نتایج پست ها برای عبارت :

قبلا اونجا رو دیدی یا مثلا یکیو برای بار اول میبینی حس میکنی از قبل میشناسیش

         یه کانالی هم هست توی بله به اسم توئیتر فارسی. هی پيام های قسمت های مختلف کشور رو فوروارد میکنه که ببینن اونجا اینترنت وصل شده يا  نه؟ خب که چی؟ حالا مثلا اصفهان وصل شده باشه من جمع کنم برم اونجا؟ يا مثلا از شمال کشور شیلنگ اینترنت گرفتن تا بياد پایین کشور رو خیس کنه طول میکشه و باید ببینیم تا کجا رسیده؟ يا مثلا مسولین این کانال درپیت رو چک میکنن و تا پيام ها رو ببینن با خودشون میگن: شت ببین شیراز رو يادمون رفته وصل کنیم يا چی؟
خب کاری ک
البته قبلا هم گفته بودم
ولی با توجه به واکنش ها باز هم میگم
در تمام مدت نبودن اینجا
البته صورت پست گذاشتن
من در اینستا بودم
با این آیدی dasttanak
اونجا نوشتم و پست کردم
شاید از تنبلی بود که همشو اینجا منتقل نکردم
خلاصه میخواستم بگم گذرتون اگر اونجا میفته
هست اون اکانت
خب دوستان و رفیقان،
 
امشب و شاید هم روزهای اینده
 
براتون یه خاطره واقعی از دوران مدرسه خودم تعریف خواهم کرد.
 
و اونجا درک خواهید کرد که چرا یه سری اخلاقها در من هست،
 
مثلا خجالتی هستم، مخصوصا وقتی یکی رو میشناسم، ولی خوب نمیشناسم، یعنی اولش که منو ميبينين میگین واو این چه اجتماعی هست! ولی اون مال لحظه های اوله.
يا تا مدتها قوز میکردم و حتی الان هم این رو دارم، خفیف تر، ولی دارم،
يا برام بجه اوردن یه تابوی وحشتناک شده. الانم حس میکنم بچه اورد
این اولین نوشته ی من توی وبلاگ بيان هست . قبلا وبلاگ نویس بودم ولی بنا به مسائلی نشد که ادامه پیدا کنه . بارها وبلاگ ساختم و بعد از مدتی حذفش کردم . ولی الان میبینم شاید اگه همه ی تلخی هاش رو هم نگه میداشتم و ادامه میدادم الان یه وبلاگ پر و پیمون داشتم و یه کار فرهنگی خوب میتونستم انجام بدم . ولی خلاصه اینکه یه مادر هستم . مشغله های خاص خودم و مادر بودن و خانه داری و همسرداری رو دارم و احتمالا بشه گفت سرم خیلی شلوغه . مثل شما که شاید کارمند باشی و دغ
قبلا اوضاع بهتر بود. چیزکی به ذهنمان می زد و توی وبلاگمان می نوشتیمش. الان یک توییت میزنی، ميبيني خوب از کار در آمد، توی کانالت هم می گذاری اش. بعد می گویی اصل وبلاگ است. توی وبلاگ هم پستش می کنی. بعد تازه يادت می آید که ای بابا اینها هیچ کدام مخاطبی ندارند اصلا! حالا وقت پست يا استوری اینستاگرام کردنش است!
این وسط مخاطبین مشترک که اذیت می شوند به کنار، کسانی که بیش از دو جا را می خوانند می گویند: اینو ببین! فک کرده شاهکار نوشته از چند جا میکندش تو
خداياااا هستی؟؟ ميبيني منو؟؟ ميبيني کم آوردم؟؟ دستمو بگیر خداااا. خدايا ديدي تا کی اونجا بودم؟؟ ديدي پسر خالمو مامان بابامو چی؟؟ فامیلامونو؟؟ دوستاشو؟؟ نمیتونم خدا خودت ميبيني که نمیتونم
خدايا خواستم امسال نباشم ولی نشد
خدايا ميبيني 5 بخوام برم بیرون چقدر باید جواب پس بدم. آره مقصر خودمم ولی نمیتونم خدا دیگه بریدم
بيا بزن تو گوشم و راحتم کن.
آره میدونم میگذره. دلم کسی رو میخواد که آرومم کنه. یکی که مثه دلی باشه نه اصن خود دلی باشه.
 
 چقـــــــــــــــَـــــــــدر باحاله! انگار اونجا که آدم تعجب می کنه، در واقع اونجا که از تعجب ساکت می شه، چیزی رو تجربه کرده که اونقدر بزرگ بوده که ظرفیت وجودیشو نداشته.
جایی هست که باید خودشو بفهمه، احساساتشو ببینه و در نتیجه ی این، ظرفیت وجودیش بره بالاتر.
 
مثلا يادم مياد که اون روزی که گوشیمو از تو دستم یدن و من خشکم زد تا چند ثانیه!
يا تجربه ی شادی و يا عشقی که از دیدنِ یه روح قشنگ پیدا کردم و اونقدر زياد بود که فقط محو شده بودم و ن
داشتم با همساده دم در حرف میزدم که جوجه شنید.بعد که درو بستم ازم پرسید: کتابخونه کجاست؟!همساده گفت که داره میره اونجا که تا شب درس بخونه.گفتم: ببین عمه، کتابخونه یه جایی ه پررر از کتاب.یه عالمه م میز و صندلی داره. آدما میرن اونجا، ساکت میشینن، کتاب میخونن. اصلنم نباید با هم حرف بزنن.با دقت داشت گوش میکرد.دو ثانیه بعد، کف دستاشو گرفت جلو صورتش و گفت: عمه مثلا ما الان تو کتابخونه ایم. من دارم کتاب میخونم. تو بامن حرف نزن.و اینجوری شد که تا دقایقی
                                                                    سلام
این اولین نوشته ی من توی وبلاگ بيان هست . قبلا وبلاگ نویس بودم ولی بنا به مسائلی نشد که ادامه پیدا کنه . بارها وبلاگ ساختم و بعد از مدتی حذفش کردم . ولی الان میبینم شاید اگه همه ی تلخی هاش رو هم نگه میداشتم و ادامه میدادم الان یه وبلاگ پر و پیمون داشتم و یه کار فرهنگی خوب میتونستم انجام بدم . ولی خلاصه اینکه یه مادر هستم . مشغله های خاص خودم و مادر بودن و خانه داری و هم
قبلا" هم گفتم کسی بهمون ظلم کنه واگذارش میکنم به کسی که بهش ارادت داره! شب هفتم_ همین محرمی که گذشت توی روضه درد دلامو گفتم دلتنگی هامو گفتم و شکایت شمایی که ب ما ظلم ميکني رو بخصوص توی شب هفتم گفتم. و این واگذار کردنه همیشه جواب میده! بخصوص وقتی که دلت روحت قلبت شکسته جیگرت خون شده جیگرت سوخته از ظلم هایی که بهمون شده ميای خونه با همه ی اون حجم غم و دلتنگی میخوابی و هر چی که میخای بدونی و نمیدونی رو ، ميبيني و عزیزت زندگیت دستت رو میگیره و
                                                                    سلام
این اولین نوشته ی من توی وبلاگ بيان هست . قبلا وبلاگ نویس بودم ولی بنا به مسائلی نشد که ادامه پیدا کنه . بارها وبلاگ ساختم و بعد از مدتی حذفش کردم . ولی الان میبینم شاید اگه همه ی تلخی هاش رو هم نگه میداشتم و ادامه میدادم الان یه وبلاگ پر و پیمون داشتم و یه کار فرهنگی خوب میتونستم انجام بدم . ولی خلاصه اینکه یه مادر هستم . مشغله های خاص خودم و مادر بودن و خانه داری و هم
یه مکان توریستی نزدیک شهر دانشجویی من وجود داره که مقبره ی یه عارفی بوده .
قبلا راحت میرفتیم توش و میومدیم ، که یک دفعه چند تا زن گذاشتن توش که به زور چادر بدن بپوشن مردم تو محوطه .
در صورتی ک اونجا نه امام زاده اس ، نه هیچی ! 
از یه طرف از ورود و تجمع درویش ها و صوفی ها هم به طور نامحسوس جلوگیری میکردن.
بعد از این کار کلی تعداد مراجعه کننده ها، خصوصا محلی هایی که مدام میومدن اونجا کم شد.
توریست ها هم خیلی براشون بی مزه بود دیدن یه قبر خشک و خال
1_امروز مزخرفترین روز زندگیم بود 
خدايا هیچ وقت این برنامه از تلویزیون پخش نشهالهی امین 
دلیل این همه مسخره بازی رو نمیدونم. من اگه از همون ابتدا میدونستم یه همچنین جایی قراره برم هیچ وقت نمی رفتم. اون یه ساعت هم که موندم، توی رودربایستی بودم بعد متوجه شدم همه توی رودربایستی بودن 
کاش همون موقع زمین دهن باز میکرد و منو می بلعید .ای خداااااا
2- اگه جایی باشی و کسی هیچ وقت دلتنگ نباشه. باید از اونجا بری. اونجا جای تو نیست
منم رفتم برا همیشه. بد
امروز داشنم به این فکر میکردم،
که overthinking کردن ادمها از ترس اونها مياد.
ترس از اینکه چیزی رو از دست بدی
ترس ازینکه کسی رو از دست بدی
ترس ازینکه موقعیتی رو از دست بدی
ترس اینکه جایی و مکانی رو از دست بدی.
 
یه دلیل اینکه خیلی با ترس و overthinking زندگی ميکنيم ممکنه دشمنی سياست ها و کشورها با هم باشه،
دلیل بعدیشم فکر میکنم که تگنولوژی باشه.
 
براي ما الان خیلی سخته که موبایل و لپ تاپ و همه چی رو با هم کنار بذاریم و مثلا دو هفته بریم جایی و اونجا با تمرکز ز
اینکه رفیق باشم برام سخت نیستمیدونی کجاش سخته؟
اونجا که از آدم خوبه ی داستان بودن خسته ای ولی حتی یه شونه واسه گریه کردن نداری
اونجا که همه به روابطتت و دوستات حسودیشون میشه ولی تو حتی نمیتونی به یکیشون بگی چه مرگته
اونجا که گریه هاشون رو بغل کردی ولی تا ميای از خودت بگی، میخوری به یه دیوار محکم.
آدما دوست دارن از خودشون حرف بزنن از خودشون بگن، حتی از تو بگن از روابطشون بگن، ولی نشنون
.
.
دیشب دلم گرفت
دیشب تنها نبودم، ولی تنهایی گریه کردم
امروز ساعت ده نوبت روانکاو داشتم.از هفت بیدارم کرده مامان بزرگ میگه پاشو.خلاصه ما مو کشان و روی ن که ساعت تغییر کرده يارو ساعت رسمی گفته.خلاصه ما رفتیم اونجا.
چقدر زندگی تلخه.
خلاصه اونجا کلی حرف زدیم حسابی پول گرفت.بگذریم 
اومدیم بریم ناهار.رفتیم مجتمع زین گفتیم قبلا رفتیم غذاش خوبه و فارق از اینکه يادمون رفته رستوران زیتون فقط شب بازه و ما ظهر رفتیم.
هیچی ما این اسانسور زدیم یه دختره تقریبا بیست و دو سه ساله با چشم پره اشک اومد بیرون.اسا
تقریبا دارم ایمان ميارم که اگر چیزی رو بخواهیم و در مسیرش تلاش کنیم بهمون می‌دن. در واقع اون تلاشه مهمه. شاید خیلی هم رو اسلوب و منطق نباشه، ولی بالاخره یه روزی یه وقتی، یهو جهش می‌کنی. جهشی که خودتم می‌فهمی یه ذره بلندتر از قدمهاییه که قبلا برداشتی. اونجا بهت عنایتی شده. عطیه‌ای داده شده. حتا در زمینه فهم. اگر واقعا بخوای، بهت می‌دن 
عقلم قد نمیده به چراییش. فقط چندبار تجربه کردم. بنظرم قاعده قشنگیه. معنای خوبی داره
خواهرم زنگ زد گفت فردا بریم سراب صحنه 
منم خواب بودم با صدای گوشی بیدار شدم 
گیج و منگ گفتم سراب صحنه همون سراب نیلوفره؟
خواهرم گفت نه همون جایی که تو و بنيامین رفتید 
گفت فردا وسیله میبریم میرسم اونجا پیک نیک 
گفتم من بخاطر اینکه این هفته سه بار رفتم کرمانشاه و برگشتم خیلی خسته
ممکنه نتونم بيام 
گوشی رو قط کردم .
دلم هری ریخت شروع کردم به اشک رو سایلنت 
من اونجا چطوری پا میزاشتم وقتی بنيامین اونجا خاطره داشتم.
میدونی من همیشه ادمارو تو دعوا شناختم مثل الان که ش میگه من یه عروسک دارم که روشنش ميکني سرش میچرخه با حالتای مختلف توهم همینجوری ای چند رو داری :) مثل اونروز که بهم گفتی من اگه برگردم عقب. ولش کن، خودت خوبی؟ حالا که من از اونجا رفتم و برگشتم به خوابگاه، تو چیکار ميکني؟ تو در چه حالی عزیزم؟ دوستای توهم خنجرو نه از پشت که از جلو فرو میکنن تو قلبت؟ منکه ناراحت نمیشم عزیزم دور میشم فقط دورتر دورتر
 
بعضی شدن ها به خون جگر است. می نشینی حساب و کتاب ميکني- هرچند خیلی حساب و کتاب بردار نیست- ميبيني شدنش بهتر است. شاید بهشت نه، ولی بهتر است. ميبيني زورت به خلاء نشدنش نمی رسد، به سوراخ بزرگی که رها کردنش می سازد. آن وقت است که سمج می شوی. زندگی دو روز هست يا نیست چندان فرقی نمی کند. میگردی راهی پیدا ميکني براي دور زدن تحریم ها. تاب می آوری. تاب می آوری. نياوردی هم، تمام می شوی. همین.
 
 
هرگز فکر نمیکردم،
سر اینکه فکر میکنم که توی مثلا جامعه غرب اینقدر به مرد فشار ميارن و اذیتش میکننش و این انصاف نیست،
يا مثلا سر نحوه نگاهم به دنيا،
اینقدر ادم و مخصوصا پسر از من خوششون بياد!
هر شبی که مهمونی میرم به این میرسم.
درسته که خدا به بعضيا نه قد میده نه هیکل نه قيافه نه پول، ولی ميبيني یهو یه طرز تفکر میده و سر همون خواستگار مياد واسه ادم :))
 
خنگولتونم :)
عشق ینی‌.
وقتی تو اوج سختی و خستگی داری جون ميکني .
سرتو بذاری رو میز .!چشماتو ببندی ‌‌.و اولین چیزی ک يادت مياد اون باشه .‌
و وقتی چشماتو باز ميکني‌.دیگه خستگياتو يادت نياد‌.!
همین!!!

خاله زنگ زده میگه تو راه نجف به کربلا  دنبالت راه افتادم .گفتم فاطمه تو اینجا چی کار ميکني؟چطور اومدی؟
برگشت .دیدم تو نیستی

 پسرعمه کوچیکم_ میگه فاطمه یه دختره اونجا بود جفت تو!یه لحظه فک کردم خودتی.!
.
مرسی‌ ک يادم کردین!

مرسی آقا .که منو تو
مثلا خانواده خیلی بالایی هستین اول خانواده شهرتون کون . میرین یه دختر میگیرین از خانواده ای معمولی . بهش میگین تو از امروز دیگه با روزهای قبلت فرق داری ها. هم احترام وعزتت فرق میکنه. هم دقت و توجهت باید فرق بکنهحرف صحیح و بجائیهمساجد اینجوری اند.درسته تا قبل مسجدیتشون به ظاهر یه زمین معمولی بودن مثل سایر زمینهای اطراف اما عروس خدا شدن! یه نماز که به این عنوان درشون خونده شد بله اونها بود به این خواستگاری!دیگه معمولی نیستن هم ثواب نم
مثلا خانواده خیلی بالایی هستین اول خانواده شهرتون کون . میرین یه دختر میگیرین از خانواده ای معمولی . بهش میگین تو از امروز دیگه با روزهای قبلت فرق داری ها. هم احترام وعزتت فرق میکنه. هم دقت و توجهت باید فرق بکنهحرف صحیح و بجائیهمساجد اینجوری اند.درسته تا قبل مسجدیتشون به ظاهر یه زمین معمولی بودن مثل سایر زمینهای اطراف اما عروس خدا شدن! یه نماز که به این عنوان درشون خونده شد بله اونها بود به این خواستگاری!دیگه معمولی نیستن هم ثواب نم
اخرشم نتونسم دووم بيارم 
بلاگفای لعنتی قط شده . قبلا واسه روز مبادا توی بيانم یه وبلاگ درست کردم چون میدونسم بلاگفا گاهی وقتا گند میزنه 
الانم ازین تصمیمم خشنود و خوشحالم
هرچقد منتظر موندم ک نت وصل بشه و وبلاگم بالا بياد دیدم زهی خيال باطل .
هرچند خیلی بلد نیستم با بيان کار کنم و بلاگفا فضای ساده تری داره 
ولی تصمیم گرفتم کلا از اونجا کوچ کنم و بار و بندیلمو بيارم همینجا:((
داشتم خفه میشدم قشنگ .
سلام
من جدیدا وارد یک شرکت نسبتا بزرگی شدم که کلی کارمند خانوم اون جا هست. یه کافه ی بزرگی هم داره که مثلا 15 تا میز داخلش هست و اکثر موارد شلوغ هست. من تازه اون جا استخدام شدم و حدود 30 سالم هست و آماده براي ازدواج!، منتهی به قول دوستم "قبلا کلی دوست دختر داشتیم و دیگه هیچی نداشتیم، حالا به یه سری چیزهایی رسیدیم ولی دیگه دوست دختر نداریم که بریم بگیریم". 
من سعی میکنم در طول روز چند بار به بهانه های مختلف برم توی کافه (آخه یک سری امکاناتی مثل قهوه ج
ظروف مسی جدیدا به شدت مورد علاقه افراد قرار گرفته و به این دلیل و صدها دلیل دیگه قیمت نجومی پیدا کرده است. من هم مثل خیليا علاقمند به خرید این ظروف شدم و قصد خرید کردم. از خیلی جاها قیمت گرفتم تا اینکه پس از کلی سوال و جواب فهمیدم که براي خرید ظروف مسی بهتره برم بازار سید اسماعیل در بازار بزرگ تهران.
خلاصه رفتم اونجا و ظروف مسی را که نياز داشتم خریدم. واقعا تنوع محصولات در مغازه های متعدد اونجا بی نظیر بود. ضمنا قیمت بسيار مناسبی هم داشت.
 
توصیه
چند عکس عاشقانه ميبيني
یهو ياد بوی عطرش میوفتی به طوریکه انگار کنارت نشسته
دستاشو تصور ميکني
صداشو
و بوم! تو وارد وادی نابودی شدی
بهش زنگ میزنی صدای بعد از خوابش رو که خیلی دوست داری میشنوی یه مکالمه معمولی رو پیش میبری
و خداحافظی ميکني
و گریه ميکني به اندازه یک ربع يا بیشتر بعد اشکتو پاک ميکني با سردرد مبارزه ميکني میشینی پشت میز کتابخونه و  درس میخونی و حواستو جمع ميکني که حواست جمع باشه :) 
بله تموم شدن در ثانیه نیست 
بله من اینو میدونستم 
نمیدونم چی بگم نمیدونم چرا اومدم اینجا شاید چون خیلی کسی نیس که بخونه و خودمم همینو میخوام
اومدم که یه سری کلمه ها رو بچینم کنار هم تا شاید این حال عجیب بساطشو جمع کنه و بره.
ديدي یه وقتا هرکاری ميکني که یه برنامه جور شه نمیشه.
هر کاری ميکني حالت رو خوب کنی نمیشه.
سعی ميکني به همه چیز بی اهمیت باشی نمیشه.
چرا انقد همه چی نمیشه.
چی میشد اگه یه ذره"میشد".
خسته شدم راستش از خیلی چیزا.
از خیلی کسا.
خیلی این روزا بهم ریختم و دلیلش رو نمیدونم.
طبقه دوم خوابگاه حموم تهی سر دوش نداره 
يادمه یه بار انقد حالم بد بود فقط دنبال یه جا میگشتم زار بزنم
اتفاقی رفتم اونجا نشستم کفش و چون سردوش نداشت خشک خشک بود يادمه تا هر جا جون داشتم اشک ریختم بی صدا 
کسی نفهمید من اون تایم کجا رفتم 
کجا بودم و چی شد ولی بعد اون اونجا شد پناهگاه من 
هروقت حس تنهایی عمیق وجودمو پر میکنه میرم همونجا دایوش گوش میدم 
اینجا واقعا زندگی سخته 
سخت .
هر کسی تویه زندگیش یه سری استعداد و قابلیت هایی داره 
من هم از این قاعده مستثنی نیستم 
این که میتونم تویه عمق یکی نفوذ کنم و هر آنچه بخوام را بفهمن حالا چطوری این کارو میکنم روند بسيار پیچیده ای داره
مثلا اول از راه گوشی و نفوذ در اون بعد کشیدن صحبتا پیرامون اطلاعتی که از اون طریق به دست اوردم
بگذریم
راحت میتونم درون و بیرون آدم هارو بشناسم
این که یک سريا جا نماز اب میکشن ولی فاسد هستند
این که یک سری روشنفکر به نظر میرسن ولی تمام فکرشون اون یه
خیلی وقته انگاری نبودم اینجا، حتی یکم نگران بودم نشه برش گردوند.
توی توییتر بود. واقعیتش برام خیلی جالب بود. چون میشد هوایی زد. چیزهای بامزه نوشت. چیزهای بامزه خوند. دوست پیدا کرد. دوست واقعی که بری خونش و بياد خونت. واسه دوستت زید جور کنی اونجا. اشنا شی. دعوا کنن پس تو هم بلاک انبلاک کنی. وقتی زید جدید زدی بيای اعلام کنی.  
ولی.
از یه جایی دیگه ناراحت و مضطرب بودم. اشنا زياد شد. براي بعضی از توییتام بازخواست میشدم. خودسانسوری شروع شد. ولع دیده شدن
از طرف میپرسن میشه با کفش نماز خوند؟ میگه ما که خوندیم شد!
نمیدونم این از نظر شما بی معنیه يا بی مزه س يا چی. ولی راستش براي من خیلی الهام بخش و تلنگرطور بوده همیشه! خیلی وقتا آدما میگن نمیشه فلان کار رو کرد. وقتی میپرسی چرا؟ جواب میدن کیو ديدي اینکارو کنه؟ يا تا بوده همین بوده و از این حرفا. ولی فکرشو که ميکني ميبيني خیلی وقتا یه سری قانون های خودساخته دارن محدودت میکنن که انقدر بهشون بها دادی که راستی راستی باورت شده از ازل توی طبیعت وجود داشت
امروز دهم دی ماه 1398 
 
توی بلاگفا ی وبلاگ داشتم که هر از چند گاهی اونجا مینوشتم از همه چیز،از دردام از سختی ها و شادی ها،از ب و از روزهای طرح 
ولی الان طرحم تموم شده چارده آذر بود که تموم شد.از فضای بيان بیشتر خوشم اومد گفتم مهاجرت کنم اینجا،میگن که میشه اطلاعت رو میشه از اونجا بيارم اینجا ولی برنامش رو ویندوز نصب میشه من لپتاب ندارمو قاعدتا هم فعلا وبلاگ قبلی نمياد اینجا.
 
امروز ی روز معمولی بود منتطر نتایج استخدامی بودم که اعلام کردن بیس و
ديدين بعضی وقتا یه آهنگو که قبلا بارها شنیدین یهو دوباره میشنوین و این دفعه حس ميکنين فرق داشته با دفعه های قبل.انگار با تمام وجود حس شاعرش،حس خوانندشو درک ميکنين.من امروز قلبم از شدت زیبایی این آهنگ رو به درد آورده.اونجا که همایون شجريان میخونه:
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
مدام پیش نگاهی 
مدام پیش نگاه.
میتونم دراز بکشم رو به آسمون این آهنگو پلی کنم.و با هر کلمه ای که میخونه تو رو يادم بيارم و از شدت علاقه م بهت، با صدای همایون همونجا
چندی هست کم پیدا شدم. کمتر وبم رو بروز میکنم.
تو یه انجمن (انجمن سافت 98) عضو هستم و ارتقا درجه گرفتم و شدم عضو فعال. به همین دلیل بیشتر وقتم اونجا هستم.
وقتی هم اونجا نباشم يا آهنگ گوش میدم يا سريال میبینم.
خلاصه اگر دیر سر میزنم بهتون ببخشید.
( چرا هر یک از وبلاگ های بيان رو باز میکنم افزونه نورتون گیر میده که Scam هست؟)
من از یه جهت داشتن هم خونه ای رو دوست دارم.
تا وقتی نخوام ازدواج کنم هم میخوام همچنان هم خونه ای داشته باشم.
هر هم خونه ای یه زندگی جدیده، یه دنيای جدیده.
هر بازه سنی ویژگی ها و پیچیدگی های خودشو داره.
یه هم خونه ای داشتم که هر روز صبح ساعت 6 از خواب بیدار میشد و تا هشت همینجوری صبحونه میپخت.
از هشت نا نه صبحونه میخورد.
و از نه تا ده ظرف و اینها رو میشست و.
بقیه هم خونه ايام از دستش اسایش نداشتن.
یه بار صبح وقتی داشتیم صحبت میکردیم توضیح داد که چرا ص
از اخلاق گهی که مادرم داره میتونم به این اشاره کنم که وقتی غذا درست ميکني،مثل بازرس وزارت بهداشت تا تک تک مواد و ادویه های غذا رو بازجویی نکنه، از گلوش پایین نمیره.تحت هر حالتی غر میزنه و از وضعیت شاکیهمثلا چرا با این درست کردیچرا شور چرا بی نمک.چرا تند چرا بی مزهچرا به من یک اِپسیلن کوچیکتر دادین؟چرا این غذا رو درست کردین که چاق بشم؟همین کارا باعث میشه تو خونه اون به آشپزخونه نزدیک نشم و روزبه روز شعله ذوق اشپزی تو وجودم خاموش و خاموش تر بشه
دوستم میگه که
اگه ميبيني توی اروپا همه شیک هستن و توی کانادا همه خیلی ساده لباس میپوشن
يا توی خاورميانه همه شیک هستن ولی کانادا اینجوریه
به خاطر اینه که کانادا از همه جا دوره
از اروپا دوره 
درست مثل استرالياست که همه براش جوک میسازن
امریکا هم که اینها رو ادم حساب نمیکنه و اینها از همه جا عقب تر هستن.
 
براي همینه که یهو وقتی ميبيني یکی صد و خورده ای کیلو وزن داره و یه شلوار استرجی و یه پیرهن تنگ پاش کرده جا میخوری
يا ميبيني یکی سی کیلو وزنشه ول
قبلا هم تجربش کردم ولی مث اینکه هر دفه تجربش ميکني عین دفه اول دردناکه
ترک شدن» چیزیه که جایی در موردش حرف نمیزنن ، جزو شکستگی ها محسوب نمیشه شاید
من زنی ام که مردی و دوست داره که ترکش میکنه.این یه واقعیته و با اینکه میدونم اینو هنوز نمیتونم ازش دست بکشم.
توی داستان ها غرق میشم، اما به محض اینکه سرمو ميارم بالا واقعیت مثل یه طوفان هوای سرد میخوره تو صورتم.
و هیچ جایی قرار ندارم، همه جا تنهام، هیج جا خونه ی من نیست و آرامش مدام ازم فرار میکنه.
ک
 
 
 
 
اما ميبيني برعکس. فقط ناراحت و عصبانیش کردی.
و هیچکاری از دستت برنمياد.
حرفت هم گوش نمیکنه.
و فکرای دیگه میکنه.
هرکاری که میکنم نتیجه عکس میده.
حداقل اگه مرده باشم، اونم خيالش راحته که مردم.
و نیستم که بيازارمش.
 
دو راهی از اونجا شروع میشه که عاشق میشی و عشق رو تو چشماش ميبيني و اون عاشق بودنش رو انکار میکنه. کاش حالم بدون عشق هم به همون خوبی میموند. کاش بدون عشق هم همون حس سبکبالیِ راه رفتن رو ابرا رو داشتم. اونوقت همه چیز رو میسپردم به زمان و به هر جمله ام فکر نمیکردم و گند نمیزدم به همه چیز.
پیشنهاد میکنم اول پست پایین رو بخونید
 
یک سفر با اسنپ در قالب یک مسافر ( کلیک )
 
در اونجا و بخش اولش متن زیر رو نوشته بودم که
"    در انتها هم یک مقایسه بین 2 اپلیکیشن راننده و مسافر خواهم داشت و یک نکته فوق العاده مهم در خصوص کارکرد و کیلومتر که ارتباط مستقیم با بحث بنزین داره و تبعیضی که بین مسافر و راننده گذاشته شده! قضاوت با شما "
 
خب در این پست مقایسه آپ اسنپ مسافر و راننده هست که ببینید اسنپ چقدر به نفع مسافر گرفته و چقدر به نفع ؟؟؟؟
امشب مامان و یکی از فامیلا داشتن از اینکه چقد تو قدیم باغ زياد بوده و الان همه‌ی باغا خشک شده‌ن حرف میزدن. بعد میگفتن این درختای بید، فقط برا کتک زدن آفریده شده بودن. چقد لعن و نفرین پشت این درختا بود. معلما میگرفتن با چوب بید، ترکه درست میکردن. پوست شاخه رو میکندن، تو آب میذاشتن یه شب، تا حسابی آماده شه برا کتک زدن. 
بعد میگفتن وقتی معلم میخواسته يکيو کتک بزنه، میگفته خب کی حاضره به جای فلانی کتک بخوره؟ بچه‌ها هم داوطلب میشدن، مثلا اگه قرار
احساس میکنم متعلق به هیچ جا نیستم امروز فهمیدم در هفته که شیش روزه من سه تا خوته عوض میکنم در سه جای مختلف زیر سقف خونه آدم های مختلف و متعلق به هیچ جا نیستم گاهی فکر میکنم چقدر سرگردانم چقدر تنهام و چقدر خسته ام انگار داری تاوان میدی تاوان زنده بودن بچه که بودم خونمون آرامش نداشت خونه همسایه بزرگ شدم و الان بزرگ شدم خونه آرامش داره ولی من جایی اونجا ندارم من هیچ جا نیستم بی ریشه ام باد که بياد اولین کسی که با خودش میبره منم هربار تلاش میکنم بم
به نام خدا
امروز عصر جایی براي مصاحبه‌ رفته بودم. بخاطر چیزی که انتظار داشتم، ذهنیت خوبی از آنجا براي خودم ساخته بودم و فکر می‌کردم آدمهای اونجا بخاطر هدف خاص و بزرگی که دارند، بشدددددت سرزنده، اکتیو، با سطح انرژی بالا، پرانگیزه و شاد هستند و من یه عالمه انرژی مثبت اونجا می‌بینم.
ادامه مطلب
صدای منو از خونه میشنوید :)
خونه جایی که وقتی میرسی توش حس کنی تو آرامشی!
یه حس امنیت فوق العاده!
دلم نمبخواد مامان بابام برگردن :(
عمیقا دوس داشتم شرایط اینجوری که هست نباشه
مثلا انققققد با داداشام خوب و دوست بودم که ارزو میکردم هر لحظه پیشم باشن يا مجبورشون میکردم بيان تهران اصن!
يا اصلا تک بچه بودم!
نمیدونم شرایط اگه یه کوچولو فرق میکرد واقعا برام بهشت میشد!شاید برا اینکه زيادی خوشی نباید بزنه زیر دلم اینجوریه!
الان که دارم مینویسم ياده حرف
يازده آذر هم گذشت.
صبح خواب خوبی داشتم و تقریبا 6 ساعتی خوابیدم.
بیمارستان بودم امروز. یه مورد آنفولانزا مشکوک به اچ وام ان وان داشتیم دختر جونی بود که حالش پایدار بود و به درمان جواب مثبت داده بود . تمام بخش و پرسنل ماسک زده بودیم با این که میدونستیم تاثیری نداره. البته همه ما اونجا میدونستیم که این بیماری اونقدرها که میگن خطرناک نیست و اکثر مرده ها از سر سن بسياز زياد و يا سن بسيار کمه که میمیرن. بهترین چیز براي پیشگیری ماسک ان 95 هست که خیلی گر
حالم از همشون به هم میخوره
افطای اشغال که فقط به فکر منافع خودشون هستن. حالم داره به هم میخوره. ای کاش یه راه گریزی داشتم که میتونستم بيام بیرون از اون خوابگاه خراب شده. تمام عمر حرص خوردم و استرس کشیدم که بعدش برم اونجا و اونطوری زندگی کنم؟؟؟ روی برگشت ندارم. از مارکو و مهربان خجالت میکشم و از طرفی میترسم اونجا هم به درد نخور باشه و الا همین فردا تمومش میکردم. 
حالا صبر کن روز قرارداد بهشون نشون میدم. عوضيا
بالاخره پی کارم رو گرفتم و تامام. 
بعد از حدودا یه سال، رفتم آزمایشگاه دانشکده، خیلی ها اپلای کردن و نیستن، اونا که موندن هم رفتنین.
همچین که پام رو گذاشتم اونجا و دیدم چقد خالیه. ناراحت شدم واقعا. واقعا گلبم گرفت.
چی شد که اینجوری شد. هر کی رو ميبيني داره اپلای میکنه. خستم کردین دیگه.
اه، مرسی.
سفرت سلامت اما، به کجا میری عزیزم قفس تموم دنيا .
خب کارامو کرده بودم که از پس فردا برم تهران و چن روز اونجا باشم،کلی با دوستم برنامه ریخته بودم که بریم اونجا و خستگی این مدتو خالی کنیم که خب یهو عمل لیزیکم اوکی شد و ایشالا قراره فردا انجام بشه.یکم استرسشو دارم.از درد و سوزشش میترسم.امیدوارم زود خوب بشم تا براي دانشگاه مشکلی نداشته باشم دیگه.دعام کنین لطفا.به دعاهاتون ایمان دارم❤️❤️
تا چند روز هم احتمالا نيام زياد سراغ گوشی.همین:))
۱۰ ماهه شدی و با چشمات همیشه دنبال منی، از جلو چشمت که دور بشم گریه ميکني. با دستای کوچولوت هرچی که داری میخوری مياری طرف دهنمو به منم میدی، عاشق زیر تلویزیونی و همیشه چسبیدی بهش و با آهنگای تلویزیون میرقصی. تو هر حالتی تا صدای آهنگ میشنوی دست میزنی.موقع تعویض پوشک میخندی و فرار ميکني، ت  آینه خودتو ميبيني با ذوق میگی ددا یعنی مثلا دلسا.بابا که مياد از ذوق جیغ میزنی. تو صندلی غذات لم میدی و دونه دونه پفیلا برمیداری و میخوری و خیلی حواست هست چی
قبلا یه پست گذاشتم درمورد اپلیکیشنایی مث طاقچه که چقدر کامنتای مسخره ای زیر هر کتاب میذارن ملت. اونجا آقاگل منو با گودریدز آشنا کرد. جایی که مردم واقعا کتابخون هستن و معمولا با دلیل و مدرک کامنت میذارن. حالا امروز من با یه سری کامنتای عجیب زیر کتاب "استاد عشق / ایرج حسابی" رو به رو شدم! افرادی که ادعا دارن ایرج حسابی غلو کرده و دروغ گفته و. . که حتی نتیجه سرچ گوگل هم همینو میگه!!! من به شدت کتاب استاد عشقو دوست داشتم! حالا ولی. نمیدونم!+
عنر عنر رفتم تا اونجا :|
2 ساعت دنبال کلاس گشتم
وقتی پیدا کردم یه برگه خورده بود روی در"با سلام کلاس فارسی تشکیل نمیشود"
 +
یکی از بچه ها نامزد کرده بعدا داشتیم با هم حرف میزدیم یهو گفت
-ممد؟
+جونم؟
-میدونی مشکل تو چیه؟
+چیه؟
-همه چیزو منطقی ميبيني اینقد [اندازه سر انگشتش] احساس نداری
+خب؟
-خب من سر همین از المپياد رياضی و اینا خوشم نمیومد دیگه من نقطه مقابل اینم دقیقا :)
امروز با بابا رفتم تشییع سردار 
اصلا شگفتیمو نمی دونم چطور به زبون بيارم از اون همه جمعیت!!! من قبلانم مثلا راهپیمایی اربعین رفته بودم،يا شاید چند تا ۲۲بهمن ولی تا حالا همچین چیزی ندیده بودم، یه چند باری هم نزدیک بود له بشیم راستی راستی، کاروان سردارم از نزدیک ديديم، خیلی خوشحالم که رفتم، تا حالا تشییع شهید نرفته بودم خوشحالم بلاخره تونستم یکی رو برم، اونم این شهیدی که اینقد بزرگه.یه حس خیلی خوبی دارم، البته یه بغض عجیبی هنوز تو گلومه که نم
- همه‌چی از بیرون قشنگه. ولی وقتی درونش رو می‌بینی، متوجه می‌شی زياد هم قشنگ نیست.- مثلا چی؟- مثلا کتابخونه ملی. از بیرون قشنگه و دوست داری بری داخلش رو ببینی، ولی وقتی می‌ری داخلش چنگی به دل نمی‌زنه.- شاید! ولی بعضی چیزها هم هستن که از بیرون قشنگ نیستن ولی از درون خیلی قشنگن.- چی مثلا؟- مثلا همین پسره که از جاش بلند شد تا من و تو کنار هم بشینیم. درسته یه ذره سوسول می‌زنه (!) ولی خب کارش خیلی قشنگ بود.
توی انگلیسی کلمه‌ای هست تحت عنوان half mast به نیمه افراشتگی پرچم اشاره داره. توی خیلی از کشورها نیمه افراشتگی پرچم نشانه‌ی سوگ و يا ادای احترام هست. من یه کانال مختصر دارم که گهگاه چرت و پرت‌هام رو اونجا مینویسم. اگر دوست دارید میتونید اونجا جوین بشید و من رو بخونید:
Daneshjoyezabandiaries@
تا صبح شنبه پرچم کانالم نیمه افراشته خواهد بود و بعد از اون private خواهد شد.
به خودت ميای و ميبيني داری سوابق مریضو میخونی و میگه به جز دو بار اقدام به خودکشی و فرار از خونه و مصرف آیس و سکس پر خطر سابقه دیگه ای نداره. و بعد مکث ميکني. چه سابقه دیگه ای میخوای؟
به خودت ميای و ميبيني دیگه بدون تعجب میگی خانم شونزده ساله متاهل با سابقه سقط يا خانم بیست ساله متاهل از ده سال پیش و بعد که تو ذهنت متوجه میشی ده سالگی ازدواج کرده هم تعجب نميکني، چون دوازده ساله ی باردار ديدي.
به خودت ميای و جن و پری و ارواح برات عین شوخی شدن.
تو با
میشه آدم يکيو دوست داشته باشه بعد یهو دوسش نداشته باشه؟؟
میشه ندونی دوسش داری اصلا يا نه؟؟؟
میشه گاهی یه نفرو دوست داشت و گاهی حوصله شو نداشت؟؟
میشه يکيو دوست داشته باشی اما صبح تا شب يا حتی یکی دو روز پشت سر هم هیچ خبری ازش نگیری؟؟
میشه يکيو دوست داشته باشی اما با یه اشتباهش کلا ازش بدت بياد؟؟؟
به نظرم نه!
اگه اینجوری باشه فقط یه معنی داره
اونم اینه که از اولم اون آدمو دوسش نداشتی!
 
چند روز پیش با کوروش حرف میزدیم داشت داستانه خارج رفتنشو و بد بختيایی رو که کشیده تعریف میکرد ولی مثل اینکه راضی بود میگفت ميارزه 
ولی برا من یه جور دیگه هست من زبان بلد نیستم ياد هم نمیگیرم نمیدونم چرا مثل یه جور نفرین میمونه نمیدونم چرا هیچکی به این موضوع توجه نمیکنه یه جوری بدیهی فرض میکنن زبان بلد بودنو بعدشم ادعا میکنن ادم ۳ ماهه تو خارج ياد میگیره (کسی تجربه داره بگه دارن چرت میگن يا نه) 
البته یه چیزه خوبی هم داشت حرفاش اومد یه لیست داد
اینا رو تو کیفم پیدا کردم.انگار مدتهاست اونجا منتظر پیدا شدن بودن.
با محدثه نشسته بودیم، از میون صدف‌ها خوشگلترهاش رو جدا میکردیم.همین بود خوشبختی
+دیشب که احتمال جنگ داشت جدی و جدی تر میشد، از همه ی خواسته ها و کارای انجام نداده ام گذشته بودم و دلم میخواست قبل از هر اتفاقی دوباره اونجا بشینیم و صدف پیدا کنیم.
امروز این خبر رو دیدم. گويا ناسا برنامه داره که تا سال ۲۰۲۴ دوباره انسان رو به ماه بفرسته.
من قبلا جایی خوند بودم که این برنامه وجود داره که اول یه پایگاهی روی ماه ساخته بشه و از اونجا آدم ها رو سمت مریخ بفرستن.
به نظرم زمین دیگه زيادی کهنه شده، چند هزار سال هست که ما آدم ها روی زمینیم باید کم کم ترکش کنیم.
میگن سفر به مریخ یک طرفه خواهد بود یعنی افرادی که میرن دیگه امکان بازگشت ندارن، ولی به نظرم به هیجانش ميارزه. من که کاملا راضیم برم، فقط مشکل
خیلی ها میشناسنش وقتی که اسم اون ميادغم تو دلاشون میشینه دوستش دارن خیلی زياد
وقتی کسی تشنه میشه وقتی کسی آب میخوادوقتی که سیراب میشه فقط یه اسم يادش مياد
بهش میگن امام حسین امام خوب و مهربونامامی که بچه هاشو هدیه داده به آسمون
کاش که ما بچه ها بودیم باهاش تو کربلا بودیمتو روز عاشورا بودیم کاش هممون اونجا بودیم
امامی که گفته روی حق کسی پا نذاریدرفیق نیمه راه نشیم هیچ کسو تنها نذاریم
وقتی شنیدم که امام واسه خدا جونشو دادبدجوری عاشقش شدم چطور
ساعت رو روی ۷:۳۰ کوک میکنم ، با شیم دم پارک قرار داریم که از اونجا بریم کاروانسرا ، دراز کشیدم رو تختم هوای سرد پیچیده تو اتاقم دماغم یخ کرده ، موهایی که بلند ترین لاخش به یک بند انگشت نمی‌رسه هم خیسه کوتاهشون کردم هرکس میبینه میگه خلی تو ! امشب تو اتوبوس دانشگاه از برگشت اینقدر خندیدم که نفسم بند شده بود ، هرچی آدم بود ریخته بود تو اتوبوس اصلا نمیشد نفس بکشی ، دستم و به صندلی یه پسری گرفته بودم انگشتام محکم فرو رفت تو کتفش اما خب من بعدش متوج
-ديدي دیوونه ها همه اخمو شدن آویزون شدن؟ ديدي مردم بی لبخند؟ ديدي دیگه نا نداریم یه آب گرمو وصلش کنیم؟ ديدي زمین سفت نبود؟ ديدي حیف کردی؟
- بهار دوباره مياد، دوباره سبز میشیم، دوباره قامتمون صاف میشه
عکس ها رو ببینین کیف کنین #امید داریم
ادامه مطلب
امروز بالاخره بعد از چندین روز متوالی مامان خانوم زنگ زدن بهم!
بعد کلی سوال و جواب و نصحیت و این چیزا بهم گفت که آخر هفته رو بيا خونه،اما حوصله نداشتم برم و الکی گفتم که درگیر درس و امتحانای ميانترم هستم و وقت نمیکنم بيام! اما درس کجا بود؟! :))
کی حال داره این همه راهو بره تا خونه و یکی دو روز بعد دوباره برگرده تهران. من کلا این مدلیم که وقتی یه مدت یه جا بمونم عادت میکنم به اونجا و واسم عادی میشه مثلا وقتی میرم خونه بعد دوباره برمیگردم این خوا
امشب بعد از چند شب دال دوست داشتن خوندن و این داستانش راجب عادت بود و جالبه که به حال الان من مياد و قبلش داشتم بهش فکر میکردم.منم توی خونه همیشه جای مخصوص خودمو دارم و تقریبا همه میدونن حتی مثلا زنداداش وقتی اونجا میشینه بدون هیچ حرفی میگه عه ببخشید نشستم سر جای تو؛ و منم تقریبا یه حس مالکیت به اون فضا دارم؛ مثلا تا چند ماه پیش که چیدمان مبلا رو تغییر بدیم جای مخصوص من یه مبل تک نفره ورودی پذیرایی بود زیر پریز برق بعد که مبلا رو جابجا کردیم گش
دوشنبه با دوستم رفتیم توچال ، بام تهران
من یه مانتوی کمی گرم پوشیده بودم ولی اونجا بازم سرد بود و من یه درس عبرت اساسی شد برام که از این به بعد زودتر به مامانم خبر بدم که بتونم از نصیحت هاو پیشنهاد هاش استفاده کنم و شب قبلشم از هفت عصر نخوابم تا شیش و نیم صبح روز بعد که بتونم چیزی آماده کنم -_______-
ولی خوش گذشت تله کابین سوار شدیم کلیییی حرف زدیم از هر دری یه ایستگاه دو تله کابین که پياده شدیم کلی سگ اونجا بود یکیشون اومد جلومون با مظلومیت نگاهمون
قتی تو میخندی دنيا ماله منه هر جا که تو باشی پیشت جایه منه
وقتی تو میخندی دنيا ماله منه هر جا که تو باشی اونجا جایه منه
چشات که بستست مثله شبی که ستاره نداره
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
مثل ابریه که بارون نداره مثه حسه دلی که بی تو آروم نداره
وقتی تو میخندی دنيا ماله منه هر جا که تو باشی پیشت جایه منه
وقتی تو میخندی دنيا ماله منه هر جا که تو باشی اونجا جایه منه
وقتی تو میخندی دنيا ماله منه
هر جا که تو باشی پیشت جایه منه
وقتی
علاقه من از اونجا شروع شد که یک روز چند تا از رفیقام داشتن به سالن میرفتند،و تفریحشون رو اونجا انجام میدادند.روز هایی بود که من از بیکاری حوصله ام سر میرفت و تصمیم گرفتم که به سالن بروم.اولین بارهایی که شروع کردم به بازی کردن براي وقت گذرونی و تفریح بود اما بعد از مدت کوتاهی متوجه استعداد خود در پست دربازه بان شدم از ان زمان به بعد دوران تقریبا حرفه ایی خودم رو شروع کردم . در روز های تابستا هفته ایی یک جلسه تمرین تخصصی گلری میرفتم و روز به روز پ
ته دنيا کجاست؟
امروز توی اینستاگرام یکی این سوال پرسیده بود،براي اولین بار نوشتم:ته دنيا اونجاست که توی آینه به خودت نگاه ميکني و خودت نمیشناسی. براي من ته دنيا اونجا بود،وقتی بعد از اون روز به خودم توی آینه نگاه کردم؛انگار اندازه هزار سال پیر شده بودم و خودم نمیشناختم.
 
 
مثلا با حال خوب بیدارشی وروزتو شروع کنی.
 
قطعه مورد علاقتو گوش کنی.
 
روی نیمکت دلخواهت توی پارک بشینی چشماتو ببندی وعطر پاییزو نفس بکشی .
 
ورزش کنی و مردمو دوست داشته باشی.
 
مثلا توی پياده رو از دختربچه غریبه عکس بگیری ودلت بره براي لبخند ونگاهش .ببوسیش.
 
و قطعه مورد علاقتو گوش کنی.
 
به هوای خرید گل نرگس بری گل فروشی ولی چشمت خیره کاکتوسا بشه.
 
مثلا آشپزی کنی و دست پختتو دوست داشته باشی  .
 
غروب پياده روی کنی و با حوصله  از  دست فروش
خواهرم یکی از کساییه که خیلی خوب بلده تمام انرژی روانیمو بکشه (الان پدرمم با این غلضت قادر به انجامش نیست).عین آب خوردن این کار رو میکنه. مثلا هر بار موهامو رنگ میکنم میگه خودت نمیتونی و برام رنگ میزاره و اون وسطا هی میگه پیر زن بالاخره پیر شدی .پیر شدی ولی هنوز مجردی!! اینو با خنده و شوخی میگه ها. و من از رنگ مو متنفرررم.
يا مثلا میخواد موهامو کوتاه کنه میگه آره اگه پول داده بودی و مش کرده بودی يا کراتین الان قدر میدونستی! اصلا مش و کراتین موهام
دیشب پیشنهاد کردن که منم همراه مها برم شمال و با هم دوتایی اونجا بمونیم. این نه از طرف من قبول شد و نه مها. البته نه این که مها مخالفت کنه احساس کردم زياد تمایل نداره. شایدم اشتباه کردم. از یه طرف به نظر من بهتر هست که تنهایی خودشو داشته باشه حالا که فرصت کسب این تجربه فراهم شده. من اینجا هم تنهام وقتی که مها نباشه. مامان که میره خونه باباحاجی بابا هم که میره بیرون. نمیدونم بعدا چی میشه. شاید ماه بعد اتفاق بیفته اما الان نه. 
دلم براش تنگ میشه. ام
زياد پیش مياد که ياد مرکز توانبخشی بیفتم، مثل امشب. بهش که فکر می‌کنم حسم خوب نیست. اونجا هنوز سرجاشه، هنوز ساعت شش دارو میدن، هنوز ساعت نه خاموشیه، هنوز . نصف شب مياد میگه "خانم یه قرص کارکن بده، خانم" هنوز ساعت هشت یه پرستار پشت در قفل‌شده منتظره تا صدای سرویس بياد، هنوز سر طی کشیدن و جارو کشیدن و سرویس شستن دعواست، هنوز . بعد از خوردن داروش میگه "دستتون درد نکنه" هنوز . سعی می‌کنه داروشو زیر زبونش قایم کنه و نخوره، هنوز قانونِ 'فیکس' بردا
سلام
خیلی سخت  و غیرقابل باوره که بعد چندین سال تلاش و محبت خراب بشه
خراب بشه یعنی مجبور باشی از نقطه صفر شروع کنی
حال آدم های ورشکسته رو دارم
ديدي گاهی به گذشتت نگاه ميکني میگی واقعا چه توان و قوتی داشتم و الان ندارم
مثلا اگه برگردم به فلان سال دیگه نمیتونم فلان کارم رو انجام بدم
منم خیلی برام سخته از نقطه صفر شروع کنم
خواب مفید ندارم
زندگی مفید ندارم
همش اذیت شدنه همش عذابه
وبلاگم شده سراپا انرژی منفی خخ
روزهای بدی رو میگذرونم دعام کن
چو
 
اونجایی که عکس رو پیدا کردم 
 
بعد از این همه مدت اومدم و صفحه رو باز کردم و یه چیزایی نوشتم و بر اثر اتفاقی ناگوار همه اش پرید . حالا نکته ی خاصی هم نداشت ها ؛  فقط من دیگه نمی تونم دوباره اونا رو همونطوری بنویسم و شاید الان اصلا یه چیز دیگه نوشتم . 
مثلا اصلا عنوان پست قبلی این نبود ولی دلم خواست الان اینو بنویسم . قبلا ها یه پست بود که عنوانش بود " ما نشان ندهندگان " . بعد چند روز پیش که یه سری عکس گذاشتم دوباره يادش افتادم . از اون عکسا بود که مر
چرا تو قم از هرجا می‌پرسم کتاب آه رو دارین يا نه، در جوابم می‌پرسن "آه"؟ قبلا لهوف رو دانلود کرده بودم، نمی‌دونم با مدل نوشتنش ارتباط نگرفتم يا چی که نخوندمش و گذاشتم کنار، ولی خیلی دوست داشتم یه مقتل بخونم. الان دنبال آه می‌گردم نیست.
تهران نموندیم کلا، تو اون سه چهار ساعتی که اونجا بودم، از علاقه رسیدم به ددگی با چاشنی تنفر. گفته بودم که تهران رو دوست دارم؟ که دلم می‌خواد بشینم پیچیدگی‌هاشو گره به گره باز کنم؟ الان دلم می‌خواد ازش دور
سلام
پوزش بابت غلط املایی تو تیتر پست قبلی. دیدم که دیگه کلی آدم دیدنش دوباره منتشرش نکنم مجبور بشن دوباره ببیننش.
.
زيانگ رو نمیدونم يادتونه يا نه. یکی از دانشجو های چینی آزمایشگاهمون هست. امروز داشتم ازش میپرسیدم چخبره تو هونگ کنگ.
من خودم خیلی اخبارش رو دنبال نکردم و صرفا میخواستم سر صحبت رو باز کنم.
میگفت که هونگ کنگ بنا به دلایل تاریخی یه جورایی یه سیستم جداگونه از سرزمین اصلی چین داره. قوانینش بسيار دمکرات تر هست. چند وقت پیش گويا یه نف
یه حس هایی هست .
نه میشه راجع بهشون با کسی حرف زد .
نه میشه تو دل نگهشون داشت حتی!
نه حتی تر واسه خود آدم واضحن!

یه جور مثل یه مااار بلند میپیچه تو سراسر مغز آدم.نه میدونی اون لحظه کجای ذهنتو نشونه گرفته.فقط میدونی به هرچی فکر کنی اون مار پرپیچ و خم لعنتی از اونجا میگذره و نیش خودشو به خاطره هات و فکرات فرو میکنه .و از همشوووون یه نقطه سياااااه.یه عالمه چیز منفی درمياره .و مياره جلو چشم آدم!و اگه اینکارا رو انجام نده.یه جوری فکراتو پوچ ن
دانلود فیلم مصاحبه ياس با شبکه آلمانی + پخش آنلاین + متن مصاحبه
♬♪♪♫♪♬
Download Mosahebeye Yas Ba Shabakeye WDR Alman
دانلود کلیپ مصاحبه ياس با شبکه WDR 
براي دانلود مصاحبه ی جدید ياس 2020 لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید
متن مصاحبه ياس با شبکه آلمانی:
- مجری  : ياسر جان . خوش اومدی به اینجا چرا انقدر طول کشید اومدنت به آلمان- ياس : آره خیلی طول کشید دیگه توی این سالها یعنی اصلا کلا اولین بارمه که اومدم آلمان یعنی تا حالا نیومده بودم خیلی باحاله خیلیم قشنگه!!
- مج
من انقدر دل تنگ آذربایجان و شهرم هستم که با شنیدن هر آهنگ آذری يا ترکی دلم پر میکشه واسه فامیل و دوستام واسه شهرم واسه عروسی ها واسه اون لحظه های خوب.
من 10 سال اونجا زندگی کردم و 14 سال اینجا با این حال دلم واسش پر میکشه.
من همه روزای خوبمو اونجا جا گذاشتم.
شهری که خاکش طلاست.
قطعا اگه منو ولم کنن سر از شهر های ترک زبان درميارم و دیگه فارسی مارسی یوخدی در اعماق وجودم من یک نژادپرستم!
من قبلا به طور کامل در خصوص امکان اعتراضات 98 و جريان هایی که قرار هست روی این موج، سوار بشن از حدود 2سال پیش تو وبلاگم نوشته دارم
اساس و نکته ی تشخیص اینکه، اعتراض ها رو مردم دارند انجام میدن يا یک سری موج سواری هایی داره از طرف جريانات مختلف می افته، به، نحوه ی آسیب رسوندن و اعتراض ها هست
یک اصل ثابت تو مملکت ایران داریم که میگه:
مردم به مردم آسیب نمیرسونند مگر اینکه به نوعی ربط به دار و دسته ی اون افریطه ی لندن نشین داشته باشه، اونایی که حدود 17
من قبلا به طور کامل در خصوص امکان اعتراضات 98 و جريان هایی که قرار هست روی این موج، سوار بشن از حدود 2سال پیش تو وبلاگم نوشته دارم
اساس و نکته ی تشخیص اینکه، اعتراض ها رو مردم دارند انجام میدن يا یک سری موج سواری هایی داره از طرف جريانات مختلف می افته، به، نحوه ی آسیب رسوندن و اعتراض ها هست
یک اصل ثابت تو مملکت ایران داریم که میگه:
مردم به مردم آسیب نمیرسونند مگر اینکه به نوعی ربط به دار و دسته ی اون افریطه ی لندن نشین داشته باشه، اونایی که حدود 17
خب این اولین نوشتمه تو این وبلاگ قبلا هی میخواستم شروع کنم که نکردم و الان اینجام!
نویسنده نیستم ولی نوشتنو دوست دارم قبلا سعی کردم مرتب بنویسم که ادامه ندادم. اینجارو درست کردم که هرچی چرت و پرت میخوام بنویسم خصوصا الان که وبلاگ و وبلاگ خونی سوت و کوره و اینجا یه جای دنجیه که میتونم خودمو خالی کنم ازون ورم جدی تر از نوشتن برا خودمه چون میتونه یه مخاطب خيالی داشته باشه.
یه وقتایی آدم دلگیره 
دلسرده 
تنهاست، غمگینه 
دنبال یه شادیِ هرچند کوچیکه
دنبال یه چیزی میگرده که ازش آرامش بگیره 
فکر میکنه چیکار کنه بره کجا چی بگیره چیکار کنه 
چشم وا میکنه میبینه تویِ یه گلخونه‌اس 
پر از گل و گياه 
کوچیک و بزرگ 
رنگی و سبز 
موندگارو ناموندگار
بعضياش ساده ان ولی مقاومن و بعضياش فقط زیبایی دارن و دو روز نری سراغش داغون شدن
یکیش مراقبت بیشتری میخواد حساس تره 
یکیش هست تو تا سه ماه هم بهش سر نزنی رسیدگی نکنی آخ نمیگه 
یکی
قبلا گاهی وقت‌ها به این فکر می‌کردم که چرا من در آمریکا متولد نشدم تا در کمال آسایش و خوشبختی زندگی کنم و خوشبخت باشم؟ اما حالا وقتی به خیلی از آمریکایی‌های خوشبخت و پولدار نگاه می‌کنم مثل همین آقای ترامپ، چقدر خوشحالم که در کالبد او به دنيا نيامدم واقعا اگر من یک آقای ترامپ بودم خودکشی می‌کردم. گاهی وقت‌ها هم از خودم این سوال را می‌کنم که اگر مثلا در افغانستان يا سوریه يا یمن و عربستان به دنيا می‌آمدم چه؟
ادامه مطلب
 
امشب میگه تصور کن من رفتم آلمان اونجا امتحان این دوره آموزشی روقبول شدم اونا هم به من پیشنهاد کار دادن
میگم پس ما چی 
میگه تو تصور کن چون تو هر وقت فکری تو ذهنت مياد و تصورش ميکني اون اتفاق میوفته منم قول میدم هر فصل بيام به شما سر بزنم .
منم همه اش دارم تصور میکنم ما همه رفتیم اونطرف
و تصور میکنم من یه کار خوب پیدا کردم و میتونم هم به درس و مشق بچه ها. برسم و هم حقوق خوبی داشته باشم .
یعنی زندگی تشکیل شده از تصورات ما؟؟؟؟
آخه چه کاریه تصور کردن
امروز رفته بودم پیش دوستم.
برگشت گفت که فلانی؛ اسم تی ای مون چی بودش؟
منم نگاش کردم.
گفت مثلا باقالی پور؟
گفتم آره انگار
گفت تو با اون رل زدی آيا؟
گفتم وات؟
گفت بچه ها میگفتن تو با اون رل زدی؟ جان من نکردی؟
من : دقیقا کی همچین حرفی زده؟
تازه میگه يادم نیس عن خانوم.
گفتم والا آش نخورده دهن سوخته.
يا.
بيان برن این تو همشون.
تازه آخرش میگه پسره بد هم نیستا. قبلا میگفت اه پیف چون پسره تحویلش نمیگرفت.
گفتم گوه نخور.
حس میکنم چوب تو اونجای پسره کردن چو
افسردگی اینطوریه که ممکنه سر گم شدن یه گوشواره یک ساعت هق هق کنی.‌ ممکنه روزی هیجده ساعت بخوابی. خودتو قایم ميکني، از خودت خجالت میکشی. یه اتفاق بد کوچیک برات میشه نماد خرابی دنيا. خوبی ها رو نميبيني، درک نميکني. هیچی خوشحالت نمیکنه، همه‌اش گرفته ای. گاهی وقتی لبت به لبخند کش مياد، احساس ميکني ماهیچه های صورتت کش اومدن. وقتی گریه ميکني دلت نمیخواد تمومش کنی، احساس ميکني میخوای تا جون تو بدنته زار بزنی. بعدش دلت میخواد درد تحمل کنی. چون احساس
نذر صدوچهارده هزار صلوات.
هی فکر ميکني به ته ذکر رسیدی، به شمارنده که نگاه ميکني ميبيني کلی هنو ازش مونده!
تو معنویت هم اگه مثل معصومین نبودند گمان میکردیم به ته معنویت رسیدیم، ولی وقتی به اونا نگاه ميکنيم ميبينيم کلی عقبیم.
و خوب برخلاف شماره اندازها، کمالات اهل بیت قابل احصا نیستند پس همیشه این حالت وجود داره و نمیرسه وقتی که انسان احساس بی نيازی نسبت به انجام اعمال داشته باشه.
صوفی چه فکر میکنه نمیدونم؟!
 
میگن کار ميکني براي اینکه بهتر زندگی کنی اما خوب که چشتو وا ميکني ميبيني فقط همون کارو کردی و زندگی نکردی اصلا يادت رفته که داشتی کار میکردی که چیکار کنی ! 
اصلا وقتی برات باقی نمیمونه که بشینی فکر کنی چی دلت میخواد؟ الان میتونی چی کنی که بهت خوش بگذره ؟ فقط خسته و غرغرو میشی با یه عالمه برنامه ی اجرا نشده .
کتابِ نخونده ، فیلمِ ندیده، کافه ی نرفته، دوستِ ندیده، گپِ نزده ! 
 
 
 
میگن کار ميکني براي اینکه بهتر زندگی کنی اما خوب که چشتو وا ميکني ميبيني فقط همون کارو کردی و زندگی نکردی اصلا يادت رفته که داشتی کار میکردی که چیکار کنی ! 
اصلا وقتی برات باقی نمیمونه که بشینی فکر کنی چی دلت میخواد؟ الان میتونی چی کنی که بهت خوش بگذره ؟ فقط خسته و غرغرو میشی با یه عالمه برنامه ی اجرا نشده .
کتابِ نخونده ، فیلمِ ندیده، کافه ی نرفته، دوستِ ندیده، گپِ نزده ! 
هیچوقت نمیتونم بفهمم یه دختر، چقدر توی زندگیش بهش فشار مياد،
يا کلا چه فعل و انفعالاتی توی مغزش انجام میشه،
که اصرار میکنه خودش رو حتما در اختيار هر مردی که میبینه بذاره.
اینکه یه بار با یکی یه دو سه بار صحبت کنی بعد بببینش و بعد باهاش بخوابی چون ميشناسيش،
بد نیست. 
تجربه هست، داشتنش به دردت میخوره و اینکه طرف رو خب میشناسی.
 
ولی اینکه تو هرکی رو ميبيني بخوای اصرار کنی که بهش بدی،
خیلی عجیبه.
 
گاهی وقتا به این مردیت فکر میکنم
که چطوری میشه یک
 
اگه لایه های دنيا رو درست مثل پياز پوست بکنیم
 لایه ی خوبی ها. لایه بدی ها 
اونایی که خودمون تعریف کردیم، اونایی بهمون گفتم يا اغلب آدما اتفاق نظر داشتن در مورد خوب يا بد بودنش، اونایی که به ارث بردیم
يا ارزشها و بی ارزشیهامون، هنجار و ناهنجاری هامون
همه چیزا و کارا و حس هایی که بهشون اهمیت میدیم 
يا حتی اونایی که اهمیت نمی‌دیم
و بشیم انسانی باکره در دنيایی باکره 
و تموم شه این بازی خودساخته انسان با دنياش
اونجا، درست همونجای بکر زندگی، دن
بعضی از آدمها مثل یک آپارتمانند. مبله شیک راحت! اما دو روز که توش زندگی ميکني، دلت تا سرحد مرگ میگیره!بعضی آدمها مثل یه قلعه هستن! خودت را میکُشی تا بری داخلش! بعد ميبيني اون تو هیچی نیست. جز چند تا سنگ کهنه و رنگ و رو رفته!اما.بعضیها مثل باغند! میری تو، قدم میزنی، نگاه ميکني، عطرش رو بو میکشی، رنگها رو تماشا ميکني. میری و میری، آخری هم در کار نیست. به دیوار که رسیدی بن بست نیست، میتونی دور باغ بگردی! چه آرامشی داره همنفس بودن با کسی که عمق سین
یکی از انتظارات جالبی که خدای مهربان از ما بنده های نامهربان دارهدعاکردنهالبته دعا معمولا براي ما تداعی گر ادعیه عربی معصومین هستاونا که جای خود دارنولی چیزی که نباید ازش غافل بشیم مناجات های خودمونی و محاوره ای هستاین نوع مناجات چون از ته دل بلند میشهمیسوزونه.هم دل تو رو ، هم دل خدا رودعای کمیل خیلی خوبه هاولی بعدش که تموم شد يا وقتی که تو پارک و خيابون تنها شدی از مناجات خودمونی غفلت نکن+آقا ما ته دلمون هیچ چیز خودمونی با خدا نداریم که بگ
زهرای بابا سلام
 
عمو می گفت فردای روز عید غدیر باز خواب دید. تو رو دیده بود تو یک دشت زیبای سرسبز پر از ساختمانهای زیبا شبیه قصر. همه آدمهای اونجا سالم بودند و نقص و ناراحتیی توشون مشاهده نمی شد. تو اونجا بدوبدو می کردی و باز همون زوج سفید پوش دنبالت بودند و به شدت مراقبت بودند. عمو می گفت آخر خوابش تو داد زدی که "من فرشته کوچک خدام. نیومدم که بمونم".
زن عمو می گفت: عمو که پا شد می گفت اگه اون دنيا این قدر قشنگه من می خوام همین الان بمیرم.
 
فرداشم ع
از جالبی‌های صورت کک و مک دار، پیدا کردن یک خال جدید است که قبلا نبوده. دلم میخواهد کسی که به من نزدیک میشود جای این خال ها را دقیق‌تر از خود من بداند و خال های جدید را زودتر از من ببیند. يا مثلا از به هم وصل کردنشان مسیر صورت های فلکی را بهم نشان دهد که البته لازمه‌ی این کار در آمدن خال ها در جای شبیه به صورت های فلکی، خلاقیت طرف مقابل و ياد داشتن صورت های فلکی است. هر چند ياد گرفتنشان را بی‌خود می دانم اما صورت های فلکی آن قدر برايم مهم است
سلام. امروز هم یکی از روزهای خوب خدا بود ، امروز دقیقا یعنی 5 شنبه ، البته شاید مهم نباشه ، مثل همیشه اتصالات اینترنت رو برقرار کردم و منتظر درخواست ها بودم که تک تک می اومد و منم می رفتم ، البته باید بگم که از همون لحظه اول که مسافر که سوار ماشین میشه مشخص میشه که چه تیپ آدمیه . تو اسنپ خیلی میشه که کسی براي یک نفر دیگه اسنپ بگیره و مثلا پدری براي دخترش و چون جی پی اس من روشن بود ، لوکیشن من کاملا مشخص بود و مثلا میگفت مثلا لوکیشن دقیق مثلا 20 متر ج
دلم درد میکرد
میرم سونوگرافی
شروع میکنه به چک کردن و مثل همیشه میگه ؛پر از فولیکول های متعدد با سایز های فلان و فلان؛
این یعنی آیودی من یه میلیمترم ت بخوره و یه قطره اسپرم بریزه حامله شدم و تماااام
و آیودی بازهم ت خورده
ابعاد رحم میگه ۷ در ۶ در ۵ میلیمتر :| و آیودی ۳ میلیمتر از جای مناسبش اومده پایین تر :|
باید فولیکول هامو بفروشم فکر کنم
 
پیش نوشت: فطایر یه غذای عربیه . من کلا به غذای ملل علاقه مندم و خیلی دوست دارم بخورمشون و تجربه جديدي
 
بخاطر آلودگی هوا تعطیل شد و قرار فردام رفت رو هوا! الان معلوم نیست تصمیم بگیرن یهو سه شنبه يا چهارشنبه هم تعطیل بشه و کل این هفته م بره رو هوا يا نه. در حال خوف و رجا به سر می بریم!
با اینکه امروز با حالت تهوع و سردرد و چشم درد شدید برگشتم و نگرانم فردا میخوام چطور تو این هوا برم بیرون و زنده بمونم، اما این قرار نافرجام رو چه کنم؟ دیگه معلوم نیست کی بتونم ببینمش.
 
+ امروز از در ساختمون که رفتم تو یکی یکی رفقای سابق رویت شدن! یکی شون اومد تو اتاق
این که هنوزم مثه یه تینیجر 13 ،14 ساله یهو رو بازیگر يا شخص خاصی کراش پیدا میکنم و خودمرو در کنارش تصور میکنم اندکی احمقانه نیست ؟!!!!والله خودم از درکش عاجزم :/
کراش جدیدم هم نمیگم کیه مسخره ميکنيد میگید دختره ی گنده خجالت نمیکشه :/
+ امروز بوی مواد ، از بالکنش نيامد      شاید که پشت منقل از حال رفته باشد :|
+ دال از سرزمین عجایبش مرتب واسم عکس و فیلم میفرسته. از خيابونای این شهر دلبر که معلومه موقع بارون چقدر خوشگل میشه ! از بافت قدیمی که هنوز خودش رو
امروز بیشتر از قبل فهمیدم که علاقه من به اطفال از همه چیز بیشتره
من اصن دندون شیری میبینم حالم خوب میشه!
چقدر ذوق کردم از دیدن دکتر افشار و چقدر ناراحتم که بیشتر استفاده نکردم ازش
تو اون محیط صمیمی دلم میخواست ساعت ها به دستش خیره بشم و ازش کار ياد بگیرم
اصن انگار اطفال آدمارو مهربون و صبور میکنه
يا شایدم ادم تا مهربون و صبور نباشه نمیره اطفال
وقتی ازم میپرسید چرا میخوای بری اطفال تمام احساسمو سعی میکردم تو جملاتم بریزم و بگم عاشقاته کار کرد
یک فکری به ذهنم میرسد.واکنش های شیميایی در نورون ها.رسیدن قدرت به انگشتان و زدن دکمه ها روی کیبورد.
حوصله ات سر میرود.می آیی که به من سر بزنی.میخوانی.تحریک سلول های بینایی.واکنش شیميایی در نورون ها.تحلیلِ فکر های من.
میخواهم فکر هایم را برايت بنویسم.از اول تا آخرش.بدون اینکه چیزی را جا بياندازم.حوصله ام سر میرود و نمیتوانم بنویسم.واکنش شیميایی در نورون ها.میخوابم.
منتظر من میمانی.دلت برايم تنگ میشود.منتظری که چیزی بگویم.نمیدانی حوصله ندارم.در
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب