نتایج پست ها برای عبارت :

شب که میشه ، من دو تا ماه دارم

حواسم به هیچی نیست. امروز بعد نود و بوقی رفتم آرایشگاه خانمه بهم گفت آبروی راستت داره خالی ميشه از تو حواست هست بهش. گفتم نه اصلا. گفت حالا بهش فکر نکن فقط تقویتش کن. از اون ور گوشیم نوتیف میده menorrhagia ات دو هفته است که عقب افتاده داری چه غلطی میکنی؟! هوووف دارم تو اوج جوونی پرپر میشم که! تازه هنوز به نصف اون چیزهایی که میخواستم هم نرسیدم روزها استرس دارم و شب ها خواب های اضطراب آور میبینم نتیجتا نه شب آرامش دارم نه روز و نتیجه اش ميشه این 
چهار پنج روز دیگه میرم مرخصی.
نقشه های بزرگی دارم که باید روشون کار کنم.
این روزها همش به خودم میگم ۲۷ سال از روز تولدم میگذره و شاید نیاز به تولد دوباره دارم(دقیقا ۱۴ آبان ۲۶ سالگیم تموم ميشه)
قبول دارم فصل بعضی کارها که گذشت ، سختی های انجام اون کار ۱۰۰ برابر ميشه.اما من مررررد روزهای سخت هستم :)
نمیدونم چرا ، ولی امروز حس خیلی خوبی دارم.فقط از روزی ۱۳ ساعت کار کردن توی گرمای عسلویه خسته شدم.
خسته.
اما.
پیش به سوی آسمان.
پیوسته.
متن آهنگ
تویی تویی که میتونی
منو درمونم کنی
تویی که منو میتونی
عاشقونه آرومم کنی
کم دیده دلم مثل تو ندیده دلم عجیب
حال خوشی داره که به تو رسیده دلم
این علاقه فقط واسه ماست با تو دلم رو هواس گره کور خورده دلم به چشای نازت
بی قراره دلم آروم نداره دلم تو بزن تا که دل من برقصه به سازت
نرو نميشه تنهایی بی تو سر نميشه آخه دلم یه بچه ميشه به تو علاقه محسوس دارم
اگه پا بده چشات به این دلم راه بده یکم تو دلت بهم جا بده از اوناشم که تورو دوست دارم
نرو نميشه
فصل مورد علاقه شما چیست ؟شاید اگر سوال بالا رو از من در سنین طفولیت و نو جوانی میپرسیدید قطع به یقین میگفتم تابستون !
چون هم مدرسه ها تعطیل بود ، هم فراغ بال تو کوچه ها بازی میکردیم حتی تا ساعت 8:30 شب (چون تابستون دیر شب ميشه و هوا دیر تاریک ميشه ) و
و حتی اگر کسی حس تنفرش نسبت به تابستون اعلام میکرد باهاش مخالفت میکردم .
اما الان به شدت عاشق پاییزم . 
+اون هوای ملایمشو دوس دارم !
+اون حس مدرسه رو دوس دارم . (همون بوی ماه مهر معروف )
+زردی فصلشو دوس دا
 گاهی وقت ها از خیلی ها میتونی راحت دل بکنی ، دلتنگشون نشی .ولی بعضی ها تو دلت میمونن و هر کاری کنی فراموش نمیشن .
مثل .خیلی باهات حرف دارمبه اندازه این سه سالبه اندازه همه این دوری هااما توی دو جمله همه این حرف ها خلاصه ميشه:-دوستت دارم-خیلی دلم برات تنگ شده
دوست دارم رهبرم رادلبر پیغمبر است/دوست دارم رهبرم را وارث برحیدراست/ازتباراهل بیت و آیت خوب خداست/دوست دارم رهبرم راجلوه ای ازکوثراست/اوپیام کربلا را میدهدبرمسلمین/دوست دارم رهبرم راآسمان رااختراست/میرود راه امام وهرشهیدی باهدف/دوست دارم رهبرم راشیعیان راسروراست/دشمنان دین ماراباز رسوامیکند/دوست دارم رهبرم رادشمن اوابتر است/اسوه والگوی خوبی گشته آقا درجهان/دوست دارم رهبرم رابهر عالم گوهراست/شیعه باشدجانفدای حضرت سیدعلی/دوست دارم ره
دوستت دارم.
به سان یک دیوانه، به سان یک سرباز 
به سان یک ستاره سینما 
دوستت دارم، به سان یک گرگ، به سان یک پادشاه 
به سان انسانی که من نیستم 
میدانی من اینگونه دوستت دارم
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخند
دارم میرم یه جایی که چندسال بود قهر بودم باهاش
امسالم نمیخواستم برم
توفیق اجباری شد
باید میرفتم
نمیدونم چی میخوام بگم و چیکار دارم
ولی دل پری ازش دارم
نمیدونم حالم خوبه یا بده
ولی نرمال نیست
من نباید تنها توی این راه میبودم
همش کنارم احساسش میکنم و‌ باهاش حرف میزنم
یعنی اونجا چی ميشه؟
من بهارم
من بهارم فصل باراندوست دارم دانه ها را
سبز و خرم ، شاد و خندانبازی پروانه ها را
دوست دارم آسمان راآفتاب مهربان را
دوست دارم روی گل رارنگ گل را بوی گل را
دوست دارم ماهیان راتوی چشمه، توی دریا
دوست دارم هر کجا راباغ و بستان، کوه و صحرا
دوست دارم، دوست دارممن بهارم، من بهارم
دانلود اهنگ میگی عاشقتم میگی دوست دارم باشه قبول : میگی عاشقم از تو بدتر اگه عشق تو باشه کمتر دیوونه ميشه قلبم بگو بشنومت . آخ یه دل دارم یه دلدار شدم عاشقت ای یار تو فقط لب تر کنی من میمیرم روزی صد بار دانلود آهنگ عاشقانه مانی رهنما به نام دوست دارم با دو کیفیت برای دانلود آهنگ دوست دارم از مانی رهنما به همراه متن ترانه آهنگ.
دانلود آهنگ دوست دارم از محسن یاحقی - رسانه نوا دانلود آهنگ دوست دارم از محسن یاحقی دانلود موزیک دوست دارم از محسن یاحق
کتابی که دارم می‌خونم مثل خودمه. داستان یه خطی داره: مرده به نامزدش که دوسش داشته نامه مینویسه اما رفته رفته به خاطر محیطی که درش هست و فاصله احساسش عوض ميشه و دردی که به جونش نشسته باعث ميشه علاقه ای وجود نداشته باشه و نامه هاش از عاشقانه بودن در میاد و به یه متن سنگین و فلسفی در باب معنای زندگی تبدیل ميشه. ولی یه جوری شاخ و برگش داده که نمیفهمم. یه داستان دیگه ی کتاب یه جوری شخضیت ها رو میپیچونه به هم که من نمیفهمم این آدمه یا اون حیوونه‌س که
بچه هاا من دارم میرم یه مدت بمیرم.
مامانم همه چیزو فهمید.
حالمم اصن خوب نیس.
واقن دارم میمیرم.
همتونو خیلی دوس دارم.
منو یادتون نره.
ددی اون فیکرم ترجمش میکنم.
ولی یکم دیر تر.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
لیندا عاشقتم.
دیدم خاطره هام هی داره کمرنگ ميشه
وایسا تو داری جای منو بی کی امانت میدی؟
بی معرفت مگه از این غریبه ها چی دیدی؟
تورو جون هرکی دوسش داری بیا اینجا دارم دق میکنم
بیا که با اسم تو؛ چند ساله دارم مردمو عاشق میکنم
زخمی که عشقت بزنه، عمری برات درد ميشه
آدم با این رابطه هاس که آخرش مرد ميشه
www.rosemusics.com
داریم کم کم یکی میشیم❤این روزا با تموم سختیاش با وجود او❤ راحت میگذرن. بهم میگه تا تو کنارمی خم به ابرو نمیاد. بهش میگم تو رو دارم مثل کوه میمونی واسم! با همه سختیای زندگیم میجنگم شکستشون میدم. واقعا هم همینطوره
دیگه حس نمی کنم یه ادم دیگست. دیگه حس نمی کنم جداست! باهام امیخته شده. جزئی از خودم میدونمش. هميشه وجودشو دارم چون اون خود منه❤
بیشتر از اونی که حس میکردم دوستش دارم. چند وقت پیش فکر میکردم ادم بیشتر از این نمیتونه کسی رو دوست داشته باش
 دلم تنگه عزیزم
سرم درد گرفته نمی دونم چرا.
امروز فکر کردم یعنی ميشه یه بار دیگه ببینمت؟ميشه سر بذارم روی شونه ات؟ ميشه بوت کنم؟ ميشه توی آغوش تو احساس آرامش کنم؟
ميشه توی گوشت زمزمه کنم دوستت دارم؟ ميشه بگم خیلی دلم برات تنگ بوده؟ ميشه بگم که چه حس غریبی دارم؟
چرا امروز گفتی من از همه چی باخبرم؟ چرا گفتی باید همه چی رو از من بپرسی؟
نزدیک ترم از تو به تو؟ می دونی که هميشه حواسم بهت هست  ؟ می دونی که بیشتر از همه می خوامت؟ می دونی که لحظه ای ازت
بار پروردگارا
 
چرا همه چیز دورِ سرم میچرخه و من توانِ فهم و درکشو ندارم؟
چرا بعضی وقتا مث الان، گاو میشم؟
چرا اینقد جون دارم؟
 
و چرا حداقل اون‌کسی که باید بفهمه هم حرفمو نمیفهمه؟
من گاو. تو دیگه چرا؟
 
و چرا سناریوی آخری که چیزِ دیگه بود،
داره یه چیز دیگه ميشه؟
مگه من فیلمناممو اشتباهی اجرا کردم؟
 
و چرا اون میخواد این‌کارو با من بکنه؟ :)
ميشه نکنه؟ :)
ميشه به قلبِش بگی نکنه؟ :)
ميشه خدایی‌تو بیشتر کنی؟ :)
ميشه دوباره بهت مدیون‌تر از هميشه بشم
لبم ۵ تا تبخال ردیفی کنار هم‌ زده 
دو روزه تو حالت تزریق ژل لب ، سوزن سوزن ميشه .‌.‌
یه داستان غمگین تو اینستا خوندم بچهه مرد .اشکم دم مشکمه
از شما چ پنهون تازگی ها به بچه دار شدن در آینده هم فکر می کنم 
به این که یه سفید معمولی ميشه مث من یا یه بور بلند بالا مث بنی 
حتی به اسمش 
به اینکه چقدر حرف دارم براش.
دوست دارم دختر باشه از جنس خودم 
نمی خوام پزشک مهندس بشه تا دیپلم بخونه دوسش دارم فقط یاد بگیره شاد شاد زندگی کنه.البته میدونم به من و بنی
دروس ترم جدید رو گذاشتن رو سایت از این بی برنامه تر نميشه ، کلاسا پخش و پلا دارم فک میکنم به کلاس عکاسیم که حالا حالا تموم نميشه به کلاس زبانم فکر میکنم به انجمن که داره جدی ميشه و یک عالمه کار گذاشتن جلو راهمون به تایمی که لازم دارم برای عکاسی خداوندا یادم باشه از استادم سوالام رو بکنم ، یادم باشه ازش مدیریت زمان رو بپرسم بدو بدو ها شروع ميشه از اول ترم هنوز یه گوشه ی مغزم میگه ارزشش رو داره ! قلبم میگه باور داشته باش و سعی ات ر
روز به روز دارم آدم بدتری میشم 
دارم حسش میکنم قشنگ 
مثلا اگه توی چند واژه بخوام تعریفی از خودم داشته باشم باید بگم 
مثل همین هندزفری سفید سامسونگ که یه عالمه پیچ خورده و دیگه سفید نیست و کنار من افتاده . همین شکلی .
توی روابطم با آدم ها مشکل دارم و فکر میکنم اگر حذفشون کنم همه چی حل ميشه . احساس میکنم تمام این ۲۱ سال هیچ چیزی رو متوجه نشدم به واقع . هیچی نفهمیدم و این دردناکه 
خیلی وقته اینجا نیومدم،ـ
اینجا رو خیلی دوست دارم، گذر زندگیم اینجاست،ـ
دلم میخواد بازم زیاد بیام اینجا،ـ
الان ی پسر خیلی خوشگل به اسم ماهان دارم ک همه دنیای منه، الان میفهمم عشق چیه، دلم میخواد بخورمش هرلحظه،
وقتی دمر ميشه یا اولین بار ک بو گفت براموم دلمون میخواست بمیریم از خوشحالی
تو یه خدای دست یافتنی هستی برای من
جمعه شب که دستات به صورت تب دارم خورد.که هول هولکی ترین سوپ دنیا رو درست کردی. 
تو آخرین رشته اتصال من و مذهبی . من تو رو خدای تو رو دوست دارم. تو رو خدا قاطی حرفهای دیگران نشو و خدای من بمون. گفتم هیچ کاری نکن. گفت پس به چه درد تو میخورم؟ گفتم: تو فقط باش همه ی دردهام درمون ميشه
من به تو مومنم و ایمانم همه ی داراییم هست. به ایمانی که بهت دارم رحم کن و نگذار با خودم بگم به درد پرستیدن نمیخورد و درباره ش اشتباه کر
متن اهنگ مرتضی اشرفی به نام بی معرفت
رفتم گفتم اینجوری دلت برای من تنگ ميشهدیدم خاطره هام هی داره کم رنگ ميشهوایسا تو داری جای منو به کی امانت میدیبی معرفت مگه از این غریبه ها چی دیدیتورو جون هرکی دوسش داری بیا اینجا دارم دق میکنمبیا که با اسم تو چند ساله دارم مردمو عاشق میکنمزخمی که عشقت بزنه عمری برات درد ميشهآدم با این رابطه هاست که آخرش مرد ميشهدور و وریام میگن ازش بخواه برگردهطاقتم انگار طاق شد غم منو عاصی کردهبا اینکه امروز خوبی دلواپ
این همه حرف دراومده بگو دروغه اینا بگو لیلا
همه الان مجنونن و مث من ميشه پیدا کی ميشه لیلا
لیلا من بد زخمی شدم من همون حرفی شدم
که توی سینه یه آه موندش و لب تر نکردم
دلم تنگه خیلی آخ لیلی لیلی
میخوام بازم صدام کنی تو خونه جون لیلی
لیلا دارم صدات میکنم دیگه نیستی بهم بگی جون لیلا
توی این شهر دیگه مثل تو واسه من از کجا ميشه پیدا
لیلا دارم صدات میکنم دیگه نیستی بهم بگی جون لیلا
توی این شهر دیگه مثل تو واسه من از کجا ميشه پیدا
لب ایوون منه حیرون میشی
دانلود اهنگ من اومدم تا با معجزه ی عشقت با لینک مستقیم
دوسِت دارم دوسِت دارم.من اومدم تا با معجزه ی عشقتتازه آدم شم.دلمو بردار و یه جوری عاشق کنرسوای عالم شم.کی منو صدا زده اگه تو صدام نکردیهِی بدی دیدی ولی تو منو رها نکردی .حواسم هست که بدی مو به روم نزدیحواسم هست این تو بودی که راه اومدی.حواسم هست عمر من داره طی ميشهاربعین که میام بطلب بگو کِی ميشه.دوسِت دارم دوسِت دارم
سلام
امروز سردردم بهتر شده
چند ساعتی با دوستم بیرون بودم
راستشو بخواید لذتی نمی برم منتهی چون حواسم رو پرت میکنه دوس دارم
نمیدونم شایدم اشتباهه
در درون و تفکر خودم دارم تغییرات و تفکراتی حس میکنم 
چیزهایی که باعث پیشرفتم ميشه
به دعای تک تک شماهایی که شابد این مطالبم رو میخونی نیاز دارم
زندگیم عجیب به یک اتفاق خوب نیاز دارد
کاش میشد برم مشهد
بیخیال
میخوابم
خدا نگاهم میکنی؟؟
شب بخیر
یکی از چیزهایی که به تازگی درون خودم کشف کردم اینه که محبتی که به مادرهمسرم در دلم دارم خیلی خیلی وابسته به رابطه ایه که با همسرم دارم.
یعنی وقت هایی که خیلی خوب و خوش و خندانیم و محبت وجودم رو سرشار کرده مادر شوهرم رو هم خیییلی خیلی دوست دارم.
اما وقت هایی که از شوهرم دلخورم یا هر گونه ناراحتی ای پیش اومده که مل رو با هم سنگین رنگین کرده، رفتارم شوهرمم سرد ميشه انگار! ناخودآگاه! 
این در حاایه که درباره پدر شوهرم اصلا چنین چیزی صدق نمیک
نمیدونم آینده بالاخره چجوری ميشه. به نظرت من ده سال دیگه کجام؟ اصلا ده سال دیگه نه. همین سال دیگه. مگه پار سال روحم خبر داشت که این همه اتفاقای جور واجور برام میفته و تجربه های جدید دارم. شاید این مهم تر باشه به نظرت فردا چجوری ميشه؟ فردا من زنده ام یا مرده. کار میکنم یا نمیکنم؟ با کیا معاشرت دارم. نمیدونم. کاش رویاهام محقق بشه. رویاهایی که اینقدر بزرگن که هنوز نتونستم به طور کامل تو کلمه ها و جمله ها جاشون بدم. اما من بهشون فکر میکنم. تصویرشونو ت
نمیدونم به این حالتایی که من قبل از ی دارم  همون سندروم پیش از قاعدگی میگن یا نه ؟
مثلا اینجوری که اگه زمان شدنم 14/15 ماه  باشه من از 3 الی 4 روز قبلش دردای خفیف بدی دارم و احساس گرم شدن بدنمو دارم که انگار شدم  پس همش باید چک کنم ببینم شدم یا نه ! یعنی باید هی هر 3/4 ساعت یکبار چک کنم و درداش هم اذیت کنندس :(
واقعا اذیت میشم از این موضوع .
یچیز دیگه موضوع نوار بهداشتی که من اذیت میشم چون همش استرس اینو دارم که لباسم کثیف بشه یا ت
من یک عدد عاشق رشته هستم
خیلی دوست دارم
به حد مرگ رشته دوست دارم
رشته خالی دم نکشیده بدون مایع ماکارونی دوست دارم
با مایعم دوست دارم
هر چقدرم رشته نازک تر خوشمزه تر
یعنی بین رشته ها از همه بیشتر عاشق ورمیشلم
بعضی وقتا ابو میذارم جوش بیاد بعد یکی دو تا حلقه ورمیشل میندازم داخلش.نرم بشه.نمک میزنم میخورمشخالی خالی
تازه رشته ها رو هم به هیچ وجه اصلا نباید بشی.همونجوری دراز دراز باید بپپزی.مگه برنجه که میشنش؟!!اگه غذای کوتاه میخواین خب برنج
مداح با صدایی که نایی برایش نمانده و از عمق دلش می‌آید می‌خواند.‌
تو این دنیا
من تو رو دارم.
بهت خیلی
خیلییی بدهکارم.
بذار عالم همه بدونن من. دوست دارم.
کمم اما
عاشقت هستم.بهت خیلیی خیلییی وابستم.
به غیر از تو، من کی رو دارم
دوست دارم.
.
قبلا هم پرسیده بودم آیا ما را هم با همه خطاهایمان به اندازه علی اکبرتان دوست دارید؟
مرگ عزیز خیلی سخته،حالا ناگهانی باشه،هنوز سخت تر.
این روزا روحیم حسابی پایینه.
بخاطر همین نااروممخواب خوبی ندارم.همش سر درد
خداروشکر خونه رو دارم میگیرم  و یکی از دغدغه هام کم ميشه.
اتاقم بمب زده ترین حالت ممکنه رو داره چون دارم وسیله جمع میکنم.
دارم یه کتابی می‌خونم که اووووَه صفحه داره. الان فک کنم پونصد شیشصد صفحه‌شو خوندم و می‌تونم داستانشو تو یه صفحه خلاصه کنم و این باعث ميشه چند دقیقه بعد از بستن کتاب به این فکر کنم که "آیا دارم وقتمو هدر میدم؟" اما در لحظه‌ای که دارم می‌خونمش جواب این سوال اصلا بله نیست. توصیفاتش از روحیات و نیات و حالات آدم‌ها درگیرم می‌کنه و انگار دارم با آدم‌های جدیدی تعامل می‌کنم. به نظرتون کدوم احساس واقعی و مهمه؟ موقع خوندن یا بعدا موقع تحلیل؟
مگه ميشه آدم , خدا رو دوست داشته باشه 
ولی کارایی کنه که خدا دوست نداره؟!

آره ميشه 
چرا نشه؟!
من یکیو میشناسم که خیلی رفیقشو دوست داره 
اما همش کارایی میکنه که رفیقش دلخور ميشه 
بعدش ازش معذرت خواهی میکنه 
و به شدت هم همدیگه رو دوست دارن!
قبول دارم که 
اگه عالم و عاقل برخورد کنه 
عزیزتره 
اما مییییشه 
باور کنید.

اونم خدایی که ستارالعیوبه 
خدایی که از مادر مهربون تره
خدایی که درِ توبه رو برا همین باز گذاشته
خدایی که سرزنش خطاهارو به سر بنده اش
,    ,    متن آهنگ مسعود بختیاری گل ناز دارم,    دانلود آهنگ گل ناز دارم مسعود بختیاری 320,    اهنگ لری گل ناز دارم مه شو تارم,    مسعود بختیاری l-e naz,    دانلود آهنگ گل ناز دارم مهرنوش مختاری,    دانلود آهنگ گل ناز دارم مهدی در استیج,    دانلود اهنگ مسعود بختیاری دی بلال,    دانلود آهنگ گل ناز دارم موسی ,    اهنگ معین گل ناز دارم مه شو تارم,   
اینکه دوستت دارم سرمایه ی تو هست.
هربار که می بخشمت دارم از دوست داشتنت بهای خطات رو می پردازم.
حواست هست داره از سرمایه ت کم ميشه؟ 
چقدر خسته ام. انگار نه انگار شروع مسیر هست.
راستی این همه بی رحمی و بی انصافی حالت رو خوب میکنه؟
بچه ها شاید مشاورم رو عوض کنم.
این کامی دیگه داره یه جوری ميشه 
دو روزه رفتم تو فکرش
مث کسخول ها دارم همه جا تصورش میکنم.
دارم خل میشم. 
میخوام برم یه مشاور خانوم بگیرم.
کامی خیلی بچه خوبیه.
ولی حس میکنم دارم وابسته میشم.
خودشم به بهانه درس و اینا و پیشرفتی که داشتیم جلسات مون رو کرده دیر به دیر.
آقا دوست دارم به عنوان بهترین دوست با هم باشیم ولی نمیخوام دوستش داشته باشم.
چون همه پسرها یه لاشی درون دارن که اصلا قابل اعتماد نیس مخصوصا اگه سن شون با
موندن بین  دو راهی منو میترسونه هميشه
یه جورایی تطبیق با هرکدوم سخته برام
و هرکدوم ب اندازه خودشون ریسک پذیر
ته دلم امید دارم به خودم اما یه وقتایی پام ناخودآگاه ممکن فرم تلو تلو شده ها رو بی محابا طی کنه
این طور بگم ک
نه هراس
نه امید
بلکه ادغام هراس و امید
ميشه خلاصه ی  کل حال الانم
ولی دوست دارم ریسک راه اولی ک خودم خواستمو بپذیرم و برم تو دلش
مثل جسارت زدن تو دل دریا که میترسیدم  گریز ناشی از اون احتیاط بود و درست؛ اما تا یه جای
خب خب خب
امروز واسه من تا همینجا بود
به 00:00نرسیدم
دارم لباس میپوشم برم پیاده تا خونه ی م_ز اینا و بعید میدونم شب که برگردم دوباره مشغول شم
امروز تقریبا خوب بود از یک تا ده از خودم 4 تا رضایت دارم
حالا تازه خیلی اولشه خب، راه میوفتم به زودی
از کار بد امروزم براتون بگم؟ قاشق استیل کردم تو ماهیتابه ی تفلون
 
آیی راستی تا یادم نرفته:به خوراک لوبیاهاتون گلپر بزنید، تومنی یه میلیون میره رو نرخش
 
خودمون کم بدبختی داریم، این هوام روز به روز  دلبرتر می
میگما قراره اون دنیا هم بریم جهنم؟
مگه اینا همش جهنم نیست؟
اگه نیست پس چیه؟
یعنی خدا نمی‌بینه؟ دارم کفر می‌گم؟
ميشه یکی بیاد بگه پس کی روزای خوب میاد؟
ميشه برای فقط یه ماه هم شده حالم خوب باشه؟
راضی‌ام به خدا. به همین یه ماه
اما نمیدونم از کجا شروع کنم چی رو بگم چی رو نگم چطور بگم 
نمیدونم ميشه هنوزم بگم من دیوانه وار عاشقتم
ميشه بازم بگم من هنوزم خوابتو میبینم و مجنون شدم رفته
ميشه من بازم فریاد بزنم بگم که چقدر از این دنیای نامرد دلگیرم که هیچی از تو قسمت من نشد جز حسرت عشقی عظیم
ميشه بگم تمام عمرمو حاضرم بدم ولی یک لحظه نگاهم دریای نگاهتو بنورده
ميشه من هنوزم از تو بنویسم
کیمیای زندگی من
باید بگم میترسم . قدم هایی که دارم بر میدارم تهش میتونه به نوک کوه منجر بشه و حتی هر قدم اشتباهی میتونه باعث سقوط من بشه و حالا شاید پر استرس تر از دیروزم . میترسم , چون خیلیا تو کارم نه آوردن . خیلیا و من چاره ای ندارم دختر. دارم برنام میچینم و بیست و چهار ساعت شبانه روز رو تجسم میکنم . به شدت دلم درد میگیره به خاطر پدرم و البته مادرم .خدایا ميشه ایندفعه همه جوره کمکم کنی؟ من همه ی خودمو میسپرم دستت همه چیز رو کنترل کن . همه چیز رو خوب تغییر بده . خدا
تا حالا شده دستتون به هیچ جا جز خدا بند نباشه؟
تا حالا شده حس کنید فقط خدا میتونه کمکتون کنه؟
من الان دقیق تو این مرحله از زندگی‌ام.
دارم نکاه می‌کنم الان چند ماهیه همش اینجا دارم از مشکلات می‌نویسم
چرا؟ چون که اتفاقای خوب اونقدر کم و وضوحش تو زندگیم کم شده که جدیدا تا میام بنویسمش، بازم مشکل بعدی شروع ميشه.
فردا امتحان علوم دارم
یکی از سخت ترین امتحانای دنیا اونم برای منی که هیچ وقت نتونستم معنی چیزایی که دارم میخونم رو بفهمم:/
ساعت ۱ شبه و من هنوز دو فصل دارم که نخوندمشون:))
زندگی قشنگیه نه؟
خیلی دوست دارم به دیروز برگردم و یکی بزنم پس سر خودم و بگم ‌"گمشو برو پای درسات"
ولی خب نميشه-_-
الان دلم میخواد تو تخت گرمم دراز بکشم و کل این زندگی رو به تخمام دایورت کنم و خیلی راحت بخوابم
حتی گفتنشم باعث ميشه بخوام از خوشحالی اشک بریزم~
ولی اینم نميشه
نت
باورتون ميشه خواهرم به حدی اذیتم می کنه 
که به رفتن از این شهر و پیدا کردن خوابگاه و کار جدید در شهر دیگه ای مث کرمانشاه یا تهران فکر می کنم.
هربار هم تو دلم میگم ایراد نداره فکر کن یه غریبه س تا از دستش ناراحت نشی 
خیلی حالم گرفته س
هم از نظر مالی همه چی بهم ریخته ، هم خواهرم رو مخمه 
در واقع اگه کار مناسبی داشتم صد در صد زندگی مستقلی رو برای خودم شروع میکردم 
خیلی اذیتم و همش حس سربار بودن دارم 
یه دوره تو نظام مهندسی دارم چن روز پشت سر هم هست
ش
تو این دو سه روز یه چیزایی فهمیدم که الان دارم با خودم فکر میکنم که مگه ميشه اتفاقی باشه؟
سه نفری ک میشناختم و هرروز باهاشون چشم تو چشم میشدم فهمیدم فرزند شهید هستن! یکیشون که خیلی نزدیک بود و باهاش زیاد پیش اومده بود حرف بزنم.
حالا همش دارم با خودم فکر میکنم کی چه حرفایی زدم؟
شده ک از بابام براشون تعریف کنم؟
آخه دخترا یه جور دیگه بابایی هستن.
دو شبه که روی تخت برعکس میخوابم
هرکار میکنم نمیتونم عادی باشم
دوباره از خودم خسته شدم
از بی ارادگیم
امسال عیدم با سالهای قبل فرق داشتنه اینکه بگم خوب یا بد بود
کلا متفاوت بود
اول اینکه من سال تحویل خواب بودم
دوم اینکه سفره هفت سین ننداختیم (البته چون ما سفر بودیم)
سوم اینکه حس میکنم دنیای جدیدی رو قراره بسازم و حتی تجربه کنم 
همه اینا بخاطر اینه که من 21سالگی رو شروع کردم و بزرگ. شدن رو دارم حس میکنم 
یه چیزایی دارن برام تغییر می‌کنن یا بوجود میان یا از بین میرن
حس پروانه ای رو دارم که داره از پیله بیرون میاد 
حس خیلی خیلی خیلی جذاب و جالب و می
پروژه هایی که شروع میکردم زمانبندی اشتباه و تنبلی و اهمیت ندادن به پروژه باعث میشد هميشه روزهای اخر پر استرسی رو داشته باشم 
در حالی که اگر همون روز اول کارو شروع و تقسیم بندی میکردم هم استرس کمتری داشتم هم کار با کیفیت بهتری انجام میشد .
از وقتی دارم دورکاری پروژه ها رو انجام میدم زمانبندی دقیق تری دارم و کار ها بهتر داره انجام ميشه . دو تا پروژه خیلی وقت گیر و اعصاب خورد کن تو این یکی دو روز تموم ميشه
اول چند تا نکته بگم بعد بریم سراغ ماجرای کارآموزی
اول اینکه یکی-دو روز تب داشتم که با سرم و کپسول ایبوپروفن فعلا الحمدالله وضعیت بهتری دارم.
دوم اینکه قالب رو تغییر دادم و اسمم رو از پایین پست‌ها برداشتم و قسمت نظرات رو از زیر پست‌ها برداشتم و عنوان وبلاگ رو عوض کردم؛ صرفاً جهت ردگم‌کنی! بلکه کارساز افتد!
سوم اینکه الان یه جوری نفخ کردم که هر کی ندونه فکر میکنه 5 ماهه حامله‌م! لااقل خودم که همچین حسی دارم :)
خب بریم سراغ ماجرای کارآموزی.
میش
از اینکه در مسیر پیش رو
چه اتفاقاتی خواهد افتاد شاید بتونم بگم هیچ حدسی نمیتونم بزنم 
که اخرش بد تموم ميشه یا خوب حتی از فردای این خدمت سربازی
که بگم احتمال میدادم از اول موفق میشم
واقعا هر روز رو دارم میشمارم
روز شماری برای اینکه تموم بشه .
شاید بشه گفت این خان خان اخره
بعد این تکلیف خیلی چیزا معلوم ميشه .
 
دوران سربازی
فقط با کمک خودش دارم میگذرونم
 
گاهی میگم این همه اتفاقات پشت سرهم افتاده خیلی یعنی
چرا من هیچ کدومشو اینجا ننوشتم
حداقل
کمتر از شصت روز دیگه وارد دهه دوم زندگیم میشم و این خیلی خیلی وحشتناکه !! حس میکنم توی این بیست سال زندگیم هیچ کاری رو درست و حسابی انجام ندادم ٬ یا بهتر بگم من دقیقا چیکار کردم ؟؟ داره بیست سالم ميشه اما انگار یه دختر بچه ی پنج شیش سالم که منتظرم یکی بیاد بهم بگه چی درسته چی غلط ٬ چیکار کنم چیکار نکنم ٬ همش منتظر اینم یکی بیاد و بهم بگه هی تو دختر بیا این راه رو بگیر برو تا تهش ٬ ولی کسی نیست !! راه چیه ؟ هدف چیه ؟ زندگی چیه ؟ من دارم بزرگ میشم ٬ دار
با مامان زیاد سره دانشگاه حرف میزنیم رابطه م با مامان روز به روز داره بهتر ميشه نمیدونم چه اتفاقی داره میوفته!تا قبل از بهبود روابطمون پیش خودم میگفتم اگر چندین سال هم نبینمشون اصلا اهمیتی نداره اما این روزا دارم میفهمم که چقدر ته دلم خانوادم دوست دارم،شاید بد موقعی داره خوب ميشه.باید بنویسم که یادم بمونه شرایط دقیقا چطوری بود!از طرفی دانشگاهِ همینجا و خب درکنار خانواده بودن و راحتی برای رفت و امد!از طرف دیگه کسایی که دوست ندارم مثل این روز
حتما داستان جک و لوبیای سحرآمیزو میدونید.تو سریالی که دارم این روزا میبینم و کلا توی دنیاش زندگی میکنم.لوبیاها خیلی خیلی جادویی تر هستند.لوبیاها دروازه ای هستن به دنیاها و سرزمینهای دیگه.لازم نیست کاشته بشن و منتظر موند تا به یک درخت بزرگ تبدیل بشن.فقط کافیه بندازیشون زمین و همون لحظه است که دروازه باز ميشه.چیزی که شدیدا این روزا بهش نیاز دارم یکی از این لوبیاهاست.فقط یکی باشه که از اینجا برم.حس خفگی دارم.هیچ کاری نمیتونم انجام بد
نمیدونم چرا هميشه نزدیکای امتحانا حالم طوری ميشه که تو وضعیت خطیری قرار دارم و نیاز دارم بیشتر با خودم خلوت کنم و به خودم بپردازم ولی اونقدر پروژه ریز و درشت رو سرم ریخته که غمگین و کش اومده و ناامید تسلیم میشم،خود مظلوممو میزارم تو کمد و درشم میبندم تا بعد امتحانات.حس مزرعه داری رو دارم که دقیقا چند روز مونده به برداشت محصول یه گردباد لعنتی اومده و کل تلاش چند ماهشو نابود کردهحالا که این سه ماه اینقدرر تقلا کردم و زور زدم که خودمو بکشم بال
دارم ی کتابی ترجمه میکنم برای یکی از دروسم
و همین ترم همون درس رو دارم
دارم از تولید به مصرف کار میکنم و فایل هر فصلی رو که ترجمه میکنم میدم به دانشجوهای کلاس
کلی بهشون گفتم امانتدار باشید و ترجمه رو دست کسی ندید و ازش سوء استفاده نکنید
چون تصمیم دارم برسونمش به چاپ
 
 اگر بتونم انتشارات درست درمون براش پیدا کنم احتمالا ميشه منبع معتبری باشه برای رشته ما 
به دلیل این که تو این درس واقعا منبع خوب نداریم
 
حالا امیدوارم دانشجوهای محترم واقعا ا
به عقل جمعیت با سواد شک دارم 
به عشق،  هرچه که داد و نداد شک دارم 
به آسمان و زمینِ منِ هوایی تو 
به عمر آدمِ رفته به باد شک دارم 
به تو که داعیه ی فهم بیشتر داری 
به خود به آینه خیلی زیاد شک دارم 
به انتزاع و تخیل به پیچش ذهنی 
به کلِ فلسفه ی اعتماد شک دارم 
چقدر جای تو خالیست در تمام تنم
چقدر من به همین اعتیاد شک دارم 
 شکسته اند پر هرکه اهل پرواز است 
سکوت کن که به هر انتقاد شک دارم 
بهشت را به بهانه نمی دهند و تویی 
اگر بهانه به روز معاد شک دار
متن آهنگ
تو واسه من عشقیاصن جز تو به هیشکی هیچ حس نیستبا تو باشم دیگه استرس نیستدلم به تو خوشهحال خوبم از بودنتهتو نباشی توی دل من غمتههرچی دوست دارم بگم باز کمتهدلم به تو خوشهتو تا آخر عمر واسه منیتو عشق زود رنجو حساس منیتو صاحب قلبو احساس منیتو رو دوست دارمبا تو همه روزام عالی ميشهنمیدونی که دلم چه حالی ميشهبودنت باعث خوشحالی ميشهتو رو دوست دارمنمیتونم یه روز بی تو رو سر کنمدلم میخواد تو رو عاشقتر کنمتو باشی پیشم با غصه ها قهر کنممنو ا
اجازه بدین از غصه بترکم
از بعضی حرفام قلبم سنگین ميشه 
ی فریادی عمق دلم هست میخوام ینی دوس دارم خالیش کنم:(((
میدونی چرا ؟ چون خیلی دارم دست کم گرفته میشم:( 
و خیلیم حس تنهایی میکنم :(
این کنکور اخرش منو دق میده هنوزم اسمش کابوسه برام
خدایا کمکم کن اخرشو جوری بسازم همه انگشت ب دهن بمونن
سلام 
امروز داشتم به این فکر میکردم که علاوه بر مسائل مربوط به نرم افزارهای گرافیکی برخی از آموزش ها راجع به سئو و بهینه سازی موتورهای جستجو و همینطور مطالب مربوط به سیستم مدیریت محتوای وردپرس قرار بدم 
 
هنوز شک دارم که این کارو انجام بدم یا نه ؟ 
از طرف دیگه دوست دارم بعضی از ترفندهای ویندوزی رو هم واستون بذارم 
ببینیم چطور ميشه 
نظر شما چیه ؟ 
متنفرم از بی نتی!
همین الان فیلم جوکرو دیدم و‌ دوست دارم برم نقدهاشو بخونم دوست دارم برم تو اینستا انقدر توی هشتگ جوکر غرق بشم که بمیرم دوست دارم‌ انقدر برم‌ توی اینستاگرام نظرات زیر پست های جوکرو بخونم که مغزم بپاچه روی گوشی.
دوست دارم بتونم برم خود فیلمو دانلود کنم و هزاردفعه ببینمش نه فقط یبار با برنامه ی لنز رو صفحه ی کوچیک موبایل!دوست دارم برم تو سینما جوکرو ببینم.دوست دارم برم هزار تا فیلم دیگه از خواکین فینکس دانلود کنم ببینم دوست دا
از امروز و این پست دیگه روز شمار نمیزنم. چه کار عبثی بود!! 
فکرم همچنان مشغول و به قول عشق جان بی قراری دارم! پذیرش دانشگاه  UM مای رو دارم اما هنوز مدرک آزاد نکردم و زبان نگرفتم. راستش میخوام ارشد دوباره بخونم چون پول آزادسازی مدرک ها رو ندارم. کارشناسی هم ورودی ما گرون شده اما با پولی که از سربازی نخبگان میگیرم ميشه جورش کرد.
از غر زدن متنفرم با اینکه انجامش میدم اما خب گاهی به آدم فشار میاد. امیدوارم یه روزی که این مطلب رو میخونم از ته دل بخ
فروغ یه گفتگو داشت سه سال پیش گذاشته بودمش. البته از وبلاگ یکی از بچه ها که اون موقع معرفیش کردم. 
میگفت کار بی فایده ایه شرح حال دادن. طبیعی که هر ادمی به دنیا میاد تاریخ تولدی داره در یک شرایطی بزرگ ميشه اتفاقای معمولی که تو زندگیش میفته و از این دست چیزها و اما اگه این شرح حال توضیح دادن مسائلی که به کار ادم مربوط ميشه در مورد من ميشه شعر که برای من زوده هنوز موقعش نرسیده.» فکر میکنم باید به حرف فروغ گوش بدمو اتفاقای معمولی زندگیمو نگم و شر
خدا می دونه چقدر بعضی وقتها حس های مختلف قاتی پاتی دارم. چقدر ذهنم شلوغ ميشه. سرعت زندگی هم که زیاده. روزها تند تند می گذرند . همش وقت کم میارم. گاهی خسته میشم، دلم می خواد هیچ کاری نکنم. دو تا کتاب دارم می خونم. برای نوشتن داستان به سوژه های مختلف فکر می کنم.
ذلم آزادی و رهایی می خواد . دلم تنگ ميشه . ذهنم همش درگیر هزار موضوع و مسئله متفاوته.
خوشحالم که توی زندگی تجربه های متفاوتی داشتم . ولی گاهی هم افسوس می خورم که چرا بعضی از سالها
بچه ها یه پروژه متلب دارم.
این متلبم چقد سخته ها یه کد اشتباه بزنی دوباره همرو باید از اول بزنی.
خب دارم کوچولو کوچولو یاد میگیرم.
تو متلب هر حلقه وایل رو نميشه به صورت فور نوشت.
ولی برعکسش ميشه.
اخر حلقه فور و ایف هم اند باید بنویسی.
بانمکیش اینجاست که ازمایشگاه ماتریس اسمشه
برنامه آذر ماه 99-1398
بخش اول
سرود 
من انسانم من انسان               دو چشم دارم یک دهانیک کله پراز مو                          با مژه و دو ابرودو گوش دارم میشنوه                   دندون دارم میجوهیک دهان و یک دماغ                      اینم لبام بچه جانمن انسانم من انسان                       حرف میزنم فراواندو دست دارم توانا                            با دو تا پای پویاناخن دارم وانگشت                      جمع بکنی ميشه مشتباهوشم و زرنگم                                با
من به دنیا و هر چه در آن است اعتراض دارم
من به خاطرات بدون تو اعتراض دارم
چشمم به گرفته آسمان تو در تو
من به باران بدون تو اعتراض دارم
و نفسی که می پوشاند دیدگانم را
من به نفس های بدون تو اعتراض دارم
پر ز برف گشته کوچه ی ما گویا
من به سفیدیِ بدون تو اعتراض دارم
شرمنده ام زنده ام در فراق تو
من به تپش قلب خود اعتراض دارم
می گذرد شب های من با کابوس
من به خواب های بدون تو اعتراض دارم
منِ بی زار از لحظه های بدون تو
من به هرچه که مستمش نیستی اعتراض دارم
نور حواسش هست،که دیگه فرصت خطا نداره.یک دوستی را میخوام کمرنگش کنم،وقتی نیست آرامش دارم،نیاز به فضا دارم فعلن،نیاز به تنهایی.باید فاصله بگیرم از همه نیاز به فضا دارمتا خودمو پیدا کنم تا ارامشی که قبلن داشتم رو پیدا کنم
ط دسته دار گفت فردا حدودا ده و نیم یازده میاد دنبالم که بریم باشگاه . چه باشگاهی؟ نه درستش کلاس رقصه ؛ میخوایم بریم زومبا . من تا حالا زومبا رقصیدم؟ نه! استرس دارم؟ اره صد البته :/  حوصله چی؟ حوصله دارم؟ خیر بازم معلومه که نه ولی دیگه چه کنم گفتم بریم ببینیم چی ميشه :|
1)دارم میرم اموزش رانندگی برای گواهینامه …
جلسه هفتم بود امروز
مسیر پیشرفت من با بقیه فرق کنه به جای اینکه جلسه به جلسه بهتر بشم ،اولش خیلی خوبم و مربی راضیه ازم اما هر چی میگذره بدتر ميشه:|
بعد با داداشم که میرم تمرین کلاحس میکنم صفر صفرم!
2)از این شروع از این مرحله و بخش جدید زندگی ترس دارماز رفتن تو راهی که تلاش کردم تا بهش برسم و رسیدم دلهره دارماز زندگیه دانشجویی و خوابگاهی دوباره و مخصوصا  هزینه هاش
خدایا به امید خودت.
خیلی زوده برای خسته شدن، خیلی خیلی. ولی واقعا انگار که چیزی ازم نمونده باشه، انگار که تمام این 9 ماه توسط این روزا دارن بلعیده میشن.
نیاز دارم به موسیقی، به هنر، به چیزی که روحم رو نوازش بده ولی تهش هنوزم با درسا و فرمولا میگذرونم و واقعا اگر علاقه نداشتم بیشتر بلعیده میشدم.
نیاز دارم به فعالیت، به پیاده روی روزانه، به باشگاه، هر چند هنوزم خستگی اون سالها از تنم بیرون نرفته.
نیاز دارم به در آغوش گرفته شدن.
نیاز دارم به شلوغی، منِ این روزها
احساس گناه می‌کنم به خاطر انفعال.ارزششو داره من برای بهتر کردن کشورم تلاش کنم؟!دلم میخواد داشته باشه،زندگی آزادانه دوست دارم،زندگی مرفه دوست دارم ولی بدون ایران انگار برام معنایی نداره.قبلا فکر می‌کردم برم خارج خیلی همه چیز زندگیم بهتر ميشه و این حال بدم درست ميشهولی از وقتی حال خوب رو بیشتر پیدا کردم،از وقتی فهمیدم منبعش بیش از خارج در درون خود ما آدماست زرق و برق خارج از ایران برام خیلی کم شده.حس می‌کنم یکی از بزرگترین دلبستگی‌های ز
بلاخره تصمیم گرفتم برم باشگاه بدنسازی ( به قول رفقیم میگه گُشاد ها میرن بدن سازی ) :دی  تایه سری بیماری های روانی که تو ذهنم چرک بستن رو از بین ببرم . فکرهای مزخرف ، آدم ها مزخرف ، حرف های آدم ها ، کلا دارم وقتمو پر میکنم که فقط شب لَش برسم خونه و بخوام  .  تو این چند روز که فقط بدن درد دارم .  حالا اون زمون من هر روز میانگین 30 تا شنا سئودی میرفتم حلا زور بزنم 2 تا 3 تا . هر چند میدونم ها اولشه به مرور زیاد ميشه ولی خوب من همون زمون هم که اوایل ورودم به
ببینم.
شما هم هر دو ثانیه وبلاگتون رو باز می کنید، قربون صدقه قالبش میرید، باهاش انرژی می گیرید، و شانسی یکی از پستاتونو میخونید و کیف می کنید؟
.
درس مطالعات اجتماعی دیروز درباره مواد مخدر و اعتیاد بود. نمی دونم چرا احساس می کنم تو کل کلاس نگاها رو من بود.به نظرتون بو کردن کتاب اعتیاداوره؟ آخه نمی دونم چرا هروقت کتاب نو و جنس خوب بو می کشم، همه جا پر حباب ميشه :)
-----
ادر حال حاضر اتاقم اوتاکو های ژاپنی رو رو سفید میکنه. بسته های چیپس و پفک گوله
افکاری دارم که مال خودم نیستن
دردهایی دارم که هیچ وقت تجربشون نکردم
خاطراتی از زجر کشیدن دارم که واقعی نیستن
همه ی اینا مال منن و مال من نیستن
میترسم یه روز واقعی شن و یکی دیگه اشک های منو تو رویاهاش ببینه
بشم مثل هزاران نفری که هر روز میسوزن و از بین میرن ولی هیچکس نمیبینتشون،متوجهشون نميشه.
با همه بدیات دلم برات تنگ ميشه خیلی وقتا، حتی وقتایی که دارم از ته ته دلم میخندمس از کانال لفت داد این یعنی دیگه از من جدا شده کاملبعد از دلیت اکانتش این دومین شوک بود شوک که نه نشونه درواقع، من دارم تو ذهن همه تون تموم میشم اروم اروم تحلیل میرم و یه روز میرسه که دیگه هیچی ازم تو ذهنتون نمیمونه جز صدام، اخ از صدام، اخ از وقتی برات میخوندم.Take me to the roof I Wana see the world when I stop breathing.
گاهی به مرگ فکر میکنم، به اینکه اگه من همین فردا بمیرم چی ميشه؟ قطعا هیچی ، هیچ اتفاقی نمیفته و جهان هنوز ادامه خواهد داشت.
چند روز پیش خواب دیدم که مردم. حسرت بود کلی تودلم، میگفتم چرا هنوز داستانمو ننوشتم، چرا نشدم اون آدم مهمی که دنیا رو دگرگونه ساخت:/(زهی خیال باطل:/) وقتی به مرگ فکر میکنم قدر زندگیو بیشتر میدونم.(البته بماند که بعضی وقتها خیلی دوست دارم که بمیرم، که نباشم)
سنسی (مربی کاراته) میگه که اصلا چیزی به نام مرگ وجود نداره بلکه همه
_"خسته نبااااشی فاطمه خاااانوم واااقعاااااا"!!!!!
_وقتی فاطمه پسوندش ميشه "خانوم"ینی یه بحران!_
این دیالوگ منولوگ گونه مامانمه.وقتی دید لباسای مهمونیم اندازه ام نیست و به بدبختی دارم دنبال لباس میگردم.
ای خداااا این قرارمون نبوووود.
باشگاه وایسا دارم میام.!دوباره .سه باره ._ولی خودم میدونم که _اصن فایده نداره
 
خب جشنواره درون سازمانی داریم برای انتخاب بهترین مدیر :)
 
من دارم تمام تلاشم رو میکنم که من جزو اون برترین ها باشم! 
تا الان تلاشهام نسبتا خوب بوده ولی خب . هنوز تا رسیدن به رنک برترین تقریبا نصف راه دیگه دارم اما کمتر از نصف ماه دیگه مونده! 
 
ميشه دعا کنید این روزها کارام خوب پیش بره من به بهترین رنک برسم مرسی :)
همتون شام مهمون من اگه مجموعه تحت پوشش من بتونه این رنک رو بگیره :* 
چند وقت دیگخ سی سالم ميشه
استرس گرفتم نمیخوام ترسهام به دهه چهارم ببرم. مثل ترس از زبان! چیزی که سالیان سال من رو متوقف کردهاز طرفی میخوام کارهایی بکنم که هميشه دوست داشتم و نشده
دیروز رفتم کلاس عکاسی و چقدر خوشحال شدم که کاری دارم انجام میدم که دوست داشتم و دارم.
احتمالا یه کلاس انلاین فرانسه هم بنویسم
بسم الله

احساس می کنم که این روزها دارم یه سری تغییراتی می کنم. شاید که دچار تروماتایز شدن مداوم و چرخه وار شدم. احساس تو خالی بودن و پوچی دارم. سرگشتگی و گمگشتگی. تنهایی و تنفر. انقدر که نمی تونم خودم رو تحمل کنم. من نمی تونم خودم رو تحمل کنم چطور از آدم دیگه ای توقع دارم که تحملم کنه حدودا دوماهی ميشه که پروسه ی رواندرمانی رو شروع کردم احساسم نسبت بهش هرروز در نوسانه. نمی دونم هنوز خوبه یا نه. نمی دونم که می تونم درست شم یا نه. در کل تغییرا
دارم می‌میرم. این زندگی چقدر سخته. هر جاشو رد می‌کنیم تموم نميشه بعدی میاد. این دو ماه کلی بلای اشک آور سرم اومد که بازشون نمی‌کنم. الان مامانم ازم متنفره و کسی که دوستش دارم باهام قهر کرده (وقتی یک چیزی که راست بود رو بهش گفتم). تو زندگیم موندم. نمیدونم اینکه اپلای نکنم بر خلاف تقریبا همه بیچاره‌م میکنه یا نه. امتحان زبانامو که عطا کردم. اوضاع سلامتیمم جالب نیست.
هوا بارونی شد و من دیگه تموم شدم. فقط دوست دارم ساعت‌ها گریه کنم
یکیش سیاهه یکیش سفید
تو یکیش انگار یکی زل زده بهمون و تو یکیش انگار ما داریم به یه جهان روشن نگاه میکنیم
کدومش!؟
چه غیر منتظره عوض ميشه حال ما تو این دنیاهای موازی
حرفام تشبیه نیست دارم با چشمام میبینم هم اون شنل پوشی که زل زده بهم هم بهشتی که توشم و دل خوشه
واقعیه. فقط نمیتونم سقوط بین اینا رو کنترل کنم
میدونم تو هم همین طوری هستی
من دارم نگات میکنم
الان دارم کتاب "خاطرات سفیر" دکتر نیلوفر شادمهری رو دارم میخونم .
معرکه است 
قشنگه
دوست داشتنیه
عالیه
.
یه گوشه ی کتاب نوشتم دوستت دارم نیلوفر خانم!
کاااااااش یه رفیق نزدیک و در دسترس اینطوری داشتم !!!!!!
.
کتاب رو یک سال و نیم پیش خریدم اما نمیدونم چرا نخوندم (یعنی میدونم چرا ولی چراش خیلی قابل قبول و محکمه پسند نیست! )
شما هم بخونیدش تا تا بعد درباره اش بنویسم !
ترم آخر کارشناسی با همه بدبختی ها و فشارهاش تموم شد. یک هفته ی تمام در حال خوابیدن و میوه خوردن و گیم زدن و استراحت بودم بعدش. الان که هفته ی استراحت به آخر رسیده و دارم به آینده نگاه میکنم حس میکنم خیلی اتفاقای خوبی منتظرمه. اگه بتونم برم سر کار و پول داشته باشم که زندگی دیگه خارق العاده ميشه.
از طرفی کارم با خوابگاه تموم شده و دارم خونه میگیرم و خوب خوشحالم که قراره ذهنم کمتر درگیر یک سری مسایل غیر ضروری باشه. از طرف دیگه هم دارم وارد دوره ارشد
انگار عین سگ برای یه آدمی که هیچوقت نبوده ناراحتم
نمیدونم چه مرگمه
ترس از فراموشی دارم اینکه یه جای دور باشم‌و فراموش بشم ناراحتم نمی کنه اینکه هستم و فراموش بشم ترسناکه
اینکه این جریان کنکور،هیچ جا نرفتن و جواب همه برنامه ها ،نه نه و نه عه
دارم از یادشون میرم ،جامم دیر یا زود پر ميشه،روابط جدید،آدمای تازه تر
من سرم درد میکنه هر روز که به هوش میام داستان همینه
بین همه چیز گیر افتادم
کارای مدرسه رو درست نمی تونم پیش ببرم ،درس خوندن و تست ز
دو ماه مانده به کنکور دکتری و من همچنان بی‌خیالی طی می‌کنم و درعین حال توقع دارم آی‌پی‌ام قبول شوم. راستش حال و حوصله ندارم احساس می‌کنم با اینقدر خواندن کاری از پیش نمی‌برم پس چرا وقت بگذارم. اما واقعیت این است که حاوی بهتر از هیچی. 
در مورد روابط کمی دارم به رابطه روی می‌آورم. کمی از عزلت دربیایند.
راستش قصد دارم از ایران برویم. باید ابتدا زبانم را تقویت کنم که بدرد کنکور دکتری هم می‌خورد و بعد بدنبال رفتن باشم.
چاقی کلافه ام کرده باید ف
قبلا از اینکه روابط منو دوست نزدیکم بهم ریخته و من اولش خیلی ناراحت شدم و بعدش بی تفاوت، بهتون گفته بودمیه مدت تلاش میکردم از زندگیم حذفش کنم ولی خب حذف یه دوستی حدودا8ساله کار راحتی نیست اون هم دوست من که واقعا آپشن ها و اخلاقیاتش فراتر از اونی بود که من دوس دارم
یه مدت شاید حدودا1سال ارتباط ما به صفر میل می‌کرد اما حالا دیگه 2سالی هست که تقریبا همه چیز برگشته به حالت عادی و اوضاع داره بر وفق مراد ميشه
من کلا حال خوشم با اونه، وقتی باهاش حرف م
سوالی که دوست دارم از ذات اقدس اله بپرسم جهت تنویر افکارم این است که
دقیقا اینکه فرمودید و جعلنا نومکم سباتا چوطو ميشه؟
شب چطور هم مایه ارامش است و هم به سان یک باتلاق، آدم را در خود می‌کشد.
اصلا شب‌ها ترسناکند. صداهای شهر افتاده است. و صداهای تو در توی ذهن بلند و بلند تر می‌شود. 
اما هر چه هست من شب را دوست دارم. گاهی حس ‌ می‌کنم برای گذار از برهه‌های مختلف زندگی‌ام باید شب را بیدار بمانم. چند شب که پلک بر هم نزنم، همه چیز سر جای خودش
سوالی که دوست دارم از ذات اقدس اله بپرسم جهت تنویر افکارم این است که
دقیقا اینکه فرمودید و جعلنا نومکم سباتا چوطو ميشه؟
شب چطور هم مایه ارامش است و هم به سان یک باتلاق، آدم را در خود می‌کشد.
اصلا شب‌ها ترسناکند. صداهای شهر افتاده است. و صداهای تو در توی ذهن بلند و بلند تر می‌شود. 
اما هر چه هست من شب را دوست دارم. گاهی حس ‌ می‌کنم برای گذار از برهه‌های مختلف زندگی‌ام باید شب را بیدار بمانم. چند شب که پلک بر هم نزنم، همه چیز سر جای خودش
* همونطوری که نشستم و آهنگای مضخرف اما دوست‌داشتنیِ وانتونز و لیتو رو میشنوم، یادم میاد که مامان قبل اینکه بره بیرون ناهار امروز رو به من سپرد:/ ( نمی‌دونم بالاخره کِی قراره از آشپزی خوشم بیاد! )
* با یه حسِ خنثایِ رو به زوال که چند روزی ميشه همراهمه به این فکر می‌کنم که من به چرت ترین نوع ممکن دارم حس‌ها و افکار خودمو نابود می‌کنم و تنها چیزی که به خورد خودم می‌دم تناقضه و تناقض!
اینکه می‌دونم تقریبا ۵۰ روز تا پاس کردنِ سه تا امتحانم وقت دار
مادر امشب میگفت کاش سنم کمتر بود.مثلا چهل سال یا پنجاه سال :(.یعنی چی تو ذهنش گذشت که اونو گفت؟؟؟چه حسرت هایی رو یدک کشیده؟؟
 دیدن پیر شدن پدر مادرا یکی از باگ های بزرگ زندگیه.
+تو هم عجله نکن.نوبت تو هم ميشه.تو هم ميشه که میگی ای کاش جوون تر بودم و فلان مهارتو یاد میگرفتم.کاش جوون تر بودم و نمازامو اول وقت میخوندم.الان دیگه اصن حسش نیستنوبت تو هم ميشه
 
تا حالا به این فکر کردید بدترین موقعیت های متضاد توی زندگیتون چیه که اعصابتون خرد ميشه
برای من چایی خور چایی دوست بدترین تضاد اینه که همزمان دلم چایی تازه دم داغ و آب هندونه خنک باهم بخواد 
یعنی الان با یه دستم به دسته قوری گرفتم یه دستم به ظرف آب هندونه  موندم کدومش رو بخورم  هر دوتاشم رو به شدت میخوام  الان دارم فک میکنم اگه چایی بریزم تو آب هندونه و باهم بخورم چی ميشه  
هم زمان که دارم به چایی آب هندونه باهم فکر میکنم دارم تحلیل میکنم چرا ظ
چشمامو می‌بندم. یاد تو می‌افتم. همه چیزِ تو. لب‌های هميشه سردت. دستای نرمت. آغوش گرمت. چه کلیشه‌ای و غم‌انگیزن این جملات.کلمه‌ها دیگه به درد نمی‌خورن. کاش میشد حسم رو منتقل کنم.سرگیجه دارم. به محبت‌های بقیه واکنش نشون نمیدم. صورتت دور سرم می‌چرخه. معده‌ام به نبودنت عادت نکرده. گردنم بی‌تاب لمس شدن توسط انگشتاته.تو شلوغی‌های این روزا جات خالیه. سرم گیج می‌ره. کسی نیست دستمو بگیره زمین نخورم. هی می‌افتم. می‌ترسم محو شم از رو زمین ماکان.ز
دیروز یکباره سبحان 8 ساله گفت عمه اجازه میدی خیلی سفت بغلت کنم؟ گفتم برای چی؟ گفت گاهی ادم دلش یه طوری ميشه که فقط اگر یکی رو بتونه بغل کنه حالش خوب ميشه. بغلم کرد بعد گفت آخیش چقدر خوبه من هنوزم آدمهایی رو دارم که بغلشون کنم. ثخت بود هضم کنم این حرفها رو از سبحان
اعتراف می کنم
دلیل اینکه این چند وقت همه چی خوب و قشنگ و فلافی به  نظر اومده این بوده که من اصلا چشمامو بسته بودم. چطوری میتونستم ببینم چقدر همه چی داره از پایه فاسد ميشه؟
خودم رو با انیمه خمار نگه می داشتم. یه کم کتاب می خوندم که فقط بگم میخونم، و هیچی نمی نوشتم. کتابم عقبه، باید تا حالا هزار بار تمومش می کردم و فقط.همه چی رو تلف کردم. بهترین سال زندگیم، دوم راهنمایی رو دارم تلف می کنم. حتی الان که دارم اینا رو مینویسم می فهمم.
کتابم هیچ مفهومی
من موسیقی رو دوست دارم
من تمام هنر هارو از ادبیات تا تئاتر و سینما و عکاسی دوست دارم
من هم بتهوون رو دوست دارم هم راجر واترز
هم شومان و شوپن رو دوست دارم هم کوبین و کیم گوردون
من موسیقی رو دوست دارم
من پویایی رو دوست دارم
من عاشق بهتر شدنم
من پیشرفت رو دوست دارم!
من حریصِ رشد هستم!
فردا میانترم دارم
فردا اولین برخوردم با مریضی هست که صفر تا صد عکسش با خودمه
نیاز دارم به انرزی مثبتاتون هممونایی که ترم پیش از سمتتون القا میشد،هموناییی که باعث شد علوم پایه رو خوب بدم
لطفا یه صلوات اگه ميشه بفرستین برام
#شببخیر
خیلی خیلی خیلی تحت فشار روانیم
الکی از همه عصبانی ام
من مثل هميشه وقتی ب انتخاب میرسم اعتماد ب نفسم صفر ميشه عقلم از کار میفته و حس میکنم بی دست و پا ترین آدم روی زمینم
فقط دوست دارم یکی ب جام تصمیم بگیره
خدایا هوامو داشته باش
این روزا دارم بیشتر پی میبرم که ایمانم به خدا ضعیفه.
الان مطمئنم که بعضی کارها فقط دست خداست.
خدایا خودت درستش کن.
 امروز رفتیم باغ، هوای اونجا داره پاییزی ميشه و سرد.
رنگ میوه های خرمالو هم داره کم کم به نارنجی متمایل ميشه.
خواب عصرگاهی خیلی چسبید.
دارم غریب و آشنا را می شمارماین خیل مشغول عزا را می شمارم هی خواب می بینم پیاده در طریقش درجاده دارم تیرها را می شمارم دل تنگ مشهد می شوم هرگاه در راه سربندهای یا رضا را می شمارم اما خدارا شکر با انگشت هایم جامانده های کربلا را می شمارم پس سعی خودرا می کنم موکب به موکب این مروه های با صفا را می شمارم باعقل نه، من با جنون بی شمارم این لشکر بی انتها را می شمارم تسبیح من این است در طیِّ طریقش هر صبح تاول های پا را می شمارم آن قدر نزدیکم به اوک
گفت شما غذاهای منو دوست نداری که نهار با خودت نمی بری؟
چیزی نگفتم.
گفت آخه اون وقتها مامانت که بود غذاهای من رو میخوردی الان خیلی لب به غذای من نزدی. خجالت کشیدم بگم مامانم انقدر ظرافت های غذادرست کردن رو بهت تذکر میداد که دست پختت از حالا خوشمزه تر بود.
گفت لباسهاتون رو چرا می برید خشک شویی؟ مگه من بد اتو میکنم؟
گفتم سردرد دارم ميشه بعد حرف بزنیم؟
سردرد نداشتم فقط حوصله ش رو نداشتم با اینکه دلم براش میسوخت. 
دیگه دیره واسه موندن دارم از پیش تو میرم
جدایی سهم دستامه که دستاتو نمیگیرم
تو این بارون تنهایی دارم میرم خداحافظ
شده این قصه تقدیرم چه دلگیرم خداحافظ
دیگه دیره دارم میرم چقدر این لحظه ها سخته
جدایی از تو کابوسه شبیه مرگه بی وقته
دارم تو ساحل چشمات دیگه آهسته گم میشم
برام جایی تو دنیا نیست تو اوج قصه گم میشم
دیگه دیره دارم میرم برام جایی تو دنیا نیست
به غیر از اشک تنهایی تو چشمم چیزی پیدا نیست
باید باور کنم بی تو شبیه مرگه تقدیرم
سکوت من پر از
1_ امروز رمان یا همون داستان نصف و نیمه ام رو خوندم. خیلی جالب بود بعد از گذشت چند وقت، فکر می کنم قلم خوبی دارم و باید این داستان رو به انتها برسونم :)
2_هفته ای که گذشت پر از حاثه تلخ و شیرین بود 
ترور حاج قاسم(سردار دلها)
تعداد از هم وطنها در کرمان فوت کردن
سقوط هواپیما مسافربری 
امروز هم واژگونی اتوبوس 
بین همه اتفاقات تلخ فقط جواب ترور حاج قاسم از همه شیرین تر بود 
بعد از موشک بارون سپاه یه حس غروری دارم و به کشورم افتخار می کنم :)
دوستت دارم ای
مدتیه هر شب وقتی دارم میخوابم هی گشنم ميشه و هوس یه همبرگر چربو چیلی یا پیتزا با پنیر فراوان و یا یه عالمه زرشک پلو)غذای مورد علاقه م) یا یه کیک خامه ای بزرگ میکنم. اونقدری که اب از لب و لوچم اویزون ميشه و چشمامو میبندم و تصور میکنم با ولع دارم این غذا ها رو میخورم.بعدش هم به خودم امید میدم که اگر تا اخر مهر وزن مورد نظرمو کم کنم یه وعده آزادم هر چی میخوام بخورم:)
امشب با کمال تعجب تا به خودم اومدم و تصور کردم دوباره حالت تهوع گرفتم:/
احساس میکنم او
گفت خیلی دوستتون دارم
گفتم خیلی یعنی چقدر 
گفت اندازه یه عشق چهارساله؛ قدر سیگار دوستتون دارم.
یاد چوپانی افتادم که به موسی گفت میخواد موهای خدا رو شونه کنه.جنس دوست داشتنش اینطور بود.
گفت حتی گاهی شبها فکر میکنم شما رو بیشتر دوست دارم یا سیگار رو.
مو قربون دارت برم ای یار جونی حالا دلوم زیبا بده وای زندگونی
بیا نکن نامهربونی خدا داده شیرین زبونی دوست دارم یار کازرونی دوست دارم یار کازرونی
حرف دلو گوش کردی و قهر کردی ای دل کار منو ای نازنین کردی تو مشکل 
بیا نکن نامهربونی خدا داده شیرین زبونی دوست دارم یار کازرونی دوست دارم یار کازرونی
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب