نتایج پست ها برای عبارت :

فکرشو نمیکردم

دانلود آهنگ جدید امیر تتلو بنام کی فکرشو میکرد
آهنگ زیبا و بسیار شنیدنی امیر تتلو بنام کی فکرشو میکرد همراه با متن و کیفیت اصلی
Song Exclusive Amir Tataloo   Ki Fekresho Mikard” With Text And Direct Links In Media-Music
پخش آنلاین + لینک پرسرعت آهنگ کی فکرشو میکرد
 

ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
خدا این آخرین کشیکا رو هم بخیر بگذرونه!
له شدیم تو این ادمیت
فکرشو نميکردم کشیکای جراحی انقدر سنگین باشه
یه موقع هست ادم خودشو برای یه چیز سخت اماده میکنه و میدونه که جلو پاش یه کار سخته
یه موقع دیگه هم به فکر این که زمین صافه پاشو که میذاره و یهو زیر پاش خالی میشه میفهمه چاله بود! بی هوا !
درود خدا بر او فرمود "سخت قبر است و سخت تر دستِ خالیِ در قبر"
آه من قلت ااد و طول الطریق .
عاقا ما پست نمیذاریم ولی هنوز زنده ایم
اصن وقتی میخوام وسط درس خوندن استراحت کنم عذاب وجدان میگیرم و دوباره میشینم سرجام و میخونم =]]]
هیچوقت فکرشو نميکردم انقدر زود بگذره و همون بهتر که گذشت
منتظر همین ۳ ماه بودم (۳ ماه چیه !! فقط ۲ ماه مونده)
خونه جدیدمون هستیم و من هم در اتاق مستر master مسقر هستم =) حمام دستشویی به همراه جکوزی شخصی در اتاق =))
داداچمان طرح تشریف دارند 
مادرمان صبح ها مدرسه بعد از ظهرها خونه خاله مان درحال کمک برای اثاث کشی
پدرمان
+ فکرشو بکن اگه یه روز دلم میخواست با اقای فیروزه تراش زندگی کنم حتما همه چی جهنم میشد ، به جز جدیت نگاهش .شاید هم اونقدرا بد نبود . میشد روش حساب کرد شاید هم بدتر از هرکسی دلم رو میشکست .
+ نجابت یا چی ؟ همون بهتر که دیوانه باشی حداقل مجبور نیستی همه چیو پاک کنی ، سیگار نکشی ، گریه نکنی و همه رو تحمل کنی .
+ میدونی چی دست از سرم بر نمیداره ؟ خودم . همه ش اینده رو میبینه ، همه ش منطقی سنگ های جلوی پامو میبینه ، خب منم قرار نیست همه ش به حرفش گوش بد
من اطمینان زیادی دارم که هفت هشت ده سال بچگی خیلی موثرن و شاید بیشترین تاثیر رو دارن توی بقیه عمر.
تو فکرشو بکن،
پسره توی 38 سالگی مارک لباساش رو پز میده. 
بعد من الان بیست تا لباس زارا و ادیداس و نایک و تیمبرلی و کوفت و زهرمار دارم، مارک همه شون رو کندم که دیده نشه. اینجا ارزونه میشه خرید. بعدم مارک چی هست؟ لباسای ایرانی و ترکیه ای ما خیلی دوامشون بیشتر بود من هنوزم میپوشیدمشون.
ولی چیپ بودن و ندید بدید بودن چیزی نیست که عوض بشه. یعنی شما میخواین
درد داره ببینی تو همه چیو داشتیو استفاده نکردی.از استعداد تا پول تا حمایت تا روان اروم.و حالا.
حالا تنها چیزی که میمونه یه دنیاااا حسرتو آهِ
بعضیا خیلی بی لیاقتن.تو مغزشو داشتی.یه مغز که توان موفق شدنو داشت راه و رسمشو بلد بود فکرشو داشت. تو هیچی کم نداشتی.ولی اخه لعنتی چرا نمیخوای برگردی؟ چتهههه تو هاااان.دردت چیهههه که اینجا افتادی.چه قدر کم عقلی.
یعنی میشه برگشت به روزای اوج؟ولی اخه دنده عقبی نیست.فقط‌میمونه یه چیز.
 
از طرف میپرسن میشه با کفش نماز خوند؟ میگه ما که خوندیم شد!
نمیدونم این از نظر شما بی معنیه یا بی مزه س یا چی. ولی راستش برای من خیلی الهام بخش و تلنگرطور بوده همیشه! خیلی وقتا آدما میگن نمیشه فلان کار رو کرد. وقتی میپرسی چرا؟ جواب میدن کیو دیدی اینکارو کنه؟ یا تا بوده همین بوده و از این حرفا. ولی فکرشو که میکنی میبینی خیلی وقتا یه سری قانون های خودساخته دارن محدودت میکنن که انقدر بهشون بها دادی که راستی راستی باورت شده از ازل توی طبیعت وجود داشت
بعد از اهنگای نازنینم نوبت حرکت بعدی بود:)) بعله ! خرید*_*
ی سری چیزا همیشه دوس داشتم بخرمشون رو یافتم 
دوتا جوراب خوشگل خریدم:))) کی فکرشو میکرد یروز من عاشق جوراب بشم (از قسمت شستنشون بدم میاد)
یه کیف زرد خوشگل دیدم اما نمیدونم چرا مغازه بسته بود:((( همون مونده با کفش و مانتو:/ 
چرا واقعا خرید اینقدر حالو جا میاره!!!!!
+ی سر هم رفتم لیزر:دی پوستم حساسه دیگه گفتم بزار راه بهترو امتحان کنم 
• روز ب روز از دیدن دوستام هیجان زده تر میشم از باهم بودنمون(دی
تو این مدتی که گذشت فهمیدم آدما راحت تر از اونی که فکرشو میکردم پشتمو خالی میکنن راحت قضاوت میکنن راحت محکوم میکنن و راحت تر از اون طلبکارن و انتظار دارن حالا دیگه اما میدونم سکوتم از خریتم نیست فقط حرفم نمیاد وقتی این رفتار هارو میبینم آدمها خودخواه ترین و منفعت طلب ترین موجوداتین که ممکن بود به وجود بیاد و اومد اره دلم پره از همه میدونم کم کم بارکردم که برم میدونم دیگه نمیخوام حتی بگم که میرم میدونم به خودشونم بیان نمیفهمن تارایی بوده مید
می خوام بگم حواستون به دو رو بری هاتون باشه ، خواستون به خودتون باشه . چند روزه می خوام بیام راجب خودکشی اتیکا (یوتیوبر و استریمر معروف) بنویسم ولی راستش نمی دونم چی بگم . خواستم از سلامت ذهن و روان بگم ولی راستش خودمم هیچ اطلاعی راجب موضوع ندارم . ولی الان که ساعت ۴ و یک ساعت و نیمه که دارم تو تختم اینور اونور می‌شم و خوابم نمی‌بره حداقل این دوخط رو بنویسم . یادتونه گفتم همه‌مون یه گوشه زندگی‌مون ریدیم ؟ می‌خوام بگم ربطی نداره یه نفر چقدر خوش
اومد
الان که دارم مینویسم استخونای صورتم درد میکنه .
خراب بود حتی خیلی خراب تر از چیزیکه فکرشو میکردم
از اون موقه تا الان دارم گریه میکنم . فکر کنم تا یه سال دیگه این وضع ادامه داره
از اون موقه تا الان نخندیدم  و فکر نکنم به هیچ دلیلی تا سال دیگه هم بخندم
(البته اینجوری شبیه کسی میشم که خیلی ازش بدم میاد ولی چیکار کنم ؟  حالم داغونه)
هرجور فکر میکنم  هیچ اتفاق خوشحال کننده ای ممکن نیست بیوفته . اما نا راحتت کنندهه هاهیچ وقت تموم نمیشن
خودمو تو ا
بذارین بگم چی از هرچیز دیگه ای میتونه گیج کننده تر باشه، گم کردن هدف!وقتی که کلاس پنجم بودم و مامانم منو برد و کلاس زبان ثبت نامم کرد فکر نميکردم که داره بهم هدف میده، داره یکی از مسیر های مهم زندگیمو برام درست میکنه. اگه به غر غرای من گوش میکرد و ثبت نامم نمد الان من شاغل نبودم، الان احتمالا هیچی از زبان بارم نبود و فقط یه مسیر رو به روم داشتم و احتمالا حسابی ناامید بودم با وجود وضع الان مملکت.
وقتی مامانم دست منو گرفت و منو برد که ثبت نامم ک
امسال یه خرده زود نمی‌گذره؟ انگار همین هفته پیش بود، من داشتم از مصائب کار کردن در تعطیلات نوروزی می‌گفتم (بیشتر غر می‌زدم البته!) انگار همین هفته پیش بود که من عینک رو به زندگیم اضافه کردم!همیشه تصویرم از آدم‌های سی ساله، ازدواج‌های پنج – شش ساله، رفاقت‌های ده – پونزده ساله یه تصویر میانسالانه و پخته و خاص بود. فکر می‌کردم آدم‌ها توی سی سالگی می‌افتن توی سراشیبی و بی‌انگیزگی، ازدواج‌ها توی شش سالگی میفتن توی تکرار و رکود، و رفاقت‌ه
سلام سلااااام گوگولی های پاتوقی بهارتون برگشته
عاقا انقدر نگید بی معرفت شدم بخدا وقت نمیشه اصلا یه وضعی نگم براتووون
نمیدونم گریه کنم؟!بخندم؟!بیخیال باشم؟!باخیال باشم؟!والا دغدغه هام زیاد شده
به جونی عموترامپ هی میخوام بیام مطلب بزارم مثله قبل براتون با عشق کیلیپ درست کنم،یه مدت تصمیم داشتم مسابقه بزارم ولی انگار تلسمم شدم یکی پاتوقمونا چشم کرده میخوام برم یه اسپند دود کنم براپاتوقمون و دوستای گل ماتوقمون چشم بد ازنون دورباشه همیشه ولی
بسم الله الرحمن الرحیم
 
هیچ وقت باورم نمیشد انقدر حسود بشم.
هیچ وقت اصلا فکرشو نميکردم حسادت بتونه انقدر اخلاق آدمو فلج کنه.
 حسابی فلج شدم. انقدر که فکر کنم از چشم امام حسین (ع)افتادم تو این محرمیه.
البته میدونم این امتحان خداست که درست بعد از سقط من .نوبت زایمان خواهرهمسر شد و بعد از زایمان راهی خونه مادرهمسر که طبقه پایینه شد.
نمیدونم اصلا قابل درک باشه که زنی که سقط کرده جلوی چشمش یک مادر و نوزاد صبح تاشب باشند
مثل یه زخم که مدام
عمه جانم دیگه راحت بخواب.۵ روز روی تخت بیمارستان دراز کشیدی و از درد اشک ریختی.الهی قربونت برم که نذاشتی منو بیارن و توی اون حال ببینمتالهی قربون محبتهات،خوبیات و بودن هات و مهربونیات برم
بخوابدیگه اروم بخواب
کی فکرشو میکرد کسی که اینهمه به همه خوبی میکرد،کسی که همیشه خودش رو همراه دیگران میکرد زمانیکه گوشه بیمارستان بودن،بعد خودش ۵ روز تمام از درد به خودش نالید.۵ روز مداوم اطرافیانش زجر کشیدن هاش رو دیدن و دلشون خون شد
خ
به حدی دلم گرفته که فکرشم نمی کنین
دلم میخاد زار بزنم
دلم میخاد تا جایی که خالی شم زار بزنم
کردمم
ولی نشد
نمی دونم
تهِ ته همه ی این حرفا هیچی نیس
جز دل شکستگی
و تنهایی
حیف!
صد حیف!
که اونجوری نبودین که باید میبودین
که اونجوری نبودم که باید میبودم
 
من تحمل لحظه ای ناراحت بودن مامانمو ندارم
اونوخ شماها
اصن تقصیرکار منم
شاید الان هیچی اینطوری نبود
چرا
چرا تهِ اون دلی که براتون از آبِ زلالم صاف تر بودو ندیدین؟
من خودم با وجودم حس کردم که برای تک
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک می
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک میخوام
صبح هشت شروع به درس خوندن کردم و ساعت یازده رفتم حموم و بعدشم رفتم که کتابایی که میخواستم رو بگیرم! (بهار واسه زمین خیلی سبز گرفتم)
بعد اینکه آماده شدم بنظرم رسید: 'چه خانوم زیبایی شدم!!' خیلی خودشیفتگیه میدونم^_^ ولی خب من دارم وزن کم میکنم و اندام جدیدم رو دوست دارم :)
کلا بیشتر حواسم به خودم هست.حواسم به کالری چیزایی که میخورم هست ، میوه و سبزی و ورزش از اجزای اصلی برنامه روزانمه.حواسم به پوستم هست.لبهام رو لابلو میزنم که ترک برنداره ، پوستم
× حتما همتون تجربه ی اینو داشتین که یه اتفاقی از طرف کسی براتون بیفته که شاید هیچوقت فکرشو نمی کردین اون آدم بخواد همچین کاری بکنه، حالا چه کار خوب چه کار بد! این روزا من زیر پوستم یه احساس شادی شدیدددددددددددددد دارم، چرا؟ چون دو نفر رو با هم آشنا کردم! دو نفری که جفتشون فکر میکردن دیگه تا آخر دنیا اینا قرار نیست کسی رو برای ادامه ی زندگیشون داشته باشن! طرف مونث قضیه دوست صمیمی منه، یکی از عزیزترینهای منه، حجم تنهاییش خیلی اذیتم میکرد و همیش
میخواستم بیام براتون بنویسم که مامان و مخصوصا بابام خیلی نگران ازدواج من هستن و هرچند وقت یه بار که میرم خونه تا منو می بینن یادشون میفته به مجرد بودن من و ابراز ناراحتی میکنن که دیگه داره دیر میشه و براتون کلی افاضات بکنم که من خودم فکر نمی کنم داره دیر میشه و دوست ندارم ازدواج کنم و کلی فلسفه ببافم و آخرش حق رو به خودم بدم اما الان توی راهرو یکی از این دانشجوهای ارشد سرگردون رو دیدم که سر صبحی از من میپرسه امتحان دکترا ندادی؟ چرا؟ نمیخوای
+ صبح با مامان میرم کلاس یوگا .  فکر نميکردم انقدر دوسش داشته باشم انرژی هامونو جاری میکنیم ، روزه میگیریم ، سعی میکنیم ذهن خرمگسی نداشته باشیم :))  میبینم داره تغییر میکنه ، خیلی شادتر شده .مامان و بچه یوگی !
+ روز اول که اومده بودم مامان خیلی خوشحال بود من نشسته بودم روی کابینت گفت مثل کبوتر شدی :)  ، خوشحالم که دو تا بچه م پیشم هستن
+ و  بابا که دیروز که با روپوش سفید منو دید . خوشبخت نیستم که حال هردوشون خوبه ؟ چرا . بیشتر از هر وقتی !
+ ن
من از همون اول آدم تحلیل کردن نبودم؛ تحلیل کردن هاى خیلى بزرگ و مهم.
اما تمام افراد مهم زندگیم از تحلیل کردن خوششون میومد.
در این بین چون عشق شما رو به مسیرهایى میبره که فکرشو هم نمی کنید و تخیلش رو هم، 
من هم تحلیل میکردم، زیاد، با تمام تلاش.
سوراخ هاى ذهنم رو پیدا مى کردم و سوراخ هاى ذهن ها رو.
و البته که چون آدم تحلیل کردن نبودم، انسانهایى که آدم تحلیل بودن، تشخیص میدادن باگ داستان رو .
انقدر به بودن اونها و متقابلاً تحلیل کردن ادامه دادم که ج
سلام
هیچوقت فکر نميکردم روزگاری به اینجا برگردم
و این بازگشت دلیلش تنهایی و دوری از همه دور و بری هام باشه
مطمئنم اینجارو کسی سرنمیزنه برای همین امن ترین جاست برای حرفای دلی که ته نشین شده اند
خلاصه من برگشتم به امید بهتر شدن حالم.
17تیرماه1398
ساعت03:50بامداد
#جاوید
بیشتر از هفت هفته نبودم
اتفاقات زیادی افتاد
وارد دنیایی شده بودم که زمان و مکان ختم میشد به ساعت روی دیوار.
خودتون چطورید؟
مرسی از کامنتاتون
حقیقتا وقت نميکردم بیام بیان و سر بزنم
کلی پست گذاشتید.
دلم براتون تنگ شده بود
.
پ.ن
فردا شب میام میگم چ کارا کردم و چرا نبودم و این حرفا
هیچ وقت تو زندگیم فک نميکردم یه روزی پختن برنج سخت ترین مرحله اشپزیم میشه.
پلوپزم با برق اینجا کار نمیکنهشایدم به خاطر اداپتور امپرش پایینه
دیدم همش خام میمونه.
صبح برنج رو خیس کردم و رفتم دانشگاه
شب اومدم دیدم بوی موندگی اشپزخونه رو برداشتهچشم صاحبخونه روشن.
بعدم اول گذاشتم رو گاز ابش جوش اومد بعد گذاشتمش توی پلوپز
و چنین شد که این بار جای برنج خام شفته پلوی ما اماده شد
وقتی نتیجه رو به چشم دیدم جیغ زدم. مادر توی آشپزخونه بود. داشت حرف می‌زد. انگار صدای من به گوشش رسید که صورتِ هیجان‌زده و پر اضطرابش رو توی دیدم گذاشت. هول زده پرسید قبول شدی؟ فقط جیغ زدم. من از اون دسته‌ آدمای لوسِ جیغ‌جیغی نیستم اما اون لحظه فقط جیغم گرفته بود.
باید به همه می‌گفتم.من قراره معلم شم.
به خانواده گفتم و حالاست که می‌تونید من رو تاج سر همه تصور کنید. باورتون می‌شه دو روز از اون روز گذشته و هنوز مادر حتی یک بار غر نزد که ظ
از صخره ی کاملاً عمودی رفتیم بالا. شیب 90 درجه. غیر ممکن بنظر می اومد ولی اون پیرمرد ریش حنایی یه چیزایی رو تو دیواره کار گذاشته بود که اونها رو میگرفتیم و میرفتیم بالا. نور مشعلهای اونها از دور معلوم بود ولی اگر به موقع بالا میرسیدیم، گممون میکردن فکر نميکردم بتونم ولی کمکم کرد و سینه خیز خودمو کشوندم روی سطح. 
ادامه مطلب
اولین بار که باهاش تلفنی صحبت کردم رو یادمه
در اتاق رو قفل کردم که کسی با اومدنش به اتاقم استرسم رو صد برابر نکنه
قلبم رسما توی دهنم بود
رفتم گوشه‌ی اتاق رو زمین نشستم 
بهش پیام دادم که " زنگ بزن "
زنگ زد، اینقدر سختم بود جواب بدم :)
الو .
قلبم رو دیگه سر جاش حس نميکردم 
چقدر صداش آرامش داشت.
چقدر صدات آرامش داشت!
چند روز گذشته از اون روزا. نمیدونم که
از صخره ی کاملاً عمودی رفتیم بالا. شیب 90 درجه. غیر ممکن بنظر می اومد ولی اون پیرمرد ریش حنایی یه چیزایی رو تو دیواره کار گذاشته بود که اونها رو میگرفتیم و میرفتیم بالا. نور مشعلهای اونها از دور، توی اون علفزار وسیع، معلوم بود ولی اگر به موقع بالا میرسیدیم، گممون میکردن فکر نميکردم بتونم ولی کمکم کرد و سینه خیز خودمو کشوندم روی سطح. 
ادامه مطلب
این فیلم سینماییا هست که یه روز از زندگی یه خونواده رو نشون میده که تمام آوار مصیبت عالم سرشون خراب میشه، اینا اگه واسه شما فیلمه واسه ما خاطره‌س! :/ :))
بعد هیفده هیجده ساعت تلوتلو خوردن تو اتوبوس رسیدیم مشهد، در حالیکه نمیدونستیم شعبه ۵ اصلا کجا هست. فک کنم حدود یه ساعت فقط درگیر این بودیم که بفهمیم اصلا کجا باید بریم! چمدونو دادیم امانات و راه افتادیم سمت دادگاه.
از دنگ و فنگای دادگاه نگم براتون. ایشالا هیچ‌وقت برای کسی پیش نیاد. روند عجیب
واااای خدددا اصلن فکر نميکردم برنا به این زودی (۲سال و ۱۵ روزگی) و انقدر قشنگ این سوال رو بپرسه
وااای شیرین منی تو آخه پسر ماهم
و چقدر که شیرین زبونی داره این مدت:
دیروز وقتی مادربزرگش غذا آورد گفت: درد و بلا نبینی!
وقتی بهش گفتم رو میز نرو گفت: اینجا بشینم یار گله داره!
وقتی باباش بهش گفت به این سیستم پخش دست نزن گفت: این عادلانه نیست!
واااااای کوچولو تو فقط ۲ سالته آخه شیرینم.
و کلمات بامزه که خیلی به سختی جلوی خندمون رو میگیریم:
هپه بمان= هواپی
1.
باور نميکردم حقوق 1 میلیون و 200 ای هم هنوز وجود داشته باشه تا اینکه این پست رو خوندم.
نمیدونم بگم مردم بی انصاف شدن و به هم رحم نمیکنن؟؟ یا بگم اون کارفرمایی که حقوق 1و200 ای میده هم حق داره؟؟
اگه مورد اول باشه که واقعا باید به همچین کارفرماهایی گفت از حیوون پست تری، کدوم انسانی میتونه با حقوق 1200 زندگی کنه؟ اونم تهران!
اگه مورد دوم باشه که بازم باید گفت خاک تو این اوضاع، که انقد بدبخت شدیم 

2. 
اعصابم خورده. الان یه پیک اومده بود، یه مرد با موه
استادی که فکر نميکردم اصلا ادم حسابم کنه، جواب ایمیلم را داد و 24ام قراره باش حضوری صحبت کنم. اگه قبولم کنه از مهر با تیم اونا شروع میکنم و این یعنی 10 پله سخت تر از الان ولی پر از چیزهای جدید و هیجان انگیز. تا 24 ام قراره ته فیلم و سریال و کتاب هارا دربیارم که از 24 ام قراره تا خود بهمن به 100 پاره* تقسیم بشم و هر پاره در عرصه ای به تحقیق بپردازه. به هرحال اینم تجربه ای است، بریم ببینیم تا سحر چه زاید باز.
*: خواستم یک ارجاعی بدهم به این پست جالب دردانه
هوای رشت شده مثه پاییز اون موقع ها که مدرسه میرفتم و تو راه برگشت نم نم بارون رو عینکم مینشست و پاهام برگای خیس روی خیابون رو له میکرد تا برسم خونه‌.
دولپی و تنهایی ناهار گرمم رو میخوردم و میومدم تو تختم و از خستگی مچاله میشدم زیر پتوم و هوای پاییزی از راه پنجره ی باز اتاقم میخورد به صورتم. 
الان هوا پاییزیه و پنجره باز و ساعت ۳ و من مچاله زیر پتو. اما دریغ از اون حس و حال.
هیچ وقت فکر نميکردم دلم برای روزای مدرسه تنگ شه .
یک ماه پیش که داشتم با مهیار برنامه این سفر را می چیدم هیچوقت فکر نميکردم یه چنین حالی داشته باشم موقع سفر. آخر چند وقت روز پیش دیدم که انگار عاشق شده است حالم واقعا بد شد وقتی این موضوع رو فهمیدم شروع کردم به بحث کردن باهاش و او مدام تکرار میکرد که الان دیگر کاری از دست من بر نمیاید و برو پیش روانشناس و حل کن این وابستگیت به من را. این مقصود تمام جملاتش بود راست میگفت ما قرار بود کم کم از هم جدا شویم و الان این کم کم ها حدود یک سال شده است. آخر چط
وقتی که آووکادو منو به عنوان نویسنده ی "اعترافات یک درخت" اضافه کرد، هیچ وقت فکر نميکردم دلم بخواد اینجا موندگار بشم. اما حالا بعد از چند ماه دلم میخواد بمونم. نوشتن اینجا حس خوبی بهم میده. حسی بهتر از توییتر و اینستاگرام. آووکادو اینجا دوستای خوبی داره که میتونن دوستای خوب من هم باشن. حالا به نظرتون همینجا ادامه بدم یا وبلاگ جداگانه بسازم؟ آووکادو که میگه همینجا تحت برند خودش بمونم! شما چه دلیلی میارید که بمونم یا جدا بشم!؟
نمایندمون لیست بچه هایی که قراره علوم پایه بدن رو فرستاده تو گروه که برای هر کس گفته که چه سهمیه ای داشته.آقاااا من اصن بررررگام ریخت اینو دیدم!!!ینی یه کسایی سهمیه ای ‌بودن که حتی فکرشم نميکردم!بعد اینا یه سریاشون از نزدیکترین دوستام بودن و حتی کوچکترین حرفی در موردش نزدن!!!اقاااا من اصن شاخ در اوردم!!!
نماینده کارش درست نبود به نظرم که کل اطلاعات رو گذاشته ینی حتی شماره دانشجویی و شماره ملی همه رو هم گذاشته.البته نمایندمونم یکم در این مورد ک
امروز یک استاد جوان داشتیم
هر اصطلاح حقوقی که میگفتند، فرانسوی و انگلیسی اش را زیرش می نوشتند.
44 سال داشتند. حتی یک غلط املای فرانسوی نداشتند. به شدن باسواد، و جالب اینکه به شدت با ایشان ارتباط روحی برقرار کردم و لذت بردم. خیلی احساس رضایت دارم امروز.
خلاصه گفتم اظهار پشیمانی کنم بابت پست قبل
 
امروز هم رفتم دانشکده ادبیات کلاس داشتم. گم شدم!
از ادبیاتی ها هم میپرسیدم ببخشید کلاس استاد فلانی کجاست؟
اینها هم میفهمیدند ترم یکی هستم، میگفتند
بچه ها،
پاییز داره میاد توی West coast!
هوا زیبا شده :)
 
هوا پاییزی شده،
اینجا چون عرضهای شمالی تره، شدت افتاب یهویی میره بالا و میاد پایین.
هوا یهویی با شدت زیادی تاریک میشه زودتر و یا روشن تر میشه توی بهار.
همه میگن البرتا زیباست،
ولی البرتا دقیقا فقط مرزش با بریتیش کلمبیا زیباست.
که اون هم به لطف کوههای راکی هست که توی یوکان و بی سی هست.
 
شما فکرشو بکنین،
من همین جا رفتم همین عکس رو گرفتم:
 
 
آب بی سی و یوکان آبی فیروزه ای هست، نه سبزه، نه آبی، مال
+ احساس بدی دارم . حس تهوع
+ چرا هر چی میگذره بیشتر دلم میخواد فرو برم توی خودم . تو پناهگاه های قبلیم مثل یک ادم ترسیده شدم ، از چیزایی که فکر نميکردم اتفاق بیفتن حتی از آدما ، دقیقا موجودات اطرافم .هیچ چیز جای نفع و سودشونو نمیگیره نه دوستی ، نه رفاقت ، نه محبت و به قول خودشون معرفت . حتی تو که داری اینو میخونی واسه نفع خودت خیلی کارا رو کردی که روحتو گول بزنی که با خودت بگی من درست ترین کارو کردم . حتی خودم .
+ پر از خشمم و این نزدیکترین ه
به نام خداوندی که بزرگتر از آن است که وصف شود
فیلم نگاه نميکردم ولی یه دیالوگش گوشم رو تیز کرد و باعث یه گفتگوی طویل شد
میگفت:تو حق نداری ناامید بشی حق نداری
قسمتی از گفتگوی درونم:
 واقعا حق نداریم؟؟چرا نداشته باشیم؟؟
_چون تا وقتی زنده ای باید زندگی کنی باید رو به جلو باشی
این حرفا همش شعاره اینارو کسایی میگن که خودشون اونقدر دچار درد نشدن
_ ینی تو بهتر از خدا بهتر از اولیاءش میفهمی؟؟
خب نه ولی واقعا خسته شدم
_فکر نمیکنی از یه جایی باید خودت رو
چندوقت پیش با یه کانال نویس اشنا شدم که سرطان داشت 
بخاطر امتحانم فرصت نکردم کانالشو بخونم تا اینکه دیشب وقتی بیخوابی اومده بود سراغم نوشته هاشو خوندم.این حجم از انگیزش که درباره مریضیش میگف شگفت زدم کرده بود.اینقدر شوخ طبعانه نوشته بود ادم فکرمیکرد داره درباره یه سرماخوردگی ساده میخونه نه سرطان
درسته با توضیحات خودش ته دلم هیچ امیدی نبود ولی هی میگفتم خدایا یه معجزت میتونه زندگی رو به دلارام ببخشه
فکر نميکردم امشب وقتی تلگرام رو بازمی
خب خونه اوکی شد فکر نميکردم گیر بیاریم اما جاش خوبه اینقدر که خونه های مزخرف دیده بودیم نا امید شده بودیم.  فردا راه میفتیم سمت خونه دوباره چند روز دیگه میایم شمال با وسایلها. دلم برای مامان بابا هم تنگ میشه اما همینجوری هم مامانو چند وقته درست نمیبینم یا نمیدونم اما اون جوری وابسته نیستم نمیدونم چیز بدیه یا نه ولی فکر میکنم اینجوریم. البته ربطی به دوست داشتنشون نداره من واقعا دوسشون دارم فقط خیلی وقت انگار وابسته نیستم. شایدم باشمو الان مع
دانلود رایگان فیلم Blended 2014 با کیفیت BluRay 720p
پیش نمایش فیلم اضافه شد
کیفیت ۱۰۸۰p اضافه شد
نسخه دوبله فارسی (دو زبانه) اضافه شد
منتشر کننده فایل: Film2Movieژانر : کمدی , خانوادگی , مهیج
 
 ۶٫۵/۱۰ از ۱۰۸,۴۴۴ رای
مدت زمان : ۱۱۷ دقیقهزبان : انگلیسیکیفیت : BluRay 720p فرمت : MKVانکودر : F2Mحجم : ۸۵۰ مگابایتمحصول : آمریکاستارگان : Adam Sandler, Drew Barrymore, Bella Thorne, Alyvia Alyn Lindکارگردان : Frank Coraciلینک‌های مرتبط : جستجوی زیرنویس – کیفیت‌های دیگر
توضیحات دوبله :
دوبله فارسی فیلم س
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب