نتایج پست ها برای عبارت :

محبوبا دل دوبا

خوشحالم که فردا دارم برمیگردم از یک طرف اینجا نمی تونم درس بخونم از طرف دیگه از بیکاری که اینجا گریبان گیرم شده بیزارم.
دیروز ناهار داییم از تهران اومد خیلی مرد خوبیه کلا توی دنیای خودشه هرجا کاری ازش بربیاد سعی میکنه دریغ نکنه ولی خانمش اوضاعش خیلی متفاوته بشدت مغرور و بدبین مثلا چها تا پسر داشت هیچ جنس مونث مجرد خانواده نباید طرفشون میرفت دیروز اومدن خونمون انگار زنداییم رو کوبیده بودن دوباره ساخته بودن برای اولین بار اومد کنارم درباره
این روزها چیزی رو توی چهره خودم میبینم که چهار سال پیش توی چهره یک دختر دیدم دقیقا توی همون مکانی که من بودم و دقیقا کنار همون آدم ها همون یاس همون خستگی و همون سکوت احساس میکردی زیر این چهره زیبا حس تلخی از زندگی جاریه و من اون روز درک نمیکردم سگش رو میشست و من به حال زندگی خوبش غبطه میخوردم درحالی که خودم غرق تنهایی و غریبی تهران بودم و حالا میفهم که دردی رو تحمل میکرد از آدم هایی که بخش بزرگی از زندگیش بودن و نمی تونست دل بکند و برود دلخور بو
محبوبا!
دیشب از فرط هیجان خوابم نمی‌برد.
شنیده‌ای که می‌گویند "تموم شهر خوابیدن، من از فکر تو بیدارم؟"
فکر قرار امروزمان، دیداری که بالاخره قرار بود محقق شود، آرزویی که قرار بود به دستم برسد و اشتیاقی که پس از این هجران طولانی می‌رفت که وصال برسد.
سنگین بودم از فکرت و زور خواب نمی‌رسید که مرا ببرد!
اما همزمان پر بودم از تشویش و دلهره و ترس!
دنیا که خالی نشده. که فقط تو بمانی و من. گیر و گورها همچنان کنارمان هستند.
دیروز با مامان و آقای صحبت ک
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب