نتایج پست ها برای عبارت :

غروبمم زیباست بشینو دوباره منو نگاه کن

امروز کسی را دیدم که در پس عینک آفتابی‌اش در نگاه اول شبیه تو بود. همان نگاه اول وجودم را لرزاند، یادت افتادم، دلتنگت شدم ولی نبودی!
نبودنت بر تمام جانم نشست. دوباره با خودم مرور کردم که چرا نگاه تو هیچ‌گاه قسمت من نشد! سهم من از این زندگی چیست؟
بی تو چیزی برایم دوست داشتنی نیست.
بیا.
 
دلبر گفته بودی که از شروع دوباره‌ی قصه می‌ترسی. یادم آمد و دلتنگی بعدِ دو نصفه‌شب نگذاشت خود را بخوابانم. بگذریم! گفتی شروع. مگر قصه‌های بیرون آمده از متن زندگی، از پستی‌ها و بلندی‌های لعنتیِ عشق، اول و آخر دارند؟ لابد قصه برایت تمام شده است. قصه‌ای که مرا خوابانده، فریفته، نابود کرده. هر لحظه در من شروع می‌شود و قبل از آن که یک‌جوری خود را خلاص کنم از دست فکرهای بی‌پایان، چندسال پیرم می‌کند. یک مرده‌ی هزارساله‌ام در میان تندبادِ نا
چه فراز و نشیبی دارد نگاه‌ها.آن هنگام که به شب نگاه می کنی و جز سیاهی نمی‌بینی.آن هنگام که به آسمان نگاه می کنی و جز قفس نمی‌بینی.آن هنگام که به زندگی نگاه می کنی و جز حسرت نمی‌بینی.آن هنگام که به شعر نگاه می کنی و جز غم نمی‌بینیآن هنگام که به تاریخ نگاه می کنی و جز خون نمی‌بینی.آن هنگام که به خدا نگاه می کنی و جز شرم نمی‌بینیچه فراز و نشیبی دارد نگاه‌هاآن هنگام که به قلب‌اش نگاه می کنی و جز نفرت نمی‌بینی.آن هنگام که به چشم‌
چه فراز و نشیبی دارد نگاه‌ها.آن هنگام که به شب نگاه می کنی و جز سیاهی نمی‌بینی.آن هنگام که به آسمان نگاه می کنی و جز قفس نمی‌بینی.آن هنگام که به زندگی نگاه می کنی و جز حسرت نمی‌بینی.آن هنگام که به شعر نگاه می کنی و جز غم نمی‌بینیآن هنگام که به تاریخ نگاه می کنی و جز خون نمی‌بینی.آن هنگام که به خدا نگاه می کنی و جز شرم نمی‌بینیچه فراز و نشیبی دارد نگاه‌هاآن هنگام که به قلب‌اش نگاه می کنی و جز نفرت نمی‌بینی.آن هنگام که به چشم‌
من از خواب  بیدار میشم، ساعتو نگاه میکنم، منتظرم ، صورتمو می‌شورم ، به دیروز فک میکنم ، به پریروز ، به هفته ی پیش و به ماه قبل ، میرم تو آشپزخونه ، غذا میخورم، میام اتاقم، با یه کاری سرمو گرم میکنم ، شاید دوباره بخوابم دوباره بیدار میشم ، سر خودمو گرم میکنم ، میرم تو حیاط ، تو ی جاهای مختلف خونه قدم میزنم ، و شاید باز دراز بکشم . بعد ساعتو نگاه میکنم ، ساعت چهاره .چهاره لعنتی ، بعد منتظر میمونم ، شاید با یکی چت کنم ، بعد شب میشه .منتظرم . میرم تو آ
امروز یکی از با یکی از هم مغازه ای هام چشم تو چشم شدم و طبق عادت هر روز سلام دادم،  چهره ش ناراحت بود جواب سلام رو نداد فقط حدود چندین ثانیه ای زوم بود و بغض‌کرد حتی من اونقدر اوشگول بودم دوباره سلام کردم و اون دوباره ج نداد و من دیگه بی خیال به صفحه مانیتورم نگاه کردم
اینو واسه بنی نگفتم چون کلا رو مودی هست که فکر میکنه پسر کش هستم
و تعریف هم نخواهم کرد.
قایقت شکست ؟ پارویت را آب برد ؟ تورَت پاره شد ؟صیدت دوباره به دریا برگشت؟غمت نباشد چون خدا با ماست !هیچ وقت نگو ؛ از ماست که برماست !بگو خدا با ماست.اگر قایقت شکست، باشد! دلت نشکند! دلی را نشکنی.اگر پارویت را آب برد، باشد ! آبرویت را آب نبَرَد! آبرویی نبری.اگر صیدت از دستت رفت، باشد! امیدت از دست نرود ! امید کسی را ناامید نکنی.امروز اگر تمام سرمایه ات از دستت رفت، دستانت را که داری!خدایت را شکر کن. دوباره شکر کن !اگر چیزی به دست نداریم دست که داریم
سنجابه شروع کرد به دویدن
یکدفه ایستاد بعد دوباره دوید بعد دوباره ایستاد
کمی اطرافش را دید یکم آروم آروم حرکت کرد بعد نیم خیز شد کمی به اطراف نگاه کرد دوباره دوید. 
یکدفعه دورش تاریک شد باز ادامه داد تا یکدفعه زیر پاش خالی شد.
چشماش را آروم بست کمی گذشت حرکت ادامه داشت
اما او نبود که اراده به حرکت کردن کرده بود بلکه شاید وجود او و اراده بر انتخاب های گذشته او بود که بر ادامه حرکت او تداوم بخشیده بود
اما این حرکت تا کجا و کی ادامه داشت .
و اینج
آفتابِ زندگی زيباست
با ترانه های دلنوازش
طلوع زندگی زيباست
با خاطره هایش
غروب زندگی زيباست
با تلخی ها و درد هایش
آری زندگی زيباست
اگر تو بخواهی .
( عکس مربوط به بوم گردی روستای درونه  واقع در 55 کیلومتری غرب شهرستان بردسکن - پاییز 1397 )
 
 
راستش رو بخوای فکر میکردم هیچوقت به عکساش نگاه نمیکنم چون من آدم نگاه کردن به عکسا نیستم و هیچوقت هم جز نگاه گذرا به عکسایی که قبلا ازش داشتم بهشون نگاه نمیکردم.ولی حالا که خیلی شده روزی چند بار و هر بار چند دقیقه بهشون نگاه میکنم یه هععییی میگم؛)
بعضی وقتا می‌خوام قلبمو بکشم بیرون و پرتش کنم رو زمین و پامو محکم بذارم روش . دوباره و دوباره و دوباره و دوباره . اونقد که کاملا له بشه و تاوان همه ی حرفا و کارایی که بخاطرش کردم و خودمُ خُرد کردم رو بده.درحالی که دارم داد میزنم :بمیر ، بمیر ، بمیر ،بمیر
انگاری عاشق شدم دوباره
عاشق چشمایی که جادو داره
دل واسه دیدن تو بیقراره
دیوونم میکنی با یه اشراه
آسمون واسمون داره میباره
 
چتر تو عطر تو داره میاره
تو که قراره بیای بیقراره
اونی که تو شدی دارو ندارش
به سرم میزنه بازم هواتو
قدم زدن زیر بارون تنهایی با تو
عزیزه واسه من این خاطره هاتو
میخرم تا ابد ناز نگاه تو
پشت چراغ های سبز خیابون
پیشتم تا ته خستگی هامون
با تو قدم زدن زیر بارون
خیسه دوباره دوتایی موهامون
شیرینه دیدنت همیشه پیشم
کاشکی بمونی ت
انگاری عاشق شدم دوباره
عاشق چشمایی که جادو داره
دل واسه دیدن تو بیقراره
دیوونم میکنی با یه اشراه
آسمون واسمون داره میباره
 
چتر تو عطر تو داره میاره
تو که قراره بیای بیقراره
اونی که تو شدی دارو ندارش
به سرم میزنه بازم هواتو
قدم زدن زیر بارون تنهایی با تو
عزیزه واسه من این خاطره هاتو
میخرم تا ابد ناز نگاه تو
پشت چراغ های سبز خیابون
پیشتم تا ته خستگی هامون
با تو قدم زدن زیر بارون
خیسه دوباره دوتایی موهامون
شیرینه دیدنت همیشه پیشم
کاشکی بمونی ت
در پذیرایی خونه مامانبزرگ و باز کردم و اولین چیزی که شنیدم صدای گرم و رسای دوبلوری بود که مستند "راز" رو جلا داده بود،مغز کوچیکه ده دوازده ساله ی من مجذوبش شد همون لحظه ،راس راس تو چشای تلوزیون نگاه کرد و همهی حرفاشو با جون و دل خرید و "باور کرد!" فک میکرد حالا دیگه میتونه همه ی رویاهاشو واقعی کنه(حتی اونی که باهاش میتونست جادو کنه!) یه عالمه سال گذشتن این آدم یه عالمه شکست خورد و موفق شد. و هنوز کلی رویا هست که جای خودشون و تو دنیاش پیدا نکردن، تو
قبل نوشت :امشب شب آخره؟
                 گویا شاید
               ماه رمضان خدا نگهدار.
-------------------------------------------
غزلی نیمه تمام
امشب در آغوش منی فردا دوباره
تو می روی و میشوم تنها دوباره
تو می روی و میبری با خود صفا را
من مینشینم در صف غمها دوباره
نه نیمه ی شب نه سحر نه وقت افطار
در خواب غفلت می روم شبها دوباره
---------------------------------------------
پی نوشت: درود خدا بر آن عاشق عارف همانکه نیمه ی خرداد از انتظار در آمد
 
روح الله ال الخمینی »
انقدر تن و جانم درد میکند که دلم به نوشتن نمیرود
اما خواستم این لحظات تاریک را ثبت کنم
دردمیدانید چیست؟ 
یکهویی به جانت مینشیند و دست برنمیدارد 
انگار اسیر شده ای هرچه دست و پا میزنی و انگار نه انگار
از چنگال درد نمی شود فرار کرد 
دوباره ان لحظه ها 
دوباره نا امیدی و سکوت 
دوباره پناه بردن به خدا 
قول دادم 
قول دادم که دوباره دنبالش بگردم 
اگر دنبالم بگردد 
من همین جا نشسته ام 
تو کجایی؟ 
تو کجایی؟ 
شاید لا به لای این همه سکوت 
نگاه غم الود
از نظر شرعی نگاه‌های حرام عبارت‌اند از: نگاه به چهره آرایش‌کرده زن. نگاه به زیورآلات زن. نگاه به‌عکس بی حجاب زن آشنا. نگاه با ریبه (ترس افتادن به حرام). نگاه زن به بدن مرد نامحرم (به‌جز صورت و دست‌ها)، البته در این مسئله بین مراجع اختلاف‌نظر وجود دارد و آیات عظام سیستانی، فاضل، مکارم، نوری […]
نوشته چرا اسلام نگاه غیر به اعضای بدن نامحرم را حرام کرده است؟ اولین بار در گناه شناسی. پدیدار شد.
*این داستان خیلی زيباست* *مردی بود قرآن میخواند و معنی قرآن را نمیفهمید* *پسرکوچکش از او پرسید:* *-چه فایده ای دارد قرآن میخوانی بدون اینکه معنی آن رابفهمی؟* *پدر گفت پسرم سبدی بگیر واز آب دریا پرکن وبرایم بیاور* *پسر گفت:غیر ممکن است که آب درسبد باقی بماند.* *پدر گفت امتحان کن پسرم.* *پسر سبدی که درآن زغال میگذاشتند گرفت ورفت بطرف دریا وامتحان کرد* *سبد را زیرآب زد وبه سرعت به طرف پدرش دویدولی همه آبها از سبد ریخت وهیچ آبی در سبد باقی نماند* *پس به پ
واقعا میشه یه روزی دوباره رنگ زندگی توو خونمون پاشیده بشه؟؟ میشه دوباره همه چیز مثل قبل بشه. میشه دوباره روزی بیاد که دلت بخواد زودتر کارت تموم بشه و کلید بندازی بیای داخل خونه؟؟ میشه دوباره بخندی؟؟ بخندم. بخندیم؟؟ حالم بده بد و کسی نمیده چقدر از درون داغونم. مثه خودت که نمیزاری من بفهمم چقد ناراحتی و من همه ش فکر میکنم شاید دیگه دوستم نداری.یعنی میشه دوباره خوب بشم‌ یه روزی که دردناک ترین اتفاق ها باعث سر دردم نشه؟؟ دلم نمیخواد دوبا
نشسته‌ای روبه‌روی من. نمی‌دانم؛ شاید هم روبه‌روی من نیستی و من دوست دارم این‌طور خیال کنم. ولی نه، خیال نیست. واقعا نشسته‌ای روبه‌روی من و این دستپاچه‌ام می‌کند.
وقتی نشسته باشی روبه‌روی من، من باید دقیقا چه کنم؟ نگاهت کنم؟ چقدر؟ چه‌طور؟ به چه چیز باید نگاه کنم؟ دستت؟ چشم‌هایت؟ دکمۀ لباست؟
آدم اگر بخواهد نجیبانه و مومنانه و مودبانه به کسی نگاه کند باید او را چه‌طور ببیند؟
آه! نه! صبر کن! انگار از هیجان و دستپاچگی زیادی جلو رفتم. باید
به تصویرِ خودم نگاه می‌کنم. تصویرِ یک چهره. به تمامِ خط‌ها و انحناها و سایه‌ها خوب دقت می‌کنم. بعد از خودم می‌پرسم آیا این چهره را دوست دارم؟ کمی مکث می‌کنم. نمی‌دانم جوابم چیست. حتی نمی‌توانم احساسِ تعلقی نسبت به آن چهره در خودم پیدا کنم. یادِ تمامِ وقت‌هایی می‌افتم که می‌خواسته‌ام آن چهره، چهرۀ من نباشد. یعنی که دلم می‌خواست هیچ چهره‌ای نداشته باشم و نامرئی باشم. فکر می‌کنم وقتی آدم چهره‌ای نداشته باشد راحت‌تر می‌تواند خودش را ن
رسیدم به آهنگ ستاره حامی 
خیلی وصف حال ماست!
 
تو با این لب های بسته
تو با این دل شکسته
تو با این بغض قدیمی 
که پر و بالتو بسته
چرا می خندی ستاره چرا می خندی ستاره
تو با این سینه ی داغون 
تو با این فال پریشون
تو با این زخمای رنگی
توی این شام غریبون
چرا می خندی ستاره چرا می خندی ستاره
از نگاه این شب خیس 
دل چرا نمی کنی تو
تن چرا به این سیاهی
بی گلایه می زنی تو
دل چرا نمی کنی تو
از نگاه این شب خیس
بی گلایه جون سپردن 
آخه اسمش زندگی نیست
این شب خسته و تا
بازی دوباره بگو
آنچه تحقیقات درباره بازی دوباره بگو می گوید:
حرف زدن با کودکان، گسترش فرهنگ زبانی خوب در آینده  را تضمین می کند.
تقلید،یک مهارت طبیعی است که کودکان از آن برخوردارندبرای مشاهده ادامه مطلب بر روی لینک زیر کلیک نمایید
بازی دوباره بگو
آینه یکی از وسایل اتاق خواب است که روزانه بار‌ها به آن نگاه می‌کنیم. پس می‌توان از آینه به عنوان یک وسیله تزیینی لذت برد. اگر می‌خواهید آینه خود را با وسایل ساده مثل مروارید، برچسب، نگین، دکمه، شاخه و برگ درخت و . تزیین کنید، در اینجا چند روش فوق العاده برای تزیین کردن آینه اتاق به شما آموزش داده می‌شود.
زيباست که خود را در آینه‌ای نگاه کنید که با هنر دست خود آن را تزیین کرده‌اید و یادآور خاطره یا تم خاصی برای شما است. 
ادامه مطلب
-دیدی دیوونه ها همه اخمو شدن آویزون شدن؟ دیدی مردم بی لبخند؟ دیدی دیگه نا نداریم یه آب گرمو وصلش کنیم؟ دیدی زمین سفت نبود؟ دیدی حیف کردی؟
- بهار دوباره میاد، دوباره سبز میشیم، دوباره قامتمون صاف میشه
عکس ها رو ببینین کیف کنین #امید داریم
ادامه مطلب
[مای بارد مای بارد]
از خلسه خودم بیرون می آیم. عمود چند بودیم؟ نگاه میکنم. هنوز خیلی مانده. نفس هایم روز آخری به شماره افتاده. سرم درد میکند. پوستم سوخته. پاهایم تاول زده. کمرم درد میکند. پلک هایم با کندی باز و بسته می شوند. دماغم جواب اکسیژن درخواستی مغز را نمی‌دهد دهانم باز شده. سید یک بسته مکعبی آب می‌دهد. بخور آب بدنت کم شده» نه».
[هلبیکم زوار هلبی]
دوباره از سیاهی پشت پلک ها، چشمم به روشنایی روز سلام میکند. درد ها دارند ضریب میگیرند. گاهی حت
عبور و مرور در اجتماع ناخودآگاه موجب می‌شود که چشم انسان به نامحرم بیافتد که در این موقع وظیفه مؤمن غض بصر و به‌اصطلاح فروبستن چشم است. ولی اگر بعدازاینکه چشم انسان به نامحرم افتاد و توجهش جلب شد نگاه را تداوم بخشد یا تکرار کند گناه چشم‌چرانی اتفاق افتاده است. پیامبر خدا صلی‌الله علیه […]
نوشته فرق نگاه اول تا نگاه سوم به نامحرم اولین بار در گناه شناسی. پدیدار شد.
از ترس این که نکنه این متن ۳۰۰ کلمه ای را که تا عصر باید به اتمام برسانم بد بنویسم یا خوب نباشم، به فروشگاه های اینترنتی پناه بردم و سر از ویرگول در آوردم و همین طوری که فکر های خودم را میکردم ظاهر کلمه هایی که بقیه نوشته بودند را نگاه میکردم. نمی دانم یک دفعه از کجا دوباره فکر پایان دادن به ذهنم رسید. با خودم بعدش را تصور کردم و یک لحظه یک طوری شدم که نمیدانم چه بگویم. ولی باز مغزم پرید روی کلمه های روی صفحه و فکرام گم شدند. فقط میدانستم چیز مهمی
دلم نمی خواد برم خوابگاه انگار یه چیزی توی وجودم تغییر کرده دوست ندارم دوباره با چند نفر زندگی کنم دوست دارم تنها باشم و زندگی کنم الان هم همه درگیر شدن.
ضربان قلبم رو میشنوم بیس و بیقرارم نمی دونم چرا اینطور شدم.
برای ثبت نام که رفتم از امور دانشجویی که خارج شدم چندتا پسر و دختر کناد هم بودند و یواشکز نگاه هم میکردند وقتی نزدیک شدم یکیشون گفت خوب بوده که فهمیدم دوستای او بودند دوستان کسانی که سه سال تمام درگیر بود و من هم درگیر شده بودم جذب شد
من [ فرهادم ]!دوباره آمده از دشت های دور،از کوه های سخت،از شهید شیرین،از نسل شور بخت. [ دستهایم ] میراث خور تاولهای آفتاب خورده،وامدار تیشه،پرچمدار عشق. من [ فرهادم ]!از انحنای پیچ جاده های زمان آمدم،آنجا که عشق کمر جاده را هم خم کرد. اما [ شیرین ]!دوباره طاقت شنیدن ضجه های مرا نداشت،نخواست دوباره بیاید!و من [ فرهاد بی شیرینم ]!شاید بمانم شاید بمیرم شاید.
نمیدونم چندبار این جمله رو گفتم که" از پاییز بدم میاد" ولی واقعابدم میاد
روزایی ک ابری میشه حالم بد میشه. خورشید ک نیست دلم میگیره. یادمه از دوم راهنمایی هرسال پاییز که میشد حالم بد میشد. شاید تو بعضی ازین سالا میشد اسمشو بذارم افسردگی فصلی.
الان دوباره حالم خوب نیست. مخصوصا این چند روز ک نرفتم دانشگاه و سرگرمی قشنگم ک نگاه کردن حرکات آدمای تو خیابون از شیشه ی اتوبوسه رو نداشتم
حالم خوب نیست اما نه ب اندازه پارسال و خب این خودش خوبه!
نمیتونم د
باورم نمیشه که اگه شرایط جور دیگه ای بود من میتونستم حداقل یه سال/یه سال و نیم دیگه فارق التحصیل بشم
ولی الان دوباره باید همه چیو شروع کنم.تمام اون حال و فضای نکبت،استرسا،گریه ها،عادت کردنا.دوباره و دوباره باید باشون رو به رو شم
تمام نقشه هام عقب میفتن.تمام زندگیم عقب میفته.
و بدیش اینجاست که حتی اینم معلوم نیست.زندگیم کاملا رو هواست.چی شد که به اینجا رسیدم واقعا؟
نگاه تو ، برای من تمام عاشقانه هاستو حال من ، حال خوش ترانه هاستتو آمدی به این تنم ، چو جان تازه آمدیهوای تو برده مرا ، چه بی بهانه آمدینگاه کن ببین که من ، چگونه بی قرار توپرسه به کوچه ها زدم ، به شوق خاطرات تونفس درون سینه ام ، حبس شد و تو میرسیمنم که چشم می شوم ، خیره به قاب اطلسی
دلم سراغ کلمه ها را نمی گیرد.فرار کردم از ورق زدن.همیشه که نباید نشست یک گوشه و آدم ها را از دور دید.از خانه زدم بیرون.از کنار آدم ها گذشتم و آدم ها از کنارم گذشتنجلوی ویترین مغازه ها ایستادم و نگاه کردم.اجناس را دید می زدم برایشان قصه می ساختم.دنبال رد یک نگاه آشنای غریب بودم.یک گوشواره ی پروانه ای دیدم.چشم هایم برق زدسرم را که بلند کردم داشت نگاه می کردسایه ی غریب آشنا را حس کرده بودم.مرد بلوز چار خانه ی آبی اتو نشده تنش بود.
جالبه! یه حسی بهم می گفت امروز قراره بالاخره اینجا پست بذارم! تاریخ آخرین نوشته ام رو نگاه کردم و دیدم که دقیقا 4 ماه گذشته از اون روز. 
یه چیزی بهم بگین لطفا. کتابی، موسیقی ای، فیلم یا سریالی،نقاشی ای هرچیزی که فکر می کنید زيباست برام بفرستید لطفا. نیاز دارم به چیزای تازه:)
در حال حاضر در نقطه ی مینی موم نمودارِ سینوسی زندگیم هستم . دقیقا در نقطه ای هستم که تصمیم گرفتم از این حالت نزولی خارج بشم و دوباره به سمت اوج حرکت کنم . چه چیزی باعث شد که به این نقطه ی پایین برسم ؟ شکست های متعدد . شکست پشت شکست باعث شد که رها کنم . . حالا می خوام برگردم . یه برنامه ریزی دوباره و یه شروع دوباره . ان شاالله .
صبح 26 نوامبر با Lene Marlin.
امروز همه چیز بوی نروژ رو میده. دریا شبیه دریای شمال (Northern Sea) شده و انگار یه چیزی ته قلبم میگه که دوباره به اروپا برمیگردم.
کریسمس نزدیکه و من آرزو میکنم کاش میتونستم دوباره اونجا بودم و از تک تک لحظاتی که برام مقدس بودن، لذت میبردم.
روزی دوباره به آلمان و نروژ و اسکاتلند برمیگردم و به تمام اون آرامش و رویاهای کودکانه ام که دنبالش هستم میرسم. 
 عشق.خون.مرگ صدا پاشنه کفش و استخوان در گوشم نجوا میکند . بی صدا اشک میریزم و ناله میکنم همه درد ها فراموش شدند اما درد کودکم زهره میخنددچشمانم میسوزندگلویم درد میکند
به چاقو و دستم نگاه میکنمنمیتونم همینجوری بمیرم
.الکی خودتو نکش بچت مرده به دنیا اومد
+نه امکان نداره . تو کشتیش
.شاید
و پشت حرفش پوزخندی تلخ میزند
نمیتونم همینجوری بمیرمنفس عمیق میکشمبه دستانم نگاه میکنم یا حالا یا هیچ وقت دیگر. برا به اغوش کشیدن خواهم مرد اما مهم نیست 
زهره
به نام آنکه به ما گفتن آموخت
نیامده بود که برای همیشه بماند
آمده بود تا فرصتی دوباره بدهد
آنقدر زود گذشت که ندانستیم تمام شدنش را
کاش دوباره بیاید و باز به یادمان بیاورد حال بینوایان را، روزگار فقرا را و حال گرسنگان را.
کاش باز هم بیاید
حسین. مروارید سرخ کربلا.
حسین. ابر چشمان پر از اشک مؤمنان.
حسین. لانه ی پرنده های بی خانه.
.
وقتی محرم می آید، انگار همه چیز طلسم می شود؛ قلب ها همه عاشق می شوند، دل ها همه بی تاب می شوند، چشم ها همه گریان می شوند.
 
چه زيباست پرواز دسته دسته پرستو به حرمت حسین!
چه زيباست فریاد عاشقانه ی نامت حسین!
چه زيباست زمزمه ی زیارت عاشورایت حسین!
.
.
.
این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست.؟
ولی من از هیچ‌کاری نکردن لذت می‌برم. از نشستن و نگاه کردن. نگاه کردن و فکر کردن. نگاه کردن و کتاب خوندن. از دیدن لذت می‌برم. از نشستن پشت پنجره‌ها و دیدن هرچی که از پشتشون میشه دید، هرچیزی که طبیعت و شهر نشونم میدن. وقتی توی اتوبوس میشینم و پنجره‌ها رو باز می‌کنم، کتاب روی پام میذارم و هر از گاه از بین خطوط سرم رو میگردونم تا تصاویر گذرا از کنارم رو نگاه کنم. خیلی وقت‌ها آرامش رو اینطوری پیدا‌ می‌کنم و تمام مدت لبخند می‌زنم. 
امشب تلویزیون رو روشن کردم و زدم شبکه ی نمایش.حدس بزنید چه فیلمی رو نمایش می داد.ان دریایی کارائیب 3.مثل این که این مجموعه از شبکه ی نمایش داره پخش می شه.چه قدر هم زمان با زمانیه که من این مجموعه رو دانلود کردم تا نگاه کنم.وقتی دیدم این فیلم داره پخش می شه خیلی تعجب کردم.چه اتفاق عجیب و جالبی!هر شب یک قسمت از این مجموعه پخش می شه.ولی خب من چون دانلودش کرده بودم زدم یه شبکه ی دیگه.به جاش امشب توی تخت خوابم وقتی که همه جا ساکته و چراغ ها خاموشه ای
چند روزیه که هی به خودم بد و بیراه میگم. هی خودم رو مقایسه میکنم و شکایت از این که این چه دنیاییه. این چه وضعیه. نگاه کن فلانیو نگاه تو چقدر ضعیفی. نگاه اون یکی باهات چیکار کرد. نگاه نگاه و خلاصه خاک تو سرت. 
امروز یک لحظه به خودم اومدم و دیدم که گناه دارم بابا. این مریضیه که دارم. این که هیچ وقت راضی نیستم. این که گیر کردم تو گذشته و این همه ترس از شکست دارم. این که حالم رو به تنهایی نمیتونم خوب کنم.  هی به خوددم گفتم ببین تو همینی. بیا لااقل قبول کن
دانلود موزیک از این شهر برو 2 از دنیا به همراه لینک مستقیم 
 
دانلود آهنگ دنیا به نام از این شهر برو 2 320
دانلود آهنگ دنیا به نام از این شهر برو 2 128
 
در ادامه شاهد متن شهر برو 2 هستید:
از این شهر برو برو یه جایی که زندگی کنیتو جز خودت به هیچکی فکر نمیکنیغم تو چشمامو حس نمیکنهفقط برو همینو بساز امشب تورو سپردمت به اون که پیششیکه واسش از همه چی دست میکشیاز این به بعد اسم عشق میشه چیبرو که بد دلم شکستشکستن منو نگاه میکنیتو روزگارمو سیاه میکنیبدون م
"نگاه مکعبی" چیست ؟ 
نگاه مکعبی یا شش جهتی یک اصطلاحه. یعنی آدم هر عملی رو میخواد انجام بده، از چند جهت بهش نگاه کنه. 
ما آدما معمولا از همون یک جهتی که اول به ذهنمون میاد کاری رو انجام میدیم یا نمیدیم. ولی در نگاه مکعبی سعی میکنیم از چند زاویه ی دیگه هم به قضیه نگاه کنیم.
مثلا دوست دارم فلان چیز رو به دوستم بگم.
 نگاه مکعبی میگه:
 اثراتش رو هم بررسی کن. اگه بگی، اثراتش و عواقبشش چیه؟ شاد میکنه یا ناراحت؟ 
یا مثلا رفتار یکی ناراحتم میکنه. تو ذهنم ا
بیا در ساحل قدم بزنیم. باد می وزد. به دریا نگاه کن. کودکان سه ساله در حال خفه شدن. دارند به سوی ساحل می آیند. برو به سمتشان. بگذار بمیرند. عکس بگیر. میتوانی شنا کنی. نه؟ خوب پس بیا روی آب راه برویم. تند تر. به پایین نگاه نکن، غرق می شوی. قبلی هم همین کار را کرد. بالا را نگاه کن. آفرین. می بینیش؟ میدرخشد، دود میکند، بدون صدا. جلوی پایمان به سطح آب برخورد کرد. چند چمدان. تکه هایی از آدم ها. نه، ناراحت نشو. اگر این ها را نمیزدند که جنگ تمام نمیشد. نه، پایین
نشستم به صفحه ی گوشی که هر دفعه بهش نگاه می کنم نگاه میندازم و نگاه میندازم و آهنگ پلی شده بیشتر توی مغز استخونم رسوخ میکنه بی تابی درد پوچ گرایی همه به ذهنم هجوم میارن . "تقصیر" کلمه ی نا مفهومی شده که دلم نمی خواد موشکافیش  کنم . من دیگه گریه هم نکردم حتی ، دست از تلاطم برداشتم فقط بیشتر روی آهنگ تمرکز می کنم به تصورات بی سر و تهی که توی سرم پیچ و تاپ می خورن به چشم یک موجود خارجی که احراز هویت کرده و مثل همیشه تشنه ی جنگیدنه و من فقط با لبخند بغل
بازی به من نگاه کن
آنچه تحقیقات درباره بازی به من نگاه کن می گوید:
تجربه های احساسی و تأثیرات متقابل اجتماعی با بزرگسالان آشنا و قابل اعتماد، به رشد توانایی های فکری کودکتان کمک خواهد کرد.
بازی به من نگاه کن کودک را نسبت به خودش و توانایی هایش آگاه تر خواهد ساختبرای مشاهده ادامه مطلب بر روی لینک زیر کلیک نمایید
بازی به من نگاه کن
بسم الله مهربون :)
 
امتحان پاتولوژی کشت مارا!
همه ی لام ها شکل همه و تشخیصشون سخت. از صبح هرچی فیلم و عکس نگاه کردم انگار نه انگار. همه رو با هم اشتباه میکنم. واقعا پاتوی عملی بلد باشیم که چی؟ خیلی به درد نخوره :|
خوابم میاد و چشمام کلی خسته شدن. دلم میخواد بخوابم تا چهار، دوباره بیدار شم یه دور عکس ها رو ببینم ولی میترسم خواب بمونم.
چقدر شبای امتحان بد میگذره .
 
سرمای پاییزی رو حس می کنید؟فصل طلایی کم تر از یک ماه دیگه از راه می رسه.فصل برگریزان. :)
شب ها سرد شدن.وقتی که به حیاط خونه مون می رم ناگهان موجی از سرما رو حس می کنم و بعد به آسمون پر از ستاره نگاه می کنم و به ستاره هایی که در این فصل در آسمون پدیدار می شن نگاه می کنم و با خودم می گم که چه قدر دلم برای این ستاره ها تنگ شده بود.خوشحالم که دوباره می بینمشون.اجازه می دم پرنده ی خیالم پرواز کنه و با خودم فکر کنم که ستاره ها هم از دیدن من خوشحال اند. :)
گا
یکی بود یکی نبود. در یک جنگل بزرگ و سرسبز و پردرخت همه حیوانات شاد و خندان در کنار هم زندگی می کردند. پرنده کوچولو هم جیک جیک کنان این ور و آن ور می پرید و دوست داشت تمام اطرافش را بشناسد. خلاصه پرنده کوچک قصه ما به همه قسمت های جنگل سر میزد و دنبال چیزهای جالب و جدید می گشت، چون خیلی کنجکاو بود.
یک روز پرنده کوچولو داشت در جنگل قدم می زد که ناگهان روی یک بوته برگ سبز یک عالمه دانه قرمز دید. با کنجکاوی جلو رفت تا ببیند که این دانه های ریز چیست؟ اول
خب اینم از آخرین کلاس داستان.
استاد گفت من حرف میزنم. درست میشه .
حتی برنامه کلاسامو پرسید .و نوشت و یه کم فکر کرد .دید چه ساعتای بیکاری وجود داره هیچ جوره و با هیچ منطقی نمیشه نه با کلاس زبان و نه با کلاس داستان پر بشه .
خب نشد.
کاسه چه کنم چه کنم دست بگیرم؟تاکی!تهش که چی ؟
خب فاطی خانوم.اینه که هس‌.
به قول مامان دوروز زاااار زدی .دو روز با مسئولای حوزه و هزار روز با مسئولای موسسه زبانت دعوا کردی و کوبیدی تو سر خودت و اونا ‌‌‌.یکی اون
هربار که چیز جدیدی راجع به خودم میفهمم حسی شبیه به کشف کردن سراغم می آید. و به این فکر میکنم که این آدمیزاد چیست که هرچه بکاوی باز چیزهای جدیدتری در چنته دارد.مثلا به تازگی متوجه شدم چقدر علوم انسانی برایم جذاب است.
میدانی فکر میکنم عشق هم یک همچین چیزی باشد، کشف رازآلودگی زیبایه درون معشوق. و میشود سالیان سال عاشق ماند؟ که هربار با کشفش دوباره عاشقش شوی؟ از نو. که در پی این واکاویدن ها، سیاهی اگر دیدی بمانی و عاشق بمانی. شاید با دیدن سیاهی ه
ماه محرم شال عزا  به  سر  ز  عزای  محرم  استخون گریه گر کنی به نظر باز هم کم استتنها  نه جن و انس در این غُصه  سوگوار در عرش بانگ نوحه از این حجم ماتم است هر سال  با شکوه تر از سال های  پیش افراشته به لطف خدا  قد  پرچم  است آری !  حسین از  من  و  او  پاره  تنم گلواژه از رسول همان ختم اعظم است باید دوباره رخت عزا  را به تن  نمود "باز این چه شورش است که در خلق عالم است "هفتاد و دو ستاره  به روی زمین نشست در خیمه العطش به فراسوی  شبنم است سرها چه
ما هنوز نرفته قرار گذاشتیم هفته دیگه برگردیم چون دوباره پنجشنبه کلاس زبان تعطیل. دیگه اتوبوسرانی آباد شد از دست ما. ساعت دو نیم بلیط داریم خب من میگم چه کاریه بریمو برگردیم همونجا بمونیم اما مها میگه دیگه تا دی بعد این وقت نمیشه برگردیم تهران. خب منم یه چند تا کتاب میخوام. به خصوص اتاق روشن چاپ جدیدش رو. بهش گفت و گویی از رولان بارت اگه اشتباه نکنم اضافه شده که مال من نداره و درآمدی از فرشید آذرنگ اینو هم یادم نیست مال من داشت یا نه فکر کنم داشت
موهای خیسم رو سشوار می کشم سارا دستی به موهام می کشه و میگه:
رها خوش بحالت چه موهای خوشگلی داری.  صاف و خوش رنگ .در حالی که چشماش برق میزنه روسری رو در میاره و میگه آخه این موهای فر چیه ؟
با لبخند نگاش می کنم و میگم:موهات خیلی قشنگه سارا.من موهات رو دوست دارم
دماغش رو جمع  می کنه و دوباره روسریش رو سرش می کنه و یه گره شل میزنه میشینه روی مبل.  به منم اشاره می کنه تا بشینم بعد میگه چه خبر تو که هنوز توی چشمات غمه دختر  .با صورت گر گرفته و  قرمز، صداشو
وقتی با دیدن یک اکیپ دانشجوی فشن و شلوغ و سر به هوا، توی هم می‌رود که چقدر بی‌مغزند؛ این منم که باید نرمَش کنم که عزیزم جوانی زيباست. لبخند بزنم و کیف کنم از تماشای اینکه با همین یک جملهٔ کوتاه، نگاه سرزنشگرانه‌اش را به عطوفت تغییر داده‌ام. 
وقتی از معاشرت با یک بچهٔ تخسِ حرف ناشنو به تنگ آمده و غر می‌زند که اصلا نمی‌شود تحمل کرد. این منم که باید غیظش را فرو بنشانم که عزیزم این فقط یک بچه است. و لذت ببرم که به سادگی حرفم را پذیرفته و با بچه حو
 
دارم ریست میشم دوباره!
رفتم ادامه مراسم .
یعنی به یه جایی منو رسونده که حاضرم عرق شرم بریزم، ولی برم هر گندی زده شده اعتراف کنم بدتر ازینی که هست نشه.
 
خوب که نگاه می کنم تقصیر خودم بوده همش. جدی نگرفتم، به موقع کمک نخواستم، فشارش هم مضاعف کشیدم.
ولی این دلیل نمیشه که اون ور ماجرا درست بوده! شاید طبیعی بود، ولی درست نبود.
 
 
خداحافظ ای علمدار زینب
خداحافظ سردار دلها
 باورم نمیشود که دیگر در کنار رهبرم نمیبینمت
هنوز باور نکرده ام یکی از آن تابوتها مربوط به پیکر رشید توست.
سردار ؛حاج قاسم !دلمان را چه کنیم که برای دیدن دوباره نگاه پر صلابتت پر میکشد
حاج قاسم داغت بسیار سنگینست
+انتقامت‌چگونه‌خواهد بود تا تسکینی بر قلب های شکسته یمان باشد.!
داشتم با دختره تو اتاقم نماز می خوندم.
یهو چشمم افتاد به عکس روی طاقچه.
یه فکری تو ذهنم خطور کرد.
به دختره گفتم این عکسه کیه؟ میشناسیش؟
دختره گفت نه.
گفتم این آبجی منه.
یه نگاه متعجبانه کرد.
گفتم الان پیش خداست.
 
یهو چند قطره اشک اومد توی چشمام.
سریع نماز دوم رو خوندم و دعا کردم دختره جلو مامان بابام راجع به اون عکس حرف نزنه، سخته یه زخم کهنه دوباره باز بشه.
کاش میشد این شش روز رو کرد تو شیشه، که هرموقع دلم خواست، به تک تک لحظه هاش نگاه کنم و لبخند بزنم.
که دوباره از نو تجربه شون کنم. آره تکراری ان، ولی تکراری ای که انگار برای بار اول دارم تجربه میکنم. یا همون ژمه وو.
از همه چیز شادتر، دیدار کسی بود که فکرش رو هم نمیکردم باهاش آشتی کنم. اون هم بعد از این همه مدت.
پس آره، خیلی خوشحالم.
این شش روز به عنوان یکی از بهترین لحظات بیست و دو سالگی تا روزی که زنده م -شاید هم تا ابد- ثبت میکنم. :)
# اولین تجربه ی نمای
بعد از مدتها امروز مثل روزای خوبم کار کردم تا الان دوباره کلی از کتابمو خوندم و فقط حدود صد صفحه مونده حتی اگه امرپزم تموم نشه فردا حتما تمومش میکنم. کلی چیز دوباره یاد گرفتم اسپینوزا داره تموم میشه و میرم سراغ لایب نیتس. بقیه کارامم هست که هنوز سراغشون نرفتم از صبح همه تمرکزم روی کتاب بود. خلاصه که دوباره دارم عشق میکنم. 
بابابزرگم حالش بد شده هیچی نمیتونه بخوره مامان بیچاره دست تنها بردتش بیمارستان :( از بی وفایی بقیه نگم برات به هر حال درست
یکبار میروی و چشمها فکر میکنند نیستیفقط خُدا دیده استتویی را که هر چند قدم برمیگردی و پشت سرت را نگاه میکنیدیگرنیستمپنهان میمانم از نگاهی که تا پا در جاده گذاشتپایم سُست شُدروحی که وا رفت بر تن خویشو توگمان کندِلی نیست در مندِلی که فراموش کرده اشک ریختن راو به بُغضی حرف میزند که برای گوش های اطرافش عادی شُده این صِدابُغض اسیرست به نگاهی که خمیده شُده و همه دیدند خوابیده اُمیدی که فراموش کرد دِل میتپد که باز دوباره پا بگیردبرگرددو ب
ساعت 4:24دقیقه ی صبح دوستم ک از torentoاستوری گذاشته و رنگ موی جذابش 
و منم روی تختم دراز کشیدم و دارم تک ب تک ستاره های روشن رو میخونم و 
دونه دونه خاموش میشن
زندگی هنوزم زيباست؟ نه؟
زيباست با همه اختلاف که نه با همه ی شکاف های طبقاتیش
- از اینکه نت ملی هم با مشکل براتون باز میشه چه حسی دارید؟ 
+ حس خیره شدن به دیوار
 
× من که میخوام برای یه آلبوم واسه ۱۰ سال پیش به بیپ تونز پول پرداخت کنم ولی خودش نمیذاره
 
× دارم سعی می کنم با طلوع می کنم از مهدی یراحی، خود را تلطیف کنم
اگر تقاص پس گرفت
اگر به ساز من نساخت
اگر که روزگار من مرا دوباره بد شناخت 
گریز ناگزیر من از این خزان بهانه بود .
 
× تا حالا به لپ تاپ به عنوان یه وسیله گرمایشی نگاه کرده بودید؟ خوبه
 
× از سری پست های موقت اینت
بعد از یه گشت و گذارِ مختصر توی وبلاگ های بیان به این نتیجه رسیدم که ماشالا اینجا همه فرهیخته و نویسنده ن. شاید هیچوقت جایی برای یه بلاگفا نویسِ لااوبالی مثل من نباشه و هیچوقت دیده نشه. ولی خب انصافا دیگه دنبال دیده شدن نیستم :) نیاز به شروعِ دوباره ای داشتم و این اثاث کشی هم یه تغییر بود برای شروعِ دوباره م. خلاصه که از پنج سال بلاگفا نویسی خدافظی و به یک شروعِ دوباره سلام :)
تصمیم گرفتم بعد از ۵ سال دوباره شروع کنم به نوشتن با این تفاوت که قبلا در بلاگفا و الان در بیان.اما انگار نوشتن از یادم رفته،دیگه نمیتونم مثل قدیما خوب بنویسم،فقط میتونم بنویسم که حداقل آروم بشم،مغزم بایگانی بشه،باید بنویسم تا حالم یکم بهتر بشه،آخه من  آدم نوشتن بودم با وبلاگ نویسی خو گرفته بودم،حتی خودمم باورم نمیشه چطور۵سال تونستم فاصله بگیرم.دوباره من و وبلاگ نویسی و سه نقطه هایی که معنیشون کلی حرف نگفته است.
در طول این یه هفته به طور کلی فراموش کرده بودم که این‌جا هم می‌شه نوشت!
چقدر عجیب و آزار دهنده. ترجیح می‌دادم الانم می‌تونستم تو کانال بنویسم ولی شاید این قطعی موقت اینترنت،( امیدوارم موقت باشه) بهانه ای شد که وبلاگ دوباره فعال بشه. 
هر چی یاد گرفتی رو نگه دار. فهم و آگاهیمون خیلی کمه. پس نیاز دارم هرروز دوباره خودم رو بیرون بکشم از روزمرگی و دوباره خودم رو یاد بگیرم
کلی فیلم ندیده
کلی کتاب نخونده
کلی تحلیل و نقد
کلی جاهای نرفته
کلی آدم
کلی دوست ندیده
کلی زبان جدید
کلی فرهنگ نشناخته
کلی کشف
کلی اختراع
 
آخرین پروژه ا نایتلی پیش از دوباره مادر شدنبه گزارش پارسینما، فیلم Misbehaviour به کارگردانی فلیپا لاتروپ آخرین فعالیت ا نایتلی در سینماست تا فرزند دومش را به دنیا بیاورد
نایتلی که بزودی دوباره مادر خواهد شد، پیش از این بعد از به دنیا آوردن فرزند اولش،  ۲ سال در هیچ پروژه‌ای حاضر نشد و اعلام کرد وظایف مادری برای او اهمیت بیشتری از بازیگری ندارد.
متن آهنگ پریشب [ورس یک]من از پریشب ، فهمیدم که تنهاتر از همیشه امپریشب ، آره دوریت باعث میشه که بدتر عصبی شمبزن سنگو بزن سنگ ، که دلم شده باز تنگدلم تنگ شده واست تو بزن زنگو بزن زنگعوضی که دیگه مُردم از اینتنهایی منو ول نکن خب بعد از اینبزن رنگ و بزن رنگ ، سیاهیا رو لَک کنهمه آسمونو پُر بادکنک و بادبادک کنبزن زیرِ سکوتت منو از معجزه پُر کنمن و خار و خسِ قلبمو باز پُر گل کن[کورس]پریشب دوباره ، این دیوونه شبو با عکسِ تو سَر کردپریشب دوبار
متن ترانه مهدی محمد زاده به نام سیم آخر

 
ده لعنتی , یه چندتا خط حرف دارم باتوبگو چی کم گذاشتم واسه توک رفتیچشاتو رو همه چی بستیب چی میگن مگه پستید راستیبااونی ک الان تو هستیبگو چ عهدو پیمونی تو بستیطفلی نمیدونه چقدر تو پستیکاری کردی میترسمدیگه از عاشق شدندیگه از رسوا شدندیگه از دلواپسیدحقم نبوددوباره تنها شدندوباره بی کس شدندوباره این خستگیبیاببین دلم دوباره زد ب سیم آخرپیت میگرده توی این شهرشبای پاییزباچشم خیس ب زیر بارونمیرم توی همون
به دروازه‌بان‌ها فکر می‌کنم. به این چارچوب سه‌بر فی. فکر می‌کنم چه رازی است که دروازه‌بان‌ را از یک فوتبالیست ساده تبدیل می‌کند به کیاس‌ترین بازیکن زمین؟ کیاسی که البته درنهایت فریب هم خواهد خورد. توپ بارها و بارها از دستش دور می‌ماند و می‌چسبد به تور دروازه. این را خودش هم به‌طور غریزی می‌داند. امّا انگار او در یک موقعیت خاص بین خودویرانگریِ سیزیف‌ بودن و داشتن یک شغل امن، اولی را برگزیده. 
این چارچوب سه‌بر فی و این زمین سبز، ص
اول فکر می‌کردم اوج تجربه مشترک نماز خواندن من با لیلی این است که مُهر را بردارد و خنده‌کنان بدود آن طرف اتاق و یک جاهایی قایم کند که روی انگشت شست بروی سجده :دی بعد دیدم که نه! می‌تونه کل سجاده و گیره چادر و خود چادر هم بردارد و با خودش ببرد، گاهی این وسط‌ها همراهِ من یه پارچه‌ای، پیراهنی هم می‌انداخت سرش و قامت می‌بست و سجده می‌رفت، این‌که بروم سجده و روی کولم سوار بشه هم که دیگه نیازی نیست اشاره کنم :دی
امروز اما درخواست همراهی تک تک ل
دقیقا چند سال پیش بود‌‌.
بهمن ماه.
تعداد خواب های واقعی یا به نگاه دین، رویاهای صادقانه، بیشتر شده بود.
با مرگ دوستم شروع شد و به.
یادم نیست به چی ختم شد.
اون زمان دانشجو بودم، حاج اقای دانشگاه میگفت احتمالا غلبه شیطانی هست که خواب های واقعی میبینی، خواب هایی که واقعا اذیتم میکرد.
گذشت و گذشت و گذشت تا با یه سری از ادعیه و این چیزها بهتر شدم، تا این چند روز.
انگار دوباره رویاهای صادقه برگشتند.
دوباره درست همینجا ک حس میکردم کاملا تموم شدی برام،
دستم دوباره لغزید روی پروفایلت!
و دلم دوباره لرزید
چرا هربار یه نکته جدید کشف میکنم؟
الان ک کاملا نا امیدم از داشتنت
این چ کار مسخره ایه ک با زندگیم دارم میکنم؟؟
چرا با دستای خودم دارم نابود میکنم آیندمو؟
تو خوب.تو دوست داشتنی.تو برای من معیار تموم!
وقتی نمیشه ینی نمیشه!!!
چرا انقدر دیوونه بازی میکنم؟!
ا اخه شمارتم اینهمه وقته پاک کردم!
چرا تو سرچ تلگرامم میاد اسمت
چرا اراده ندارم
چرا بازم
به نام خدا
 به عادت هر روزه اش قبل از بیرون رفتن از خانه، قرآن کوچک جیبی اش را باز کرد و دلش را سپرد به صفحات قرآن که به آرامی از لای انگشتانش عبور میکردند. انگشتش روی یک صفحه ثابت ماند. فهمید که هدیه ی امروز خدا قراراست از دل آن صفحه بیرون بیاد. صفحه را با یک نگاه سریع برانداز کرد.رو ی یک‌عبارت مکث کرد و نتوانست از روی آن چشم بردارد. لبخندی زد، قرآن را بوسید و دوباره توی جیب کتش گذاشت و راه افتاد.
ادامه مطلب
همش به خودم میگم هنوز وقت هست که بیام و ببینم چی تو نظرات برام نوشتی، بیدار میشم تا یکم فیلم نگاه میکنم خیلی زود دوباره خواب میرم
دیگه بدنم به خواب عادت کرده، اگه نخوابم و بخوام بیدار بمونم حالت تهوع شدید و سردرد میگیرم
ولی خوبیش اینه تو خواب میبینمت
راستی کار جدیدت خوبه؟ راحتی؟ ازش راضی هستی؟
 
 
سلام
بالاخره نتایج اومد منم قبول نشدم !
میدونید من  یه کم  خیلیییی کم امیدوار بودم
به هرحال به مهشاد عزیز تبریک میگم
لیمو میشه یه پست بزاری بتونم نظرمو بگم ؟؟؟من عاشق نظر دادن واسه پستای تو هستم !
لیمو آدمای خیلییی خوب پیدا میشن  یه نگاه به خودت بنداز ؟ ؟؟؟ فکر نکن که تنهایی !
 
 
 
نمیدونم یعنی میشه یه روز برای همیشه از پله های زیر زمین بیام بالا و دیگه برنگردم اون پلایین؟
میشه دوباره بهار توی باغ قدم بزنم و یواشکی شکوفه های گیلاسو بکنم؟
سَخت دلگیرم ازین دوباره مُردَن!پس از آنکه چشمهایم تو را دید خواستم زنده بمانمزنده شدماما حال دوباره مرگی برایم قلمداد میشوددر درونِ رگهایمدر سینه ام که از هوا خالی میشوددر نفس تنگی ای درمان شده که دوباره برگشته استدلگیر تر از من مگر میشود؟چه کسی این مُردَن را دوام خواهد آورد؟که پس از بازکردن چشمهایمپس از دیدنتچشمانم را دوباره ببندم و بگویماین یک کابوسِ شیرین بود!
در این دلتنگیِ عجیب که به مُردن سرایت میکند!،
حال پرسیدنت کارِ دشواریس
بازی نگاه کن چه می بینم !
آنچه تحقیقات درباره بازی نگاه کن چه می بینم می گوید:
تمرین مهارت های دیداری در شش ماه تخست زندگی ضروری است.
کودکان، خیره شدن به چهره های جالب و اسباب بازی های رنگی را دوست دارند.برای مشاهده ادامه مطلب بر روی لینک زیر کلیک نمایید
بازی نگاه کن چه می بینم !
دانلود آهنگ شام مهتاب از داریوش نگاه تیزبین آرتا روی مریم میرفت و برمیگشت، تموم حرکات مریمو زیر نظر داشت. با دقت گوش میداد حرفایی که بین مریمو بچه ها ردوبدل میشد. وقتی که خوب مریمو آنالیز کرد، وقتی خوب مریمو سبک سنگین کرد چشمای پرسشگرشو به سمت من برگردوند: خب؟ مثل گناهکارا به تقلا افتادم برای رهایی از بازجویی: اسمش مریمه، چندماهی میشه که باهاش ازدواج کردم. ابرویی بالا انداختو دوباره نگاه برگردوند به سمت مریمی که با لبخند گشادش به مهبد نگاه
یک شب به میخانه نرفتم. با فلانی به هم زدم و نرفتم. با رفیق شفیقم می نخوردم.
حالا با چشمان ضعیفم از دریچه‌ی کوچک  در میخانه، مستان را نگاه می‌کنم. پیاله پیاله می‌نوشند و می‌رقصند و می‌گریند و می‌خوانند و می‌خندند و از مستی یکی‌یکی هلاک می‌شوند. اولی که پرپر می‌شود دیگری با ولع لنگ‌لنگان خودش را و دهانش را به سر خُم لبریز از می نزدیک می‌کند.و چنان سَر می‌کشد که گویی طاقت دیدن افتادن قطره‌ای از آن بر کاشی‌های‌ فیروزه‌ایِ کف میخانه
شرطی سازی را خود غربی ها تقویت کردند و سال ها بر آن اصرار داشتند سپس آن را رها کرده و در مقابلش موضع گرفتند و اکنون چند سالیست که با آن میجنگند به مانند بسیاری دیگر از نظریات و نگاه هایشان در حوزه علوم انسانی و تربیتی. 
از این نگاه های متفاوت ، متضاد و ناپایدار نمیتوان رویکرد و نظام تربیتی پایدار ، پویا و رو به رشدی را دریافت کرد.
ادامه مطلب
از دقایقی قبل اختلال گسترده‌ای در اینترنت ایران به وجود آمده است.
به گفته کاربران سایت ارزدیجیتال، اختلال اینترنت در استان‌ها و شهرهای مختلف کشور از دقایقی قبل اتفاق افتاده است.
طبق گفته‌های سجاد بنابی، نایب رییس هیات مدیره شرکت ارتباطات زیرساخت، علت اختلال اینترنت را قطع ۶۵۰ گیگابیت بر ثانیه از ظرفیت اینترنت ورودی کشور در بخش اروپا عنوان کرده است.
سجاد بنابی با انتشار تصویری از وضعیت جهانی اینترنت، یادآور شد که این مشکل در کشورهای هم
وقتی که دستهای دخترک را گرفت اندامش را به لرزه واداشت. لحظه ای با دودلی سرش را بالا گرفت و به او خیره شد. و آنطور خیره خیره نگاه کردن، با آن چشمهای درشت و اشک آلود. اما دوباره سرش را پایین انداخت.
پسرک میخواست رگهای دختر را به دندان بکشد و خون درونش را مزه کند. میخواست تمام استخوان های دخترک را در آغوشش خرد کند. 
بعد هم دخترک همانطور که سرش را پایین گرفته بود گفت: خداروشکر که مسواک میزنه. حداقل دندون هاش سالمه.
عروس‌مون پیام داده برای آشنایی بیشتر و برقراری مناسبات ی، ته‌ش گفته من در پیام‌رسان‌های سروش، بله، ایتا و آی‌گپ فعال هستم. 
شخصاً که به‌ش نگفتم، ولی کم‌کم به گوش‌ش می‌رسه که بنده هم از این‌های که گفتی فراری‌م. 
 
 
× حالا الان فکر می‌کنین من چه آدم پلنگی هستم.
×× بهانه‌ی این پست، این‌ئه که دوباره نت همراه این‌جا ملقی شده.
یه روزی تکنولوژی طوری شه که لحظه‌ی دلتنگی بتونی بری توی عکس‌ها. لابلای خاطراتت؛ حس کنی وزش آرامِ باد رو، اون لبخند و اون داغیِ خورشید رو. بشنوی تپش‌های تندِ قلبت رو و بنشینی به تماشا؛ دوباره و چندباره. بچرخی بین اون لحظه‌ها و فشارِ به آغوش گرفته شدن دوباره زنده‌ات کنه 
به هم نگاه می کنیمچه حرف ها که بین ماستو جز نگاه ما به همو جز چشمان خیره‌ی ماکسی صدای حرف ما رانمی شنود.چشم های دیگرانقابل شنیدن صدای چشم های مانیستند.گوش کور دیگرانقابل دیدن نگاه های گوش های مانیستند.دست های دیگرانقابل چشیدنطعم تلخ و سرد دست های مانیستند.ما به هم» نشسته ایمهم به غم» نشسته ایمچشم های بسته را شکسته ایماین دل شکسته را گسسته ایمداغ و باغ و شام و کامکام های نا تماماشک های پر ز نام                              ◼◼◼تو مرا اشاره کنمن
ذهنم مملو میشود از حرف و حدیثسرم داغ میشود از پرسش هایی که مثلا جوابش را داده امقلبم به تپش در می آیددر رویایی که به چشمانت خیره میشوم سوالها دور سرم می پیچدو دوباره به نگاهت خیره میشومو سوالهایم را رها میکنمتو چه انتظاری داریچشمانت حرفش چیست؟از آشفتگی پتو را به سَرَم میکشمو در خواب و بیداریدوباره به خودم هجوم می آورمانگار خوابی بود سیلی بر صورتمنکند حرف چیز دیگرستو سوالهایم را جواب داده باشد نگاهتنگاه آن انتظار توستکه آنقدر کلافه شد
تلاش کردم خونسرد باشم.
تلاش کردم سخت نگیرم.
تلاش کردم این حجم از احساسات متفاوتی رو که بهم حمله کردن هضم کنم.
نتونستم.
اینکه چرا اینجا مینویسم دوباره، فقط یک دلیل داره: این مطلب ارزشش در حد همین وبلاگ هست و تمام.
سه سال پیش به اختیار خودش رفت.
سه سال به اختیار خودم دوستش داشتم.
چهار ماه پیش به اختیار خودش برگشت.
چهار ماه پیش به اختیار خودم بخشیدمش.
ماه پیش به اختیار خود دوباره رفت.
ماه پیش دوباره به اختیار خودم بخشیدمش.
هفته پیش با یکی از دوستای ن
دخترکِ نوپا با پدرش آمده بودند پارک. بابای پُرحوصله‌اش، بی هیچ حرفی، پشتِ سَرِ پنگوئن خانم» راه می‌رفت و هوایش را داشت. دخترک قدم که تند کرد، یکهو تِلِپ، خورد زمین! همان مدلی، چهار دست و پا که افتاده بود، مانده بود! بابا سریع آمد، بلندش کرد، تابی بهش داد و آرام گذاشتش زمین، روی پاهایش. کوچولو، تعادلش را که به دست آورد، لبخندی زد و راه افتاد! همین قضیه سه-چهار بار دیگر هم تکرار شد، که یک باره دخترک خودش را پرت کرد روی زمین!! بابا که فهمیده بود
هر روز صبح که خسته تر از شب قبل چشمهام رو باز میکنم یهو یه چیزهایی مثه پتک میخوره تو سرم. ببین همه اتفاقاتی که تا قبل شروع کابوسهای شبانه ات تو ذهنت بود هست بعلاوه اتفاقاتی که الان به محض اینکه گوشی رو دستت بگیری میفهمی!ببین تو و همه عزیزانت و همه هوطنانت همه شما مردم عادی که به دلخوشی های کوچکتون تو این زندگی خوش هستین همه بدبختین. یادت نره همین دلخوشی های کوچک رو هم به شما روا نمیدارن. خیره میشم به سقف. ساعت رو نگاه میکنم باز مثه همه روزهای گذ
خیلی چیزها یاد گرفتم از فیلم "اسب سفید پادشاه"
برید زن بگیرید، بعد با وجود اینکه زنتون عاشقانه عاسقتونه واسه مال و جمال بهتر ولش کنید، دوباره برید زن بگیرید، بعد آه زن اول دامنتونو بگیره و زن دوم شب عروسی تو تصادف بمیره و شمام فلج بشید، بعد برگردید، زن اول دوباره عاشقانه می‌پذیردتون.
عاشق زن دوستتون بشید، بعد هی بهش کمک کنید، هی نامردی‌های دوستتون رو (که زنش رو ول کرده و دوباره زن گرفته) جمع و جور کنید، با دوستتون بهم بزنید به خاطر این کارش،
من + : بیا بدووییم
_ : دیوونه شدی دختر
+ : آره
+ : بدوییم ؟
_ : مسخره مون میکنن 
+ : نگاه اون سمت اون دو تا مرغ
عشقها هم دارن میدویین 
_ : عزیزدلم بچه نشو میخندن 
میگن نگاه پسره پا ب پا دختره داره
میدوییع
+ : بذا مسخره کنن 
بذا بخندن 
ولی ارزششو داره که
دل منو شاد کنی 
و با تو که بدوییم از تهـ
دل بخندم و یه خاطره
قشنگ بسازی واسه هر دو مون
_ : از دست تووو دختر باشه
دستمو بگیر 
+ : ۱ .۲.
_ : ۳ بدوووو
نفس نفس +: تو که از من بچه تری
_ : پا به پای تو بچه میشم
# خیال پرداز
مثل وقتی بعد از شش روز کار کردن حق خودت می دانی جمعه ی تعطیل را تا ظهر بخوابی ولی از هفت صبح بیدار می شوی. چشم هایت باز است اما لجبازی می کنی. از این پهلو به آن پهلو در برابر بیداری ای که به تو هجوم آورده مقاومت می کنی. مدام نگاه به ساعت گوشیت می اندازی که عقربه ی کوچک برسد به عدد دوازده اما عقربه کوچک تازه رسیده به هشت. سر آخر خسته می شوی. پتو را کنار می زنی و با دست های آویزان و خسته تر از همیشه بلند می شوی.
مثل وقتی کشتی ات غرق می شود. تو می مانی و ی
نفس:   اه میشا اینقدرابغوره نگیر اعصابم خورد شد دخترمیشا با یه صدای حرصی زنگدار در حالی که داشت اشکاشو با کلنکس پاک میکرد روبه من گفت- تو برو سرتو بزار بمیر همش تقصیرتوشدشقایق در حالی که دست کمی از میشا نداشت واماده بود کلمو بکنه گفت- ننه ی مارو بگونمیدونم تو این چی دیدن که بهش مثل چشماش اعتماد داره- هوی مراقب حرف زدنتون باشیدا گفته باشم منم از کجا بدونم پذیرش خابگاها پر شده؟میشا دوباره حالت تحاجمی به خودش گرفت- نه مثل اینکه برای اوارگیمون تو
امروز روزی هست که عاشق شدم 
سه ساله از این عشق میگذره 
تمام این مدت انتظار برای یک لحظه دیدن دوباره 
انتظار برای یک بار دیگه صدا کردنت 
هنوز که هنوزه از تو خبری ندارم 
هر روز نگرانی ، دلتنگی 
دلم آرزوی دیدن دوباره ی تو ، تو دلم زندس 
میدونم که روزی تو رو خواهم دید
امشب بعد از کلاسم، خسته و غمگین رفتم اون ساختمون که با رئیس درمورد موضوعی حرف بزنم. نمی‌دونستم کدوم طبقه‌ست. جست و جو رو از طبقه‌ی اول شروع کردم. پامو که گذاشتم داخل، دخترای ترم قبلمو دیدم. با خوشحالی پریدن سمتم و بغلم کردن. بقیه هم دونه دونه از کلاس بیرون اومدن و چسبیدن بهم. داشتن رسما منو می‌زدن زمین:)) هی می‌گفتن تیچر توروخدا بیاین تو کلاس ما. هی می‌گفتم بابا I can't. والا، کلاس مردمه خب:)) معلمشون میومد می‌دید جالب نبود دیگه. در همین کشمکش بو
زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد.وقتی که دقیق نگاه کرد، چراغ روغنی قدیمی ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود.زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد یک غول بزرگ پدیدار شد.زن پرسید: حالا می تونم سه آرزو بکنم؟ غول جواب داد: نخیر! زمانه عوض شده است و بیشتر از یک آرزو اصلا راه نداره، حالا بگو آرزوت چیه؟
.
.
زن گفت: در این صورت من مایلم در خاورمیانه صلح برقرار شود و از جیبش یک نقشه جهان
بسم رب الرفیقپ.ندلتنگ شب هایی ام که دلم ضربان داشت؛شاید فقط ترس باشه که باعث شده دست روی دست بذارم و جرأت نکنم قدمی از قدم بردارم. سن آدم که میره بالا محتاط تر میشه، دیگه اون بی پروایی سابق رو نداره. اتفاقا الان یاد اولین باری افتادم که علاقه م رو ابراز کردم. چه اولین بار جذابی بود. چقدر استرس و ترس و نگرانی از پس زدن داشتم! و چقدر سادگی در حرف های کوچک و بریده بریده گنجیده بود. آه! واقعا گاهی دوست دارم دوباره برگردم و یک بار دیگه خیلی حس ها رو، خی
خاصیت آدمی سازگاری است ، کم کم عادت می کنیم که گوگل نداشته باشیم . برای شروع من ایتا را جایگزین تلگرام کردم ، کانالهای شخصی ام را با همان نشانی های تلگرامی شان دوباره ساخته ام ، تصمیم دارم اطرافیانم را جهت استفاده از ایتا متقاعد کنم .
 
همه مان در قضیه بنزین شوکه شدیم و شوک بعدی ناآرامی و و نا امنی ها برایمان تلخ تر بود ، حالا اینستاگرام نداریم ، تلگرام نداریم ، در گیرودار این نا امنی ها شهید دادیم ، اینجا دیگر خط قرمز ماست ، وقتی به عکس دایی ام
عجیبا غریبا! طبق عادت یهو صفحه بیان رو باز کردم، نام کاربری و رمزی که اصلا نمیدونم چی بوده رو طبق عادت زدم و یهو دیدم عه!!! وبلاگ دارم!!! عجب! پس که اینطور. پررررر حرفم این روزا! پررررر حرف! 
سلامی دوباره جهان وبلاگ. گرچه که هنوزم دوستت ندارم. 
مردم میشن کابوس برای حکومتی که به جای زاویه پدرانه ، زاویه ی جنگجویانه به خودش می گیره و دسته ی خوب ها و بدها درست می کنه. 
واقعا دانایان باخردی که در طول تاریخ بودن کجان امروز ؟ هرجا هستن تصمیم گیرنده نیستن.
اینو فقط به خاطر اینترنت نمیگم. کلا همینه
اتفاقا قطع شدن اینترنت ما رو خیلی به فکر فرو برد!
 
+ ولی خب کلا دیگه چه فرقی داره 
 
+ میخوام برم خونه ، خیلی سردمه و اعصابمم خورده
 
+ واقعا گوگل چه نقش اساسی در زندگی ما داشت . امیدوارم دوباره ببینم
کهکشان،می‌دونم امروز پا به پای بقیه اذیتت کردم.انکار نمی‌کنم حال نداد و انکار می‌کنم که عذاب‌وجدان دارم :]
حال بدت به خودت مربوطه.همون طور‌ که حال قلب من به تو ربطی نداشت.
ولی تو هم_کهکشان‌جان_بیشتر به این طرف نگاه کن.
نگاه کن،
نگآه کن
.
.
.
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب