نتایج پست ها برای عبارت :

قتل هاوجنایات سال نودوهشت

امروز هشتِ هشتِ نودوهشت بود. از مدت‌ها قبل، می‌دانستم که این تاریخ، تاریخ مهمی‌ست! منتظرش بودم؛ با ترس و لرز! 
امروز، نشستم به تماشای داستان اسباب‌بازی‌ها. Toy Story. قسمت چهارم. من از قسمت دومش دیده بودم. آن‌وقت‌ها اینگونه نبود که هر روز یک انیمیشن جدید در بیاید و بگذارند جلویمان که ببینیم! برای همین، داستان اسباب‌بازی‌ها»، قسمت دوم، با آن دوبله‌ی تکرار نشدنی را بارها دیده‌ام. بارها. بارها. بارها. بارها. 
امروز، سراسر بغض شدم. دیدن همچین
کماکان دی ماه. 
فردا میریم که پس‌فردا بریم بوشهر.
کماکان در انتظارِ برجِ 12.
کماکان کمی مبهم.
یه سرمایِ نه چندان قوی هم خوردم.
کماکان در حال گذرانِ فصل های بی خود.
طراحی سایتم تموم شد، دارم برنامه ریزی هاشو انجام میدم.
کماکان شب زنده دار.
حیف از پاییزی که بی خود گذشت.
حیف از زمستانی که بی خود خواهد گذشت.
دلم قدم زدن در بلوار الیزابت را میخواهد؛هندزفری در گوش با چشمانی بسته، آرام این آهنگ را زمزمه خواهم کرد و نسیم سوکِ اولین شب از آخرین ماهِ پاییز نودوهشت را از لابه لای درختان بلند میان بلوار به آغوش خود فرا خواهم خواند.
 
► آهنگی که قرار بود در بلوار الیزابت زمزمه شود ولی نشد.
 
دلم قدم زدن در بلوار الیزابت را میخواهد؛هندزفری در گوش با چشمانی بسته، آرام این آهنگ را زمزمه خواهم کرد و نسیم سوکِ اولین شب از آخرین ماهِ پاییز نودوهشت را از لابه لای درختان بلند میان بلوار به آغوش خود فرا خواهم خواند.
 
► آهنگی که قرار بود در بلوار الیزابت زمزمه شود ولی نشد.
 
 
اتاق تاریک است و نوری نمی‌تابداما تو همچنان،نیستیدستانم سرد و پاهایم لرزان استاما تو همچنان،نیستیسرم پر از درد و گیجاگیج استاما تو همچنان،نیستیمغزم خسته و ذهنم خالی از خاطره‌هاستاما تو همچنان،نیستیدر پوست خود میگنجم و می‌خوابم سالهااما تو همچنان،نیستیکولر روشن تنم را می‌لرزانداما تو همچنان،نیستیغم به پشت گلویم هجوم می‌آورداما تو همچنان،نیستیاشک پشت پلک‌هایم خشکیده استاما تو همچنان،نیستیرگ زده در خون خود می‌رقصماما تو همچنان
من مدت هاست اخبار گوش نمیدم. مدت هاست پیگیر ت نیستم و ذره ای برایم اهمیت نداشت که این جاهطلبان نادان چطور مردم رو به بازی میگیرند. در طول هفته گذشته فقط اخبار گوش دادیم و سردرد گرفتیم. اخبار گوش دادیم و حالت تهوع گرفتیم. اخبار گوش دادیم و پژمردیم. و در کل این یک هفته شونصدهزار بار استراتژیهای مختلف ادامه زندگیمان رو بررسی کردیم و خسته شدیم از این همه آه حالا چه میشود حالا چیکارمان میکنند 
روز چهارشنبه صبح خبر نهایی را شنیدم وقتی اخبار موش
دیدار اعضای هیئت مدیره وهیئت امناوجمعی از خیرین حامی مجمع خیرین مدرسه ساز ومدرسه یار شهرستان ابهر بافرماندارمحترم شهرستان ابهر جناب آقای مهندس نوروزی،  وتبریک انتصاب ایشان به عنوان فرماندار جدید ابهر ،درروز شنبه بیست و سوم شهریور ماه نودوهشت
توی تبریک‌های عید یه مفهومی خیلی تکرار شد و احتمالاً باز هم تکرار بشه؛ جملاتی از این دست که: ان شاء الله که تو سال جدید دیگه مشکلات سال قبل رو نداشته باشیم، امیدوارم تو سال جدید زندگی همه غرق شادی و آرامش باشه، یا حتی هرچی خاک نودوهفته بقای عمر نودوهشت باشه. 
من به اقتضای زمان و مکان زندگی‌ام، نه جنگ رو دیدم، نه شیوع یه بیماری سخت و کشنده، نه هیچ نوع بلای طبیعی و درواقع نه هیچ نوع رنج فراگیر؛ اما توی سالی که گذشت دغدغه‌ها، مشکلات، دردها و سخ
اگه نمیخواین چرت و پرت و خاطره نوسی یه نفر رو بخونین این پست پیشنهاد نمیشه.
 
 
دیروز صبح با مامان و بابام راهی آمل شدیم. ساعت ۹.۵ رسیدیم و رفتیم چند تا فروشگاهی که من پیشنهاد دادم. سه جفت جوراب کیوت خریدم ^__^ ساعت ۱۲ کلاس فیزیولوژی داشتم با آزمایشگاه. سه زدیم بیرون از دانشگاه.
سر راه دیدیم نمایشگاه کتابی برپا شده با پنجاه درصد تخفیف. من کتاب های من ملاله هستم، نحسی ستارگان بخت ما، تخت خوابت را مرتب کن، سرباز کوچک امام، شب های روشن رو برای خودم،
 
یکم. مستضعفان و پابرهنگانْ دیگر مسئلهٔ جمهوری اسلامی نیست بلکه مشکل جمهوری اسلامی است. رهبر انقلاب در تاریخ بیست‌وششم آبان نودوهشت، در ابتدای درس خارج فقه خود گفت: یقیناً بعضی از مردم از این تصمیم یا نگران می‌شوند یا ناراحت می‌شوند یا به ضررشان است یا خیال می‌کنند به ضررشان است، به هر تقدیر ناراضی می‌شوند». این بعضی از مردم» کدام قسمت از کلّ مردم هستند؟ آیا این بعضی از مردم» همان پابرهنگان و مستضعفان و همان صاحبان اصلی انقلاب و نظا
وقتی برگه اعزام به خدمتم را در دست داشتم، خانواده ام می ترسیدن. مخصوصا دایی جانم. چرا ترس؟ میگید: سربازی سخته دیگه. این که آره ولی ترس اونها از شناختی که به من داشتن بود. محمد آدم یه دنده با تفکر است. اگه کاری بدونه اشتباست بدون تعارف میگه و انجام نمیده. می ترسیدن داخل آموزشی با درجه داری بحث کنم و برام مشکل درست بشه ولی الحمدلله مشکلی پیش نه اومد و الان منتظرم تا پست در خونه را بزند و کارت پایان خدمتم را با احترام تحویلم دهد :)ولی الان خانواده از
پیام را باز کردم، یک فیلم کوتاه چند ثانیه ای! زیرش متنی فوروارد شده : "سلام عزیزم عید نودوهشت است حسین وشکیبا رفتندطبقه خودمان هنوزهمان طور مانده فرقی نکرده!"توی ذهنم میگردم دنبال اسم شکیبا اما پیدایش نمیکنم! حسین؟ حسین که زیاد است یکی دوتا نیستند. کدام حسین؟ چشم هایم را ریز میکنم و فیلم را اجرا میکنم، دختربچه ای کنار راهرو ایستاده و مردی با صدای نا آشنا میگوید: شکیبا؛ خونمون را دیدی؟ ما بیست سال اینجا زندگی کردیم. و دختر با لحنی شیرین جواب م
روز اول سال، درِ هر پیام‌رسان و پیامکی را که باز می‌کردم، فوج انشاها بود که درباره‌ی نوروز و بهار و طبیعت و گل و بوته و پروانه و زمین و آسمان و زندگی و موفقیت و خوش‌بختی و بالأخره تبریک و آرزوهای شیک‌وپیک پیش رویم قرار می‌گرفت و آخرِ همه‌شان هم به نام فرستنده و تاریخ یکِ یکِ نودوهشت ختم می‌شد. حالا اسم فرستنده را ممکن بوده که بعضی از کسانی که این انشا برایشان سند-تو-آل می‌شده ندانند، ولی تاریخ دیگر چرا؟! به چاپار هم می‌سپردند دو سه روزه ت
روز سه شنبه بیست و سوم مهرماه نودوهشت همزمان با سراسر کشور توسط معاون اول ریاست جمهوری جناب آقای دکتر جهانگیری باوئدیو کنفرانس مدرسه دوازده کلاسه خیرساز مرحوم صالح کردبچه باحضور مسئولان استانی وشهرستانی و خیر محترم جناب آقای حاج اسکندرکردبچه ومعتمدین و اولیای دانش آموزان و دانش آموزان حاضر در آموزشگاه پس از سال ها افتتاح شد.#این پروژه دوازده کلاسه بازیربنای دوهزار و دویست و پنجاه متر مربع در سه طبقه بانمای ترکیبی سنگ و آجر باسقف خرپای ش
تلوزیون چهارده اینچ ال‌جی را گذاشته‌ایم توی تاقچه. دایی دراز کشیده روبروی تلوزیون. بهترین جای اتاق مال اوست. دایی دیگرم پشتی به بغل تکیه داده به بخاری نفتی. بخاری نفتی کنار دستمان هو هو می‌کند و گرمایش را پخش می‌کند توی خانه. خاله‌ها و مادر و حتی ننه دور بخاری نشسته‌اند و چشم‌شان به تلوزیون است. تخمه؟ نه. ولی حتماً بساط چایی و بلوطِ پخته روی بخاری علم بوده. ما بچه‌ها هم خودمان را آن لالوها هل داده‌ایم. همه چشم دوخته‌ایم به تلوزیون خانۀ ن
سلام 
چند هفته‌ای بود میخواستم پست بنویسم.دلیل تصمیمم بر ننوشتن رو واقعا نمیدونم و نمیفهمم.
پرده اول:چاه پتانسیل
خب حالا اول یکم درمورد چاه پتانسیل بگم.چاه پتانسیل یه سوال معروف یا شایدم معروف‌ترین سوال تو مکانیک کوانتومی هستش.چاه پتانسیل دوتا دیواره داره که پتانسیل یا بی‌نهایت هست تو این دیواره‌ها یا یه عدد محدود و بین دوتا دیواره یا همون درون چاه،پتانسیل صفر هستش.حالا ما یه ذره رو پرت میکنیم وسط این چاه و تابع موج و توزیع احتمال و این
"مرداد ماهِ نودوهشت"
داخل ماشین نشسته بودیم. ماشینشان را چند متر جلو تر می‌دیدم. سعی می‌کردم استرسم را پایین بیاورم همراه عمو از ماشین پیاده شدیم و به سمت کلانتری رفتیم.
 
وارد اتاق مامور که شدیم، او و پدرش روی صندلی کنار میز نشسته بودند. سعی کردم نگاهم به صورتشان نیفتد.
عمو برگه هارا روی میز، جلوی مامور گذاشت. او هم کمی چرت و پرت گفت! نمی‌فهمیدم دقیقا چه می‌گوید! فقط متوجه میشدم که او و پدرش لبخند که نه پوزخند می‌زدند! به چه؟ به حال و روز خو
سلامبرنامه‌های ما کمی دلی میشود در ابتدا:امروز داشتم آماری میخوندم و وسط حل آنالتیک سیستم پارامغناطیس بودم که یادت افتادم!یاد اون ساعت‌های کمی از عمرم که کنارت گذروندم،یاد نمایشگاه کتاب و چهره خسته‌ت،یاد چندتا نمایشی که رفتیم ولی جزئیات‌شون رو حفظ حفظم.اگه این پست رو داری میخونی الان میشه ازت بخوام که دیگه این وبلاگ رو نخونی؟!البته میدونم یادت میره اینجارو اکثرا.راستشو بخوای از پست رمزدار نوشتن خوشم نمیاد و قبلن هر پستی تو توش بودی رو
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب