نتایج پست ها برای عبارت :

شاید فکرمیکنی حرفام فقط بهونس ولی نه جدایمون

دانلود آهنگ بهراد شهریاری مخاطب حرفام | کیفیت عالی
هم اکنون با صدای بسیار زیبای و ترانه زیبای مخاطب حرفام بهراد شهریاری از جاز موزیک
Exclusive Song: Behrad Shahriari | Mokhatabe Harfam With Text And Direct Links In jazzMusic.blog.ir
متن آهنگ بهراد شهریاری مخاطب حرفام 
───┤ ♩♬♫♪♭ ├───
دوشیزه محترمه عروس خانمآیا به بنده وکالت میدهید ♬♫شما را با مهریه یک جلد کلام الله ♬♫زندگیم یعنی میشه یه روزی ♬♫واسه همیشه ماله هم بشیمتا ابد دستات ماله خوده خودم بشهیه کار کن ببینمت همیشه
سلام
من چند روزه که گاه و بیگاه پستهای دوستامو درباره سقوط هواپیما میخونم. بعضی از دوستامونم سکوت مطلق کردن. راستش چند روزه دوست دارم باهاتون حرف بزنم در این رابطه. اولش قصد داشتم کامنت بدم. ولي هم کامنتم طولانی میشد و هم با چندین نفر مختلف حرفای یکسان دارم. بخاطر همین تصمیم گرفتم پستش کنم. و امیدوارم حرفام خوب منتقل بشه.
یه کم میترسم جوری حرف بزنم که مراعات مخاطبم نشه. یه مقدار بیشتری نگرانم که حرفام جنبه نصیحت گونه پیدا کنه. و عمده نگرانیم ا
♪♬♬♪همه دنیام تویی دلیله بودنم تویی♪♬♬♪
♪♬♬♪احساسی که به تو دارم اینروزا واسم شده همه دنیا تو باشی پیشه من همه چی خوبه♪♬♬♪
♪♬♬♪تو هستی دلم آرومه آرومه بدونه تو نمیتونه نباشی میشه دیوونه هوامو داشته باش هواتو دارم♪♬♬♪
♪♬♬♪همه دنیام تویی عشقمو رویام تویی دلیله بودنم تویی تو حرفام تویی♪♬♬♪
♪♬♬♪آرزوهام تویی درمونه دردام تویی اون که می مونه منو نمیذاره تنهام تویی♪♬♬♪
♪♬♬♪تنهات نمیذارم من کم نمیارم تا آخرش پاتم هوامو
همشهری عزیز
وجوج داستان نویس
این بار پستش کردم و کامنت برات نذاشتم
چون دلم به درد اومد و باید سبک‌ میشد
اگه منم دوسال از نوشتن اخرین داستانم میگذشت
و سوژه نداشتم، از خودم ناامید میشدم و قلبم فشرده میشد؟!
من
دوساله که داستان زندگیمو از دست دادم
من آرزوهامو باختم و خاک کردم
قلبم فشرده نه، مچاله شد روزیکه همه احساسم جلو چشمم لگدمال شد
از خودت ناامید شدی واسه اینکه سوژه نداری؟!
چطور میتونی احساس ناامیدی کنی؟ خجالت بکش
چندتا داستان و شخصیت و سو
اینقده از پستای اخیرم زدم که نمیدونم ایا میشه جبرانشون کرد یا نه از قرارام و حرفام با ا.م و اتفاقایی که افتاده و بیدار شدن از خواب غفلت،از ف.ح خیلی دلخورم خیلی خیلی خیلی،وقتی به کاراش فکر کردم غمم گرفت دلم شکست،من اشتباه های زیادی توی انتخاب دوست کردم.یه چندتا کتاب خریدم بعدا براتون میگم.
نمیخوام بگم چیشده و چرا دارم این حرفارو میزنم،دیدین امسال هم نتونستم برم نمایشگاه کتاب تهران؟،دنبال کارم،نمیخوام بشینم تو خونه و الکی الکی وقتم تلف شه،ف
بینیمو جراحی کردم یه هفته شد با امروز
اگه این سوالو ازم بپرسید که اگه برگردی به قبل، بازم عمل میکنی یا نه؟
جوابم
صد در صد بله هست.
بله راضی‌ام.
البته یه دلیلش خوب شدن بینیمه
وگرنه اگه راضیه راضی نبودم شايد پنحاه پنجاه میگفتم عمل میکردم.
سخت بود تو این یه هفته. درگیر ذهنی داشتم. اینکه این همه بینیا داغون، چرا من باید عمل میکردم. من که داشتم زندگیمو میکردم.
ولي الحمدلله جوری شد که از تمام حرفام تو این یه هفته پشیمون شدم.
کم کم دارم عادت میکنم به لیلا ،به دغدغه هاش، حساسیتاش، احساستش 
تنها چیزی که الان یکم فقط یه قدم میتونه عقبم نگه داره اینکه
آیا اونم همینقدر حوصله خرج میکنه پایه حرفام؟
نمیدونم ، این یه نکته رو میزارم تو یه گوشه ذهنم و بقول خودم منتظر نتیجه میمونم
میتونه تبدیل به یه دوست خوب بشه خوبه خوب
اولين جمعه ای که نیستی سردار . !
#یا صاحب امان 
برنامه مشهد رفتن به کل بخاطر اتفاقات اخیر بهم خورد. ! اونم واسه اینکه مبادا اتوبوسِ ماهم چپ کنه ، الان باید بگم خستم ازین دست به دعاها بردن. !
بااین اتفاقا با این مرگ و میرا با این فرار کردن از سختی و شر و رسیدن به مرگ ، زندگی روزمره و تکراری دیگه دارم میترسم ، انگار واقعا روزای آخره ، میترسم از در خونه برم بیرون و دیگه مامانم اینارو نبینم  ، یا میترسم اونا برن و دیگه اونارو نبینم ، میترسم که یکی
 
دیشب، نیمه شب به خاطر درد زیاد رفتیم اتفاقات بیمارستان. باید میموندم دلی با رضایت شخصی و کلی بد بختی ساعت 10 اومدم بیرون.
 
واقعا چرا درد ها و حال های بد تموم نمیشن؟ حداقل موقتی! 
 
+ الان یکی از اون وقتاییه که به خاطر رضایت شخصی به گه خوردن افتادم و جرات هم نمیکنم که به بقیه بگم. دو تا فحش هم اونا میزارن تنگش . :| و من خیلی له تر از این حرفام که ظرفیتشو داشته باشم.
 
اجازه بدین از غصه بترکم
از بعضی حرفام قلبم سنگین میشه 
ی فریادی عمق دلم هست میخوام ینی دوس دارم خالیش کنم:(((
میدونی چرا ؟ چون خیلی دارم دست کم گرفته میشم:( 
و خیلیم حس تنهایی میکنم :(
این کنکور اخرش منو دق میده هنوزم اسمش کابوسه برام
خدایا کمکم کن اخرشو جوری بسازم همه انگشت ب دهن بمونن
اکنون میدانم
که با تمام عزیزانم
باید خوب خداحافظی کنم
زیرا هیچ یک از ما نمی دانیم
کدامین قرار
اخرین قرار خواهد بود
 
اتااُل بهرام اوغلو
میترسم دیر بشه .میترسم مثل همیشه حرفام جا بمونه. باید تا وقت هست بگم تمام دلتنگی های نگفته را باید. 
 
 
یکیش سیاهه یکیش سفید
تو یکیش انگار یکی زل زده بهمون و تو یکیش انگار ما داریم به یه جهان روشن نگاه میکنیم
کدومش!؟
چه غیر منتظره عوض میشه حال ما تو این دنیاهای موازی
حرفام تشبیه نیست دارم با چشمام میبینم هم اون شنل پوشی که زل زده بهم هم بهشتی که توشم و دل خوشه
واقعیه. فقط نمیتونم سقوط بین اینا رو کنترل کنم
میدونم تو هم همین طوری هستی
من دارم نگات میکنم
به سر حد مرگ دلم میخواد بنویسم و تک تک حرفام بگم.
یک چیزایی که. نمیتونم با افکار مزخرفم بجنگم نمیتونم و هربار فقط گریه به چشمم میارن. عقلم حرف درست میزنه و فکر درست میکنه وليردلم باعث میشه کاریو بکنم که نمیخوام این تضاد وحشتناک داره دیوونم میکنه
از این همه بیکاری و الاف بودنم نفرت دارم
از اینکه وقتم پوچ بنظر میاد حالم بهم میخوره از انلاین بودنای همیشگیم به کیایی که اینقدر سرشون شلوغه ک نمیرسن گوشیشون چک کنن حسودیم میشه
اینکه بنطر ادم بیکاری
دانلود آهنگ جدید ای وای ای وای با این که میدونم نمیاری نه رو حرفام از بابک مافی
دانلود آهنگ جدید بابک مافی بنام ای وای از ترنج موزیک
Download Music Babak Mafi – Ey Vay
برای دانلود آهنگ ای وای ای وای با اینکه میدونم نمیاری نه رو حرفام به ادامه مطلب بروید …
متن آهنگ جدید بابک مافی بنام ای وای
از دست نمیدم
تورو که باز بخوام بیام یه روز ، پس بگیرم
از قصد نمیگم
دیگه از عشق بینمون به هیچ کس نمیگم ، نمیگم نمیگم نمیگم
♫♫♫♫♫

دانلود آهنگ یه دل نه صد دل شدم من علاقمن
زندگی ثابت کرد که همیشه نمی‌تونی رو بقیه حساب کنی و یه وقتایی هست که فقط خودتی و خودت، تنها و بی‌یاور.
یه رفیق می‌خواستم همیشه گوش باشه و حرفام پیشش مثل یه راز بمونه. درددل کنم و سبک بشم و حالم خوب شه.
یه دوست نادیده‌ای تو توییتر گفت اونروز که بازگشت به خونه می‌تونه حس خوبی داشته باشه بعد این‌ همه سال. خونه نیست اما جایی شبیه به‌ش می‌تونه باشه.
#خونه
 سلام.
خب من اینجام به چند دلیل. یک اینکه خیلی از اطرافیانم وبلاگ دارند و می‌نویسند. ولي من ترجیح دادم که ناشناس بمونم بخاطر مسائل شخصی(خجل بودن). توی دهه دوم زندگی‌ام و امسال هم میتونه سال مهم و تاثیرگذاری‌ باشه واسم. میخوام حرفام و احساساتم یک جایی جمع باشه. به گمانم خوندنشون بعد از چند سال خیلی کیف میده. به علت فشار هایی که امسال قراره متحمل بشم خیلی وضعیت روحی باثباتی نخواهم داشت. که خب بگذرید ازشون و فک کنید در واقعیت آدم باکیفیت‌تری ام.
سلام هادیم نمیدونم میخونی یانه یا اصلا اینجارو یادتهامابدون بابغض مینویسم براخودم وبراتوعه بی معرفت
باورم نمیشه تواین وضعیتم اینکه رفتی اینکه بدون منی،خیلی راحت کناراومدی ومهم نبودم
فقط ازت ممنونم بهم حسیودادی که حاضرم برا تکراردوبارش باجونم ریسکش کنم ودوباره تکراربشه،یادته میگفتم دوستت دارم میگفتی من بیشترهادی اون بیشتر یعنی چی؟؟برام سواله؟؟اینکه بزاری بری فکر کردی اینجوری درست میشه به خیال خودت الان همه چی درسته؟؟؟؟؟
منوبا ک
گوشیمو خاموش کردم با اینکه میدونم بهم زنگ نمیزنه اما یه احساس امنیت میکنم
حسم درست بود امروز نیومد خونه من بهش زنگ زدم جوابمو نداد تا الانم باهام تماس نگرفته 
منم نمیدونم کی میبینمش
حرفام آماده است.
اینهمه شکست تو زندگیم برای چیه
میدونم تصمیم گرفته شده و داریم به سمتش میریم اما واقعا؟
این تنها چیزی بود که من خودم از ته دل خواستم 
من فکر نمیکردم ازدواج با ب اشتباه باشه 
من نمیتونم باور کنم 
همین چند دقیقه پیش با فکر کردن به این موضوع که من وقتی ۱۵/۱۶ و ۱۷/۱۸ ساله بودم با این جملات از اطرافیان مجازی(خب؛ افتخار نمیکنم بهش ولي در واقعیت اصولا کسی منو نمیشناسهیعنی سعی نکردم) روبرو میشدم که میگفتن از سنم جلوترمطرز فکرم تحلیلمحرفامولي الانخودم با علم حضوری حس میکنم فیکس شدم رو همین سنی که هستمباعث شد احساس پسرفت داشته باشمو بعد الان وقتی که جمله بالا رو خوندم بازم از اینکه جمله بندیم چقدر طولانی بیقواره و داغونه؛دوباره ناامی
بعد مدت‌ها باز جلو روم یه در می‌دیدم. باید دستامو می‌بردم بالا و در میزدم. ولي تنها کاری که کردم فکر کردن به تردید و دودلی‌هام بعد از این همه وقت بود که دست از سرم برنداشته بودن.که چرا هیچ وقت راحت دستم سمت در نرفت. شايد پشت در هنوزم اون صورت منتظرم باشه و منم منتظر حرفایی که باید میشنیدم. و حالا عجیبتر از همه اتفاقا دوباره دیدنش همراه یه بچه حتما برام جالب می‌شد. حداقل بعد یک سال و خورده ای. تو این فکرها بودم که در باز شد. وقتی باهاش روبه رو می
سلام
 
مختصر و مفید بگم از شروع این کار که ایده راه اندازی همچین وبسایتی چند سال بود که توی ذهنم بود ولي استارت نمیخورد . ولي باید شروع میکردم
یکی از دلایل شروع این سایت هم این بود که نمونه اش رو تا بحال اصلا ندیدم و با اینکه جای خالیش همیشه احساس میشه . هدف این وبسایت هم بالا بردن آگاهی همه درباره ی هدف ساخت فیلم های هالیوودی که اکثرا هم مفاهیم زیادی توی پشت پرده ساختشون هست . شايد خیلی ها تماشای فیلم رو یک تفریح میدونن ولي آنسوی ساخت اکثرشو
خود را به خدا بسپار،وقتی که دلت تنگ است؛وقتی که صداقتها آلوده به صد رنگ است
خود را به خدا بسپار،چون اوست که بی رنگ است؛چون وادی عشق است او،چون دور زنیرنگ است
خود دا به خدا بسپار،آن لحظه که تنهایی؛آن لحظه که دل دارد از تو طلب یاری
خود را به خدا بسپار،همراه سراسر اوست؛دیگر تو چه میخواهی ؟!بهر طلبت از دوست
خود را به خدا بسپار آن لحظه که گریانی؛ آن لحظه که از غمها بی تابی و حیرانی
خود را به خدا بسپار،چون اوست نوازشگر؛چون ناز تو می خواهد او را ز درو
با تمام اینها من درک نمیشم! این نه به خاطر خاص بودم که به خاطر بیش از حد معمولي بودنم هست. این بقیه اند که خاص هستن. هیچوقت نتونستم انتظارات دیگران رو که ازم داشتن برآورده کنم. همیشه یه جایی به بنبست رسیدم. همیشه یه جایی عقب گرد کردم. حرفام معمولا درک نمیشه. یه جایی همیشه فاصله میفته بین من و دیگران هربار خواستم این فاصله برداشته بشه بدتر شد. ما معمولا انتظار داریم دیگران مثل ما رفتار کنن. مثل ما فکر کنن. مثل ما حرف بزنن. اما این واقعا احمقانه اس
به گمونم باید یه دفترچه یادداشت برای خودم تهیه کنم تا همیشه همراهم باشه و چیزی که در لحظه تجربه‌اش می‌کنم یا به ذهنم میرسه رو به صورت کلیدواژه ثبت کنم. اصلا نمی‌دونم اون انرژی اوليه رو از کجا آوردم که اینقدر مفصل شروع کردم. شايد به خاطر این بود که قبلش هیچی نگفته بودم و یه سری حرف‌ها تلمبار شده بود. شايدم چون این روزها اتفاق معمولي خاصی برام نمی‌افته تا یادم بمونه که بخوام ثبتش کنم، در صورتی که مطمئنم می‌افته و اون لحظه برام حس خاصی داره. ش
خوبه که حداقل بادمجون واکس نمیزنم و حرفام رو میبینی
راستش خیلی دلم برات تنگ شده.
962 روز هست که ندیدمت.
24*962=23088 ساعت هست که ندیدمت
60*24*962=1385280 دقیقه هست که ندیدمت
60*60*24*962=83116800 ثانیه هست که ندیدمت
هشتادو سه میلیون و صدو شانزده هزارو و هشتصد ثانبه.چقدر نزدیک جمعیت ایرانه.اگه هر ایرانی رو یک ثانیه میدیدم، حتما تو رو هم یک ثانیه میدیدم.
ممنون که نگاه میکنی اینجا رو.
ای کاش میشد باهات حرف میزدم.
شک ندارم ی روز پشیمو
اصل قضیه اینه که اگه نتونم برای امتحان ماه اینده م حداقل نمره رو بگیرم، تمام تلاش های این مدتم پوچ میشه.
خستگی چند ماه گذشته + نگرفتن اون نمره ی رویایی توی تافل که براش زحمت کشیده بودم + اعصاب خوردی های این چند روز گذشته؛ باعث شده بیش از پیش سست و کرخت بشم.
در نتیجه اینکه تا لنگ ظهر میخوابم و موقع درس خوندن هم حواسم پرته.
خواهرم امشب بهم گفت همیشه فرق و تو و بقیه آدما در این بوده که دیرتر خسته میشی؛ اینو یادت نره.
فکر کردن به این جمله شايد باعث بش
سر کلاس سر اینکه خراب کرده بود کل فابریانو رو و مجبور بود دوباره هزینه کنه و خب قیمتشم تقریبا بالاست تو این وضع اقتصادی براشون،عصبی شدم.نگاش کردمو گفتم  چیکار کردی!گفت ببخشید اشتباه کردم. منم که به خاطر خودش ناراحت بودم گفتم،اشتباه کردی اشکالی نداره ولي اینکه اشتباهتو ادامه دادی اشکال داره. الان پیام داده حرف خودمو تکرار کرده ،یه لحظه حس کردم چقدر خوبه که حرفام ملکه ذهنشون میشه
تو این چندوقته،هرکیو دیدم که حالش خوب نیست،همش بهش امید دادمامید روزهای دوستداشتنی اینده
یاداوری قوی بودنشون،قوی بودنمون.و خواستم که قوی بمونیم
حرف از تجربه زدم
حرف از اینکه منم درکشون میکنم.
یکی تشکر کرد
یکی بیشتر گریه کرد
یکی فقط گوش کرد
میدونم که تاثیر داره چون بعدا همشون تشکر کردن
ولي حالا خودم میتونم بگم امیدم به تهش رسیدهنمیخوام از هیچی حرف بزنم فقط میخوام بگم منی که اینقدر روضه خوندم برای ریگراننوبت به خو
و بلاخره روزای پایانیه بعثته!بچه های بعد از ما متاسفانه میرن فرهیختگان و سعادت تجربه اینجا رو ندارن!من در هفته ی گذشته از شنبه اش شروع کنم خیلییی اتفاقات متفاوت و متضادی برام افتاد!جالبه حال توضیحشون میست در حد سرفصل برای وقتی ک دلم تنگید برای گذشته های روزمره خودم:با بچه ها دعوای حسابی کردم خودم و اونا ناراحت شدندتقصیر همه مون بود!اربعین رفتم و تجربه نابی بود!وقتی برگشتم دقیقا یه گناه تکراری رو انجام داد که در طول اربعین از خودم توقع داشتم
چرا من هر کاررریییی میکنم عوض میشهههه دلم میخواد همینجور بمونه ینی اگه عوضش کنم مامانم میگه ددختره خلللل شده و هر ثانیه یه جور رفتار میکنه :/// الن حس میکنم با کاپیوتر راحت ترم و دستم برای تایپ تندتر میکنه وليییی اصن قول نمیدم مامانم بزاره اینجا بمونه. چون برداشتم از روی میز خوشگلش گذاشتمش روی زمین و چیلیک چیلک دارم تایپ میکنم باش ://
برای تمرین حسابدار ی هم خیلی راحت ترم
چررررا وقتی زنگ میزنه و صداش میشونوم همه چییییییییییییییییییییییی یا
متن آهنگ بارون از ماهان بهرام خان و شهرام شکوهیمنو بارون، امشب توو خیابون، تعریفی نداره، حال و روز دوتامونمی دونم اینجایی دوباره، بارون که میباره یاد من میاریدوباره عطر دستاتو داره دستم، من سر کل حرفام بودم و هستم، بودم و هستممی دونی دلتنگم چه بگم چه نگم، پس بیا بمون باز کنارمحالا که دل دادی پس نکن تو دل ازم، رو کدوم شونه باید سر بزارم

ادامه مطلب
حواسم باشه به آدمای اطرافم زیاد دل نبندم.آدم ها همیشه فقط اولش خوبن.حواسم باشه معمولا آدم هایی که اولویتشون تو زندگی "خودشون" هستن و حرف کسی براشون اهمیت نداره موفق ترن.حواسم باشه همه برنامه هام و حرفام رو به هر کسی نگم.حواسم باشه به ظاهر کسی اعتماد نکنم،حواسم باشه اون چیزی که آدما جلوم نشون میدن با اون چیزی که پشت سرم هستن خیلی فرق میکنه.حواسم باشه حرف ها و اخلاق های گند یه عده روم هیچ تاثیری نذاره و راه خودم رو برم.حواسم باشه از یه ج
حواسم باشه به آدمای اطرافم زیاد دل نبندم.آدم ها همیشه فقط اولش خوبن.حواسم باشه معمولا آدم هایی که اولویتشون تو زندگی "خودشون" هستن و حرف کسی براشون اهمیت نداره موفق ترن.حواسم باشه همه برنامه هام و حرفام رو به هر کسی نگم.حواسم باشه به ظاهر کسی اعتماد نکنم،حواسم باشه اون چیزی که آدما جلوم نشون میدن با اون چیزی که پشت سرم هستن خیلی فرق میکنه.حواسم باشه حرف ها و اخلاق های گند یه عده روم هیچ تاثیری نذاره و راه خودم رو برم.حواسم باشه از یه ج
*اگه أین آهنگ رو خطاب به خدا در نظر بگیریم حرف دل این روزای منه ، تارک الصلاه شدنم داره زجرکشم میکنه.*تا حد ممکن سعی میکنم که سخنرانی گوش نکنم که واویلتا، خود سخنرانی دو دقیقه است اما نتیجه گیری و تحلیل های من از همون فایل دودقیقه ای شايد حتی بیشتر از یک روز طول بکشه و بعد تازه  دل آشوب میشم و بی قرار* نه خودم و نه روحم آروم نمی گیرم* از بزرگی حرفی که استاد و خانم الف و بقیه در مورد من گفتن وحشت دارم ، من آدم چنین مسئوليتی نیستم* بهتر از هر
آهنگ دیوانه ی داماهی رو دیشب شنیدم، قشنگه. مامان کلی وقته که دلش دم پخت میگو خواسته. غذایی که ما باهاش بزرگ شدیم. بوش رو میشنوم یاد مامان و مامان جونم میفتم. بوی امنیتش، بوی مادرانه اش بیشتر حس میشه تا ادویه های تند و تیزش. 
آهنگ داماهی، پوست کندن و تمیز کردن میگو ها [کار مورد علاقه من!]، بوی تمر و گشنیز و سیر، من رو برد به روزگار ست در نواحی نزدیک به جنوب. برد به بوشهر، شهر دوست داشتنی ای به مثابه ی گرگان. شهری که مجال نفس کشیدن و سر سبک کردن
دلم واسه سالهایی که میگفتم اره، این کار رو میکنم و بعد میرفتم میکردم، تنگ شده. نه به کسی میگفتم نه استرسی داشتم و نه چیزی، چون میدونستم که اره میرم انجامش میدم
الان چی؟ به عالم و ادم خبر میدم اره تو فکر فلان و فلان و فلان کارم. انجامش میدم؟ نه. به این فکر میکنم که به کلی ادم گفتم و هی داره جلوشون بد میشه. نه اینکه برام مهم باشه اونا الان چه فکری میکنن. بلکه واسه خودم ثابت میشه چقدر حرفام بی اعتبار شدن.
حالا اولين بخش برنامه، اواز خوندنه.
من صدای خ
خب وسط حساسیت و عزاداری ها، من کماکان جنس دوم میخونم و خوبه. بعد باید برم خونه و. باید امتحان توشهری بدم. باید چمدوت ببندم. و باید برم دانشگاه؛ یک سال تحصیلی جدید رو شروع کنم. بازم احساس غریبیه :)
 
چند روز پیش مسئله ای پیش اومده بود و‌ من با حالت عصبی ای گریه میکردم. قطعا اینکه همون موقع شده بودم بی تاثیر نبود. یکم بعدش واقعا درک‌ نمیکردم چرا اونقد عصبی؟ ولي خب قبول کرد گفت باشه فقط گریه نکن :( من دوست ندارم گریه م وسیله باشه. البته گریه و
چند وقتی میشه که میخوام بنویسم اما انگار نمیشه،یا تامیخوام بنویسمحسش میره،،یه شب هم بیخوابی به سرم زده بود سه بار باگوشی نوشتم
و درآخر نمیدونم چه مرگش میشد دستم میخورد و میرفت برای خودش و کلا بیخیال شده بودم
اینروزها سریال see رو میبینم البته یک قسمت بیشتر ندیدم چون خیلی هیجانیه:))
بعد کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد رو میخوندم اما دیدم رمانه،خوشم نیومد و کنار گذاشتم
و کتاب شازده کوچولو رو شروع به خوندن کردم و خیلی لذت میبرم و کاملا درکش میکن
فکرميکني خیلی وقت داری
بهتره بی‌بهانه شروع کنی
به لذت بُردن از زندگی
حتی اگر از لذت یک زندگی
فقط تنهای شو داشتی باشی
ویک فنجان چای
#روزتون_خدایی
┄┅═══✼✼✼═══┅┄
️ #پیک_خبری_ملارد
@peikemalard
[عکس 750×937]
مشاهده مطلب در کانال
سلام
 
مختصر و مفید بگم از شروع این کار که ایده راه اندازی همچین وبسایتی چند سال بود که توی ذهنم بود ولي استارت نمیخورد . ولي باید شروع میکردم
یکی از دلایل شروع این سایت هم این بود که نمونه اش رو تا بحال اصلا ندیدم و با اینکه جای خالیش همیشه احساس میشه . هدف این وبسایت هم بالا بردن آگاهی همه درباره ی هدف ساخت فیلم های هالیوودی که اکثرا هم مفاهیم زیادی توی پشت پرده ساختشون هست . شايد خیلی ها تماشای فیلم رو یک تفریح میدونن ولي آنسوی ساخت اکثرشو
این بار مستقیما ب خودم گفت:/
گفت وقتی درباره مهدی حرف زدی حس کردم برات با بقیه فرق داره
حس کردم خیلی خوشت اومده
پس چرا من خودم این حسو ب این شکل ندارم؟
اون چطور بعد اولين حرفامون اینو برداشت کرده؟
الان ک اینجور شده دگ نمیخوام خیلی با کسی حرف بزنم بجز یکی دو نفر ک برای م بهشون نیاز دارم.
چرا فکر میکنن من احساسم ب این زودی درگیر شده؟
من کاملا دارم با منطق تصمیم میگیرم و روی این موضوع مطمئنم
چون من تمام اون حالات عاطفی مسخره رو ی بار درک کردم.
حالم از همشون بهم میخوره
فعلا همین
اینکه با هر ثانیه گذشتن از بودن باهاشون بیشتر پشیمون میشم و باز ادامه میدم
اینکه هر لحظه بیشتر بهت ثابت میشه که چقدر عوضی ان 
احمقم یا خنگ؟
دیوانه ام یا عاقل
بخشنده ام یا خر
نفهمم یا خودمو زدم ب نفهمی
اخه چرا واقعا؟ چرا دارم ادامه میدم؟ 
چرا حتی خودم نمیتونم خودمو درک کنم و اکنوقت انتظار درک کردن از بقیه رو دارم؟؟؟چرا؟!
چرا وقتی میدونم براشون پشیزی ارزش ندارم ولي برام ارزش دارن
چرا تاریخ تولد تک تکشون تو ذه
مدت هاست که وقت نکردم بیام اینجا.توی این دو سه ماهه اخیر مشکلات زندگیم زیاد شدن که دیگه حتی نمیتونم به یه آینده روشن فکر کنم.صبح تا شب گرفتارم و هر وقت هم بیکارم هزار تا فکر و خیال میکنم.
وضعیت مالیم ، وضعیت خانوادگیم ، وضعیت درآمدم ، وضعیت روابطم و . خیلی وخیم شده و راستش دیگه نمیکشم.میخوام از خیلی هاشون فرار کنم و دوباره برگردم عسلویه و به یه کاری شبیه به کار قبلیم ادامه بدم.قرار نیست من همه مشکلات رو حل کنم و خیلی هاش از عهده من هم بر نمیاد.ح
-پرخاشگر شده. بعضی وقتا میره توی لاک خودش، نه حرف میزنه نه تلوزیون می بینه نه بازی می کنه.
+ببین! وضع جامعه رو من می دونم، تو هم می دونی. قُر قُر کردن فقط سنباده کشیدن روی اعصابمونه. ما بزرگیم. خودمون رو جمع و جور می کنیم، اما پسرت فقط 13 سالشه. اول نوجوونی باید خیال پردازی کنه. باید بتونه آیندش رو تجسم کنه و فکرای بزرگ کنه. وقتی توی خونه حرص می خوری و از امنیت نداشته اقتصادی می نالی، از فساد می گی، عملن داری روان بچت رو نابود می کنی.
-خودم هم به این ن
راه نخست اصلاح فکرفکرمون رو درست کنیم. هی فکر نکنید اگه فلان اتفاق بد بیفته. شک و تردید رو از خودتون دور کنید. وقتی پا میشید از خواب به خودتون بگید همه چیزایی که نیاز دارید رو دارید. یک سری جملات مثبت بنویسید و هر صبح یکیشون رو تکرار کنید.رابطه تون با نگرانی رو عوض کنیدوقنی نگرانی میاد سراغتون فکرتون روی کارتون متمرکز کنید. من قراره سخنرانی کنم و نگرانی اومده سراغم. به نگرانی فکر نمی کنم به حرفام فکر می کنم. 
بعضی ها هم فکر می کنن تا نگران نبا
راه نخست اصلاح فکرفکرمون رو درست کنیم. هی فکر نکنید اگه فلان اتفاق بد بیفته. شک و تردید رو از خودتون دور کنید. وقتی پا میشید از خواب به خودتون بگید همه چیزایی که نیاز دارید رو دارید. یک سری جملات مثبت بنویسید و هر صبح یکیشون رو تکرار کنید.رابطه تون با نگرانی رو عوض کنیدوقنی نگرانی میاد سراغتون فکرتون روی کارتون متمرکز کنید. من قراره سخنرانی کنم و نگرانی اومده سراغم. به نگرانی فکر نمی کنم به حرفام فکر می کنم. 
بعضی ها هم فکر می کنن تا نگران نبا
م رفتم خریدکارتمو جا گذاشته بودم خونهمن هر چی میخواستم برمیداشتم و خواهرم کارت می کشید :-) چنان لذتی داشت که نگووووو!میخندیدم ،خواهرم پرسید ها!؟گفتم خیلی میچسبه کارت میکشی،من هنوز خریدام تموم نشده ها موجودی داری دیگه؟انصافا ازدواج اینش قشنگه،خوشم اومد،تاحالا همش خودم کارت کشیدم اسمس بانکا لذت خریدو می گرفت ازم،اونم میخندید به حرفام
پ.ن:البته من شب ریختم به حسابش، تازه فهمیدم چه کردم با خودم!داغ بودم اون لحظه چون حساب از دستم خارج
از امروز میخوام تمام تلاشمو بکنم که کمتر تو حرفام فحش به کار ببرم و مثه یه ادم با شخصیت صحبت کنم.من خدای عصبی شدنم و در کسری از ثانیه چنان جوش میارم که فقط فحش دادن و له کردن طرف ارومم میکنه ولي خب خیلی زودم اروم میشم و همه چی یادم میره ولي خب بقیه که یادشون نمیره.
همیشه میخواستم بعد تموم شدن درسم این تغییر رفتارارو شروع کنم، ولي الان میبینم قرار نیس تموم شه و من همینجوری بیشوعور موندم.حالا چی شد که تصمیم گرفتم از همین الان شروع کنم؟ چون دیدم د
 
هو الحی
.
#قسمت_شانزدهم
.
- من ازت خوشم میاد 
ازت با این که کامل نمی شناسمت خواستگاری کردم
ازت خواستم اجازه بدی اشنا بشیم اما تو .
- من چی؟
- تو حتی به خودت زحمت نمی دی در مورد من فکر کنی
- گمون می کنم حرفام رو قبلا زده باشم
- تو با من مشکلی داری؟ از من بدت میاد؟
- من نه با تو مشکلی دارم نه از تو بدم میاد ولي جزو آدم های معمولي زندگیم هستی
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
 
دیروز که اون پستو گذاشتم داغ بودم نمیفهمیدم وخامت حالمو
اما الان میبینم خیلی اوضاع خرابه خیییییلی.
پتانسیل اینو دارم یه دریا اشک بریزم
قشنگ احساس میکنم قلبم مچاله شده 
الان فقط یه نفرو میخوام که باهش حرف بزنم .یه شونه میخوام برای باریدن به مدت چند ساعت .یه دست میخوام برای روی سرم
اما منکه کسیو ندارم!کسی که بشه بهش حرف های دلی گفت:(
اووم چرا دارم بهتر از رفیق کسی نیست که هم به حرفام گوش کنه هم موقع گریه اشکامو پاک کن
شده تا حالا بخواید دعا کنید بعد بفهمید چیزی که از خدا میخواید لقمه گُنده تر از دهنتونه و پشیمون بشید؟ولي من پرروتر از این حرفام،دیروز عاجزانه یه چیزی رو از خدا خواستم بعد به ذهنم خطور کرد،چه غلطاچه لقمه گُنده تر از دهنشم میخواد،دلم شکست ولي باز ادامه دادم.میدونم با دعای گربه سیاه بارون نمیاد،میدونم بنده ی ایده آلی واسش نیستم،اصن کلا ایده آل نیستم واسه هیچکس،میدونم یه روز به خودم گفتم غلط میکنی اگه از این به بعد آرزویی کنی و آرزویی داشته
کلی نوشتم همش پرید. مثلا یه بار اومدم بعد از مدتها در مورد یه کتاب حرف زدم. دیگه حوصله ندارم دوباره بنویسم راستش :((( کتاب خوبی بود هرچند با یسری حرفاش موافق نبودم انگار حال همه رو هم ژید درک نمیکنه خب طبیعی فقط خودشه و خودش. یه جاهایی شبیه وصیت نامه بود. اما داستانی نبود. یه مخاطب داره به خصوص تو مائده های زمینی انگار داره از تجربیات خودش میگه. توی مائده های تازه بیشتر با خودشه. نمیدونم شايد چرا میگم. مائده های زمینی شاعرانه ترم هست در مقایسه با
حالم اصلا خوب نیست
و میدونم چقد دارم با همم ی ادم های اطرافم بد حرف میزنم.از خانواده تا دوستام.
دست خودم نیست از دزفول و از توی این خونه بودن نفرت دارم.از طعنه ها و تیکه هایی که بهم میندازن.دوست دارم از دستشون فرار کنم برم جایی که هیچکسو نبینم!
دوست ندارم اصن بیام این شهر لعنتی.با ادمای لعنتی ترش!
دارم به این فکر میکنم اصن برم امریکا با ویزای سینگل که اگه بخوامم نتونم برگردم! :/
وحشی شدم.به شدت اخلاقم بده!
دندون پزشکی و عادتای دخترونه هم
متن آهنگ یه چیزی بگم از امیرعلیبزار از حرفات یچیزی بگم فردا نگی نگفتی چرااخه واسه گفتن اینا دل تو دلم نیستبزار از دردام بگم چقدر تنهامنرنجی از حرفام ولي بد تا کردی باهامدرد نبودن تو کم نیستبازم بیا دوباره حس مشترک با همبسازیم امشبو خدا هم افتاده نگاهش توی نگاهمسرده هوا چقدر سرده حواس تو کجا پرتهدل من از این فاصله ها پر از دردهاون که رفته کاشکی برگردهبازم بیا دوباره حس مشترک با همبسازیم امشبو خدا هم افتاده نگاهش توی نگاهمسرده هوا چقدر سرده
99پست، 99 شرایط متفاوت، 99 حس متفاوت و 99 ذهن متفاوت برای خلق 99 پست متفاوت. دقیق یادم نیست اما تقریبا از سال 89 یا 90 انتشار نوشته هام در قالب وبلاگ رو شروع کردم. نوشتن رو منبع آرامشی پیدا کردم تا خالی بشم و وبلاگ و آدمای مجازی رو دوست های نیمه ناشناسی برای درمیون گذاشتن حرفام باهاشون.
همیشه خواستم این نوشتن و این حس رو حتی وقتی طناب آرامش گرفتنم ازش به نخ رسیده بود از پارگی و جدایی حفظ کنم چون وبلاگ برام تنها جایی توی دنیا بود که خوبیاش انقدر توی رگ
سلام دوستان نمیدونم چرا ولي نشد که برا همیشه برم انگار نمیتونم
خب اومدم دوباره کلی غرر بزنم از همه چی
خیلی خیلی تنها شدم دیگه میتونم بگم هیچ کسو ندارم
از دو طرف زهرا ها رو از دست دادم(یکیشون دختر عموم که کیش رفت)(یکیشون دختر داییم که ساریه) خب حرفام تو حلقم میمونه و گم میشه 
یادم نمیاد اخرین بار کی اینقدر تنها بودم!
خب اینم بد نیست خب خیلی بیشتر درس میخونم و خب بازم میگم نمیتونم وارد هیچ رابطه کشکی بشم حتی طرف اگه خودشو جلوم بکشه هم نمیشه
خب درس
 
سلام سلام شهید نوری 
برادری میکنی در حقم
چند دقیقه ای ب حرفام گوش بده
 
یه جوری یه جوری دلم از این دنیا گرفته که.
باور کن اینقدر بد دیدیم از دنیا که.
برادری کن در حق منه عاشق 
و این روزا خیلی با ما باش
خیلی
تا این سختی بگذره.
 
گرفته شده از باشگاه پلاک سه
پسر بختیاری از ایذه :نه من نمیگم خودت زنگ بزن یک هم پیاز داغش رو زیاد کن خودت بهش بگو اینجوری بهتره!!(داره به نامزدش ماه بانو میگه)پیاز داغ یادت نره ،ببینم چیکار میکنی خدارو شکر ماه بانو مثل دلسا نیست که رفت حاجی حاجی مکه!!والاااا من نمیدونم چرا هر کسی تو باشگاه ازدواج میکنه کلا باشگاه رو فراموش میکنه فکر کنم از اثرات ازدواجه!! عاقا ازدواج نکنید پس!!
.
.
.
.
.
.
.
.
دوستان این پیامی هست که به باشگاه پلاک سه ارسال شده 
.
.
.
.
چندروزه همش تواین فکرم یه چیزی بشه،یه بلایی سرم بیاد،یابلایی سرخودم بیارم که دیگ فقط نفس نکشم
مدام فکرم درگیره،خیلیم درگیره.شده تاحالا اینقدرفکر کنی یهوبغضت بترکه ولي نخوای گریه کنیوسرتوبالابگیری ونفس عمیق بکشی تاگریت نیادیابغضت قورت بدی یاقفسه سینت دردبگیره!؟؟؟
من هرروز وهروز همینجوریم
شده دلت خوش باشه احساس خوشبختی کنی که دیگ قراره کلی اتفاقای خوب بیفته بعدیهو دنیا روسرت اواربشه،به زور نفست بالابیاد،اینکه هعی مدام پشت سرهم ازخ
1. اقا هندزفریم خراب شده، یه گوشش کار میکنه. بعد هندزفری داداشمم یه گوشش خراب شده. از صبح داریم به این فکر میکنیم که چجوری میشه گوشای سالم هندزفریامونو به هم وصل کنیم و وصل کنیم به گوشیمون؟ مهندس مملکته :)))
هندزفریم موقعی که گردنم کج میشه کار میکنه. ینی قراره ارتروز بگیرم؟ :))
2. امروز نشستم بجا درس خوندن کلاه قرمزی دیدم. زیبا نیست؟ 
3. اقا پفیلا درست کردم. لحظه حساسی که میخواستم پفیلا خوردنو شروع کنم ری ری زنگ زد. اصن نفهمیدم ری ری چی گفت و خودم چی
 
از اینکه آدمها فکر میکنن من قوی و مستقلم متنفرم . من انقدر از نظر روحی داغون و متلاشی ام که گاهی چند دقیقه به یه نقطه خیره میشم و فکر میکنم چطور میتونم به این نکبت پایان بدم بعد به خودم میام و فکر میکنم من ترسوتر از این حرفام و بهتره بجای فکرای بیخود یه حرکتی برای زندگیم بکنم ، اما پنج دقیقه بعد دوباره مایوس میشم و دلم میخواد بزنم زیر گریه . حالا نمیفهمم چرا با این روحیه‌ی نابود ، همیشه درحال خندیدنم و همه فکر میکنم من زندگی به هیچجام نیست . من
متن ترانه امتنا به نام تلخ

نمیخوام بگیرم من یه بار دیگه اون دستاتومیدونم اشتباه بود از اول بودن با تواما خب جور دیگه ای نمیشد این دلو راضی کردالان دیگه نمیخوام که بچشم طعم اون لب هاتومیگفتی دوستم داری اما دلت یه جا دیگه گیر بودهمش هعی دروغ میگفتی که مابهم میرسیم زوداما دیدی اونی که گذاشت رفت.توبودی نه منتو بودی که رد شدی از عشقمو زود سیر شدی ازممن همون ادمیم که گفتی تنها تکیه گاهتهعشق تو برا من بود تلخ ترین اتفاق دلتموم خوبیارو من فقط برای
بسم الله الرحمن الرحیم
دیروز که با مشاور حرف زدم اونطور که فکر میکردم نبودند
اجازه حرف زدن به من نمیداد و خودش یه داستان های طولانی که خودم از حفظم با جزییات تعریف میکرد
ووقتی وسطش میخواستم حرف بزنم میگفت من بیشتر از یک ساعت وقت نمیدم بزار حرفام تموم شه در حالی که نیم ساعت گذشته بود.قراره بازم بهشون زنگ بزنم .
ان شاالله این دفه بتونم حرف بزنم و راهنمایی هاشون رو دریافت کنم بلکه به یک نتیجه قطعی برسم
و تصمیمی که بگیرم پاش وایمیستم ان شاالله
نمیدونم چطور شد که این طلسم شکسته شد و من وارد دنیای مجازی شدم و آمدم یکم از حال دلم بگم :)
دیروز برخلاف نظرم رفتم پیش اونی که باهاش قرار داشتم و همش ترس ورم داشته بود که نکنه بگه برو و پشت سرتم نگاه نکن ! وقتی دیدم گف دختر قشنگم اخماتــــو وا کن و بخند و بگو چقدر سبکی بعد از اون پیامی که به من دادی ، تو شکست نخوردی تو توی نقطه عطف زندگیت قرار گرفتی ولي باید از این درسی که طبیعت بهت داده به بهترین نحو استفاده کنی دختر خوب تماما بغض داشتم و تمام حرف
دوستام و بقیه میگن تو خیلی لی لی به لالای بقیه میذاری و خیلی صبوری میکنی
و خیلی تحمل میکنی
و خیلی زیاد سعی میکنی درک کنی بقیه رو با اینکه گاهی ابدا درک هم نمیکنی.
در جواب باید بگم که (به خودشون هیچوقت نمیگم ولي اینجا مینویسم که خالی شم)
من توی زندگیم حتی یه کار هم نکردم که بعدها از انجامش پشیمون بشم
یا یه بارم به خودم نگفتم کاش این رو میگفتم در گذشته
یا کاش این محبت رو میکردم 
یا کاش به فلانی میگفتم دوسش دارم.
 
به نظر من
اشک های تموم نشدنی که ما ر
لعنتی اصلا دوستت ندارم. اصلا. ولي نمی تونم فراموشت کنم. با من خاطره های عمیقی ساختی و ول کردی رفتی. مگه نگفتی دخترا فلانن احساساتی ن باید از مردشون اجازه بگیرن؟ درسته زر زدی و منم بخاطر همین کارات گذاشتمت کنار ولي تو که احساساتی نبودی چرا رفتی آخه؟ مثلا تو باید مث یه مرد میموندی. اما نموندی. حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم تو نمی خواستی بمونی. میخواستی بری و میخواستی منم زندگی مو زمین بذارم و باهات بیام. ولي من زندگی مو فدای تو نکردم. شايد چون تو
قبلاً بهش گفته بودم غم قشنگه. غم نجیبه و اصالت داره. غم باعث می‌شه بیشتر فکر کنی و کمتر حرف بزنی و بغض کنی. هنورم به حرفام معتقدم. هنوزم می‌گم غم خوبه. ولي اندازه داره. مثلاً باید در حد مواقعی که آهنگ طلوع نامجو رو گوش می‌دم بمونه. یا وقتایی که مزایای منزوی بودن رو می‌خوندم. وقتایی که خیره می‌شدم به باریکهٔ نوری که می‌افتاد کف کلاس. یا وقتی اون شعره رو با خودم تکرار می‌کنم یا حتی زمانایی که به صدای ساز دهنی گوش می‌کنم.اما وقتی این مرزو رد کنه
 
عذرخواهی نکنید تشکر کنید.
 
نگید ببخشید دیر کردم.بگید ممنونم منتظر موندی.
 
نگید ببخشید که انقدر صحبت میکنم.بگید ممنونم که به حرفام گوش میدی.
 
نگید ببخشید اذیتت کردم.بگید ممنونم که بهم لطف میکنی.
 
نگید ببخشید گند زدم.بگید ممنونم تو اشباهاتم صبوری میکنی.
 
یادتون نره همیشه مثبت باشید
البته عذر خواهی کردن کار پسندیده ای است ولي نه روزی صد بار.
 
 
 
 
 
✅ گاهی از خود بپرسید که اگر خود را ملاقات می‌کردید، آیا از خودتان خوش‌تان می‌آمد؟!
منتظر اون روزیم که نوشته های این بلاگ‌رو هم بخونین!
مامانم مدام تو گریه ها و اشک‌امروز میگفت چرا خاطره هاتو مینویسی
الان فهمیدم.حداقل با این فضولي کردناتون میفهمین حرفام چیه.منه واقعی چه شکلیه!
من از شما ۵ نفر خانواده سوال دارم! ایا شما هیچ‌وقت تلاش کردین مبینا رو بشناسین؟نه!
خرده ای نیست!این حس که این خانواده، خانواده ای نیست که من فکر کنم بهش تعلق دارم خیلی وقته برای منه!
من خیلی وقته‌با این حس هام کنار اومدم.
خیلی وقته دارم از کس و نا
من نویسنده نیستم. هرچند که دلم میخواد یروزی بشم. احساس میکنم کسی که مینویسه حداقل در مقابل خواننده باید بیشتر بدونه. بیشتر خونده باشه بیشتر فکر کرده باشه. حرفی که میخواد بزنه باید چند پله جلوتر از فکر خواننده باشه. به نظرم لذتی که نویسنده میبره از نوشتن به خواننده منتقل میشه اما برعکسش خب شايد مشخص نباشه یا اگه هست نویسنده فقط در صورتی میفهمه که در مقام خواننده ، متنش رو بخونه. میدونم این حرفام خیلی سطحی هست اونم در مقابل نوشته های کسی مثل با
عشقم امشب دلم گرفته کاش بودی بغلم میکردی هادیموقتی دلم میگیره گریم میگیره الانم دقیقا همون حالم دوست دارم همش گریه کنمامروز باهم بودیم انگار اطرافمون هیچی وجونداشت فقط منو تو بودیم .بودن با تو منو کلا تغییرمیده من اون تغییرو اون حس وحالی که پیشت دارمو خیلی دوسش دارم حاضرم هرچی دارمو بدم اون حسو تجربه کنم هادی!!
دلم تنگه باورکن تنگته شايد بگی اره امروز پیشت بودم اما برامن فرقی نداره من همیشه دلتنگ توام عزیزدلم،زندگی من جون من،از خدامیخ
به نام او.
چند روزی حوصله ی نوشتن نبود.سرم شلوغ نبود ولي ذهنم بسیار.
مسائل خاله اینا !
مهین از تهران اومده و دو روزی تقریبا با اون مشغول بودم و حتی یه شب رو خونه دایی خوابیدم تا 3 صبح حرف زدیم با مهسا!
این روز ها به طور افراطی فیلم میبینم!
از فیلیمویی که گاهی کار میکنه  یا دانلود میکنم و  یا سی دی های قدیمی .
ایتالیا ایتالیا،هت تریک،بیست و یک روز بعد،اناستازیا،رییس مزرعه.
انیمیشن up رو هم دانلود کردم .و قصد دیدنش رو دارم!
به این نتیجه رسیدم که م
همشهری عزیز
وجوج داستان نویس
این بار پستش کردم و کامنت برات نذاشتم
چون دلم به درد اومد و باید سبک‌ میشد
اگه منم دوسال از نوشتن اخرین داستانم میگذشت
و سوژه نداشتم، از خودم ناامید میشدم و قلبم فشرده میشد؟!
من
دوساله که داستان زندگیمو از دست دادم
من آرزوهامو باختم و خاک کردم
قلبم فشرده نه، مچاله شد روزیکه همه احساسم جلو چشمم لگدمال شد
از خودت ناامید شدی واسه اینکه سوژه نداری؟!
حق نداری احساس ناامیدی کنی، خجالت بکش
چندتا داستان و شخصیت و سوژه د
بسم الله الرحمن الرحیم
✨✨✨⚠️ #تلنگــــــــــر_و_اندکی_تفکـــــر ✍این روزها .ســـــعے ڪنمـــــدافع قـــــ❤️ـــــلبت باشےازنـــــفوذ شـــــیطان✅شايد سخت تر از مدافع حـــــرم بودنمدافع قـــــــلب شدن باشد ♥️" الْقَـــــلْبُ حـــــَرَمُ اللَّه "ِقـــــلب،حرم خـــــ❣ـــــداوند متعال استپس درحـــــرم اوغیر او را ســـــاڪن نڪن‼️#الا_بذڪر_الله_تطمئن_القـــــلوبسلام خدمت همراهان و خوانندگان پیچ.خیلیاادعای شهادت دارن،دوست د
بسم الله الرحمن الرحیم
✨✨✨⚠️ #تلنگــــــــــر_و_اندکی_تفکـــــر ✍این روزها .ســـــعے ڪنمـــــدافع قـــــ❤️ـــــلبت باشےازنـــــفوذ شـــــیطان✅شايد سخت تر از مدافع حـــــرم بودنمدافع قـــــــلب شدن باشد ♥️" الْقَـــــلْبُ حـــــَرَمُ اللَّه "ِقـــــلب،حرم خـــــ❣ـــــداوند متعال استپس درحـــــرم اوغیر او را ســـــاڪن نڪن‼️#الا_بذڪر_الله_تطمئن_القـــــلوبسلام خدمت همراهان و خوانندگان پیچ.خیلیاادعای شهادت دارن،دوست د
خیلی صحبت کردیم ،از حمله اعراب و از تاریخ و از امام حسین (ع) و از یزید و داعش و و و و من هرجا که آیه ای از قرآن رو به خاطر داشتم ضمیمه حرفام می کردم.یه جاهایی یه شبهاتی رو بازگو می کرد که می دیدم قبلا خودم درگیرش بودم،یه جا قرآن کوچیک خودمو که بر اثر عجله گوشه حال جامونده بود و مطمئنم اگه برش داشته بودم عمرا !نمی رفتم از اتاقم بیارم و نشونش بدمو باز کردم و گفتم :قسمت خط کشی شده رو بخون،قبلا منم عین تو همین سوالو داشتم و جوابش اینجاستاز اینکه
بسم الله الرحمن الرحیم
خوبیِ آدمایی که یکم از لحاظ ذهنی با ما متفاوتن می دونین چیه؟ این که خیلی راحت و رو راست حرف دلشون رو می زنن.
بعد از کشیک بیمارستان، صبح ساعت 6 دیگه آف بودم. خواستم برم خونه یادم افتاد دوشنبس. فرهاد یه بار دوشنبه منو برده بود یه جا روضه (صبح) و به این امید که هر هفته هست راه افتادم برم صبحانه مو اونجا بخورم :)
رفتم و دیدم که بـــــله. خیابونِ شلوغ نشون از برپاییِ مجلس داره. خلاصه ماشین رو پارک کردم و رفتم. یه خونه ی قدیمی توی ی
1.
ترس میاد همنشین عشق میشه
میگم چرا؟
میگه:دائم گل این بستان شاداب نمی ماند»
میگم:پس دریاب ضعیفان را در وقت توانایی.»
فک میکنه:چه دلیلی منطقی تر از همین ترس ک ادم دل به دریا بزنه الان که میتونه دل به دریا بزنه:)
 
 
2.
بابا بغلشو باز میکنه
نمیرم بغلش اما سرمو تو دستم میگیرم و میگم نمیتونم.
میمونه رو دلم.
این بغل نرفتنه،چشای سرخ بابا،اونقدر که هنوز بغض شه برام.
اما دیشب وقتی کنارش نشستم دستشو دورم حلقه میکنه
و امروز میپرسه ازم
پشتت گرمه؟خیالت ر
امروز صدمین روز از بازکردن وبلاگم گذشته! الان که دارم به اون صد روز فکر میکنم اصلا گذر زمان رو حس نمیکنم. فقط مشکلات و درد هایی که این مدت کشیدم جلوی چشمام ردیف میشن.
من چه نقشه ها که برای وبلاگم نداشتم. چه حرف هایی که میخواستم بزنم. اسم وبلاگمم ناگفته های یک دختر موفرفری هست. میخواستم ناگفته هامو اینجا بزنم.  ولي گاهی اوقات یه مشکلاتی پیش میان، یه اتفاقاتی رخ میدن که مسیر زندگیت رو صد و هشتاد درجه تغییر میدن! زمانی که وبلاگم رو باز کرده بودم ه
فکر کنم توو یکی از پستای همینجا گفته بودم، یه روزی که خودش اومد پیشم اعتراف کرد، بهش میگم که میدونستم. و خب دیروز این اتفاق افتاد.
دقیقا همونطوری که فکر میکردم ، برگشته به دوست پسر قبلیش. بعد از اینکه تقدس رابطه‌شون از بین رفته و قبح همه چی ریخته، بعد از اینکه دعوا کردن، همو زدن! کات کردن، و به عده‌ی کثیری گفتن که رابطه‌شون چطوری بوده. 
بعد دیشب داشتیم حرف میزدیم و کمابیش ویس میداد، طبیعتا منم شک نکردم دیگه. الان اومده میگه یه سری از پیاماش ر
کتاب نگاهی به عکسها ، نوشتهٔ جان سارکوفسکی ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، نشر سمت
از میان تمام عکسهایم ، آنهایی که بیشترین معنی را برایم دارند، عکسهایی اند که مرا بر انگیخته اند تا آنهارا از دیدگاهی معین ، در لحظه ای معین و نه هیچ چیز دیگر ، به وجود بیاورم و این که برای تهیه ی انها ، از تواناییهایم به لحاظ ترکیب بندی یا از هر نظر دیگر ، در جهت ساختن تصویر کمک نگرفته ام. شايد بگویید که من فریب خورده ام. پل کاپونیگرو»
 
من باید سخت کار کنم  من از اعماق وج
دانلود آهنگ رضا صادقی به تو مدیونم
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * به تو مدیونم * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , رضا صادقی باشید.
 
دانلود آهنگ رضا صادقی به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Reza Sadeghi called Be To Madyounam With online playback , text and the best quality in mediac
 
متن ترانه رضا صادقی به نام به تو مدیونم
میبینی چجوری شده فکر و خیال مناون چشمات دل با منطقمیهو پای توعقلشو از دست دادتا به خودم بیام دیدر ت
سلام من، منِ نوعیم. 
  خیلی چیزارو نمیدونم. خیلی چیزا هم هست که نمیخوام بدونم. ولي بازم کلی چیز هست که میخوام بدونم.
با همه ی اینا حرفام تو غالب یه منِ نوعیه. اخه ضمیرِ تو خیلی وقتا کمک نمیکنه. ضمیرِ انها هم خیلی وقتا از زیر کار در میره. ضمیرِ ما هم که تو رو کم داره. هرچی نگا میکنم انگار فقط همین منِ نوعی مونده.
منِ نوعی زیاد حرف میزنه؛برای خودش نقض میکنه،تعریف میکنه،دست میزنه،غصه میخوره،درس میگیره،درس میده،خلاصه یه تنه خوب هوای خودشو داره.
بچ
برنامه ی moodpath رو چند وقتیه نصب کرده ام. روزی سه بار، هر سری چندتا سوال درباره ی احوال روحیم میپرسه. و طبق جواب هام مودم رو طی چند رو آنالیز میکنه. به صفحه ی آنالیز که نگاه میکنم، تعداد روزهای مود پایین بیشتره انگار، ولي تعداد مودهای بالا هم کم نیست. سعی میکنم خوشبین باشم. 
به خودم میگم دفعه بعد که رفتم پیش روانپزشکم، بهش میگم که این آنالیزها رو انجام داده ام. بهش میگم یه روزهایی هیچ اتفاقی نیفتاده ولي حالم بد بوده، یه روزهایی از زمین و زمان ب
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولي هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!
شايدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک می
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولي هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!
شايدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک میخوام
سلامی به بزرگی و تنهایی خدای یلدای بلندفکر کنم تا همینجاش مشخص شده باشه که یلدای امسالم رو تنها تو اتاق خوابگاه گذروندم
نه اینکه کسی نباشه ولي هر کدوم سرشون یه جایی بند بود
یاد عید فطر افتادم
اونجام من بودم و تنهایی
هییییی چه میشه کرد
البته شب بدی نبود 
و من خودم رو با فایلای ذخیره شده برنامه کتاب باز سرگرم کردم که خدایی خیلی چسبید
مخصوصا قسمتی که آقای اردشیر رسمتی اومده بود
انقدر قشنگ و از ته دل از شعرا  و نویسنده ها گفت که منم دلم خوندن و نو
یه درس داریم تو کتاب ادبیات پیش بنام پروده گویی که از باب هفتم بوستان سعدی نوشته شده  که خیلی دوسش دارم اونم منی که کلا از شعرا خوشم نمیاد البته بدمم نمیاد ولي راجب شعرا کلا خنثی هستم ولي خب کلا عاشق این شعره شدم که راجب کم گویی و سنجیده گوییه
چند تا از بیت هاشو مینویسم
فراوان سخن باشد آگند گوش       نصیحت نگیرد مگر در خموش
معنیش: شخص پُر حرف گوش شنوا ندارد و پند و نصیحت فقط برای انسان های ساکت و کم حرف اثر گذاره

کم آواز هرگز نبینی خجل           
به همون اندازه که با شنیدنه بوی قورمه سبزی(!!) ریلکس و شُل و ول می شم!. از شنیدن صدای آمبولانس وحشت دارم و موهای تنم سیخ می شه.
این دو حالت رو توی یه لحظه و همین چند دقیقۀ پیش که پشت مانیتور، روی صندلی لم داده بودم و بشقابه برنج و خورش قورمه رو دید می زدم و توی چشمام قلب می تردم و منتظر بالا اومدن اینترنت بودم. آمبولانسی هوآر کشان رررررفت سمت کلانتری :/ . چرا زد حال خدا؟! هر چند لحظه ای بود. ولي حس و حالمون پرید. داشتم عشق می کردم از حالم آ :| .
+ ولي ب
5 ،6 سالم که بود یه بار اتفاقی ساعت مچی بابا رو شکستم.خیلی ترسیده بودم چون می دونستم حق ندارم بی اجازه به وسایل بزرگترا دست بزنم ولي زده بودم و بعدشم اون افتضاح رو به بار آورده بودم:(
می دونید چیکار کردم؟ ساعت رو بردم اتاقم و گذاشتمش زیر بالش و بعدم شروع کردم به دعا کردن، که خدایا ساعت بابامو درست کن، ساعتشو مثل روز اول کن.
وقتی حسابی دعا کردمو بالش و کنار زدم داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم وقتی دیدم ساعت مثل روز اولش نشده!!!! اصلا باورم نمیشد، باور
ازم خواست فشار خونشو اندازه بگیرم.پد رو بستم دور بازوش و گوشی رو گذاشتم زیرش و چند بار لاستیکشو تو دستم چلوندم و چشم دوختم به عقربه ها و آگاه از اینکه ممکنه حرفام رو نتیجه تاثیر بذاره گفتم: من نوه تم. زشته اینو بهت بگم! ولي مجبورم میکنین.
یه نگاه سریع بهش کردم که ببینم حواسش هست؟!. چشماش هوشیار شد و زل زد بهم.
ازش پرسیدم که: دوست داشتی جای فلانی باشی؟!- فلانی ای که تازه چهلم پسرش بود-یا مثه دخترخاله که رفت سر خاک بچه ش؟!یا مثل خاله که رفت سر رفت
این روزا از لحاظ روحی خیلی توی فشارم 
دیرور عصر رفته بودم مهمونی و خیلی هم خوش گذشت بهم 
توی راه برگشت توی آژانس یه لحظه تو ذهنم گفتم وای دارم میرم خونه دوباره 
اصلا ازین فکر بهم ریختم که چرا خونه ای که باید منبع آرامشم باشم اینطور برام استرس زا بشه 
برادرشوهرم دچار مشکل مالی شده و یه طوری رفتار میکنه که همه درگیرش بشن 
در طول روز بارها و بارها که میخوام از عصبانیت سرمو بزنم به دیوار به خودم میگم آروم باش دختر آروم خودتو درگیرشون نکن اصلا به
یک بار نشستم با خودم فکر کردم چرا کلمات تو ذهنم وقتی نظم میگیرن با همون نظم رو زبونم نمیچرخن !! با بدتر از اون وقتیه که یه منظوری تو ذهنم شکل میگیره و بعد جوری بیانش میکنم که وسط حرفام می فهمم اصلن اونجوری که منظورم بوده رو بیان نکردم ! چقد حس بدی داره .یک بار میخواستم به یه نفر یه فکر و احساسی که دربارش داشتم رو بگم . اگه فرض کنیم فکر و حس من مجموعه ی X رو تشکیل بدن و قراره با یه تابع F روی این مجموعه یه سری عملیات انجام بشه و خروجی Y رو رو زبونم بیار
امروز یکی سر کلاس هی فین فین میکرد.دلم میخواست خودکارشو از دستش بگیرم و بشکنم و فرو کنم تو سوراخای دماغش.
یکی هی از روی شرح آیین دادرسی بلند بلند واسه استاد میخوند که ینی استاد نگا کن ببین چقددد درس خوندم.بچه ها فیییس .میخواستم ورق ورق کتاب رو لقمه کنم رد کنم تو حلقش و بگم انقدر دوستش داری تا اخرشو بخوووور.
یکی هی کتاب درسی رو وا میکرد و از جایی که حذفیات بود هی سوال میپرسید میخواستم از پهنا بکوبم فرق سرش کتابو .
.
وقتی اعصابمون خرابه.خ
بسم الله الرحمن الرحیم
آخیش! بالاخره گفتم.
بعد از اون مدتی که نوشتن رو توی بلاگفا رها کردم - و نمیدونم چی شد که رها کردم - دوباره اواخر بهمن پارسال بعد از حدود 4 سال دوری دوباره برگشتم - و نمیدونم چی شد که برگشتم - و نوشتن رو از سر گرفتم.
اوایل که عقد بودیم به همسفر گفتم که وبلاگ دارم و یه چیزایی مینویسم و حتی چند تا از مطالب رو براش خوندم و حتی پای یکی دوتاش، مخصوصا اونایی که مربوط به داداش علی بود، با خوندن من اون گریه میکرد و . بماند !
خلاصه که در
آقابزرگ میگه غم موندنی نیست. بهش فکر نکنید. بگذرید. ما می‌خندیم و می‌گیم آقاجون عمرش رو کرده. فهمش قد نمیده که این روزگار چطوریاس. چطوری با دایرکت جواب ندادناش یا سین کردن و بی‌اعتناییاش یا عکس پروفایل عوض کردناش روح و روان آدم رو غم برمیداره. آقاجون می‌شینه کنار بخاری و می‌گه کتاب بخونید. بعد اشاره می‌کنه به کتابای کتابخونه و بلند میگه از اون کوچیکه شروع کنید. همه ما نوه‌ها می‌دونیم آقاجون آایمر داره. برای احترام باهاش می‌خندیم و هر
اگه لیلی رو نداشتم می‌مردم، این رو واقعا حس می‌کنم هر روز بیشتر از قبل حضورش تو زندگیم پررنگ می‌شه، مسائلمون و مکالمه‌هامون عجیب‌تر می‌شه و دنیامون با همه‌ی تفاوتاش شبیه هم می‌شه.
من لیلی رو دوست دارم چون باعث می‌شه از تو رویاهام بیام تو واقعیت،اما این واقعیتی که لیلی برام می‌سازه چیزی از رویا کم نداره.
به خودش گفتم دیشب که دلم می‌خواد حرف جدی بزنم، همه‌ی حرفام، همه‌ی مکالماتم حتی اگر رنگ و بویی از جدی بودن داشته باشه در نهایت به مس
 
آخرین پست وبلاگ برای ۱۳ دی ۹۷ه. یعنی حدود ۶ ماه پیش.
همیشه همینه!
یه تصمیمی رو خیلی باانگیزه میگیری و شروع میکنی اما ادامه نمیدی!
واقعیت اینه که شروع رو همه بلدن ولي این ادامه دادن‌ه که مهم‌ه و همیشه ازش غافل میشیم.
درخت می‌کاریم، وبلاگ می‌سازیم، جلسه‌ی اول باشگاه رو میریم، دفترچه برای نوشتن سفرنامه می‌خریم، یک رابطه رو شروع میکنیم و .
ادامه نمیدی ولي گوشه‌ی ذهنت یه کوله‌بار درست میکنی از این شروع‌های بی‌ادامه که هرازچندگاهی سنگینی
ذهنت که آزاد باشه زندگیتم خیلی بهتر جریان داره
ولي وقتی آزاد نیست 
نیست دیگه.
کاریشم نمیشه کرد.
حتی از یه کار خیلی ساده هم نمیتونی بربیای
حالا تو به من میگی حالتو با یه ریتم زدن به من بفهمون!
وقتی درگیره از هرجایی میگی
 به هرچیزی فکر میکنی 
اصلا انگار دیوانه ای که داره یک اتوموبیل هدایت میکنه هرلحظه امکان داره چندنفرو زیر بگیره و اخرسرهم بره تو دیواریک مغازه چند نفر همرا با خودش و اون ماشینشو نابود کنه.
اصلا نمیفهمی چه موقع شب شد چه موقع ب
دارم دست و پا شکسته زبان میخونم. با خودم قرار گذاشتم زبان خوندن برنامه ی هر روزم باشه اما خب عملی نمیکنم. از این بی اراده بودنم متنفرم. از اینکه حتما باید یه نیروی بیرونی منو به سمت یه کاری بکشونه. یه دختره هست که یه کمی باهاش دوستم. برای انجام هر کاری نیاز به یه پایه داره. هی به من پیام میده میگه مریم جان پایه ای بریم فلان جا؟ پایه ای فلان کارو بکنیم؟ منم هر بار یه جوری از سر خودم بازش میکنم. بعضی وقتا اما موفق نیستم و پایه ش میشم. بد هم از آب در نم
سلاااااااام دخترا چه خبرا ؟؟؟ خوبین ؟؟؟ بعد از مدتها با انگیزه کافی اومدم بنویسم 
چه خبرا از کنکور جوووووون ؟ 
بهتره از این زمان باقیمونده استفاده کنی و کلی بزنی جلو از اونایی که هی میگن میخوام از مهر شروع کنم 
تا قبل از اینکه وارد فاز آزمون دادن بشی بهتره که یسری فصلای بد قلق و یا فصلای پایه رو که میدونی پیش نیاز هستن بخونی که ایشالله اول مهر با انگیزه کافی بری سر جلسه آزمون و بتری .
من با خودم حرف میزنم از خط پایینی ولي میدونم که حرفام هم
داشت رقیه رو می خوابوند که گوشیمو بهش دادم و گفتم " دوست داری بخونی ؟ صهبا برگشته [لبخند] " با خوشحالی گوشی رو ازم گرفت و هر چهارتا پستشو یک جا خوند . معلوم بود که خیلی از برگشتنش خوش حال شده .
بچه ها رو که خوابوندیم ، گفتیم بیا از فرصت استفاده کنیم یه کم حرف بزنیم با هم . دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم . همسرم هم حرفی نداشت و با جمله ی " چه خبر ؟ " دوست داشت سر یک صحبت طولانی رو باز کنه . که یک هو گفتم : " خیلی نا امیدم عزیزم ، احساس می کنم هر چی ای
سلام
امروز از صبح با دو سه تا از بچه‌ها منتظر بودیم استاد راهنمای مشترک‌مون بیاد. داستانی داشتیم. من که دیگه از بس رفتم و اومدم، رد داده بودم و متاسفانه وقتی رد میدم یه کم غیر قابل پیش‌بینی می‌شه اوضاع :/ داشتیم جلو پله‌ها با دوستام چرت و پرت می‌گفتیم، من یه کم ازشون فاصله گرفتم که زنگ بزنم به استاد، در همون حال برگشتم یه چیزی به سمت‌شون گفتم و خب چند نفرم اونجا بودن. حرف بدی نبود و بی‌منظور بود، ولي چیز جالبی هم نبود مخصوصا اینکه یه جورایی
هر شب وقتی همه خوابن و پامیشم برم سرویس بهداشتی جلو آینه تو راهرو وایمیستم و چند دقیقه زل میزنم به خودم
تو سکوتهمینجور زل میزنم به خودم زل میزنم به چشمام چشم هایی که شايد چند سال دیگه .
بعد زل میرنم به موهای جلو سرم که تو این چند سال چقدر ازشون کم شده و داره میشه
بعد فکر میکنم که اونی که تو آینه است داره چیکار میکنه؟چیکار باید بکنه؟
چرا فلان جا اینکارو کرد؟چرا فلان جا این کارو نکرد؟چرا این حرفو به فلانی زد؟چرا این حرفو به فلانی نزد؟
چ
زنگ بیکاریم بود ،مدیر روانشناس طبقه بالا صدام زد
- خانوم پورابراهیم
من:بله؟
- میشه چند دقیقه با هم حرف بزنیم؟
من: بله
- عضو سپاهی؟
من:نه!چطور؟
- آخه حس کردم باید عضو سپاه باشی، خیلی مذهبی هستی؟
من: نه نیستم،مذهبی هم که.چی بگم داستان داره، نگفتم بهتون فکر کنم
- نه ،میشه بگید؟
کمی توضیح دادم گفتم درمورد مذهبی بودنم همینقدر بگم که سالها قبل اعتقادی به حجاب نداشتم،راحت تر بودم، اهل آرایش و انواع مدل های فشن مو و(افتاد وسط حرفمو گفت:خوشکلم که هس
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب