نتایج پست ها برای عبارت :

صد سال دیگه بگذره تو نفس جون منی

تجربه همیشه بهم نشون داده که زمان ک بگذره خیلی چیزا حل میشه. خیلی چیزا اهمیتشونو از دست میدن و ديگه یه ذره هم ذهنت رو مشغول نمیکنن. الانم همینه. بجای اینکه بخاطر یه موضوعی بال و پر بزنم و نگران باشم و  عصبانی بشم و فکر کنم و سعی کنم هی ب خودم بگم آدم باش، عاقل باش بجای اینا بزارم وقت بگذره و آدما چهره ی واقعیشونو بهم نشون بدن. بزارم دوره ی درمانش تموم بشه و به طبقه ی خاطرات منتقل بشه و خلاص:)
وضعیت و حال و روز این روزام طوریه که دلم میخواد برم تو کما و مدت ها بگذره هفته ها،ماه ها،سال ها.
فقط میخوام بگذره و نفهمم چی داره سرم میاد
فقط میخوام درد تموم شه. میدونی. خیلی درد هستش،خیلی
راه تموم شدنش هر چی باشه خوبه فقط میخوام درد تموم شه
این روز ها کلی میخوابیدم که دردو حس نکنم و کابوس میدیدم انگار خیلی خیلی سخته فرار کردن ازش ولی کاش بشه.
بسم الله الرحمن الرحیم
 
کی باورش میشه یه دخترِ مجرد که توی خونه دست به سیاه سفید نزده یه کدبانوی نمونه بشه که خونه اش مثل دسته گل میمونه؟ 
همه چی با هم هماهنگ، رنگ ها شبیه هم، میز و صندلی در بهترین چینش و .
کی باورش میشه همون کدبانو برای راحتی بچش از همه چیزایی که قبلا بهشون میگفت قشنگ و لازمه زندگی و غیره بگذره؟
نه این که از قشنگی ها بگذره ها، کلا تعریفش عوض میشه انگار
یه قشنگی خیلی بزرگ توی بچش میبینه که ديگه بقیه چیزا براش بی اهمیت میشه
دیگ
 
سال هاماه هاو روزها گذشته.و همینطوری میگذره.نمیدونم چند سالچند ماهیا چند روزِ ديگه باید بگذرهتا تو از خاطرِ من بگذری.نمیدونم چند تا ادم ديگه
باید تو زندگیم بیاد،تا با اومدنش قلب منو به درد بیاره و یاد تو رو برای من زنده کنه.یاد تویاد فرصتی که بهت ندادمیاد عشقی که .
 
 
نمیدونم تو این چند سال گذشته تا همین لحظه این چندمین باریه که زندگیمو به حال خودش رها کردم.رها کردن یعنی هیچ کاری نکردن.یعنی هر روزو مثل روز قبلش سپری کردن.نشستن و فکر نکردن.بی حس بودن.لذت نبردن از چیزی که هستی.
نگاه میکنم به خودم.من نباید اینطور زندگی کنم.نباید اینجا باشم.نباید وقت تلف کنم.نباید بیکار باشم.و ده ها نباید ديگه.ولی خستم.میدونم که خستگی این بار به راحتی رفع نمیشه.میدونم که این بار زخم عمیقی دارم.زخمی که هنوزم با ه
خب ساعت پنج و ده دقیقه ی عصره و من تقریبا حاضر نشستم تا زمان بگذره و من برم دم دانشگاه مها جوری که زود نرسم. خیلی خیلی استرس دارم و نمیدونم این چه مرضیه که من دچارشمو دست از سرم بر نمیداره :( استرس برای کلاس زبان در حالی که من هم تکالیفمو انجام دادم هم کانورسیشنو حفظ کردم و هم درسی که قراره بده رو خوندم :/ یعنی فولم نمیدونم واسه جواب دادن واسه جلوی جمع بودنه نمیدونم چرا استرس دارم. ته دلم خالی میشه هی یهو قلبمم تند میزنه. حالا پرانول عصرمم میخورم
از دردهای این روزهام این که درسی که بارها با هزار وسواس خوندم رو باز میکنم و انگار که بار اوله چشمم به این جملات می اُفته.
از دردهای این روزهام اینکه بعد از روزهای پیاپی 13_14ساعت درس خوندن انگار روی نقطه ی صفرم.درس های تلنبار شده.
اینکه روزی هزاربار میگم نمیشه و هربار پشت بندش به خودم قوت قلب دوباره میدم.زمین میخورم و بلند میشم.خاک های روی زانوهام رو با دستم میتم و به دویدن ادامه میدم.کاش هرچه زودتر بگذره.حالا که سرنوشت من کشیده شده ب
امروز روز شلوغی بود کلی خرید کردیم همین چیزای مهم کوچیک. خودش کلی وقت گرفت. الانم خسته کوفته خونم هیچکاری نکردم حتی نتونستم کتاب دستم بگیرم. ولی از قصد که نیست به خودم امید میدم که بعدش جبران میکنم فقط همین اجازه میده زمان اینجوری بگذره چون واقعا مجبورم. با مها یه ست رنگی رنگی بشقاب ، خورش خوری کاسه خریدیم چقدر دوسش دارم. کلی ذوق دارم هرچند که ظاهرا یه ماه قراره بمونم اما کلی وسیله دارم خب چیکار کنم یه ماهم یه ماهه. من این ماهو میترم قول می
یکی دو ساعت ديگه حرکت میکنم به سمت بندر.با اتوبوس میرم مثل دفعه قبل.نمیدونم چرا هر وقت باید یه کار مهم انجام بدم سردرد میگیرم.یه حسی بین سردرد و دندون درد هست!!!
اگه خدا کمک کنه و بندر خوش بگذره خیلی ممنونش میشم.اگه هم معجزه کنه و امتحان رو قبول شم که ديگه حرفی برای گفتن نمیمونه(حس می کنم همین الان یه بیلاخ گنده به طرفم گرفته).البته از شوخی گذشته دمش گرم خیلی جاها کمکم کرده حالا یهو دیدی اینجا هم دستمون رو گرفت.
قسمت اول چرنوبیل رو دیدم. و چقدر لذت بردم از دیدن قدرت بی حد و حصر مواد و تشعشعات هسته ای! اونقدری که من از دیدن صحنه های تخریب و اتفاقات مخرب لذت میبرم از چیز ديگه نمیبرم. اینکه نرمال هست یا نیست رو کاری ندارم ولی اینو میدونم همه آدمای دور و برم یه مشت خودخواهن. شماها خودخواهین. خانوادم خودخواهن!! 
 
+ از تک تک آدما بدم میاد الان! امیدوارم این حس زود بگذره.
سلام :)
نمیدونم چرا دارم با عنوان تیغ مهمانی مینویسم :) 
ولی ربط تیغ به اینه که حین نظافت خونه و ازونطرف کنترل پسر که همش تو دست و پام بود انگشتم خورد به تیغ غذاسازو بدجور برید 
هیچ وقت یادم نمیاد اینطوری دستم بریده باشه و اینقدر خون ازش رفته باشه 
حالا پسر هم همش میخواست دست بزنه 
دوتا چسب زخم زدم روش ولی خیلی درد میکنه 
سه ساعت ديگه هم مهمونا میرسن 
و همسر هم خونه نیست دقیقا تا سه ساعت ديگه 
 
+روزهای سختیه درکل، ولی نمیذارم به من سخت بگذره :)
+
سلام مهربونم 
دلم بدجووور داره مث سیرو سرکه میجوشه اینکه قراره چه انفاقی بیفته خیلی دیوونه کنندس خداجون خودتون کمک کنید مردم ما ديگه توان جنگ رو ندارن اونقد شرایط مردممون داغون هست که ديگه از جنگ دووم نیارن خدایا مهربونترینم خودتون کمک کنید که به خیر بگذره و این جنگ ادامه پیدانکنه فقط شمایید که میتونید یه تغییراتی تو یه مشت آدم دیوانه ایجاد کنید ک جلوی این کارو بگیرن مهربونم کشور ما پر شده از استرس و بدی برای مردممون واقعن ديگه تحمل این ی
ازینکه نمیدونم ته قضیه زندگی چی میشه تا یکم انگیزه بگیرم یا کلا ناامید شم ، اعصابم بهم میریزه
اینکه برای( هیچی ) تلاش میکنم ، مسخرست ، اینکه ديگه هیچ چیزی نمیتونه انرژی  و اُمید بهم بده
اینکه نمیدونم . !
خیلی سخته کلا ، حس میکنم مزخرف ترین سالای زندگیم که بهترین سالای زندگیم قرار بود باشن گند شدن ، یا گند زده شد بهشون ، خیلی خستم ، دلم گرفته عمیقا ، از خودم و خدا و قسمت.!
اینکه کجای کارو اشتباه رفتم و قسمتم شده این.! دلم ديگه نمیخواد روز و ماه
 
متن آهنگ بازل بند بنام پادکست 3
خوبه یه چیزی داریبهش تکیه کنی خوبهتا داری کم میاریخوب بلدی گریه کنی خوبهدمتم گرم با بچه بازیات ساختی منودمتم گرم همش پشت گوش انداختی منومث قبلا نیستی ته قلبمتا همینجام اومدی دمتم گرمديگه نه بوی عطر پیرهنتنه حتی خط خنده هاتديگه نه این طرز نگاتنصف شب زنگ زدناتزیادی خوبی کردنم تهش داستانهواسه تو خوبی و بدی همش یکسانهبد عادتت کردم خودم خب حقم داریخوبی که حد بگذره ته داستانهزیادی خوبی کردنم تهش داستانهواسه تو
20 خردادِ امسال فارغ التحصیل شدم. 4 ماه گذشت. چقدر زود. خداروشکر. امیدوارم 4 ماهِ بعدی هم تو یه چشم به هم زدن بگذره، جوری که تعجب کنم از سرعتِ گذرِ عمر.
خوابم میاد، صبح ساعت 8 بیدار شدم و دیشب ساعت 4 و خورده ای خوابیدم. 
میتونم از امروز ناراضی باشم.
احساسِ سردرگمی، نوسان، تشویش.
چند روز ديگه مونده تا وارد سال جدید زندگیم بشم
حسابی واسش دلهره دارم 
نمیدونم تا اون موقع هستم یا نه! اگر باشم خیلی کارا هست مث استرس کمتر،اعتمادبه نفس بیشتر
عاشق ماه تولدم هستم اسمش که میاد یه لذت خاصی تو وجودم میپیچه
همچنان از بزرگ‌شدن میترسم و دلم میخواد روزا خیلی طولانی بگذره ولی خب نمیشه و حرص میخورم.
حواسم هست آدمای زندگیمو دارم کمتر میکنم و حال خودمو خوبتر❤
با تمام دلهره ام میدونم امسال جذابتر،زیباتر،قشنگ تر با کمترین میزان خطا و ا
نمیدونم چی بگم و چی بنویسم.
با هم اتاقی های جدید الان رابطم بد نیست. 
جز شلوغی ک پر میکنه فضای اتاقو ولی خب فعلا ک درسا سنگین نیست بعد ها هم میرم کتابخونه نهایت
این مشکلی نیست 
اما قضیه فردا؛ صحبت ؛ ریسک ؛ و اون قانونی ک امشب فهمیدم که
امیدوارم خوب بگذره
آرزو میکنید ک خوب پیش بره؟ =) 
بعد دو سال دیدمش جواب سلامم رو هم نداد بی ادب :|
آهنگ خونده میگه واسه تفریح خوندم، میخواد عصر جدید شرکت کنه.
امروز سالگرد فوت عزیزترین کسمه، چه زود گذشت.
فیلم رقص چاقوم تو ده دوازده سالگیم رو فرستاده برام، میگم دمم گرم چه اعتماد به نفسی داشتم
کاش روزا بگذره زودتر یکشنبه برسه.
ملت چقدر بی جنبه و ندید بدیدن.
 
دختره (ایرانیه) دقیقا چهارشنبه یعنی دیروز کارش رو شروع کرد،
 
توی لینکداینش وارد کرده اینو!
 
بابا بذار یه شش ماه بگذره!
 
من تا وقتی که نخوام کار عوض کنم، این رو وارد نمیکنم توی هیچجا.
 
این ندید بدید بازیا چیه اخه.
خب سوار اتوبوس شدم و منتظرم که راه بیفته از طرفی برای این و هفته ی کوفتی اونقدررر استرس دارم که میترسم همین استرس کار دستم بدهاما از یه طرف ديگه خوشحالم که دارم بر میگردم به اتاقم پیش خواهرم و کتاباماحتمالن برم کتابخونه ولی الان که تو اتوبوس نشستم حس خیلی خوبی دارم این سفر های شبانه رو دوست دارم پر از سکوت پر از رمز و راز.اینا اولین تجربه های من از تنها سفر کردن هستند.امیدوارم فقط این دو هفته فرجه ها و امتحاناتم تا بیست و سه دی به خی
دیروز خیلی راحت‌تر و بهتر از اونی بود که اونقدر براش غصه خوردم. نه احساس تنهایی کردم، نه رو زدم، نه کسی اعصابم رو خرد کرد، نه توی کارم کم آوردم و کم گذاشتم و نه هیچکدوم ديگه از گمانه‌زنی‌هام.دیروز فهمیدم خیلی از چیزایی که مدت‌ها بود تمرین کرده بودم رو یاد گرفتم. فقط هنوز خبر نداشتم که چه تغییرات و اصلاحاتی توی شخصیتم اتفاق افتاده‌.خلاصه اومدم بگم اگه سختتونه، اگه حالتون خرابه، اگه ترسیدین و دوست دارین دو روز بمیرین تا بگذره این لحظه‌های
آیا یادتونه من برا آذر قرار بود روزی فلانقد درس بخونم؟ خب نخوندم !!! البته پیشرفت زیادی داشتم با اینحال به هدفم نرسیدم. 
برای دی هدفم اینه که : هر شب مسواک بزنم ( بلا استثنا ) + به تعداد ساعتهایی که درس بخونم میریزم توی بانک تلاشم D: 
اگه از هدفم سرپیچی کنم توی بهمن ماه حق ندارم هیچ فیلم یا سریالی ببینم. 
-- 
چه زود روزا میگذرنا. ولی واقعا دلم میخواد دی هم هرچه زودتر بگذره و ديگه راحتتتتت میشم!! 
امتحانمم خوب بود خداروشکر تستی بود، هرچند دیشب همه‌ش
یکی از ویژگی‌های بازر نجمه این بود که حواسش به آدمای اطرافش بود
اویل آشناییم با همسرم یکی دوبار از نجمه م گرفتم، بعد از اون ديگه هر چند روزی یه بار احوالی ازم می‌رسید و می‌گفت در چه حالی و چیکار میکنی و. سر خرید جهیزیه که بودم چندین بااااااار بهم  تذکر داد که سخت نگیرم. میگفت: اسون بگیر که هم به خودتون خوش بگذره هم خدا راضی باشه. می‌گفت نذار خانوادت برن قرض کنن برای تهیه جهیزیه!فقط جهیزیه نبود حتی تو خرجای مراسم چندین بار بهم توصیه
چقدر روزهای خوب زود می‌گذرن. راستش روزهای سخت هم زود می‌گذرن.
قبلتر خودم رو در یک مسیر افقی در حال حرکت می‌دیدم. الان سوار چرخ و فلکیم که یک حرکت عمودی هم داره ولی فقط خودم می‌بینمش.
چرا انقدر انتخاب کردن سخته. ولی دلخوشم به اینکه هرقدر هم سخت باشه، می‌گذره. کاش بخیر بگذره!
ای عشق! الحق که در ساده‌ترین شکلی و پیچیده‌ترینی!
                                            
اومدم منتشرش کنم ولی دست دلم نرفت!مال خیلی وقت پیشه! مال همون شبی که قرار بود ديگه شبم صبح نشه!
یه جایی از متنش نوشته بودم " یه روزی میرسه که میبینی صمیمی ترین دوستاتم تاریخ تولدتو فراموش کردن، نه که انتظاری داشته باشی، میفهمی که انقدرا که برات مهمن، براشون مهم نیستی ".
به قول شازده کوچولو، آدمی که اجازه داد اهلیش کنن بفهمی نفهمی خودش رو به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه!
و چه چیزی با
از روزی که من شروع کردم به خوندن برای دستیاری تا الان هر حادثه ی تاریخی که ممکن بود رو تجربه کردیم.سیل اومد،زله شد،تحریم ها کمرشکن شدن،شورش داخلی رخ داد،عده ی زیادی جوون کشته شدن،یکی از ده فرد مهم کشوری شهید شد و این روند ادامه داره.خلاصه میگم دعا کنید این دو ماه زودتر بگذره وگرنه عواقبش با خودتون.
 
*البته یک احتمال هم اینه که انقدر پیش بریم تا روز امتحان امام زمان ظهور کنه!
چی شد که بازم همون شد
تکرار گذشته انگار کسی اونو از قبل نوشته
چه سخت و تاریک 
بازم دنیایی که دوس نداریش 
عینک خوشبینیم انگار کار ساز نیست
شاید این اشتباه همیشگی با عثشه
بودن تصادفی 
اره شاید عدم انتخاب اختیاری اونا
بازم چشمامو میبندم رو بدیا
سعی در گذشت زمان خخخ
این میگذره اما به زور؟
کاش بشه یروز روزا اونطوری که میخواد بگذره
با ادمای انتخابی
 
جالبه این مملکت با این همه ثروت، هیچ برکتی نداره.
هر روز هم بیشتر از دیروز داره گسسته میشه.
 
یعنی این چند ماه بگذره و من ازینجا برم، ديگه پام رو اینجا نمیذارم.
 
تو فکر کن هرچی مرد و پسر دور و برت میبینی همه یا مجردن یا طلاق گرفتن.
 
دلیل اینقدر گسستگی، اینقدر تنهایی، اینقدر بی کسی رو تو مملکتی که توش به دنیا اومدی، فرهنگش رو میدونی، و توش بزرگ شدی رو درک نمیکنم.
 
فکر کن سفیدها اینقدر تنهان، پسر گنده چهل سالشه، زندگی ساخته، هر شب سرشو تنهایی می
این هفته هرررر روز امتحان پایانترم دارم :| امروز دومیش رو هم با خوشی! گذروندم 
حالا میدونی چی از من نمره کم میکنه تو امتحان؟ ماشین حسابم دوبااار یک عدد اشتباه تحویلم میده :||| زیبا نیست واقعا؟ دوبار یه عدد اخه لنتی اونم اشتباه؟
ولی خوب بودن تا الان.واقعا خیلی تلاش کردم و نتیجه شون هم گرفتم.
امیدوارم این هفته به خیر بگذره و بعدش یک هفته فرجه و دوباره بسم الله :| اونا سنگین تر هم هستن حتی :)))
ولی دم بچه های شورای صنفی گرم ک رسیدگی کردن و تقویم آموزشی
بین درگیریایی ذهنی امشب؛ بین حرف زدنم با خدا و بین خیلی چیزای ديگه که قابل بیان نیستن پایان امشب شد خوندن این شعر از حافظ
میر من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرمتخوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت
گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیستخوش تقاضا می‌کنی پیش تقاضا میرمت
عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاستگو که بخرامد که پیش سروبالا میرمت
آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای اوگو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت
گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دواگاه پیش درد
پیر که بشیم.
حتی پیر هم نههمین که جوونی یه ذره بگذره.
این چیزا خاطره میشه.
این که دو دسته از آدما هستن.
اونایی که اینقدر مغرور یا معذور هستن که خواسته هاشون رو نمیگنحتی اگر به قیمت از دست دادن یه فرصت محتمل باشهتا خود اون خواسته رو نذارن تو سینی و دو دستی تقدیم نکنن بهشون امکان نداره دستشون رو دراز کنن
یه عده هم اصلا کار ندارن چیزی که میخوان چه قدر حقشونه یا چه قدر قابل وصوله از نظر منطقیعین بچه ای هستن که پشت شیشه مغازه چسبیده و
چند سال گذشته؟
چند ماه؟
چند روز؟
چرا انقد طولانی شده.
تنها آرزویی که میتونم بکنم میدونی چیه.
تو همونی باشی که عاشقش شدم!
همونی که دوباره و سه باره عاشقش شدم.
همون کسی که قسم میخورد همیشه کنارم می مونه.
دروغ بلد نبود.خیانتم همینطور.
محال بود یک سال و 9 ماه بگذره و هیچ خبری ازم نگیره.
برگرد و بگو همش دروغ بوده.شوخی بوده.باورت میکنم.
فقط برگرد.
بعد تو هیشکی تو قلبم جا نمیشه.
چند وقت گذشته؟ حدود 6 ماه. یا دقیق تر بگم، 6ماه و 2 روز.
حالم؟ بد نیست. چطور گذشته؟ ای. راضیم؟ اووممم
این روزا ساکت تر شدم، آروم تر بیشتر وقتم رو کار میکنم، با خانواده کمتر صحبت میکنم، کلی علامت سوال و چرا توی ذهنم هست. گاهی شک میکنم.
ترسیدم، واسه همین کاری نمیکنم تا بگذره و ببینم چی میشه. میدونم راه حل این نیست اما خب نمیدونم چیکار کنم.
برم به بقیه کارا برسم که تازه اول صبحه
نمیدونم چرا اصلا حس و حال وبلاگ نیست ديگه
انگار حوصله حرف زدن هم ندارم
دلم میخواد یه پست بلند بالا بنویسم از ادم های مذهبی گله کنم
اما حسش نیست، فقط تو یه جمله بگم خلاصه همه حرص هام و!!!
اگر جامعه شما رو بعنوان یه ادم مذهبی میشناسه، کاری کنید که زینت دین باشید! کارهای شمارو پای دین میذارن ملت!!!
اعصابم یکم خورده این روزها!!!!
از روز عرفه یه بغض سنگین مونده تو گلوم
صبحِ روز عرفه دوسانس استخر بودم(مجبور بودم) از 9و نیم تا 1تو اب بودم بعد هم نیم ساعت جک
وضعیت جسمیم نگران کننده ست. آخرین بار اواخر تیر این حالت رو داشتم. ازصبح vertiی شدبدی احساس میکنم و باید کسی دستم رو بگیره تا بتونم راه برم! یا سرم رو از روی کتاب بر میدارم ارتعاشات رو کامل احساس میکنم.
خدایا؟ خواهش میکنم این دفعه هم به خیر بگذره! خواهش میکنم! اصلا علاقه ای به نوارمغز و سی تی اسکن ندارم.روی رفتن پیش پزشکمم بعد قطع کردن داروها روهم ندارم. مرسی.
حسابی همو زدن.سر یه جرثقیل.یکی بدنه شو گرفته بود و یکی اهرم (؟)شو.بعد جرثقیل از وسط نصف شد و باعث شد دوتایی با گریه بیفتن به جون هم.دخالت کردم و شروع کردم به حرف زدن و تعمیر کردن اسباب بازی و.البته چند بار ديگه هم سر یه فیل، سر یه فولکس زرد و یه چکش پلاستیکی همو زده بودن.بچه ی فامیل داد میزد. بدجوری.و جوجه در مقابل صدای اون سریع قالب تهی میکرد. و خب این اصلا برام قابل تحمل نبود!ایده ی من برای تعمیر جرثقیل منجر شد به اینکه یک ساعت بعدش به آتش نشان
خودتون میدونین چرا اینقد دستنیافتی شدم ببخشینم،هنرستان خیلی کوفتیه خصوصا روزایی که باید عمومیا رو تحمل کنم علاوه بر کتابای چرند درسی باید قیافه ی یه سری آدم مزخرف لعنتی رو از اول هفته تا اخر هفته ببینم،عذاب دهنده نیست؟شما خودتون رو بذارید جای من این همه صبوری رو از کجا آوردم جا دادم تو دلِ خودم!حسِ قلب شکستگی میکنم.برام دعا کنین که زود دی ماه بگذره!زود و خوب!.
خب اومدم که خدافظی کنم.بالاخره.وبلاگمو منتقل کردم به وردپرس با وجود اینکه اینجا رو خیلی دوست داشتم و امیدوارم که بیان منو ببخشه:)خیلی چرت و پرت گفتم اینجا.غر زدم و بچگی کردم.نظرات احمقانه و خودخواهانه دادم و سرتونو دردآوردم.ببخشید ديگه خلاصه:)امیدوارم اینجا بمونه برای وقتی که بزرگ شدم برگردم و نگاه کنم و یکم بخندم.آینده روشنه و منم امیدوار.و امیدوارم که اگه واسه شما روشنه؛ بمونه و اگه نیست، بشه
خوشحال میشم که اینجا دوباره ببینمتون:)وخداحاف
این مدت تقریبا هفته ای دوتا امتحان سخت و سنگین داریم.استادا به بی رحمانه ترین شکل ممکن دارن مارو به سیخ میکشن وواقعا نگرانم که نکنه نرسم به کارام!
اولین عکس رادیوگرافی روی بیمار رو گرفتم و خوب بود اما همچنان برای عکس گرفتن از بیمار استرس دارم.کار پروتزمم مرحله اخرشه و استرس حباب زدنشو دارم و امیدوارم درست انجام بشه.هفته ديگه بعد از دوماه و نیم قراره برگردم خونه و خیلی خستم از خوابگاه و دانشگاه و این شهر.دلتنگ خونه ام.دلتنگ ناهار و شام‌های ب
 
میگن کار میکنی برای اینکه بهتر زندگی کنی اما خوب که چشتو وا میکنی میبینی فقط همون کارو کردی و زندگی نکردی اصلا یادت رفته که داشتی کار میکردی که چیکار کنی ! 
اصلا وقتی برات باقی نمیمونه که بشینی فکر کنی چی دلت میخواد؟ الان میتونی چی کنی که بهت خوش بگذره ؟ فقط خسته و غرغرو میشی با یه عالمه برنامه ی اجرا نشده .
کتابِ نخونده ، فیلمِ ندیده، کافه ی نرفته، دوستِ ندیده، گپِ نزده ! 
 
 
 
میگن کار میکنی برای اینکه بهتر زندگی کنی اما خوب که چشتو وا میکنی میبینی فقط همون کارو کردی و زندگی نکردی اصلا یادت رفته که داشتی کار میکردی که چیکار کنی ! 
اصلا وقتی برات باقی نمیمونه که بشینی فکر کنی چی دلت میخواد؟ الان میتونی چی کنی که بهت خوش بگذره ؟ فقط خسته و غرغرو میشی با یه عالمه برنامه ی اجرا نشده .
کتابِ نخونده ، فیلمِ ندیده، کافه ی نرفته، دوستِ ندیده، گپِ نزده ! 
داشتم فکر میکردم من این همه اسم پیکاسو رو شنیدم چرا یک بار دنبالش نرفتم؟؟ منظورم این نیست که فقط بیوگرافیشو نخونده باشم چرا خوندم در اون حد اما بیشتر کنجکاوی نکردم. چرا بیشتر ماها از چیزایی که باهاشون روبرو میشیم راحت رد میشیم؟؟ یه دفتر چه ی کوچیک دارم تصمیم گرفتم که چیزای کوچیکی که اینجا و اونجا به گوشم میخوره و من نمیدونمو توش بنویسم تا برم دنبالش. بیشتر کنجکاوی کنم. حالا نه که همه وقتم اینجوری بره ها ولی خب فکر کنم کار خوبی اگه انجامش بدم.
بالاخره که باید راه دلجویی کردن از تو رو پیدا کنم.هر چقدر هم که دلخوریت از من عمیق باشه و هرچقدر ادای بی خیالی رو دربیارم تو بخشی از مني. به من برگرد.سخت گیر نباش و راه رو برای آشتی باز بگذار. من رو برای خودت مرور کن؛ مني که برای سی سالگیت از غصه ی پیرشدنت ساعتها گریه کردم و برات نامه نوشتم. اصلا مهم نیست حق با کی هست. ببین قهر روش خوبی برای ادمی که خونواده ش تکه های جانش هستن نیست. من هنوز فاطمه ام؛ هنوز و همیشه اما عمر همیشگی نیست. چرا به دلتنگی
بسی حس مزخرفی دارم این روزا در روزمرگی های زندگی دارم دست وپا میزنم .حس میکنم زندگیم روتین شده جذابیت نداره واسم .درحالی که دستانم را برزیرچانه ام گذاشته ام برای دوره های کوتاه مدت بعدی زندگیم برنامه ریزی میکنم وصبرمیکنم که زمانش فرا برسه عملا چیزی به نام درحال زندگی کردن دربنده یه دوسه سالی وجود نداره شدیدا نیازمند یه کار باحال یه جای باحال هسم که ازاین روزمرگی نجات پیداکنم .کلا من تو زندگیم دنیال اینم که مشغول هرکاری هسم بهم خوش بگذر
آمدم ای شاه پناهم بده.
 
 
قبل از مسافرت فکر میکردم چهار روز مشهد بودن یه زمان عالی برای اشباع شدن از معنویت و حس و حال حرمه، ولی زهی خیال باطل، روز آخر شد و دیدم دلتنگ تر از روز اولم
این چندروز بارها به مهاجرت به مشهد فکرکردم که خب البته شرایطش رو نداریم
سعی کردم همه جوره به دردونه خوش بگذره، خصوصا ساعاتی که در حرم بودیم همه جوره در خدمتش بودم و شاید همینم باعث شد اونطوری که دلم میخاست به زیارتنامه و دعا و نماز نرسم ولی به نظرم ارزشش رو داشت
ا
انقدر فول استرس بودم که مجبور شدم به رئیس دانشکده!!!مون که ارتوپد جانم هستن پیام بدم و بگم حاجی کارمندات دهن مارو سرویس کردن و من هنوز ثبت نام نکردم.گفت برو بشین درستو بخون و من مُردم از خنده با این پیامش.براش توضیح دادم چکار کردن و گفت درست میشه نگران نباش.من واقعا دلم برای اینترنی ارتوپدی تنگ شده و شبهای آنکالی این دکتر.روزهایی که شاید آخرین خاطرات من از ارتوپدی باشن.
دارم سعی میکنم مدیریت استرس کنم و باید بگم که ر***.امیدوارم فردا به خ
از آخرین باری که داشتم با ش. راجع به امید داشتن حرف می‌زدم دوسال می‌گذره،اون وقت‌ها هدف مشترکی داشتیم،فکرهای مشترکی داشتیم ولی هیچ‌وقت بلد نبودیم و نشدیم قدم‌هامونو یکی کنیم،حالا من این‌جا نشستم و روزی رو یادم می‌آد که خورشید داشت غروب می‌کرد و ما هنوز مدرسه بودیم توی همون سالن ته مدرسه با در نیمه‌باز هوا تاریک شده بود،جز لامپ کوچولوی بالای سرمون و چند تا لامپ کوچولوی ديگه توی دو انتهای سالن چیزی نبود که بخواد تاریکی‌هارو بگیره،در
خدانگهدار تا وقتی نت دستم بیاد://
زمانش مشخص نیست بنابرین تا یه مدت از دستم خلاص میشید:////
فقط من تو کف این حرکت جانانه خانواده ام که بعد از اتمام امتحانا تازه نتو قطع میکنن!!!وات د فاز؟؟؟؟؟
خلاصه اینکه.یه مدت نیستم خوش بگذره:))))
همین:))))
میام بگم کاش دانشگاهم عوض میشد، رشته‌ام عوض میشد، بچه‌های رشته‌مون کلا عوش میشد میبینم دلم نمیخواد و&کاقعا. ولی من نمیتونم هرروز هعی تپش قلب ناشی از حرص خوردن و عصبانیت رو تحمل کنم.
من نمیتونم این حس بد لحظه‌های دیدنت و حتی بعدش و تحمل کنم، حالا یا حالم و به هم میزنی یا عصبیم میکنی یا دوست دارم یا یه مرگی این وسط هست که میدونم توام دچارشی فقط کاش بگذره کاش یه چیزی بشه که تموم بشه.
.
.
آسمونم دلگیر و تیرس مثل آخرین لحظه قبل از یه بارون شدید
یه درس دو واحدی دارم 
دو تا امتحان داره 
هرکدوم ۱۰۰ نمره تشریحی 
بعد اینطوریه که جزوه همش انگلیسیه 
درسه اختصاصیه 
و خلاصه مهم ترین درس این ترم محسوب میشه 
جا داره بگم اونایی که ترم قبلم در جریان امتحانای من بودن 
این همون استادست که اون ترم ۳۰۰ نمره تشریخی و عملی از ما اماخان گرفت به چه سختی 
همونیه که سر هر پروسیجر وحشتناک ترین سوالای ممکن و غیر ممکنو با اصطلاحات وحشتناکش میپرسید 
جا داره بگم برا کاراموزی فارمامونم یه جزوه داده انچنان تخ
هر کس که میخواد فرهنگ سازی کنه 
خب طبیعتا باید از خودش شروع کنه!
خودش از تولید داخلی استفاده کند ، و مردم را هم به این کار دعوت کند.
پراید بخره باهاش بره سفر آخرت!
قید زندگی تجملاتی رو بزنه و مردم رو هم به این کار تشویق کنه‌‌‌.
خودش از خیر حقوق آنچنانی بگذره.
بعد از مردم بخواد که قناعت بیشتری به خرج بدن!
# مهران_مدیری
کمترین نمره معلمه از من ۱۷ عه. اونوقت نمره ای که به دفتر برای کارنامه داده چنده؟! ۱۵!!! از این گذشته کمترین نمره ای که کلا من امسال داشتم ۱۶ بود. اونوقت سال آخری که منِ دانش آموز دارم کل تلاش خودمو میکنم که معدلم کمتر از ۱۹ نشه و قبول بشم معلما همچین نمره های افتضاحی میدن. به نظر خودشون میخوان دانش آموز رو ارتقا بدن. امروز بعد از شنیدن نمره هایی که برام گذاشته بودن سردرد نابود کننده ای گرفتم (بدتر از سردردای هرروز) و تا مرز گریه کردن رفتم. دلم میخ
راست میگه هما ما ادما موجودات بامزه ای هستیم  
صبح چند تا قرار گذاشتم با خودم 
1- ديگه هیچ وقت تو زندگیمون درباره امیر حرف نمیزنیم 
2- تا وقتش نشده نباید به کسی بگیم قراره ارشد هنر بدیم
3- ديگه احمق بازی درنمیاریم 
رفتم دانشگاه و هر سه تا کارو کردم!!!
--------
گفتم نه گفتم نه از تعهد میترسم مهدیه گفت تو چرا میترسی اونی که وفادار نیست باید بترسه اشتباه میکرد حقیقت اینه اونی که وفاداره میترسه !منظورم خیانت و  وفا  این مدلی نیست میدونی تعهد مسولیته فکر
 
خوش بگذره و التماس دعا.
 
 
ممنون
فردا شب میرم.
میخواستم تلفنی ازت خداحافظی کنم که صداتم بعد مدتها بشنوم ولی
بهرحال حلالم کن خیلی بهت بدهکارم و خییلی اذیتت کردم
مراقب خودت باش.
 
 
 
 
 
مرسی
سالگرد ازدواج شما هم مبارک
حلال کن
دارم‌ میرم‌ کربلا
حتما دعات میکنم و نایب ایارت هستم
 
 
 
 
 
امشب خیلی گریه کردم.
 
خیلی.
گاهی فکر میکنی موفق شدی دلتوبه زنجیر بکشی و توی اعماق سیاهچاله ی عقلت دفنش کنی.
ولی اشتباه میکنی.
چون گاهی یه تلنگر ، یه نو
ی سری صداها هستن که حواس آدمو پرت میکنن از کارایی که باید کنه
چشاتو بازمیکنی میبینی جایی هستی که نباید و از اونجایی که باید باشی کلی فاصله گرفتی
این صداها منشا دارن ی گروهی ش رو نمیشه کاریش کرد ینی درحالت پایه حتی اگه تو کارتونم زندگی کنی میشنوی
اینارو میشه ندیده گرفت
ولی اینکه هر سری این گروه مسخره مهدکودکو که باز میکنی همه دارن جیغ میکشن رو راهی برای نگلت کردنش نمیابم.
خیلی رو اعصابم هستن و خیلی بی ارزش .
این دوتا امت بگذره روزا اینطوری نخو
خب اومدم که خدافظی کنم.بالاخره.وبلاگمو منتقل کردم به وردپرس با وجود اینکه اینجا رو خیلی دوست داشتم و امیدوارم که بیان منو ببخشه:)خیلی چرت و پرت گفتم اینجا.غر زدم و بچگی کردم.نظرات احمقانه و خودخواهانه دادم و سرتونو دردآوردم.ببخشید ديگه خلاصه:)امیدوارم اینجا بمونه برای وقتی که بزرگ شدم برگردم و نگاه کنم و یکم بخندم.آینده روشنه و منم امیدوار.و امیدوارم که اگه واسه شما روشنه؛ بمونه و اگه نیست، بشه
خوشحال میشم که اینجا دوباره ببینمتون:)وخداحاف
امروز اولین روز تمرین صبر با آشپزی بود. هیچوقت آشپزی رو دوست نداشتم. شاید چون خیلی حوصله می‌خواد و بیشتر وقت‌ها مجبوری منتظر بمونی تا آب جوش بیاد، گوشت بپزه، روغن داغ بشه، برنج خیس بخوره و. یک کار بی‌وقفه نیست و با این وجود حتی نمیشه تو نت چرخید یا کتاب خوند و فیلم دید. چون ممکنه حواست پرت بشه و واویلا. من یک دوره‌ای مدیتیشن کردم و بعد از چند وقت ديگه نتونستم برای پنج دقیقه هم که شده مبارک رو بذارم زمین و نفس بکشم و سکوت کنم و بذارم افک
رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
قسم نده! که به جان تو هم نمی مانم
تو و جهان و همه مردمش عوض شده اید
و من هنوز همان شاعر پریشانم
چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
تو بوته ی گل سرخی و من زمستانم
تو پیش من سخن از روز جشن می گویی
من از تقارن عید و عزا گریزانم
شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
من آسمانی ام و تو. تو را نمی دانم
#محمدرضا_طاهری
پ. ن: یه وقتایی انگار ديگه زیادی فقط میگذره، یعنی فقط میگذره ها
نه که تند بگذره
بلکه خیلی بی خود میگذره ‍♂️
همین
از مسافرت برگشتم. از یه مسافرت شلوغ و پر برنانه. غمش تو دلمه‌. 
برگشتم به زندگی عادیم. به همه‌ی بدبختیام. به خودم میگم کاش همه چیو ول کنم برم خوش بگذرونم. گور بابای همه چی. مثل خوشگذرونیای این مسافرتم. ولی فردا باید برم سر کار، باید برم در اسرع وقت استاد پروژه‌م رو ببینم چون بنده خدا میخواد تو اپلایم کمکم کنه. باید بدون وقفه تافل بخونم و بعدشم جی‌آرای. باید برم دکتر. باید ازدواج کنم. باید .
زندگیم زندانیه بین این همه خوش نگذروندن. کاش بگم گور ب
سلام
گاهی آدم دلش می خواد از خیر بزرگ شدن بگذره. از خیر رشد کردن و پیش رفتن. انقده که درد داره!
واقعا لازمه آدم انقده سختی بکشه، تازه آخرشم معلوم نیست خدا پسند باشه یا نه؟!
نکنه یه روز برگردن بگن از اول خطا رفتی. چه واجب بود این سختی رو تحمل کنی! راه های ساده تر رو اگه میرفتی مفیدتر بودی.
وقتی بغلش کرده بودم و اشک می ریختیم، همش اینا میومد تو ذهنم.
خدایا من بلد نیستم بین خوب و خوب تر، یا شاید هم بد و بدتر تصمیم بگیرم تازه اگر واقعا کسی برای ت
سلام!
بالاخره کنکور تموم شد و میشه گفت تابستون نهایتا شروع شده(چرا ۳ روز بعد کنکور اینو گفتم؟ خب چون تا الان دسترسی به اینترنت نداشتمP:) , من که خودم حدود ۳ سال تابستون نداشتم یادم رفته بود تعطیلات تابستونی چجورین و این چندروزه کلا داشتم داخل گوشیم داستان میخوندم تا اینکه گوشیم رو ازم گرفتن, الانم مشغول موسیقی و تفکرات فلسفی و ورزش و گردش و رمان و برنامه نویسی و بازی و .م, خلاصه خیلی خوشحالم که زنده م!
تو این روزا چیکار میکنی؟ زندگی بر وفق مراد
گپ مخصوص بچه های دهه هشتادی
با عضویت در این گروه در یک دورهمی بزرگ که همه دهه هشتاد هستند میتونید شرکت کنید، پس همین الان وارد لینک زیر شوید.
لطفا قوانین گروه هم رعایت کنین : تبلیغات ممنوعه - بی احترامی و فحش تعطیل
هدف دورهمی و گپ دوستانه ست پس کاری کنید که خوش بگذره نه اینکه باعث ناراحتی کسی یا خودتون بشه
ادامه مطلب
سلام
من از مسافرت برگشتم. رفته بودم مشهد.
 
خیلی نیاز داشتم. حالم خیلی بهتر شد.
الان هم شکر خدا خوبم.
بعضی وقت ها فکرم پرواز می کنه و میره جاهایی که نباید بره ولی من خودمو کنترل می کنم و ادامه میدم.
 
هر لحظه برای بهتر بودن خودم تلاش می کنم. 
هر لحظه از زندگیمو صرف بهبود وضعیت روحی و جسمی خودم می کنم.
هر لحظه بهتر از قبل میشم.
 
من ناامید نمیشم.
من منصرف نمیشم.
من ادامه میدم.
خدا همراهمه.
راه سختی در پیش دارم.
راه زندگی
راه بهتر شدن
راه پیشرفت
ولی خدا
بعضی وقت هاتصوراتت از بعضیا خیلی تغییر می‌کنه
 
طوری که حس میکنی انگار کلا پوسته‌ی فرد باقی مونده و یک روح ديگه در بدنش تزریق شده
 
نمیدونم این رویداد در مورد من هم اتفاق میفته یا این که فقط من اون لحظات تغییر بنیادین رو در خودم حس نمیکنم.!(حس میکنم، خودمو زدم به اون راه)
 
خلاصه این که خدا از سر تقصیرات همه ما بگذرهان شاء الله که امور طوری پیش نره که پس فردا شرمنده خودم و عملکرد خودم بشمراستی چی شد که آدما وقتی بزرگ شدن دچار تضاد منافع شدن؟د
همیشه فکر می کردم فکر کردن به گذشته کار بیهوده ایه. یه جورایی وقت تلف کردنه. و سعی می کردم خودمو از این عادت، که بد می دونستمش، دور کنم. کار سختی بودو اما تا حدودی تونستم به چیزی که میخوام برسم. اما به مرور زمان بهم ثابت شد که گذشته هویت آدمه. گذشته که نباشه آدم یه چیزی تو زندگی کم داره. خیلی وقتا به این فکر می کنم که اگه آایمر بگیرم چی میشه؟ اگه ندونم کی ام و از کجا اومدم می تونم به سادگی الانم زندگی کنم؟ امروز به جواب سوالم رسیدم؛ زمان که بگذره
اگه ١٠ سال بعد همدیگرو ببینیم و ازت بپرسم تو این ١٠ سال چیکار کردی؟
آیا دوست داری بگی: "راستش یه خروار سریال تماشا کردم، کلی بازی رو تا آخر رفتم و پیگیر همه استوری ها و لایو ملت بودم. و ديگه کار خاصی نکردم"
یا اینکه ترجیح میدی بگی: "حسابی برای رسیدن به آرزوهام کار کردم، زندگیم رو سر و سامون دادم، دور دنیا مسافرت کردم و با کلی آدم عالی آشنا شدم و الانم دارم راحت پول درمیارم!"
فکر نکنم حوصله داشته باشی ١٠ سال بگذره تا به چنین زندگی برسی!دوست داری ه
ابتکااااار جدیدی از گروووووه مااااا
باید ۶ ترم بگذره تا اسمت بره تو لییییست!
خداااااایاااااااااااااا.
من واقعاااااا فقط سکوت میکنم!
.
اون وقتی که این ۶ ترمو گفت .من وایسادم.ایست کامل.گفتم استاد؟آیین نامه جدیدتونه؟
و اون فقط گفت کلاس دارم.برو وقتمو نگیر.
متااااسفم!:|
قشنگ اسیر گرفتن!
.
گریه کنم واسه کجای زندگی ؟
بخندم به کجاش؟
:/
خب خب من بیدارم. از چهارو نیم اینطورا. تازه میخوام شروع کنم چون تازه لود شدم. داشتم فکر میکردم که شاید هیچوقت از اینجا نرم. مطمئن نیستم. همه چیو زمان معلوم میکنه. اما این دلیل نمیشه از تلاشم دست بکشم. تلاشمو میکنم هرچی شد. بیشتر زبان ها رو برای این میخونم که بتونم کتاب بخونم. بیست سال ديگه البته :دی چقدر بده که مها نیست. جاش خیلی خالیه و دلم براش تنگ شده. برای رشت هم. با تمام حس غربتی که داشت. تازه داشتم کم کم بهش عادت میکردم دوست دارم زودتر خوب بشم
عروسی الف و الف در راهه و همچنین سین ولی خب من تصمیم گرفتم نرم . ظهر پدر الف بهم زنگ زد و گفت بیاین عروسی حتما  .
من واقعا تصمیم گرفتم هر دو عروسی رو نرم چون من وقتی تصمیم گرفتم بخونم پس اگه بخوام از الان هی عروسی و مهمونی و فلان برم که هیچی قبول نمیشم . باید به خودم سخت بگیرم . خانواده از الان اصرار که برو و هنوز فکر میکنن من میرم ولی گفتم نه نمیرم . هر دو عروسی سر جمع 1 هفته از وقت منو تلف میکنه . خب ارزش نداره بخاطر عروسی 1 هفته طلایی رو از دست بدم . 
 خوراک لوبیا یکی از شام های مورد علاقه منه، البته آنچه که می نویسم در مورد اکثر حبوبات بجز عدس است.
جدیدا از روش خیساندن آن در آب نمک استفاده کردم یعنی حبوبات را در 4 لیتر آب که یک قاشق غ نمک توش حل شده یک شب تا صبح می خیسانم.
بعدش با آب می شورم و می پزم.
اصلا شور نمی شه در عوض نمک باعث می شه پوست حبوبات نرمتر بشه و آب راحت تر نفوذ کنه و حبوبات نرمتر بشه و زودتر بپزه
وقتی هم می پزید بافت نرم و خوبی داره.
من که خوشم آمد خوبه شما هم امتحان کنید.
فقط یک ن
چند سال پیش لپ تاپ خریدم و ديگه از سیستم رومیزی استفاده ای نکردم ، از طرفی بچه خواهری دارم که بدتر از خودم عاشق کامپیوتر هست ، کیس کامپیوتر رو دادم به خودش ولی مانیتور رو بهش امانت دادم تا هر وقت نیازم شد دوباره ازش بگیرم . گذشت و گذشت تا الان که نزدیک به چهار سال از قضیه می گذره و بلطف پسر و ملاقه ای که تو دستش بود و تلویزیونی که داغونش کرد ، چند روزی هست پنل تلویزیون خونه شکسته شده و برای تعمیرش هم تقریبا نیاز به هزینه یه تلویزیون نو هست ! ما هم
قبلا نوشتم نمیتونم اشک بریزم .خشک شده و سوخته:/الان میتونم.ولی فقط واسه احمقانه ترین چیزا.چیزهایی که از قلبم نیست.مثلا ممکنه پام بخوره به میز اشکم بزنه بیرون:|یا درمورد یکی بخوام حرف احساسی بزنم صد بار صدام میگیره چشمم خیس میشهولی امکان نداره وقتی صدای شکستن قلبم میاد اشکم بیاد:/فقط بغضم باد میکنه.ازم خودم بدم میاد .ولی باید خودمو دوست داشته باشممگه غیر از خودم کسی ديگه رو میتونم بشناسم؟یا کسی میمونه واسه ادم؟اگه قرار باشه خودم واسه
بچه تر که بودم، فکر میکردم اگه بزرگ بشم، باید تو حیطه ی دلبخواهی ها و علاقه مندی هام فعالیت کنم؛ 
مثلا مثل این سوسولا یه گالری نقاشی بزنم، و بعد نصف روز بمونم تو گالری و به هنرجوهام آموزش بدم، و سوالات چرت بازدیدکنندگان رو، درمورد خلقِ آخرین شاااهکارِ هنریم پاسخگو باشم! 
و نصفه ی ديگه ی روز رو هم توی پاساژ، درحال ست کردن رنگ ساق دست با گیره ی روسریم باشم، یا توی خونه در حال زدن ماسک هلو و خیار به صورتم دیده بشم، و یا تو کافه ای که تو سکانس آخر د
امروز دکتر بهم گفت باید زودتر ازدواج کنی تا بتونی بچه دار شی. این یکم مذخرفه. تمام راه ذهنم درگیر بود. غمی که وجودم رو گرفت انقدر بزرگ بود که واسه یه لحظه حس کردم میتونم بزنم زیر گریه. ولی وقتی رسیدم خونه و مامان جواب آزمایش رو ازم پرسید با حالت مسخره بازی برگشتم بهش گفتم دکتر بهم چی گفت. گفتم این زندگی از من ديگه ادامه پیدا نمیکنه.
خب حالا گذشته از همه ی اینا واقعا من باید چکار کنم؟ میخونی آنه؟ میخونی آنه ماری؟ من باید چکار کنم؟ مطمئنم اگه نتو
امروز دکتر بهم گفت باید زودتر ازدواج کنی تا بتونی بچه دار شی. این یکم مذخرفه. تمام راه ذهنم درگیر بود. غمی که وجودم رو گرفت انقدر بزرگ بود که واسه یه لحظه حس کردم میتونم بزنم زیر گریه. ولی وقتی رسیدم خونه و مامان جواب آزمایش رو ازم پرسید با حالت مسخره بازی برگشتم بهش گفتم دکتر بهم چی گفت. گفتم این زندگی از من ديگه ادامه پیدا نمیکنه.
خب حالا گذشته از همه ی اینا واقعا من باید چکار کنم؟ میخونی آنه؟ میخونی آنه ماری؟ من باید چکار کنم؟ مطمئنم اگه نتو
 

#محب‌امام‌زمان‌عج
خدا تو قرآن و ‌سوره بلد میگه ما انسان را در رنج و سختی خلق کردیم. این دنیا پر از سختی ها و مشکلات هست که بستگی به ما انسانها داره که چطور باهاشون مواجه بشیم.
⁉️یه سوال؟اگر یه لیوان آب رو تو دستتون نگه دارین خسته میشین؟ نه. اگه ده دقیقه بگذره؟ آره یه خرده.اگه یک ساعت بشه چی؟ خُب ديگه خیلی خسته میشین.
✅مشکلات زندگی هم همینه، اگه ساده باهاشون برخورد کنی و درست، زود و بدون خستگی حل میشن. 
یکی از بهترین راه های دفع مشکلات
از ساعت شیش اینطورا تقریبا بیدارم. یه خورده دیر شد اما بعدش که نشستم پای کار نفهمیدم چطور ظهر شد. بیشتر زبان خوندم درس جدید و البته کتابمم خوندم الان دوباره میخوام برم سراغش.
دلم میخواد همیشه اینجوری باشم. اینجوری که نمیفهمم زمان چجوری میگذره انگار غرق میشم توش. ديگه زمان و مکان از معنا خالی میشه. من میمونمو نوشته ها. فرقی نمیکنه که چی میخونم. انگار ديگه منتظر چیزی نیستی. شناوری و کار میکنیو غرق میشی و لذت میبری. خودتیو خودتیو کتابها جمله ها
سلام دوشنبه همگی بخیر
به همین زودی یک هفته از مهر ماه رفت
چشم بهم بزنیم پاییز و زمستون میاد و میره
به مامان میگم پس کو؟ هی قدیمی ها می گفتن پاییز و زمستون دیر میره
من که اصلا نیمه دوم پارسال رو یادم نیست چطوری رفت!
حتی یادمه با اون اوضاع و دادگاه رفتن و هر روز دنبال این کار بدو و اون کار بدو
برای من پاییز و زمستون خیلی زود گذشت و به مامان میگفتم چرا آنقدر زود گذشت
و اگه قرار بود خوش بگذره پس چطوری می رفت روزها؟
ادامه مطلب
سلام دوشنبه همگی بخیر
به همین زودی یک هفته از مهر ماه رفت
چشم بهم بزنیم پاییز و زمستون میاد و میره
به مامان میگم پس کو؟ هی قدیمی ها می گفتن پاییز و زمستون دیر میره
من که اصلا نیمه دوم پارسال رو یادم نیست چطوری رفت!
حتی یادمه با اون اوضاع و دادگاه رفتن و هر روز دنبال این کار بدو و اون کار بدو
برای من پاییز و زمستون خیلی زود گذشت و به مامان میگفتم چرا آنقدر زود گذشت
و اگه قرار بود خوش بگذره پس چطوری می رفت روزها؟
ادامه مطلب
امروز تا حدی داغان(همون داغون خودمون) بودم که یهویی 7 تا قرصو با هم خوردم اونم قرصای قوی در حالی که ناشتا بودم
حالا اولش که حالم بهم میخورد بعدشم که کلا از هوش رفتم. یعنی خدا به دادم رسید
الان پیش خودتون میگین این روانیه یا هر چیز ديگه ای. ولی اگه یذره موقعیتمو میدونستین درکم میکردین
توی وب اصلیم هیچی نمیگم هیچی
ولی خب باید از بهار جان یه عذرخواهی بکنم(گرچه اینجا رو نمیبینه) مهربون قول داده بودم امروز پست بزارم ولی خب ببخشید نمیتونم متاسفم.
بسم الله الرحمن الرحیمسلام:)نمیخوام زیاد وقتم گرفته بشه پس سریع سر اصل مطلب میرم.من مطالب خیلی زیادی رو در مورد بیداری بعد از نماز صبح و انجام ورزش و امور ديگه خونده بودم که حتی آثار خیلی خوبی هم در شادابی بین روز داره اما همیشه نسبت بهشون بی توجه بودم‌.همیشه خودم رو آدمی بسیار خوابالو تصور میکردم (که نمیتونه حتی از یک دقیقه خوابش بگذره) و این رو به همه ام میگفتم!دیروز تصمیم گرفتم که بر این فعل، جامه ی عمل بپوشانم و یک بار برای همیشه بر خوابم غ
به سمت انزوا کشیده میشم.
اول‌ها,اوایل مهر و رفتن به دانشگاه و اینا خیلی خوب بود,هر روز صبح به صبح پا میشدم میزدم بیرون.
میرفتم کتابخونه,رفتم کلاس آلمانی نوشتم,رفتم ساز یاد بگیرم,برنامه درسای دانشگاه رو بخونم یه سری درسا رو برم یه سری رو نرم,کلا خیلی خوب بود و همش بیرون بودم و حال خودمم خوب بود.
بعد نمیدونم چی شد الان یکی دو هفته است نه کلاس آلمانی رو رفتم نه خوندمش نه ساز رو رفتم و نه دانشگاه, باز اومدم همش تو خونه نشستم,باز همش اومدم در اتاق رو
بر هیچکس پوشیده نیست و کسی نمی تونه منکر این بشه که نحوه برخورد ما با چیزی که مفت و مجانی به دستش میاریم و چیزی که بخاطرش هزینه می کنیم کاملا متفاوته !
یه کتاب بهت هدیه می دن تا چند روز اول از سر اشتیاق چند صفحه ای رو می خونی اما چند روز که بگذره دلسرد و بی خیال می شی ، ولی اگه بخاطر همون کتاب پولی رو بپردازی خودت رو به هر آب و آتیشی می زنی تا بخاطر هزینه ای که کردی اون رو بخونی . البته هستند افراد زیادی که باز وقتی پول کتاب هم می دن نمی خوننش ولی هم
پذیرفتن اینکه یه ادمی که قبلا تو زندگیت بوده و ديگه نیس و هیچ وقت هم نخواهد بود خیلی سختهمن بعد از حدود هفت یا هشت ماه، تازه فک کنم دو هفتس که به این پذیرش دارم میرسم.نمیگم کامل رسیدم ولی تا حد زیادی از انکار کردن دست برداشتم و به خودم قبولوندم که چه اتفاقاتی افتادهقانع کردن خودم خیلی دردناک بود.از خدا خواستم کمکم کنهتنهایی از پسش برنمیومدم. و احتمالا هم کمک اون بود که باعث شد همه امیدهامو بریزم دورتسلیم شم و بپذیرم که همه چیز تموم شده
 چند وقت پیش به آقای ن. پیام دادم که داده‌های مربوط به ژن چند نفر رو برام بفرسته. در واقع پرسیدم میشه برام بفرستید؟» و جواب این بود که چطور؟» چون بالاخره شوخی که نیست! من ممکنه با داشتن اطلاعات مربوط به ژن چند نفر بمب اتم بسازم و حیات بشری رو به نابودی بکشونم!
اون قدر جوابش برام دور از انتظار بود که تا چند روز چت رو باز نکردم. بعد از چند روز هم باز کردم ولی چیزی نداشتم که بگم.
دیروز دوباره برگشتم سر همون کار و امروز دوباره بهش پیام دادم که لطفا
روز جمعه وقتی برنامه ای نداشته باشی می تونه صرفا به استراحت بگذره . وقتی برنامه از قبل نوشته شده ای برای این روز داری ، اصلا آدم نمی فهمه چطور تموم میشه.
من بطور معمول سر رزدن به پدر و مادر و خانواده را در برنامه روتین خودم برای این روز قرار می دهم. چیزی که برام مهمه اینه که حتما مطالبی هم بنویسم. نوشتن به من آرامش خاصی می دهد. وقتی می نویسم حس می کنم هستم. قبلا عادت داشتم در دفترچه می نوشتم ولی تصمیم گرفتم در وبلاگ بنویسم. اینکه با افراد مختلف در
سیگار نه. . 
مواد مخدر هم نه. .
قرص توهم زا هم نه. .
امشب دارم تسلیم یه مخدر عمیق تر می شم.
عباس معروفی. .
سال بلوا. .
به نوعی انگار داستان منه.
 
عباس معروفی آدم رو می بره تو قعر ناامیدی.
و خودش هم می شینه کنارت گریه می کنه.
و با نگاهش بهت می فهمونه دنیا همینه.
همین قدر پَست.
ولی به این قانع نمیشه، دستت رو می‌گیره می بره به یه جایی بعد از غم.و تو می فهمی غم پایان ماجرا نیست.و میشه کارت از گریه هم بگذره.
بعد از گریه سکوته.
.
عباس معروفی مخدره.
م
آذر قشنگ و دلبر هم داره رخت میبنده که بره .
رفتنش شبیه مهمونی های خداحافظی میمونه .برای خیلی ها دلگیر و خیلی های ديگه خوشاینده .
از اونجایی که خودم عاشق پاییز و زمستونم دلم نمیخواد به سرعت بگذره
فلسفه این یک دقیقه بیشتر اصلا پیچیده نیست این ماییم که از معما خوشمون میاد .
ساعت های ديگه عمرمون مثل برق و باد میگذره و برای خیلی هامون اهمیت چندانی نداره .رد شدن ساعتای زندگی مون مثل عدد انداختن روی کنتور میمونه همونقدر سریع وپر هزینه
اما
بالاخره امروزم تونستم ساعت حدودهای چهار بیدار بشم و بشینم پای کارم. یوووهووو :) یک عدد ذوق زده. نمیدونم چرا اینقدر شادم. فقط ، امروز خوشحالم. بی هیچ نگرانی بی هیچ حس بازدارنده ای. هرچند که حوصله کلاس زبان رفتنو ندارم اما میخوام یاد بگیرم و چاره ای ندارم. خلاصه که همین. حس جالبیه بی بهونه شاد بودن. از هیچ جایی نشئت نگرفته. هیچ دلیلی براش وجود نداره. شاید به آینده وصله. سرخوشی. اینم یجورشه. راستی دکترم دو شنبه میاد ما که نمیتونیم دوشنبه بریم پیشش م
شنبه شانزدهه آذر هم گذشت.
صبح شیش ساعت خوابیدم و حالم عالی بود. کلاس صبح هم با کنفرانس طوفانی گروه ما تموم شد. با توجه به این که گفته بودن امروز جشن روز دانشجو برگزار میشه نصف کلاس خونه خوابیده بودن که اگرم غیبت بخورن بگن روز دانشجو بوده ماهم رفتیم جشن. نهار غذایی که بدم میاد یعنی ماهی خوردم. یک ساعت و نیم ورزش سنگین داشتم. تکواندو رو دیدم که سجاد مردانی چطور تو فینال پر پر شد و خواب کوتاهیم داشتم. شب هم خبر اومد گروه های ترم بعدمون کامل عوض شده
زندگی اینطوریه؛ 
گاهی انقدر دوست در کنار خودت داری که حتی فکر اینکه یه روزی برسه که تنهایی توی گلوت باشه و تو رو به حالت خفگی دربیاره برات یه چیز خنده داره! گاهی هم از شدت تنهایی نمیدونی به کی و چی پناه ببری و هیشکی رو نداری که بتونی باهاش دو کلمه دوستانه صحبت کنی.
زندگی اینطوریه؛
گاهی به خاطر شادی و سلامتی خودت و خانواده و اطرافیانت نمیدونی چطور شکر خدا رو به جا بیاری و گاهی غم و ناراحتی جای همه حسهای خوب زندگیت رو میگیره.
گاهی انقدر سرت شلوغ
امروز ثبت نام دانشگاه بود 
با وجود دانشجو های مهربونی که ماها رو راهنمایی میکردن ثبت نام آسون و خفنی بود ^^
بچه های بسیجشون فوق العاده مهربون و خوش برخورد بودن و بچه های جدید هدیه دادن منم که عاشقم هدیه :دی
چند تا از همکلاسی های سالای قبلمو دیدم و از شانسم یکیشونم هم رشتمه امیدوارم به خیر بگذره
هوا گرم و شلوغ بود بعضیا با پدر و مادر و خانوادن کلا اومده بودن و من فهمیدم اون تاپیکایی که تو انجمن کنکور خوندم که میگفتن با والدین نرید بی معنی بود ات
روز های عجیبیهاز بی امیدی و بی انگیزگی خودم و ناراحتی هایی که به وجود اومده و افسرده کننده ترش کرده.موقع امتحان های ترمه و از هر ترمی بی تفاوت تر امتحان میدمديگه مهم نیست که کی بغل دستم نشسته و حتی حوصله ی نوشتن‌جواب کامل رو هم ندارم و فقط میخوام که بگذره و تموم بشه.فقط میخوام که دور بشم.یه دوست جدید پیدا کردم و حس خوبی داره تو این اشفته بازار فکریمتقریبا بعد مدت ها،اولین کسی هست که خودم سعی کردم که باشه.چن شب پیش خیلی حالم گرفته بوددوتا امتحا
شب بیداری باعث میشه روزا زودتر بگذرن، باعث میشه روزا شبیهِ هم شن. و اینطور زودتر میگذره.
منم که این روزا بیکارم و حتی اگه خوابم ناغافل تنظیم شه دوباره سوئیچ میکنم به شب بیداری. چرا؟ چون زودتر میگذره.
چی زودتر میگذره؟ این ایام.
چرا زودتر بگذره؟ چون این روزا ذاتا ارزشی ندارن، و ارزشِ تمامِ این روزا برابر با یکی از همین روزاست. مثلِ ضرب کردنِ هزار تا 1 با هم میمونه، 1×1×1×1×1×1×1 تا بی نهایت میشه یک. 
تا کِی؟ تا وقتی که وقتش برسه. وقتش میرسه؟ بله. 
 
چند روز پیش یلدا شیرازی ازم پرسید حست به بوشهر چیه؟ گفتم حس غربت! گفت اونجا که باید حالت بهتر باشه! نزدیکتری به شیراز! گفتم خونه‌م ته دنیاس. من به ته دنیا خو گرفته بودم.
ته دنیا که بودیم عاشق تعطیلات بودم. عاشق اینکه چند روز پشت سر هم همسر خونه باشه. یه جورایی انتظار داشتم تعطیلات اینجا هم مث تعطیلات ته دنیا خوش بگذره. اما قضیه اینه که اینجا نه اون دوستایی که ته دنیا داشتیم رو داریم که روزای تعطیلاتو یه روز در میون خونه ما و خونه اونا مهمون با
مرحله اول گذشت
حدیث کسا گذاشتم با صدای بلند توی خونه پخش بشه. تا شیطون رو بیرون کنم. ملائک بیان خونه مون. خداروشکر جواب داد
از معجزه ی حدیث کسا تو گرفتاری های زندگی غافل نشید
و اما
حس میکنم وارد یه چالش بزرگ شدیم!
از اون هایی که پای مرگ و زندگی درمیونه
البته تجربه ثابت کرده اتفاقات قبلی هم برام در حد همین چالش بزرگ و سخت بوده اما گذشته :)
و زندگی در کل صحنه ی مبارزه ست!
باید برای نگه داشتن خوبی ها و از بین بردن بدی ها با خودت و بقیه بجنگی!
هم
لا تَدْری لَعَلَّ اللَّهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْراً
تو چه می‌دانی شاید خداوند بعد از این، وضع تازه (و وسیله اصلاحی) فراهم کند.
واقعیتش اینه که کسی بهمون قول نداده بود قراره تو این دنیا بهمون خوش بگذره
و اصلا نقل به مضمون حدیث داریم که میگن فقط یک هفتم رزق تون از تلاش تون  بدست میاد و بقیه ش عوامل ديگه دخالت داره
 
نمیدونم تا کی قراره این وضعیت ادامه پیدا کنه.
گفته بود که قرار نیست تو این مسیر خوش بگذره. گفته بود.
انتخاب با خودتونه که بمونید یا برید.
 
نکنه داریم از قطار پیاده میشیم دونه دونه؟
خسته نشو ازمون.
حتی وقتی ما کم میاریم، اشتباه میکنیم، داشته هامونو به باد میدیم، عقب میریم، جا میزنیم، نمی فهمیم، وقتی ما اصلا خوب نیستیم
چون تو خوبی. چون یه نفس این زندگی ارزش نداره بی تو.
ولی غالبا شعور ما نمیکشه اینو بفهمیم!
 
+تاوان سنگینیه. ببخش! 
 
+بی
سه شنبه است این هفته از همون شنبه خسته بودم. به جز دوشنبه همه روزها با تأخیر رسیدم شرکت خوشحالم که فردا چهارشنبه است. خوشحالم ولی میدونم باز پنج شنبه و جمعه عین برق و باد میگذره. 
بعد از کار امروز رفتم سینما با دوستم فیلم تختی رو دیدم ذهنم هنوز مشغول بهش. سر راه شیر و قارچ خریدم که برای آلنی سوپ شیر بزارم عصر که زنگ زده بودم گفت حالش خوب نیست و علایم سرماخوردگی داره. الان سوپ داره میپزه منم نشستم روی مبل تو پذیرایی به سمت آشپزخونه نگاه میکنم و م
سلاام یادتونه تو یکی از پستای قبلی دنبال یه برنامه بودم برای قفل کردن گوشی که اعتیادم به این دستگاه فلفل نبین چه ریزه(-___-) رو کم کنم؟ پیداش کردم 
اسمش Detox هست طرز کارش هم اینطوریه که تایمی رو که میخواید گوشی قفل شه رو انتخاب میکنید و وقتی قفل میشه دیگ به هیچ صراطی مستقیم نیست و باید صبر کنید تا زمانش بگذره  البته میتونید یه چند تا برنامه رو در وایت لیست قرار بدین که بتونید اونارو استفاده کنید (قسمت تماس گرفتن هم هست جزوشون) 
من برنامه رو از فار
دارم ی کتابی ترجمه میکنم برای یکی از دروسم
و همین ترم همون درس رو دارم
دارم از تولید به مصرف کار میکنم و فایل هر فصلی رو که ترجمه میکنم میدم به دانشجوهای کلاس
کلی بهشون گفتم امانتدار باشید و ترجمه رو دست کسی ندید و ازش سوء استفاده نکنید
چون تصمیم دارم برسونمش به چاپ
 
 اگر بتونم انتشارات درست درمون براش پیدا کنم احتمالا میشه منبع معتبری باشه برای رشته ما 
به دلیل این که تو این درس واقعا منبع خوب نداریم
 
حالا امیدوارم دانشجوهای محترم واقعا ا
حدسم درست بود، ح با یاسی است و دارند از حضور هم بهره می‌برند. خوش بحالشون. به من چه. چقدر از این دنیا بدم میاد. محدودیت. متنفرم. دلم براش تنگه؟ نمی‌دونم، دلم می‌خوادش! نمی‌دونم، ح هم مثل س و م و استاد. با اونا کم زمانی نداشتم. . اما تنها کسی که لمسم کرده بود و دوسم داشت ح بود. نه نه از فکرشم بیا بیرون اون مال من نمیشه، اون یاسی رو دوست داره و با من بودنش لذت لحظه‌ای بود . اصلا ولش کن گور بابای این بغضی که تو گلومه . گور بابای همه چیز . من دار
خب خب خب.اونقدر استرس دارم که نمیدونم از کجا شروع به نوشتن کنمهرررروز سایت سنجش رو چک میکنم جالبه توی خود سایت هیچ اطلاعیه ای نیومدهاما اخبار گفته توی هفته ی ديگه میاد بابا اینا میدونن حد استرس منو ! بعد جالبه بابام دیروز مثبتی مقدمه میگه جوابا ۱۷ ام میاد !!!منو میگی گفتم از کجااا میدونی ؟ میگه تو زیر نویس شبکه خبر اومده هیچی ديگههه ملدم من حالا اصلا نمیتونم رو کارم تمرکز کنم فکر جوابا یک لحظه ام رهام نمیکنه.
از ترجمه مقالم فقط یک پار
خدایا بابت این روزا ازت ممنونم و خیلییییی دوستت دارم
اینکه مامان گذاشت شب یلدا بعد از سرکار برم خونه ی حورا اینا و شب یلدا باهم باشیم و شب هم خونه شون بمونم و باهم کلیییی بهمون خوش بگذره و صبح باهم بیدار شیم و باهم بدویم و بریم سرکار و تا پنج عصر بازم باهم باشیم
خدایا ازت ممنونم
ماشاالله لاقوه الا باالله العلی العظیم
چشم نخوره دوستی مون
 
خدایا ازت ممنونم
اشکالی نداره اگر امروز به آزمون تعیین سطح زبان نرسیدیم
عوضش تو هوامونو داری
ازت ممنونم
دلم بدجوری گرفت.
نمیخوام لیسانس بمونم و دلم میخواد درس بخونم درونم عطش درس خوندن رو شدیدا احساس میکنم ولی مساله ای که باهاش روبرو هستم اینه که چه رشته ای؟ حالا که استخدامی هارو هم دیدم و فهمیدم اوضاع چقدر خرابه چی بخونم که هم علاقه ام باشه هم سر سوزنی آینده داشته باشه؟
تو مسیر سختی افتادم نمیدونم چیو انتخاب کنم.
دلم میخواد فیزیک (رشته دیپلمم) بخونم ولی اونم علوم پایه ست مثل رشته لیسانسم (بیوشیمی) و خب مشخصه که کاری نیست براش.
ادامه تحصیل تو رش
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب