نتایج پست ها برای عبارت :

عی که وسط شهر. میگه ممیمیری زر نزنی عکس

نرگس جار همند سر نزني
تیر هاکرده کوتری پر نزني
ته ماه تتی سوئی آرزویی
دل پرچم کر س سر نزني
 
کندی دره هوا دره
گندم تاش هوا سیو میا ره
 
افتاب سوخنک رنده کنه
سرمست گل لاله خنده کنه
ته سه اشکوفنه اوشمک گل
ته خنده گل متار زنده کنه
 
کندی دره هوا دره
گندم تاش هوا سیو میا ره
 
یه روز یه بابایی ؛
پسرش فارغ التحصیل میشه. هیچی هم بارش نبوده. زنگ میزنه به پارتیش ميگه : دمت گرم واسه پسرم یه شغلی پیدا کن. پارتیه ميگه : میخوای سفیرش کنم؟ باباهه ميگه : نه بابا اون خیلی زیاده پارتیه ميگه : میخوای وزیرش کنم ؟ باباهه ميگه : اوووووووف نه. پارتیه ميگه: میخوای نماینده مجلسش کنم؟ باباهه ميگه: نه بابا زیادشه! پارتیه ميگه: میخوای فرماندارش کنم ؟ باباهه ميگه : نه بابا یه جایی معلمی چیزیش کن پارتیه ميگه : شرمنده اون دیگه سواد میخواد .!!!
دانلود اهنگ میمیری زر نزني نمیگن لالای
دانلود آهنگ جدید میمیری نگی دانلود آهنگ جدید به نام میمیری نگی به همراه متن موسیقی DL New Song . خب اگه اینجوریه که اوکی زر نزني نمیگن لالای پر شهوت پر دود و.
دانلود آهنگ به نام میمیری نگی دانلود آهنگ جدید به نام میمیری کس نگی. دانلود آهنگ می میری نگی تتلو. Amir Tataloo Mimiri Kos Nagi . دانلود آهنگ جدید تتلو. آهنگ میمیری کس نگی باصدای - دانلود از . - سرزمین آهن
زنگ زده خیلی بی مقدمه ميگه: فردا صبح بیداری؟
میگم: نه!
ميگه: کارت چیه؟
میگم: کاری ندارم!
ميگه: پس چرا میگم بیکاری میگی نه؟
میگم: فکر کردم پرسیدی بیداری گفتم نه!
ميگه: بیدار باش کارت دارم!
میخندم.
ميگه: آماده باشی ها باید بریم یه جایی!
میگم: حالا رسیدی خونه پیام بده بهت زنگ بزنم
ميگه: باشه
و خداحافظی میکنه.
یعنی چیکار داره و کجا قراره بریم؟!
 
 
ب.ن: کنسل شد :|
سلام به شما دوستان عزیزامروز میخوایم با چند لطیفه بخش جوک هارو افتتاح کنیم ی افتتاح چه کاری بهتر شروع کردن از حیف نونی که برای ما هنوز حیف نشدهحیف نون از کلاس راهنمایی رانندگی میاد بیرون بهش میگن باباتو مار زده مرده . ميگه : از پشت زده ? میگن : آره ميگه : مار مقصره.حیف نون به رفیقش ميگه میخوام دختر شاه رو بگیرم. رفیقش گفت : چرت نگو مگه کشکیه ? حیف نون ميگه بابا من که راضیم , ننمم راضیه فقط موند شاه و دخترش.به حیف نون میگن یه موجود نام ببر ميگه : یخ می
_داریم در جستجوی نمو تماشا میکنیم.
پسرک ميگه من اگر بچه‌م گم بشه میذارم همونطور گم بمونه!
میگم چرا؟
ميگه آخه پیدا کردنش خیلی سخته! :/
 
 
 
_گل‌پسر ميگه مامان اون خانمه بدون اینکه اسم بچه‌ها رو بپرسه اسمهاشونو میدونه!
میگم اسم شما رو هم میدونه؟
ميگه آره.
+هیچ وقت ازت نپرسیده؟
×نه.
+به نظرت چطوری اسمت رو فهمیده؟
×آخه من صورتم یه جوریه که فقط مثل "گل‌پسر"ه(اسمش رو گفت) برای همین وقتی نگام کرد اسممو فهمید!
:)
یه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر میخرن.دوست ملا ميگه: چه طوری بفهمیم کدوم ماله منه کدوم ماله تو؟
ملا ميگه خوب من یه گوش خرم رو میبرم اونی که یه گوش داره مال من اونی هم که دو گوش داره مال تو.!فرداش میبینن خر ملا گوش اون یکی خره رو از سر حسادت خورده!!!دوست ملا ميگه :حالا چیکار کنیم ملا ميگه: من جفت گوش خرمو میبرم!!!فرداش میبینن بازم قضیه دیروزیه.دوست ملا ميگه :حالا چیکار کنیم ملا ميگه: من دم خرمو میبرم!فرداش بازم قضیه دیروزی میشه
دوست ملا با عصبا
از دست این دکترها به کجا باید پناه برد. خوبه یه سوختگیِ. یکی ميگه خوب شده دیگه پانسمان نمیخواد یکی ميگه خوب نشده باید همچنان بیمارستان پانسمان کنی. یکی ميگه خودت روش وازلین بزن. یکی یه پماد میده ميگه اینو بزن. یکی ميگه الان خوب شده یکی ميگه با گوشت اضافه خوب میشه یکی ميگه عمل میخواست یکی ميگه نمیخواست و همینجور الا اخر. مسخرست من که خسته شدم. امروزم پانسمان کردم میرهههه تاا دشنبه که دکتر اخلاقیمون ببینه. دیگه هرچی اون بگه :/ تکلیفتونو ناموسن ز
سلام
داشتم به مساله ازدواج فکر میکردم که اون مطلب رو خوندم
اختلافات فرهنگی ؛اختلاف سلیقه های غذایی یا اینطور مسائل که خیلی توی چشم هستند بنظرمن خیلی مهم نیستند و بااینا میشه کنارامد
اما
اختلاف عقیدتی خیلی خطرناکه
یکی از مشکلات اساسی ما اینه که ميگه من بیرون لاک میزنم و من میگم زن من بیرون لاک نمیزنه و این شده جنگ جهانی
فاطمیه است و من مشکی پوش؛اما وقتی نزدیک ترین کست مسخره کنه
حاج قاسم دل میلیون ها آدم رو لرزاند چون خدا خواست اینجوری عز
مامان سرسنگینیم رو می‌بینه 
ميگه با شوهر قهر کردن چطوریه؟
نگاش می‌کنم.
ميگه تو هم عين من طاقت نمیاری؟
چشام پر اشک میشه
سرت میدم.
میگم به یه حدی می‌رسه که با خودم میگم دو سه روز اصلا باهاش صحبت نمی‌کنم.
ولی دو ساعت بعد 
یه دنیا دلم تنگ میشه 
و دووم نمیارم.
.
ميگه عين خودمی
یعنی الان تو کاخ سفید چه خبره؟
مثلا نشستن دور یک میز.
ترامپ ميگه: فکر نمی کنین الان باید یه کِرمی بریزیم، شاید ایرانیا فکر کنن دست از سرشون برداشتیم؟
مشاورش در امور ایران ميگه: کِرمی مونده که نریخته باشیم؟
وزیر امور خارجه اش ميگه: خود حکومتی هاشون یه کِرمی ریخته اند که هزارتا بچه کرده، بهتره به خودمون استراحت بدیم.
منشی ترامپ ميگه: میشه انقد کِرم کِرم نکنید؟ مورمورم شد.
ترامپ ميگه: پس چی بگیم خوشگله؟ اینترنتشون قعطه، وگرنه واثه حسن چندتا شکل
نشستم سر سفره
بابا ميگه قانون تجارت اون ماده ای که راجع به امضای چکه چنده؟
میگم ۱۰۳ .
ميگه چی نوشته؟چیه متنش ؟میگم وایسا قانونو نگا کنم.
میگم بشین سرجااات .از حفظ!
میگم نمیدونم!
ميگه هع!خیر سرت داری درس میخونی!
میرم قانونو میارم .میگم ۳۱۰ بود .
ميگه کل ماده های چک رو ۳ بار از روش بنویس .!دیگه یادت نمیره !سرییییع!
"فاطمه هستم ۷ ساله ."
ادامه مطلب
میگم احساس میکنم که کور سوی رجایی وجود داره.
ميگه خوش به حالت که یه کور سویی برا خودت حس میکنی.
میگم نه فقط برا خودم برای تو هم حس میکنم
ميگه گاهی همون که امید داشته باشی یه روزی تموم شه هم خوبه
میگم تموم شدن نه 
ميگه پس چی
میگم وقتی سوره یاسین میخونم به ایه یکی به اخر که میرسم دلم ميگه درست میشه.
اللهم اشف کل مریض بحق الحسین علیه السلام
#مکالمه با رفیق جان دومی
#ميگه باورت میشد یه روز بیاد دلمون برا بچه رفیق جان اولی تنگ بشه؟ میگم نه من اینقدر حو
مامان سرسنگینیم رو می‌بینه 
ميگه با شوهر قهر کردن چطوریه؟
نگاش می‌کنم.
ميگه تو هم عين من طاقت نمیاری؟
چشام پر اشک میشه
سرت میدم.
میگم به یه حدی می‌رسه که با خودم میگم دو سه روز اصلا باهاش صحبت نمی‌کنم.
ولی دو ساعت بعد 
یه دنیا دلم تنگ میشه 
و دووم نمیارم.
.
ميگه عين خودمی
یه مدته کارای خونه رو کم و بیش انجام میدم
که تا وقتی هستم یه باری از رو دوش مامان بابا بردارم
دیگه رسما به چشم کُزِت نگام میکنن :/
مامان که صبحا میزنه بیرون ميگه یه فکری برا ناهار بکن
آلو هاشم یکم خراب شده بود ميگه تقصیر تو بود خوب بهشون نرسیدی :/
ميگه بیا فلان کار رو بکن میگم باشه بعد مثلا یکم دیر میرم ميگه یه باشه الکی میگی دیگه ولش میکنی
دیروزم بابا اومده ميگه سی تومن بهت میدم برو انباری رو تمیز کن :////
نرفتم
امروز اومد گفت پنجاهش میکنم پاشو برو
یه جمله مدام و مدام تو ذهنمهاونجایی که تو سریال دراکولا لوسی از در میاد تو و عشقش اونو با بدنی سوخته و زیبایی از دست رفته میبینه،لوسی میاد نزدیک و مدام ميگه منو ببوس و جک که میدونه لوسی خون اشام شده و به این وضع افتاده پسش میزنه و کنت دراکولا از زندگی 500 ساله ش یه جمله رو به زویی ميگه:عشق هم روزی به پایان میرسه.و راست ميگه راست ميگه
امروز برایم یک ویدیو فرستاد. به خانومش ميگه یک راز برایت بگویم؟ من برعلاوه‌ی اینکه خودت ره زیاد دوست دارم، یک دختر دیگه هم هست که بسیار دوستش دارم. میخواستم صادقانه بگویم.»
خانومش ميگه تو دوستش داری؟»
با صدایی که رده‌هایی از افتخار داره ميگه دوستش دارم! از دل و جان.»
خانومش ميگه میتانم حدس بزنم کی است!»
ميگه کی است؟»
خانومش ميگه الهه»
میخنده و می‌گه بهش تبریک بگو!»
خانومش ميگه چی‌ ره؟»
ميگه تولدش است امروز! خبر نبودی؟ پس چطور فهمی
تو این چند وقت همش فکر میکردم وقتی با تیتر(قبولی در دانشگاه هنر تهران) روبرو بشم بهترین روز زندگیمه ولی امروز بی شباهت به جهنم نبود، جهنمی که توی دل وذهنم راه افتاده ونمیدونم کی قراره تموم بشه دلهره دارم بهم ميگه نداشته باش ميگه باور کن از چیزی که فکر میکنی خیلی بهتری ميگه باور کن توبه همه چیزایی که میخای میرسی. ميگه من باید جون بکنم اما تو جون نکنده میرسی.میدونم تنها نیستم ولی من هنوزم دلهره دارم،، دلهره جایی به اسم تهران. 
 
 
وقتایی که خواهرم جو میگیرش میره یکی از کتابای(غیر درسی) منو میاره ميگه میخوام اینو بخونم. سه صفحه اشو میخونه بعد ميگه اوووو چه جالب. و در حالی که کتابو جلو من میگیره ميگه ببین اینو نجمه چه باحاله!! و من : اوهوم قبلا خوندم. بعد ميگه: خب بعدش چجوریه برام خلاصه شو میگی حوصلم نمشه بوخونم و من :   
 
+ اندکی درگیری فیزیکی هم اتفاق میفته که البته من فیلم هندی ام و هر چی دست و پا پرت میکنم میخوره تو در و دیوار یا میره تو چش و دماغ خودم و اون قلدر تره و هر
 
انقد بدم میاد از این مرده خوری صدا و سیما!
کم مونده بر طبل شادانه بکوب بذاره برای تهییج مردم!
الان مردمی که میخوان بیان تظاهرات خیلی خوشحالن؟! مجبورن! مجبور!
پس انقد رو اعصاب مردم نرو با این آهنگ هات! اسم تظاهراتش هم روشه؛ صف بندی با اغتشاش گران»، نه خفه کردن هر صدای اعتراضی که بلند شد»
از قضا از این فرصت اعتراض صلح آمیز باید استفاده هم کرد برای حرف زدن و نشون دادن اعتراض، صدا و سیما هم باید پوشش بده.
زهی خیال باطل که پوشش بده!!
 
گزارش هاشم ک
دردونه رو بردم مدرسه جدیدش رو ببینه، با مدیرشون در مورد معلم ها صحبت میکنیم و مشخص میشه که دوتا معلم کلاس دوم دارن و دردونه توی کلاس خانم .است
شب دردونه ميگه من میخام برم توی اون یکی کلاس
میگم تو که معلم ها رو ندیدی، چرا میخای تغییر بدی کلاست رو
ميگه :حالا دیده باشم هم، بقول خودت از روی چهره که نمیشه اخلاقشون رو فهمید!
 
میگم مدیرتون میگفت هردوشون مهربون و معلم خوبی هستند
ميگه: خب مدیر که نمیاد بگه معلم هام بد هستن!
و نهایتا ميگه: البته همه معل
دارم موهاشو میبندم ميگه شبیه پسرا شدم میگم نه بعدم تو خب موهات کوتاهخودشو لووس میکنه ميگه ماماااان اگر میخای من خوشحال بشم برو موهای بچه ی مائده رو بکن بیا بده به منمیپرسم بچش کیهمیخام ببینم درست ميگه یا نهميگه حلما دیگه همون ک موهاش اونجوریه (مدتهاست حرفی از ایشون زده نشده)
 
حرف داشتیم میزدیم ک مامانم گفت من دو تا بچه دارمدخترک با بغض رومیکنه ب من ميگه : مامااان مامان جون ميگه دوتا بچه دارهمن: خب چیشدهدخترک : مامان جون؛ تورو حساب نکردههههه
لحظه ای سی و پنج سال، لحظه ای پنجاه و پنج سال و مواقعي که بیشتر می فهمد می گوید که هشتاد و هفت سال دارد. پیرمرد افغانستانی چوپان روزگاران دور و بیمار فعلی بخش ماست با ه ای اندازه ی پرتقال توی سرش. دو زن دارد. مروارید خانم و ثریا خانم. از ظهر سطح هوشیاریش پایینه و جوابمون رو نمیده. فقط هر از گاهی به هوش میاد. داد میزنه چرا منو بسته اید؟ من دیوانه نیستم و از هوش میره. ثریا به دیدنش آمده. زن دومش.  ميگه نمیذارندم بیام داخل. دلواپسشم. میگم بهش حاج خ
جوک های خنده دار جدید
 
یه روز سه تا بنده خدا نشسته بودن جایی، یکیشون یه عدد میگفت بعد همه شون هرهر میخندیدن و ریسه می رفتن.یه نفر می رسه ميگه آقا قضیه ی این عددا چیه؟میگن ما حال نداریم جوکها رو کامل تعریف کنیم واسه ی هر جوک یه عدد گذاشتیم. وقتی یکیمون اون عدد رو ميگه ما یاد اون شماره جوک میفتیم و میخندیمبهش میگن حالا تو یه عدد بگو. یارو ميگه 37یهو هرسه تا میزنن زیر خنده از شدت خنده اشکشون در میاد میگن ای ول دمت گرم این یکیو تاحالا نشنیده بودیم
شربت بهارنارنج خنک .توی بطریم .توی دستشه .‌‌
پتو رو از رو تخت برمیداره‌.و ت میده .ميگه اون ماس ماسکت کو؟
میگم چی؟ميگه اون هدفونت.چی بود؟میگم همون!
بالش هارو برمیداره .ميگه هااا.اینه ها!
برمیدارش.کمدو باز میکنه .مانتو و شالمو پرت میکنه طرفم.
ميگه بلند شو !
میگم که چی کارکنم؟
دستشو میگیره سمتم .
و اون یکی دستش که بطری داره رو ت میده .ميگه پیاده روی!سمت شهر‌کتاب .کارت بانکیشو میذاره رو میز .هر چی کتاب خریدی مهمون من!فقط تا سقف
ميگه ما توی عشق هیچوقت شانس نداشتیم، با اینکه نمیبینه سر ت میدم و مینویسم آره،ميگه میدونی چرا؟ چون همیشه از تمامِ وجودمون برای طرف مایه میذاریم غافل از اینکه اون حتی برای احساساتشم حساب و کتاب داره،میگم آره شانس هیچوقت با ما یار نبوده.
 
ساعت که ۰۰:۰۰ شد، ميگه الان دیگه یه روزه وارد بیست شدی،بیست سالگی چطوریه؟ میگم همونطوری که نوزده سالگی بود و هیژده سالگی بود و الی آخر،ميگه ایشالا سال خوبی برات باشه میگم اگه بذارن،صبح تا صبح که از خواب
هیچ وقت اصراری بر دعاهام نبود که حتما بشه که اگر نشه پس چی میخواد بشه!؟
و سعي و تلاش رو اعتماد به خدایی بود که فکر همه جاش رو کرده!
ولی راستش نمیدونم چه طور میشه دلم ميگه:" شاید همه ی راه هایی که رفتم تا اینجا اشتباه بوده با وجود تمام دعاهایی که کردم!"
و عقلم ميگه:" عيبی نداره! هر جایی که متوجه شدم اشتباهه برمیگردم و از نو شروع می کنم!"
که ناگهان زبون ميگه:" اصلا چرا همه ی راهها رو اشتباه رفتم؟!"
و میبینم که هر 3 تا حق دارن و اینجوری میشه که در حالتی از
موهای خیسم رو سشوار می کشم سارا دستی به موهام می کشه و ميگه:
رها خوش بحالت چه موهای خوشگلی داری.  صاف و خوش رنگ .در حالی که چشماش برق میزنه روسری رو در میاره و ميگه آخه این موهای فر چیه ؟
با لبخند نگاش می کنم و میگم:موهات خیلی قشنگه سارا.من موهات رو دوست دارم
دماغش رو جمع  می کنه و دوباره روسریش رو سرش می کنه و یه گره شل میزنه میشینه روی مبل.  به منم اشاره می کنه تا بشینم بعد ميگه چه خبر تو که هنوز توی چشمات غمه دختر  .با صورت گر گرفته و  قرمز، صداشو
یه وقتایی آدم دلگیره 
دلسرده 
تنهاست، غمگینه 
دنبال یه شادیِ هرچند کوچیکه
دنبال یه چیزی میگرده که ازش آرامش بگیره 
فکر میکنه چیکار کنه بره کجا چی بگیره چیکار کنه 
چشم وا میکنه میبینه تویِ یه گلخونه‌اس 
پر از گل و گیاه 
کوچیک و بزرگ 
رنگی و سبز 
موندگارو ناموندگار
بعضیاش ساده ان ولی مقاومن و بعضیاش فقط زیبایی دارن و دو روز نری سراغش داغون شدن
یکیش مراقبت بیشتری میخواد حساس تره 
یکیش هست تو تا سه ماه هم بهش سر نزني رسیدگی نکنی آخ نميگه 
یکی
آرین هی چیزم ميگه، حس درونیم مانعم میشه، ایمیل میدن و درخواست یه شخص دیگه رو میکنن، کسی که هیچوقت تو زندگی من وجود نداشته، و مغزم ميگه این کاری که الان داری میکنی کاری نیست که میخواستی بکنی و حس درونیم ميگه نکنه حذفم نکنه و همه ترسای کودکی و نوجوونیم بیدار میشن. قلبم. آه.
هیچ کاری نمیکنم. دقیقا هیچی. نمیدونم. دلم همونی رو میخواد که هیچ وقت وجود نداشته (بعضی اوقات داشته شاید) بشینم ی دل سیر باهاش حرف بزنم. یا حرف نزنم حتی، اون فقط درکم کنه. همی
تو چشماش نگاه میکنم_زندگی که اجباری نیست کاترین.!
کاترین ميگه هست.از نظر کاترین زندگی صبح و ظهر و شب‌هاییه که مدام تکرار میشه و ماعم گیر کردیم تو این تناوب طلسم شده.کاترین ميگه خوشحالی و سرمستی که از بوی قهوه سرصبح بهت دست میده،همه برحسب عادته.کاترین ميگه حس خوشایند کمک به بقیه همه مال این تناوب طلسم شده‌است.!
همینطور داره حرف میزنه که یهو میگم_پس اون لحظه‌ای که بغلت میکنه و ميگه دلم برات تنگ شده بود؟! هیچ کجای این چرخه‌ی مریض قرار نبو
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی بهت هر چیزی رو نسبت میده و تهمت میزنه.
وقتی اشک میریزی و ميگه نمیخواد برای تبرئه خودت گریه کنی.
وقتی ميگه حالم از یی مثل تو بهم میخوره.
 
نمیدونم چطور هنوز زنده ام؟؟
تحمل این یکی رو دیگه ندارم
اومده تو جلوی رزیدنته بهش اشاره میکنه ميگه حلقه ی دختره رو ببین انقد بلد که برگشت نگاه کردبهش میگم چرا این مدلی میگی حداقل جلوش نگو ،جلوشم میگی حداقل اروم بگو حداقل اشاره نکن!!مگه ندیدی برگشت نگاهمون کردميگه چرا انقد سخت میگیری،چرا همه چی رو به خودت میگیری!!میگم ک من فقط ترجیح میدم با ملاحضه نسبت به ادما رفتار کنم!!ناراحت میشه فک میکنه من حساسم!!حالم از این رفتارای احمقانه و گندش بهم میخوره!!فک میکنه فقط خودش درست ميگه:/احمق:/
دیگه وقتی ملت به جای g میگن خ، به جای ch هم میگن خ (dochter: دختر) فقط تصور کنید چقدر آوای خ در روز می‌شنوید؟ نتیجه این‌که بچه‌ای که از بیست ماهگی اینجا بوده، تنها آوایی که حسابی تسلط داره خ است، گاهی به جای ک هم ميگه خ، به جای ه هم ميگه خ :-|
نیم وجبی هشت سالشه بعد چند روز غصه و گریه و . نشسته داره یکم غذا میخوره دیدم زل زده ب تلویزیون داره اخبارو نگاه میکنه لقمه تو دستش مونده از تعجب! اخبار داره آتیش زدن قرآن رو نشون میده . یکم میگذره اخبار تموم میشه مثل فنر از جاش میپره میره با عصبانیت بشقابو میزاره تو آشپزخونه میاد ب مادرم ميگه : خااله من ( یه من محکم ميگه با همون زبون بچگونه اش ) ميگه خااله ، من ، قرآن از دستم می افته زمین ، برمیدارم صد تاااا ماچش میکنم اونوقت اینا قرآنو آتیش ز
این معلم جدیده یهو وسط درس بهم ميگه یعنی تو واقعا هیجده سالته؟
میگم هیفده سالمه
ميگه ولی خیلی عاقل تر از سنتی!!خیلی آروم و متینی:|||
نیم ساعت بعد میپرسه یعنی تو لباسم میتونی بدوزی
میگم بله
تعریف میکنه خیلی خوبه مهارت بلدی و کنار طراحی لباس خیاطی ام پیش میبری:(
نیم ساعت بعد ميگه یعنی تو که میخوای مستقل شی آشپزی بلدی
میگم بله
ميگه پس کلکسیونت تکمیله
نتیجه اخلاقی:با این فرمول پیش بریم جلسه بعدی منو واسه پسرش خاستگاری میکنه:////////
پی نوشت:شما مورد او
به بابا میگم ساعت ۴ قراره جلسه تشکیل بدن. ولی ادارات رو گفتن باید وزارت بهداشت گزارش بده تا تعطیل کنن. تا شب هم احتمالا دوباره به ۲۰۰ می‌رسه شاخص آلودگی.
بابا ميگه ۲۰۰ رو گفته‌بودن حد تخلیه‌س. کجا می‌خوان تخلیه کنن ۱۰ میلیون آدم رو؟
مامان به ترکی ميگه حداقل ۳ روز طول می‌کشه.
بابا سوییچ می‌کنه به ترکی و خطاب به مامان ميگه اصلا بخوان تخلیه کنن هم مردم با چی می خوان برن؟ فقط ماشین هست . خود این شاخص رو می‌بره بالاتر. این همه ماشین!
مامان باز به
ميگه اگه قصد داری دوباره کنکور بدی مدرک کاردانیتو بگیر
واحدام به کاردانی نرسیده.حداقل 20-30 تا کم دارم و عمرا بتونم این ترمو پاس کنم
برای هنرم ميگه فقط تهران
چرا زندگیم همیشه این جوریه.این کاریو درست و سر موقع انجام نمیدم.هیچ کاریو
خدای من . ای کاش میتونستم خودمو بکشم راحت شم
کافیه یه روز با بابات دعوات شه،
هرکانالی بزنی داره راجع به احترام به پدر ميگه!
حتی میزنی کانال سه داره فوتبال نشون میده هااا
یهو گزارشگر ميگه: حالا رونالدو، که به پدرش خیلی احترام میذاره، پاس میده
 
او هه ها هه☹️
.
.
.

.
.
.
.
 
.
مکالمه دو کشاورز روستایی
 
ترجمه : آب هست آره هست.
 
 
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
 
بسم الله الرحمن الرحیم
کتاب من زنده ام» نوشته خانم دکتر معصومه آباد» 

برادر معصومه وقتی داشت از خواهرش جدا میشد، ميگه هرجا رفتی برام یه نامه بفرست که بدونم حالت خوبه. معصومه ميگه وسط جنگ وقت نامه نوشتن ندایم، داداشش هم ميگه دو کلمه بنویس من زنده ام»
ادامه مطلب
دنیای عينکی ها هم دنیای عجیبیه. به خودت میگی دنیا از پشت عينک واقعي نیست بدار عينکم رو بردارم ببینم دنیای واقعي چه شکلیه .عينکتو برمی داری هیچی نمی بینی. چشماتو عمل می کنی که دیگه  عينک نزني ، یه روز گذرت به عينکت می افته و می فهمی که دیگه باهاش نمی بینی.
عينک های گرد، عينک های هری پاتری مرا دلتنگ عينک میکند.
 هروقت اتفاق بدی براتون پیش اومد هرگز نگین مگه از اینم بدتر میشه؟؟
اره میشه از اون تلخ تر وحشتناک تر.غیرقابل تصورتر.همه اینا میشه.
یه بار کوه رفته بودم خیلی غصه داشتم اون بالا انقدر داد زدم انقدر داد زدم تا صدام به اون 
بالایی برسه .
فقط ازش خواستم یذره بامن مهربون باشه.
ازش ممنونم که برای کوچکترین چیزی باید جون بکنم تا بهش برسم
ازش ممنونم که هر وقت چیزی باور کردم وامیدوار شدم با یک حقیقت تلخ از خواب خرگوشی بیدارم کرد.
همه اینا میگذره 
فرا
فکر  میکنم چی بگم واسه برطرف شدن نگرانیش،وقتی میپرسم خوبی  درجواب  بهم ميگه آره ولی.
ولی میدونم خوب نیست  و من نگرانشم ،نگران خودش ، نگران سلامتی مادرش .
بهش میگم نذر ۴۰ روزه دعای توسل برمیدارم ،بهم ميگه  ممنون که هستی .
+میشه واسه یه مادر که  قلب مهربونش  اینروزا  یکم ناخوشِ دعا کنید؟
 
+یادداشت شماره۴۴
دانلود مداحی بذار تشنه بمونم با نوای حاج مهدی رسولی
شب هفتم محرم 98 - هیئت ثارالله زنجان
متن مداحی:
بذار تشنه بمونم
بذار آب ببندن
بذار وقتی میبینن تلظی مو بخندن
دنیا شمشیر بشه من از پدر نمی بُرم
اون آبی که تو براش رو بزنی نمی خورم
من حنجرم رو میدم که تو رو نزني
اصلا سرم رو میدم که تو رو نزني
بدم المظلوم یا ابالمظلوم
میخوام مرد نبرد شم
میخوام مثل عمو شم
میخوام تا که منم با سه شعبه روبرو شم
باید مثل مادرت برا امام سپر بشم
باید مثل داداشم پیشمرگ پدر
فردین خلعتبری توی صبح خلاق می‌گفت:
من موقع کار کردن آدم خوشحالی نیستم، از این خوشحال نبودنمم، ناراضی نیستم
(هـعای که میفهمم چی ميگه وای که میفهمم چی ميگه)
{نویسنده در حالی که دستش بر پیشانی‌ست و سرش را تکان می‌دهداشک می‌ریزد و سپس کله‌اش را به دری، تخته‌ای چیزی می‌کوبد D: }
مامان با ذوق اومده ميگه پسرک آفتاب مهتاب ندیده ی همسایه رو دید و بعد ميگه حدس بزن شبیه کیه ؟
با حالت پوکر فیس میگم کی؟
ميگه کپیه بهرام رادانه ! :| :|
با چنان ذوقی هم ميگه که دوست داشتم همونجا کلمو بکوبم به دیوار!!
میخواستم بلد داد بزنم : خوب که چی؟!!!
یعنی من از این بشر(بهرام رادان) متنفرم دیگه! نمیدونم چرا ولی حالم از بهرام رادان بهم میخوره!
ربطی به این ماجرا نداره میدونم ولی ذهنیتم از پسره وقتی فقط میدیدم یه جفت دمپایی آبی پشت درشه بهتر تا اینکه
من قبلنا یه تحمل خیلی بالا داشتم برای هضم و جذب حرفای بقیه.
 
یعنی ممکن بود ساعتها با یکی صحبت کنم
 
که بفهمم چی ميگه.
 
اون وسطا (قبلنا هم گفتم) که گاهی مخاطب من رو خرد هم میکرد، ولی من همچنان صبور ادامه میدادم.
 
الان کلا یه بار فرصت میدم، اگه ببینم کسشر ميگه میگم اوکی تو بهتر میفهمی قربان شما سیکدیر.
 
یارو زنگ زده، ميگه من از تو بهتر میفهمم! نیم ساعت بهش کلی لینک و کی وورد دادم، از روی تنبلی زنگ زده به من که اطلاعات بگیره، بهش لینک و اطلاعات داد
واکنش مردهای دور و بر موقع خوردن غذای همسر1- مرد همون طوری که لقمه اول به نیمه های زبونش رسیده: خانم. میگم جدیدا دستت لرزش پیدا کرده? یا شاید بازم موقع ریختن نمک ادویه غذا حرفای اقدس خانم از پشت تلفن حواست و پرت کرد?- خانم خونه: :/ :| میگم اصلا این غذا به پرزهای چشایی شما برخوردم کرد?2- مرد که در حال خوردن آخرین قاشق غذاشه ميگه: الحمدلله.+ خانم خونه که از لقمه اول به دهان مبارک همسر خیره شده ميگه: طعمش خوب بود? خوشمزه بود?- مرد خونه که لقمه اش رو قورت د
این که هم دوست دارم برم و هم نرم خودش یه نوعي تناقشه از نوع ابر تناقض ! دکتر قد رو میگم 
میخوام برم ببینم چی میشه یا خاتمه میده به این همه فکرو خیال و ميگه صفحه رشد فینیش ! یا ميگه جاهست ! میدونم اگر نرم بعدا حتما حتما حتما حسرتشو میخورم
از طرفی رفتن و اینکارا دل خوش میخواد دل خوش که فعلا ندارم پول میخواد  و :(
نه که تو این گروهه خانم‎های مذهبی بیان درد و دل و ناله کنن و زندگی‎شونو بریزن وسط ولی واسه بعضی مشکلاتی که درمونده‎شون کرده م میگیرن و از تجارب هم استفاده میکنن. و خب واکنش بعضیاشون به مشکلات جدی بقیه برام جالبه. مثلا خانومه میاد ميگه همسرم اصلا خرجی نمیده و واسه هزینه‎های خوراک و پوشاک واقعا درمونده شدم چیکار کنم یکی دیگه ميگه امتحان هرکس یه چیزه امتحان شمام اینه صبر کن! یا یکی ميگه همسرم ده سال ازم بزرگتره دائم بهم سرکوفت می‎زنه و ن
یک نفر دیگه به من بگه عربی یا باهام عربی حرف بزنه سر به کوه و بیابان میزارم 
1. دو نفری از من پرسیدن شما عربی ؟؟میگم نه ، برگشته با لبخند عمیق به دوستش گفته دیدددددی گفتم ، بعد بهم ميگه دوستم گفت بالاخره اولین عرب عينکی رو پیدا کردم ، منم میگم عرب نیست :/2. رفتم دست بشورم هی اونا لبخند میزدن، منم که  کلا در حال لبخند زدنم، بالاخره یکیشون پرسید :عرب ، سرم رو به معنی نه ت دادم ، میگم ایرررررران ، به دوستش ميگه کمثل العرب3. شونصد ساعت حرف زدم باهاش
امروز میگفت آخر هفته وقتی من داشتم با دختر عمه م ضحبت میکردم توی تقریبا 25 دقیقه حدود 42 بار بهش گفتم: "دختر عمه"!
بهش میگم خب چرا میشمری؟ 
ميگه هیچی دانستنی جالبی بود.
چرا برای شما تهرانیای لوزر عجیبه که ما هی اسم طرف رو صدا میزنیم؟
یا ميگه هر وقت کسی زنگ میزنه تو حال و احوال همه حتی همسایه ها هم محلی ها و همشهری ها رو میپرسی.
دوست دارم میپرسم.
چون رسم ما هست.
مسخره ها.
واقعا با یه مشت آدم بی عاطفه مزخرف طرفم. 
اوایل بهم می گفت آجی
بعد شد مامان
بعد تر آله
فکر می کنین چند وقته چی صدام می زنه؟ نامه!
 
+تو خونه ما، آدم بزرگا هم مثل بچه ها حرف میزنن.حالا گفت و گوی  این چند وقت  اخیر این طوری صورت می گیره:نامه یه چای میریزی برامون؟ نامه میای بریم بیرون؟ گوشی رو بده به نامه.نامه کجایی؟نامه کجا میری؟!
*نامه صورت دیگری از فاطمه است که خواهرزاده ی دو ساله ام مرا صدا میزند :)
++اون یکی خواهر زاده ام که بزرگتره بهم ميگه: خاله فاطمهاما وقتی خیلی دوستم داره و میخواد
بسم الله الرحمن الرحیماللهم عجل لولیک الفرجزمین بازی خدا پیچیده تر از اونیه که ما فکر می کنیم اینطوری نیست که اگر نخواستی برای خدا بازی کنی رها بشی تا تو زمین هرز بگردی، خدا یه شیطون برات ردیف می کنه که مدیریتت کنه بازی رو به هم نزني. اگر نخواستی جزو کلاه سفیدهای عالم باشی مجبوری سیاه بازی کنی.  أَ لَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیاطینَ عَلَى الْکافِرینَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا (مریم  83)#سیاه_بازی_نکنیم#کلاه_سفید_باشیم#قرآن_کتابی_برای_فهمید
گاهی وقتا هم حس میکنم با خودش ميگه کاش این ا. اینقدر گیر نده، پیام نده یا زنگ نزنه. ولی نمیدونه که حسّ‌م ميگه که مشکلی وجود داره و میتونم تنها بودنش رو درک کنم. بدتر از همه‌ی اینا اون حسّ مزاحم بودن‌ه ست.
 
 
 
+ فکر میکنم آدمی هستم که موقع مشکلات و سختی‌ها بیشتر از اینکه دلداری بدم ، گوش میدم و منطقی رفتار میکنم. شاید اصلاً مشکل همین احساسی برخورد نکردن‌ه.
ميگه :
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
بعد باز ميگه :
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا
فی بعدها عذاب فی قربها السلامه
 
بعد من فکر میکنم، بلد نیستم عاشقی کنم. اما عمیقا دوست داشتن رو بلدم. و امیدوارم ملامت نیاد بعد از این کاری ک به انجامش تصمیم گرفتم. 
 
بعد باز تاکید می کنه:
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده.
یعنی دیگه خواااب هوش و حواسو ببینم
الان دم در ۳ بار به شوهر عمه ام سلام دادم.یه بار جای خود سلام.یه بار در جواب خدابیامرزه مادربزرگتو.یه بار در جواب خداحافظیش .
ینی فاطمه گند قضیه رو درآوردیاااااااا.
به خودت بیااا دختررررر.
داری میمیری .
امروز استاد دید چشمام اشکیه .زیر چشمم گود افتاده هی میپرسید خانوم فلانی خوبی؟همه چی خوبه؟هی ازم سوالای راجع به چیزای مختلف _غیر درسی _میپیرسید.میگفتم استاد ببخشید متوجه نشدم.دوباره میشه بگید.
و
دیروز با دوستم چت می کردم حس کردم چقدر عقلش کم شده
با یه قطعيتی به من ميگه ربطی نداره تو اونجایی بچه بیاری بهش میگم تو تو شهر خودت بودی ميگه آره میگم قطعيت خیلی تو جمله هاته فرق داره شرایط من
کاش یاد می گرفتیم اظهار نظر نکنیم یا اگه خواستیم اظهار نظر کنیم خودمونو بذاریم جای طرف
فقطم از سختی و بد بختیش به من میکه بعد اعتراض کردم واسم عکس بچشو داد
از سلاطین سوتی .میتونم به خودم اشاره کنم !

همکلاسیم ميگه فاطمه نظمتو از کجا گرفتی؟منم برم‌ بگیرم!
میگم عزیزم اون نبضه که میگیرن!
هااااار هااار بااااامزه .!
همه عين یه آدم سفیه نگات کردن خوبت شد؟
اه‌!
همش تقصیر داداشه.
میگم نظمو گرفتی از دوستت؟ميگه فاطی اون نبضه که میگیرن!مسخررررره
 
عمه مامانم به مامانم ميگه منو نداری توی اینستاگرام ؟ مامانم ميگه من اصلا نمیام اینستاگرام، حوصله این چرت و پرت ها رو ندارم !من لبخند ملیحی میزنم و از صحنه خارج میشم . آخه من در جریانم که مامانم میشینه این سریال مسخره های کره ای رو از تلوزیون وطنی میبینه بعد توی اینستاگرام میگردد دنبال اون تیکه هایی که توی تلوزیون سانسور شده و اونا رم میبینه !!
تقریبا می تونم بگم نا امیدی یه بخش جدایی نا پذیر این روزامه
یه نگاه به پاییز کردم دیدم کلن هیچکدوم از تست های مبحثای هندسه رو نزدم میدونید یعنی چی؟یعنی سه ماه تو هندسه عقبم اونم درسی که کلن برام تازست
ریاضی ۲ هفته شایدم بیشتره عقب افتادم
وقت ندارم و یک عالمه کارای غیر منطقی باید انجام بدم 
بدنم عجیببب خسته است و نمی کشه ،انگیزم صفره ،تمرکزم سفره،در مقابل درس خوندن واقعا کشش ندارم
احساس میکنم نمیشه یه دلم ميگه ول کنم برم برای سال بعد یه دلم م
الی بـاز دهن لقی کرد و مـنو لو داد !
نمیدونم چیکار کنم این دخـتر دهن لقی نکنه.
نزدمش.دادهم نزدم سرش.فقط بردمش توی اتاق گفتم چندبار دیگه بهت یاد آوری کنم که هر حرفیو نزني؟ مگه نمیدونی حرفای خصوصی خانوادگیمون به کسی ربط نداره ُ ایـن مردم تشنه ی شنیدن ایـن حرفان؟! و تنبیهش کردم که بقیه رفتن بیرون اونو امروز نذارم بـره باهاشون. قـرمز شدم اصن.هووف .
یه روزی یه پدری به پسرش ميگه: پسرم تو نمیخوای زن بگیری؟
پسره گفت نه بابا جون زن میخوام چیکار؟
پدر ميگه اگه دختر بیل گیتس باشه چی؟
پسره خوشحال میشه و قبول میکنه
پدر، پیش بیل گیتس میره و ميگه ببینم تو نمیخوای دخترت و شوهر بدی؟
بیل گیتس ميگه معلومه که نه!
پدر ميگه اگه معاون رییس جمهور باشه چی؟
بیل گیتس خوشحال میشه و قبول میکنه
پدر، پیش رییس جمهور میره و میپرسه ببینم شما معاون نمیخوای؟
رییس جمهور درخواست پدر رو رد میکنه
و پدر میپرسه اگه داماد بیل
چرا مادر من اینطوریه
چرا از خودش مراقبت نمیکن
چرا انقدر خودش دوست نداره
که موقع سرماخوردگی شدید قرص بخوره
قلبم میگیره وقتی بهش فکر میکنم
فکر میکن افتخار داره از خودش مراقبت نکرده
یا سرماخورده غذای درست نخورده
همه اینارو به من ميگه بعد ميگه چیزی نیست خوبم
چقدر احمقانه
بچه هم که بودم همین بود
انگار من پدرو مادر شون بودم که باید مراقب و نگران سلامتیشون باشم
مسخرس
دردناکه
چرا از خودشون مراقبت نمی کنن
انقدر پدرم عادت داشت من مراقبش باشم
که وقتی
خواهرم یکی از کساییه که خیلی خوب بلده تمام انرژی روانیمو بکشه (الان پدرمم با این غلضت قادر به انجامش نیست).عين آب خوردن این کار رو میکنه. مثلا هر بار موهامو رنگ میکنم ميگه خودت نمیتونی و برام رنگ میزاره و اون وسطا هی ميگه پیر زن بالاخره پیر شدی .پیر شدی ولی هنوز مجردی!! اینو با خنده و شوخی ميگه ها. و من از رنگ مو متنفرررم.
یا مثلا میخواد موهامو کوتاه کنه ميگه آره اگه پول داده بودی و مش کرده بودی یا کراتین الان قدر میدونستی! اصلا مش و کراتین موهام
اون چادره بود که خریده بودم؟
پرز داد!
بردم میگم شما که این همه تضمین کرده بودید، 
من یه ماه سرم کردم بغلش خراب شد.
ميگه لابد کیف رو دوشتون انداختید بهش اصطکاک داشته!
میگم کیفم نمینداختم؟ 
بعد در تایید گفته هاش ميگه یه خانمی اومده بود 
چادرش از سر شونه تا کمر یه خط پرز داده بود،
فهمیدیم کمربند ماشینو زیاد بسته خطِ اونه :|
.
› نباید میکوفتم تو دهنش؟
جگرگوشه تازه بیدار شده، ازش می‌پرسم می‌خواهی بریم اتاقت با هم بازی کنیم؟ ميگه نه الان ساعت ددر است (در مقابل ساعت بازی مامان و لیلی)! میگم: بریم پشت خونه توپ بازی؟ شن بازی هم میشه کرد، هاپو‌ها هم میان بدو بدو. ميگه: شن بازی؟ آره، بریم دریا! 
حالا بیا و درستش کن :دی 
 
  
 
دوباره اومد پیشم. بهش گفتم اون پسره ک میخواستت چی شد. هست هنوز. گفت اره هست بهم گفته : خدا منو (پسره رو) دوست داشته ک شوهرت فوت کرده تا تو مال من بشیبهش گفتم چرا خب روی خوش نشونش نمیدیگفت: این ی کاسه ای زیر نیم کاسه اشه. وگرنه کی باور میکنه 30 سال منتظر من بمونه درحالیکه شوهر و بچه داشتم.  این جای کارش میلنگهميگه شوهرم غذا براش خیلی اهمیت داشتبهش میگم برای همه مردها غذا خیلی مهمهميگه نه والا شوهرخواهرهام اینجور نیستن. شوهر من ب همه چیز اهمیت م
بچه سال بودم. بیست ساله بیست و دو ساله شاید. 
انقدری بچه بودم که فکر میکردم عشق و دوست داشتن مهم ترین سرتیتر جهان هست. 
و بزرگ شدم.
امیرحافظم تو هم بزرگ میشی و متوجه میشی خبری نیست.
پسرم عاشقی زیر برف شدید قدم زدن هست؛ چقدر میخوای طاقت بیاری و یخ نزني چون از درون پر از حرارتی. جان و دل مادر عقل تنها تکیه گاه تو هست وقتی عاشق بشی و اگر از عقل دور بشی در شهری که برف یکپارچه سفیدش کرده و سرماش استخوان سوزه، نادر احتمال داره بتونی سالم به خونه برگردی
انگار شوق رسیدن به تو بیشتر غم ندیدنت توی روحم رسوخ کرده.
لبخندِ چسبیده به لبهای من!
بیخود خودت را غصه دار نکن.
من کنار توام.
تو مرا داری و غصه میخوری؟.
کاش دق کنم و همچون روزی را نبینم.
من با تو زنده ام
با تو زندگی میکنم
با تو نفس میکشم.
حتی اگر کنارم راه نروی.
حتی اگر چشمهات تا ارتفاع ستاره ها مرا پرواز ندهند.
حتی اگر توی چشمهام زل نزني و نگویی که کنارم هستی.
حتی اگر دستهایت اینجا نباشند تا اشک مرا پاک کنند.
.
.
.
یک جمله هست که نمیدانم برایت
این همه بهت می گن قدرت نه گفتنت رو ببر بالا ، اما شاید حواست نباشه که به دیگران هم همین حرف رو می زنن و ممکنه هر لحظه تو شرایطی قرار بگیری که طرف مقابل به تو نه بگه !
آیا واقعا انقدری رشد کردی که ناراحت نشی ، دلخور نشی یا حتی پشت سرش حرف نزني که فلانی بی معرفته چون من یه چیزی ازش خواستم بهم نه گفت ؟
حالا این " نه " فقط خود کلمه نه نیستا ؛ وقتی یه رفتار اشتباهی رو مرتکب بشی و دیگری بهت تذکر بده هم یه جور نه گفتن به حساب میاد ، یا وقتی دوستت میاد و تو رو
یه جاهایی از زندگی میمونی چیکار کنی
یه دلت ميگه توجه و اون کار اشتباهه و بد داری میری تو قعر
یه دل اما ميگه برو تو دلش! و فکر بد نکن قد یه ثانیه و ی لحظه
# دلم میخاد بریزم بیرون و همه چیو بگم به مامانم! اما همش نگرانم که نگرانم شه
و الکی هرس بخوره:(
نمیدونم نمیدونم چیکار کنم! از ی طرف چون شهر غریبم دوس ندارم غصه مو تو اینجا بخوره
صلاح به نظرتون گفتن درد و دلای شخصیتون به مادر هست یا نه؟
مزیت و معایبش چیه؟ کدوم بیشتر میچربه؟ 
تا میخوابم حس میکنم با نوک انگشت به در اتاقم میزنه ميگه فاطمه گلی از عمر شبی گذشت و تو بی خبری
بیدار میشی گلی خانوم چایی دم کردم 
و من بیدار میشدم می دیدم پیرمرد به قرار لطف همیشه پاک کردن گاز و یخچال و شستن ظرفها رو که مامان گذاشته بود من انجام بدم؛ انجام داده. ميگه ظرفها رو خودت بچین در کابینت که قسمت راست باشه کمک کردی دل مامانت هم به دست بیاد.
علی ميگه چقد تو بی معرفتی چرا به من زنگ نمیزنی 
بعد از مدتها بدون اوردن بهونه میگم افسردگی بهم اجازه نمیده علی جان
و علی خوب منو درک میکنه و دیگه ازم ناراحت نیست 
کمی حرف میزنه از پایتخت و بدی هاش ميگه از سیگار و مشروب و اعتیادشون ميگه از تفریحای به درد نخور ميگه از شلوغی و کثیفی ميگه و من ته صدای بهونه گیرش دلتنگی این پسر کوچولوی گنده رو حس میکنم
بر خلاف حال و روزم میگم و میخندم و سعي میکنم حداقل اون کمی حالش عوض شه
آخه جگر گوشه ی منه 
ازش نارا
 
ميگه من سرویس میشم تنهایی، نمیذارم بری ها! اینام الان میرن، من میمونم و کل امامزاده. 
منم رسما دارم از وسط نصف میشم، ولی راس ميگه، دست تنهاس. موندم
حرص میخوره از دست دخترایی که اومدن کمک، ميگه برو به اینا یه چیزی بگو، اومدن بازی انگار. میگم زوری که نیست! ميگه باشه، ولی برو یه چیزی بگو سریع تر کار کنن. همش میمونه ها!
کلا حوصله قرتی بازی دخترا رو نداره. یه تابلو پاک میکنن یه عکس میگیرن. چایی براشون میبرن، اول عکس میگیرن، بعد چایی میخورن. کلا هم د
 
مثلا سعي کردم یه جوری بگم جا بیفته براش!
میگم من هر سایتی میرم قبلش تو ثبت نام کردی اونجا، نام کاربری و رمزشو روی لپ تاپ من ذخیره کردی، تازه گاهی لاگین هم موندی! ببین این یه فضای شخصیه، منم دوست ندارم وارد فضای شخصی تو بشم.
ميگه من به تو اعتماد دارم! مشکلی ندارم!
میگم الان خوبه برم اینوریدرت رو بخونم؟
یخرده فکر کرد گفت بخون! اشکال نداره!
من:
میگم توئیتر چی؟ ميگه بخون!
من:
وبلاگت؟
ميگه آخه چرا پرده ی حیای بین مون رو میخوای از بین ببری! چرا به روم
به سپهر میگم دوستت دارم پسرک! 
ميگه این دروغ که میگی راسته؟
آخه بچه جان بذار مارک اون کتی که برات خریدم رو ازش بکنی بعد بگو دروغ! یک سوم حقوقم رو دادم واسه ش کت تک خریدم؛ به عمرم برای خودم لباسی به این گرونی نخرده بودم. کتش رو دوست ندارم ولی مهم اینه که خودش دوستش داره. 
بهش میگم عمه ی خوبی ام؟ ميگه بدک نیستی :) هنوز جا داره بهتر بشی.
مامان و بابام کفش ست خریدن و باهم‌میرن پیاده روی
بابام‌تقریبا هر روز برای مامانم پاستیل میخره
و قبل از اینکه لیوان هویج بستنیشو بخوره میپرسه مامانتون خورده؟!
(بعضی وقتا فکرمیکنم نکنه مامانم حاملست)
مامانم پیاله ی آخر‌ماست رو برای بابام‌نگه میداره و آروم‌بهم ميگه دیگه به طور کامل پامو از خونه زندگیشون بکشم بیرون،مگه بابام با یه حقوق چقد میتونه به بچه هاش کمک کنه؟!
بابام بهم ميگه این‌چند روز‌که اینجام من ظرفارو بشورم
مامانم ميگه شام در
دوستم در یک منطقه ی دورافتاده طرح میگذرونه.تعریف میکرد از مرد خوشتیپی که چند روز قبل برای چکاپ اومده مرکزش و اینکه بین اونهمه مردم بومی که زبان شون رو نمیفهمه دیدن این آدم چه حالی بهش داده.مثل اینکه طرف مهندس شرکت گاز بوده و موقتی اونجا کار میکرده.بهش میگم استتوسکوپ گذاشتی رو قلبش?ميگه نه هول شده بودم یادم رفت.میگم لامصب نگو که دست نزدی ببینی پکتورالیس و دلتوئیدش مالی هست یا نه?ميگه روم سیاه حواسم نبود.میگم لعنت بهت!حداقل بهش میگفتی فلا
انقد این روزا فیلمای خوبی دیدم که نمیدونم از کدومش بگم D: باز مهر رسیده و سرم مثل لونه مورچه شلوغه
ولی بذار از super 30 بگم.
اونجایی که آناند کومار ، معلمی که تصمیم میگیره به فقرا مجانی درس بده، وقتی خبرنگار بهش ميگه میخوان سرتو بزنن؛ ميگه :
- اگه اتفاقی برای من افتاد، در موردش چیزی ننویس. آدمای زیادی برای به وجود آوردن یه تغییر تلاش میکنن. اینجوری ممکنه شهامتشون رو از دست بدن.
مامان ميگه بالاخره که چی؟ ازدواج کن!
میگم مامان جان چرا باید این کارو بکنم؟ کسایی که ازدواج کردن چه چیزی به دست آوردن که من ندارم؟
ميگه تنها نیستن.
میگم منم تنها نیستم، شما هستین.
ميگه ما که همیشه نیستیم.
میگم خب منم قرار نیست همیشه باشم.
ميگه نه! منظورم اینه تو بعد ما تنها میشی، به هر حال ما قبل تو میریم.
میگم کی گفته؟ شایدم من قبل همه شما رفتم!
ميگه نه قاعده اش این نیست!
میگم مگه به قاعده است؟ هیچکس نمیدونه چه زمانی میره!
ميگه به هر حال باید یکی
چون میخوام گله کنم اسمش نمیییگممم پس هی نپرسید لطفا. داشتم باهاش حرف میزدممم بعد بابامم یه چی گف زدم زیر خنده بعد هی ميگه نخند نخند گفتم باش بابا :/ ینی اینجوری نگفتم ولی باید میگفتمممم چرا نگفتم؟ خب نمیشد . حالا نگهداشتم یعدا کلی حرف بهش بزنم بعد ک دوباره باش حرف زدم توضیح دادم که من تو ماشین بودم و به حرف بابام خندیدم بعد تهش اومدم بگم چررررا بمن گیرررر میدی؟؟؟ چرررراااا؟ و بگم اصن به درک به تووو چه ولی بازم نمیشد بگم ینی نشد ولیییی اینم نگه
چیزای کمی هست توی دنیا که بدتر از عق زدن خالی پشت در اتاق استاد باشه .
اونم یه استاد با پرستیژ و جدی .
به طوری که استاد پرستیژش رو فراموش کنه و بگه .چته توووو؟خوووبی؟
.دوستم میخنده ميگه عين این رمانا شده بوووودد.استاد یهو سکته کنان اومد .‌حالا استادعمومی .حالا همسن بابابزرگ من!
میگم درد نگیری من داشتم میمردم تو میخندی؟
ميگه حقته.!

رفیقای سنگدله من دااارم!؟؟؟

واقعا این حق من نیست!
×عوارض داروی سردرد خودش یه درد دیگه اس!
 
 
حالش خوب نیسو اون بهش ميگه قوی باشفک کن مثلن ب کسی ک بچه شو تازه از دست داده بگی قوی باشواقعا نمیفهمم تو مغز بعضیا چی میگذره.این موضوع حتی منی ک زیاد ربط ب ماجرا ندارمم ، داره از تو میکشه بعد ب اون ميگه قوی باش
حالم خوش نیسفشار امتحان داره لهم میکنهعملا تمام وقتمو دارم میخونم ولی هنوز از برنامم دو روز عقبم.با همه اتفاقات این چند وقت واقعا نیاز دارم ب مغزم حداقل دو روز استراحت بدمولی وقتشو ندارمنمیفهمم چقد دیگه میکشم
واسه رفیقم دع
1.ميگه خانم دکتر حرصمو درمیاری چرا تو هر رابطه ای خودتو عقب میکشی؟!
2.موقع خداحافظی پشت سرم داد میزنه خیلی خوبی یکم قدر خودتو بدون
3.میگم خیلی زندگی رو ایده ال میبینی .اینده و جامعه اصلا اونقدری که میخوای ایده ال نیستن
4.بغلم میکنه و ميگه تو خیلی خوب بودی
6.ميگه بیخیال دنیا
7.مرگ دختر 35 ساله و اشک و اشک و اشک تا ساعتها
8.مریض 50 ساله اینتوبه میشه و میزنیم تو سر خودمون و ترس و درد و ترس
9.میرم ارایشگاه.میبینم هنوز ادمایی هستن که میخندن لباسای قشنگ می
 
1دختر خاله سه سالم نشسته بودلب پله بالاخونه و پاشو گذاشته بود روشکم پسر خاله بزرگم که اون پایین خوابیده بود. پسرخالم گفته بود حاج خانم پات اینجا چیکار میکنه؟
یه مکث کرد گفت:این پا رومیبینی!؟دفعه بعد به من بگی حاج خانم میاد تو صورتت
 
2
وقتایی میخوام دم ظهر داداش برسونم یه چادر پوشیده دارم کلا پوشیده است ازین خیلی حجابیا میپوشمش  میگیرم جلو  که افتابم نسوزونه صورتمو. عينک آفتابیم میزنمو چون قدم کوتاهه صندلیم میکشم جلو
اونوقت داداش به مامان
 داداش دوقلو نمی خوایین؟ می خوام عکس داداشمو بردارم بذارم شیپور بفروشمش! رو مخم هعي رژه میره
ميگه بیا برو تجربی بده، تجربی پول داره درد داره کوفت داره اونی که میره هنر ننه اش باباش هنرمندن
روم به دیوار به چپم =/ ميگه تهش که چی؟ فکر کردی بازیگرای هالیوود میان تو فیلمای دفاع مقدست بازی می کنن؟ جیسون استتهام میاد یه یا علی ميگه نارنجکو پرتاب می کنه؟ و جواب من اینه : it depends on u   تو فکر پول درآوردنه! حتی تو اولویت های آخرشم کمک به مردم به چشم نمی خو
چقدر یک آدم میتونه نفهم باشه!
انقدر از دستش عصبانی میشم، وقتی ميگه مهم نیست.
من دارم جلوش از دلتنگی و ناراحتی، پر پر میشم،
بعد،اون ميگه مهم نیست.
پس،با اینکه هنوز براش دلتنگ و ناراحتم ولی،دیگه بهش نشون نمیدم.
اینجوری خودش هم میفهمه که چقدر ناراحتم کرده
همه ی اینا اتفاق افتاد با اینکه من فقط بخاطر خودش نارحت بودم.
 
ینی از صبحم با این اهنگ بدکردار .جیگرم مثل گلس گوشیم پاره پاره شد .!
خب انقددد این آهنگو عزیز شکست خوردمون خوند که من حفظش شدم .!
چی میگفت؟
آهاااا.
"خداحافظی منو عشقم به خودت برسون" ‌و اینا!

منم بی جنبه .
لعنت .!
.
تب و لرز و استاد جانی که ميگه برو .برات غیبت نمیزنم!
واقعاااا هیچی از تجارت نفهمیدم .بیمه هم استادش مرخصم کرد .اومدم خونه!
ماتی ميگه چشمم زدن.
_بترکه چشم حسود و بخیل و شنبه زا تا جمعه هفته بعدش زا .!_
من همیشه تنها بودم . همیشه هم تنها خواهم بود . اصلا همه ی آدمها تنها هستند . بعضیا این تنهایی رو بیشتر درک می کنند ، بعضیا کمتر .
خب به درک ! به جهنم ! دنیا تا بوده همین بوده . تنها هستم و هیشکی دوسم نداره . هر کسی هم ميگه دوستت دارم ، دروغ ميگه . همه خودشون و منافعشون رو بیشتر دوست دارند . عشق ناب و خالص ندیدم هیچوقت .
 
کسی این وبلاگ رو می خونه آیا؟
یه کلیپه هست داره با حاج قاسم صحبت می کنه، ميگه حاج آقا تموم شد؟
ميگه نه هنوز اولشه، یه مرحله سختش تموم شد، تازه اولشه.
+ هنوز اولشه، خون حاج قاسم می جوشه و زنده می کنه همون طوری که خون اباعبدلله می جوشد و زنده می کند.
++ لا یوم ک یومک یا ابا عبدالله.
فیلم له‌له اجباری» رو میبینه و هی جیغ می‌کشه:))
میگم جیغ نکش آجی 
ميگه الان بچهه از رو چرخ‌وفلک میفتهه!میگم نه نجاتش میدنميگه نه ببین افتاادمیگم ببین گرفتش:))جلوی کتابُ‌دفترم دوزانو نشستم تا پاسخنامه هام رو نگاه کنم. اومده رو پشتم نشسته؛ (به عبارتی دراز کشیده) و به دیدن ادامه فیلمش می‌پردازعمامان ميگه بزن یه کارتونی چیزی این فیلما برا سنش خوب نیس!از رو پشتم میاد پایین کنترلو برمیداره فرار میکنه:))
پ.ن: باورم نمیشه تغییر روحیمو:))
اینکه تق
اومدم خونه خالم.سر ناهار با پسرخالم از علوم پایه میگفتیم که گفتم میوفتم بدبخت میشم.گفت نه بابا پاسی منم همین فکرو میکردم.بعد گفت چیزی ام حذف کردی؟شروع کردم به گفتن دیدم قیافش داره شبیه برگ ریخته ها میشه دیگه ادامه ندادم به گفتن حذفیاتمبعد شروع کرد به گفتن اینکه بشین فلان شکلی شانسی بزنقشنگ نا امید شد
حالا دخترخالم هی ميگه تو از فلانیا که با سهمیه اومدن کمتری؟بیوفتی کشتمت
خالم ميگه چرا نخوندی میگم اخه فلان شد و درسا دانشگاهمون فلان بود و ای
یکی از کلاسای من هست که با استاد محترم دیگه‌ای هم ارائه شده و برخی از دانشجویان اون کلاس، طبیعتاً کسایی هستن که از من یا از سختگیریام دل خوشی ندارن، منم البته خوشحالم که اون بزرگوارا انتخاب کردن و از کلاس من رفتن چون هیچی ضد حال‌تر از این نیست که دانشجویی سر کلاست باشه که به اجبار اومده و به لطائف الحیل هم دنبال اینه از سر و ته کلاست بزنه و در بره، یه دفه ميگه مریضم یه دفه ميگه کار دارم، یه دفه ميگه مسافرم! حالا به اینایی ک موندن میگم من چراغا
 قبل از شهادتش خواب یکی از فرمانده‌های زمان جنگش که شهید شده رو می‌بینه می‌بینه که توو یه باغ کوچیک و توو یه ویلایی داره زندگی می‌کنه ازش می‌پرسه که اینجا چیکار می‌کنی! اونم ميگه ما توو این باغ و ویلا زندگی می‌کنیم! فرماندش توو عالم رؤیا به اسدالله ميگهتوو چیکار داری میکنی! کجا داری میری! اسدالله ميگه: چطور مگه؟ فرماندشون ميگه: تو داری خیلی بالاتر از ما میری! فکر کنم چیزی نمونده به خود خدابرسی! داری حسابی اوج می‌گیری! این خواب ر
یا رادَّ ما قد فات.
 
نزدیک یک ساعتی میشه که با خانمی مصری صحبت می کنم
45 ساله.
مادر دو فرزند.
استاد زبان فرانسه در دانشگاه طنطا، توی شهری به همین اسم
و مسلمونی معتقد. (احتمالا اگه وبلاگ داشت اسمش رو می ذاشت یک مسلمان!)
 
اون فرانسه تایپ می کنه و من انگلیسی.
و چقدر شرقی ها با غربی ها فرق دارن.
 
وقتی از من در مورد تظاهرات توی کشورش می شنوه تعجب می کنه و با شنیدن اینکه "یادتون نره من حقوق بین الملل می خونم" لبخند می زنه.
از التهاب این روزای مصر ميگه
 
امشب ميگه تصور کن من رفتم آلمان اونجا امتحان این دوره آموزشی روقبول شدم اونا هم به من پیشنهاد کار دادن
میگم پس ما چی 
ميگه تو تصور کن چون تو هر وقت فکری تو ذهنت میاد و تصورش میکنی اون اتفاق میوفته منم قول میدم هر فصل بیام به شما سر بزنم .
منم همه اش دارم تصور میکنم ما همه رفتیم اونطرف
و تصور میکنم من یه کار خوب پیدا کردم و میتونم هم به درس و مشق بچه ها. برسم و هم حقوق خوبی داشته باشم .
یعنی زندگی تشکیل شده از تصورات ما؟؟؟؟
آخه چه کاریه تصور کردن
با کلی شور و شعف و ذوق و خوشحالی بلند شدم رفتم دانشگاه ، با کلی استرس بخاطر دیر رسیدن بدو بدو خودمو رسوندم انجمن بازی ، رفتم دم در کلاس ، یادم اومده استاد گفته بود وقتی دیر میاین از در پشتی بیاین ک تو فیلم نیوفتین ، رفتم در پشتی میبینم قفله، برگشتم در اصلی محکمممم دستگیره رو کشیدم بعد یه آقایی اومده ميگه خانوم ! این درا قفل مرکزی داره ، برید ته سالن بگید براتون باز کنن. این جا بود ک به بی سروصدا بودن کلاس شک کردم ، رفتم میپرسم کلاس یونیتی کجاست ؟
یا رادَّ ما قد فات.
 
نزدیک یک ساعتی میشه که با خانمی مصری صحبت می کنم
45 ساله.
مادر دو فرزند.
استاد زبان فرانسه در دانشگاه طنطا، توی شهری به همین اسم
و مسلمونی معتقد. (احتمالا اگه وبلاگ داشت اسمش رو می ذاشت یک مسلمان!)
 
اون فرانسه تایپ می کنه و من انگلیسی.
و چقدر شرقی ها با غربی ها فرق دارن.
 
وقتی از من در مورد تظاهرات توی کشورش می شنوه تعجب می کنه و با شنیدن اینکه "یادتون نره من حقوق بین الملل می خونم" لبخند می زنه.
از التهاب این روزای مصر ميگه
وایسید وایسید وایسید.
امروز برای اولین باااااااااااااااار در تاریخ تحصیلم.سر امتحان آیین دادرسی مدنی که همه به آدم میشناسنش،یه جوووری بلد نبودم سوالا رو که گریه ام گرفته بود.از جلسه اومدم بیرون دیدم یکی ميگه حکم حضوری بود یکی میگفت غیابی بود .یکی میگفت تجدید نطر نمیشد .یکی میگفت میشد.یکی گفت کدوم سوااال؟؟؟خلاصه بل بشوووویییییییی بود.
از قضیه کتابم بگم اینکه چون ۴ بار به پسر عمه و عمه محترم گفته بودم ندارم کتابو .دست به دامن که نه.
اگر یادت برود آن سُک آخر را بهش بزنی تا صبح همه چیز را می شورد و میبرد،
سیفون دستشویی محل کارمان را میگویم،
آدم را یاد بعضی از آدم ها می اندازد که اگر برایشان گوشه چشم نازک نکنی
اخم نکنی یا بهشان سقلمه نزني میخواهند کائنات را بشورند و چاهشان ته ندارد.
خوندن واسه المیپاد یا شرکت تو جشنواره یا خواب ؟
استاد حوزه پیام گذاشته واسم جشنواره داستان و شعره .
خیلی دوست دارم شرکت کنم اما سوژه هام تو این بل بشوی ذهنی یادم رفته .!
اصلا چیزی یادم نیس .!

دلم میخواد بنویسمکاش یه هفته وقت بذارم .بعد برم سراغ درسام .
البته داستان دارم اماده اما حسم ميگه بهتر میتونم.اما متاسفانه نوشتن یه ذهن آزاد میخواد .که من ندارم الان.!
داداش ميگه ميگه تو هم خدا رو میخوای هم خرما رو .یکیش .تو نمیتونی!
میگم قدیمی
اگر یادت برود آن سُک آخر را بهش بزنی تا صبح همه چیز را می شورد و میبرد،
سیفون دستشویی خانه ی خواهرم را میگویم،
آدم را یاد بعضی از آدم ها می اندازد که اگر برایشان گوشه چشم نازک نکنی
اخم نکنی یا بهشان سقلمه نزني میخواهند کائنات را بشورند و چاهشان ته ندارد.
کرم_ worm_زرد و پلاستیکی رو کوک میکنم‌.
و میذارم رومیز .جیر جیر کنان میره صاف میشه و جمع میشه تا میرسه به رومیزی و بعدش درجا میچرخه .
داداش ميگه گمونم تا دو سال دیگه بیشتر ایران نباشم.ینی نباشیم!
میگم پس تصمیمتونو گرفتین !ميگه آره .
میگم منم واسه بچه ات از این اسباب بازیا پست میکنم!
تموم تصورش از عمه !میشه یه کرم زرد که روی زمین میلوله .!
بغض ‌‌‌.
ميگه مگه تو نمیخواستی بری؟
میگم ایران!تمدن اسلامی؟ .بازگشت به دوران اوج ؟علوم انسانی بومی؟
ف
 
مادرم ميگه مطهره چیکار میکنی ؟ ميگه هیچی ، سختی های روزگارو میگذرونم  - مطهره ميگه خاله پیتزایی که خریدم چی شد؟ خاله رفتم پیتزا خریدم تازه 3 تومنم تخفیف گرفته بودم :) اینقدم خوشحال بودم اما نمیدونم چی شد موتوری خورد بهم دیگه بعدشو یادم نمیاد خاله پیتزا هام چی شد؟ کی خوردشون؟ مامانم ميگه هیچی ، حتما پرس شد با زمین ، کسی نخوردشون داییم گفت از این ب بعد برا مطهره جشن پیتزا میگیریم :)
- ميگه خاله من این اتفاق برام افتاد فهمیدم همه منو خیلی دوست د
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب