نتایج پست ها برای عبارت :

مال شوهرم خیلی بزرگه.نی نی سایت

یکی از چیزهایی که به تازگی درون خودم کشف کردم اینه که محبتی که به مادرهمسرم در دلم دارم خيلي خيلي وابسته به رابطه ایه که با همسرم دارم.
یعني وقت هایی که خيلي خوب و خوش و خندانيم و محبت وجودم رو سرشار کرده مادر شوهرم رو هم خیییلی خيلي دوست دارم.
اما وقت هایی که از شوهرم دلخورم یا هر گونه ناراحتی ای پیش اومده که مل رو با هم سنگین رنگین کرده، رفتارم شوهرمم سرد میشه انگار! ناخودآگاه! 
این در حاایه که درباره پدر شوهرم اصلا چنين چیزی صدق نمیک
وقتی بیمارستان بودیم منو دخترم .شوهرم شب رفته بود مغازه نامزد آبجی کوچیکه چیزی بخوره انجا دو تایی شروع کردن به بدگویی از خانواده ما ، اون ها (نامزد آبجی و مادرش) گفته بودن این ها ش حجابن و به فکر قرو فر .شوهرم هم هر چی راست و دروغ بلد بوده گفته
دو تایی هم چقولی کردن که اون یکی این ها رو گفته و با هم (شوهرم و نامزد آبجی) بحث بدی کردن ,بعد مادر پسره زنگ زده به شوهرم که چرابه پسرم اینطوری گفتی شوهر بادب و با تربیت منم هر چی دلش خواسته به مادر پسره گفت
نامزد آبجی بزرگه رو سوباسا صدا میزنم دیگه که راحت باشه برام 
یکشنبه آبجی زنگ زد بهم که من سه شنبه از ظهر میام اونجا که غذا بپزم ،می‌خوام برا سوباسا تولد بگیرم .گفتم اوکیه بیا !گفت نمی‌خوام شوهرت بفهمه که بهش گفتم شوهرم روزکاره و بیای می‌فهمه 
گفتش نه نمیام پس 
دوشنبه زنگ زد بیا من کلی خرید دارم ،مثل راننده شخصی رفتم تم تولد و خوراکی و ریسه و عکس و اینا رو گرفته بعد رسوندمش خونه چند باری هم دعوام کرد :)) (یه بار کافه‌ای که میخواستیم رو پیدا نم
طنز خانومی تعریف می‌کرد:من و همسرم با هم بگو مگو کردیم؛از دست شوهرم ناراحت شدم و با سرعت از اتاق خارج شدم.لباسم رو از پشت گرفت و مانع خروجم شد. در حالیکه من به شدت ناراحت بودم گفتم: ولم کن.به خدا نمیخوام حرفاتو گوش بدم؛ سعی نکن منو راضی کني بمونم؛ من خيلي از دستت ناراحتمنمیخوام حتی صداتو بشنوم حتی یک کلمه، پس خواهش می‌کنم ولم کن.وقتی سرم رو به عقب برگردوندم دیدم پیراهنم به دستگیره درب گیر کرده و شوهرم سر جای خودش نشسته و از خنده روده بر شده
جمعه بود و دخترک رو حموم می‌کردم که شوهرم اومده بود خونه طبق معمول وای دارم می‌میرم و این‌ها بعد دیدم نه بابا حالش خوب نيست واقعا و ناهار نخورده خوابید من‌هم یه کم دست ها و کف پاش رو ماساژ دادم و پیشش خوابیدم 
با زنگ گوشی از خواب پا شدم آبجی زنگ زده بود که بیا آش پختیم و نگفت بهم که بابا خونه نيست گفتم نمی‌دونم بیام یا نه . و آخر کار فهمیدم ازم شاکی هستند که چرا از دست بابا ناراحت شدم و نمی‌رم اونجا 
دیگه برا شوهرم فرني پختم و هر کار کردم نخو
خرداد بود انگاری 
صبح پا شدم برم سرکار که کنار چهارچوب در از طرف خیابون چند تا پلاستیک شکلات دیدم و دستمال کاغذی ،باد آشغال‌ها رو آورده بود اون گوشه . گفتم حالا بخوام برشون دارم مجبور میشم برم تو خونه دستامو بشورم و خشک کنم و کرم بزنم  اوووو ولش کن بابا عصر میام تو خیابون  جمعش میکنم دیگه 
فردا صبح که در رو باز کردم ماشین رو ببرم بیرون باز اینا رو اعصابم بود گفتم بذار با پام جابجا کنم حداقل باد ببره یه کم اونورتر مجبور نباشم جمعشون کنم اومدم
نمیدونم ما سه تا به کی رفتیم ، چند روز پیش زنگ زدم به داداش بزرگه گفتم تو باید میومدی به من سر میزدیا، گفت من ماشین ندارم که ، گفتم مرد که هستی شب زنگ زدن گفتن ما داریم میایم حقیقتا خوش گذشت . تند تند الویه درست کردم ، نصف کارا رم دادم داداش بزرگه انجام داد . دو تا دونه انار داشتیم کلا که همونا رو دون کردم دور هم خوردیم . کیک سالگرد رو هم آوردم دور هم خوردیم . یه کیک پیتزا هم پخته بودم دادم بردن
امسال پنج سال شده .داداش بزرگه الان پنج ساله  شهر نجف ،حرم آقا (ع) خادمه
از این پنج سال ، چهار سال بعنوان مدیر کاروان بچه هایی بوده که با خلوص نيت تو این روزا ،روزی هشت ساعت سرپا می مونن تا امانت دار خوبی برای زائرایی باشن که از حرم حضرت علی (ع)رهسپار حرم پسرای ایشون میشن
امسال سه ساله که ریش قرمز هم داداش بزرگه رو همراهی میکنه ، هرسال بعد اینکه از کربلا حرکت میکردن و در محل اقامتشون مستقر میشدن تماس تصویری برقرار میشد برای خاطر ج
میدونيد،
همیشه به این فکر میکنم
که وقتی این دنيا اینقدر بزرگه، وقتی ما جای هم رو تنگ نکردیم، حتی با وجود تبعیض، نژادپرستی، سکسیزم و. مایکرواگرشن، ما باز هم پتانسیل داریم به خواسته هامون برسیم، چرا حسودی کنيم به هم؟
هرگز من نمیفهمم.
دختر تو پاسپورت کانادایی داری ،کانادایی هستی، اینجا به دنيا اومدی ،وایتی. خوشگلی، زبانت از من خيلي بهتره، کالچرو بلدی، بدون محدودیت میتوني هر جا خواستی کار کني. از این فرهنگ و نژاد هستی و بهت راحت کار میدن. چرا
  دیروز که جارو می کشیدم یه سوسک بزرگ و سیاه بالدار(سوسری) رو رو مبل دیدم سریع جارو رو کشیدم روش و کشیده شد داخل بعد هم که قشنگ نيم ساعتی جارو زدم اساسی،بیشتر واسه اینکه بره اون تَه مَه ها نتونه بیاد بیرون 
بعد لبه جارو رو اسپری ضد ات ک برا لباس دخترک بود زدم که نتونه بیاد بیرون :\بعد هم جارو رو همون وسط طوری گذاشتم که انگار می‌خوام جارو بکشم(لبه ش  که می‌کشه همه چیز رو داخل چسبوندم به قالی) کنارشم یه مگس کش گذاشتم شوهرم که اومد گفتمش جارو ر
اونروز تلگرام شرکت قبلی رو چک کردم و دیدم یه نفر رو ادمین کانال کردن و پسری متولد هفتاد و سه هستش(مرسی بیو)
(دخترخانومی که اونروز جای من نشسته بود تو شرکت فقط دو روز دوام آورد و فرار کرد)
با خودم گفتم خوبه حالا به کلید نياز داره و بهم پول رو واریز میکنه ،و درست بود .زنگ زده بود به شوهرم !! که خانمت کلید دفتر رو بهم نمیده و چون به حرف‌های شوهرم اطمینان ندارم نمیدونم چه جوابی بهش داده 
شب که اومد گفت رییس قبلی بهت زنگ زده گفته تسویه کرده کامل و تو کل
مامانم اینا پنجشنبه خونه نامزد آبجی مهموني دعوت داشتند،خاناده نامزده گفت بودن چرا فلان دخترتون تو مهمونيامون نيست بگین این‌بار تشریف بیارن حتما (با ماجراهای شوهرم و نامزد اسبق آبجی کوچیکه ،شوهرم قهره و البته بابا و مامانم هم می‌خواستن ما رو از جریان و اخبار دور نگه دارن )
صبح پنجشنبه رفتم خونه مامان که دخترک رو بذارم اونجا ،مامان اینو بهم گفت بهش گفتم بگو می‌رن خونه خواهرشوهرش(یه شهر دیگه ست) که عذری باشه برا نيومدنمون 
گفت حالا من شمارت
سلام
من ۲۹ سال سن دارم و ۶ ساله ازدواج کردم، در دوران عقد من نمیدونستم و شوهرم با یه خانمی از مجردی که دوست بوده رابطه اش رو تا اوایل ازدواج مون متاسفانه ادامه میده، اما من یک ماه بعد از عروسی فهمیدم و میخواستم جدا بشم که شوهرم خيلي اظهار پشیماني کرد و حتی۴۰ روز روزه گرفت و توبه کرد.
بعد از اون دیگه اعتماد بهش ندارم انگار حس بدی دارم، در صورتی که خوب شده و خيلي تغییر کرده،  اهل نماز و روزه هست و در زندگیم مشکلی باهاش ندارم و خيلي باهام مهربونه و
سلام
من ۲۹ سال سن دارم و ۶ ساله ازدواج کردم، در دوران عقد من نمیدونستم و شوهرم با یه خانمی از مجردی که دوست بوده رابطه اش رو تا اوایل ازدواج مون متاسفانه ادامه میده، اما من یک ماه بعد از عروسی فهمیدم و میخواستم جدا بشم که شوهرم خيلي اظهار پشیماني کرد و حتی۴۰ روز روزه گرفت و توبه کرد.
بعد از اون دیگه اعتماد بهش ندارم انگار حس بدی دارم، در صورتی که خوب شده و خيلي تغییر کرده،  اهل نماز و روزه هست و در زندگیم مشکلی باهاش ندارم و خيلي باهام مهربونه و
ونکوور خيلي خيلي خيلي بزرگه.
 
خيلي بزرگه.
 
هرکس که میگه ونکوور کوچیکه یا کوچیکتر از مونتریاله به نظرم یا تابحال ونکوور نيومده یا اگه اومده، فقط رفته مثلا یه گوشه خيلي کوچیک، و چون کلا بسیاری از مردم جهان از دور دستی بر اتش دارن، گفته که بله به نظر بنده که پادشاه جهانم، ونکوور کوچیکه.
ونکوور خيلي خيلي خيلي بزرگه.
اینو چند روز قبل، قبل از سفرم گرفتم، یه نقطه خيلي کوچیک توی جنوبش هست. دقت کنين یه نقطه خيلي ریز و کوچولو.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
شب که اومدم خونه دخترک خوابش برده بود تو ماشین و خوابوندمش 
آش از خونه مامانم آورده بودم واسه شوهرم براش کشیدم و با هم ساخت ایرا دو دیدیم یه کم ،دخترک اومد تو اتاق پیشمون و رو دست باباش خوابید یه کم حرف زدیم و بعد اوکی داد واسه تتو خط چشم و من باااورم نمیشد که موافق بود 
نمیخوام به این فکر کنم موافقه چون که آبجی کوچیکه‌ش میخواد هاشور بزنه ابروهاشو، 
چون وقتی گفتم می‌خوام برم تتو بزنم پرسید ابروهاتو؟!! 
بعد هم ک شب با قلبی مطمئن و دلی آرام خوا
- نمیدونم قدیم ( زمان پیامبر ) چجوری وقتی هنوز کامل سیر نشده بودن از سر سفره بلند میشدن ، من تا کف سفره رو دستمال نکشم خورده نون هاشو نریزم توی شکمم از سر سفره بلند نمیشم !- وصل شدن اینترنت هم شده مثل قضیه ظهور کردن امام زمان ، هی دعا میکنيم و میگیم انشالله فردا دیگه درست میشه و فردا همچنان روز از نو روزی از نو - چارتا دونه خرید کردم از خرازی ، دو تا تیکه نمد ، ۴ متر تور ، یه کلاف کاموا شد ۳۱ تومن !!!!!- تلگرام ندارم کانال نویسی نمیکنم حس میکنم یه چیزی
دیگه هرکس هم ندونه، شما می‌دونيد که من الان بعد گذشتن ۶ سال از زندگی مشترکم، چقدر شوهرم، بچه‌هام و خونه گرمی که با هم ساختیم رو دوست دارم و برای نگهداری ازش تلاش می‌کنم. 
یکی دو سال پیش به واسطه یکی از دوستان شوهرم، ما با "نوید ابراهیمیِ ارموی" آشنا شدیم. کسی که در فضای مجازی مبلّغ چند همسری هست و خودش ۴ تا زنِ دائمی داره. (بگذریم از داستانِ خودِ این نوید که بعدا مفصّل در موردش خواهم نوشت.)
وقتی همسرم و دوستاش در معرض موعظه‌های نوید قرار گرفت
تو یکی از سايت های ساسی این نوشته رو دیدم :
" وایدیروز بادوست شوهرم رفتیم بیرون توماشین اونا این اهنگ ساسی  پخش شده دخترم العان میخونه یکم وای زشتهچقد. "
"منم همش نگران همین آهنگم (دکتر) که پسرم معني کلمه شو بپرسه همه جا آهنگش هست وزیر بهداشت بااین اهنگ برکناره گفتم اگه پرسید س ک سی یعني چی بگم کلمه ساسی رو داره با لهجه میگه"
"دختر منم رفتیم عروسی عید این آهنگ پخش شد، بعدش اومد گیر داد ب خواهرم دانلود کن برام بفرست، ریخت رو تبلتش، خيلي اولش
حدود ساعت شیش و نيم:
گفت امشب می ری مسجد؟ با دستم اشاره کردم به مانيا که داشت گریه می کرد.گفتم کجا برم؟اینجا خودش روضه است.
 
به الینا و مانيا گفتم عقربه بزرگه بیاد رو شیش اگه حاضر بودین،حرکت وگرنه لباسامو در میارم و همگی می شینيم ته خونه.
 
ساعت ده و نيم:
بابام گفت برسونمتون گفتم نه خودمون می ریم.
 
کمی بعد:
مسجد پر بودبیرون هم فرش انداخته بودن و مردم نشسته بودنيه پنج شیش قدم رفتم جلوتر گفتم بریم حسینيهفقط یه خانم نشسته بودیه دور چرخیدم و بی
بسم الله الرحمن الرحیم
 
به همسفر گفتم نظرت چیه درباره یه جشن کوچیک، یه کارِ کوچیک، یه اطعام کوچیک؟
ما کوچیکیم. کارامون هم کوچیکه.
اون بزرگه. انعامش هم بزرگه.
 
گفت چرا امسال فقط؟ ان شاء الله هرسال!
اصلا خوبه توی خونمون یه رسمش کنيم.
 
گفتم کیا رو دعوت کنيم؟ دوستامون خوبه؟
 
گفت دوستامون که خودشون به یاد غدیر هستن، ما بزنيم تو کار فامیل که خيلي تو این باغا نيستن. بیاریمشون تو باغ
 
گفتم الحمد لله.
 
گفت چرا؟
 
گفتم همسفرمی.
 
+ از امسال نيت کردیم
 
به خانه برادر شوهرم رفتم و وسایل کمی که داشتم، جمع کردم و گفتم: ممنون. دیگر باید بروم به خانه خودم. خانه ام ساخته شد». برادر شوهرم و زنش، در حالی که می خندیدند، همراهم آمدند. هنوز از دیدن این اتاق روی کوه تعجب می کردند . هم عروسم کشور، مقداری وسایل همراه خودش آورده بود. کنار اتاق گذاشت و گفت: این سوغات و هدیه برای خانه جدیدت. منزل مبارک!».
وقتی گفت منزل مبارک، قلبم گرفت. هم خوشحال بودم هم یاد قدیم افتادم و اشک ریختم. وسایلم را چیدم و با شادی ب
بعد از مدت ها، دخترخاله ام از سوئد برگشته بود و همگی خونه خاله بزرگه ام جمع شده بودن. دل همه مون تنگ شده بود. 
منم کارامو پیچوندم و به جای رفتن سرکارم، از دانشگاه پیچیدم و رفتم خونه خاله. 
خاله بزرگه کلی غذاهای خوشمزه با دست‌پخت مخصوص و بی نظیر خودش پخته بود که حسابی با روان آدم بازی می‌کرد. فقط جای یکی از دوقلوها کم بود که نتونسته بود بیاد.
بعد از ناهار، همگی نشستیم دور میز.
خاله کوچیکه ام بافتني می بافت.
دختر سوئدی، کارت های پاسورش رو روی می
از اونجا که چند وقته خونه مامانم نمیریم و زنگی هم نمیزنن آنچنان شوهرم پرسید بابت دعوای من و نامزد آبجیته که بهش سربسته گفتم بابام غر زده 
اون هم خيلي شیک گفت مراسم خواستگاری و نامزدی اگر داشتین من نمیام و برا عقد مثل مهمون میام و مثل مهمون رفتار می‌کنم (کاش می‌شد همون هم نياد البته (((: )
گفت هفته ای یه مرتبه بچه رو می‌بری اونجا که تاثیر نگیره ازشون!!!!
من هم گفتم باشه چون‌که حوصله‌شو ندارم 
دیروز عصر آبجی زنگ زد که بیا دلمون برا دخترت تنگ شده
نمیدونم اینو قبلا گفتم یا نه ولی خانم زماني اینحدیثرو فرمودن که بچه کوچیک داشتن. کار سنگین خونه و بچه کوچیک و تنهایی و بی شوهری.اون وقت تا صبح بیدار میمونن برای نماز شب. حتما هم که نمازشون اول وقت بوده.
قبلاهر وقت کم و کسری تو نمازم پیش میومد میگفتم خدا همینو از من پرمشغله بچه دار قبول میکنه. تا این که به این زاویه ازاین حدیث بالا دقتم جلب شد.
الان چند وقته چالش پیاده کردن این مطلب رو دارم. وسط بچه داری و مشغله باید نمازم اول وقت و با کیفیت باشه.
بعضی مواقع از تیپ و قیافه شوهرم یا طرز رفتار و حرف زدنش بدم میاد و حوصله ش رو ندارم. الکی خودم رو راضی نشون میدم.
یادمه اوایل ازدواج برای اینکه برگرده خونه لحظه شماری میکردم، پیام های عاشقانه و تماس و . ، حتی دوست داشتم همه ش پیشش باشم، ولی الان نه، برام فرقی نمیکنه زود بیاد یا دیر، حس بدیه ، نمیدونم بابد چکار کنم.
انگار زندگیم کسل کننده شده و تکراری، من خيلي از تکرار بیزارم، یه جورایی خيلي تلاش میکنم که تنوع داشته باشم ولی بازم درونم کسل هست و
اون رستوراني که گفتم رفته بودیم، نزدیک میدان ورودی کهف الشهدا. این هفته دوباره با نسیم‌اینا رفتیم.
مدیر رستوران از شوهرم پرسیده بود: بالای اون کوه چه خبره؟ 
گفته بود: قبر شهداست.
_ جدی؟ همیشه برام سوال بود ولی هیچ وقت نرفته بودم.
شوهرم پرسیده بود: مگر تا به حال کسی که از اونجا اومده باشه نيومده رستورانتون؟
گفته بود: نه! شما اولین خانواده هستید.
بار قبل هم یه برقِ نگاهی در چهره یکی از پیشخدمت‌ها تشخیص دادم که معلوم شد بی‌دلیل نيست.
همسرِ من و
بسم الله الرحمن الرحیم
یافارس الحجاز ادرکني الساعه العجل
شاید خانمی تماس گرفته باشد و گفته باشد که از وقتی شوهر خواهرم در تصادف کشته شد،شوهرم نسبت به من بی محبت شده است وازاین موضوع خيلي نگران و ناراحت بود،
با هماهنگی خانم با شوهرش بصحبت نشستیم و نتیجه راخيلي خلاصه بگویم
(((
بعداز وفات باجناق ،مرد وقتی گریه  وعزاداری خانمش را طی چند هفته پیاپی میبیند.و بی‌توجهی خانمش را بخودش میبیندکه چگونه خانه وفرزندان را رها کرده و فقط گریه میکند و میل



با این راهکارها شوهرتان را مطیع خود کنيد








چطور می‌توانم شوهرم را مطیع خود کنم؟
 
سوالی که
بسیاری از خانم‌ها به دنبال پاسخش هستند این است که چگونه می‌توانم شوهرم
را مطیع خود کنم؟ باید بگویم پاسخ این سوال که هیچ، عملی کردنش نيز کار
خيلي سختی نيست اگر این قسمت از بیتوته را دنبال کنيد و از راهکارهای آن
استفاده کنيد.
ادامه مطلب
چگونه شوهرم را تحریک کنم؟
چگونه شوهرم را تحریک کنم؟ مردها چگونه تحریک می شوند؟ بیشتر زنها برای اینکه مرد رو به سمت خودشان متمایل کنند و برای تحریک جنسی شوهرشان موقع خواب آرایش می کنند . لباس های شهوت انگیز می پوشند و عطر و ادکلن استفاده می کنند.این حربه موثری هست اما اگر بخواهیم این تکنيک را موثرتر کنيم حتما باید قبل از مهیا شدن برای رفتن به رختخواب باید فضای فکری مرد را از تمام امورات و دل مشغولی های زندگی اش دور کنيم و بجای آنها موضوع و مسا
خاطره مادر الکی
خاطره : مادر الکی !!!
 
خاطره مادر الکیخيلي عشقولانه بودن! شوهرش ازش دل نمی کند و خيلي نگران بود! اولین بار بود که خانومش رو تنها می فرستاد سفر!منم هم خنده ام گرفته بود از دستشون هم حرصم،
ولش کن دیگه پسرجان…اخرش طاقت نياوردم و رفتم جلو و گفتم آقا من تا قم میشم مامان خانومت، شما اصلا نگران نباش! اونم انگار تا حدی خیالش راحت شد خانومش رو به خدا سپرد و رفت!
دختر محجبه و قشنگی بود! می خواست بره به مادرش سر بزنه، توی کوپه که جا گیر شدیم
دیروز با خانم ایراني و دوست مصری و ني ني هاشون رفتیم بیرون
دختر مصری رنگش پریده بود و به زور میخندید میگفت نياز دارم برم مصر اما استادم اجازه نمیده بیشتر از دو هفته برم و حتی اگر برم باید بدون شوهرم برم
وضعیت خانم های اینجا.خل شدن بعد از مدتی ماندن حتی اگر دانشجو باشند
سلام
دوستان یه سوالی رو میخوام مطرح بکنم که خيلي وقته که ذهنم رو درگیر کرده و هر بار که موقعیت های ازدواج برام پیش اومده بشدت از این مورد که هنوز به نتیجه ای نرسیدم اذیت میشم.
اولا که مسائل اعتقادیم برام مهمه و در مورد ازدواج هم مسائل همسرداری و تربیت فرزند بسیار برام مهم ان!
انقدری که اگه ببینم امر غیر ضروری داره باعث نیتی همسرم میشه یا در روند زندگی مشترکم اثر منفی میذاره بدون درنگی ازش میگذرم.
مثلا من وجدانم قبول نمیکنه که صبح ها همسرم
جالبه
 
هر چی بیشترم سنم میگذره
بیشتر متوجه میشم، 
 
که ادمای درست و حسابی
ادمای سالم
ادمای قوی
بزرگ و با ذهن باز
خيلي گذشت دارن
و خيلي دست هم رو میگیرن
و خيلي دست بقیه رو میگیرن
و از خيلي چیزا میگذرن
 
ادمای کوچیک جلوی ادمای بزرگ حقیر میشن
احساس کوچیک بودن میکنن
احساس حقیر بودن
 
ولی اون ادم بزرگه اون حس بهش دست نمیده
دوست نداره کسی رو خرد و کوچیک کنه.
 
از کسی نباید انتظار داشت
ولی واقعا یه ادم درست و حسابی و سالم و باگذشت و عاقل با بقیه با بزر
پیرها به خودی خود خسته‌کننده هستند و مامان‌بزرگه، برعکس بابابزرگم که پیرمرد خوش‌‌محضر و قابل تحملیه، از اون پیرست که به شکل ایکستریمی روی اعصابه. این رو نه فقط من که بچه‌هاش هم تأیید می‌کنند. چندسالی هست که به من به جای تو» می‌گه شما»، به جای خودت» می‌گه خودتون» و به طور کلی موقع صحبت کردن احترام بی‌معنایی می‌ذاره و به طور کلی مصاحبت باهاش حوصله‌ی من رو‌ سر می‌بره و به طور کلی فقط چندماه یه بار هم رو می‌بینيم.‌
 چند سال پیش ی
دو روزی بود دخترم تب داشت و بهش بروفن و استامینوفن میدادم و جواب می داد براش 
از عصرش شوهرم و دایی ش که تازه از شهر دیگه اومده بود خونه شون رفته بودن بیرون .سر شب باز دخترک تب کرده بود و بهش استامینوفن داده بودم ساعت ده و ربع دیدم تبش پایین نمیاد باز ده و ربع بهش بروفن دادم و ساعت یازده باز تب داشت با توپ پر زنگ زدم بهش که من و بچه تب دار رو گذاشتی و کجا رفتی آخه 
یازده و نيم اومد خونه و دخترک رو بردیم اورژانس بیمارستان.اونجا تبش کشیده بود پایین و
پدر شوهرم خدا بیامرز  سرحال  و جوان ناگهاني فوت کردن(۶۰سالگی در سال ۹۳) خدا بیامرز خيلي کمک مادرشوهرم بود از دوختن ملافه بگیر تا اتو کاری و ظرف شستن و
از شما چه پنهون  دو هفته اس میخوام ملافه های شسته شده رو اتو کنم و بدوزم وقت نمیشه و یک کوچولو هم تنبلی!
تمام احساسمو در صدام ریختم و‌گفتم :
اینقدر کار دارم که وقت نمیشه ملافه ها رو بدوزم.خدا آقاجون رحمت کنه چقدر کمک مامانت بود‌.یادت میاد چقدر قشنگ ملافه می‌دوخت؟!
عیال:همین کارا رو کرد ک

چگونه یک زن قاطع در مقابل شوهرم باشم؟
 
 
  
بیان خواسته‌ها با قاطعیت به معنای تحت فشار گذاشتن او و یا تسلط به وی نيست‎
 
ممکن است بارها خودتان را با بعضی دیگر از خانم‌های فامیل یا دوست مقایسه کرده باشید. از دید شما آنها خانم‌های با ت و خوش شانسی هستند.
ادامه مطلب
اون وقتایی که ناگهان یه عشق خيلي زیاد توی وجودت رها می شه، باید خيلي خفن باشی که بتوني به وصال تبدیلش کني
باید دوست داشتنو بغل کني، خودتو کامل فهمیده باشی، بعد یکم یکم رهاش کني. جوری که انگار کم کم دوست داشتني به وجود اومده و همه چیز عادیه :دی
ولی نيست! معجزه شده! البته نه همیشه. گاهی یه نداشتن بزرگه شاید. یا داشتن بزرگ. یا شاید هر دو تاش.
اینه که این همه خواستن به وجود میاد. نمی دونم. سخته. و باحال :دی
هعی. هعی بدشانسی وقتیه که عشقِ جان، خو
رفتم گردنبند رو عوض کردیم و برا اثبات استقلالم به خودم اوني که قبل تر دیده بودم رو برنداشتم (همینقدر تباااه) عوضش ایني که الان دارم رو از قبلیه بیشتر دوست دارم 
پونصد تومان باید تا چند روز دیگه بدم به جواهرفروشی چون از قبلیه گرونتره خيلي .و نمی‌دونم از کجا واقعا 
دیشب هم شوهرم گفت دویست بده به ی بدم و من درمانده شدم واقعا 
قرار بود دو ماه از حقوقم بگذرم و بهش بدم و این شده پنجمین ماه و هر بار من همینقدر حرص خوردم .
باید حساب کتاب پس بدم واس
حقیقتش
از قضاوت از نظرات مزخرف ازینکه کسی گیر بده به من که چرا موهام بلنده یا چرا وقتی میخندم دندونام میزنه بیرون یا لباسام که چرا گل گلین یا چرا لبخند داری یا چرا لپات قرمزه یا چرا بینيت بزرگه
یا هرچی
دوست ندارم حاشیه داشته باشم
 
برای همین تلگرمم رو خصوصی کردم و عکسامو فقط مخاطبام که ادمایین که عزیزن برام و دوسشون دارم، میبینن.
همین.
"غرغرانه"داشتم کلمات کلیدی توی وبلاگم رو نگاه می کردم، یهو نگاهم افتاد به "خنداننده شو"
یادم افتاد من همین ۸ مرداد امسال، این برنده خنداننده شو، یعني "*** *****" رو تو فرودگاه مشهد دیدم. یعني اولش ندیدمش! خيلي اتفاقی نشسته بودم روی صندلی‌‌ای که اون و پدر و مادرش روبروم نشسته بودند. بعد از چند دقیقه متوجهش شدم. البته هرچی فکر می‌کردم اسمش یادم نمی‌اومد. ولی خوب یادم بود که چقدر از پدرش توی استندآپ‌هاش گفته بود!!!
پدرش خيلي جدی بود. خيلي و یه خط
سلامی ب زیبایی گل های بهاری
ب زیبایی تمام جهان هستی
جهان خيلي بزرگه
خيلي هم قشنگه
اما دیدن زیبایی هاش
دیدن شگفتیش
کار هر کسی نيست
باید دلت پاک باشه
چون
این زیبایی هارو
فقط میشه با قلب دید
ادما خيلي قشنگن
اما
دیدن زیبایی ادما
نياز ب روح پاک داره
رویا قشنگه
قشنگ تر از رویا پردازی
رسیدن ب رویاهاست
انسان وقتی ب نهایت ارزوهاش میرسه
دنيابراش شگفت انگیز میشه
اما
شخص
هیچگاه ب نهایت ارزوهاش نمیرسه
اما 
هر کجا ک جاده ها دوستانه با یکدیگر تلاقی می‌کنن
 
دانلود آهنگ تیتراژ سریال ستایش 3 با صدای شهاب مظفری به اضافه متن تیتراژ سریال ستایش
 
من برم هیچکی تنها نمیشه بغض ابری برام وا نمیشه
طفلکی مادرم بعد من حتما افسرده میشه کاش میشد لااقل اینو بدوني
موندم اینجا که تنها نموني عاشقم واقعا نه از این عشقای یه قروني
زندگی عین دریای بی آب من همش راه میرم بی تو توی خواب
مثل یه کوریم که عصاشو داده به دست یه کرم شب تاب آخه تو چی میدوني ازم که
رو تنم جای چنگال گرگه پا گذاشتم رو قلبم که له شم ما کوچیکا خدامو
نعمت بزرگیه که خدا آدمایی رو سر راهت قرار بده که در شناختِ نقاط ضعفت، بهت کمک کنند. حتماً برای همه پیش اومده که یه وقتایی واقعاً می‌دونيم یه جای کار می‌لنگه، می‌دونيم یه مشکلی داریم ولی نمی‌دونيم چیه؟ و این واقعاً خيلي آزاردهنده‌ست. گاهی بعضی مشکلات رو فقط آدم‌های بیرون از تو می‌تونن ببینن و بهت بگن و داشتنِ آدم‌هایی که واقعاً خیرخواهانه این کار رو بکنند، یه نعمت بزرگه، خيلي بزرگ؛ کساني که از ترس ناراحت‌شدنت، عیوبی که رفعش می‌تونه با
اهنگ جدید سریال ستایش 
شهاب مظفری ستایش
آهنگ جدید غمگین شهاب مظفری به نام ستایش با دو کیفیت متفاوت و عالی
 
من برم هیچکی تنها نمیشه بغض ابری برام وا نمیشهطفلکی مادرم بعد من حتما افسرده میشهکاش میشد اینو لااقل بدوني موندم اینجا که تنها نمونيعاشقم واقعا نه از این عشقای یه قرونيزندگی عین دریای بی آب من همش راه میرم بی تو تو خوابمثل یه کوریم که عصاشو داده به دسته ی کرم شب تابآخه تو چی میدوني ازم که رو تنم جای چنگال گرگهپا گذاشتن رو قلبم که له ش
نمایش عکس
اگه گفتین این چیه؟
قالی نيستاااا، این اتوبان دوران بچگیم بود؛ اون وسطی که بزرگه برای ماشین
بزرگام‌ بود، کلی حال میکردم باهاش، اون سمت چپی که‌ کوچیکه، جاده
اون ماشین کوچولوها بود.
اندازه دوتا انگشت بودن مال اونا بود خيلي حال می‌داد
یادش بخیر .
شماهم اینجوری بودین؟
 
دیروز تولدش بود و صبح زنگ زدم بهش تبریک گفتم ،داشت صبحانه می‌خورد 
پنجاه تآمن از قبل برا کیک تولدش گذاشته بودم کنار که ازم گرفته بود و بهش گفته بودم می‌خواستم برات کیک بخرم 
تنها ایده‌م برا تولدش خریدن کیک بود وشمع 
سال پیش برا تولدش دو تا جشن گرفتم یکی مامانم اینا و همسایمون یکی مامانش اینا
بعد برا تولدم شب کیک خرید و اومد خونه فرداش از یخچال درآورد و خورد ،یادمه دلم خيلي گرفته بود ک چرا اینکارو کرده حداقل میذاشت وسط که تو بیا و ببر 
تولد
امروز صبح ساعت هشت و ده دقیقه آبجی بزرگه زنگ زد که تو ساعت چند میری سرکار گفتم هشت و ربع ،گفت خوبه دنبال منم بیا ببرم سرکار 
حالا محل کارش قشنگگگگگ بیست دقیقه ای با محل کار من فاصله داره،من بهش گفتم باشه.چون آبجی هستیم و چون یه بار پول ماکسیم رو اون حساب کرده 
راه افتادم اول دخترم رو بردم مهد و اونجا یه چیز ت دهنده شنيدم :شپش!!!
البته انتظارش رو داشتم چون آبجی کوچیکه و مامان تو سرشون بود و اون‌ها از پسر کوچیکی که مامانم پرستارشه گرفته بودن 
امام  صادق ع فرمود مومنب نيست جز اینکه خدا کسرا بر او گماشته 1 شیطانيکه اورا ویوسه کند و میحواهد گمراهش نماید 2 کاعریکه در کمین او است 3 مومني بر او حسد برد و او از همه برایش سخت تر است 4منافقیکه از لغزشهای او دنبال گیری کند امام باقر ع میفرمود هرگاه مومن بمیرد بشماره ربیعه ومضر که دو قببله بزرگه عربند شیاطبن بر همسایگانش راه یابند واینها بگمراهی او مشعول بودهاند 
یادم میاد سالها قبل، احتمالا اواسط سال ۹۰، اون موقع ها که مدیر منطقه ای یه موسسه آموزشی گردن کلفت بودم و از ساعت ۷:۳۰ صبح تا حدود ۹ شب سرکار بودم، همون روزا آرزو میکردم که یه کار کارمندی ساده تر و کم دغدغه تر داشتم و میتونستم حدود ۵:۳۰ - ۶ خونه باشم تا فارغ البال مطالعه کنم و فیلم ببینم و چیزمیز یاد بگیرم. تازه اون موقع هنوز تو وسوسه مسافرت های جورواجور نيوفتاده بودم. مسافرت هامون به روستای آبا و اجدادی من (مرکزکشور) و ولایت بزرگه (شمال) خلاصه می
اون رستوراني که گفتم رفته بودیم، نزدیک میدان ورودی کهف الشهدا. این هفته دوباره با نسیم‌اینا رفتیم.
مدیر رستوران از شوهرم پرسیده بود: بالای اون کوه چه خبره؟ 
_ قبر شهداست.
_ جدی؟ همیشه برام سوال بود ولی هیچ وقت نرفته بودم.
_ مگر تا به حال کسی که از اونجا اومده باشه نيومده رستورانتون؟
_ نه! شما اولین خانواده هستید.
بار قبل هم یه برقِ نگاهی در چهره یکی از پیشخدمت‌ها تشخیص دادم که معلوم شد بی‌دلیل نيست.
همسرِ من و نسیم بی‌نهایت شوخ اند. باب صحبت ب
سلام به همگی
مدتیست با آقایی به قصد ازدواج آشنا هستم، و به یک شناخت تقریبا خوب از هم رسیدیم، جلسات مشاوره هم رفتیم. صحبت از روش های ابراز محبت بود، ایشون با لحن ملایمی بهم گفتند که بروز عشق و علاقه رو به دریافتش ترجیح میدن و دلشون نمیخواد که من توی ابراز احساساتم ازشون جلو بزنم و ترجیح میدن توی این مسائل من یک قدم عقب تر باشم و . .
راستش این باور کلی رو توی آقایون دیدم که از خانمی که بهشون ابراز احساسات شدید بکنه زده میشن، اما توی موضوع ازدواج
خدا یا لطفا منو فردا ساعت 4 بیدار کن
و لطفا یه کاری کن نهایتا تا 4ونيم یه دستشویی پر ثمر برم و حالم خوب باشه
و آژانس یا ترجیحا اسنپ مثل آدم گیر بیارم چون واقعا ساکم بزرگه و حملش تنهایی واسم سخته
و لطفا یه کاری کن شارژرم و ساندویچای نون پنير خرما هامو از تو یخچال یادم نره با خودم ببرم چون اونجا واقعا بهشون نياز دارم
مرسی و شبت بخیر
سلام
یکی از کاربرهایی هستم که گه گداری توی خانواده برتر نظر میدم. این بار به نظرات شما احتیاج دارم. من خانمی سی و چند ساله هستم که تا مهر امسال مجرد بودم. مهرماه امسال ازدواج کردم. با کسی که دوستش دارم و دوستم داره. مشکلی بحمدالله توی زندگی نداریم. شاغلم و شاغله. میگذرونيم. توانایی تأمین بچه حالا دختر یا پسر رو هم داریم. حتی میتونم دور کاری بگیرم و مدت زیادتری صرفش کنم. از همه لحاظ هم براش آماده هستم و حتی میتونم بچه دار بشم و مشکلی از این جهت نيس
سال گذشته شب یلدا ، همه‌ی خاله ها و بچه ها و نوه ها خونه‌ی مادربزرگم دعوت بودیم و مراسم شب چله اونجا برگزار شد. از اونجایی که امسال خيلي ها باید طرف همسرهاشون رو هم راضی نگه میداشتن، پنجشنبه شب رو یک ویلا خارج از شهر رزرو کردیم و همگی دور هم جمع شدیم و تا عصر جمعه در کنار هم بودیم و خيلي خوش گذروندیم.
و اما دیشب که شب یلدای اصلی بود شوهرها و پسر خواهر شوهر منزل مادر شوهر جمع شدیم به صرف کوفته که خواهر شوهرم پخته بود و میوه و دسر که ما آم
خدایا چقدر این دنيا بالا و پایین داره
خدایا شکرت من همین امواج را می خواستم
این تازه اول راه عاشقیت. 
برای فتح دریای پرتلاطم الهی باید آماده شد. 
نه اشتباه می کنم
باید بتوانم در این تلاطمات آمادگی، تمرین کنم. 
تا بدون واهمه ای بتوانم در دریای مواج الهی با آرامشی الهی غرق شوم
و این تازه آغاز عاشقی و اول یک سفر بزرگه.
 
 
خب، جواب خواهرزاده کوچیکه اومد
دانشکده علوم پزشکی تبریز، علوم تغذیه
رشته ی خوبیه منتها الان دوری راه و هوای احتمالا سرد تبریز و اینکه طبق شنيده ها هیچ رقمه حاضر نيستن فارسی حرف بزنن و نسبت به زبان خودشون خيلي پایبندن؛ ممکنه یه مقدار براش اذیت کننده باشه؛ اما خب هیچ چیزی نيست که آدمیزاد بهش عادت نکنه.
متاسفانه رشت علوم تغذیه نداشت.
انشاالله که موفق باشه.
 
اخر این ماه هم برادرزاده بزرگه اعزام میشه دانشگاه امین برای اینکه ۴ سال درس بخونه و بع
یا ستار العیوب
 
 
رفتنمون جور شد. ان شاء الله حدود یک ساعت دیگه راه می افتیم. :)
خدایا خيلي خيلي شکرت.
 
 
 
+نصف دلم میمونه پیش آبجی بزرگه اما. به خاطر بچش نتونست بیاد :(
 
 
+دعا گو هستم ان شاءالله.
 
 
+استرس که میگیرم، بیشتر وب و گوشیمو چک میکنم :/ هزار کار دارم اونوقت هی این صفحه رو رفرش میکنم هی رفرش میکنم!
 
 
ادامه مطلب
اگه گفتین این چیه؟
قالی نيستاااا، این اتوبان دوران بچگیم بود؛ اون وسطی که بزرگه برای ماشین
بزرگام‌ بود، کلیحال میکردم باهاش، اون سمت چپی که‌ کوچیکه، جاده
اون ماشین کوچولوها بود.
اندازه دوتا انگشت بودن مال اونا بود خيلي حال می‌داد
یادش بخیر .
شماهم اینجوری بودین؟
 
اگه گفتین این چیه؟
قالی نيستاااا، این اتوبان دوران بچگیم بود؛ اون وسطی که بزرگه برای ماشین
بزرگام‌ بود، کلی حال میکردم باهاش، اون سمت چپی که‌ کوچیکه، جاده
اون ماشین کوچولوها بود.
اندازه دوتا انگشت بودن مال اونا بود خيلي حال می‌داد
یادش بخیر .
شماهم اینجوری بودین؟
 
رفتم تو آشپزخونه آب بخورم یهو یه صدایی شبیه صدای هلی کوپتر از پشت سرم بلند شد! نگاه کردم دیدم یه شاپرک خیییییلی بزرگه! رفت صاف نشست جلوی ورودی آشپزخونه.
من تا سر حد مررررررگ از جک و جونورا میترسم!
سعی کردم یواش یواش از کنارش رد بشم ولی دیدم خیییلی بزرگه! ترسیدم و برگشتم.
چند بار مادرمو صدا زدم ولی خواب بودن و بیدار نشدن. گوشی تلفن و موبایل هم تو آشپزخونه نبود. جارو و مگس کش و پیف پاف و دمپایی و هیچی هم دم دستم نبود. فکر کردم یه پارچه بندازم روش و ف
. هیچوقت اینقدر طولاني نبود. البته اگر بخوام توجیهش کنم می‌تونم بگم ملت ازدواج می‌کنن اینطوری میشن و شاید ما هم از شدت صمیمیت و طول رابطمون وارد اون فاز شدیم. اما نکته‌ی منفی داستان اونجاست که اگر ازدواج اینه من علاقه‌ی چنداني بهش ندارم. باز یه نکته‌ی مثبت هم هست که میگه تا وقتی از دستش ندادی قدرش رو نمی‌دوني. این رو دفعه‌ی قبلی که کات کردیم با پوست و استخونم حس کردم. خيلي اذیت شدم. واقعا قدرت کنترل خودمو نداشتم. اما باز چندتا نکته‌ی منفی
نزدیک به دو ماه از تموم شدن رفاقت پنج ساله و رابطه یک ساله مون میگذره. علی یه هاپوی کوچولو خریده و خودش و بچه ها معتقدن که جایگزینِ منه براش!
آخر این ماه دوره استاجری من تموم میشه و اسفند آزمون میدم و فروردین اینترني شروع میشه و یک سال و نيم باقی میمونه ته این هفت سال. کتاب هارو گرفتم و امتحان تئوری اعصاب و بخشِ عفوني رو که بدم، بعد یه استراحتِ سه چار روزه استارتش رو میزنم. استراحت به این منواله که ظهر سی اُم میرم بندر و کمی دریا و هوای خوب و آغوش
چند هفته‌ای می‌شد که اینجا یه تیکه کاغذ افتاده بود. احتمالاً همراه بیمار می‌خواسته به منشی یا دکتر نشونش بده. نوشته‌ی روی کاغذ این بود؛ لطفا حرفی در مورد بیماری مادرم به خودشون نزنيد. از نظر روحی نمی‌تونند با این موضوع کنار بیان.»و من به این فکر می‌کردم که چرا یک نفر نباید بتونه از نظر روحی با بیماری و مرگ خودش کنار بیاد؟ منظور اینکه اتفاق خارج از برنامه‌ای نيست. آخر داستان زندگی از همون اول با شفافیت تمام گفته شده؛ مرگ. و چرا باید مواجه
دِلِ تنگم دِلِ تنگم
چی بگم از دِلِ تنگم؟
از صبح اینو باخودم زمزمه میکنم ، اینکه چقدر دیگه خوشبین باشم و به شرایط لبخند بزنم ، امروز با بیرون رفتنم بیشتر رو قلبم حسرت تلنبار کردم و عصباني شدم ، دیشبم بعد تولد پیش از حد گریه کردم از حرص ، حسادت ، هرچی بود داشتم میترکیدم از بغض ، اینکه دلیل کوفت شدنِ خوشحالیم چی بود.! هیچی خودش یه غصه بزرگه اما.
به خدا میگم دیگه بسه ، تمومش کن ، خستم ، حتی توان حرکت ندارم ؛ بسه دیگه هوم؟! گناه دارم.
میدوني، استراتژی من اینه که برای بهتر شدن تلاش کنيم.
قطعا آسون نيست ولی خب هیچی آسون به دست نمیاد. اینکه اگر منِ نوعی (در واقع منِ واقعی!) نتونستم بعد از هفت سال درس خوندن توی رشته خودم شغل مورد علاقمو پیدا کنم جا نزنم. تفکر رشد داشته باشم و برم دنبال کاری که همیشه دوست داشتم. برم دنبال یاد گرفتنش. من مطمئنم که با لطف و عنایت خدا یه برنامه نویس حرفه ای و خفن میشم.
ولی بعضی وقتا اعداد و ارقام سن و حساب مدتی که گذشته آزارم میده. کاش میشد اون چیزایی ک
کاری که الان دارم خوبه ،ساعت کاری خوبی داره،معمولا تو دفتر خودم تنهام و این خيلي خوبه برام ؛ و تمیز و راحته ولی بیمه نمی‌کنه منو و از رییسم متنفرم 
دیروز کلید رو توی ماشین شوهرم جا گذاشته بودم و اونم با همون ماشین رفته بود شهر دیگه ای و من با رییس تماس گرفتم که کلید ندارم رییس گفتش نيستش و اگر تونست کلید رو به دستم برسونه برم دفتر و گرنه هیچی 
کلید به دستم نرسید و من بیکار بودم ،پس رفتم به اون یکی محل کار (اونجا من اسما کارشناسم و خودم نمیرفتم )
خواهر شوهرم ( الهه خانم ) برای مراسم عروسی مان یک دسته گل برای عروس درست کرده بود که در شب عروسی و در لحظه ورود عروس و داماد به تالار بهمون هدیه داد . این دسته گل از بیست تا اسکناس دو هزار توماني و دو شاخه گل قرمز و سفید و یک گلدان چیني کوچک درست شده است .
ممنون از شما خواهر شوهر خوبم
 
*
 
 
 
سلام به همگی 
بالاخره آزمون استخدامی رو دادم و خوشحالم از اینکه به زندگی امید دارم و مدام با خودم تکرار میکنم که خدا بزرگه.کیا تو این آزمون شرکت کردن؟هر که این پستو میخونه برای من برای دلم برای حالم دعا کنه.و به یه چشم بر هم زدن نتایج میاد اما من ابوالفضل رو دارم با امام رضا همچی هم تنها نيستم.خدا خودش خوب میدونه که این آزمون چقد میتونه منو به آرزوهام به خواسته هام به رویاهام برسونه.
همین جوری که داری پیش میری
مطمئن باش برات ریدن 
راستی یه چیزی جدا از پست قبل بگم
جوری که تو منتظر اون اتفاق بزرگه هستی داره نشون میده خودتو سپردی دست باد 
هرجا که اون بره تورو هم همونجا خواهی رفت !
نمیگم اونو نادیده بگیر .
حتی اگر اتفاق نيفته هم چیزیه که جداقل 1 سال عمرت کل فکر و ذهنت به اون بوده . پایه و اساس خیالپردازیات بوده 
فقط ازش بگذر .
تو چالتو بکن 
حالا الان نه بعدا بالاخره بارون میباره !
اون موقع هست که قدر این وقت هایی رو که صرف چاله
خيلي دلم می‌خواست بیایم و از احوالات باغ مادر بزرگه بنویسم، از خانه جدیدی که دلم می‌خواست با یار نيامده بخرم، از اتفاقات مدرسه، از برگشتن غمی، از حال خوبی که با فقط یک "سلام، کجایی"تان در اعماق قلبم ایجاد می‌کردید. حتی می‌خواستم از گوسفندهایی که باغ مادربزرگه ییلاق امسالشان است رونمایی کنم و برایتان عکس‌های فول اچ‌دی بگذارم تا قابلیت والپیپر شدن داشته باشند و شما هی ببینيدشان و من هی ذوق کنم که می‌توانم خاطره‌ای چند ثانيه‌ای روی دسکت
دیروز رفتم دخترم رو از خونه پدرشوهر بیارم خواهرشوهرم بیش از ده مرتبه به دخترک فحش داد :تو روح پدرت! تو گوش‌های بابات! پدرسگ اینا رو به خنده و بازی می‌گه ولی واکنش دختر کوچولوم همونه که هممون وقت فحش شنيدن داریم عصباني بود و به پرخاش میگفت: تو روح پدر خودت! به بابام نگو! بابام رفته سرکار!بهش گفتم فحش نده می‌گه به بچه نمی‌گم که به داداش خودم می‌گم!!!!!!نشستیم تو ماشین دخترک می‌غرید تو روح پدر خودت ،تو روح پدر خودت لیدم (به ر گاهی ل می‌گه)عصبی شد
۱. با شوهری رفتیم مترو سواری برا سرکار رفتن [همه چی یادش رفته:دی]
۲. رفتم خونه دوس جون + باهم رفتیم خرید [یه عالمه کاموای رنگی رنگی قشنگ خریدم برا شوهری و مامی و خاله جون کیف نو خریدم که تولید کننده با سلیقش با هر پارچه گرفته همه چیشو درست کرده ک درنتیجه سرتاپاتو میتوني ست کني @rangtarang ] + رفتیم اون کافه رستورانه که مث جنگله کافه لاته و کارامل لاته و چیز کیک خوردیم
۳. بارون تند تق تقی + دوتا بچه پیشول پیدا کردیم که یه پیشی بزرگه نمذاش غذا بخورن براشو
شوهرم هر وقت دلش می خواد میاد خونه!
خانمی اومده با بچه اش درباره همسرش میگه که ۱۵ سال است ازدواج کردند و جز دو سال اول زندگی باقی زمان ها شوهر گرامی در خونه نبوده.
اولین غیبت ها از یک هفته شروع شده و طولاني‌ترین مورد به ۳ سال رسیده است و در این مدت ۱۵ سال زندگی مشترک، تنها با کلی ارفاق ۶ سال زندگی با هم را تجربه کرده اند.
یه دختر ۱۴ ساله و دختر دیگه ۴ ساله دارند.
شوهر الان تو زندان است و هیچ کسی برای ضمانت وی اقدامی نمی کند. حتی خانواده خودش هم به ن
کسی آهنگ عاشقانه تحصیلی نداره؟ درمورد شکست درسی مثلا. !
 
 
پ. ن. اول: می‌دونم هنوز فعالیتی نکردم که کسی از اینجا با خبر بشه و الان اینو ببینه، ولی خب، خواستم یه جایی اعلام کنم که یکی از بدترین آزمون‌های عمرم رو دادم، حالم رو هم حسابی داغون کرد، البته شاید چون حالم داغون بود خراب کردم، درهرصورت فکر می‌کردم قراره برم بترم. هیچی اصلا، تا دوهفته بعد خدا بزرگه، بریم برای بعدیش.
پ.ن. آخر. می‌ترسم کسی رو دنبال کنم، احساس می‌کنم باید یه مدت این
یه شتبه جدیده، یه فرصت جدید برای این که این هفته بیشتر خودت باشی. پالتویی که دیشب ته جیبش رو دوختم رو میپوشم، مقنعه خاکستری و شلواری کهه جدد تر از بقیه خزیدم و آبی روشنه. با پیرهن مردونه صورتی. زود از اتاق خارج میشم و یواش یواش میام پایین. کنار بلوار ۴ تا پلاستیک سیاه بزرگه که توش پر برگه. فکر میکنم به قبر دسته جمعی فکر نکنم به چی فکر کنم؟ مجبور نيستی فکر کني. از آدمی که بقیه منو به اون تبدیل کردن خوشم نمیاد ولی میخوام اون نباشم و میدونم که تا الا
اخیرا بانویی خانه دار برایم تعریف می کرد که چگونه از دولت عشق و بخشایش,از قدرت شفا بخش محبت سود جست.او گفت: ((ده ماه پیش,ناگهان تمام دنيا روی سرم خراب شد.شوهرم به طرزی غیر منصفانه و بدون دلیل,شغل مدیریت خود را از دست داد.خودم و دوتا بچه هایم برونشیت شدید گرفتیم و دچار عفونت ریه شدیم.در چنين وضع نابساماني بود که درباره ی شما وتعالیم شما شنيدم.در کمال سعی و کوشش,به مطالعه و تمرین آنها پرداختیم.پس هر روز تکرار کردم:.+
ادامه مطلب
 
خدا رو شکر زندگی در جریانه
بعد از ناراحتی هایی که همسر از این وضعیت جدایی داشت و صحبتهاش با همتا ، قرار شد دوباره کاملا با هم باشیم در طی روز، فعلا اوضاع اینجوریه: سه روز مشترک و یک روز اختصاصی همتا. البته . البته همسر راضی نيست و دوست داره کل چهار روز همه با هم باشیم، تا خدا  چی  بخواد.
 
این متن رو هم همون دوست عزیزی که قبلا صحبتهاشو موشته بودم فرستاده ، خطاب به خانم اولی که داره کاری می کنه که شوهر خانم دوم رو طلاق بده، از یک خانم دیگه ای هم ت
دارم فکر میکنم بزرگترین هنر یک زن چی میتونه باشه و بنظرم جوابش :عاشق بودن!
یک زن باید بلد باشه اونقدر عاشق باشه که بتونه طرفش عاشق خودش کنه عاشق باشه و این عشق توی زندگی و وجودش بچه هاش پرورش بده.
این یک هنر بزرگه. هنری که من ندارم و هیچ بویی ازش نبردم!
به خودم که نگاه میکنم میبینم شبیه یک زن ۴۰ و خرده ای ساله ام که مفهوم زندگی براش شده پخت و پز ،نطافت خونه، رسیدگی به امور بچه ها و. و چیزی از عشق و محبت نمیددونه.هیجی از جذابیت نمیدونه.
شاید بش
سلام
دخترم، امسال رشته ی مورد علاقه م رو قبول شدم، دولتی، ولی تقریبا شهرمون 12 ساعت تا اون جا فاصله داره، اوایل پشیمون شدم که چرا زدم، ولی از وقتی رفتم خيلي خوشم اومده از اون جا.
شهر کوچیک و جمع و جوریه، ولی مردمش به شدت خوش اخلاق و مهربونن، مهمون نوازن و هوای ماهایی که میدونن غریبیم رو دارن، خوابگاه مون با دانشگاه فاصله نداره، بزرگه خيلي خيلي خيلي تمیزه، برعکس چیزهایی که قبل رفتن در مورد خوابگاه شنيده بودم و وحشت کرده بودم، اون جا هم خيلي خو
توی فیلم چیزهایی هست که نمیداني» علی مصفا یه دیالوگی داره که میگه: اونوقتایی که باید یه کاری کنم، من بدتر هیچ کاری نمیکنم. نقل منه، خود خود من! زمانهایی که کلی کار روی سرم ریخته، از شدت کارهای انجام نشده، نمیدونم چه کاری رو انجام بدم و ممکنه که سرم رو با یک کار بی ارزش گرم کنم. مواقعی که اطرافیانم بهم نياز دارن، ممکنه در اون لحظه هیچ کاری براشون انجام ندم. همیشه و همه جا این اتفاق نمیفته ولی احتمال وقوعش خيليه. بدتر از اون وقتایی هست که یک حقی
  
 
دوباره اومد پیشم. بهش گفتم اون پسره ک میخواستت چی شد. هست هنوز. گفت اره هست بهم گفته : خدا منو (پسره رو) دوست داشته ک شوهرت فوت کرده تا تو مال من بشیبهش گفتم چرا خب روی خوش نشونش نمیدیگفت: این ی کاسه ای زیر نيم کاسه اشه. وگرنه کی باور میکنه 30 سال منتظر من بمونه درحالیکه شوهر و بچه داشتم.  این جای کارش میلنگهمیگه شوهرم غذا براش خيلي اهمیت داشتبهش میگم برای همه مردها غذا خيلي مهمهمیگه نه والا شوهرخواهرهام اینجور نيستن. شوهر من ب همه چیز اهمیت م
من: میلاد چرا هی جلو من سبز میشی؟! آخر من دماغم از دست تو میشکنه!!!!!!میلاد: دختره ی سربه هوا.من: ضعیفه!!!!!!!میلاد با این حرفم برگشت و رخ به رخ هم شدیم و خيلي شمرده گفت:ـ دقیقا یه بار دیگه حرفت رو تکرار کن؟!من: ضعیفه!!!!!میلاد مچ دستم رو گرفت و پرتم کرد سمت دیوار و من رو به دیوار تکیه داد و مچ دستم رو تا حد مرگ فشار دادمن: آی ننه. میلاد چه مرگته آروم تر.میلاد: با کی بودی ضعیفه؟!من: با عمه ام . با تو بودم دیگه.میلاد محکم تر فشار داد به طوری
شب تولد شوهرم انقدر کم خوابی داشتم که بی حالی
توی چهره ام داد میزد. اما بوی بدی که توی خونه مادر شوهرم همیشه میاد و این بار
شدتش بیشتر بود، مزید بر علت شده بود. این بار این بوی بد رو شوهرم هم احساس کرد. بوی
لباساست. نمی دونم ماشین لباسشویی شون خرابه. چیه ماجرا.
از اولی هم که نشستیم شوهرم در حال ترغیب کردن
پدرشوهرم به راه اندازی یک کسب و کار جدید و پولساز بود. متاسفانه پدرشوهرم اصلا
نمی خواد به خودش زحمت هیچ کاری رو بده. شجاعتش رو هم نداره. مادرش ه
نمیدونم دقیقا کجا باید دنبالت بگردم؟ تو کدوم شهر؟ کدوم کوچه؟ کدوم خونه؟
دقت کردی وقتی میخواستم خودمو از چشمت پنهون کنم، دنيا چقدر کوچیک بود و هر جا میرفتم تو زودتر از من اونجا بودی. و حالا که دنبالت می گردم دنيا انقدر بزرگه که می ترسم عمرم کفاف نده همه جاش رو بگردم و پیدات کنم.
دنيای عجیبیه نازنينم.
ما روزهای خوشی داشتیم خیابون گردی های نصف شبانه . زورگیرای پارک و پلیسای خنگ. یادش بخیر خرید بمب و ترقه برای چهارشنبه سوری.یادته هر ماه، م
این روزها، مثل کودکی شدم که دنبال یه پناهه!! بهتر بگم به شدت احساس بی پناهی دست داده به من، و همنشینم شده و رفیق بین این شلوغی متوسط و آروم چیزی که قلبم بهش محکم بشه، و یه جورایی مطمئن بشم نيست، اصرار هم دارم همین دَمِ دستیایی که هست بشه مونس و رفیق و دلگرمیم، هر چی می کنم نمیشه!! 
فکر می کنم خدا اونقدر برام بزرگه که نمی شه باهاش رفیق شد!!!
اما دارم خودمو سرگردون تر می کنم
 
أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتیماً فَآوی‏
 
 
حال همه ما آدما، حال یتیمیه که یه بز
میای مینویسی زیر عکس د ورلد ایز تو فاکینگ اسمال فر هر؟نمیفهمم.خيلي سعی کردم این جمله رو بفهمم اما نمیتونم.دنيا از وقتی که من متوجه‌ش شدم برام خيلي بزرگ بوده و به نسبت حماقتی هم که هر دوره‌ی زماني با خودم حمل میکردم بزرگ‌تر یا کوچیک‌تر شده.هیچ وقت نتونستم توی``دنيای خودم``زندگی کنم جوری که حواسم به دنيا نباشه.دنيا برای من زیادی بزرگه.زیادی ترسناکه.هرچقدرم که این جمله‌ی قشنگو زیر عکس نوید محمدزاده بنویسن و هرچقدرم که دلم بخواد اینو تو بیوم
شب های زمستون سرد بود.
اما شب نشیني های خونه بابا بزرگ عجیب گرم بود.
مامان بزرگ پادرد داشت و نشسته انار دون میکرد ، خاله جان ماهی سرخ میکرد و مامان اش رشته های 
معروفشو میپخت که همه با ولع  تمام میخوردیم و از طعم نعناع و پیاز داغ زیادش لذت میبردیم.
دایی پا به پای شیطنت بچه ها میومد و واسمون اجیل ونخود چی کش میرفت.
حیاط خونه بابابزرگ اونقدری جاداشت که کلی بچه قد ونيم قد دور حوضش دنبال هم کنند و
گلدون های شمعدوني لب حوض رو بشکنند.
دایی جان بزرگه د
یه عروس خاله دارم که خيلي دوستش دارم. می تونيم
ساعت ها با هم در مورد مسائلی صحبت کنيم که مورد علاقه ی هر دومون هست. کارشناسی
ارشد فلسفه تعلیم و تربیت داره. این سری توی مهمانيِ مامانم که علاوه بر من و اون،
سه تا نو عروس هم بودند، قبل از همه رسید و فرصت کردیم با هم گپ بزنيم. درمورد
موسسه ای می گفت که تازگی ها باهاش آشنا شده و اینکه استادش که سرپرست نوشتن سند
تحول آموزش و پرورش بوده، بعد از جلسه دفاع دوستش بهش چی گفته و گفته که حتما
دکتری شرکت کن و .
امروز با بابا رفتم تشییع سردار 
اصلا شگفتیمو نمی دونم چطور به زبون بیارم از اون همه جمعیت!!! من قبلانم مثلا راهپیمایی اربعین رفته بودم،یا شاید چند تا ۲۲بهمن ولی تا حالا همچین چیزی ندیده بودم، یه چند باری هم نزدیک بود له بشیم راستی راستی، کاروان سردارم از نزدیک دیدیم، خيلي خوشحالم که رفتم، تا حالا تشییع شهید نرفته بودم خوشحالم بلاخره تونستم یکی رو برم، اونم این شهیدی که اینقد بزرگه.یه حس خيلي خوبی دارم، البته یه بغض عجیبی هنوز تو گلومه که نم
بعضی از آدمها مثل یک آپارتمانند. مبله شیک راحت! اما دو روز که توش زندگی میکني، دلت تا سرحد مرگ میگیره!بعضی آدمها مثل یه قلعه هستن! خودت را میکُشی تا بری داخلش! بعد میبیني اون تو هیچی نيست. جز چند تا سنگ کهنه و رنگ و رو رفته!اما.بعضیها مثل باغند! میری تو، قدم میزني، نگاه میکني، عطرش رو بو میکشی، رنگها رو تماشا میکني. میری و میری، آخری هم در کار نيست. به دیوار که رسیدی بن بست نيست، میتوني دور باغ بگردی! چه آرامشی داره همنفس بودن با کسی که عمق سین
زني به مشاور خانواده گفت:
من و همسرم زندگی کم نظیری داریم.همه حسرت زندگی ما رو میخورند.سراسر محبت، شادی، توجه، گذشت و هماهنگی.اما سؤالی از شوهرم پرسیدم که جواب او مرا سخت نگران کرده است.
پرسیدم اگر من و مادرت در دریا همزمان در حال غرق شدن باشیم،چه کسی را نجات خواهی داد؟و او بیدرنگ جواب داد: معلوم است، مادرم را، چون مرا زاییده و بزرگ کرده و زحمتهای زیادی برایم کشیده !از آن روز تا حالا خيلي عصبی و ناراحتم به من بگویید چکار کنم؟
مشاور جواب داد: شن
 
دانلود آهنگ شهاب مظفری ستایش
 
متن آهنگ :
 
من برم هیشکی تنها ♩♬♫ نمیشه بغضی ابری برام وا نمیشه…طفلکی مادرم بعد من حتما افسرده میشه!!!کاش میشد اینو لااقل ♩♬♫ بدوني موندم اینجا که تنها نموني…عاشقم واقعا نه از این عشقای یک قروني!!!زندگی عین دریای بی ♩♬♫ آب من همش راه میرم بی تو تو خواب…مثل یک کوری ام که عصاشو داده به دست یک کرم شب تاب!!!آخه تو چی میدوني ازم ♩♬♫ که رو تنم جای چنگال گرگه…پا گذاشتم رو قلبم که له شم ما کوچکا خدامون بزرگه!!
1
امروز سر خاک برادرم یه خانمه که مادرش همون جا دفن شده آمد پیش ما و به مادرم گفت من چند روز پیش خواب پسرت دیدم که خيلي خوب و خوشحال و خوشتیپ آمد و یه پارچه قرمز با طرح گل به من هدیه داد و گفت برو به مادرم بگو من ازش دلخورم از بس برام گریه میکنه, برو بهش بگو گریه نکنه من جام خوبه و اون پارچه هدیه داد بهم
 
2
امروز سرکارم تو کافی نت یه خانم مسن (متولد 1316 بود!) آمد برای اعتراض به یارانه اش, میگفت کلا یارانه نمیدن بهش از خيلي وقت پیش, موقع که داشتم کارهاش
امروز صبح اداره بودم و یکی از کارمندها بهم گفت چرا میخوای با فلاني کار کني؟ باهاش سنگ‌هاتو وا بکن و قرارداد محکمی ببند!
ته دلم خالی شد . قبلا به رییس گفته بودم قرارداد بنویسیم و گفتش بذار یه کم پیش بریم فعلا. و من دیگه چیزی نگفتم 
اصرار نمی‌خوام بکنم چون با نصف حقوق من افراد زیادی میان براش کار می‌کنن ،دور و برم زیادن از این آدم‌ها 
اینجا دو شیفت پونصد ششصد  حقوق می‌گیرن در حالیکه من هشت و نيم تا دوازده و نيم ساعت کاریم محسوب میشه فقط 
معلم
پسر
بزرگه آقا اثباتی نابینا بود. اسمش یادم نيست. مثلا محمد. میگفتن محمد کارمندِ
مرکز مخابراته و مغزش مثل کامپیوتر کار می کنه. وقتی وسط بازی از دور می دیدم که محمد
سر کوچه از تاکسی پیاده شده، بدون اینکه حرفی به بچه ها بزنم بازی رو رها می کردم
و با تمام سرعت به سمت محمد می دویدم. سلام می دادم و دستش رو می گرفتم و تا در
خونه شون می رسوندمش. محمد وقتی صدای سلام من رو می شنيد عصاش رو جمع می کرد و میگذاشت
توی کیفش. حال بابام رو می پرسید و تا خونه شون از من
 
دانلود آهنگ شهاب مظفری ستایش
 
متن آهنگ :
 
من برم هیشکی تنها ♩♬♫ نمیشه بغضی ابری برام وا نمیشه…طفلکی مادرم بعد من حتما افسرده میشه!!!کاش میشد اینو لااقل ♩♬♫ بدوني موندم اینجا که تنها نموني…عاشقم واقعا نه از این عشقای یک قروني!!!زندگی عین دریای بی ♩♬♫ آب من همش راه میرم بی تو تو خواب…مثل یک کوری ام که عصاشو داده به دست یک کرم شب تاب!!!آخه تو چی میدوني ازم ♩♬♫ که رو تنم جای چنگال گرگه…پا گذاشتم رو قلبم که له شم ما کوچکا خدامون بزرگه!!
 
دانلود آهنگ شهاب مظفری ستایش
 
متن آهنگ :
 
من برم هیشکی تنها ♩♬♫ نمیشه بغضی ابری برام وا نمیشه…طفلکی مادرم بعد من حتما افسرده میشه!!!کاش میشد اینو لااقل ♩♬♫ بدوني موندم اینجا که تنها نموني…عاشقم واقعا نه از این عشقای یک قروني!!!زندگی عین دریای بی ♩♬♫ آب من همش راه میرم بی تو تو خواب…مثل یک کوری ام که عصاشو داده به دست یک کرم شب تاب!!!آخه تو چی میدوني ازم ♩♬♫ که رو تنم جای چنگال گرگه…پا گذاشتم رو قلبم که له شم ما کوچکا خدامون بزرگه!!
مهموني دعوت بودیم و در محفل گرم خانواده همسر، گرمِ صحبت.
صحبت از کربلا شد، خواهر شوهرم گفت انقد من اربعین دلم میخواد، ولی همسرم میگه اربعین جای خانم ها نيست.
(چقدر من از این جمله حرصم می‌گیره. ولی خویشتن داری کردم اونجا) 
شروع کردم نگراني هاش رو یکی یکی رد کردن، از تجربه هام گفتم، از فضا گفتم از وظیفه گفتم از ارجح بودن حضورمون نسبت به زیارت و
تهش هم گفتم که تردید نکنه و حتما با همسرش حرف بزنه که ان شاالله روزیش بشه امسال.
بنده خدا دو هفته هم ن
+ بالاخره جواب نظامی ای که منتظر بودیم ، انجام شد. ظاهرا هم هدف خوب و هوشمندانه ای بوده. هم ضربه و عواقبش نسبتا بزرگه. البته یه کم زمان لازمه واضحتر بشه. و هم اینکه خییلی بعیده جنگی درکار باشه.
+ اگه دوست دارید در هر موردی، توی استوری هاتون یا گروه ها و اینور و اونور، اظهار نظر کنيد، قبلش مطمعن باشید تاریخ رو میدونيد. پیشنهاد کتاب مرتبط : معمای ایران ، تعارض در روابط ایران و امریکا (نوشته کنت ام. پولاک) » ،، اگه حوصله ندارید ، علی الحساب درمورد ج
 
دانلود آهنگ شهاب مظفری ستایش
 
متن آهنگ :
 
من برم هیشکی تنها ♩♬♫ نمیشه بغضی ابری برام وا نمیشه…طفلکی مادرم بعد من حتما افسرده میشه!!!کاش میشد اینو لااقل ♩♬♫ بدوني موندم اینجا که تنها نموني…عاشقم واقعا نه از این عشقای یک قروني!!!زندگی عین دریای بی ♩♬♫ آب من همش راه میرم بی تو تو خواب…مثل یک کوری ام که عصاشو داده به دست یک کرم شب تاب!!!آخه تو چی میدوني ازم ♩♬♫ که رو تنم جای چنگال گرگه…پا گذاشتم رو قلبم که له شم ما کوچکا خدامون بزرگه!!
یعني واقعا عنوان انتخاب کردن سخت ترین کاره،خيلي از چیزهایی که میخواستم بگم رو بخاطر همین عنوان پیدا نکردن ننوشتم و پشیمون شدم :|
ایندفعه اومدم یه چند تا از سوتی های پانسیون رو بگم براتون، شاید جالب نباشه ولی خب دلم میخواد یه چیزی بگم و چیزی بهتر از این پیدا نمیکنم.
1. چند روز پیش خوابیده بودم ظهر،از خواب که بیدار شدم همونطوری با پتوی دورم از پله ها رفتم پایین با چشم نيمه باز تا برم توی سالن و پشت میزم بشینم،بعد یهو یکی از بچه ها گفت صبح بخیر!!! م
امروز صبح خواب می‌دیدم باید برم یه جایی و هیچی هم همراهم نيست نه گوشی نه کیف، هیچی. کل راه رو باید پیاده می‌رفتم. رسیدم به یه سر بالایی، یه جایی که توی واقعیت هم هست اما شیبی که داره در واقع یک چهارم اون چیزیه که توی خواب می‌دیدم. خستگی و ناتواني زانوهامو با تمام وجود حس می‌کردم طوری که همین الان هم که بهش فکر می‌کنم کاملا یادم میاد که چه حسی داشت. بعدش به خودم گفتم پنجاه قدم دیگه بشماری رسیدی به جای صاف فقط پنجاه قدم! یک دو سه . همین‌طور شمر
در روشنای خاموشی : داستان بعضی زندگی ها آنقدر زیباست که ختم در یک کتاب نمی شود
 
در روشنای خاموشی : فاطمه اکبری، نشر آهنگ قلم، مروج
معرفی:
خيلي از زندگی ها دچار مشکل می شود چون زن و مرد و یا بچه ها مشکلی دارند که همه شیریني ها را مبدل به تلخی می کند. دلیلش هم بد زندگی کردن ماست.در روشنای خاموشی داستان زیبا و پر روح یک زندگی است که هم شیرین بوده، هم موفق و هم پر از زیبایی.حتماً حتماً بخوانيد. نکات بسیار زیادی را خواهید آموخت.
بریده کتاب:
مادرم شوکت،
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب