نتایج پست ها برای عبارت :

عمویم نباشــ

دم گودال چشممان افتاد
تکه سنگی به سر اصابت کرد
دست من را رها بکن عمه
به عمويم کسی جسارت کرد
قلب عمه پر از تلاطم شد
تیر دشمن دوباره آماده ست
دست من را رها بکن عمه
نذر کردم برای او یک دست
من به یاد مدینه افتادم
پدرم بود و مادرم زهرا
دست مردی چنان به زهرا خورد
پدرم مردو زنده شد آن جا
عمه من فکر رفتنم هستم
از عمو یک بغل طلب دام
دست من را رها بکن عمه
یا عمو یا عمو به لب دارم
دست من را بگیر ای آقا
سر و دستم فدای حنجر تو
دشمنانت چقدر بی رحمند
تکند بعد من به
کشف جسد زن جوان با سر بریده شده
اخبار حوادث-مجله زیبا- شوهر این زن جوان که به قتل رسیده بود به پلیس گفت:همسرم، دختر عمويم بود و هیچ اختلافی با هم نداشتیم و صبح برای کار نقاشی ساختمان به محل کارم رفتم که در تماس پلیس متوجه به قتل رسیدن همسرم شدم.
به ادامه بروید
ادامه مطلب
معرفی توسط وبلاگ.این روزها

کتاب اطاق آبی "سهراب سپهری" از چند سال پیش در کتابخانه ام جا خوش کرده بود.
وقتی فهمیدم سهراب در سفر به هند و آشنایی با بودا و اندیشه ی شرقی کتاب اطاق آبی را به ارمغان آورده مشتاق شدم تا این اثر را بخوانم.
کتاب دست نوشته ها، نقاشی ها و بعضی از عکس های سهراب را هم به همراه داشت.
خلسه های نویسنده، مواجه ی او با طبیعت، سیر و سلوک در عالم گیاهان و ات از موضوعات این کتاب بود.
برای خود من خیلی جالب بود که ذهن سهراب سپهری  ب
40 روز پیش خبر مرگ دختر عموی سی و چند ساله‌ام را شنیدم. مرگی ناگهانی و بی‌خبر. همانقدر ناگوار و شوکه کننده مثل وقتی که در بچگی امتحانی را خوب می‌دادم و وقتی با نمره‌ی افتضاحش روبرو می‌شدم نمی‌دانستم چه کار کنم.امروز 40 روز از آن بُهت گذشت. بُهتی که آرام آرام یخش شکسته شد. یخی که برعکس همیشه، سرد نبود، داغ بود.زندگی این روزهایم جوری بود که پدر و مادرم را نمی‌دیدم. هرروز و هرساعت کنار زنعمو و عمويم بودند. روزهایی که سرکار بودم م چت می‌کر
سلام
خوب نیستم، تو خونه حالم خوش نیست
جو خونه را دوست ندارم، گویی که زندان است
پر از انرژی های منفی که حال را بد میکند
من خیلی سختی کشیدم تا همینجا آمدم
و الان هم.
نه میزی، نه روشنایی درستی،عین کاروانسرا،نه آرامش،نه یه قالی نرم که بشود روی آن دراز کشید، نه یه گوشی درست و حسابی،نه کانون گرم خانواده، نه جایی برای مطالعه
پولی فراهم میکنم و از این مملکت لعنتی که نکبت از در و دیوارش میبارد میروم، اگر هم نشد به جهنم میروم که بهتر از این وضع هست
عم
دیگر نمی آید
دیگر نباید منتظرش باشیم
دیگر او را نمی بینیم
و مهربانیش تا ابد در قلب ماست.
 
+تنها عمويم رفت.این چندروز آنقدر شوکه بودم و آنقدر سرمان شلوغ بود که بعضی وقتا یادم می رفت تو دیگر نیستی و در خیل عظیم جمعیت دنبالت می گشتم.
وقتی که داشتن جسم بی جانت را به خاک می سپردن نمی توانستم باور کنم دیگر صدایت را نخواهم شنید؛ صدایی که آنقدر گرم بود که همیشه با شوخی بهت میگفتم تو باید خواننده می شدی.
نمی توانستم باور کنم که دیگر نمی توانم بهت بگویم
 
مقداری از پول مانده بود، به بقالی رفتم و چای و قند خریدم. به هم عروسم گفتم: سماور و قوری ات را به من قرض می دهی؟»
سماور و قوری را از او گرفتم و توی کوچه گذاشتم. چای دم کردم. لیوان های چای را پر می کردم و به رهگذران تعارف می کردم. آن روز مردم توی کوچه نشستند. چای خوردند و در شادی [هفتمین روز تولد فرزندم]، مهمان من شدند . پس از آن دعایم فقط این بود: یا امام رضا، این پسر غلام توست. کاری کن به پابوست بیایم».
 
رفتم پیش فامیل و گفتم بیایید برویم زیارت. م
 
تابستان شده بود مادرم مثل همیشه سفارش کار من را کرده بودند و از پسر عمويم خواسته بودند برای کار تابستان من فکری بکند.
این دفعه اول نبود ،شاگردی دستفروشی ، آبمیوه فروشی  ،نقره سازی  و موکت بافی را هم در کارنامه کاری خود تا قبل از دیپلم دارم.
ولی از تجربیات کاری من نقره سازی بیشتر در ذهنم مانده است ،کار با تیزاب ،قیر ،شستن قطعات ،شبکه در آوردن ،حمل قطعات نقره و برنجی به کارگاههای مختلف ،ترس از سرقت قرصهای بزرگ  نقره که در خورجین دوچرخه داشتم
بی آنکه بخواهم تظاهرکنم باید بگویم پروفسور لیدن براک مرد
خوبی بود،ولی هرچه زمان می گذشت بیشتربه صورت یک آدم
غیرمعمولی درمی آمد.اواستاد دانشگاه یوهانیوم بود وهرگاه که از
حالت معمولی اش خارج میشد مقاله ها و نوشته های علمی خود
را در زمینه ی معدن شناسی فراهم می کرد.متاسفانه عموی من
نمی توانست به خوبی اشخاص دیگرحرف بزند.زمانی که مقاله
هایش را برای حاضرین می خواند یا سخنرانی می کرد،اغلب
به طورناگهانی زبانش به لکنت می افتاد و آن وقت برای اینکه
کل
خدایا خوبی ها را به دست ما به مردم برسان
 
مادربزرگ ها هم عالمی دارند برای خودشان.
دستت را می گیرند و می گذارند وسط قصه هایشان.
عینک مادر بزرگ را برمی دارم!ها می کنم! با گوشه لباسم شفاف شفاف می شود.
گونه ی آویزان و سرخش را می بوسم و عینک را قاب چشمانش می کنم.
ـ مادر جون.
ـ جان دلم.
ـ این همه سال شما قصه ها رو به ما رسوندی حالا من می خوام قصه برسونم به شما.
می خندد از همان خنده های دوست داشتنی که صدایش را فقط خودش می شنود.
ـ راستش خیلی فکر کردم، دیدم شما
زمستان سال ۱۴۰۲ یا ۳ بود. واضح یادم نیست. هفته‌ی سرد و کولاکی‌ای بود. یک هفته‌ای بود همه جا سفیدپوش بود. شب سوم یا چهارم یخبندان‌های آن زمان بود که خواب برف سنگین دیدم.در خواب دیدم: داشتم برف‌بازی می‌کردم که ناگهان از سایه‌ی سرد و تاریک دوردست پسرعمويم هم آمد و شروع کرد راه رفتن روی یخ‌ها و برف‌ها. خِرت‌خِرتِ صدای خُرد شدن یخ‌های برف صدای دلنشینی در فضا منعکس کرده بود.»داشت از کنارم می‌گذشت که مادرم برای رفتن به مدرسه بیدارم کرد. اتفاق
تقویم شیعه
دوازدهم ربیع الاول
۱- ورود پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه
در غروب این روز پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از هجرت از مکه وارد مدینه طیبه شدند، و در قبا نزول اجلال فرمود و منتظر ماند تا امیر المومنین علیه السلام به ایشان ملحق شد، و سپس وارد مدینه شدند؛ چون رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده بودند من وارد مدینه نمی‌شوم تا اینکه پسر عمويم و دخترم فاطمه علیهما السلام بیایند. این در حالی بود که در چهارم ربیع الاول پیامبر صلی الله عل
سلام
یادم می امد پدرم وقتی می خواست از خرمششهر ما را راهی کند با عمويم به سمت همدان توی ماشین نشستیم پیکان زرد رنگ عمو محسن روشن شد زن عمو یم و عباس جلو نشستند و مامان و مهدی و من عقب نشستیم
مامان گفت :حسین ما کجا بریم
بابا گفت به خدا می سپارمتان
و ماشین راه افتاد و در گیر و دار صدای گلوله از جاجای شهر از کنار شط راه افتادیم و با سرعت از شهر خارج شدیم من داشتم بیرون را نگاه می کردم و کارون را می دیدم و کم کم نگاهم به جاده و حضور بابا خشک شد .
داشتم ب
در باغ یک دیوانه خانه، جوانی رنگ پریده, جذاب و شگفت انگیز را دیدم.
بر نیمکتی کنار او نشستم و گفتم : چرا این جایی؟» مرد با تعجب به من نگاه کرد و گفت :چه سوال عجیبی، اما جوابت را می دهم. پدرم می خواست مثل او باشم؛ عمويم هم می خواست من مثل خودش باشم. مادرم می خواست من تصویری از شوهر دریانوردش باشم و از او پیروی کنم. برادرم فکر می کند باید مثل او ورزشکاری ماهر باشم.» استاد فلسفه و استاد موسیقی و استاد منطق هم می خواستند مثل آنها باشم، مصمم بودند که
  هفت مصیبت شام از زبان امام سجاد(ع)
در روایتی امام سجاد(علیه السلام) به نعمان بن منذر مدائنی فرمود: در شام هفت مصیبت بر ما وارد آوردند که از آغاز اسیری تا آخر، چنین مصیبتی بر ما وارد نشده بود:1- ستمگران در شام اطراف ما را با شمشیرهای و استوار کردن نیزه ها احاطه کردند و بر ما حمله می کردند و کعب نیزه به ما می زدند و در میان جمعیت بسیار نگه داشتند و ساز و طبل می زدند.2- سرهای شهدا را در میان هودج های زن های ما قرار دادند، سر پدرم امام حسین ع و سر
در پرمشغله‌ترین روزهایم، اینترنت را قطع کرده‌اند. سه روز است. چشمانم به اجاق گاز خیره، کارهای ناتمام را می‌شمارم. می‌خواهم بی‌خیالش شوم؛ کتاب جبر خطی را بر می‌دارم تا چند مسئله حل کنم؛ یک هو باز یادم می‌افتد که اینترنت قطع شده‌است. اینترنت را هم ممنوع کرده‌اند. تا صدایی در آمد دهانش را دوختند و سه روز کار نکرده را روی شانه‌هایم انداختند.
برایم چیز جدیدی نیست. تا خاطرم هست پر از ممنوعیات بوده‌ام. از همان بچگی. کودکی بیش نبودم که روسری خا
در پرمشغله‌ترین روزهایم، اینترنت را قطع کرده‌اند. سه روز است. چشمانم به اجاق گاز خیره، کارهای ناتمام را می‌شمارم. می‌خواهم بی‌خیالش شوم؛ کتاب جبر خطی را بر می‌دارم تا چند مسئله حل کنم؛ یک هو باز یادم می‌افتد که اینترنت قطع شده‌است. اینترنت را هم ممنوع کرده‌اند. تا صدایی در آمد دهانش را دوختند و سه روز کار نکرده را روی شانه‌هایم انداختند.
برایم چیز جدیدی نیست. تا خاطرم هست پر از ممنوعیات بوده‌ام. از همان بچگی. کودکی بیش نبودم که روسری خا
امروز در پاکت می نویسم: 
از آنجا که گرانی بی حد و وصف دامان مملکت ما را نخ کش کرده، تصمیم گرفتم در همین دوران دانشجویی
با کمی خلاقیت و خوش فکری، و البته کمی موقت از راه دیگری هم کسب درآمد کنم، " آموزش رانندگی"!
البته شاید منظر کلام، کمی عجیب باشد؛ اما در هر صورت بد نیست! که خوب هم هست! 
همین که می توانم از حداقل ترین استعدادم نصیبی عاید خود کنم جای شکر را همچنان باقی می گذارد!
اگر چه هنوز اوضاع در باب رضایتِ قطع نیست ولی در هر صورت دو کارآموز جذب ش
سه روزه روی هم رفته ده ساعت خوابیده‌ام. از صبح جمعه تا حالا خشم و بغضم را خورده‌ام. یک سدی نشسته در راه گلوم که مامان معتقد است با مخلوط آب‌جوش و آبلیمو و عسل رفع می‌شود. از دیدن عکس پدری تکه‌تکه شده و تصور لحظه‌ی فهمیدن این خبر توسط فرزندانش دلم گر می‌گیرد. همان‌طور که خبر یخ زدن و کشته شدن پسران کولبر مریوانی را شنیدم و تصور لحظه‌ی فهمیدن این خبر توسط مادر مریضش، قلبم را تکه تکه کرد. اگر، اگر، اگر قهرمان بخواهم. گزینه‌های زیادی هست. لازم
بسم الله الرحمن الرحیم- نظریات شخصی است- معرفی کتاب( مسلم ولی امر است ) نویسنده کتاب ازاساتید دانشگاه امام صادق علیه السلام است قاز معرفی سر به فروشگاه کتاب بسیچ دانشگاه امام صادق علیه السلام- بزنید ازتمام بخش ها وکلیپ ها استفاده کنید- ادرس- است-نویسنده محترم جناب حجت الاسلام سید علی اضغرعلوی- میباشمد رحمت الله علی—حسین نیامد مسلم ولی امر است- سلام بر عزیزی که توانست  نمایندگی امام حسین را داشته باشد- سلام براو که حرمش در جوار  پایگاه اخرال
بسم الله الرحمن الرحیم- نظریات شخصی است- معرفی کتاب( مسلم ولی امر است ) نویسنده کتاب ازاساتید دانشگاه امام صادق علیه السلام است قاز معرفی سر به فروشگاه کتاب بسیچ دانشگاه امام صادق علیه السلام- بزنید ازتمام بخش ها وکلیپ ها استفاده کنید- ادرس- است-نویسنده محترم جناب حجت الاسلام سید علی اضغرعلوی- میباشمد رحمت الله علی—حسین نیامد مسلم ولی امر است- سلام بر عزیزی که توانست  نمایندگی امام حسین را داشته باشد- سلام براو که حرمش در جوار  پایگاه اخرال
آمرزش گناهان پدر و مادر و طلب استغفار برای آنها
 
رده باشند؛ چون بیشترین حقی که بر گردن انسان است حقّ والدین است
پس وظیفه داریم که برایشان نیایش کنیم:
۱ – رَبَّنَا اغْفِرْلِی وَلِوالِدَیَّ وَلِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الحِسابُ»
پروردگارا! من و پدر و مادرم و همه مؤمنان را، در آن روز که حساب برپا می شود، بیامرز!
۲ – رَبِ ّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانِی صَغِیراً»
پروردگارا! همان گونه که آن ها مرا در کوچکی تربیت کردند، مشمول رحمت شان قر
زندگی من از 9 ماهگی تا 90 سالگی! (طنز)
زندگی من از 9 ماهگی تا 90 سالگی!
پس از 9 ماه ورجه وورجه متولد شدم !
یک سالگی : در حالیکه عمويم من را بالا و پایین می‌انداخت و هی می‌گفت گوگوری مگوری، یهو لباسش خیس شد !
چهارسالگی : در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم و در حالیکه او گریه می‌کرد، من می‌خندیدم ! نمی‌دانم چرا ؟!
هفت سالگی : پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی از قبیل آن مرد آمد ، آن مرد با BMW آمد !!!! را یاد گرفتم !
نه سالگی : در حین فوتبال
 

امام باقر علیه السلام حال آدم دور مانده از امام زمانش را تشبیه کرده بود به گوسفند گم شده از گله و چوپان.
گوسفندی که بعد از دل بستن و رانده شدن از چوپان های غریبه،
بعد از هراس و حیرانی و سرگردانی،
طعمه ی گرگ خواهد شد.(مکیال المکارم،ج 1،ص 44؛ کافی، ج 1،ص 336)
داستان  اول
منبع: روایت هایی داستانی پیرامون وجود مقدس امام عصر سلام الله علیها با نگاهی به کتاب شریف مکیال المکارم 
گفت: برای من و خانواده ام دعا کنید.
فرمود: فکر کرده ای که برایتان دعا نمی کن
نام شهید : کرم اله
نام پدر : حنیفه آقا
تاریخ تولد : 1339
محل تولد : بردیان
تاریخ شهادت : 62/9/14
محل شهادت : ارومیه
زیارتگاه : روستای بردیان

وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
ولاتحسبن الذسن قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
به کسانی که در راه خدا کشته می شوند مرده نگوئید بلکه آنها زنده اند و ند خدای خویش روزی می خورند . (سوره بقره)
بسم رب الشهداء و الصدیقین
درود بر امام امت و تمام شهدای عزیز انقلاب اسلامی ایران
سلام بر شما پدر و مادر عزیز
پـــــــــــــســـــــــت اقای سه نقطه.کمپین کوله پشتی.خدا خیرتان بدهد حتمن سر بزنید!(فوری)
این را باید بنویسم تا در ذهنم نقش ببندد و هیچگاه فراموش نکنم احساسش را.
اوایل مهر بود. بابا _ممد_ اومد دنبالم. رفتیم دختر عمويم _فاطمه_ را از مدرسه اش برداشتیم رفتیم سمت ایستگاه شیش. روبروی کوچه شان، بهار 42 جفت مدرسه پسرانه غزالی یه پایگاه پلیس+10 بود. بابا گفت شناسنامه هارو بگیرین برین داخل فلان اتاق تو صف وایسین تا خانومه براتون کاراتونو راه بندازه. م
به نام دوست
نمیدانم چرا اهالی فرهنگ و سایت های ادبی کتاب هایی برای مطالعه در ایام عید معرفی میکنند؟ از خودم تا حالا دو سه بار نظر خواسته اند و من هم چند کتابی معرفی کرده ام اما چیزی که برای خودم اثبات شده این است که میزان مطالعه م در ایام عید به شدت پایین می آید! یا مهمان داریم یا مهمانی هستیم یا باید در کنار اعضای خانواده حواسمان را بدهیم به برنامه های درپیتی تلویزیون!
حالا محض این که دلمان از عزاداری این روزهای تعطیل نابود کننده بیرون بیاید
امام زین العابدین (ع) فرمود:
ما دوازده نفر بودیم و تمام ما دوازده نفر را به یک زنجیر بسته بودند که یک سر زنجیر به بازوی من و سر دیگر آن به بازوی عمّه ام زینب(س) بسته شده بود.
منبع: آوینی کام


وداع با پدر در روز عاشورا
چون کار در روز عاشورا بر حضرت حسین علیه السلام سخت شد و تنهای تنها ماند نگاهی به خیمه های خالی برادرانش انداخت . سپس به سراغ خیمه های بنی عقیل رفت، آن را هم خالی یافت، و بعد به سوی خیمه های اصحابش رفت و احدی از آنان را در آن نیافت و در ح
از برای آن که متعهد شده ایم برای بازپس گرفتن حق خویش در نوشتن، ماه سپتامبر را افتتاحیدم برای احوالم. از امروز به بعد 27 روزنگاشت در اینجا خواهم نگارید، برای انکه بگویم هستم. همراه من باشید. مسابقه! هاتف توی وبلاگش یه مسابقه برگذار کرده و از همه دعوت کرده تو این چالش شرکت کنن!جوایز ارزنده ایی داره دوستان!خودتان و شناستان ^_^ **** ایده اش از انجایی سر باز زد که فهمیدم هانس کریستن اندرسن بایسکژوال بوده. و روزی نبوده که من در کودکی به کتاب مصور دختر کب
یادداشتی از مریم رحیمی‌پور
 
به گزارش مشرق: من پناهنده نیستم» داستانِ زندگی رقیه از اهالی طنطوره، روستایی در نزدیکی شهر حیفاِ فلسطین، است. درست مثل رمان‌های نه دفاع مقدس. دختری شاد و بی‌خبر از اطراف که در دنیای خودش سیر می‌کند و حوادثی که برای دیگران اهمیت دارد، برای او فقط هاله‌هایی از واقعیت‌اند. تا اینکه عظمت اتفاقات، حبابِ دنیای دخترانه او را می‌شکند. حیفا» در دو روز سقوط می‌کند و یهودی‌ها روستا به روستا را جلو می‌آیند و عا
لابد شنیده‌اید که مدتی قبل سردار سلیمانی کفن خود را نزد مراجع تقلیدی چون آیت‌الله نوری همدانی و سبحانی می‌برند تا کفن او را امضاء کنند و شهادتی بر ایمان او دهند؛
یا شنیده‌اید که حاج قاسم سال گذشته، به حاج حسین یکتا گفته بودند: "فاطمیه بعد را درک نخواهم کرد."
و برخی قرائن دیگر از سفر اخیرشان که حاکی از انتظار ایشان برای لحظه شهادت بوده است.
 
لابد سخن‌های شهید چمران با اعضاء و جوارح بدنش در لحظات قبل از شهادت را خوانده‌اید، وقتی از آنها می
             رمان عاشقانه. ****کلیک نمایید
ناگهان دلم برایش سوخت .اونسبت به من همان احساسی را داشت که من به رحیم نجار داشتم. بازی مسخره ای بود.لبخند مهربانی زد ونگاه گرمش بر چهره ی من گردش کرد.اومردی بودکه اگر همسر خویش را دوست می داشت واقعا می کوشید تا اورا خوشبخت کند. حرمتی را که برای زندگی خانوادگی قائل بود از پدرخویش به ارث برده بود.دریک کلام منصور مرد شرافتمندی بود .یک انسان بود .این حقیقت را حتی من نیز نمی توانستم انکار کنم.همین جا بودکه درم
 

عرق نعناع

فصل اول - قسمت ششم

 

در ساعات آخر کار اداری ، کار من هم به اتمام رسید .

البته به لطف یک اصفهانی خوب و با مرام .

خدا نکند که کسی کارش در بعضی از این اداره ها گره بخورد .

که نه با دست باز شدنیست و نه با دندان .

کارمندان بعضی از این ارگانها و اداره ها ،
وقتی پشت میزشان
قرار میگیرند ،

باورشان این است که
هر بندۀ خدایی که از درِ اتاقشان وارد
میشود ،

آن شخص اسماعیل » است و ایشان ابراهیم » .

پس ،،، رسالت آسمانی خود میدانند ؛ ذبح اس
یک:
سوی چشم تو .آن قدر رفته بود .
ندیدی .آمدنم را باعشق . مردی زود!
دو:
میان فردای تو .
من ظهرم .
سر اذان .
اگر نماز بگذارد .که عاشقم باشی
سه:
خرافات بود قصه ی دیو .
کدام سیاهی بالاتر .
ما توی چاه رفتن را .
مثل ماه بلد بودیم .
 
چهار:
ید دختری تورا که من .می پرستیدم .
هنوز وقت پرستش .
رهایت که کرد دانستم .
عروسکی!
پنج:
روی خدای را که بوسیدم توی شهر کسی باورش نشد .
فردا خدای روی ماه را پوشید .
همه دانستند!
شش:
مزار شش گوشه ات را اگر که زین
هفت دختر، هفت پسر
پوران ۱۱ سال دارد. او چهارمین دختر از هفت دختر مالک است. دختری که برخلاف سنت‌های جامعه عرب، به کمک پدرش خواندن، نوشتن و بازی شطرنج را آموخته است. داستان کتاب هفت دختر، هفت پسر » به قرن پنجم هجری برمی‌گردد. یعنی دقیقا زمانی که داشتن دختر، آن هم تعداد زیادی دختر، موجب تمسخر و ریشخند از سوی جامعه بود. مالک دکان کوچکی در بازار داشت که درآمدش کفاف خانواده را نمی‌داد. ولی برخلاف او، برادرش، هفت پسر داشت و بسیار ثروتمند بود. همین
ما اصالتا ملایری بودیم و طبیعتا ساکن ملایر. پدرم تاجر فرش بود، پس از رکود این تجارت، با تصمیم پدر به تهران مهاجرت کردیم. پدرم در تهران وارد وزارت مالیه شد. بعد از 2 سال ست در تهران در سال 1314 به دلیل کار پدرم به قم رفتیم‌ و 12 سال ساکن شهر مذهبی قم شدیم. با انتخاب رشته ادبیات، وارد دوره متوسطه شدم و در میانه راه تحصیلم پدرم بر اثر ابتلا به بیماری سل درگذشت. بعد از این واقعه دردناک به عنوان کفیل و نان‌آورخانواده، از سربازی معاف، و با مدرک تحصیل
نامه ای از امام حسن عسکری (علیه السلام)
سعید بن عبدالله گوید: ابوعبدالله حسین بن اسماعیل کندی نقل کرد:
روزی ابو طاهر بلالی نامه ای از امام حسن عسکری (علیه السلام) را که در
ضمن آن جانشین خویش را معرفی نموده بودند، به من داده وگفت: ای در خانه تو
امانت باشد. من به او عبدالله گفتم: آیا اجازه می دهی که من از روی نامه نسخه ای بردارم؟ ابو عبدالله موضوع را به ابوطاهر رساند. او گفت: او را به نزد من بیاور تا نامه را بدون واسطه به او نقل نمایم. چون نزد او حاض
دوشنبه 13 آذر سال 96 بود و چند روزی از دفاع پایان نامه کارشناسی ارشدم می گذشت که در فرصت یک ماهه بعد از دفاع، در خوابگاه روی تختم دراز کشیده بودم و در کنار شنیدن موسیقی آرام بخش و سنتی کتاب می خواندم و از لحظه های بدون استرس پایان نامه و استاد راهنما  لذت می بردم. در فکر بودم که سری به دیار بزنم ولی مشغله اصلاحات پایان نامه، وقت محدود و کلاس های روز جمعه که قول داده بودم و پروژه هایی که قبول کرده بودم این اجازه را به من نمی داد. ناگاه صدای آشنای تل
برای اظهار نظر پیرامون آیین وهابیت و سلفی ابتدا فرض می‌کنیم تمام کتابهای عقیدتی شیعه و دیگر مذاهب غیر قابل استناد بوده و  تمام توجه را معطوف به کتاب‌های حدیثی فرقه وهابیت و سلفی خواهیم کرد
ابتدا اظهار می‌کنیم که اقای اسماعیل بخاری شخص کم دانشی نبوده که بخواهیم ایشان را رد کنیم و بگوییم از نظر علمی صلاحیت نداشته است.  اما نکات‌ بسیاری پیرامون کتاب‌های ایشان وجود دارد که جای تعجب و تأمل دارد

.اولین سؤال: چرا باوجود  همه کتاب‌های عامه روا
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب