفته بین من و دیگران هربار خواستم این فاصله برداشته بشه بدتر شد. ما معمولا انتظار داریم دیگران مثل ما رفتار کنن. مثل ما فکر کنن. مثل ما حرف بزنن. اما این واقعا احمقانه اس
میدونی فهمیدم که هیچ آدمی کامل نیست اونجوری که ما دلمون میخواد. پس برای این که دوسشون داشته باشیم باید همونجوری که هستن بپذیریمشون. این که تو ادمارو همونجوری که هستن دوست داشته باشی خیلی بزرگی میخواد. چون کار سختی. خیلی سخت. چون تو باید سعی کنی یه چیزایی رو یا نادیده بگیری یا سعی کنی نکات مثبت اون آدمو بیشتر ببینی تا نکات منفیشو. شايدم اینا همش چرت باشه. احتمالاهکه چی به دوست داشتن برگرده این که اگه آدمیو واقعا دوست داشته باشی کمتر به خاطر مع
گاه دنیا به طرز غریب و فزاینده ای تنگه
مرددی بین خودت بودن یا دیگرانو کنارت داشتن،
از دست میری
از دست میری و فرصتی برای سوگواری انچه از دست دادی نیست
اون چیزی ک خودت بودی.
و شکستنت اونقدر اشکار و روشنه
ک به سادگی فروریختنت رو حس ميکني
و همچنان باید ادامه بدی:)
اینجاس ک اروم
خرده های خودتو پشت گلدونای اتاق مخفی ميکني
و عبور ميکني
بی سوگواری
بی تعلل.
99پست، 99 شرایط متفاوت، 99 حس متفاوت و 99 ذهن متفاوت برای خلق 99 پست متفاوت. دقیق یادم نیست اما تقریبا از سال 89 یا 90 انتشار نوشته هام در قالب وبلاگ رو شروع کردم. نوشتن رو منبع آرامشی پیدا کردم تا خالی بشم و وبلاگ و آدمای مجازی رو دوست های نیمه ناشناسی برای درمیون گذاشتن حرفام باهاشون.
همیشه خواستم این نوشتن و این حس رو حتی وقتی طناب آرامش گرفتنم ازش به نخ رسیده بود از پارگی و جدایی حفظ کنم چون وبلاگ برام تنها جایی توی دنیا بود که خوبیاش انقدر توی رگ
لعنتی اصلا دوستت ندارم. اصلا. ولی نمی تونم فراموشت کنم. با من خاطره های عمیقی ساختی و ول کردی رفتی. مگه نگفتی دخترا فلانن احساساتی ن باید از مردشون اجازه بگیرن؟ درسته زر زدی و منم بخاطر همین کارات گذاشتمت کنار ولی تو که احساساتی نبودی چرا رفتی آخه؟ مثلا تو باید مث یه مرد میموندی. اما نموندی. حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم تو نمی خواستی بمونی. میخواستی بری و میخواستی منم زندگی مو زمین بذارم و باهات بیام. ولی من زندگی مو فدای تو نکردم. شاید چون تو
افسردگی اینطوریه که ممکنه سر گم شدن یه گوشواره یک ساعت هق هق کنی.‌ ممکنه روزی هیجده ساعت بخوابی. خودتو قایم ميکني، از خودت خجالت میکشی. یه اتفاق بد کوچیک برات میشه نماد خرابی دنیا. خوبی ها رو نمیبینی، درک نميکني. هیچی خوشحالت نمیکنه، همه‌اش گرفته ای. گاهی وقتی لبت به لبخند کش میاد، احساس ميکني ماهیچه های صورتت کش اومدن. وقتی گریه ميکني دلت نمیخواد تمومش کنی، احساس ميکني میخوای تا جون تو بدنته زار بزنی. بعدش دلت میخواد درد تحمل کنی. چون احساس
سلام
 
مختصر و مفید بگم از شروع این کار که ایده راه اندازی همچین وبسایتی چند سال بود که توی ذهنم بود ولی استارت نمیخورد . ولی باید شروع میکردم
یکی از دلایل شروع این سایت هم این بود که نمونه اش رو تا بحال اصلا ندیدم و با اینکه جای خالیش همیشه احساس میشه . هدف این وبسایت هم بالا بردن آگاهی همه درباره ی هدف ساخت فیلم های هالیوودی که اکثرا هم مفاهیم زیادی توی پشت پرده ساختشون هست . شاید خیلی ها تماشای فیلم رو یک تفریح میدونن ولی آنسوی ساخت اکثرشو
سلام دوستان نمیدونم چرا ولی نشد که برا همیشه برم انگار نمیتونم
خب اومدم دوباره کلی غرر بزنم از همه چی
خیلی خیلی تنها شدم دیگه میتونم بگم هیچ کسو ندارم
از دو طرف زهرا ها رو از دست دادم(یکیشون دختر عموم که کیش رفت)(یکیشون دختر داییم که ساریه) خب حرفام تو حلقم میمونه و گم میشه 
یادم نمیاد اخرین بار کی اینقدر تنها بودم!
خب اینم بد نیست خب خیلی بیشتر درس میخونم و خب بازم میگم نمیتونم وارد هیچ رابطه کشکی بشم حتی طرف اگه خودشو جلوم بکشه هم نمیشه
خب درس
آهنگ دیوانه ی داماهی رو دیشب شنیدم، قشنگه. مامان کلی وقته که دلش دم پخت میگو خواسته. غذایی که ما باهاش بزرگ شدیم. بوش رو میشنوم یاد مامان و مامان جونم میفتم. بوی امنیتش، بوی مادرانه اش بیشتر حس میشه تا ادویه های تند و تیزش. 
آهنگ داماهی، پوست کندن و تمیز کردن میگو ها [کار مورد علاقه من!]، بوی تمر و گشنیز و سیر، من رو برد به روزگار ست در نواحی نزدیک به جنوب. برد به بوشهر، شهر دوست داشتنی ای به مثابه ی گرگان. شهری که مجال نفس کشیدن و سر سبک کردن
یه زمانی (گمونم دبیرستانی بودم) یه جایی (گمونم زیارتگاه بود، شايدم یه مراسم مذهبی) یکی بهم گفت اینجا حاجتت رو از خدا بخواه (شايدم گفت نماز حاجت بخون). گفتم حاجت؟ من که حاجتی ندارم! گفت مگه میشه هیچ حاجتی نداشته باشی؟! با خودم فکر کردم و دیدم واقعا هیچی از خدا نمیخوام.
تو اون برهه از زندگیم هیچ خواسته ای نداشتم.
ولی حالا به نقطه ای از زندگی رسیدم که نمیدونم واسه کدوم یکی از حاجتام دست به دعا بشم!
الهی خدا حاجت دل همه (مخصوصا شما) رو بده.
آمین
تا حالا شده
 یه ادمی رو در نظر بگیری که یسری ویژگی های اخلاقی مزخرف داره که تو رو متنفر میکنه . و تو مجبوری باهاش بسازی به هر جهت . 
یه مدت میگذره هم تو سعی ميکني باهاش کنار بیای
و هم حس ميکني این ادم انگار داره تغییر میکنه و انگار داره ادم میشه! 
دوباره یه مدت میگذره
حس مثبت پیدا ميکني نسبت به این ادم که نه انگاری این ادم داره اخلاقای گندشو عوض میکنه و تو هم سعی ميکني خوب باشی باهاش.
.
.
.
 اما دقیقااا 
یجایی که باهاش اوکی میشی و میری بزرگترین ل
یک روز می ایی که من دیگر دچارت نیستم 
از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم 
یک روز می ایی که من نه عقل دارم نه جنون 
نه شک به چیزی نه یقین مستو خمارت نیستم 
شب زنده داری ميکني تا صبح زاری ميکني 
تو بی قراری ميکني من بی قرارت نیستم 
پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد 
گل میدهی نو میشوی من در بهارت نیستم 
زنگار هارا شسته ام دور از کدورت های دور 
ایینه ای روبه توام اما کنارت نیستم 
دور دلم دیوار نیست انکار من دشؤار نیست 
اصلا منی در کار نیست امنم
دیگه باید قبول کرد که زندگی بشر بدون اینترنت شدنی و قابل تصور نیست ، مگر در  آخرزمان !! اینروزا منو یاد اوایل و اواسط دهه هفتاد میندازه که اونوقتا شهر سرابله و البته شايدم کل کشور دو یا سه شبکه تلویزونی بیشتر نداشت ، خلاصه اینکه اونزمان بدلایل مختلفی مثل قطع شدن برق یا مشکلات فنی دکلهای قدیمی در طول هر ماه و یا شايدم هر ده روز یکی دوبار همون دو یا سه شبکه تلویزیونی هم قابل استفاده نبود، بهر حال اونزمانها تلویزیون ندیدن مسئله ای نبود که باعث م
1. اقا هندزفریم خراب شده، یه گوشش کار میکنه. بعد هندزفری داداشمم یه گوشش خراب شده. از صبح داریم به این فکر ميکنيم که چجوری میشه گوشای سالم هندزفریامونو به هم وصل کنیم و وصل کنیم به گوشیمون؟ مهندس مملکته :)))
هندزفریم موقعی که گردنم کج میشه کار میکنه. ینی قراره ارتروز بگیرم؟ :))
2. امروز نشستم بجا درس خوندن کلاه قرمزی دیدم. زیبا نیست؟ 
3. اقا پفیلا درست کردم. لحظه حساسی که میخواستم پفیلا خوردنو شروع کنم ری ری زنگ زد. اصن نفهمیدم ری ری چی گفت و خودم چی
دراز کشیدی رو به آسمونِ بدون ماه.رادیو چهرازی میگه هومیوپاتی میدونی چیه؟اخم ميکني-در تعریفی دیگر هر دارویی بتواند در انسان سالم ایجاد علامت کند، می‌تواند همان علامت را در فرد بیمار درمان کند.-سرتو کج ميکني که یعنی چی؟بیشتر میخونی.یعنی اگر دردو رقیق کنی توی آب و بخوریش میشه درمون.-جمشید میگه خوردمش.-فکر ميکني که آخ یادش رفت دلبرو رقیق کنه.بعد فکر ميکني که دلبرو میشه رقیق کرد؟توی کدوم دریا؟.انگاری دلبرها هر جا که برن، ردّشون روی هر چی که
 
*** من ا شما دلخور نیستم. اون خط اول اشتباه بود** *
دوست داشتم همین الان الان هوای مطبوع و خنک تو حیاط که پره از رایحه باغچه خودمون و همسایه ها رو باهاتون به اشتراک میذاشتم  :)ولی حیف که این امکان وجود نداره و هر فضای مجازی و اینترنتی ای ازش عاجزه. 
هزاران بار فک کردم به این ک کاش میشد بوها و طعم ها و حس ها و حتی دما ها رو انتقال میداد. مثل یه ویس و یه فایل مثلا. شايدم اونجوری دلتنگی ها بیشتر بود. شايدم نه. مثلا یه دانشجو میتونست بوی لباس مادرش رو
متن اهنگ بنیامین بهادری به نام تو خوشگلی از بس
بی رحم منو نکش با اخم نمیگی میمیرم وقتی که میگی نهنامرد کاری که چشمات کرد حتی نکرد کافر شدی بتم آخرهی میگم اسمتو من دارم حس به تو نداری نه نه نه نداریتو خوشگلی از بس هی ميکني دست دستدلو ميکني میبری با خودت ولی دل نمیدی از قصدتو این بازیو خیلی خوب بلدی که اصلا ندی دست من سندیکه تو ببری هر دست تو بازیگری در اصلبا نگات ميکني حکم میکنم هول وجدان نداریمن حالم میشه بد تر تو واسم اونور برنامه داریهی میگم
 
از اینکه آدمها فکر میکنن من قوی و مستقلم متنفرم . من انقدر از نظر روحی داغون و متلاشی ام که گاهی چند دقیقه به یه نقطه خیره میشم و فکر میکنم چطور میتونم به این نکبت پایان بدم بعد به خودم میام و فکر میکنم من ترسوتر از این حرفام و بهتره بجای فکرای بیخود یه حرکتی برای زندگیم بکنم ، اما پنج دقیقه بعد دوباره مایوس میشم و دلم میخواد بزنم زیر گریه . حالا نمیفهمم چرا با این روحیه‌ی نابود ، همیشه درحال خندیدنم و همه فکر میکنم من زندگی به هیچجام نیست . من
فکرکن داری دنبال یه عکس میگردی
فایلهای عکسارو باز و بسته ميکني و پیداش نميکني
ریز شدی و داری اسم فایلهارو میخونی که یکیش نوشته دانشگاه
اول ردش ميکني، بعد پیش خودت میگی بذار ببینم چیه
بازش ميکني و چشمت میوفته به گذشته
اینا کجا بوده؟ کی من اینارو کپی کردم اینجا؟
اصن چرا هنوز هست؟
عکسهایی که از دوران شیرین قدیم بوده
عکسهای دو نفره‌ای که توی همشون میخندیم
قلبم داشت از جا درمیومد
داشتم دق میکردم
خواستم پاکش کنم، دلم نیومد
خاموش کردم رفتم خوابی
جنگ ، خون ، مرگ ، عزا ، اضطراب ، ترس ، نا امیدی ، غم ، سوز ، وحشت  .
هزاران واژه ی تلخ لبریز شده در روز هایمان ، در سال های جوانی مان ، و گویا هیچ راه نجاتی یا حتی فراری نیست !  اعتراض ميکني ؟ میمیری ! درس میخوانی ، دنبال کار میگردی ، پیدا نمیشود ، قصد ِ پناه ميکني ، بلیط میگیری ، خداحافاظی ميکني ، نرفته دلتنگ میشوی ، نرفته غریب میشوی ، نرفته اشک میشوی ، از گِیت رد میشوی ، میپری میرسی ؟ نه ! میمیری . با کدام عدل و منطق و رحمی به اینجا رسیدیم ؟ مگ
متن ترانه امتنا به نام تلخ

نمیخوام بگیرم من یه بار دیگه اون دستاتومیدونم اشتباه بود از اول بودن با تواما خب جور دیگه ای نمیشد این دلو راضی کردالان دیگه نمیخوام که بچشم طعم اون لب هاتومیگفتی دوستم داری اما دلت یه جا دیگه گیر بودهمش هعی دروغ میگفتی که مابهم میرسیم زوداما دیدی اونی که گذاشت رفت.توبودی نه منتو بودی که رد شدی از عشقمو زود سیر شدی ازممن همون ادمیم که گفتی تنها تکیه گاهتهعشق تو برا من بود تلخ ترین اتفاق دلتموم خوبیارو من فقط برای
عشق ینی‌.
وقتی تو اوج سختی و خستگی داری جون ميکني .
سرتو بذاری رو میز .!چشماتو ببندی ‌‌.و اولین چیزی ک یادت میاد اون باشه .‌
و وقتی چشماتو باز ميکني‌.دیگه خستگیاتو یادت نیاد‌.!
همین!!!

خاله زنگ زده میگه تو راه نجف به کربلا  دنبالت راه افتادم .گفتم فاطمه تو اینجا چی کار ميکني؟چطور اومدی؟
برگشت .دیدم تو نیستی

 پسرعمه کوچیکم_ میگه فاطمه یه دختره اونجا بود جفت تو!یه لحظه فک کردم خودتی.!
.
مرسی‌ ک یادم کردین!

مرسی آقا .که منو تو
فکر کنم اولین آرزوم ،آرامشه ، در کنارشون.
وقتی ارامش نیست ، اگه یه روز نباشن؟ حتی باااینکه بدم میاد ازش ، چی میشه زندگی؟!
عمیقا نگرانم ، نگرانم بدبختی ها بیشتر شه ، چه بیچاره ایم ما نه،؟!
خدایا اگه دقت کنی ، یه دلخوشی کوچیک هم ندادی میدونی؟!
بیچاره تر از بیچاره ميکني و هی ناشکری کنیم بیچاره تر میشیم ، خدایا چی بگم بهت؟!
چرا اینطوری ميکني باهامون؟!
چرا میخوای بدبخت ترم کنی؟
من میدونم اتفاقای بد دارن نزدیک میشن.
از همچی بدم میاد خدا ، به هیچی اع
نمیدونم چطور شد که این طلسم شکسته شد و من وارد دنیای مجازی شدم و آمدم یکم از حال دلم بگم :)
دیروز برخلاف نظرم رفتم پیش اونی که باهاش قرار داشتم و همش ترس ورم داشته بود که نکنه بگه برو و پشت سرتم نگاه نکن ! وقتی دیدم گف دختر قشنگم اخماتــــو وا کن و بخند و بگو چقدر سبکی بعد از اون پیامی که به من دادی ، تو شکست نخوردی تو توی نقطه عطف زندگیت قرار گرفتی ولی باید از این درسی که طبیعت بهت داده به بهترین نحو استفاده کنی دختر خوب تماما بغض داشتم و تمام حرف
قبلاً بهش گفته بودم غم قشنگه. غم نجیبه و اصالت داره. غم باعث می‌شه بیشتر فکر کنی و کمتر حرف بزنی و بغض کنی. هنورم به حرفام معتقدم. هنوزم می‌گم غم خوبه. ولی اندازه داره. مثلاً باید در حد مواقعی که آهنگ طلوع نامجو رو گوش می‌دم بمونه. یا وقتایی که مزایای منزوی بودن رو می‌خوندم. وقتایی که خیره می‌شدم به باریکهٔ نوری که می‌افتاد کف کلاس. یا وقتی اون شعره رو با خودم تکرار می‌کنم یا حتی زمانایی که به صدای ساز دهنی گوش می‌کنم.اما وقتی این مرزو رد کنه
وسواس تو همه چیز بده حتی فکر
وقتی قراره کاری رو انجام بدی باید انجامش بدی بیشتر از حدی که لازمه فکر کنی نتیجه غلط میشه 
یا زمان ازدست میدی یا کلا اصل ماجرا رو فراموش ميکني و تو حاشیه میری
از اصل ماجرا غافل میشی
تصمیم بگیر 
فکر کن و انجامش بده 
زمان خیلی کمتر از جیزیه که فکر ميکني
تقریبا یادم رفته بود که چقدر شب های پنجشنبه، وقتی میدانی فردا تا لنگ ظهر خواب آزاد است، خوش میگذرد. وقتی زیر پتو گوله میشوی و تو وبلاگ های ملت فوضولی ميکني. وقتی میتونی به این فکر کنی که چقدر اعصابت از دست خدا خورده ولی بهش میگی:چقدر معلم اجتماعی باحالی ساختیا.
ولی واقعا.خدا خیلی واسه جغدا پارتی بازی کردیا. کلی شبا بهشون خوش میگذره. وقتی به معشوقه هرودوت گرفته تا مسواک حضرت محمد، فکر ميکني یا تصور ميکني اگه یه خانوم غیبتوی دوران کوچه نشینی و
تقریبا یادم رفته بود که چقدر شب های پنجشنبه، وقتی میدانی فردا تا لنگ ظهر خواب آزاد است، خوش میگذرد. وقتی زیر پتو گوله میشوی و تو وبلاگ های ملت فوضولی ميکني. وقتی مسعودی به این فکر کنی که چقدر اعصابت از دست خدا خورده ولی بهش میگی:چقدر معلم اجتماعی باحالی ساختیا.
ولی واقعا.خدا خیلی واسه جغدا دارای بازی کردیا. کلی شبا بهشون خوش میگذره. وقتی به معشوقه هرودوت گرفته تا مسواک حضرت محمد، فکر ميکني یا تصور ميکني اگه یه خانوم غیبتوی دوران کوچه نشینی و
حالم اصلا خوب نیست
و میدونم چقد دارم با همم ی ادم های اطرافم بد حرف میزنم.از خانواده تا دوستام.
دست خودم نیست از دزفول و از توی این خونه بودن نفرت دارم.از طعنه ها و تیکه هایی که بهم میندازن.دوست دارم از دستشون فرار کنم برم جایی که هیچکسو نبینم!
دوست ندارم اصن بیام این شهر لعنتی.با ادمای لعنتی ترش!
دارم به این فکر میکنم اصن برم امریکا با ویزای سینگل که اگه بخوامم نتونم برگردم! :/
وحشی شدم.به شدت اخلاقم بده!
دندون پزشکی و عادتای دخترونه هم
عطیه دیشب میگفت ده ساله دوستیم هنوز نمیدونم کِی سرکار میذاری آدمو کِی مسخره ميکني کِی شوخیه کِی جدیه؛ انقدر طبیعی رفتار ميکني آدم گیج میشه.
میگه این اخلاقت کلافه میکنه ادمو 
نمیدونم باید رو کدوم حرفهات حساب کنم به کدوم بخندم.
ارزوهای ادما مثل پروانه ان، تو مِغزت‌ پیله میبندن، تورو شادت میکنن، هرروز به امید دیدنش به زندگیت ادامه میدی، بعد اینکه از پیله دراومد بزرگش ميکني،‌خوشگلش ميکني، 
ولی وقتی که به اندازه کافی بزرگ شد، وقتی وقت لذت بردن از زیباییاش میشه، اون میمیره.
چرا ما هیچوقت به ارزوهامون نمیرسیم؟
تو تاریکی اتاقم، توی تختم لمیدم. هوا ناجوونمردونه سرد شد یهو. شومینه و شوفاژ و لباس پشمی خلاصه. فردا امتحان عفونی دارم. اما از ساعت هفت و نیم کتابو بستم و فکر و شعر و سیگار و کتاب. شايدم همین روزا همشون رو ترک کردم. شاید همین روزا خیلی چیزا رو ترک کردم. شايدم نه. خلاصه که نه حالی برای نوشتن هست، نه خوندن، نه هیچی. اما من هنوز همونم، همون منِ من. فقط سردرگم و خسته، احتمالا کمی غمگین، بیشتر تنها و ساکت، در خود فرو رفته و منتظر
بعد مدت‌ها باز جلو روم یه در می‌دیدم. باید دستامو می‌بردم بالا و در میزدم. ولی تنها کاری که کردم فکر کردن به تردید و دودلی‌هام بعد از این همه وقت بود که دست از سرم برنداشته بودن.که چرا هیچ وقت راحت دستم سمت در نرفت. شاید پشت در هنوزم اون صورت منتظرم باشه و منم منتظر حرفایی که باید میشنیدم. و حالا عجیبتر از همه اتفاقا دوباره دیدنش همراه یه بچه حتما برام جالب می‌شد. حداقل بعد یک سال و خورده ای. تو این فکرها بودم که در باز شد. وقتی باهاش روبه رو می
حالم از همشون بهم میخوره
فعلا همین
اینکه با هر ثانیه گذشتن از بودن باهاشون بیشتر پشیمون میشم و باز ادامه میدم
اینکه هر لحظه بیشتر بهت ثابت میشه که چقدر عوضی ان 
احمقم یا خنگ؟
دیوانه ام یا عاقل
بخشنده ام یا خر
نفهمم یا خودمو زدم ب نفهمی
اخه چرا واقعا؟ چرا دارم ادامه میدم؟ 
چرا حتی خودم نمیتونم خودمو درک کنم و اکنوقت انتظار درک کردن از بقیه رو دارم؟؟؟چرا؟!
چرا وقتی میدونم براشون پشیزی ارزش ندارم ولی برام ارزش دارن
چرا تاریخ تولد تک تکشون تو ذه
پسر خاک تو سرت.
 
تو واقعا میشینی اینجا رو میخونی و به دو ساعت نکشیده عکساتو عوض کردی.
 
من نمیفهمم این کشورای غربی با تو چه کردن که تو با ادمی که اینقدر به حرفاش بها میدی و این همه شب و روز میشینی محتویاتش رو میخونی و کلا اینقدر درگیر دراوردن ته و توی زندگیشی در حدی که قاط میزنه از دستت که چرا میری گاه و بیگاه فامیلای منو ادد ميکني و پیگیرشون میشی و میزنه از همه جا بلاکت میکنه (وقتی کسی که اصلا عصبانی نمیشه رو عصبی ميکني همین میشه)، تو با این ادم
کتاب رو که میخونم یاد فیلمای اعصاب خورد کن وحشتناک میفتم. ترسناک نه ها. اعصاب خورد کن وحشتناک که با روح و روانت بازی میکنه. بعضی داستانهاش واقعا اینجوریه :/ اذیتم میکنه خوندنشون. ولی مجبوری میخونم :/ من با خوندن داستانهای تخیلی عجیب غریب مشکلی ندارم ولی اینا نه فقط تخیلی که عذاب اورن. طرفو کشتن. تکه تکه کردن. دراوردن کاسه ی چشم گربه. مسخره نیست؟؟ چه کاریه خب. همه داستانهاشم اینجوری نیست. بعضیاشو واقعا تحسین ميکني. اما اینایی که اینجوری هست در ن
بعضی از آدمها مثل یک آپارتمانند. مبله شیک راحت! اما دو روز که توش زندگی ميکني، دلت تا سرحد مرگ میگیره!بعضی آدمها مثل یه قلعه هستن! خودت را میکُشی تا بری داخلش! بعد میبینی اون تو هیچی نیست. جز چند تا سنگ کهنه و رنگ و رو رفته!اما.بعضیها مثل باغند! میری تو، قدم میزنی، نگاه ميکني، عطرش رو بو میکشی، رنگها رو تماشا ميکني. میری و میری، آخری هم در کار نیست. به دیوار که رسیدی بن بست نیست، میتونی دور باغ بگردی! چه آرامشی داره همنفس بودن با کسی که عمق سین
رتبه ها اومد
مبارکتون باشه .
نمی دونم باید به خودم تبریک بگم یانه ؟شايدم بایدصبرکنم تا شهریور ببینم چی پیش میاد؟شايدم توقع من زیاد.نمی دونم
رتبه م نمی گم خوب شده ولی ازچیزی که بعد جلسه فک میکردم بهترشده اول که رتبه ها اومد ققط زل زدم به رتبه م هیچ حس خاصی نداشتم یکم گیج بودم یکم که چه عرض کنم .ازم سوال میپرسیدن اصلا نمی تونستم جواب بدم
بعدش کم کم که ویندوزم بالا اومد یه حس خوشحالی اومد سراغم خواهروهمسر خواهر عزیز زنگ زدن پرسیدن چی کارکرد
به نام او.
چند روزی حوصله ی نوشتن نبود.سرم شلوغ نبود ولی ذهنم بسیار.
مسائل خاله اینا !
مهین از تهران اومده و دو روزی تقریبا با اون مشغول بودم و حتی یه شب رو خونه دایی خوابیدم تا 3 صبح حرف زدیم با مهسا!
این روز ها به طور افراطی فیلم میبینم!
از فیلیمویی که گاهی کار میکنه  یا دانلود میکنم و  یا سی دی های قدیمی .
ایتالیا ایتالیا،هت تریک،بیست و یک روز بعد،اناستازیا،رییس مزرعه.
انیمیشن up رو هم دانلود کردم .و قصد دیدنش رو دارم!
به این نتیجه رسیدم که م
دانلود موزیک از این شهر برو 2 از دنیا به همراه لینک مستقیم 
 
دانلود آهنگ دنیا به نام از این شهر برو 2 320
دانلود آهنگ دنیا به نام از این شهر برو 2 128
 
در ادامه شاهد متن شهر برو 2 هستید:
از این شهر برو برو یه جایی که زندگی کنیتو جز خودت به هیچکی فکر نميکنيغم تو چشمامو حس نمیکنهفقط برو همینو بساز امشب تورو سپردمت به اون که پیششیکه واسش از همه چی دست میکشیاز این به بعد اسم عشق میشه چیبرو که بد دلم شکستشکستن منو نگاه ميکنيتو روزگارمو سیاه ميکنيبدون م
سلام
 
مختصر و مفید بگم از شروع این کار که ایده راه اندازی همچین وبسایتی چند سال بود که توی ذهنم بود ولی استارت نمیخورد . ولی باید شروع میکردم
یکی از دلایل شروع این سایت هم این بود که نمونه اش رو تا بحال اصلا ندیدم و با اینکه جای خالیش همیشه احساس میشه . هدف این وبسایت هم بالا بردن آگاهی همه درباره ی هدف ساخت فیلم های هالیوودی که اکثرا هم مفاهیم زیادی توی پشت پرده ساختشون هست . شاید خیلی ها تماشای فیلم رو یک تفریح میدونن ولی آنسوی ساخت اکثرشو
تقریبا همیشه زندگی من شبیه اهنگpassive از a perfect circleبوده و هست.شاید دلیلی که از معدود آهنگ هایی است که از اول تا آخرش را حفظ هستم همین باشد.هزار بار خودت را کنترل ميکني و کلی جان ميکني برایش.اخرش خودم را به مردن میزنم و برنامه را خراب میکنم مثل موش درون سوراخ میخزم و خودم را از حقیقت مخفی میکنم .آن لعنتی واقعا من را نا امید کرده.به شدت. you better off this way
 
 
روزها و کار های دانشگاه به نحوی پیش میره که یکی از لذت بخش ترین صحنه هایی که این یک ماه اخیر دیدم دیدن قالب های آمادمه. البته میدونم لحظات اشکباری در راهه :))دو تا cast که درست شد. 
اونقدر خوشحالم که بالاخره درست شدن !!
 
+ تجربه هزار برابر علم ارزش داره. واقعا هزار برابر شايدم بیشتر. :)
 
+ به جای این حفره ی کلاس 1 اکلوزال 4  ماگزیلام کلا خراب شد  4 تا رو خراب کردم :((
 
+ خدا منو کوه کنه . :|
 
+ امروز فقط دوست داشتم بمیرم ولی نرم پرتو. از بس نابود بودم. ولی
یادم میاد یه جایی در مورد قوانین زندگیم نوشته بودم 
قانون یک من باید زنده بمونم 
قانون دو من فقط خودمو انتخاب میکنم
قانون سه 
این قانون امروز تصویب شد بخاطر بررسی کمد لباسام که هرچیزی رو اجبارا تنم کردم اسم این قانون قانون" هر" هست 
هر چیزی رو نخر
هر چیزی رو مگو
هر چیزی رو قبول نکن
هرکاری رو نکن
وقتی هررررررر کاری داری ميکني این قانون میگه متوسط نباش هر چیزی رو الکی الکی تو پاچت نکن 
وقتی قبول ميکني هر چیزی رو تو تنت کنی یا هر چیزی رو قبول کنی
این سریعترین سایت دنیاست
 
شايدم قراره بشه
 
شايدم شده
 
مطالب جالب رو برای مردم عزیز میزاریم 
 
برای اون عزیزانی که اینترنتشون کم سرعته
 
یا اونایی که حوصلشون سر رفته.
 
خب دیگه کارمون رو به امید خدا شروع ميکنيم
 
ارتباط با من
 
.
 
 
خیلی خوشحالم که باید خودمو زور کنم که بیام به این وبلاگ. یادمه یه زمانی معتاد بودم به اومدن به اینجا. الان هم که دارم اینا رو مینویسم میخوام سریع تموم شه بره پی کارش!
فضای مجازی چیز خوبیه وقتی تو ایران زندگی ميکني. چون دنیای غیر مجازیش چنگی به دل نمیزنه مگه اینکه یه جای باصفا مثل گیلان زندگی کنی! 
 
فقط اومدم بگم یکی از بهترین دوستایی که اینجا پیدا کرده بودم و حتی باهاش ملاقات هم کرده بودم بالاخره از پشت بهم خنجر زد و بعد شب های طولانی که با هم د
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب