نتایج پست ها برای عبارت :

عنوشته وقتی یکی پشت سرم بعد میگه

بسم الله الرحمن الرحیم
وقتي بهت هر چیزی رو نسبت میده و تهمت میزنه.
وقتي اشک میریزی و ميگه نمیخواد برای تبرئه خودت گریه کنی.
وقتي ميگه حالم از یی مثل تو بهم میخوره.
 
نمیدونم چطور هنوز زنده ام؟؟
تحمل این يکي رو دیگه ندارم
یه روز یه بابایی ؛
پسرش فارغ التحصیل میشه. هیچی هم بارش نبوده. زنگ میزنه به پارتیش ميگه : دمت گرم واسه پسرم یه شغلی پیدا کن. پارتیه ميگه : میخوای سفیرش کنم؟ باباهه ميگه : نه بابا اون خیلی زیاده پارتیه ميگه : میخوای وزیرش کنم ؟ باباهه ميگه : اوووووووف نه. پارتیه ميگه: میخوای نماینده مجلسش کنم؟ باباهه ميگه: نه بابا زیادشه! پارتیه ميگه: میخوای فرماندارش کنم ؟ باباهه ميگه : نه بابا یه جایی معلمی چیزیش کن پارتیه ميگه : شرمنده اون دیگه سواد میخواد .!!!
_داریم در جستجوی نمو تماشا میکنیم.
پسرک ميگه من اگر بچه‌م گم بشه میذارم همونطور گم بمونه!
میگم چرا؟
ميگه آخه پیدا کردنش خیلی سخته! :/
 
 
 
_گل‌پسر ميگه مامان اون خانمه بدون اینکه اسم بچه‌ها رو بپرسه اسمهاشونو میدونه!
میگم اسم شما رو هم میدونه؟
ميگه آره.
+هیچ وقت ازت نپرسیده؟
×نه.
+به نظرت چطوری اسمت رو فهمیده؟
×آخه من صورتم یه جوریه که فقط مثل "گل‌پسر"ه(اسمش رو گفت) برای همین وقتي نگام کرد اسممو فهمید!
:)
میگم احساس میکنم که کور سوی رجایی وجود داره.
ميگه خوش به حالت که یه کور سویی برا خودت حس میکنی.
میگم نه فقط برا خودم برای تو هم حس میکنم
ميگه گاهی همون که امید داشته باشی یه روزی تموم شه هم خوبه
میگم تموم شدن نه 
ميگه پس چی
میگم وقتي سوره یاسین میخونم به ایه يکي به اخر که میرسم دلم ميگه درست میشه.
اللهم اشف کل مریض بحق الحسین علیه السلام
#مکالمه با رفیق جان دومی
#ميگه باورت میشد یه روز بیاد دلمون برا بچه رفیق جان اولی تنگ بشه؟ میگم نه من اینقدر حو
تو این چند وقت همش فکر میکردم وقتي با تیتر(قبولی در دانشگاه هنر تهران) روبرو بشم بهترین روز زندگیمه ولی امروز بی شباهت به جهنم نبود، جهنمی که توی دل وذهنم راه افتاده ونمیدونم کی قراره تموم بشه دلهره دارم بهم ميگه نداشته باش ميگه باور کن از چیزی که فکر میکنی خیلی بهتری ميگه باور کن توبه همه چیزایی که میخای میرسی. ميگه من باید جون بکنم اما تو جون نکنده میرسی.میدونم تنها نیستم ولی من هنوزم دلهره دارم،، دلهره جایی به اسم تهران. 
 
 
زنگ زده خیلی بی مقدمه ميگه: فردا صبح بیداری؟
میگم: نه!
ميگه: کارت چیه؟
میگم: کاری ندارم!
ميگه: پس چرا میگم بیکاری میگی نه؟
میگم: فکر کردم پرسیدی بیداری گفتم نه!
ميگه: بیدار باش کارت دارم!
میخندم.
ميگه: آماده باشی ها باید بریم یه جایی!
میگم: حالا رسیدی خونه پیام بده بهت زنگ بزنم
ميگه: باشه
و خداحافظی میکنه.
یعنی چیکار داره و کجا قراره بریم؟!
 
 
ب.ن: کنسل شد :|
یه مدته کارای خونه رو کم و بیش انجام میدم
که تا وقتي هستم یه باری از رو دوش مامان بابا بردارم
دیگه رسما به چشم کُزِت نگام میکنن :/
مامان که صبحا میزنه بیرون ميگه یه فکری برا ناهار بکن
آلو هاشم یکم خراب شده بود ميگه تقصیر تو بود خوب بهشون نرسیدی :/
ميگه بیا فلان کار رو بکن میگم باشه بعد مثلا یکم دیر میرم ميگه یه باشه الکی میگی دیگه ولش میکنی
دیروزم بابا اومده ميگه سی تومن بهت میدم برو انباری رو تمیز کن :////
نرفتم
امروز اومد گفت پنجاهش میکنم پاشو برو
سلام به شما دوستان عزیزامروز میخوایم با چند لطیفه بخش جوک هارو افتتاح کنیم ی افتتاح چه کاری بهتر شروع کردن از حیف نونی که برای ما هنوز حیف نشدهحیف نون از کلاس راهنمایی رانندگی میاد بیرون بهش میگن باباتو مار زده مرده . ميگه : از پشت زده ? میگن : آره ميگه : مار مقصره.حیف نون به رفیقش ميگه میخوام دختر شاه رو بگیرم. رفیقش گفت : چرت نگو مگه کشکیه ? حیف نون ميگه بابا من که راضیم , ننمم راضیه فقط موند شاه و دخترش.به حیف نون میگن یه موجود نام ببر ميگه : یخ می
جوک های خنده دار جدید
 
یه روز سه تا بنده خدا نشسته بودن جایی، يکيشون یه عدد میگفت بعد همه شون هرهر میخندیدن و ریسه می رفتن.یه نفر می رسه ميگه آقا قضیه ی این عددا چیه؟میگن ما حال نداریم جوکها رو کامل تعریف کنیم واسه ی هر جوک یه عدد گذاشتیم. وقتي يکيمون اون عدد رو ميگه ما یاد اون شماره جوک میفتیم و میخندیمبهش میگن حالا تو یه عدد بگو. یارو ميگه 37یهو هرسه تا میزنن زیر خنده از شدت خنده اشکشون در میاد میگن ای ول دمت گرم این يکيو تاحالا نشنیده بودیم
چرا مادر من اینطوریه
چرا از خودش مراقبت نمیکن
چرا انقدر خودش دوست نداره
که موقع سرماخوردگی شدید قرص بخوره
قلبم میگیره وقتي بهش فکر میکنم
فکر میکن افتخار داره از خودش مراقبت نکرده
یا سرماخورده غذای درست نخورده
همه اینارو به من ميگه بعد ميگه چیزی نیست خوبم
چقدر احمقانه
بچه هم که بودم همین بود
انگار من پدرو مادر شون بودم که باید مراقب و نگران سلامتیشون باشم
مسخرس
دردناکه
چرا از خودشون مراقبت نمی کنن
انقدر پدرم عادت داشت من مراقبش باشم
که وقتي
دیگه وقتي ملت به جای g میگن خ، به جای ch هم میگن خ (dochter: دختر) فقط تصور کنید چقدر آوای خ در روز می‌شنوید؟ نتیجه این‌که بچه‌ای که از بیست ماهگی اینجا بوده، تنها آوایی که حسابی تسلط داره خ است، گاهی به جای ک هم ميگه خ، به جای ه هم ميگه خ :-|
یه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر میخرن.دوست ملا ميگه: چه طوری بفهمیم کدوم ماله منه کدوم ماله تو؟
ملا ميگه خوب من یه گوش خرم رو میبرم اونی که یه گوش داره مال من اونی هم که دو گوش داره مال تو.!فرداش میبینن خر ملا گوش اون يکي خره رو از سر حسادت خورده!!!دوست ملا ميگه :حالا چیکار کنیم ملا ميگه: من جفت گوش خرمو میبرم!!!فرداش میبینن بازم قضیه دیروزیه.دوست ملا ميگه :حالا چیکار کنیم ملا ميگه: من دم خرمو میبرم!فرداش بازم قضیه دیروزی میشه
دوست ملا با عصبا
از دست این دکترها به کجا باید پناه برد. خوبه یه سوختگیِ. يکي ميگه خوب شده دیگه پانسمان نمیخواد يکي ميگه خوب نشده باید همچنان بیمارستان پانسمان کنی. يکي ميگه خودت روش وازلین بزن. يکي یه پماد میده ميگه اینو بزن. يکي ميگه الان خوب شده يکي ميگه با گوشت اضافه خوب میشه يکي ميگه عمل میخواست يکي ميگه نمیخواست و همینجور الا اخر. مسخرست من که خسته شدم. امروزم پانسمان کردم میرهههه تاا دشنبه که دکتر اخلاقیمون ببینه. دیگه هرچی اون بگه :/ تکلیفتونو ناموسن ز
دارم موهاشو میبندم ميگه شبیه پسرا شدم میگم نه بعدم تو خب موهات کوتاهخودشو لووس میکنه ميگه ماماااان اگر میخای من خوشحال بشم برو موهای بچه ی مائده رو بکن بیا بده به منمیپرسم بچش کیهمیخام ببینم درست ميگه یا نهميگه حلما دیگه همون ک موهاش اونجوریه (مدتهاست حرفی از ایشون زده نشده)
 
حرف داشتیم میزدیم ک مامانم گفت من دو تا بچه دارمدخترک با بغض رومیکنه ب من ميگه : مامااان مامان جون ميگه دوتا بچه دارهمن: خب چیشدهدخترک : مامان جون؛ تورو حساب نکردههههه
مامان سرسنگینیم رو می‌بینه 
ميگه با شوهر قهر کردن چطوریه؟
نگاش می‌کنم.
ميگه تو هم عین من طاقت نمیاری؟
چشام پر اشک میشه
سرت میدم.
میگم به یه حدی می‌رسه که با خودم میگم دو سه روز اصلا باهاش صحبت نمی‌کنم.
ولی دو ساعت بعد 
یه دنیا دلم تنگ میشه 
و دووم نمیارم.
.
ميگه عین خودمی
یعنی الان تو کاخ سفید چه خبره؟
مثلا نشستن دور یک میز.
ترامپ ميگه: فکر نمی کنین الان باید یه کِرمی بریزیم، شاید ایرانیا فکر کنن دست از سرشون برداشتیم؟
مشاورش در امور ایران ميگه: کِرمی مونده که نریخته باشیم؟
وزیر امور خارجه اش ميگه: خود حکومتی هاشون یه کِرمی ریخته اند که هزارتا بچه کرده، بهتره به خودمون استراحت بدیم.
منشی ترامپ ميگه: میشه انقد کِرم کِرم نکنید؟ مورمورم شد.
ترامپ ميگه: پس چی بگیم خوشگله؟ اینترنتشون قعطه، وگرنه واثه حسن چندتا شکل
فکر  میکنم چی بگم واسه برطرف شدن نگرانیش،وقتي میپرسم خوبی  درجواب  بهم ميگه آره ولی.
ولی میدونم خوب نیست  و من نگرانشم ،نگران خودش ، نگران سلامتی مادرش .
بهش میگم نذر ۴۰ روزه دعای توسل برمیدارم ،بهم ميگه  ممنون که هستی .
+میشه واسه یه مادر که  قلب مهربونش  اینروزا  یکم ناخوشِ دعا کنید؟
 
+یادداشت شماره۴۴
نشستم سر سفره
بابا ميگه قانون تجارت اون ماده ای که راجع به امضای چکه چنده؟
میگم ۱۰۳ .
ميگه چی نوشته؟چیه متنش ؟میگم وایسا قانونو نگا کنم.
میگم بشین سرجااات .از حفظ!
میگم نمیدونم!
ميگه هع!خیر سرت داری درس میخونی!
میرم قانونو میارم .میگم ۳۱۰ بود .
ميگه کل ماده های چک رو ۳ بار از روش بنویس .!دیگه یادت نمیره !سرییییع!
"فاطمه هستم ۷ ساله ."
ادامه مطلب
مامان سرسنگینیم رو می‌بینه 
ميگه با شوهر قهر کردن چطوریه؟
نگاش می‌کنم.
ميگه تو هم عین من طاقت نمیاری؟
چشام پر اشک میشه
سرت میدم.
میگم به یه حدی می‌رسه که با خودم میگم دو سه روز اصلا باهاش صحبت نمی‌کنم.
ولی دو ساعت بعد 
یه دنیا دلم تنگ میشه 
و دووم نمیارم.
.
ميگه عین خودمی
بسم الله الرحمن الرحیم
کتاب من زنده ام» نوشته خانم دکتر معصومه آباد» 

برادر معصومه وقتي داشت از خواهرش جدا میشد، ميگه هرجا رفتی برام یه نامه بفرست که بدونم حالت خوبه. معصومه ميگه وسط جنگ وقت نامه نوشتن ندایم، داداشش هم ميگه دو کلمه بنویس من زنده ام»
ادامه مطلب
امروز میگفت آخر هفته وقتي من داشتم با دختر عمه م ضحبت میکردم توی تقریبا 25 دقیقه حدود 42 بار بهش گفتم: "دختر عمه"!
بهش میگم خب چرا میشمری؟ 
ميگه هیچی دانستنی جالبی بود.
چرا برای شما تهرانیای لوزر عجیبه که ما هی اسم طرف رو صدا میزنیم؟
یا ميگه هر وقت کسی زنگ میزنه تو حال و احوال همه حتی همسایه ها هم محلی ها و همشهری ها رو میپرسی.
دوست دارم میپرسم.
چون رسم ما هست.
مسخره ها.
واقعا با یه مشت آدم بی عاطفه مزخرف طرفم. 
یه جمله مدام و مدام تو ذهنمهاونجایی که تو سریال دراکولا لوسی از در میاد تو و عشقش اونو با بدنی سوخته و زیبایی از دست رفته میبینه،لوسی میاد نزدیک و مدام ميگه منو ببوس و جک که میدونه لوسی خون اشام شده و به این وضع افتاده پسش میزنه و کنت دراکولا از زندگی 500 ساله ش یه جمله رو به زویی ميگه:عشق هم روزی به پایان میرسه.و راست ميگه راست ميگه
امروز برایم یک ویدیو فرستاد. به خانومش ميگه یک راز برایت بگویم؟ من برعلاوه‌ی اینکه خودت ره زیاد دوست دارم، یک دختر دیگه هم هست که بسیار دوستش دارم. میخواستم صادقانه بگویم.»
خانومش ميگه تو دوستش داری؟»
با صدایی که رده‌هایی از افتخار داره ميگه دوستش دارم! از دل و جان.»
خانومش ميگه میتانم حدس بزنم کی است!»
ميگه کی است؟»
خانومش ميگه الهه»
میخنده و می‌گه بهش تبریک بگو!»
خانومش ميگه چی‌ ره؟»
ميگه تولدش است امروز! خبر نبودی؟ پس چطور فهمی
  
 
دوباره اومد پیشم. بهش گفتم اون پسره ک میخواستت چی شد. هست هنوز. گفت اره هست بهم گفته : خدا منو (پسره رو) دوست داشته ک شوهرت فوت کرده تا تو مال من بشیبهش گفتم چرا خب روی خوش نشونش نمیدیگفت: این ی کاسه ای زیر نیم کاسه اشه. وگرنه کی باور میکنه 30 سال منتظر من بمونه درحالیکه شوهر و بچه داشتم.  این جای کارش میلنگهميگه شوهرم غذا براش خیلی اهمیت داشتبهش میگم برای همه مردها غذا خیلی مهمهميگه نه والا شوهرخواهرهام اینجور نیستن. شوهر من ب همه چیز اهمیت م
عشق ینی‌.
وقتي تو اوج سختی و خستگی داری جون میکنی .
سرتو بذاری رو میز .!چشماتو ببندی ‌‌.و اولین چیزی ک یادت میاد اون باشه .‌
و وقتي چشماتو باز میکنی‌.دیگه خستگیاتو یادت نیاد‌.!
همین!!!

خاله زنگ زده ميگه تو راه نجف به کربلا  دنبالت راه افتادم .گفتم فاطمه تو اینجا چی کار میکنی؟چطور اومدی؟
برگشت .دیدم تو نیستی

 پسرعمه کوچیکم_ ميگه فاطمه یه دختره اونجا بود جفت تو!یه لحظه فک کردم خودتی.!
.
مرسی‌ ک یادم کردین!

مرسی آقا .که منو تو
وقتي خانومم فرصت نمیکنه ناهار درست کنه ساعتای 2 ظهر که میخایم تعطیل کنیم زنگ میزنه ميگه از رستوران غذا بگیری بیاری واسه ناهار . منم میگم باشه .
يکي از روزهایی که رفتم ناهار گرفتم خورشت قیمه . وقتي میرم رستوران خانمم ميگه یک پرس برنج کافیه بگیری برای هر دوتامون چون اضافه میاد و ما برنج خور نیستیم و بجاش خورشت رو بیشتر میگیرم . یک پرس برنج برای دو نفرمون کافیه .
*
*
 
 
مرضیه ميگه:کامبیز چوبشو گرفته دستش بعد ميگه استرس نداشته باشید
و این بهترین تعبیری بود که میشد از کامبیز روانی کرد
فک کن زنه اومده ميگه من فلان سال یه بچه هه رو اخراج کردم بعد دو دقیقه بعد من اخراجش نکردم خودش اخراج شد
بچه ها نمیتونید پارچه تیکه ای استفاده کنید،بچه ها پارچه تیکه ای استفاده کنید
من گروهتون کردم که به هم کمک کنید ولی وای به حالتون اگه ببینم دارید به هم کمک میکنید
من تکلیف خونه نمیدم ولی اگه کسی تکلیف خونشو انجام نده دهنش سرویس
اوایل بهم می گفت آجی
بعد شد مامان
بعد تر آله
فکر می کنین چند وقته چی صدام می زنه؟ نامه!
 
+تو خونه ما، آدم بزرگا هم مثل بچه ها حرف میزنن.حالا گفت و گوی  این چند وقت  اخیر این طوری صورت می گیره:نامه یه چای میریزی برامون؟ نامه میای بریم بیرون؟ گوشی رو بده به نامه.نامه کجایی؟نامه کجا میری؟!
*نامه صورت دیگری از فاطمه است که خواهرزاده ی دو ساله ام مرا صدا میزند :)
++اون يکي خواهر زاده ام که بزرگتره بهم ميگه: خاله فاطمهاما وقتي خیلی دوستم داره و میخواد
انقد این روزا فیلمای خوبی دیدم که نمیدونم از کدومش بگم D: باز مهر رسیده و سرم مثل لونه مورچه شلوغه
ولی بذار از super 30 بگم.
اونجایی که آناند کومار ، معلمی که تصمیم میگیره به فقرا مجانی درس بده، وقتي خبرنگار بهش ميگه میخوان سرتو بزنن؛ ميگه :
- اگه اتفاقی برای من افتاد، در موردش چیزی ننویس. آدمای زیادی برای به وجود آوردن یه تغییر تلاش میکنن. اینجوری ممکنه شهامتشون رو از دست بدن.
 
مادرم ميگه مطهره چیکار میکنی ؟ ميگه هیچی ، سختی های روزگارو میگذرونم  - مطهره ميگه خاله پیتزایی که خریدم چی شد؟ خاله رفتم پیتزا خریدم تازه 3 تومنم تخفیف گرفته بودم :) اینقدم خوشحال بودم اما نمیدونم چی شد موتوری خورد بهم دیگه بعدشو یادم نمیاد خاله پیتزا هام چی شد؟ کی خوردشون؟ مامانم ميگه هیچی ، حتما پرس شد با زمین ، کسی نخوردشون داییم گفت از این ب بعد برا مطهره جشن پیتزا میگیریم :)
- ميگه خاله من این اتفاق برام افتاد فهمیدم همه منو خیلی دوست د
مامان با ذوق اومده ميگه پسرک آفتاب مهتاب ندیده ی همسایه رو دید و بعد ميگه حدس بزن شبیه کیه ؟
با حالت پوکر فیس میگم کی؟
ميگه کپیه بهرام رادانه ! :| :|
با چنان ذوقی هم ميگه که دوست داشتم همونجا کلمو بکوبم به دیوار!!
میخواستم بلد داد بزنم : خوب که چی؟!!!
یعنی من از این بشر(بهرام رادان) متنفرم دیگه! نمیدونم چرا ولی حالم از بهرام رادان بهم میخوره!
ربطی به این ماجرا نداره میدونم ولی ذهنیتم از پسره وقتي فقط میدیدم یه جفت دمپایی آبی پشت درشه بهتر تا اینکه
وقتایی که خواهرم جو میگیرش میره يکي از کتابای(غیر درسی) منو میاره ميگه میخوام اینو بخونم. سه صفحه اشو میخونه بعد ميگه اوووو چه جالب. و در حالی که کتابو جلو من میگیره ميگه ببین اینو نجمه چه باحاله!! و من : اوهوم قبلا خوندم. بعد ميگه: خب بعدش چجوریه برام خلاصه شو میگی حوصلم نمشه بوخونم و من :   
 
+ اندکی درگیری فیزيکي هم اتفاق میفته که البته من فیلم هندی ام و هر چی دست و پا پرت میکنم میخوره تو در و دیوار یا میره تو چش و دماغ خودم و اون قلدر تره و هر
چقدر یک آدم میتونه نفهم باشه!
انقدر از دستش عصبانی میشم، وقتي ميگه مهم نیست.
من دارم جلوش از دلتنگی و ناراحتی، پر پر میشم،
بعد،اون ميگه مهم نیست.
پس،با اینکه هنوز براش دلتنگ و ناراحتم ولی،دیگه بهش نشون نمیدم.
اینجوری خودش هم میفهمه که چقدر ناراحتم کرده
همه ی اینا اتفاق افتاد با اینکه من فقط بخاطر خودش نارحت بودم.
 
دردونه رو بردم مدرسه جدیدش رو ببینه، با مدیرشون در مورد معلم ها صحبت میکنیم و مشخص میشه که دوتا معلم کلاس دوم دارن و دردونه توی کلاس خانم .است
شب دردونه ميگه من میخام برم توی اون يکي کلاس
میگم تو که معلم ها رو ندیدی، چرا میخای تغییر بدی کلاست رو
ميگه :حالا دیده باشم هم، بقول خودت از روی چهره که نمیشه اخلاقشون رو فهمید!
 
میگم مدیرتون میگفت هردوشون مهربون و معلم خوبی هستند
ميگه: خب مدیر که نمیاد بگه معلم هام بد هستن!
و نهایتا ميگه: البته همه معل
لحظه ای سی و پنج سال، لحظه ای پنجاه و پنج سال و مواقعی که بیشتر می فهمد می گوید که هشتاد و هفت سال دارد. پیرمرد افغانستانی چوپان روزگاران دور و بیمار فعلی بخش ماست با ه ای اندازه ی پرتقال توی سرش. دو زن دارد. مروارید خانم و ثریا خانم. از ظهر سطح هوشیاریش پایینه و جوابمون رو نمیده. فقط هر از گاهی به هوش میاد. داد میزنه چرا منو بسته اید؟ من دیوانه نیستم و از هوش میره. ثریا به دیدنش آمده. زن دومش.  ميگه نمیذارندم بیام داخل. دلواپسشم. میگم بهش حاج خ
وقتي از اپليکيشن مسافر اسنپ استفاده میکنی ، خیلی جالبه که بهت ميگه که چند تا سفر با اسنپ داشتی و حتی کیلومتر سفر رو بهت ميگه ، خیلی انتظار داشتم که کیلومتر سفرهای اسنپی تو اپليکيشن راننده هم باشه ، اما نیست!!! چرا ؟؟؟ مگه کارکرد به کیلومتر ، شرط دریافت بنزین نیست ؟ چرا راننده نباید کارکیلومتر در سفرهای اسنپیش رو بدونه ؟
 
شربت بهارنارنج خنک .توی بطریم .توی دستشه .‌‌
پتو رو از رو تخت برمیداره‌.و ت میده .ميگه اون ماس ماسکت کو؟
میگم چی؟ميگه اون هدفونت.چی بود؟میگم همون!
بالش هارو برمیداره .ميگه هااا.اینه ها!
برمیدارش.کمدو باز میکنه .مانتو و شالمو پرت میکنه طرفم.
ميگه بلند شو !
میگم که چی کارکنم؟
دستشو میگیره سمتم .
و اون يکي دستش که بطری داره رو ت میده .ميگه پیاده روی!سمت شهر‌کتاب .کارت بانکیشو میذاره رو میز .هر چی کتاب خریدی مهمون من!فقط تا سقف
+تو دلم غوغاست میدونی خیلی قدرت میخواد که وقتي همه دارن می دون تو سر جات بمونی چون میدونی این بهتره برات . ولی مغز لعنتی هی ميگه  اگه عقب بمونی چی ؟ اگه اوضاع اونجوری که فکر میکردی نشه میخوای چیکار کنی ؟ بلاتکلیفم خیلی زیاد .
+ دلم میسوزه برای خودم که موندم تو این وضع . یه دو سه ماهی هست که این حالو دارم به خودم میگم چی خوشحالت میکنه ؟ مگه قرار نبود یه کم هم بذاری ذهنت ازاد راه بره دنبال چیزایی که دوست داره ؟ نه فقط چیزایی که مجبوره چون جام
ميگه ما توی عشق هیچوقت شانس نداشتیم، با اینکه نمیبینه سر ت میدم و مینویسم آره،ميگه میدونی چرا؟ چون همیشه از تمامِ وجودمون برای طرف مایه میذاریم غافل از اینکه اون حتی برای احساساتشم حساب و کتاب داره،میگم آره شانس هیچوقت با ما یار نبوده.
 
ساعت که ۰۰:۰۰ شد، ميگه الان دیگه یه روزه وارد بیست شدی،بیست سالگی چطوریه؟ میگم همونطوری که نوزده سالگی بود و هیژده سالگی بود و الی آخر،ميگه ایشالا سال خوبی برات باشه میگم اگه بذارن،صبح تا صبح که از خواب
هیچ وقت اصراری بر دعاهام نبود که حتما بشه که اگر نشه پس چی میخواد بشه!؟
و سعی و تلاش رو اعتماد به خدایی بود که فکر همه جاش رو کرده!
ولی راستش نمیدونم چه طور میشه دلم ميگه:" شاید همه ی راه هایی که رفتم تا اینجا اشتباه بوده با وجود تمام دعاهایی که کردم!"
و عقلم ميگه:" عیبی نداره! هر جایی که متوجه شدم اشتباهه برمیگردم و از نو شروع می کنم!"
که ناگهان زبون ميگه:" اصلا چرا همه ی راهها رو اشتباه رفتم؟!"
و میبینم که هر 3 تا حق دارن و اینجوری میشه که در حالتی از
اسمش یادم نیست اما وقتي بچه بودم چند باری تلویزیون پخشش کرده بود. درباره یه پسر بچه بود که یه دستگاه ویدیو پیدا کرده بود که گذشته رو نشون میداد و شاید اینده هم! یادمه یه جایی دیده بود که وقتي تازه راه میرفته تو پارک تاب میخوره به سرش. بعد وقتي پدرمادرش میخوان ببرنش بیمارستان خواهرش ميگه من هنوز بازی نکردم. وقتي اینا رو میبینه ميگه نگاه من زخمی شدم اون فکر بازیشه!
وقتي واکنش نشون داد به حرف مامان که بعد دیدن حال داغون من گفته بود منم برم یه گوشه
از در میاد تو دستشو مشت کرده ميگه چشماتو ببند دستتو بده بهم درست وقتي که منتظری سوسک پلاستيکي تو دستش باشه یه دستبند خوشگل میذاره کف دستت و ميگه برات از جشنواره کسب و کار مدرسه خریدم، این اولین باره که تنهایی خرید کرده برام با پولی که میتونست کلی خوراکی خوشمزه بخره. کی انقدر بزرگ شدی لعنتی؟ چجوری میشه عاشقت نبود چجوری میشه با اینکه نمیذاری محکم بغلت نکرد؟ چجوری میشه برق خوشحالی تو چشماتو دید و گریه نکرد؟ چجوری میشه نمرد برات وقتي میگی دیدم
با کلی شور و شعف و ذوق و خوشحالی بلند شدم رفتم دانشگاه ، با کلی استرس بخاطر دیر رسیدن بدو بدو خودمو رسوندم انجمن بازی ، رفتم دم در کلاس ، یادم اومده استاد گفته بود وقتي دیر میاین از در پشتی بیاین ک تو فیلم نیوفتین ، رفتم در پشتی میبینم قفله، برگشتم در اصلی محکمممم دستگیره رو کشیدم بعد یه آقایی اومده ميگه خانوم ! این درا قفل مرکزی داره ، برید ته سالن بگید براتون باز کنن. این جا بود ک به بی سروصدا بودن کلاس شک کردم ، رفتم میپرسم کلاس یونیتی کجاست ؟
هربار می‌پرسم ناهار چی بذارم؟ ميگه هیچی عزیزم. و عین همون هربار وقتي می‌رسه خونه می‌دونه که ناهار آماده‌ست. نمی‌دونم واقعا ميگه هیچی، یا از اطمینان به اینه که بالاخره یه غذایی درست می‌کنم! 
.
› زده به سرم! واقعا چی ناهار بذارم؟ :(
هربار می‌پرسم ناهار چی بذارم؟ ميگه هیچی عزیزم. و عین همون هربار وقتي می‌رسه خونه می‌دونه که ناهار آماده‌ست. نمی‌دونم واقعا ميگه هیچی، یا از اطمینان به اینه که بالاخره یه غذایی درست می‌کنم! 
.
› زده به سرم! واقعا چی ناهار بذارم؟ 
خودمو حبس کردم تو اتاق از مامان کتک نخورم!!!!
بهانه ی دیشبیم رو بگم بهتون؟
گفتم قدمون به هم نمیخوره!
مامان جارو برقی گرفته دستش پشت در اتاق به کمینه.یه جوری بزنه تو سرم که ۱۰ سانت از پاهام بره تو زمین.!!!اینطوری پسر مردمو زا به راه نکنم.
مامان ميگه گناه داره.معصیته.بی عقل و منطق امید مردمو ناامید کنیم سنگ بندازیم جلو پاشون.میگم مامان معصیت اون موقع اس که ما وقتي میخوایم دور از حونمون دست تو دست هم زیر بارون راه بریم بهمون ببگن یا امااام نگا
موهای خیسم رو سشوار می کشم سارا دستی به موهام می کشه و ميگه:
رها خوش بحالت چه موهای خوشگلی داری.  صاف و خوش رنگ .در حالی که چشماش برق میزنه روسری رو در میاره و ميگه آخه این موهای فر چیه ؟
با لبخند نگاش می کنم و میگم:موهات خیلی قشنگه سارا.من موهات رو دوست دارم
دماغش رو جمع  می کنه و دوباره روسریش رو سرش می کنه و یه گره شل میزنه میشینه روی مبل.  به منم اشاره می کنه تا بشینم بعد ميگه چه خبر تو که هنوز توی چشمات غمه دختر  .با صورت گر گرفته و  قرمز، صداشو
آرین هی چیزم ميگه، حس درونیم مانعم میشه، ایمیل میدن و درخواست یه شخص دیگه رو میکنن، کسی که هیچوقت تو زندگی من وجود نداشته، و مغزم ميگه این کاری که الان داری میکنی کاری نیست که میخواستی بکنی و حس درونیم ميگه نکنه حذفم نکنه و همه ترسای کودکی و نوجوونیم بیدار میشن. قلبم. آه.
هیچ کاری نمیکنم. دقیقا هیچی. نمیدونم. دلم همونی رو میخواد که هیچ وقت وجود نداشته (بعضی اوقات داشته شاید) بشینم ی دل سیر باهاش حرف بزنم. یا حرف نزنم حتی، اون فقط درکم کنه. همی
دو سه روز مونده به امتحان و بخاطر تست زدن يکي از مسرا میرن خونه مامانم که خونه خلوت باشه وقتي هر دو با همند صدای بازیشون بلنده و نمیشه تمرکز کرد. امروز فسقلی جانم داوطلب شد بره مامانم خونه برادرم مهمون بودن و فسقلی هم خوش خوشانش شد و رفت اونجا. دوبار بهش زنگ زدم حرف زدم و الان که نه شب هست واقعا دیگه دلتنگیم اذیت میکنه انقدر دلتنگشم که ابدا نمیتونم تمرکز کنم. زنگ زدم که بچموو بیارین با دایی جونش رفته ددر. شازده هم بدتر از من هی ميگه نمیخوام تنها
 
درکلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد: فکر می کنی میشه هنگام دعا کردن سیگار کشید؟»ماکس ميگه: چرا از کشیش نمی پرسی؟»
جک نزد کشیش می رود و می پرسد: می توانم وقتي در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم.»کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمیشه. این بی ادبی است.»جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.ماکس ميگه: تعجبی نداره. تو سئوالت رو درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.»ماکس نزد کشیش میره و می پرسه وقتي در حال سیگار کشیدنم می تونم دعا کنم؟»کشیش مشتاقانه پا
یا رادَّ ما قد فات.
 
نزدیک یک ساعتی میشه که با خانمی مصری صحبت می کنم
45 ساله.
مادر دو فرزند.
استاد زبان فرانسه در دانشگاه طنطا، توی شهری به همین اسم
و مسلمونی معتقد. (احتمالا اگه وبلاگ داشت اسمش رو می ذاشت یک مسلمان!)
 
اون فرانسه تایپ می کنه و من انگلیسی.
و چقدر شرقی ها با غربی ها فرق دارن.
 
وقتي از من در مورد تظاهرات توی کشورش می شنوه تعجب می کنه و با شنیدن اینکه "یادتون نره من حقوق بین الملل می خونم" لبخند می زنه.
از التهاب این روزای مصر ميگه
تو چشماش نگاه میکنم_زندگی که اجباری نیست کاترین.!
کاترین ميگه هست.از نظر کاترین زندگی صبح و ظهر و شب‌هاییه که مدام تکرار میشه و ماعم گیر کردیم تو این تناوب طلسم شده.کاترین ميگه خوشحالی و سرمستی که از بوی قهوه سرصبح بهت دست میده،همه برحسب عادته.کاترین ميگه حس خوشایند کمک به بقیه همه مال این تناوب طلسم شده‌است.!
همینطور داره حرف میزنه که یهو میگم_پس اون لحظه‌ای که بغلت میکنه و ميگه دلم برات تنگ شده بود؟! هیچ کجای این چرخه‌ی مریض قرار نبو
یا رادَّ ما قد فات.
 
نزدیک یک ساعتی میشه که با خانمی مصری صحبت می کنم
45 ساله.
مادر دو فرزند.
استاد زبان فرانسه در دانشگاه طنطا، توی شهری به همین اسم
و مسلمونی معتقد. (احتمالا اگه وبلاگ داشت اسمش رو می ذاشت یک مسلمان!)
 
اون فرانسه تایپ می کنه و من انگلیسی.
و چقدر شرقی ها با غربی ها فرق دارن.
 
وقتي از من در مورد تظاهرات توی کشورش می شنوه تعجب می کنه و با شنیدن اینکه "یادتون نره من حقوق بین الملل می خونم" لبخند می زنه.
از التهاب این روزای مصر ميگه
اومده تو جلوی رزیدنته بهش اشاره میکنه ميگه حلقه ی دختره رو ببین انقد بلد که برگشت نگاه کردبهش میگم چرا این مدلی میگی حداقل جلوش نگو ،جلوشم میگی حداقل اروم بگو حداقل اشاره نکن!!مگه ندیدی برگشت نگاهمون کردميگه چرا انقد سخت میگیری،چرا همه چی رو به خودت میگیری!!میگم ک من فقط ترجیح میدم با ملاحضه نسبت به ادما رفتار کنم!!ناراحت میشه فک میکنه من حساسم!!حالم از این رفتارای احمقانه و گندش بهم میخوره!!فک میکنه فقط خودش درست ميگه:/احمق:/
امروز نمره ی تافل م اومد. تا نمره م نمیومد دست و دلم نمی رفت پست بذارم
خب. راستش مینیمم دانشگاه ها رو پاس میکنه و همین برام کافی بود
راستش تقریبا باورم نمیشه که پروژه ی تافل تموم شده باشه؛ یا حداقل فعلا تموم شده مگر اینکه جایی ازم نمره ی بالاتر بخوان که همچین چیزی بعیده وقتي خودشون مینیمم رو تعیین کردن.
آقای محترم ميگه باید به خودت افتخار کنی که دست تنها اونم برای اولین بار همچین نمره ای آوردی،
خواهرم ميگه باعث افتخار مایی!!
داداشم ميگه بهت
نیم وجبی هشت سالشه بعد چند روز غصه و گریه و . نشسته داره یکم غذا میخوره دیدم زل زده ب تلویزیون داره اخبارو نگاه میکنه لقمه تو دستش مونده از تعجب! اخبار داره آتیش زدن قرآن رو نشون میده . یکم میگذره اخبار تموم میشه مثل فنر از جاش میپره میره با عصبانیت بشقابو میزاره تو آشپزخونه میاد ب مادرم ميگه : خااله من ( یه من محکم ميگه با همون زبون بچگونه اش ) ميگه خااله ، من ، قرآن از دستم می افته زمین ، برمیدارم صد تاااا ماچش میکنم اونوقت اینا قرآنو آتیش ز
این معلم جدیده یهو وسط درس بهم ميگه یعنی تو واقعا هیجده سالته؟
میگم هیفده سالمه
ميگه ولی خیلی عاقل تر از سنتی!!خیلی آروم و متینی:|||
نیم ساعت بعد میپرسه یعنی تو لباسم میتونی بدوزی
میگم بله
تعریف میکنه خیلی خوبه مهارت بلدی و کنار طراحی لباس خیاطی ام پیش میبری:(
نیم ساعت بعد ميگه یعنی تو که میخوای مستقل شی آشپزی بلدی
میگم بله
ميگه پس کلکسیونت تکمیله
نتیجه اخلاقی:با این فرمول پیش بریم جلسه بعدی منو واسه پسرش خاستگاری میکنه:////////
پی نوشت:شما مورد او
 
گفته بودم نمیخونم، پیگیری نمیکنم. و اون موقعی که اینو به خودم میگفتم فکر میکردم کار راحتیه. وقتي افراد متعددی هی اومدن جلوی چشمم گذاشتنش، درگیری هام شروع شد.
یه وَرِ ذهنم هی میگفت خب چه اشکالی داره؟ بد که نیست، بخون! مگه قبلا چه اتفاقی می افتاد؟ 
اون وَرِ ذهنم میگفت خودتم میدونی فقط یه خوندن ساده نیست.این اسمش پیگیری اه. این یعنی خودت میخوای فضا رو حفظ کنی. و این یعنی همون جایی که نباید باشی.
آره خودمم میدونم خوندن، فقط یه روزنه اس، که هر چ
وقتي همه مریض میشن و من نمیشم اوضاع به نظرم طبیعیه. ولی وقتي همه مریض میشن و منم میشم از خودم ناامید میشم. آخه مگه هر کار بدی بقیه کردن منم باید بکنم؟ آدمم اینقد ضعیف؟
الان همه سرما خوردیم، کل شهر جمیعا! مال من محدود به گلودرده. دیشب شربت آبلیموعسل خوردم و آب‌نمک غرغره کردم، یه اپسیلون بهتر شد. امروز رفتم درمانگاه و تمام مدت حرف زدم. بعضی‌هام واقعا از آدم انرژی می‌گیرن، به یک بار و دو بار و سه بار توضیح متوجه نمیشن. يکي که امروز منو به استیصال
به بابا میگم ساعت ۴ قراره جلسه تشکیل بدن. ولی ادارات رو گفتن باید وزارت بهداشت گزارش بده تا تعطیل کنن. تا شب هم احتمالا دوباره به ۲۰۰ می‌رسه شاخص آلودگی.
بابا ميگه ۲۰۰ رو گفته‌بودن حد تخلیه‌س. کجا می‌خوان تخلیه کنن ۱۰ میلیون آدم رو؟
مامان به ترکی ميگه حداقل ۳ روز طول می‌کشه.
بابا سوییچ می‌کنه به ترکی و خطاب به مامان ميگه اصلا بخوان تخلیه کنن هم مردم با چی می خوان برن؟ فقط ماشین هست . خود این شاخص رو می‌بره بالاتر. این همه ماشین!
مامان باز به
ميگه اگه قصد داری دوباره کنکور بدی مدرک کاردانیتو بگیر
واحدام به کاردانی نرسیده.حداقل 20-30 تا کم دارم و عمرا بتونم این ترمو پاس کنم
برای هنرم ميگه فقط تهران
چرا زندگیم همیشه این جوریه.این کاریو درست و سر موقع انجام نمیدم.هیچ کاریو
خدای من . ای کاش میتونستم خودمو بکشم راحت شم
کافیه یه روز با بابات دعوات شه،
هرکانالی بزنی داره راجع به احترام به پدر ميگه!
حتی میزنی کانال سه داره فوتبال نشون میده هااا
یهو گزارشگر ميگه: حالا رونالدو، که به پدرش خیلی احترام میذاره، پاس میده
 
او هه ها هه☹️
.
.
.

.
.
.
.
 
.
مکالمه دو کشاورز روستایی
 
ترجمه : آب هست آره هست.
 
 
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
 
کارای مامانا واقعا سخته.
این یه هفته .که مجبور بودم کل کارای خونه رو انجام بدم
فهمیدم.صبحونه ناهار شام.چای دم کردن و ظرف شستن.
خونه مرتب کردن و.اوووه.
دارم از هوش میرم.
ساعت ۶ از خواب بیدار شدم.

المپیاد .فعلا بای بای.
مامان ميگه ها:ميگه وقتي مجبور باشی .کدبانو هم میشی.عجله نکن!
اوپس.واقعا توان رفتن دانشگاه رو ندارم.
کاش بگن استاد نمیاد.یا تعطیله.یا هرچی!
من‌هرروز ۳ تا دادخواست واسه بابا تایپ میکنم امروز جون خودکار دست گرفتن
 هروقت اتفاق بدی براتون پیش اومد هرگز نگین مگه از اینم بدتر میشه؟؟
اره میشه از اون تلخ تر وحشتناک تر.غیرقابل تصورتر.همه اینا میشه.
یه بار کوه رفته بودم خیلی غصه داشتم اون بالا انقدر داد زدم انقدر داد زدم تا صدام به اون 
بالایی برسه .
فقط ازش خواستم یذره بامن مهربون باشه.
ازش ممنونم که برای کوچکترین چیزی باید جون بکنم تا بهش برسم
ازش ممنونم که هر وقت چیزی باور کردم وامیدوار شدم با یک حقیقت تلخ از خواب خرگوشی بیدارم کرد.
همه اینا میگذره 
فرا
حدود یکسالی هست که بعضی شب ها با خانمم میرم شبستان و اونجا چایی و غذا میخوریم . شبستان یک سفره خانه سنتی هست . الان دیگه من اونجا خودمانی شدم و میرم توی آشپزخونه کمک میکنم . آخه به من ميگه بیا با هم اینجا شریک بشیم ولی من میگم خب پول ندارم . ميگه : 40 یا 50 میلیون تومان هم بیاری خوبه . میگم خب الان هیچی ندارم . بهش میگم آخه خونه درست کردم و ماشین هم خریدم همش با وام هست و قرض . حسن به من ميگه تو خودتو خشک میگیری میدونم خیلی پول داری .
خلاصه حسن فعلاً در ش
فردین خلعتبری توی صبح خلاق می‌گفت:
من موقع کار کردن آدم خوشحالی نیستم، از این خوشحال نبودنمم، ناراضی نیستم
(هـعای که میفهمم چی ميگه وای که میفهمم چی ميگه)
{نویسنده در حالی که دستش بر پیشانی‌ست و سرش را تکان می‌دهداشک می‌ریزد و سپس کله‌اش را به دری، تخته‌ای چیزی می‌کوبد D: }
علی رغم توصیه اکید پزشک به خودش و شوهرش، شوهر اجازه نده داروهاشو بخوره. باردار شه و بچه دنیا بیاد و هی اصرار کنه که باید پزشکش رو ببینه و باز هم اجازه نده. بچه هفت روزه شه و چاقویی که قراره باهاش برای بچه قربونی شه، مستقیم بره تو قلب شوهر و بیمار بستری و بدحال و اقدام به خودکشی و بد حال و معتاد و بچه پیش خونواده شوهر و محروم از دیدن مادر و پدر هم زیرِ خاک
بعدا نوشت: امیر ميگه تو برو دِیْلی بذار. میترسه ازش حس میکنم. صورت سردی داره و هیچ احساسی ندا
من قبلنا یه تحمل خیلی بالا داشتم برای هضم و جذب حرفای بقیه.
 
یعنی ممکن بود ساعتها با يکي صحبت کنم
 
که بفهمم چی ميگه.
 
اون وسطا (قبلنا هم گفتم) که گاهی مخاطب من رو خرد هم میکرد، ولی من همچنان صبور ادامه میدادم.
 
الان کلا یه بار فرصت میدم، اگه ببینم کسشر ميگه میگم اوکی تو بهتر میفهمی قربان شما سیکدیر.
 
یارو زنگ زده، ميگه من از تو بهتر میفهمم! نیم ساعت بهش کلی لینک و کی وورد دادم، از روی تنبلی زنگ زده به من که اطلاعات بگیره، بهش لینک و اطلاعات داد
واکنش مردهای دور و بر موقع خوردن غذای همسر1- مرد همون طوری که لقمه اول به نیمه های زبونش رسیده: خانم. میگم جدیدا دستت لرزش پیدا کرده? یا شاید بازم موقع ریختن نمک ادویه غذا حرفای اقدس خانم از پشت تلفن حواست و پرت کرد?- خانم خونه: :/ :| میگم اصلا این غذا به پرزهای چشایی شما برخوردم کرد?2- مرد که در حال خوردن آخرین قاشق غذاشه ميگه: الحمدلله.+ خانم خونه که از لقمه اول به دهان مبارک همسر خیره شده ميگه: طعمش خوب بود? خوشمزه بود?- مرد خونه که لقمه اش رو قورت د
این که هم دوست دارم برم و هم نرم خودش یه نوعی تناقشه از نوع ابر تناقض ! دکتر قد رو میگم 
میخوام برم ببینم چی میشه یا خاتمه میده به این همه فکرو خیال و ميگه صفحه رشد فینیش ! یا ميگه جاهست ! میدونم اگر نرم بعدا حتما حتما حتما حسرتشو میخورم
از طرفی رفتن و اینکارا دل خوش میخواد دل خوش که فعلا ندارم پول میخواد  و :(
نه که تو این گروهه خانم‎های مذهبی بیان درد و دل و ناله کنن و زندگی‎شونو بریزن وسط ولی واسه بعضی مشکلاتی که درمونده‎شون کرده م میگیرن و از تجارب هم استفاده میکنن. و خب واکنش بعضیاشون به مشکلات جدی بقیه برام جالبه. مثلا خانومه میاد ميگه همسرم اصلا خرجی نمیده و واسه هزینه‎های خوراک و پوشاک واقعا درمونده شدم چیکار کنم يکي دیگه ميگه امتحان هرکس یه چیزه امتحان شمام اینه صبر کن! یا يکي ميگه همسرم ده سال ازم بزرگتره دائم بهم سرکوفت می‎زنه و ن
یک نفر دیگه به من بگه عربی یا باهام عربی حرف بزنه سر به کوه و بیابان میزارم 
1. دو نفری از من پرسیدن شما عربی ؟؟میگم نه ، برگشته با لبخند عمیق به دوستش گفته دیدددددی گفتم ، بعد بهم ميگه دوستم گفت بالاخره اولین عرب عینکی رو پیدا کردم ، منم میگم عرب نیست :/2. رفتم دست بشورم هی اونا لبخند میزدن، منم که  کلا در حال لبخند زدنم، بالاخره يکيشون پرسید :عرب ، سرم رو به معنی نه ت دادم ، میگم ایرررررران ، به دوستش ميگه کمثل العرب3. شونصد ساعت حرف زدم باهاش
گاهی وقتا هم حس میکنم با خودش ميگه کاش این ا. اینقدر گیر نده، پیام نده یا زنگ نزنه. ولی نمیدونه که حسّ‌م ميگه که مشکلی وجود داره و میتونم تنها بودنش رو درک کنم. بدتر از همه‌ی اینا اون حسّ مزاحم بودن‌ه ست.
 
 
 
+ فکر میکنم آدمی هستم که موقع مشکلات و سختی‌ها بیشتر از اینکه دلداری بدم ، گوش میدم و منطقی رفتار میکنم. شاید اصلاً مشکل همین احساسی برخورد نکردن‌ه.
 
حافظه ام تموم خاطراتو میده کنار و ميگه؛
فروغ گفته:
وقتي که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون میبستند.‌‌
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره خون به بیرون میپاشید
وقتي زندگی من دیگر 
چیزی نبود بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم!
فین فین خانم (غ) از یه‌ظرف و چشمای خانم (ح) که مثل کاسه خون قرمز شده بود و عطسه های تک و توک بقیه از‌طرف دیگه اصلا خبرای خوشی و نوید نمیداد،خودش میدونست که به شب نرسیده سرماخوردگی دامن گیراونم  میشه اونم وقتي بین عوامل اصلی پخش ویروس کلاس نشسته بود و سردرد سه زنگ تموم کلافه اش کرده بود. اشتباه فکر نکرده‌بود حالش از صبحم بدتر شده بود‌،واین بود مژده آبان واسه اونی که بدجوری عاشق‌ پاییزه. فقط باید یه کنکوری باشی تا بفهمی این اوضاع میتونه روانت
چند بار تا حالا تسلیم شدیم؟ خیلی حرفه وقتي يکي ميگه من هیچوقت تسلیم نشدم، چون انگار ما هر لحظه داریم در مقابل چیزایی که شکستمون میدن تسلیم می شیم. مثل فکرایی که هرشب و روز میان تو ذهنمون میشینن و خیلی سخت میرن؛ فقط وقتي که برنده شده باشن.
ادامه مطلب
چرا من هر کاررریییی میکنم عوض میشهههه دلم میخواد همینجور بمونه ینی اگه عوضش کنم مامانم ميگه ددختره خلللل شده و هر ثانیه یه جور رفتار میکنه :/// الن حس میکنم با کاپیوتر راحت ترم و دستم برای تایپ تندتر میکنه ولیییی اصن قول نمیدم مامانم بزاره اینجا بمونه. چون برداشتم از روی میز خوشگلش گذاشتمش روی زمین و چیلیک چیلک دارم تایپ میکنم باش ://
برای تمرین حسابدار ی هم خیلی راحت ترم
چررررا وقتي زنگ میزنه و صداش میشونوم همه چییییییییییییییییییییییی یا
پسره ی بیشعور ۱ میلیون میده یه تیشرت و جین .چند ۱۰۰ هزار تومن میده پول آرایشگاه و صاف کردن موهاش  احمق.دماغ عمل کردنشووو  اونم پیش يکي از دکترای شاخ کشوووورو که دیگه نگممممم.
بعد به من ميگه کتاب ۲۸ تومنی فقهو بدم بهش .شب امتحانی
مامانشو میفرسته اتاق منو بگرده.خداااااایااااااااا.
و وقتي به مامانه میگم این کتابو ندارم.
ميگه بگرد‌.بگرد هست .!
حاااالموووو بهم میزنه.
از دنیا، فقط آسمون خدا رو نداره هااااا.
اه.
بدم میاد از اینطور ادما.
 
دکتر ميگه هر سال باید چک میشدی. چرا نکردی؟ گفتم دیگه اعصابم نمیکشه پیگیریش کنم. درک کرد. گفت آدم وقتي نفهمه باید باهاش چکار کنه اعصابش خورد میشه.
دکتر خیلی دوست داشتنی اه، خیلی دلسوز و کاربلد، و وقت میذاره واقعا. بعد این همه مدت رفتم همه چیز یادش بود. یعنی اگه این دکتر نبود کللللا دیگه ول میکردم.
ولی دیگه به ستوه اومدم از دست این نمیدونم چی! نمی تونم هم پیگیری نکنم.
ميگه بدنت خیلی نازیه علتش استرسه. یعنی وقتي هم بدن، هم داروها، هم خود آدم گ
بعضی از این نویسنده های کتاب کودک واقعا در انتخاب موضوع، بی سلیقه اند. 
تازگی یه نفر یه کتاب هدیه داده به علی، که نویسنده داستان یه خرِ بنفش رو روایت می کنه.(من اسمش رو گذاشتم خرخرو!) 
انقدر کتاب سخیفه، که علیِ من که عاشق کتاب و شعره، و يکي از لذت بخش ترین تفریحاتش اینه که من براش کتاب بخونم، اصلا محلِ خر هم به این کتاب نمیذاره :|
داستان اینجوریه که این خرخرو خیلی سروصدا میکنه، مدام در حال آواز خوندنه (به عبارت اُخری عر زدن).
هی همه ی حیوانات مزرع
ميگه :
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
بعد باز ميگه :
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا
فی بعدها عذاب فی قربها السلامه
 
بعد من فکر میکنم، بلد نیستم عاشقی کنم. اما عمیقا دوست داشتن رو بلدم. و امیدوارم ملامت نیاد بعد از این کاری ک به انجامش تصمیم گرفتم. 
 
بعد باز تاکید می کنه:
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده.
یعنی دیگه خواااب هوش و حواسو ببینم
الان دم در ۳ بار به شوهر عمه ام سلام دادم.یه بار جای خود سلام.یه بار در جواب خدابیامرزه مادربزرگتو.یه بار در جواب خداحافظیش .
ینی فاطمه گند قضیه رو درآوردیاااااااا.
به خودت بیااا دختررررر.
داری میمیری .
امروز استاد دید چشمام اشکیه .زیر چشمم گود افتاده هی میپرسید خانوم فلانی خوبی؟همه چی خوبه؟هی ازم سوالای راجع به چیزای مختلف _غیر درسی _میپیرسید.میگفتم استاد ببخشید متوجه نشدم.دوباره میشه بگید.
و
دیروز با دوستم چت می کردم حس کردم چقدر عقلش کم شده
با یه قطعیتی به من ميگه ربطی نداره تو اونجایی بچه بیاری بهش میگم تو تو شهر خودت بودی ميگه آره میگم قطعیت خیلی تو جمله هاته فرق داره شرایط من
کاش یاد می گرفتیم اظهار نظر نکنیم یا اگه خواستیم اظهار نظر کنیم خودمونو بذاریم جای طرف
فقطم از سختی و بد بختیش به من میکه بعد اعتراض کردم واسم عکس بچشو داد
از سلاطین سوتی .میتونم به خودم اشاره کنم !

همکلاسیم ميگه فاطمه نظمتو از کجا گرفتی؟منم برم‌ بگیرم!
میگم عزیزم اون نبضه که میگیرن!
هااااار هااار بااااامزه .!
همه عین یه آدم سفیه نگات کردن خوبت شد؟
اه‌!
همش تقصیر داداشه.
میگم نظمو گرفتی از دوستت؟ميگه فاطی اون نبضه که میگیرن!مسخررررره
 
عمه مامانم به مامانم ميگه منو نداری توی اینستاگرام ؟ مامانم ميگه من اصلا نمیام اینستاگرام، حوصله این چرت و پرت ها رو ندارم !من لبخند ملیحی میزنم و از صحنه خارج میشم . آخه من در جریانم که مامانم میشینه این سریال مسخره های کره ای رو از تلوزیون وطنی میبینه بعد توی اینستاگرام میگردد دنبال اون تیکه هایی که توی تلوزیون سانسور شده و اونا رم میبینه !!
تقریبا می تونم بگم نا امیدی یه بخش جدایی نا پذیر این روزامه
یه نگاه به پاییز کردم دیدم کلن هیچکدوم از تست های مبحثای هندسه رو نزدم میدونید یعنی چی؟یعنی سه ماه تو هندسه عقبم اونم درسی که کلن برام تازست
ریاضی ۲ هفته شایدم بیشتره عقب افتادم
وقت ندارم و یک عالمه کارای غیر منطقی باید انجام بدم 
بدنم عجیببب خسته است و نمی کشه ،انگیزم صفره ،تمرکزم سفره،در مقابل درس خوندن واقعا کشش ندارم
احساس میکنم نمیشه یه دلم ميگه ول کنم برم برای سال بعد یه دلم م
يکي يکي دکمه های پیرهن مردونه راه راه صورتی سفیدم رو میبندم، دکمه آخر از بالا رو که میبندم بابام ميگه: خفه نشی یه وقت؟! لبخند میزنم و بارونی نقره ایم رو میپوشم و میگم: بابا خوب شدم؟! بهم میاد؟! ميگه: تو هرچی بپوشی بهت میاد. میگم: عه بابا اذیت نکن خب چقدر بهم میاد؟! ميگه: دخترم من چیکار کنم که پدرم و همیشه خوش بر و رو میبینمت حتی وقتي اون شلوار کوتاه سبزِ اتاق عملت رو میپوشی، لبخند میشم و شال بلند مشکی رو سرم میکنم. دستش رو میگرم و قدم میزنیم، میگم:
یه روزی یه پدری به پسرش ميگه: پسرم تو نمیخوای زن بگیری؟
پسره گفت نه بابا جون زن میخوام چیکار؟
پدر ميگه اگه دختر بیل گیتس باشه چی؟
پسره خوشحال میشه و قبول میکنه
پدر، پیش بیل گیتس میره و ميگه ببینم تو نمیخوای دخترت و شوهر بدی؟
بیل گیتس ميگه معلومه که نه!
پدر ميگه اگه معاون رییس جمهور باشه چی؟
بیل گیتس خوشحال میشه و قبول میکنه
پدر، پیش رییس جمهور میره و میپرسه ببینم شما معاون نمیخوای؟
رییس جمهور درخواست پدر رو رد میکنه
و پدر میپرسه اگه داماد بیل
خواهرم يکي از کساییه که خیلی خوب بلده تمام انرژی روانیمو بکشه (الان پدرمم با این غلضت قادر به انجامش نیست).عین آب خوردن این کار رو میکنه. مثلا هر بار موهامو رنگ میکنم ميگه خودت نمیتونی و برام رنگ میزاره و اون وسطا هی ميگه پیر زن بالاخره پیر شدی .پیر شدی ولی هنوز مجردی!! اینو با خنده و شوخی ميگه ها. و من از رنگ مو متنفرررم.
یا مثلا میخواد موهامو کوتاه کنه ميگه آره اگه پول داده بودی و مش کرده بودی یا کراتین الان قدر میدونستی! اصلا مش و کراتین موهام
و اسم من به صورت ناگهانی و یهویی
وارد لیست المپیاد شد .!

و حسم بهم ميگه .اینکه دم اذان وقتي صدای قرآن تو کل دانشکده پیچیده بود اسمم اونجا نوشته شد.حکمت خودته!
دلم گرمه به بودنت .همه کسم.!❤
.
به دعاهاتون احتیاج دارم.
 
 
اون چادره بود که خریده بودم؟
پرز داد!
بردم میگم شما که این همه تضمین کرده بودید، 
من یه ماه سرم کردم بغلش خراب شد.
ميگه لابد کیف رو دوشتون انداختید بهش اصطکاک داشته!
میگم کیفم نمینداختم؟ 
بعد در تایید گفته هاش ميگه یه خانمی اومده بود 
چادرش از سر شونه تا کمر یه خط پرز داده بود،
فهمیدیم کمربند ماشینو زیاد بسته خطِ اونه :|
.
› نباید میکوفتم تو دهنش؟
هی دستم به نوشتن بیاید و هی از نوشتن دست بکشم که چه؟
اصلا از چی باید بنویسم از کجا ؟از کی؟
بنویسم که زمستونهبنویسم که زمستونه و دشت پر گل سرخه
این ها را نوشتند مینویسند؟ تکراری است
بغضم را کجا ول بدهم؟اصلا به که بگویم 
اصلا چکار میشود کرد؟ اصلا چکار کنم
چکار کنم که مامان زل نزنه به گلای قالی و هی بره تو فکر
چیکار میکردم وقتي بعد درست کردن دندونم منشی قیمت رو گفت و چند لحظه وا رفتم که فهمید خودش هم.
چیکار کنم وقتي مامان گفت فلانی گوشتی که درست
جگرگوشه تازه بیدار شده، ازش می‌پرسم می‌خواهی بریم اتاقت با هم بازی کنیم؟ ميگه نه الان ساعت ددر است (در مقابل ساعت بازی مامان و لیلی)! میگم: بریم پشت خونه توپ بازی؟ شن بازی هم میشه کرد، هاپو‌ها هم میان بدو بدو. ميگه: شن بازی؟ آره، بریم دریا! 
حالا بیا و درستش کن :دی 
 
وقتي   جایگاه سوم شخص مفرد به خودم میدم و تمام اتفاقات را مرور میکنم ،اینکه پسری حدود ۷سال خواستگار دختری  که،  دختر  هربارِ  بهش جواب منفی داده،پسری که عاشقِ و دختری که هیچ علاقه ای نداره ، منطقم ميگه به اون دختر بگو  فرصت شناخت و زمان بده به این پسر  .اما.اما وقتي میشم خودم ،میشم بهامینی که از سال ۹۲ تا الان نمیدونم چند بار اما همیشه به خواستگاری های این فرد جواب رد داده و مجدد چند روزی این پسر دوباره خواستگاری کرده،ذهنم قفل میشه و احساسم
یه جاهایی از زندگی میمونی چیکار کنی
یه دلت ميگه توجه و اون کار اشتباهه و بد داری میری تو قعر
یه دل اما ميگه برو تو دلش! و فکر بد نکن قد یه ثانیه و ی لحظه
# دلم میخاد بریزم بیرون و همه چیو بگم به مامانم! اما همش نگرانم که نگرانم شه
و الکی هرس بخوره:(
نمیدونم نمیدونم چیکار کنم! از ی طرف چون شهر غریبم دوس ندارم غصه مو تو اینجا بخوره
صلاح به نظرتون گفتن درد و دلای شخصیتون به مادر هست یا نه؟
مزیت و معایبش چیه؟ کدوم بیشتر میچربه؟ 
تا میخوابم حس میکنم با نوک انگشت به در اتاقم میزنه ميگه فاطمه گلی از عمر شبی گذشت و تو بی خبری
بیدار میشی گلی خانوم چایی دم کردم 
و من بیدار میشدم می دیدم پیرمرد به قرار لطف همیشه پاک کردن گاز و یخچال و شستن ظرفها رو که مامان گذاشته بود من انجام بدم؛ انجام داده. ميگه ظرفها رو خودت بچین در کابینت که قسمت راست باشه کمک کردی دل مامانت هم به دست بیاد.
علی ميگه چقد تو بی معرفتی چرا به من زنگ نمیزنی 
بعد از مدتها بدون اوردن بهونه میگم افسردگی بهم اجازه نمیده علی جان
و علی خوب منو درک میکنه و دیگه ازم ناراحت نیست 
کمی حرف میزنه از پایتخت و بدی هاش ميگه از سیگار و مشروب و اعتیادشون ميگه از تفریحای به درد نخور ميگه از شلوغی و کثیفی ميگه و من ته صدای بهونه گیرش دلتنگی این پسر کوچولوی گنده رو حس میکنم
بر خلاف حال و روزم میگم و میخندم و سعی میکنم حداقل اون کمی حالش عوض شه
آخه جگر گوشه ی منه 
ازش نارا
 
ميگه من سرویس میشم تنهایی، نمیذارم بری ها! اینام الان میرن، من میمونم و کل امامزاده. 
منم رسما دارم از وسط نصف میشم، ولی راس ميگه، دست تنهاس. موندم
حرص میخوره از دست دخترایی که اومدن کمک، ميگه برو به اینا یه چیزی بگو، اومدن بازی انگار. میگم زوری که نیست! ميگه باشه، ولی برو یه چیزی بگو سریع تر کار کنن. همش میمونه ها!
کلا حوصله قرتی بازی دخترا رو نداره. یه تابلو پاک میکنن یه عکس میگیرن. چایی براشون میبرن، اول عکس میگیرن، بعد چایی میخورن. کلا هم د
 
مثلا سعی کردم یه جوری بگم جا بیفته براش!
میگم من هر سایتی میرم قبلش تو ثبت نام کردی اونجا، نام کاربری و رمزشو روی لپ تاپ من ذخیره کردی، تازه گاهی لاگین هم موندی! ببین این یه فضای شخصیه، منم دوست ندارم وارد فضای شخصی تو بشم.
ميگه من به تو اعتماد دارم! مشکلی ندارم!
میگم الان خوبه برم اینوریدرت رو بخونم؟
یخرده فکر کرد گفت بخون! اشکال نداره!
من:
میگم توئیتر چی؟ ميگه بخون!
من:
وبلاگت؟
ميگه آخه چرا پرده ی حیای بین مون رو میخوای از بین ببری! چرا به روم
به سپهر میگم دوستت دارم پسرک! 
ميگه این دروغ که میگی راسته؟
آخه بچه جان بذار مارک اون کتی که برات خریدم رو ازش بکنی بعد بگو دروغ! یک سوم حقوقم رو دادم واسه ش کت تک خریدم؛ به عمرم برای خودم لباسی به این گرونی نخرده بودم. کتش رو دوست ندارم ولی مهم اینه که خودش دوستش داره. 
بهش میگم عمه ی خوبی ام؟ ميگه بدک نیستی :) هنوز جا داره بهتر بشی.
مامان و بابام کفش ست خریدن و باهم‌میرن پیاده روی
بابام‌تقریبا هر روز برای مامانم پاستیل میخره
و قبل از اینکه لیوان هویج بستنیشو بخوره میپرسه مامانتون خورده؟!
(بعضی وقتا فکرمیکنم نکنه مامانم حاملست)
مامانم پیاله ی آخر‌ماست رو برای بابام‌نگه میداره و آروم‌بهم ميگه دیگه به طور کامل پامو از خونه زندگیشون بکشم بیرون،مگه بابام با یه حقوق چقد میتونه به بچه هاش کمک کنه؟!
بابام بهم ميگه این‌چند روز‌که اینجام من ظرفارو بشورم
مامانم ميگه شام در
پاییز فصل آخر سال است_نویسنده نسیم مرعشی_ برنده جایزه ی ادیی جلال آل احمد
داستان خوبیه، از این جهت که زندگی ایرانی ها رو خصوصا زندگی کسانی که مدام با مشکلات دست و پنجه نرم می کنند و در این حین عاشق میشن و در دریایی از خیالات شروع می کنند به بالا و پایین رفتن. از وسطای کتاب عبور کردم، اگر دقیق تر بخوام بگم میشه صفحه ی ۱۳۶.
شخصیت های اصلی : شبانه، لیلا، ماهان و مادرش و. داستان همواره از زبان شخصیت خانم گفته میشه راستش اینقدر پیچیده میشه گاهی آد
دوستم در یک منطقه ی دورافتاده طرح میگذرونه.تعریف میکرد از مرد خوشتیپی که چند روز قبل برای چکاپ اومده مرکزش و اینکه بین اونهمه مردم بومی که زبان شون رو نمیفهمه دیدن این آدم چه حالی بهش داده.مثل اینکه طرف مهندس شرکت گاز بوده و موقتي اونجا کار میکرده.بهش میگم استتوسکوپ گذاشتی رو قلبش?ميگه نه هول شده بودم یادم رفت.میگم لامصب نگو که دست نزدی ببینی پکتورالیس و دلتوئیدش مالی هست یا نه?ميگه روم سیاه حواسم نبود.میگم لعنت بهت!حداقل بهش میگفتی فلا
سلام
Alan Watts تو يکي از صحبتاش ميگه که:
مردم همیشه فکر میکنن که یه روزی ناخواسته وارد این دنیا شدن و یه روزی هم تموم میشه و میرن. این دیدگاه دیدگاه خیلی کوته بینانه ایه. ماها، یه چیز جدا از این دنیا نیستیم. ماها میوه های این دنیا هستیم. ماها این دنیا هستیم که یه چیزی درست کرده که بتونه خودش رو تجربه کنه.
حالا سوالی که پیش میاد اینه که بعد از مرگ چی میشه؟ تموم میشیم؟
جوابش رو خود طبیعت داره میده. هر سال داره میده. داره ميگه که به این درخت نگاه کن! این و
 تعداد شبهایی که تا این موقع بیدار باشم شاید به 20 شب نرسه.
از ساعت 11 که رفتین دکتر مدام دلشوره دارم ترس دارم وقتي که بابا باهام حرف میزنه فقط سر ت میدم اصلا متوجه نمیشم چی ميگه که بخام جواب بدم مامان ميگه بیمارستان پر از بچه های همسن شماست ومن نگرانیم صدبرابر میشه برای همه ی اون کوچولوهایی که الان اونجان اگه حال شماها امشب انقد بد نمیشد من یادم نمیفتاد تو بیمارستان هرشب بچه هایی هستند که نیاز دارن دعا کنیم حالشون خوب بشه همیشه باید یه اتف
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب