نتایج پست ها برای عبارت :

شدی قلب تنو روحم شدی

باید واسه یک بارم که میشد من حس خوب رد کردن درخواست‌هاتو تجربه میکردم. باید خرد شدن کاخ هیجانی که تو صدات بود، خاک کردن ساختمان مجلل غروری که با هیچ زله‌ای نمیریخت رو میدیدم. روحم شده الان. سیگار به دست، خوابیده رو تخت، روحم به سقف نگاه می‌کنه.
دانلود اهنگ شدي قلب و تن و روحم شدي بال و پر و جونم
دانلود اهنگ جدید به نام شدي قلب و تن و روحم به صورت کامل با لینک مستقیم و با کیفیت بسیار عالی همراه با متن
اسم اصلی این ترانه زیبا خار است که با مراجعه این موزیک زیبا را در وبلاگ دی ال موزیک دریافت کنید
متن اهنگ شدي قلب و تن و رحم کامل
ادامه مطلب
وقتی تحویلش گرفتم، احساس عجیبی داشتم. قلبم می‌تپید؛ انگار کن که رفیق گم‌شده‌ام را دیگربار، یافته بودم. روحم نگران بود، روحم لبخند می‌زد، روحم احساس می‌کرد از تنهایی درآمده. سر شب، به سراغش رفتم. آرام‌آرام زیپ کاور را باز کردم و با دیدنش لب‌هایم شکفت. با احتیاط بیرونش آوردم. در چشم‌هایم ستاره‌های دنباله‌دار مشغول رفت و آمد بودند. کاسه‌اش را از نظر گذراندم، دسته‌اش را، پرده‌هایش را، خرکش را، سیم‌هایش را. همه‌چیز دوست‌داشتنی بود، هم
 
متن آهنگ ماهان بهرام خان بنام استرس
چقدر باید طاقت بیارم تا قلبتو به دست بیارممن غیر برگشتن به عشقت کاری توو این دنیا ندارمخودت بگو دلتنگیامو کجای این دلم بذارمفرقی نداره روزه یا شب هر لحظه با فکرت بیدارمسخته همه روز و شبام بدون توحبسه دل و روحم توو این زندون توبسه بیا حالم بده از استرستو بیا به داد این دلم برسسخته همه روز و شبام بدون توحبسه دل و روحم توو این زندون توبسه بیا حالم بده از استرستو بیا به داد این دلم برس♪♫♪ ♪♫♪ ♪♫♪ ♪♫♪دا
یکی پیدا نشد جواب چرا های منو بده؟
من مغز نمیخام
من روح نمیخام
من بدن نمیخام
اصا نمیخام وجود داشته باشم وجود جسمی و روحی رو نمبخام 
چرا انقد همه چی گوهه؟
چرا خانواده انقد چیز مزخرفی اع؟
چرا زندگی گوه اع؟
چرا دست من نمک نداره؟
چرا زندگی درد داره؟
چرا بابا داشتن درد داره؟
چرا سر داشتن انقد درد داره؟
چرا قلب داشتن انقد درد داره؟
اقا اصا من با بدن و روحم مشکل دارم
با وجود جسم و روحم مشکل دارم 
چرا وضع انقد خرابه؟
خستگی میدونی چیه؟
چرا خستگی انقد خ
97 تمام شد.
با یک سال تحویل نصفه شب و بی خوابی تا صبح و کسالت اول فروردین.بازگشت به خانه و یله شدن زیر آفتاب ظهر بهار و بوی مادر و خانه و نان.نشستن پیش پدر و حرف های خوب زدن.
من بلدم با دخترها خوب باشم.یعنی راهش را پیدا کردم.کافیست آن ها را بفهمی و به آن ها فضا بدهی تا خود را ارائه دهند.چیزی که مدت ها کسی به آن ها نمیداده.دوم اینکه باید نشان بدهی که آن ها را میمفهمی .یعنی اهمیت میدی و به تفاوت ها احترام میگذاری.این یک راز بزرگ است.هیچ وقت نباید بگویی د
بسم الله
سیمرغ می نویسد:
چشم بستم و رفتم زیارت. زیارت امام رضا علیه السلام.
فکر می‌کنی نمی‌شود؟ چشم بستم و رفتم تا خود حرم امام رضا. از صحن گوهرشاد عبور کردم و رفتم و رسیدم به کفش‌داری شماره یازده. تو خیال میکنی که نمیدانم دیگر از کفشداری شماره یازده خبری نیست؟ میدانم اما من در خیالم رفتم و رسیدم و بود.
تا پا در حرم گذاشتم، تمام صداهای اطراف قطع شد و دیگر من در جای خود نبودم. تو گویی خیالم تنها به زیارت نرفته بود و روحم به پرواز درآمده بود و رفت
●با دیدن آدمایی که چشماشون برق می‌زنه گریه‌م می‌گیره چون من روزی جزء همین آدما بودماحساس می‌کنم درست از وحم مراقبت نکردم و باید بابت این مراقبت نکردن جواب پس بدم.هنوز چیزایی هست که منو به آدما وصل می‌کنه و این از بزرگ‌ترین دارایی‌هامه حتی اگه بلد نباشم از رابطه‌هام مراقبت کنم.
اما خی‌لی وقت بود انقدر مستقیم تو چشمای آدما نگاه نکرده بودم و برق چشماشون توی چشمام منعکس نشده بود.همه‌ی این چند وقت چشمامو بستم در و دیوار رو نگاه کردم که ت
از فردا چنین می شود:- سلام.
-  علیک سلام
- سجلتو بردار بریم :)))))
- کجا؟! می خواین چیزی به نامم کنین؟!
- آررررره. خودمو.
+ خدایی فردوس دیشب یه گوله (گلوله!) نمک بود. گوگولی با اون مارک کت و شلوار و حساسیتش روش و اون عطر زدنش و اون بهشت نرفتنش :)))
روحم شاد شد :)
بسم الله الرحمن الرحیم
حس می کنم تو یه قفس گیر افتادم؛ و دارم بال بال میزنم که خودم رو نجات بدم؛ و چنان خودم رو می کوبم به در و دیوار که پرهام ریخته؛ ولی هنوز توی قفسم.
دخترکوچولوی خونه چند روزه حال نداره و همش بغل می خواد و خواب درستی نداره و من به کارای خونه نمیرسم و خونه به نقطه ای که همش با هم مرتب باشه نمی رسه و اون سه تا بزرگتر خونه خیلی ریخت و پاش می کنن و
و من. دلم روضه می خواد. دلم می خواد بی محاسبه هیچ چیز و ملاحظه هیچ چیز صبح تا شب برم
رد خون را نگیر.
وقتی به خراش هایِ موربی که به موازات یکدیگر روحم را شکافته اند میرسی، رنگ نگاهت را دوست ندارم عزیز. از وهم رنج آلودی که در مردمک هایت دو دو می‌زند، دست هایم مشت می‌شوند. اما به خاطر دارم که تو را به جای چه شب ها و روزهایی دوست داشته ام، محبوب من. پس از آن لبخند کش آمده ام تعجب نکن.
تعجب نکن وقتی علی‌رغم گفته ام، رد خون را گرفتی، چیزی نگفتم.
وقتی دستت را روی شیارهای خون آلود روحم کشیدی، لب هایم را روی هم فشردم تا ناله ی دردناکم آسم
مغزم، دلم، روحم، جسمم مدام طعنه می‌زنند که ۲۸ام هم گذشت، پس چه شد آن وعده و وعیدها و من خودم را به کوچه علی چپ زده و طعنه‌ها را بی پاسخ گذاشته و به باقی کارهای مانده مشغول می‌شوم. به "خود" قول داده‌ام، تیر نگذرد، جهادیِ تیر نگذرد.تا یار که را خواهد!
ممنون که اگرچه همیشه مایه عذابم هستی ولی باعث میشوی بزرگ شوم ؛ روحم ، فکرم ، منطقم ، عقلم.انسان در رنج رشد میکند! اینطور نیست؟
 
Lights will guide you home
And ignite your bones
And I will try to fix you
 
+آیلار!ممنون که این لعنتی رو معرفی کردی.بهش احتیاج داشتم.خیلی!
احتمالا برای مدتی نامعلوم
خیلیاتون رو آنفالو کنم.
خیلی‌ها که میگم یعنی حدود 95 درصدتون رو.
به نظرم داده‌هایی که روزانه به ذهن و روحم می‌رسه باید مدیریت بهتری شه.
و امیدوارم درک کنید که این به معنای بد بودن پست‌ها و وبلاگ شما نیست.
فقط حس می‌کنم مدتی باید در آرامش باشم.
.
› بر ما ببخشایید.
 سخت‌ترین تصمیمی بود که باید می‌گرفتم. ماندن و خود را در دل اتفاقات از پیش تعیین نشده انداختن. چاره‌ای جز ماندن نبود. اگر می‌رفتم حالم بهتر می‌شد، خیلی بهتر از الآن اما با رفتن من کسانی دیگر به زحمت می‌افتادند و برخلاف من راحت نبودند. اگر می‌رفتم دیگری باید هزینه‌ی گزافی می‌داد و حالا که ماندم بار این هزینه‌ی گزاف تنها بر دوش من است. من نمی‌خواستم بمانم اما به هر دلیلی نشد. نشد که بروم. حالا مجبور به ماندن هستم. می‌دانم بهای این ماندن ر
الان تنها چیزی که از خدا میخوام آرامش و سلامتی روحم هست
خدایا تو قدرت بی نظیری داری و میتونی آرامش و سلامتی را به روح و جسم برگردانی،  خدایا تو باید مرا شاد کنی که بتونم آدمهای اطرافم را شاد کنمخدا با هدیه ای به اسم آرامش و سلامتی مرا شاد کن
الان تنها چیزی که از خدا میخوام آرامش و سلامتی روحم هست
خدایا تو قدرت بی نظیری داری و میتونی آرامش و سلامتی را به روح و جسم برگردانی،  خدایا تو باید مرا شاد کنی که بتونم آدمهای اطرافم را شاد کنمخدا با هدیه ای به اسم آرامش و سلامتی مرا شاد کن
کالبدم بدنم جسمم همون هست که سابق بود. ولی روحم ریزش کرده.
انگار یکی دست و پا داره اما لمس شده  و فلج هست.
یه بخشی از من نیست. احساس پیچکی رو دارم که دیوارش ریخته.
حواسم هست باید به خودم مسلط باشم و از خودم مراقبت کنم اما فرصت دلسوزی و آه و ناله به خودم ندم. 
به قول امیر وضعیت سفید : ( که چقدر شبیه بود احوالاتش به احوالات من) قوی باش مرد! 
یه روز رگه‌هایی از موهام و یا کل پایینش رو ابی میکنم. و بعد از یه  پیاده‌روی نسبتا طولانی ,میرسم جایی که شب هست. با یه اسمون صاف و پرستاره. جایی که من با اتیش یه سوپ سبزیجات گرم و خوشمزه درست کردم. و یه مرد سرخ پوست با موهای مشکی و خیلی بلندش که دم اسبی بسته داره فلوت میزنه. 
با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند.از حسود دوری کنم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز از من بیزار خواهد بود.وتنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهمو سه چیز را هرگز فراموش نمیکنم :1 . به همه نمی توانم کمک کنم2 . همه چیز را نمی توانم عوض کنم3 . همه من را دوست نخواهند داشت !!
دلتنگی نقطه ضعف من است.
نقطه‌ای که به راحتی می‌تواند مرا از پای دربیاورد.و تمام روز مرا خیره و کلافه به نقطه‌ای میخکوب کند.
وقتی کسی که باید باشد نیست. وقتی صدای خنده کسی که دوستش داری به گوشت نمیرسد. دلتنگی وبال روحم میوشد.
دلتنگی از پیچیده‌ترین حس‌هایی است که آدمی تجربه میکند.
.
میدونی من همش دلم برای تو تنگه؟
 
 
متنفرم از این حالی که توش اسیر شدم. از این درک نشدنی که روز به روز، بیشتر مغز و روحم رو می خوره. از این بودن اما نبودن. روزهاست که گوشیم رو روی صفحه ی چتش لاک و آنلاک می کنم که مبادا، چیزی رو از دست بدم. ولی وقتی می بینم من براش، اولویت هزارمم، می می رم! به معنای واقعی کلمه.
از اینجا و هر جای دیگه ایی که هستم، متنفرم.
روی یک موضوع خیلی مهم تمرکز کرده‌ام؛ اینکه افسار فکرم به دست خودم باشد. رنج می‌کشم از اینکه حرف‌ها و قضاوت‌های آدم‌‌ها می‌تواند روحم را خسته کند. که به آنها، ورای آنچه سزاوارش باشند، اهمیت می‌دهم. شاید کم‌فعالیتی و خلوت بیشتر این روزها هم، به این حساسیت‌ها دامن زده است. ولی نباید، نباید ضعیف باشم. نباید کم ظرفیت باشم.
امروز رفته بودم ازمایش خون . بعدشم رفتم طب سنتی برای لاغری . عزمم رو جذم کردم برای تغییر سبک زندگی و لاغر شدن .
دیشب یکی از دوستام داستان هام رو خونده بود و خیلی تعریف کرد.  
باید به زودی داستان ها رو ویرایش کنم و بفرستم برای یه انتشارات. 
می خوام با خودم مهربون باشم . هم با جسمم هم با روحم
باید برای همه کارهام برنامه ریزی کنم . 
وَ عَمِّرْنِی مَا کَانَ عُمُرِی بِذْلَةً فِی طَاعَتِکَ، فَإِذَا کَانَ عُمُرِی مَرْتَعاً لِلشَّیْطَانِ فَاقْبِضْنِی إِلَیْکَ قَبْلَ أَنْ یَسْبِقَ مَقْتُکَ إِلَیَّ، أَوْ یَسْتَحْکِمَ غَضَبُکَ عَلَیَّ.»
صحیفه‌ی سجادیه - دعای مکارم‌الاخلاق
-----------
24 سالگی، پربار بود.
پر از اشتباه، آزمون و خطا، نرسیدن، دل‌کندن، ازدست‌دادن، متزل‌شدنِ نقش تصویرها و تصورهایی که در درستی‌شان تردید نداشتم، افتادن و مثل همیشه، بلندشدن برای دوباره‌سا
طنین اسم تو جا مانده پشت حنجره ام
و من هنوز به یادت کنار پنجره ام
شب از بکارت روحم عبور کرده ولی
قسم به ماه نگاهت هنوز باکره ام  
شبیه تلخیِ کابوسِ شیشه ها از سنگ
همیشه بی تو من اینقدر غرق دلهره ام  
غزل سپاه تو بود و هجومِ یکسره ات
ومن درون همین بیت در محاصره ام
دخیل بسته ام امشب به سبزی چشمت 
مرا به پنجره فولاد شب نزن گره ام
زنی میان غزل جان سپرده زود بیا 
به رسم فاتحه خوانی کنار مقبره ام . 
سوفی صابری
روزی می‌آید که تو دیگر نیستی
و صدای تو را باد خواهد برد
یاد تو خنجری‌ست که روحم را می‌درَد
و همان دم کلاغی از سرْشاخه‌‌ٔ ِ درخت می‌پرد
بین خودمان باشد، آن روز آمده
تو نیستی و فصل ها با شتابی بی‌شرمانه از هم سبقت می‌گیرند
و من نگران چال روی گونه‌ات هستم،
نگران گُلی که آخرین بار تویش کاشته بودم
عزیزِ دردانه
از وقتی که نیستی خرمالوی کال چنان حلاوتی دارد که انار می‌خوش، شوکرانی بیش نیست
این روزها گنجشک‌ها هم شانه‌هایم را پس می‌زنند
ت
یک جای کار می‌لنگد. روحم نشتی دارد انگار و من نمی‌دانم آن منفذ لامصب کجاست که توش و توانم شرّه می‌کند ازش. این را از همان چند روز پیش که ساعت خوابم بیش‌تر شد فهمیدم. وقتی باز عجول شدم و به دنبال نتیجه‌ی زودهنگام، پنجره‌های خیالم را گشودم. وقتی باز آن‌چه هست کافی نبود و حسرت آن‌چه باید باشد به جانم افتاد. نمی‌دانم چطور اتصالات روانم را کف بگیرم، چگونه ذهنم را صابون‌کاری کنم تا آن حباب بزرگی که رو به ترکیدن است، رخ بنماید. 
  این روزها عادت کرده ام همان ابتدای صبح و حتی اگر نیمه شب برای خالی کردن مثانه به توالت می روم از گوشی همراهم اخبار و رویدادها را چک کنم. چون وقایعی که در این روزها اتفاق افتاده  بسیار نامنتظره  و غافلگیر کننده بوده است. هر آن امکان دارد بلایی سرمان آمده باشد و خودمان بیخبر بوده باشیم .برای لحظه ای  یاد قسمتی از فیلم سفیر می افتم که سواری با ضربت شمشیر سر از تن پیاده ای جدا کرد و آن تن بی سر مسافتی را بدون سر طی کرد و سپس نقش زمین شد. و من الان هم
 
تاریکی بر شانه های روحم چنبره زده؛ سنگینی می کند. و در هر نفسم دردیست؛ جنبنده از نفْس آلوده ی شیطان. دلتنگی امانم را بریده و این عذاب، هردم، طاقتم را. پرسشی، بی وقفه ذهن تبدارم را نشخوار می کند؛ پیشکش کدام مریض خانه کنم، این نعمت جنگ زده را؟
ساده میگیرم.ساده میگذرم.بلند میخندم و با هر سازی میرقصم.نه اینکه دلخوشم!نه اینکه شادم و از هفت دولت آزاد!مدتی طولانی شکستم، زمین خوردم، سختی دیدم، گریه کردم و حالا.برای 'زنده ماندن' خودم را به کوچه 'علی چپ' زده ام.روحم بزرگ نیست.دردم عمیق است.میخندم که جای زخمها را نبینین☹
باید وصیت نامه ای داشته باشم که بنویسم روحم در آرامش نخواهد بود اگر در مراسم ختمم صدایی جز صدای "ابی" جآنم به گوش روح سرگردانم برسه.باید بنویسم تا زنده بودم خط قرآنی نخواندم پس دم رفتن با صدای قرآن ریاکارم نکنید و از یک جایی به بعد با نماز آرامش نگرفتم و به معنویت نرسیدم پس بر مرده ی من نماز مگذارید.اما،اما من با ابی شبی هزار بار عاشق شدم،خندیدم،رنج دوری کشیدم،رو به قبله رقصیدم.من با ابی زندگی کردم پس بگذارید با ابی بمیرم.
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده استزندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده استهر نگاهی می تواند خلوتم را بشکندکوزه‌ی تنهایی روحم سفالی تر شده استآخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آبماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده استگفت تا کی صبر باید کرد؟ گفتم چاره چیست؟!دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده استزندگی را خواب می دانستم اما بعد از آنتازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده استماهی کم طاقتم! یک روز دیگر صبر کنتنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
فاضل
امروز دستگاه های باشگاهمون رو عوض کرده بودند / خیلی بهتر شده بودند / زود رفتم که دستگاه هارم زود ببینم ^_^ / یکی از استادهای باشگاه که باهاش سلام علیک نداشتم اومد باهام دست داد خیلی صمیمی / امروز یه پلیس و آتش نشان هم اومده بودند باشگامون / حسودیم شد بهشون / خیلی قوییییی!!! / درسهم زیاد نه ولی خوب خوندم / برنامه اعجوبه هارو ببینید خیلی قشنگه امشب که دیدم خیلی خنده دار بود / واقعا که بچه ها چه دنیایی دارند.اصلا روحم شاد شد.
هر آدمی یه موقع وا میده. نه اینکه همه اش محیط هولش میده. خودش دیگه نمیتونه متفاوت بودن تحمل کنه. ایا گناه آخرین سربازی با وجود دیدن فداکاری تمام دوستانش باز شمشیرش رو بنداز پایین قابل بخششه؟
دارم وا میرم . چیزی که در پس سالها من رو من کرد داره آب میشه. دردی تا مغز استخوان روحم را پاره پاره میکنه.
کاش یکی که قبولش داشتم بهم میگفتم که چشمه؟
درد نابودیه؟ یا درد یک تولد؟
نمیدانم چرا همیشه با خودم در جنگم. جنگی میان خون و آتش. مگر جنگ بی قربانی میشه
ساعت از 9 صبح گذشته بود که من متوجه تن گرمم روی تختم شدم. یک ساعت هم خواب و بیدار موندم. ولی تو همون حال هم فهمیدم امروز یه چیزی از من کمه! انگار قسمتی از روح من یه جا مونده. حس ناقصی ای دارم که نمیدونم ماهیتش رو. چند روز پیش احساس میکردم اون جایی از وجودم که روح و جسم با هم تلاقی میکنن، درد میکنه و ضعیف شده. به مامان اینا که میگفتم ازم میخندیدن و با چشم تنگ شده بهم میگفتن دردت،  درد بی دردیه. خوشی زده زیر دلت! به حرف شون گوش ندادم، عوضش کلی پرداختم ب
چند روز پیش خیلی ازت دلخور شدم
با خودم گفتم "ببین چقدر من بی ارزشم"
خواهرم منو توی لیست کارهاش قرار می ده، وقتی نوبت به من رسید اگر غافل بشم میرم تهِ لیست
کافیه یه پیامک بده و من جواب ندم
بعدش خیلی شرمنده شدم وقتی فهمیدم چقدر باعث استرس و عذابت شدم
ولی یه چیز رو فهمیدم؛
اگر من خوب نباشم و آدم نباشم و قلب و روحم رو پاک نگه ندارم، فقط نکبت توی زندگی خودم نمی افته؛ زندگی تو رو هم نکبتی می کنم
به قول خودت باید روی خودم کار کنم تا نظر خدا ازمون برداشته
انگار شوق رسیدن به تو بیشتر غم ندیدنت توی روحم رسوخ کرده.
لبخندِ چسبیده به لبهای من!
بیخود خودت را غصه دار نکن.
من کنار توام.
تو مرا داری و غصه میخوری؟.
کاش دق کنم و همچون روزی را نبینم.
من با تو زنده ام
با تو زندگی میکنم
با تو نفس میکشم.
حتی اگر کنارم راه نروی.
حتی اگر چشمهات تا ارتفاع ستاره ها مرا پرواز ندهند.
حتی اگر توی چشمهام زل نزنی و نگویی که کنارم هستی.
حتی اگر دستهایت اینجا نباشند تا اشک مرا پاک کنند.
.
.
.
یک جمله هست که نمیدانم برایت
این روزها هر بار تکّه ای از خودم را گم می کنم. ساعت مچی ام را گم کرده ام توی کتابخانه. فیلتر سیگارم را جا گذاشته ام توی زیرسیگاریِ سرامیکی.  قطعه ای از نوشته هایم را جا گذاشته ام روی صندلی بامبو توی حیاط. ناخن هایم را پرت کرده ام توی خاک باغچه. موهایم را جا گذاشته ام در چنگ دندانه های برسِ مو. یک تکّه از قلبم را جا گذاشته ام روی همان نیمکتی که با او حرف زده ام. یک تکّه از روحم را جا گذاشته ام توی همان کافه ای که آخرین بار او را دیدم. هر بار یک تکّه از
برای آخرین بار تنهایی می روم به کافه. همین کافه های شلوغ و پُر از ولوله با عطر قهوه و کتاب و سیگار و دسته گل های نرگس که آدم ها را در خودشان می بلعند. حالا من پشت یک میز چوبی مربع نشسته ام و زل زده ام به پنجره. عابران پیاده که از توی خیابان رد می شوند صدای آهنگی که در فضا پخش شده را نمی شنوند. بعد چشم می دوزم به در. آدم ها می آیند و می روند‌. تکی یا دونفره. دو نفره ها مُشت ها گره خورده در هم و تکی ها تنها با یک کتاب توی چنگالِ یخ زده شان. خیره می شوم به د
❤️نحوه ی صدا کردن همسر
♦️حضرت امیر وقتی میخواستند حضرت زهرا س» را صدا کنند میفرمودند:نفسی لک الفدا (جان علی به فدایت)حبیبتی زهرا، بنت رسول الله،زهرا جانو♦️جوابی که از حضرت زهراع» میشنیدند:روحی لک الفدا(روحم به فدایت علی) ابوتراب، ابالحسن، علی جان
♦️زیبا صداکردن زن و مرد ، بهترین شیوه برای ابراز محبت است و نوعی شخصیت دادن به طرف مقابل است.
❤️پیامبراکرمص» فرمودند:
♦️سه چیز است که محبت شخص را درباره دیگری خالص میکند.♦️یکی از آنها ا
امروز را ۵ نفری رفتیم؛ سین، رِ، میم، زِ، و خودم.
رفتیم نشستیم روی کوه های مشرف بِ شهرِ غبار گرفته یمان.
در جوارِ پنج تن از شاهدانِ پاکِ زمین،
روزِ اولِ اجتماع مان بود،
شروعِ قرارِ درماندگیِ دستِ جمعی مان!
چهار شنبه ها می باید می رفتیم اما این هفته استثناعن سه شنبه را بِ سوگ نشستیم،
از قرارمان بِ این ور قلبم فشرده شده است و روحم سنگینی می کند!
نور از چشم هایم رفته؛ انگار کِ غروبِ یخ زده ی جمعه باشد .
امروز خودش نیامد !
دیشب را تا بامداد بیدار بو
خب خب. قرار بود وضعیت نت تا امروز اوکی شه که نشد، راستش فکر کنم دارم به درجه ای میرسم که دیگه هیچی مهم نیست، جسمی و روحی به هم ریختم و مسکنم دیگه افاقه نمیکنه.
تقریبا از همه عصبانیم همه هااا:))) من همینجوریشم اکثر اوقات احساس تنهایی میکردم و این وضع اینترنت باعث شد به این نتیجه برسم هموناییم که داشتم وقتی اینترنتی در کار نباشه دیگه نیستن.فقط خودمم و خودم. واقعا این زندگی بسه دیگه.
این وسط از بیکاری فصل سوم  reasons why 13  رو نشستم شروع کردم و خب چیز
نگاهش می‌کنم؛ چشمان آبی و سردش را می‌بینم که مسحورم کرده. به سختی ازش رو بر می‌گردانم و می‌گویم: می‌دونی چیه که این‌قدر خاصت کرده؟»
جوابی نمی‌دهد، جز یک کلمه: نمی‌دونم!»
انتظاری هم ندارم که بداند؛ خب، از زیبایی بی‌رحم و یخ‌زده انتظاری نیست که گرمای آتش فریفته شدن را درک کند.
دستان بلورین هم‌چون یخ‌‌اش را در دستانم می‌گیرم. به او می‌گویم: زمستان‌جان من، دوستت دارم؛ با این‌که گرمای آتش روحم رو درک نمی‌کنی!»
پ.ن: این یه متن در وصف ع
برای یک حسم دلیل منطقی و عرفی دقیقی پیدا نمی کنم:
همسرم اگر بزرگترین اشتباهات رو بکنه یا اشتباهاتی بکنه که برام هزینه داشته باشه (اعم از روحی. عاطفی. مادی.)
باز هم خط قرمزمه.
کما اینکه کاملا برام روشنه اختلافات فکریمون. حتی از روزهای اول محرم شدن اینها رو فهمیدم.
گاهی حتی افکار اشتباهش واقعا خسته ام میکنه.
گاهی واقعا حس خفگی پیدا میکنم. اما.
اما همیشه خط قرمزم بوده.
همیشه حس پدرانه قوی ای نسبت بهش داشتم.
حتی آزارهای کوچیکی که توی زند
حقیقتاً به معجزه غم انگیز جمعه ایمان آوردم، یه حس پوچی مسخره ایه که واقعیه و باید بپذیریش و ماهی 4 بار باهاش مواجه میشی و از قضا اگه هفته ای دو روز تعطیل باشی میشه ماهی 8 تا جمعه. برا یه سال چقد میشه؟ 104 روز غم انگیز. ینی تقریبا 30 درصد سال باید زار بزنیم :(
+ فردا با ری ری میریم بیرون.
یادم افتاد روحم شاد شد اصن :)))))))))))
+ بشنویم.
زیبای جهانم، نور دو چشمم، گه گاهی میان روزمرگی هایم یکهو یاد تو میفتم. بعد به خودم نگاه می کنم و می بینم اگر همین الان، تو را داشتم، مادر خوبی می شدم؟ جواب برای خودم واضح است. کلی راه دارم که برسم. نه راهی که فکر کنی منتظر گذراندن کارگاه های تعامل با کودک و فرزندپروری ست! نه! راهی که مسیرش به خودم ختم می شود : خود سازی. تو قرار است ذره ذره در وجودم بپروری، روز و شبت را با من بگذرانی و دو سال تمام در آغوش من باشی. روحت قرار است در روح من گره بخورد. روح
.من دارم ناپدید میشم. دارم عقلمو از دست میدم. دارم ذوب میشم. دارم از بین میرم. میدونم. من . من دیگه نمیدونم چجوری باید قوی باشم. چجوری باید تصور خوبی ک بقیه دارن ازمو حفظ کنم. تلاشم بی فایدس. من جسمم اینجاس اما روحم جای دیگه ایه یه جایی ک خودمم نمیدونم کجاس.ی وقتایی ب اتفاقایی ک هرروز میوفته فک میکنم و unreal unreal unreal. توقعتو از ادما بیار پایین. از خودت. بیار پایین توقعتو. ول کن. ب درگ که هیچی پرفکت نیست. خب نیست. اگه پرفکت بود همه چی شاید بی معناتر میشد.
گاهی ساعت ها میشینم و به این فکر میکنم که چقدر از آدمی که صبح ها توی پوستش بیدار میشم واقعا منه؟ به اینکه واقعا فلان چیز رو دوست دارم؟ واقعا بهمان کار روحم رو جلا میده؟ یا چیزی که هستم شبحیه که اگه آدم ها چشم هاشون رو ببندن ناپدید میشه؟ حرفِ تظاهر نیست. وقتی تظاهر میکنیم به چیزی که نیستیم داریم بقیه رو فریب میدیم. اما خودمون آگاهیم. حرف ادب و احترام و اجبار هم نیست. حرف یه تلقین قویه. انقدر قوی که خودتم ازش آگاه نباشی. نفهمی که داری توقعات دیگرا
 
+ اینکه وسط شلوغی روز راهم به اینجا باز میشه که بنویسم یعنی می خوام که پرواز کنم شبیه کسی که غیب میشه دوست دارم حضور فیزیکیمو بردارم ببرم و روحم بره یه جا شعر و آواز بخونه توی دل یه جنگل نفس بکشه بره کنار یه رود و گوشاشو بده به صدای آب ! جسمم پا و کمر دردنکاشو بذاره روی نرمی زمین پر از علف و یه آخ بگه دردش بره موهام توی باد هوا بخوره و اصلا هم سرما نخورم ! فکر کنم دلم بهشت میخواد .
+ نوشتن چقدر میتونه کار ساز باشه ؟ خدامیدونه . خیلی :)
+ قدرت ذهن چ
در بی‌معنا‌ترین حالت ممکن به سر می‌برم. دیگر نه مثل سابق می‌توانم برای خودم دلایل انرژی‌بخش بیاورم و از آن دلایل نیرو بگیرم و نه دیگر همچون گذشته این پوچی و بی‌معنایی مرا شديداً افسرده می‌کند. ناگاه، وسط تمام خواسته‌ها و کارهایم مغزم می‌گوید خب که چه؟ ذهنم به اول و آخر این دورِ تکرارشونده فکر می‌کند و روحم چونان مار زخم‌خورده‌ای از این همه بی‌معنایی به خود می‌پیچد و می‌پیچد و می‌پیچد. از تأسف سری تکان می‌دهم و بعد؟ هیچی، به زندگی
دوره‌ی فترت را می‌گذرانم. دور مانده از هر عشقی. عشق میم، عشق م، عشق ح و . دورم از همه‌کس و هیچ کس را رای من نیست. دلم خالی، جهانم خالی، روحم تنها، . من مانده‌ام و خودم و گستره‌ی بی‌پایان هستی. و هستیِ جدا مانده از وجود. درد هم ندارم فقط اخلاقم گه است و حوصله‌ی هیچ کس و هیچ چیزی ندارم. 
چیه این هستی؟ چیه این زندگی؟ چقدر تنهام و بی‌کس و بی‌عشق و بی هم‌صحبت حتی. ح هم بدرد من نمی‌خورد او هم آنقدرها هم آدم فهیمی نیست. میم هم این روزها درگیر عشق تا
از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی
از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا بدهد فرمود : لازم نیست ، روحش سالم است جسم هم موقت است.
از او خواستم لا اقل به من صبر عطا کند ، فرمود : صبر ، حاصل سختی و رنج است عطا کردنی نیست، آموختنی است.
گفتم مرا خوشبخت کن، فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو
از او خواستم مرا گرفتار درد و رنج نکند فرمود : رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکترت می کند.
از او خواستم روحم را رش
خیلی زوده برای خسته شدن، خیلی خیلی. ولی واقعا انگار که چیزی ازم نمونده باشه، انگار که تمام این 9 ماه توسط این روزا دارن بلعیده میشن.
نیاز دارم به موسیقی، به هنر، به چیزی که روحم رو نوازش بده ولی تهش هنوزم با درسا و فرمولا میگذرونم و واقعا اگر علاقه نداشتم بیشتر بلعیده میشدم.
نیاز دارم به فعالیت، به پیاده روی روزانه، به باشگاه، هر چند هنوزم خستگی اون سالها از تنم بیرون نرفته.
نیاز دارم به در آغوش گرفته شدن.
نیاز دارم به شلوغی، منِ این روزها
سلام مهربونم 
از دیروز بدجوری دلم گرفته هرچقدر هم که فکر میکنم تا دلیلشو بفهمم متوجهش نمیشم راستش رو بخواید حس میکنم دلتنگ شما هستم خیلیی زیاد دلم یه حال خووب میخواد با شما یه خلوت قشنگگگگ پر از حس بودن شما و آروم شدن روحم و لبریز شدنش از عشق شما چقد خوبه بودنتون هییچ آرامشی تو دنیا جای آرامش حضورتونو نمیتونه بگیره ، همه آرامشای دنیا زیباییای خودشونو دارن و هر کدومشون برای نزدیکتر شدن به شما جایگاه خودشو داره مهربونم ممنونم بابت همه قشنگیه
برای یک حسم دلیل منطقی و عرفی دقیقی پیدا نمی کنم:
همسرم اگر بزرگترین اشتباهات رو بکنه یا اشتباهاتی بکنه که برام هزینه داشته باشه (اعم از روحی. عاطفی. مادی.)
باز هم خط قرمزمه.
کما اینکه کاملا برام روشنه اختلافات فکریمون. حتی از روزهای اول محرم شدن اینها رو فهمیدم.
گاهی حتی افکار اشتباهش واقعا خسته ام میکنه.
گاهی واقعا حس خفگی پیدا میکنم. اما.
اما همیشه خط قرمزم بوده.
همیشه حس پدرانه قوی ای نسبت بهش داشتم.
حتی آزارهای کوچیکی که توی زند
تمام مرداد های سپری شده با او را مرور میکنم .مرداد های پر پیچ و خم ‌که تهش با یک تولد انگار دوباره همه چیز به هم وصل میشد !همان رابطه ی تکه پاره را شاید به بهانه ی تولد میتوانستیم با یک نوشته وصله بزنیم ! چقدر با نوشتن انس گرفته بودم .گاه و بی گاه مینوشتم .این که از آن فضا فاصله گرفتم ،دلیل بر این نیست که رفیق نخواهم ‌‌هنوز هم دوست دارم ۲۰ مرداد که میشود،۱۱ اسفند که میشود .۱۲ آذر که میشود اینجا بنویسم بنویسم که هی !من هنوز همان سمج ِ خ
اصلا حوصله ندارم بخوام راجع بشون یه پست بنویسم ولی این باید اینجا ثبت شه تا روزیکه بهش نیاز داشتم برگردم بخونم و الکی واسه چیزای مذخرف حرص نزنم.
یچیز جدیدی که کشف کردم من حتی تو پستامم توانایی ابراز وجود خود واقعیم رو ندارم.
گاهی واقعا کلافه میشم و میزنم به سیم آخر واسه رفتاراشون. گاهی انقدر ناراحت میشم که روحم درد میگیره از اینکه هردوشون دارن اذیت میشن. ولی این دوتا واقعا بدون همم نمیتونن.
باید سریعا درسمو تموم کنم برم از اینجا. این شرایطو د
اصلا حوصله ندارم بخوام راجع بشون یه پست بنویسم ولی این باید اینجا ثبت شه تا روزیکه بهش نیاز داشتم برگردم بخونم و الکی واسه چیزای مذخرف حرص نزنم.
یچیز جدیدی که کشف کردم من حتی تو پستامم توانایی ابراز وجود خود واقعیم رو ندارم.
گاهی واقعا کلافه میشم و میزنم به سیم آخر واسه رفتاراشون. گاهی انقدر ناراحت میشم که روحم درد میگیره از اینکه هردوشون دارن اذیت میشن. ولی این دوتا واقعا بدون همم نمیتونن.
باید سریعا درسمو تموم کنم برم از اینجا. این شرایطو د
1. اقا امروز شیش ساعت فقط دینی خوندم. خواستم بدونید شاید امشب شهید شم و روحم به معراج بره :)))) 
2. اهل بیت برگشتن و بعد از یه هفته جوری با داداشم خندیدیم که هنوز تیکه پاره هام رو دیوارای خونه ست :))) اسکل :))) حرفاش قابل پخش نیست حیف حیف حیف :))) وارد اونشده فصلی شديم که میتونم سوییشرتاشو صاحاب شم :))))
3. دعا کنید ازمون فردا بهتر از ازمون قبل باشم. 
4. اقا والپیپر باب اسفنجیمو برداشتم اینو گذاشتم خیلی کیوت لعنتیه :))
لینک
5. اینو برا خودم مینویسم توجه نکنید
دو شب پیش، عاشق بارون» این عکس را برایم فرستاد. به تاریخ کامنت نگاه کردم؛ تاریخ روزهای پیش‌دانشگاهی و در تلاطم کنکور دست‌وپازدن! لبخند شدم به‌یاد روزهایی که خوب یا بد، گذشت. و امروز صبح وقتی در کلاس نشسته بودم و از پشت پنجره، به بارش آرام و زیبای برف نگاه می‌کردم، این عکس و کامنت را به یاد آوردم. استاد از سبک رئالیسم و رئالیسم جادویی می‌گفت و من روحم لبخند می‌زد. راست می‌گفتم آن‌روزها؛ حس قشنگی است دانشکدهٔ ادبیات، برف، پنجره و این‌چنی
۱. زمزمه‌های اینترنت داخلی حسابی اعصابمو به هم ریخته. به دیوارای این قفس نگا میکنم که روز به روز تنگ‌تر میشن. به آزادی‌ای که نداریم. به آینده‌ای که تاریکه.
۲. خواب میدیدم فرار کردم رفتم فرانسه!! بعد اون دوستمو دیدم که رفته آمریکا!!! بعد من همش داشتم دنبال کاپشن و کلاه میگشتم! :))) این سرمایی بودنه تو خواب خارجم منو ول نمیکنه! و جالبه اونجا از این کلاه بازیگریا میپوشیدم! روحم از خودم مسلمون‌تره :)))
۳. فقط شانس آوردم کارگاه راه افتاد و این روز
دی‌شب از شاپور بنیاد تو استوریم نوشتم:
دیگر
نه می‌گریزم
نه به فتح جهان‌های متروک می‌روم »
از دی‌شب سبکم. رهام. مثل بغضی که گریه شده باشه. مثل یه چیزی که تو حلقم بوده باشه و بتونم بیارمش بیرونحالا راحت نفس می‌کشم. مثل زنجیری که به پام بوده و‌ نمی‌تونستم راه برمحالا‌ می‌دَوَم. مثل دستبندی که به دستم بوده و دستام رو به هم چسبونده بوده. حالا می‌رقصم
درد و جای حالت قبلی رو تن و روحم مونده اما فعلا تو حال و هوایِ لذت رهایی ام، خیلی به جایی
هر روز که می‌گذرد بیشتر از هیاهوی زندگی اجتماعی- خانوادگی خسته می‌شومدلم می‌خواهد به منطقه‌ای دور در طبیعت پناه ببرم؛ جایی که آدم‌ها نیستند، جایی که صدای سکوت را بشنوم، جایی که در خلوت محض خودم باشم
خلوت و تنهایی و سکوت برای من معادل آرامش است
دوست دارم همین فردا کوله‌ام را بردارم و به مزرعه‌ای دور دست بروم، روزه‌ی سکوت بگیرم و تنها گوش کنم
اما آدم‌ها هر روز استدلال‌هایی مثل ما اجتماعی خلق شديم و تنهایی دوامی نداریم»، آدمی که تنها
یه گره تنگ گلومه نه باز نمیشه، اشک میشه اما باز نمیشه، همونجا هست و هربار و هربار سوهان به روحم می‌کشه. عشق من به ح که بیشتر از م مبود بود؟ نه موقعیت نه قیافه نه هیچی. تازه م خیلی بیشتر از هرکس شبیه من بود و هنوزم دوستم داره پس همه چیز تموم شدنیه به جان خودم و خب بله این غصه دارم می‌کنه. می‌خوام تموم نشه بمونه و تا ‌. تا به کی آخه؟ عمر این زندگی مگه چقدره؟ دست بردار دختر جان زندگی چیزی نداره هیچی . دست بردار و بچسب به همین درس و فلسفه و عقلانیتت.
آبله‌مرغون که گرفتم تمام صورت و بدنم پر شد از جوش‌های ریز و درشت. حالا حدودا یک ماه و نیم گذشته و هنوز جای جوش‌ها روی صورتم هست. هربار که بیرون می‌رفتم تمام تلاشم بر این بود که لک‌های قهوه‌ای و جای خالی نسبتا گود آبله‌ها را با کرم بپوشانم که غالبا هم تلاشی بیهوده بود. دلم می‌خواست در خیابان که راه می‌روم، روبروی صندوق فروشگاه که می‌ایستم، در ایستگاه اتوبوس که منتظر می‌مانم، به هرکسی که نگاهم می‌کند بگویم که این پوستِ ناصافِ لک‌دار تا
ببین مرا که مثل همه در خیابان‌ها راه میروم، پشت ویترین مغازه‌ها به تماشا می‌ایستم، که کیسه‌های انگور و هلو روی ترازوی میوه‌فروشی میگذارم، از طعم غذای لذیذ کیف میکنم، که برای طرح روی این کاسه بشقاب ها ذوق میکنم، که معماری مسجدهای قدیمی زیر و رویم میکند، که کتاب‌های تازه به دست میگیرم، کوک‌های جدید گلدوزی یاد میگیرم، موهای بلند مشکیِ رها در بادِ دخترک را رنگ میزنم، که پر از بیت‌های ناب شعر کرده‌ام آن دفترچه سوغاتی را، که هنوز با دیدن ا
بسم الله
 
فردا امتحان سختی دارم. تحلیلی چنان دانشجویانه باید تحویل استاد بدهم که اضطرابِ همه‌ی این روزهایم را در آن ببیند. ببیند که همه چیز درسگفتار 50 صفحه‌ای و پنج مقاله‌‌ای که معرفی کرده است نیست. در این جهانِ ناشناخته، آدمیان همه‌ی علوم و فنون و کتاب و درس و مشق را به یکباره کنار می‌گذارند و حرف جدیدی به دنیا اضافه می‌کنند. دیشب به جهانم حرفی جدید وارد کردم. در تلاطمِ منابع و مطالب خوانده و نخوانده، چشم‌هایم را که باز کردم کتابِ داست
راوی : خواهر شهید
آخرین خداحافظی او را کاملا به یاد دارم. هیچوقت اینگونه نبود.‌ حال و هوایی داشت برای خودش.
قبل از عملیات والفجر مقدماتی، با موتور آمد منزل و گفت: 《 دارم میرم.دعا کن که برنگردم!》
نگرانی من را دید ، ادامه داد:《 هنوز این جماعت یک دست نشده اند . نمیدانم چرا اینگونه اند؟! من از این دنیا هیچ چیزی نمیخواهم.حتی یک وجب از خاکش را‌.
دوست دارم انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم. دوست دارم اگر لایق شدم و در امتحانات خدا نمره قبولی گرفتم ، بد
 
خدایا عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل حساب آورد!

خدایا آنچه می گویم از قلبم می جوشد و از روحم لبریز می شود. خدیا دل شکسته ام، زجر کشیده ام، ظلم زده ام، از همه چیز نا امید و از بازی سرنوشت مایوسم. در مقابل آینده ای تیره و مبهم و تاریک فرو رفته ام. تنها تو را می شناسم، تنها به سوی تو می آیم، تنها با تو راز و نیاز می کنم.
 
 بخشی از نیای
مثل باران چشمهایت دیدنی است 
شهر خاموش صدایت دیدنی است 
مهربانی معنی لبخند       توست 
خنده هایت بی نهایت دیدنیست 
زخم ها چون شعرهای شاعرند 
زخمهایم در هوایت دیدنیست 
روبرویم  باغی از عطرست و نور 
لای شب بوها خدایت دیدنیست 
- بار دیگر غم تو ،غوغا کرد 
گره کور دلم را واکرد 
غربت یاد تو در کوچه دل 
هرم آتش بدل سرما کرد 
روحم آن روز که می رفت سفر 
گیوه یاد تو را در پا کرد 
شور و شوق دل دریایی تو 
برکه روح مرا دریا کرد 
زندگانی عطش ریستن است 
این
نمیدونم تاوان چی رو دارم پس میدم؛ واقعاً نمیدونم چوب چی رو دارم میخورم؛ چوب سادگی و احمق بودنم؟
ده ماه تمامه که همه زندگیم شده یه دختر، خودمو به آب و آتیش زدم که اونو واسه خودم نگه دارم، خودمو کشتم که از بودن با من خوشحال باشه، آخر سر خودم با دستای خودم دلشو میشکنم، اعتمادشو خدشه دار میکنم و اشک خودم و خودشو درمیارم.
باور کردنی نیست بگم من تا به حال توی زندگیم نه دوست دختری داشتم و نه دنبال برنامه ای بودم و نه عاشق شدم تا اینکه پ» را دیدم و یک
شهید مصطفی چمران  می فرمود:توی کوچه پیرمردی را دیدم که روی زمین سرد خوابیده بود.سن وسالم کم بود وچیزی برای کمک کردن به او نداشتم شب که به رختخواب رفتم از فکر به پیر مرد خوابم نمی برد .رختخوابم را جمع کردم وروی زمین سرد خوابیدم .می خواستم در رنج پیرمرد شریک باشم .آن شب سرما در بدنم نفوذ کرد ومریض شدم اما روحم شفا پیدا کرد. چه مریضی لذت بخشیشادی روح مطهر امام وشهدا بخصوص شهید چمران صلوات
چند وقتی هست که ذهنم درگیر مفهوم صمیمیت در دوستی شده، تعریف دوست صمیمی برای شما چیست و اگر دوستتان چه کار بکند|نکند دیگر صمیمی محسوب نمی‌شود؟
 
پ.ن. برای من تا همین اواخر، بیان نظرات، ایده‌ها و جزئیات زندگی بدون ترس از پیش‌داوری یا انتقال به دیگری (محرم بودن) یکی از مهمترین پارامترهای صمیمیت محسوب می‌شد، حالا اما مدتی است که گیر داستان خالی کردن ظرف هیجانی شدم، این که آیا انصاف هست ظرف پر شده را پیش دوست عزیزتر از جان تعدیل کنم یا روش‌های
در تمام رنج‌ها دوام آورده‌امدوام خواهم آورد،در تمام دردها.چرا که هنر خود بودن را می‌دانم.چرا که می‌دانم هر بار چگونه سر برآورم و بگویم:گور پدر سنّت‌ها!گور پدر آیین‌ها!گور پدر عزا و ادا!گور پدر سال‌های نو!و همه حال‌های هوا!
در تمام ایّام و ادوار دوام آورده‌ام،چرا که می‌دانستم کیستم؛من روحم،ذرّه‌ی خدا.و هیچ کس و هیچ چیز نمی‌توانداز آن خویش در آوردم.
این بار به صدای رسافریاد می‌دارمتا ابد تا همیشه:گور پدر عزا و ادا!گور پدر سال‌های نو!گ
بذارین براتون بگم که عاشق شدم :) 
و این تمام اتفاقیه که هر چهارشنبه تجربه‌ش میکنم. خب یه بخشیش رو میشه جوگیری قلمداد کرد؛ چون حس خوبش فقط همون روز همراهم میمونه. اما نگم از اون بخشش که کاملا همراهم میمونه و حس خوبش تو روحم رسوخ میکنه.
در وصفش هم مثلا باید گفت: آنچه خوبان همه دارند، تو یک‌جا داری». قشنگه که پاییز این شکلی باشه مگه نه؟ دلم میخواست که یه روزی، بدون اجبار و ترس یه کارایی رو انجام بدم. الان همون موقعیه که اون کارا رو از سر عشق و علاق
همیشه تو زندگیم اگه مشکلی پیش اومده، یا به خودم بخشیدم یا تقصیر رو گردن کسِ دیگه ای انداختم. اما این گندی که الان دارم می زنم، در حالی که میدونم تبعات بسیار سنگینی رو هم به بار داره، هیچ جوره قابل چشم پوشی نیست. به یاد ندارم تو هیچ مقطعی از زندگیم همچین حرفی زده باشم، و نه حتا درک میکردم چطور آدما میتونن همچین حرفی در مورد خودشون بزنن، اما امشب واقعن حس کردم از خودم بدم میاد. بعد ازین حقیقت که از خودم بدم اومده متنفر شدم. و ازین همه حسِ منفی که د
گیر کرده‌ام. دلم می‌خواهد بنویسم ولی انگار همه‌ی راه‌ها بسته است. زمانی پر از حرف بودم ولی حالا خالی خالی هستم. کلمه‌ها فرار می‌کنند و هر چیزی که می‌نویسم به چشمم افتضاح می‌آید. دنبال راهی می‌گردم. دنبال راهی که به احساس‌هایی که گم کرده‌ام ختم شود. از بیراه‌ها خسته شده‌ام، پاهای روحم از پیمودن این راه‌های بی‌پایان تاول زده‌اند. گم شده‌ام. گیر کرده‌ام.
تو که رفتی انگار به همه چیز خاک مرده پاشیدند. تو که رفتی من هم رفتم. شاید اگر بودی
 
 
1))
وزیدن گرفت نسیمی شرجی
تب داغ شب را
و امید روییدن
سار بر صنوبران
علف ها بر زمین
و من در پوست خود
نمی گنجم 
مژده می دهد دل
باز لبخندی خواهد شکفت
بر اندوه ماه
و ژیبا خواهد شد
در چشم های خورشید
نسیمی خنک
بر پوست داغ تنم
خاطره ی نفس هایت
در داغ ترین شب
هنوز زخم است روحم
و جای دندان هایت خونین
نسیمی میوزد
عطر تو میپیچد در اتاق
تکرار میکند ساعت
تیک تاک را
به همراهی لبانم
که تکرار می کنند نام تو را
.
 
 
نام ام را بخوان
پاسخی خواهم داد
آرام جانت

 
دیرگاهی‌ست که در خالی خود می‌رانممن ز خود خالی‌ام و نام تو را می‌خوانم من که از عیش فلک دیرزمانی سیرممی‌روم عیش نهان از دم جان بستانم من و این کالبد خاک چه نسبت داریمروحم و هفت فلک باغ و همه بستانم نه چو انسان که دلیل شب و پیمان گِل استروح افلاکم و خورشید بر و دامانم عقل پرسید که‌ام دوش و جوابش دادمخادم عشقم و پیمانه‌بر جانانم نه چو بودایم و زندانی این هشت‌و‌چهارفارغ از قدمت این هندسه‌ی ویرانم شاهراه ازلی می‌روم آن‌جا که خداجام من
*اگه أین آهنگ رو خطاب به خدا در نظر بگیریم حرف دل این روزای منه ، تارک الصلاه شدنم داره زجرکشم میکنه.*تا حد ممکن سعی میکنم که سخنرانی گوش نکنم که واویلتا، خود سخنرانی دو دقیقه است اما نتیجه گیری و تحلیل های من از همون فایل دودقیقه ای شاید حتی بیشتر از یک روز طول بکشه و بعد تازه  دل آشوب میشم و بی قرار* نه خودم و نه روحم آروم نمی گیرم* از بزرگی حرفی که استاد و خانم الف و بقیه در مورد من گفتن وحشت دارم ، من آدم چنین مسئولیتی نیستم* بهتر از هر
 
همه جا را سکوت فرا گرفته بود، حتی جنبنده ای دیده نمی شد و نوای مرغان نیز خاموش شده بود. آنگاه نوبت من رسید که با خدای بزرگ راز و نیاز کنم. مانند ابر بهاری اشک بریزم. ناله های سوزان از دل دردمند خود بر آورم. از گذشته های دردناک یاد کنم، از آینده های تیره و مبهم سخن بگویم. با تمام قوا خدای بزرگ را بطلبم. قلبم را مخلصانه تسلیم او کنم.
. دلم گرفت، روحم پژمرد، صبر و طاقتم به سر آمد. از گذشته ها شرمنده ام و از آینده ها بیمناک. تنها تسلی من آب و هوای توست.
می‌دونی چیه رفیق؟
اگه کربلا نرم خیلی گرون تموم می‌شه برام. از درون یه چیزی ویران میشه تو وجودم.
ده ساله دارم خودم رو اینطور آروم می‌کنم که نمی‌رم چون خانواده م شرایطش رو ندارن، چون عرفان همراهی نمی‌کنه، چون تنهایی اجازه نمی‌دن برم، بذار ازدواج کردی می‌ری. هر چند می‌دیدم آدم هایی رو که با شرایط بدتر از من هم می‌رفتن! ولی خودم رو با این بهانه آروم می‌کردم دیگه
حالا که آقای میم هست، ما بلیط هامون رو گرفتیم و من به مدرسه و شاگردهامم گفتم ا
می‌دونی، من خودم می‌تونم یه‌جوری حال خودمو خوب کنم، یا حتی به خودم تلقین کنم که خوبم؛ این‌طوری واقعا خوب می‌شم اما وقتی شماها هر روز میاید میگید چرا رنگت پریده‌ست، چرا اضطراب داری، چرا چند وقته سرحال نیستی، چه‌قدر لاغر شدي، وای استخون فلان‌جات میاد زیر دست! چرا زیر چشمات گود افتاده؟ مریضی؟ چرا چرا چرا. چرا از من نمی‌کشید بیرون؟ چرا راحتم نمی‌ذارید؟ هیچ می‌فهمید این‌طوری داغون تر می‌شم؟ می‌فهمید وقتی مدام تو فکر حرفاتونم نمی‌تون
تو مرا می‌کُشی. صدها بار. گاه آدمی‌زاد می‌میرد برای او که جانش را می‌گیرد. کُشنده‌ی منی و جان‌دهنده‌ی من. آن جهان دیگری که بدان پناه می‌برم آن‌ هنگام که جانم و روحم به ستوه آمده باشد، اما آن جهان دیگر که از واقعیت دردناک‌تر می‌شود. وهم منی‌ و واقعیت من. کُشنده‌ی منی به وقت هجوم سردرد و درماندگی. ملالت منی و سلامت من.
کشنده‌ی منی آن‌گاه که پر از کلمه‌ام و هیچ ندارم برای نوشتن و می‌کُشی مرا حتی آن ساعت که می‌نویسم. نانوشته‌ی منی و نوشته
آیا کسی به سلامتی روان مددکاران اجتماعی اهمیت می دهد؟
 
قلب و روحم را به کار انداختم. من می توانستم کارهای بیشتری انجام دهم ، بیشتر باشم. من سخت بود ، من قوی بودم - تا وقتی که دیگر نبودم.
این یک مهمانی دوست داشتنی با دوستانم از مکتب کار اجتماعی است. با این حال ، من می دانم که یک سوال وحشتناک وجود دارد. بنابراین بین لیوان شراب و چیپس سیب زمینی ، من خودم را برای آن فولاد می کنم. 
از آنجا که من نمی دانم که آیا من در دنیای آنها تعلق دارم یا نه. ببین ، من
من مشکل اساسیم خودمم!
منشا اکثر مشکلاتم خودمم
خودم خودم خودم
من روحم کثیف شده چرکو شده
غرق شده توو هاله ی مشکی اع چرکو و کثیف
باهاش درگیرم 
خرابم 
داغونم 
اکثرا همین بودم همینجوری همین مدلی
نمیدونم شاید اشتباه بوده اومدن من وسط اینهمه ادم 
ولی سن و سالم تا الان یه نتیجه داشته 
یه نتیجه ی مسلم یه جمله
یه جمله ک میگه این دنیا جهنم جای دیگری ست
شنیدی میگن جنون ادواری؟
زندگی ادواری هم داریم 
من ادواری زندگی میکنم
زندگیم نعشگی داره
یهو برا چند
هیچی (قطعا اغراق کردم) به اندازه ی رو روال افتادن زندگی روزمره (در مسیر درست البته) نمیتونه روحم رو صیقل بده و در حال حاضر این اتفاق داره میفته و حتی پی ام اس رو هم قابل تحمل میکنه.
نمیدونم گفتم یا نه ولی چند جلسه س روانکاوی رو شروع کردم. برای منی که آدم حرف زدن نیستم سخته ولی راضیم و ادامه میدم. امیدوارم بتونم در نهایت با خودم و دنیای اطرافم به یه صلح نسبی برسم.
 
× میترسم از تصمیمم ولی دارم تو این مسیر میرم. به خودم اجازه میدم که بترسم. شاید همین
با حال خیلی بدی که اثرات مصرف داروهام بود یکماه رو سر کردم بدون انگیزه بدون تلاش بدون برنامه ولی بعد از مصرف نکردن حس خوبی دارم و دوباره برگشتم به زندگی خداروشکر این آخرین دوره بود حالا می تونم راحت زندگی کنم.
حال و حوصله ها همه گرفته و ناامید و نگران خداروشکر که کنکور دارم و حداقل اونقدر حال و هوام درگیر این مسائل نیست.
این هفته قشنگ ترین هوا رو داشتم همش برف و بارون ولی نزدیک یک ماهی میشه که از خونه بیرون نرفتم برای گردش فقط آزمون میرم دوهفت
ادم ایده ال گرایى هستم. ترجیح میدهم همه جا بهترین باشم. البته گشاد هم هستم و این دو قطب مخالف همیشه مرا زجر میدهند. همیشه قبل از امتحان هایم استرس بیش از حد باعث میشود تا درس نخوانم و بخوابم. این بار ولى همه چیز فرق داشت. ترس از دوباره پاس نشدن این درس به شدت گیرى روحم را اذیت میکرد. دیگر خسته شده بودم از اینهمه غلبه ى گشادى بر ایده ال گرایى. دوست داشتم به دوران اوجم برگردم. همان روزهایى که براى خودم یادداشت هاى کوچک رنگ مینوشتم و خودم را تشویق می
با ح تموم کردم. اون فقط دنبال شهوتش بود و رفاقت سرپوشی بود بر خودخواهی و شهوت و تنهاییش. حالا که یکی دیگه اومد راحت کنار گذاشت. خب وقتی میم با من چنین کرد چرا ح و م اع و . نکنن؟ میم بعد از ۱۵ سال رفاقت و ۱۰ سال زندگی رفت سراغ یکی دیگه از کی دیگه انتظار داشته باشم؟
تو روحم مگه من نکردم همچین؟ اون لااقل در کمال صداقت اومد و گفت من چی؟ 
زخمیم به اندازه‌ی تموم رابطه‌هام زخمیم. درد دارم و باز و باز و باز به این نتیجه رسیدم که هیچی. مطلقا هیچی تو این دن
حالم خوب بود ، رفتم توو پیجش ، دیدم آخرین کامنتی که جواب داده مال بیست و دو هفته ی پیشه.یعنی بیست و دو هفته ی پیش ،بود،حالشم انقدی خوب بود که اومده بود اینستاگرام جواب کامنتاشو میدادبیست و دو هفته ی پیش.چقدر نزدیک. از اون حال خوبش تا رفتنش،تا این حال بد ما قدر چشم برهم زدنی گذشتهغمش توو دلم تازه است و یاد نبودنش گلومو درد میارهو برای ذومین بار توو زندگیم فهمیدم چقدر نعمت بزرگیه فراموشی،چون روزای خوب و آروممو مدیون فراموش کردن نبو
سلام سلام من برگشتم
نمیتونم بگم چقد دلم براتون تنگ شده بود و چقدر کارام زیاد بود و چقدر زیر بار حجم کار زیاد له شدم
ولی بالاخره من زنده ام :دی 
هنوز دو هفته ای از حجم کاری زیاد باقی مونده اما دل این و نداشتم بیشتر از این از اینجا دور بمونم
ممنون از همه دوستای عزیزم که حالمو پرسیدن و نگرانم شدن :*
کلی وبلاگ نخونده و حرف های نگفته هست و حس آدمی و دارم که بعد از یه مسافرت طولانی به خونه برگشته ( یکی نیست بگه بابا کم جوگیر شو،حالا فوقش یک هفته نبودی :| :
نجوایِ بی پروا شهریور ماه ساخته شده بود ، قرار بود همان ماه کلی خوشحالی سرازیر شود به خانه یِ دلم اسمم را گذاشتم خانوم لبخند :)خودم میدانستم که قرار نیست اتفاقی بیوفتد اما به گفته کسی باورم شد و به خاطر اتفاق خوبی که قرار بود برایم بیوفتد به دلم صابون زده بودم .اما یک دفعه ورق برگشت و همانی نشد که میخواستم همان موقع آنشرلی را دانلود کردم و نشستم تمامش را دیدم به امید اینکه از دیدنش امیدی تو دلم جوانه بزند اما من شدم دخترِ بی انگیزه و ناامید ک
نجوایِ بی پروا شهریور ماه ساخته شده بود ، قرار بود همان ماه کلی خوشحالی سرازیر شود به خانه یِ دلم اسمم را گذاشتم خانوم لبخند :)خودم میدانستم که قرار نیست اتفاقی بیوفتد اما به گفته کسی باورم شد و به خاطر اتفاق خوبی که قرار بود برایم بیوفتد به دلم صابون زده بودم .اما یک دفعه ورق برگشت و همانی نشد که میخواستم همان موقع آنشرلی را دانلود کردم و نشستم تمامش را دیدم به امید اینکه از دیدنش امیدی تو دلم جوانه بزند اما من شدم دخترِ بی انگیزه و ناامید ک
نجوایِ بی پروا شهریور ماه ساخته شده بود ، قرار بود همان ماه کلی خوشحالی سرازیر شود به خانه یِ دلم اسمم را گذاشتم خانوم لبخند :)خودم میدانستم که قرار نیست اتفاقی بیوفتد اما به گفته کسی باورم شد و به خاطر اتفاق خوبی که قرار بود برایم بیوفتد به دلم صابون زده بودم .اما یک دفعه ورق برگشت و همانی نشد که میخواستم همان موقع آنشرلی را دانلود کردم و نشستم تمامش را دیدم به امید اینکه از دیدنش امیدی تو دلم جوانه بزند اما من شدم دخترِ بی انگیزه و ناامید ک
نجوایِ بی پروا شهریور ماه ساخته شده بود ، قرار بود همان ماه کلی خوشحالی سرازیر شود به خانه یِ دلم اسمم را گذاشتم خانوم لبخند :)خودم میدانستم که قرار نیست اتفاقی بیوفتد اما به گفته کسی باورم شد و به خاطر اتفاق خوبی که قرار بود برایم بیوفتد به دلم صابون زده بودم .اما یک دفعه ورق برگشت و همانی نشد که میخواستم همان موقع آنشرلی را دانلود کردم و نشستم تمامش را دیدم به امید اینکه از دیدنش امیدی تو دلم جوونه بزنه اما من شدم دخترِ بی انگیزه و ناامید ک
مثل یک شیشه ی عطر که کسی نباید بویش کند تا ذره ای از آن کم نشود، وقتی نیستی خودم را محکم پتو پیج میکنم و حرفی نمی زنم.
انگار که همه چیز را ذخیره کنم برای روز برگشتنِ تو.
البته نمیدانستم چند روز یا چند ماه یا چند سال دیگر باید توی این پتو بمانم.
به تو که فکر میکنم، به چشمهای تو. دیگر جایی برای شک نمی ماند.
چشمهای تو تا انتهای روح من را رفته و بازگشته است.
یک رنگِ طلایی از دوتا خورشیدِ روی صورتت ، روی تمام دیوار های اتاق های روحم پاشیده شده.
دخت
مسئله ای که امروز با آن دست و پنجه نرم میکنم ، مسئله ی عشق یا فراغ نیست ، نمیگویم هم ای کاش آن بود و این نبود . همه ی شان به قدری درد آور است ‌ ، اما دردی که حالا بلای جان من شده ، دردی ست که از آوارگی می آید ، از بی تعاملی و بی هم زبانی . آوارگی فیزیکی آن قدر درد دارد که گاهی ترجیح میدهند خودشان را از بین ببرند .
 وقتی که من از او با آوارگی روحی حرف میزنم ، از بلاتکلیفی دوگانه و همه جانبه و او برای بار هزارم میگوید که استادی چیره دست تر از من در دامن ز
خروش زندگی دارم، نمی‌دانی چه بیدارمنمی‌دانی چه هر شبها به خاک عشق می‌کارم
نمی‌دانی چه دردی در تمام روح می‌پیچدتو خوشحالی نمی‌دانی چه بهرت در تب نارم
نمی‌د‌انی چه مرگ‌آساست عبور عشق از جانمتو در خوابی نمی‌دانی چه در کوران پیکارم
شبانم کوه می‌ریزد، به روزان سیل می‌باردبه هر دم قبض صد روحم به هر گامی که بردارم
تو در بزم برون عشق به خلقان ناز می‌ریزیکه من جان در دم آتش به جان عشق بسپارم
سرور خلق آن تو، حضور خلق نان توحضور عشق هم با من که
برخلاف همیشه که در خواب هایم میدیدم با سرطان غدد لنفاوی می میرم اما این بار فکر میکنم براثر نوعی جنون خواهم مرد. من در تنهایی و سکوت انقدر درباره ی چراها میخوانم و فکر میکنم تا دیوانه شوم و انقدر میخوانم و میخوانم و میخوانم و دور میشوم که مکالمات عادی برایم سطحی به نظر بیاید و آن روز یا کسی را پیدا کرده ام که پیچیدگی های درونم گرچه آزارش می دهد اما بماند و باهم دیوانه شویم(به عبارتی مازوخیسم داشته باشد) و یا تمام آدم های زندگی ام را از دست داد
امروز با نفرتِ ترسناکم مواجه شدم،
اولین و کهنه ترین کینه ی روحم رو لمس کردم،بهش خوب نگاه کردم،بالا و پائینش کردم،دیدمش؛بعد از مدت ها ندیدنش امروز خوب تر از همیشه دیدمش،بدون اینکه بترسم حالت تهوع همیشگی سراغم بیاد، بدون اینکه نگران شب زنده داریُ خوابِ بد باشم!آهنگایی که اونو یادم میاوردن رو گوش دادم،خاطرات منفور رو با جزئیات مرور کردم،خط خطی های رو چهرشو حذف کردم تا خوب درکش کنم،چیزهای خوبُ بدشو باهم زیرُ رو کردم،احساسِ بی اساسِ اولیه ی خ
نمی دونم چی میشه که گاهی دلم نمی خواد توی این وبلاگ بنویسم و مدتها بی خیالش میشم . ولی بعد یه موقعی هم هوس می کنم بیام اینجا بنویسم . 
مشغله های زندگیم خیلی زیاد شده . خیلی خسته میشم . توانم کم شده . دیگه انگار حوصله و توان روحی هم ندارم برای خیلی از مسائل . 
چند روزه که اصلا توی یه حال عجیبی هستم . از روز اخر خرداد ریختم به هم . هی سعی می کنم بی خیال باشم و غرق بشم توی همین روزمره های زندگی . ولی گاهی به خودم میام میبینم یه اندوه عمیق و عجیبی
یک شیطانی چهارزانو نشسته توی مغزم که امشب برو عروسی. هفته‌ی پیش یک عروسی رفتم که مجلس بزن و بکوب در خانواده‌شان مسبوق به سابقه نبود، اما عروس خانوم جدید و البته آقا داماد خارجی، این سابقه را ایجاد کردند. می‌گویم لابد بدم نیامده که دلم می‌خواهد امشب هم بروم، هان؟ :)
ریشه‌یابی که کنیم، می‌بینیم در اصل دلم می‌خواهد شیک و پیک کنم و لباس خوشگل موشگل بپوشم و بروم جایی، حالا عروسی باشد، مهمانی باشد، عزا باشد!، فرقی نمی‌کند. از بس لباس‌های تکرا
سلام
یکم سخته باورش ولی من هنوز استرس دارم.یه استرس توام با غم  و گوشه نشینی.دلم میخواد بیشتر سکوت کنم و تا حتی حرفی بهم زده میشه سریع گریم میگیره.دلم نمیخواد با هیچکس حرق بزنم و میخوام همه ازم دور باشن.فعلا این ارامش دو نفره و گوشه گیری رو واسه خودم تجویز میکنم تا بلکه چند روز دیگه بهتر بشم.دلم نمیخواد فعلا از اتفاقات کنکور و اینا حرف بزنم که حس میکنم مثل یه خواب گذشت از جلوی چشممانقدر دور میدیدمش از خودم.حس میکنم شوکم کرددر هرصورت
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب