نتایج پست ها برای عبارت :

عبورزمان بیدارت می کند

وقتی در عشق هستی ،
مراقبه را فراموش نکن ،
 
عشق هیچ چیز را حل نمي کند .
عشق فقط نشان مي دهد که چه کسی هستی ، کجا هستی
 
خب است که عشق بيدارت مي کند .
از گیجی و آشقتگی درونت آگاه مي شوی .
اکنون وقت مراقبه است !
اگر عشق و مراقبه با هم باشند ، هر دو بال را داری و # تعادل خواهی داشت .
 
 
پدر نامزد جان ۲ نصف شب زنگ زد بعد قط کرده پیام داده درباره قیمت هر اونس نقره ميپرسه
بعد دوباره پیام داده ببخشید بيدارت کردم دستم خوردد
خب حس مي کنم که با همه اخلاقای عجیبش دوسش دارم و مي تونم باهاش کنار بیام .‌‌.خیلی ساده و مهربونه
و بنیامينم به رابطه صميمانه من با پدرش از هر دوسو حسودی ميکنه خخخ
 
این روزا خیلی قاراش ميشه همه چی انگار بهم ریخته
روزای خیلی مهميه انگار.
یه تیکه از دلم تو حرمه
یه تیکه ش تو بیمارستان
یه تیکه اش تو یه شهر غریب پیش یه عزیز
یه تیکه ش تو جلسه خواستگاری ودرگیر سئوال جواب
.
کار حسسسابی سنگین شده و نفس آدمو ميبره
و امروز یه ضربه ی سنگین انگار از خواب بيدارت ميکنه!
. هم رفت!
باتعجب و بهت ميپرسی اونکه چیزیش نبود! اما او رفته بدون دلیل قانع کننده ی پزشکی
ميخوای بگی هنوز زود بود اما زبونت نميچرخه چون در هر حال مرگ از ر
صدا و موزیک هر جا بریم هستن هر جایی شما در عمق خواب هم باشی یه پسرایی با باندی که عقب پراید و اینا زده بيدارت ميکنن ولی خب به شما بستگی داره خوابتون چطوری باشه :)
اما بریم سر اصل مطلب اینکه نميدونم شما ميکس اهنگ بلدید یا نه ولی بلد باشین یا نباشین فرقی نداره یه آهنگ Alan walker که به اسم Faded منتشر شد رو همگی شنیدید شاید بگید نه 
ولی شنیدید .
و باز هم ادوبی طبق معمول غوغا رو ميکنه و اینبار با ادوبی ادیشن همراه هستیم 
این نرم افزار جهت ویرایش فایل های MP3
چند وقت است دارم به در دسترس بودن برای آدم‌ها فکر مي‌کنم.
در جزئیات زندگی خوب خودش را نشان مي‌دهد، کلیات که دیگر جای خود
مثلا فک کن داری شعر مي‌خوانی، شعر انقدر مستت کرده باشد که بخواهی برای کسی بخوانی.
دنبال معنی کلمه‌ای مي‌گردی، حوصله سرو کله زدن با گوگل هم نداشته باشی.
فشار کاری خسته‌ات کرده باشد، بخواهی غر بزنی، یکدفعه ای و بی‌مقدمه به کسی بگویی تمام شدم
یک خبر خوب برسد بخواهی در لحظه کسی را همراه خودت بکنی
حتی ساده تر از این حرف
سلاماز شب یلدا تا حالا کلی حرف نزده مونده
از شب یلدا تا حالا کلی اتفاق افتاده
از شب یلدا تا حالا پر از حرف بودم که گاهاً تو دفتر و اینستا و توییتر و. خالی شده 
از شب یلدا تا حالا باید اینجا پر ميشده ولی هیچ اتفاقی نیافتاده
هیچ متنی نوشته نشده
هیچ کسی حتی به اینجا سر نزده
و همچنان اینجا خانه امن من برای صحبت کردن با خودمه
آخه دیگه نااميد شدم از پیدا شدن کسی که هم صحبتم بشه
که بفهمه دردم چیه
که از سر شب شروع کنیم حرف زدن و یهو سرمونو سمت پنجره بگی
دیروز تو بخش پرسش های دانشجوها از دکتر جلیلی پرسیدند که با توجه به ثبت نام اشخاصی مثل دکتر قالیباف نظرتون درمورد انتخابات مجلس چیه و چه توصیه ای برای رای دادن دارید و رای خودتون چیه، من بودم اینطوری جواب ميدادم!! :
رای من تویی!
رای من تویی که با تمام شورِ انقلابی‌ات،
چشم‌های سبزآبی‌ات
      خالی از دورنگی و ریاست
رای من تویی که نام مهربان تو
مي‌رسد به غنچه‌های صبح زود
رای من تویی که حرف‌های ساده و روان تو
مي‌رسد به رود
انتخاب من
چشم‌های تو
اول از همه:
ماعیِ گل گلی♥ تولدت مبارک خانوم دکتر روزهایِ آینده♥ اميدوارم این پست رو وسط استرس آزمون فردا بخونی و امسال آخرین سالی باشه که روز تولدت روز آزمون باشه و فردا و همه فردا ها رو مثل قبل بتری و سال دیگه جایی که لایقشی با تمام وجودت بخندی و شاد باشی♥ آنانانِ منی :* 
تولدت خیلی مبارک دختر مهربون پر انرژی *______* 
گیلیلیلیلیلی بزنید کف قشنگه رووو، عقبیاااااااااا شلههه شلههه  ^~^
 
 
دوم از همه: فک کن شب خوابت نبره، صبح با کلنگ از خواب بی
چرا من فقط وقتی از دردم حرف ميزنم خوبم
چرا وقتی سرم از فکر و ایده پر باید با ذوق دقیقا مثل بچه ها با یکی اونا رو در ميون بگذارم وگرنه سرم منفجر ميشه
چرا من دلم ميخواد با ادما حرف بزنم 
چرا من از تنهایی متنفرم 

اخه لعنتی وقتی یهو دور و برم رو خالی کردی از عزیزانم فکر اینو نکردی من بدون بودن کسی و تو تنهایی چه کنم 
پیش خودت نگفتی این دختر اگه کسی رو نداشته باشه که باهاش حرف بزنه له ميشه 
خیلی نامردی بخدا البته خودت خدایی دیگه اخه چی بهت بگم 
یه لح
هزار تا پرونده ی نا تموم توی سر بازه هر کاری ميکنم خواب به چشمام نمياد مثه یه جقد پیر چشمام بازه و انگار دارم محاسبه مي کنم
روزی دوازده تا قرص ميخورم اما انگار نه انگار
یه روزی فک ميکردم اگه یه نفر ۴ تا قرص با هم بخوره ميخوابه و دیگه هیچ وقت بیدار نميشه اما انگار اشتباه ميکردم
خیلی روز خوبی رو شروع کرده بودم تو حق نداشتی روز و شبم و خراب کنی حق نداشتی
خسته شدم از بس همه خواستن تغییرم بدن
خواستن مثه بچه ها تشویقم کنن
خسته شدم از اینکه نزاشتی
اولین کسی که نبود اون بود.خیلی وقت بود اینجوری صداش نکرده بودم، ولی امروز.پارسال برای اولین بار و آخرین بار زنگ زد که برم پیشش تا اول مهر با اون باشم، ولی نشد، همون یه بارم نشد، امسالم مثل پارسال مثل سال قبلترش.اصلامثل هميشه.نبودولی امروز، یه جور دیگه نبود، حتی در حد یه پیامچی ميگم من؟!! اونجا که امروز اول مهر نبود، چطور یادش ميومد؟:/
بعدی بابا بود که نبود : / این همه وقت بودادقیقا این اول مهری نبود.نبود صبح بیدارم کنه بگه:  روز اول بید
سجاد!
دیروز یکی را دیدم درست عین خودت، یعنی اگر مطمئن نبودم که الان در شهر دیگری نشسته‌ای زیر کولر و سر به سر حوریا مي‌گذاری فکر مي‌کردم که تویی و شاید مي‌پریدم جلویت و مي‌گفتم تو کجا اینجا کجا خان؟ اما تو نبودی و من این را مي‌دانستم و خودش نمي‌دانست که تا چه حد به تو شباهت دارد. پیراهن قرمزی‌ تنش‌ بود، درست عین همان پیراهنی که وقتی رفتی سربازی از کمد تو به کمد من تغییر مکان داد و آن‌قدر پوشیدمش که رنگش پرید.هندوانه‌‌ای را که مثل توپ فوت
به دغدغه‌های خودم تکیه داده بودم و به ترافیکی نگاه مي‌کردم که انگار تا ابد ادامه داشت. با خودم فکر مي‌کردم باید صبورتر از این باشم. اما صبوری برای چه چیزهایی؟ برای چیزهایی بیهوده و بی‌ارزش. برای تاب‌آوردن ترافیک‌های سنگین. اما گاهی زندگی اینطور مي‌شود. فقط یک راه پیش روی توست. حق انتخابی در کار نیست و تو ناگزیر باید همان راه را در پیش بگیری.
هنوز کلمه‌های سنسکریت در ذهنم بودند. مثل چای تلخی که ابتدای صبح از خواب بيدارت ميکند و تا ظهر در
♦سین مثل سردار.باورش باورمان نبود.بانگ رحیلت را که سر دادند عجب داغی نشست بر قلبهایمانگویی پتکی سنگین بر فرق خواب ناز ما بود!خواب.راستی چرا در خوابهای هميشه خوابم چشمهای هميشه بيدارت را سیر به تماشا ننشستم تا هم اینک چشمهایم روضه ی نبودنت را نگریندحاج قاسم جان ما!!ميدانم بیداری سهم تو بود وخواب سهم من ها!ميدانم کرب و بلا سهم تو بود و تَکرارتشکیک ها و تزویرها و #فتنه ها سهم امان نامه خواه ها⛔⛔اما تو به تنهایی یک لشگر بودی# سردار.یک قلب
 عصر
یک روز بارانی بود. بدم نمي آمد که از ترکیب (چتر نمي خواهد این هوا، تو را مي
خواهد) بهره گیرم، منتهی آن روز ها مکررا باران های سیل آسا و مهیبی مي بارید که
به همه چیز شبیه بود، الا یک موقعیت مناسب دونفره!
صدای آسمان هم مدام درمي آمد که بهتر است زودتر
برگردی به خانه تان وگرنه قورچتو در ميارم!
اما من به راهم ادامه دادم. اصولا مرغم یک پا دارد.
رعدوبرق و باران شدید که هیچ، توفان، گردباد، سونامي و حتی زله های  بم و سرپل ذهاب طور هم نمي توانند من را
به نام او که آفرید مرا
امروز روز خاصیه  امروز روز افتتاحیه وبلاگه .
امروز تلاش چند ماهه ی من به ثمر نشست .
 98/10/25
واقعا نمي دونم چی بگم .
از خیلی ها خواهش کردم که وقتی اولین مطالبم رو توی وبلاگ مي ذارم آنلاین باشن و نظرات شونو به اشتراک بذارن .یکی از اونا معلم عزیزم بود،بزرگترین افتخارم این بود که وقتی به ایشان گفتم ،گفتند که به من افتخار ميکنند .
من سعی مي کنم هر روز توی وبلاگ مطلب و عکس بذارم،اميدوارم بازدید کنندگان هم سعی کنن هرروز نظراتشو
 
خلاصه ک کشیک قبلیم، ساعت 12 کشیکو از همگروهميم تحویل گرفتم
گف این مریضه تصادفیه، آزمایشش اوکی بود از جراحی مرخصهمنم نوشتم اینو تو پروندش ،دیگه تورو بیدار نميکنناوکی باشه ترخیصه تو برو بخواب.
منم با خیال راحت رفتم خوابیدمساعت 3.5 زنگ زدن بیدارم کردنميگن این آزمایشش اومده اوکیه بیا ترخیصش کن، بخش ارتوپدی اینجوری تحویلش نميگیرهگفتم بابا نوشته ک اگه اوکی بود ترخیصه دیگهگف ن بخش گیر داده بیا بنویس، اورژانس جا نیس ،ارتوپدی ام اینجوری
سلامبرنامه‌های ما کمي دلی ميشود در ابتدا:امروز داشتم آماری ميخوندم و وسط حل آنالتیک سیستم پارامغناطیس بودم که یادت افتادم!یاد اون ساعت‌های کمي از عمرم که کنارت گذروندم،یاد نمایشگاه کتاب و چهره خسته‌ت،یاد چندتا نمایشی که رفتیم ولی جزئیات‌شون رو حفظ حفظم.اگه این پست رو داری ميخونی الان ميشه ازت بخوام که دیگه این وبلاگ رو نخونی؟!البته ميدونم یادت ميره اینجارو اکثرا.راستشو بخوای از پست رمزدار نوشتن خوشم نمياد و قبلن هر پستی تو توش بودی رو
زلفی سپید 
 
 
 
اول مرداد هزارو سیصد و قو. 
نامه ای بی مقدمه پیدا ميشود ، دخترک در عالم دنیایی کودکانه ميپندارد که آن نامه چیز مهمي ست که در زیر کاناپه پنهانش کرده اند ، پس آنرا نگه ميدارد ، مدتی بعد
دختربچه ی هفت ساله برای اولین بار بکمک پدرش از پله های چوبی نردبان بالا ميرود و موفق به فتح پشت بام ميشود ، اما  
دخترک کفشهایی را لبه ی بام ميابد ، که بطرز عجیبی سرشار از حرفهای ناگفته است، گویی زمانی مالک کفشهای پاشنه بلند ، خود را از لبه ی ب
 سلام.  خشک آمدید به خانه ی  به نام خمام . چی گفتم الان؟.    ببشخی.  من تمرکوزم در رفته الان  از  انتهاش ابتلا ميگم. چی؟.  من چرت پرت ميگ؟    ميدونی من کی ام؟   ميدورنی هیچ اینجا کجاست؟  تی چومانه  بازا مره بیدین ،  چی؟  چی سده؟   ببخشید دای جان م ن  کمبود اعصاب دارم  دکتر بیشرف  گفته باید روزی سه کیلو خیار بخورم تا خوب بشم.    چی؟  من دولوغ گفتم؟   جانه  من نه،  تو بميری اگه  دروغگی زده باشم  .  بپر برو جعبه ی خیار هارو. بیار. تا. ویتامين  
   
-حالا چی کار کنیم؟
یکی از شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-من چه مي دونم منم تازه بهم خبر دادن حالا تا شب خبرت مي کنم من برم یکم کار دارم ميخواستم این خبرو بهت بدم
از روی صندلی بلند شد
-خب فعلا خداحافظ
با صدای ارومي خداحافظی کردم نميدونم چرا دلشوره بدی به جونم افتاده بود حس مي کردم ميخواد یه اتفاق بدی بیفته ولی چه اتفاقی خدا عالمه
با صدای هاجر به خودم اومدم
-خانم اتفاقی افتاده؟
با تعجب مي گم:
-نه چرا ؟
-اخه دیدم رنگتون بدجوری پریده
-نه چیزی نیست تو
وبلاگ بلاگفا شین   
 قبل اینکه گوشیم زنگ بخوره بلند ميشم و خاموشش ميکنم الان حس خنثی کردن بمب دارم
مانتو مشکی ام رو ميپوشم جنسش خیلی نرمه با یه شال باربری و کیف و کفش ستش و لی یخی ارایش هم باشه ارایشگاه
مهسان زله دایناسور بیا دیگه
سلام ابجی چه ناز شدی خبریه ؟
مامان - نه بابا اخه کی به این نگاه ميکنه تا تو هستی ؟
مامان من امروز یکم دیرتر ميام
مامان - کجا به سلامتی ؟
ميرم دنبال پدر مادر واقعیم بگردم بی شوخی ی سر شاید برم پیش سميرا فعلا بای نفسم
خ
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب