نتایج پست ها برای عبارت :

مطمئن بودم که در تختمون با هم جور نمیشه

باورم نميشه ی روز قبل رفتن که تقریبا مطمئن بودم همه چی اکیه سفرم بهم خوردحسم؟داره قلبم میترکه از درد. همش فکر میکنم الان باید کجای مسیر می‌بودم و خاطرات پارسال جلوی چشمامه
همسر؟بهش گفتم حالا که من نمیتونم  تو برو به جای جفتمونقبول نمی‌کرد ولی بالاخره راضی شد
بهش قول دادم آخر هفته تنها خونه نمونمدارم میرم شهرستان پیش مادرشوهر ایناتوی ترمینال پر از ماشین های مهران شلمچه بود.داغ دلم تازه شد.
همسر میگه هر جا میرم اول به جای تو نماز
میبینم که پیش بینی هام درست از اب دراومد
و ترودو مجددا انتخاب شد 
 
اون نل کجاست؟!
همون که منو فحش میداد؟
 
من مطمئن بودم ترودو انتخاب میشه
 
و بهتون گفته بودم هم
 
به همه همکارا و هم خونه ایام حتی وقتی انتاریو بودم هم گفته بودم که صد در صد ترودو انتخاب میشه.
 
به حرفای من یقین بورزید و بیاورید :)
 
 
کِی بود که با شور تو من محشور بودم
هر چند که زندانی دل محصور بودم
من کنج قفس بودم و مهر تو مرا بس
در عشق و سکوتی که به آن مجبور بودم
ای خط لبانت همه نقاشی رامبراند
تو بوم پر از رنگ و هنر من کور بودم
ای نقش زن سبک نوار دل خونم
منقوش به پرده تو، من از تو دور بودم
مهمانی من دائمی و نام تو مهمان
بر کاغذ بی نام تو من ور بودم
سالیست که وابسته به تو هاتف حیران
من بودم و تو بودی و من محجور بودم
خبر کوتاه و سوزاننده بود، تنها پروگرمی که تو اون آزمایشگاه اسکولارشیپ نداره همونی بود که من واسه‌ش اپلای کردم و پذیرش گرفتم. کاش تا مطمئن نشده بودم به پدرم نگفته بودم، امید واهی دادم. یا کاش درست و حسابی توضیحات همه‌ی پروگرم‌ها رو خونده‌بودم. و بزرگترین کاش: کاش دوران کارشناسی مثل آدمیزاد درس خونده‌بودم.
به طور خلاصه الان مغزم در حال ه!
14:30 - می‌دونید چی بیشتر از همه ذهنم رو آزار می‌ده؟ تو ذهنم محاسبه می‌کنم الان 25 ساله هستم، اگه ا
دیشب تو خواب داشتم بهت فکر میکردم / یکدفعه یادم افتاد که تو ملاقات هایی که باهم داشتیم من چقدر بی حیا بودم / خیلی بهت نزدیک میشدم.
الان راه درست رو یاد گرفتم؛ میام از دور نگاهت میکنم / توام صدامو میشنوی مطمئنم، مطمئن مطمئن.
مثل قدیما، مثل اون شب بیام بشینم از دور نگاهت کنم، فقط گریه کنم، فقط.
فقط یبار دیگه میخوام ببینمت.
امروز احساس میکردم انرژیای منفی دارن خفه م میکنن، اصلا حالم خوب نبودیکم عاهنگ گوش دادم بهتر شدم ولی وقتی قطعش کردم باز برگشتم ب حال قبلی م :|تصمیم گرفته بودم روزی 5 صفحه قرآن بخونم، فعلا فقط فارسیشو، ولی چند روز بود ک نرسیده بودم بخونم. امروز چند صفحه ای بیشتر نخونده بودم ک متوجه شدم چقدررر حالم عالی شده و از اون حال بد دیگه خبری نیست !روزای قبل م اونقدر عارامش ازش میگرفتم و جوری محوش میشدم ک انگار تو اون لحظه ها ک تو دستم بود و میخوندمش فقط من
امروز احساس میکردم انرژیای منفی دارن خفه م میکنن، اصلا حالم خوب نبودیکم عاهنگ گوش دادم بهتر شدم ولی وقتی قطعش کردم باز برگشتم ب حال قبلی م :|تصمیم گرفته بودم روزی 5 صفحه قرآن بخونم، فعلا فقط فارسیشو، ولی چند روز بود ک نرسیده بودم بخونم. امروز چند صفحه ای بیشتر نخونده بودم ک متوجه شدم چقدررر حالم عالی شده و از اون حال بد دیگه خبری نیست !روزای قبل م اونقدر عارامش ازش میگرفتم و جوری محوش میشدم ک انگار تو اون لحظه ها ک تو دستم بود و میخوندمش فقط من
مسئله‌ی اصلی این نیست که دیروز، در روز تولدم، هدیه‌ای که منتظرش بودم را از خدا نگرفتم. مسئله ناامیدی یا سرخوردگی یا دل‌شکستگی هم نیست. مسئله حتی این نیست که من این همه اطمینان را از کجا آورده‌بودم و چطور این قدر مطمئن بودم که این هدیه را خواهم گرفت.
مسئله این است که یادم نمی‌آید چه قولی به خودم داده‌بودم. یادم نمی‌آید که تصمیم گرفته‌بودم اگر هدیه را دریافت نکردم، چه کار کنم. یادم نمی‌آید قرار بود باز هم صبر کنم یا نه؛ و اگر نه» ، به جای ص
اومدم به روی خودم نیارم که چی شده،اومدم هیچی نگم و عادی برخورد کنم اما نشد؛
نميشه ادم دلش تنگ نشه،نميشه ادم خاطره هارو فاکتور بگیره،نميشه.
میخوام بدونی دلم برات کلی تنگ شده.
کل زندگیم شده دلتنگی هرگوشه ش نگاه کنی میبینی یه نفر هست که از صمیم قلبت هوس کردی باهاش وقت بگذرونی اما نميشه.
دیدین چیزای نشدنی چطور میچسبن به مغز ادم و هی حسرت شون میره به خوردمون؟.
گریه که کردم یادم افتاد یه سُرم زده بودم به صورتم که با اشکا رفت پایین.
من بشدت دلم برا خونه بچگیا و اون همه علاقهم به مطالعه تنگ شده.
خونه مون که دو طبقه بود و من یه کارتن کتاب روی پله ها داشتم و همه شون رو ۱۰۰ بار خونده بودم و حفظ بودم.
افتاب میتابید تابستون و من یکی از اویزه های لوستر رو برداشته بودم و گرفته بودمش تو نور. نور اون تو تجزیه شده بود و من رنگین کمان دبده بودم و ذوق کرده بودم و به مامانم نشون داده بودم. مامانم الهی فداش بشم اومده بود پایه باهام 
نگاه میکرد. علاقه من به فیزیک از همون جا شروع شد.
و من آنجا بودم، با سیل جمعیت این‌طرف و آن‌طرف می‌شدم و دست‌هایم یخ کرده بودند. 
و من آنجا بودم، عکس حاج قاسم را از بین رومه همشهری بیرون کشیده بودم و با آن دست بازوی بابا را چسبیده بودم که غرق نشوم در سیل.
و من آنجا بودم، و احساس کردم فقط من نیستم وقتی زن در جواب "جلوتر آبمیوه هم می‌دن"، با ناراحتی گفت: "مگه ما برای آبمیوه اومدیم؟" 
و من آنجا بودم، اشکی نداشتم که بریزم و بغض کرده بودم.
و من آنجا بودم، و به پرچم‌های زرد حزب‌الله و برادران اف
جای تاسفه. هر روز که میگذره بیشتر از روز قبل مطمئن میشم نميشه با زهرا کار کرد. اصلا نميشه. جای تاسفه که نميشه دفتر خاطرات داشت.خوب نیست که آدم برای داشتن دفتر خاطرات احساس امنیت نکنه. نکته:غیبت همکاره کردن مثل تف سربالاس. درنتیجه سکوت میکنیم. فقط احساس خفگیش بده.
3شب در کربلا اسکان داشتیم و هر شب، جایی. تا می آمدیم آدرس محل را یاد بگیریم، جایمان عوض میشد.
مسیر برگشت از حرم به اسکان را گم کرده بودیم. 3 ساعت دور خودمان میچرخیدم. تا وقتی موکبهای خوشمزه بودند و دهانمان مشغول، متوجه دوری و اشتباهیِ مسیر نشدیم. درد خفته ی پاهایمان که بیدار شد، به خود آمده؛ دیدیم رسما گم شده ایم.
کلافه و عصبی روی صندلی نشسته بودیم. قُل جان رفت از کارگر های ایرانیِ یک ساختمان نیمه کاره سئوال کرد که فلان مجتمع کجا می افتد. آنها هم
فردا تولدته. من چیکار کنم اینجا تنها؟ کسی نیست باهاش تولدتو جشن بگیرم. نه خودت هستی نه دوستامون. حتی حس میکنم خودمم نیستم.کاش پیشت بودم. کاش مرده بودم.
میخوام بگم بدون تو سخت نیست، بگم دلم تنگ نميشه، حالم از همه چی بهم نمیخوره. نمیتونم.
شمع‌ها روشنن و کسی برای فوت کردنشون نیست.
اومدم پست قبلی رو خوندمپشیمون نیستم. یعنی مطمئن مطمئن مطمئنم که اون روزی که داشتم تصمیم میگرفتم همه ی جوانب رو بررسی کردم.بهترین کار رو کردم و خوشحالترین هم بودم
و همونطور که نوشتم انتخابم 100% مزایایی که همون روزها میخواستم رو داره.الان هم داره
فقط یک مشکل هست
اونم اینه که یه مدته بخاطر اتفاقاتی که برام افتاده روحیه ام ضعیف شده.و تحمل سختی و اتفاقات جدید رو ندارم.همین
به خودم حق میدم در این نقطه باشم کاملا.و امید که با گذر زمان درست شه. :)
راستی
سلام 
عزیزان من خیلی دنبال سایت هایی بودم که با تبلیغات و کلیک کردن بشه پول دراورد و مطمئن باشه و واقعا پول بریزه 
یک سایت اجتماعی پیدا کردم به اسم فیسنما تا الان هم تقریبا یک بار برای خودم پول واریز کردن (10 هزار تومان)
هم کلیکی و هم پاپ اپ سایتی باهم تازه قابلیت زیر شاخه گیری هم داره مثلا میتونید به هر تعداد عضو دعوت کنید با لینک خودتون
 
سایت فیسنما : facenama.com
دیوان شمس را گذاشته بود توی دست هایم، زل زده بود به چشم هایم، با لبخند برایم از مولوی خوانده بود.سرم را انداخته بودم پایین، خواندش که تمام شده بود، لبخند هول هولکی تحویلش داده بودم، چند تا ده تومنی گذاشته بودم روی میز؛ دیوان را بغل زده بودم و پا تند کرده بودم.
تا خانه یک ریز غر زده بودم به جانم که مثلا چه می شد ؟ سرم را بلند میکردم؛ زل میزدم توی چشم هایش.لبخند میزدم.قشنگ به خواندنش گوش میدادم.من هم برایش میخواندم.حرف میزدم.تعریف و تمجید میکردم.
تا وقتی تو دام اتفاقی نیفتادی، هر حدسی از واکنشت اشتباهه»هزار بار اینو بهم گفته بود و هزار بار باورش نکرده بودم. پیش‌بینی می‌کردم تصمیماتم رو و فکر می‌کردم تو اون موقعیت یادم می‌مونه انتخاب این لحظه رو. سالها با این باور و این سیستم گدروندم و موقعیت‌های کوچکی که تصمیم‌های متفاوتی از اونچه قبلش فکر کرده بودم گرفتم رو زیر سیبیلی رد می‌کردم. تا اینکه این حرفش چند وقت پیش تو یه تصمیم مهم بهم ثابت شد.قبل از نتایج کنکور، مطمئن بودم اون چیزی ک
کمبود اعتماد بنفس یعنی اینکه امروز داوطلبانه رفتم جلسه قبلو توضیح دادم و نمرمم هم گرفتم
امااااا وقتی جمعیت کلاسو دیده بودم دست و پام میلرزیدبه وضوح که مجبور بودم پامو ت بدم.دستامو محکم بهم گره کرده بودم
استادم گف ریلکس باش خودم متوجه لرزش صدام بودم ولی الان که ویس رو گوش میدم نمیبینم زیادم بد نبودم و لرزشش لااقل شنیده نميشه
ولی خب از اینکه خودمو نشون دادم خوشحالم
متاسفانه اینقدر بی جنبه ام که از هیجان اون نخوابیدم.
+اینقدر جو زده ام ا
زن داد می‌زد اگه سیر نمی‌شی بازم بدم. ها؟ سیر نمی‌شی؟ اگه سیر نمی‌شی بیام. ببین! اگه سیر نمی‌شی بازم بدم.» همین‌طور دیوانه‌وار فریاد می‌کشید و لحنش خوب نبود. پسرک دوید توی یکی از واگن‌ها و زن فقط تهدیدآمیز، به اندازه‌ی چند قدم بهش نزدیک می‌شد و حرفش را تکرار می‌کرد تا این‌که درِ قطار بسته شد. نفسم توی سینه حبس شده بود. چشمم ضعیف بود، مثل همیشه، نتوانسته بودم خوب ببینم. پسرک را و زن را و چیزهایی را که هر یک در دست داشتند. یک تئوری توی
چراغ عابر پیاده هنوز سبز نشده بود. به پسرهای جوان که پشت خطکشی ایستاده بودند نگاه کردم. گمان کردم همانی باشد که موهایش فر است. شیشه‌ی عینکش دودی بود. دو دل بودم. گل را که توی دستش دیدم تقریبا مطمئن شدم که خودش است. امیدوار بودم که خودش باشد. چراغ سبز شد. کوله‌اش را سمت راست دوشش انداخته بود و آرام قدم برمی‌داشت. از دور لبخند زد. قبلا اجازه گرفته بود که مرا بغل کند. همدیگر را در آغوش گرفتم. قدّش کمی از من بلندتر بود و باعث می‌شد که راحت‌تر بغل کن
تمامِ راه
فکر اتصال اندیشه ی آب به آینه بودم.
صحبتِ تو
نشناختنِ سر از پا بود،
من فکرِ فردای هنوز نیامده بودم!
قرار بود لباس های زمستانی ام
دست های تو باشند؛
باران زد و باد ریخت بر سرم خاکِ حنجره ها را،
قرار عاشقانه ی آب و آینه را،
من بهم زده بودم!چقدر به سنگ ها اعتماد هست؟
آیا هست؟!
کِنار هم، من هفت - سنگ را چیده بودم!
 
/.///-/
احساس غربت رو نميشه هیچ کاریش کردگاهی کم،گاهی زیادخلاصه هست دیگه، نميشه نادیدش گرفت.
حسابی نگران خونه هستم،دعاکنید خونه ی خوب گیرم بیاد.خیلی فکرم درگیرشه.
 
این عکس رو به وقت اذان صبحِ روز شنبه،وقتی که منتظر بودم تا گیت باز بشه گرفتم.این کتاب رو یه روز مونده بود به رفتنم،به خودم هدیه کردم.همراهم اوردمش ولی فقط ۳ صفحه رو تونستم بخونم.اخه تو دلم،دلواپس کارهام بودم و درعین حال خیلی خوابم میومد.
دیگه نمیدونم چی درسته و چی غلطه!
میگن اگه میخوای از عقایدت مطمئن بشی باید دست کم ده تا کتاب مخالف عقایدت بخونی،خوندم؟نمیدونم.
فقط میدونم زندگی داره بهم سخت میگذره.کاشکی سر کار میرفتم.کاش دکتر بودم و صبح تا شب شیفت بودم.کاش همه اینا.
نمیدونم خودم منظورم چیه.میدونم اگه دنبال درمانم نباشم تا آخر عمر این حس بد و که تو اوج شادی غمگینم می‌کنه باید مثل یک کوله خیلی سنگین رو دوشم بکشم.
شایدم اولین قدم همین باشه.
کوله ات رو زمین بزار!
از اول هفته تا خود دیشب مشغول عروسی رفتن بودیم ! باورتون میشه ؟
عجیب تزش اینجاس که برخلاف دفعه های قبلی که تماما در حال ناله و اعتراض بودم این بار بدون
شکایت و ناراحتی و غصه و اعصاب خوردی مهیا میشدم واسه مراسم ها :) و تو شب های متوالی
جشن از ته قلبم خوشحال بودم و خودم مطمئن بودم از اینکه خنده هام تصنعی نیس :) تا تونستم
رقصیدم و خوش بودم :) اون وسط ها هم خدا رو شکر میکردم واسه حال خوبم ، و دعا میکردم در حق
دکتر میم واسه اینکه کمکم کرد و کمکم میکنه و تم
مردم جمع شده بودند. نمی‌دانم جشن بود، اسنقبال بود، افتتاحیه بود، هرچه بود همه چیز آرام و خوب بود. دست می‌زدیم، شاد بودیم. یک‌هو یک ماشین وسط جمعیت نگهداشت، جوانی پیاده شد، رویش را با شال پوشانده بود؛ بی مقدمه شروع کرد به خواندن. شعر تند انتقادی بود. دلم تاپ تاپ می‌زد که نکند الان بیایند ببرندش. ولی مطمئن بودم همه‌ی ما همراه و همدلش هستیم. رسید به آنجا که فریاد می زد : 
شیعه را تو کشتی، شیعه را تو کشتی
منتظر همینجا بودم. همینجا که همه با هم فری
پیش‌دانشگاهی بودیم. زنگ تفریح به صدا درآمد. تصویری که از خودمان به یاد دارم همچون یک فیلم سینمایی از زاویه‌ی دور گرفته شده! از پله‌های ساختمان پایین می‌آمدیم و من در حال ایراد گرفتن از اندام کسی بودم. رو کرد به من و با کلافگی گفت: بس کن دیگه! چقدر از بدن آدما ایراد می‌گیری!» حق با او بود. ناراحت شدم. دلم می‌خواست گریه کنم. نمی‌دانم که برگشتم به کلاس یا رفتم سمت حیاط. اما می‌دانم که کنارش نماندم. حالا سال‌ها از آن روز گذشته. هر دوی ما بالا و پ
در هیچ»٬ چیزی دیده بودم،و از لیوانی خالی آب نوشیده بودم،و در خیابانی که وجود نداشت راه رفته بودم،و زیر بارانی که هرگز نبارید خیس شده بودم،و برای موسیقی‌ای که وجود نداشت ترانه‌ای گفته بودم،و آن روزها قهرمان داستانی بودم که هرگز نوشته نشده بود،و بعد چشم‌هایی را دیدم که هرگز نگاهم نکرد،و عاشق چشم‌هایی شدم، بی‌آنکه بدانم حتی وجود نداشته اند،و در آغوشی گریستم که هرگز برایم باز نشد،و دل به قولی سپردم که هرگز ندادی‌اش،و در گوشم زمزمه‌ی حر
معلوم است که سخاوتمندبودن نسبت‌به کسانی که فکر می‌کنید می‌توانند آن را جبران کنند، آسان است؛ اما بزرگواربودن یعنی کمک به دیگران، حتی اگر کاملاً مطمئن باشید که نمی‌توانند کمکی به شما کنند.
 
کاش وقتی بیست‌ساله بودم می‌دانستم، تینا سیلیگ (مینا صفری)
باربری تهران
حمل انواع بار و خرده بار و اثاثیه از محله شهرک واقع در منطقه یک شهرداری به دیگر نقاط شهر و دیگر استانهای کشور توسط باربری تهران به انجام می رسد. اگر به دنبال حمل بار مطمئن و ارزان به باربری تهران رجوع نمایید
حمل بار ارزان مطمئن شهرک نفت.
همیشه یه قدم عقب بودم ؛ یه قدم از تجزیه و تحلیل و واکنش نشون دادن به حوادث عقب بودم . به وقت عزاداری یه قدم عقب بودم ، به وقت شادی یه قدم عقب بودم ، به وقت غم یه قدم عقب بودم ، به وقت دلتنگی یه قدم عقب بودم ، به وقت ناراحتی یه قدم عقب بودم . الانم عقبم . الان به وقت گریه خیلی عقبم . حالا که باید از شدت سختی و درد و هزار کوفت و زهر مار گریه کنم عقبم . حالا نشستم و به این فکر میکنم از کی اینقدر بی حال شدم که حتی نمیتونم گریه کنم . از درد شکم کنار بخاری خواب
با خودم فکر میکنم که اگه من، دو سال و نیم پیش، ازدواج نکرده بودم و همچنان مجرد بودم، الان داشتم چیکار میکردم؟ برای زندگیم چه برنامه ای داشتم؟ یعنی هنوز داشتم توی یکی از خوابگاه های شهر تهران، به زندگی دانشجوییم ادامه میدادم؟ از شرایطم راضی بودم؟ هنوز به ادامه تحصیل خارج از ایران فکر میکردم؟ از اینکه هنوز مجرد بودم رضایت داشتم؟
واقعیتش اینه که دلم برای تهران و زندگی خوابگاهیم توی تهران تنگ شده، مدام توی ذهنم از اون دوران یاد میکنم ولی مطمئن
⚜ چهار سفارش خداوند به حضرت موسی(ع)!
1⃣ تا زمانی‌که مطمئن نیستی گناهانت آمرزیده شده به عیوب دیگران مشغول مشو.
2⃣ تا زمانی که مطمئن نیستی گنج های من تمام شده، در مورد روزی خود اندوهگین مباش.
3⃣ تا زمانی که از زوال پادشاهی من اطمینان نداری به کسی جز من امید مبند.
4⃣ تا زمانی که مطمئن نیستی شیطان مرده، از مکر او ایمن مباش.
خصال شیخ صدوق، ج۱، ص۲۱۷
با اینکه قضیه سانچی هیچوقت دقیق مشخص نشد، اما در جریان کم کاری مسئولان و اشتباهات عجیب در روال امداد و نجات بودم و خیلی هم ناراحت از پیگیری نشدن ماجرا و تقاص پس ندادن عوامل!امروز اما بحث فرق میکنه! من با اینکه کاملا به چوپان دروغگو بودن مسئولان (اصلا نميشه کلمه درخوری براشون پیدا کرد) مطمئن بودم، اما در مورد سقوط هواپیمای اوکراینی گفتم خییلیی بعیده کار خودشون باشه! مگه میشه آدم اینقدر احمق؟!!! مگه میشه سه چهار روز سرپوش؟! با اینکه قبلا بهم ثا
تقریبا دو سال بود که منتظر یه پیشنهاد کاری بودم و وقتی با شرایط مناسبی محقق شد، من دیگه آدمِ دو سال پیش نبودم. ظرف چندین ماه قبلش اون‌قدری ضعیف شده بودم که کاملا خودم رو به ترس‌هام باخته بودم. شانس مصاحبه برای اون شرکت رو رد کردم چون مطمئن بودم توی اون وضعیت هیچ چیزِ خوبی برام به همراه نداره. من شکسته بودم و یه شروع جدید توی شهر دیگه، برام وحشتناک بود. 
حالا اما دوباره دارم خودم رو می‌کشم بالا. ورزشم رو شروع کردم، مراقب تغذیه‌ام هستم و کارها
سری جدید برنامه از لاک جیغ تا خدا ، یه آهنگ پایانی داره که متنش رو اینجا آوردم و خیلی زیباست . گپ و گفتی کوتاه با خداست .

یک عمر بی تو من پر از تشویش بودم -- لبخند بود و من ولی ، دلگیر بودممثل پرنده تو قفس ، غمگین و خسته -- از این سراب بی نهایت ، سیر بودمتموم فکر و ذکرم حرف مردم -- من حتی از خودم هم دور بودمتو اون روزا تو رو گم کرده بودم -- تو پیشم بودی و من کور بودماز اون مرداب تنهایی و تردید -- تو بودی که منو آزاد کردیپناه خستگی هام شدی تو -- من درمونده ر
تصمیم گرفتم بعد از ۵ سال دوباره شروع کنم به نوشتن با این تفاوت که قبلا در بلاگفا و الان در بیان.اما انگار نوشتن از یادم رفته،دیگه نمیتونم مثل قدیما خوب بنویسم،فقط میتونم بنویسم که حداقل آروم بشم،مغزم بایگانی بشه،باید بنویسم تا حالم یکم بهتر بشه،آخه من  آدم نوشتن بودم با وبلاگ نویسی خو گرفته بودم،حتی خودمم باورم نميشه چطور۵سال تونستم فاصله بگیرم.دوباره من و وبلاگ نویسی و سه نقطه هایی که معنیشون کلی حرف نگفته است.
+ جمعه شب مصطفی رو راهی شهرستان کردم. باورم نمیشد این همه وابسته باشم. زهرا امروز تو بیمارستان میگفت زن باردار هم آزاد میشه و هم وابسته. میگفت آدما باردار که میشن هم قوی میشن و هم شکننده. میگفت مراقب باش نشکنی خانوم قوی! میگفت و میگفت و میگفت.
+ مامان منیژه سه شبه اومدن خونه مون. عصر که از بیمارستان برگشتم خونه ، بوی قورمه سبزیای مامان آذر خدابیامرز تموم وجودمو پر کرد. دلم تنگ مامان خودم شد یهویی. سر نماز نشستم با فاطمه و زهرا خلوت کردم. گفتم یه
ای کاش وبلاگ قبلیمو حذف نکرده بودم. یه چندتا رفیق تازه پیدا کرده بودما.الکی الکی اونا رو هم از دست دادم .
به هیچ کس این دوره زمونه نميشه اعتماد کرد .حتی به خود آدم. من به خودم اعتماد کردم بعد از ظهر خوابیدم که یک ساعت خواب باشم وقتی پا شدم دیدم هوا تاریکه یه ۵ ساعتی خوابیده بودم
میفرستم به تو پیغام پس از هر پیغام!پاسخت مثل نجات پسری از اعدام !
مثل یک‌ طفل زمین خورده‌ء بازی بودم!قبل تو خسته و با عشق موازی بودم!
مثل سیگار خطرناک ترینت بودم!خودکشی بودم و هولناک ترینت بودم!
مثل حالِ بَده " ماه دل من بیداری؟"مثل زوری شدنِ "بنده وکیلم؟ آری!"
مثل مردی که شبی در تو وطن میگیرد!یک شب آخر منِ تو در تنِ من میمیرد!
نکند موی مرا دست کسی شانه کند؟خاطره جان مرا خسته و دیوانه کند؟
نکند جان مرا باد به یغما ببرد؟نکند بوی تو را باد به هر جا ب
14تیر 98
چند ساعتی می شد که از جلسه ی کنکور اومده بودم، اینستاگرامم رو اکتیو کرده بودم و با دوستام چت می کردم. مامان اومد تو اتاقم. معلوم بود یه چیزی می خواد بگه.گفتم مامان جان ولش کن اصلا بحثشم نکن. برو طبقه پایین لطفا، در این باره هم حرفی نزن تو رو خدا.
گف:تو از کجا خبر داری؟ بهار بهت گفت؟
گفتم چیو میگفت؟ مگه نمیخوای در مورد کنکور صحبت کنی؟
گفت آها. نه یه چیز دیگه است. قضیه ی خواستگارته :)) خیلی وقته یه خواستگار داری که منتظر کنکورتن. سه ماهه منتظرن
دیشب حسابی دیر خوابیدم. اصلا دلم نمیخواست بخوابم. پیش مامانو بابا نشسته بودم دیگه رو به بیهوشی بودم که رفتم روتختو سرم رو بالش نرسیده خوابم برد و اینقدر خسته بودم که تا ساعت ده فکر کنم خواب بودم. ولی اینا باعث نميشه من روزمو با کار کردن شروع نکنم وسایلامو اوردم برناممو چیدم تا شبم وقت دارم. کتابمو بخونم تا تموم بشه میخوام حالا که زبان کلاس ندارم فعلا از اول بشینم بخونم مرور بشه برام نه که تنبلی کنم. 
دیروز بارون میومد اتوبوسم یواش تر میرفت ما
تصمیم گرفتم بعد از ۵ سال دوباره شروع کنم به نوشتن با این تفاوت که قبلا در بلاگفا و الان در بیان.اما انگار نوشتن از یادم رفته،دیگه نمیتونم مثل قدیما خوب بنویسم،فقط میتونم بنویسم که حداقل آروم بشم،مغزم بایگانی بشه،باید بنویسم تا حالم یکم بهتر بشه،آخه من  آدم نوشتن بودم با وبلاگ نویسی خو گرفته بودم،حتی خودمم باورم نميشه چطور۵سال تونستم فاصله بگیرم.دوباره من و وبلاگ نویسی و سه نقطه هایی که معنیشون کلی حرف نگفته است.
تصمیم گرفتم بعد از ۵ سال دوباره شروع کنم به نوشتن با این تفاوت که قبلا در بلاگفا و الان در بیان.اما انگار نوشتن از یادم رفته،دیگه نمیتونم مثل قدیما خوب بنویسم،فقط میتونم بنویسم که حداقل آروم بشم،مغزم بایگانی بشه،باید بنویسم تا حالم یکم بهتر بشه،آخه من  آدم نوشتن بودم با وبلاگ نویسی خو گرفته بودم،حتی خودمم باورم نميشه چطور۵سال تونستم فاصله بگیرم.دوباره من و وبلاگ نویسی و سه نقطه هایی که معنیشون کلی حرف نگفته است.
مصداق پست قبلی که باهاش مواجه بودم به تازگی، نمونه کارهایی رو برای استادی فرستاده بودم و اون ویس گذاشته بود برام. حالا الان بالاخره جرئت کردم رفتم گوش کردم دیدم میگه دیدم کاراتونو تو چند روز آینده بررسی میکنم نظر میدم! 
و این استرس منتقل میشه به چند روزدیگه! کلی هلاک کرده بودم خودمو تا باز کنم و گوش بدم ها!
.
کاش به جای ملیکای بیست ساله‌ای که تا آخر تیر امتحان داره، پسر بیست ساله‌ای در توکیو بودم که صبح زود بخشی از مسیرش تا دانشگاه رو پیاده می‌رفت، آهنگ‌های غیرژاپنی دوست داشت و فکر می‌کرد باید قبل از مردن حداقل یک بار یکی از تصمیم‌های عجیب و غریب زندگی‌اش رو عملی کنه. اما در نهایت من همون بیست ساله‌ی خسته‌ای هستم که ترجیح میده جزوه ویروس‌شناسی رو از پنجره اتاق پرت کنه،  هزاربار بنویسه و پاک کنه و در نهایت باز از هیچ چیز مطمئن نباشه. 
من همیشه از بزرگ‌شدن وحشت داشتم و دوست نداشتم بزرگ شوم. فکر می‌کردم دنیای آدم‌بزرگ‌ها جای قشنگی نیست، الان مطمئن شدم، اما این روزها حس می‌کنم خیلی شبیه آن‌ها شدم و این ترسناک است. از پست دیروز فهمیدم
آدم‌بزرگ‌ها خیلی عجول‌اند و دوست دارند زود همه چیز خوب شود، هر اتفاقی بیفتد فوری احساسات زیادی نشان می‌دهند و نتیجه‌گیری می‌کنند. دیروز از دست آدم عزیزی ناراحت شده بودم و بعد خطر از دست دادن کار را تجربه کردم و توی خیابان دعوایم شد. فکر ک
.
حیاط مطب دکتر بزرگ بود و پر از دار و درخت و گل‌ و پیچک. نشسته بودم توی بالکن، روبروی باغچه و فکر می‌کردم کاش حیاط خونه بابابزرگ این شکلی بود. کاش تمام آخر هفته‌ها می‌رفتم پیشش. چند سال پیش همیشه فکر می‌کردم خونه بابابزرگ سین این شکلیه. با اینکه می‌دونستم یک آپارتمان ساکت و آروم توی بلوار کشاورزه که به لطف گلدون‌های توی خونه تا حدودی خاطرات حیاط قدیمی رو حفظ کردند. ولی توی ذهنم اون خونه همیشه سبز بود. 
بچگی چه شکلی بود؟ فکر می‌کردم اگه برم
عذری نعمتی را شوهرش دیشب بعد از مستی کتک زده بود، صورتش سیاه و کبود بود و حال و حوصله حرف زدن هم نداشت . هی مینوشت و کاغذ ها را مچاله میکرد. کاغذ های مچاله را آرام باز کرده بودم، پیچیده بودم دور مریم ها و از دفتر زده بودم بیرون. بوی مریم ها توی آسانسور پیچیده بود و صدای عذری توی سرم.
بالاخره سد دفاعی من شکست و در حالی که میان جمع خانوادگی در میهمانی نشسته بودم اشکم سرازیر شد و سوزش دلتنگی را کف پاهایم، پشت سرم، در شکمم و در قلب شکسته‌ام حس کردم. نمی‌توانستم در برابر نگاه‌های متعجب نزدیکانم کاری برای متوقف کردن گریه انجام دهم. تنها و بی‌پناه جلوی امواج خروشان یک سد شکسته ایستاده بودم. جان اسنو بودم در برابر صفوف اسبان رمزی بولتن. کاهی بودم در برابر کوه ستبر نبودنت. ناگهان خالی بودنم از تو را حس کردم. تهی بودن پوسته‌ی تن
حدود هفت سال پیش بود. روزهایی که نوجوانی ساده و بی‌دغدغه بودم. کتاب‌های "چرا، چطور و چگونه؟" را دوست داشتم و کتابخانه‌ی کوچکی برای خودم راه انداخته بودم. مشترک مجله‌ی دانستنیها بودم و هر جلدش را برای دو هفته‌ی خودم تقسیم می‌کردم و می‌خواندم. خوره‌ی تکنولوژی هم بودم و هرکدام از دوستانم را که قصد خرید گوشی داشت با راهنمایی‌هایم کلافه می‌کردم. دقیقا می‌دانستم فلان گوشی از فلان شرکت چه پردازنده‌ای دارد و صفحه‌اش چند اینچ است. با همان ا
باران میبارید؟؟
چه فرقی داشت؟! در دل من که میبارید.
هوا گرفته بود؟؟
چه فرقی داشت؟ دل من که گرفته بود.
خسته بودم
از بس برق ها می آمد
و میرفت
از اینکه وسط راه بودم
به شیرینی پایان نگاه میکردم
به تلخی شروع
خسته بودم
دو دل
تنها
در جنون همیشگی ام
سوالی پرسیدم
جوابش را نگفتی
اما فهمیدم
 
خون من چه آبی بود :)
 
آقای ربات.
یادم افتاد که سال ۹۱، همین موقع‌های سال، اصلا همین شونزده آذر رو خوابیده بودم تو خونه. چون سرمای مهلکی خورده بودم که طی این همه سال عمر هرگز مشابهش سراغم نیومده. رسیده بودم دانشگاه. توی لابی فیزیک، بعد از چند روز سرماخوردگی، ف اومد گفت من سرما خوردم بذار بوست کنم. گفتم نکن. تازه خوب شدم، مریضی تو. گفت باید مریض بشی و محکم بغلم کرد و بوسم کرد. هیچ‌وقت، هیچ‌کس اونجوری در آغوشم نکشیده بود. سرماخوردم. تا حد مرگ. ده روز دانشگاه نرفتم. بوسه‌اش ضحاک
همیشه فکر می کردم هیچ کس نمی تونه من را خسته کنه. اینقدر انرژی داشتم که تک نفره قادر به حرکت چندین نفر و انرژی دادن به اونها بودم. اینکه می گم بودم ، نه اینکه دارم از سالیان دراز قبل صحبت می کنم. نه
 
همین دو سال پیش مثل بمب انرژی بودم. اعتقاد داشتم که قادر به تغیرات اساسی در سیستمها هستم. پیش خودم می گفتم باید برای پیشرفت شرکت و کشور و . تلاش کنم تا بچه هامون بتونند خوبتر از ما زندگی کنند. در آن برهه ها بسیاری از افراد به من می گفتند که فکر نکن می
یادمه دبیرستان بودم ک بودم داشتم رمان مینوشتم اسمش یادم نیس ولی میدونم که لبتاپ سیو دارمش،این مدلی که دختره خیلی شاخ خفن بودن اخرشم شهید میشد،دوسش داشتم قهرمان داستانم بی نهایت همون ادمی بود که خودم دوست داشتم بشم ، ادمی که باوراش براش اهمیت دارن زود عاشق نميشه و مرگش بخاطر کهولت سن نیست،یه ادم ارمانی :)الان داشتم به این جمله ی #حاج_قاسم که میگن ادم باید شهید باشه تا شهید بشه فکر میکردم که یادم قهرمان قصه ام افتادم ادمی که خوب زندگی میکنه قا
نمیدونم چرا اصلا حس و حال وبلاگ نیست دیگه
انگار حوصله حرف زدن هم ندارم
دلم میخواد یه پست بلند بالا بنویسم از ادم های مذهبی گله کنم
اما حسش نیست، فقط تو یه جمله بگم خلاصه همه حرص هام و!!!
اگر جامعه شما رو بعنوان یه ادم مذهبی میشناسه، کاری کنید که زینت دین باشید! کارهای شمارو پای دین میذارن ملت!!!
اعصابم یکم خورده این روزها!!!!
از روز عرفه یه بغض سنگین مونده تو گلوم
صبحِ روز عرفه دوسانس استخر بودم(مجبور بودم) از 9و نیم تا 1تو اب بودم بعد هم نیم ساعت جک
* پریروز موندم دانشکده تا عصر
 بعدازظهری در حال استراحت بودم دیدم صدای جیغ یه زن داره از توی خیابون میاد. خسته بودم محل نذاشتم. دیدم باز تکرار شد. کنجکاو شدم ببینم کیه، از پنجره پایینو نگاه کردم( ما طبقه هشتیم)
توی پیاده رو یه خانم چادری ایستاده بود یه ماسک سفید هم زده بود روی دهنش، وقتی کسی از کنارش رد میشد یه کم دور و برش رو نگاه میکرد وقتی مطمئن میشد کسی نگاهش نمیکنه جیغ میکشید.
بعد اونایی که از کنارش رد شده بودن برمیگشتن اطرافو نگاه میکردن ب
من همون بیچاره ایم که با 86 درصد زیست و با73 درصد شیمی قراره پشت کنکور بمونم
خدایا خیلی درد داره خیلی 
خیلی درد داره 
هیشکیو ندارم کنارم باشه 
همش باید درد بکشم و درد بکشم 
انقد درس خوندم نیمه نابینا شدم 
خداا چرا انقد نفس کشیدن درد داره؟ 
چرا انقد زندگی کردن درد داره؟ 
دو سال  بدترین دردارو به جون خریدم دو سال تا مغز استخون درد کشیدم 
هنوزم ادامه داره 
همش به خودم میگم محکم باش دختر محکم باشه دیگه چیزی نمونده 
ولی حقیقتش اینه که این دردا هیچ
وقتی این پست رو خوندم، مطمئن بودم که نمی‌خوام شرکت کنم. چون من به کلیت آینده امیدوارم و چیز خاصی که با نگاه کردن بهش امید از چشمام فوران کنه به ذهنم نیومد.
اما بعد که این ایمیل بهم رسید، نوع خاصی از امیدواری رو درک کردم. اینکه از یک روز خاص که چند روز دیگه است به اونور، ممکنه مسیر زندگیم عوض بشه. هنوز در مرحله‌ی "ممکنه" قرار داره و کفه‌ی "ناامیدی" از تغییر شرایط هم خالی نیست. اما به هر حال تو کفه‌ی "امید" وزنه‌ی سنگینی قرار گرفته که باعث میشه با
می‌تونستم خستگی رو حس نکنم. ساعت از یازده گذشته بود. سردردم رو ربط می‌دادم به آلودگی هوای امروز که این همه راه رفته بودم تا اونجا و برگشته بودم و آخر هیچ لذتی از روزم نبرده بودم. شاید هم تمام اون سردرد از جنگی بود که از صبح توی سرم شروعش کرده بودم. حالا جلوی پنجره ایستاده بودم و به شهری نگاه می‌کردم که تا ابد ادامه داشت انگار. شهری که اون لحظه بیشتر از هر وقتی ازش بیزار بودم. من هیچ وقت اون کارها رو نکردم که اثبات کنم آدم ِ خوب ماجرا منم. من هیچ
دیارم داره بارون میاد.
سگ همسایه واق واق میکرد شنیده بودم که سگ واق واق کنه زله میاد و به عزیزجان گفتم امشب زله میاد .
یکی بهم گفت از مرگ نمیترسی امشب ؟
گفتم نه گفت زیر این همه خاک باز نمیترسی؟ گفتم ادم مرده هیچ حسی نداره هیچی متوجه نميشه
گیر کردم تو پایان نامه ام درست نميشه نمیدونم باید چطوری درس کنم
مدتیه درگیر فصل سه بودم که استاد جان هنوز رضایت ندادن  و مدتی هم هست درگیر فصل ۴ که این فصل هم به مشکل برخوردم و نمیدونم چطوری درستش کنم .
سرد
گفته‌بودم خبر ندارم از خودم. گفته‌بودم "خودم" نشسته ته یه چاه و من از بالای چاه اصلا نمی‌فهمم چه حالی داره. گفته‌بودم فقط بعضی وقتا خیلی گریه می‌کنه و آب چاه میاد بالاتر، تازه می‌فهمم یه خبرایی هست و نمی‌فهمم چه خبر.
"خودم" خسته‌س. خسته از وعده‌هایی که بهش می‌دم. خسته از این که دائم دعوتش می‌کنم به صبر. صبر. صبر. الان بیشتر از دو ساله. هی بهش قول میدم که اگه تا فلان تاریخ صبر  کنه، همه چیز درست میشه. فلان تاریخ میاد و می‌گذره و هیچی درس
امروز ساعت 8.30بود که با زنگ موبایل از خواب بیدار شدم!
یادم اومد که من راس ساعت ۸کلاس داشتم و نیم ساعت از اون کلاس گذشته!
به مامانم گفتم که نمیرم امروز رو ولی گفت نمیرمو اینا نداریم:دی
کاراتو بکن میرسونمت!
سریع مانتو شلوار پوشیدم و یه تیکه نون خالی خوردم و رفتم کلاس!
درو که باز کردم استاد با خوشرویی جواب سلاممو داد و گفت جلسه ی قبل هم غیبت داشتید،مشکلتون حل شد؟
گفتم بهترم،ممنون،قراره دوباره برم دکتر.
گفت انشالله که بهتر میشید.
و شروع کرد به صحبت
شب بود و کنار جوی تنهایی ها
من خسته ترین آدم دنیا بودم
در سیل عظیم خاطره غرق شدم
وابسته ترین آدم دنیا بودم
شب ، پر زد و در خط افق روز آمد
من بودم و تنهایی و چشمِ خوابم
خورشید کنار من نشست و من باز
ماندم چه بگویم تز دل بی تابم
روزم به سر  آمد و دوباره شب شد
اما من آزرده به نور آغشته
هرشب که دوباره آمد و روز شده
داغ و غم من مثل خودش یخ بسته
خیلی سرد بود . با همون سرعتی که خودم رو به دار السلام رسوندم با همون سرعت زدم بیرون . فقط می خواستم خودمو به اولین نقطه ی گرم ممکن برسونم یعنی ماشینم . دستامو به هم گره زده بودم و تند تند قدم بر می داشتم که یه خادم جلومو گرفت . با چوب پرش یه اشاره به دور کرد و گفت : " بفرما چای شفای حضرت " . چی ؟! چای ؟! تا حالا ندیده بودم داخل خودِ حرم چایی بدن ! دیگه چی بهتر از این [لبخند] خلاصه رفتم یه چای گرم تناول کردم و برای گرم شدن لازم نبود راه دوری برم [لبخند]
+ همی
امروز با بابا رفتم تشییع سردار 
اصلا شگفتیمو نمی دونم چطور به زبون بیارم از اون همه جمعیت!!! من قبلانم مثلا راهپیمایی اربعین رفته بودم،یا شاید چند تا ۲۲بهمن ولی تا حالا همچین چیزی ندیده بودم، یه چند باری هم نزدیک بود له بشیم راستی راستی، کاروان سردارم از نزدیک دیدیم، خیلی خوشحالم که رفتم، تا حالا تشییع شهید نرفته بودم خوشحالم بلاخره تونستم یکی رو برم، اونم این شهیدی که اینقد بزرگه.یه حس خیلی خوبی دارم، البته یه بغض عجیبی هنوز تو گلومه که نم
چشم هایم مدام به دنبال زیبایی ها میگشت
از وقتی دوربین دست گرفته بودم عادت کرده بودم به بادقت نگریستن در پدیده ها
این پدیده ها گاه جاندار بودند و گاه بی جان
اما هرگز چیزی به آن زیبایی ندیده بودم.
 
وقتی دیدمش چند صباحی چشم هایم به دنبالش راه افتادند سپس قدم هایم و پس از آن دلم
دیگر آن سراپا پوشیده در سیاهی را از دور هم که میدیدم میشناختم؛ از توازن گامهایش و از نجابت نگاهش
 
هرقدر که او نجیب بود من سرکش شده بودم
و هرقدر س صدایش بیشتر می‌شد
هنوز هم عاشق لبخندت هستم   و دوست داشتم تمام آن لحاظات پر غصه ات را که اشک میشوند  با دستان خودم پاک کنم و به آغوش بکشم.   بارها به دلم ماند بی احساس و بی تفاوت که نبودم،فقط حریم نگه داشتن در ذاتم بود 
من مطمئن بودم که تو هم مرا عاشقی 
متاسفانه مرورگر شما از این قابلیت پشتیبانی نمی کند 
 
اومدنش طول کشید، خوابم برد
بیدار شدم دیدم خوابیده کنارم
همینجوری نگاش میکردم یه دفعه چشماش رو باز کرد 
گف خوبی؟
گفتم اره
گف چیزی نمیخوای؟
گفتم نه
گف مطمئن؟
گفتم بغل
.
.
انقدر کیف میده وقتی خوابه دستاشو بگیری بچسبونی به صورتت چشماتو ببندی برای همیشه کنارت تصورش کنی
.
.
گف تو شبا کلا نمیخوابی نه؟
خواستم بگم حیف نیس شبایی که کنارتم رو بخوابم؟
به جاش گفتم دیشب که خوب خوابیدم
.
.
حرف زدن باهاش خوبه
بچه بودم قبلا،
من فقط میخوام رو بودنم حساب باز کنه
اولین خسران، اولین ناامیدی‌ات، اولین باری که مطمئن می‌شوی امیدت اشتباه بوده، که بیهوده دویده‌ای، که برای مسابقه‌ای تلاش کرده‌ای که نتیجه‌اش از قبل معلوم بوده. اولین باری که قدرت جبر را اینقدر ملموس از درون خودت احساس می‌کنی، آن لحظه‌ی عظیم فرو ریختن تمام باورها و شکستن تمام آرزوها و رویاها و در آغوش کشیدن حسرت. اولین کلماتی که پس از آن زمزمه می‌کنی "آخ که چقدر ساده بودم!" کی خواهد بود. آخ. کاش خبردار نشوم.
آخه خدا. این چه رسمیه؟ 
حتّی نمی‌دونم از چی بیشتر ناراحتم. حتّی نمی‌دونم ناراحت باشم یا نه. کاش مطمئن بودم ازین که اونایی که باید براشون غصه خورد ماییم نه اونا. امّا الآن فقط امیدوارم. یعنی. نمی‌دونم. به خودم باشه، بارها دلم خواسته که بمیرم و بعد مرگم هیچی مطلق باشه. ولی می‌دونم که این خیلی مسخره‌ست. ناراحت‌کننده‌ست. پوچه.
آه. آخه این جوری که نمی‌شه. نمی‌شه این قد الکی باشه که. آه. چقد درد داره. چقد عزیزاشون دارن درد می‌کشن. آخه. آخه این
میگفتن توقعم از دوستی زیاد بوده. زیاده. آره که بود. سیزده سال تو چندصدتا کتاب دنبال واژه دوست گشته بودم. ورق زده بودم و خیال پردازی کرده بودم. یه موجود پرفکت ساخته بودم و تو! تو! توی لعنتی که الان ازم متنفری از خدات بود که اون باشی. پس وانمود کردی که بودی و وقتی ماسکت شکست هردومون شکست خوردیم. وقتی سعی کردیم خورده هاش رو جمع کنیم دستامون زخمی شد. زانو زدم جلوشون و سعی کردم جمعشون کنم وقتی داشتی سرم داد میزدی و ملامتم میکردی. اخرم یه لگد زدی به همش
9 شهریور 1397 - روز سوم - رنگارنگ(رنگی)
کما. توی کما بودم. نمی دونستم که از کجا می دونم. چیزی حس نمی کردم. چیزی نمی دیدم. شتیده بودم وقتی کسی توی کما میره، به همراهانش میگن باهاش صحبتت کنن، اون می شنوه ولی نمیتونه جواب بده. اما من هیچی نمی شنیدم. تمام شبانه روز خواب بودم و توی خواب راه می رفتم. اون ها تلاش کردن تا من رو از توی کما بیرون بیارن، اما دست هاشون جای اینکه من رو بالا بکشن، بیشتر و بیشتر به سمت پایین هل میدادن. می گن اگر توی مرداب بیفتی، دست و
عرفه ۹۴ مصلی  دانشگاه
سرم گذاشتم روی شانه ف و گریه کردم جلسه دومی که میم میامد
عرفه ۹۵ حرم امام رضا بودم خون گریه می کردم .اوج حال بدم بود و رفتن .
عرفه ۹۶ .گلستان شهدا بودم .حالم هنوز خراب .
عرفه ۹۷ .مصلی دانشگاه 
عرفه ۹۸ مصلی دانشگاه بلند بلند گریه کردم و خواستم از خدا که از دلم و یادم بری .اگه درست نميشه
عرفه ۹۹ .
عیدتون مبارک
پ ن :هرکسی اسماعیلی داره که باید به قربانگاه ببرد .من منتظر نشونه ام .
پ ن :به تاریخ اشک های بلند بلن
هوالرئوف الرحیم
اون شب یکی از بدترین شبهای زندگی مشترکمون بود.
بعد از شام هتل، دست تو دستش اومدم خیابون و داشتیم حرف می زدیم.
تمام خانواده ی من رفتن. از خانواده ی اونها هم فقط داداش مجردش مونده بود.
دلم داشت براش کنده می شد. مثل صبحش که رفته بودم یه گوشه پیدا کرده بودم و از رفتارهای دایی زار زده بودم که مانع بودنش پیشم شده بود.
خلاصه.
با ما خداحافظی کرد و رفت. گویی که جانم می رود واقعی.
و من نصف شب وسط خیابون بودم. بابام کلی دور شده بود. می دوئیدم و
دیشب خواب دیدم فکرامو نوشتم، یکی از بچه ها اینجا دیدتشون و خونده و به بقیه نشون داده.
خواب دیدم گریه کردم. وقتی می نوشتمشون.
خواب دیدم جرئت حرف زدن داشتم.
خواب دیدم برای یکی مهم بود.
خواب دیدم خسته شده بودم از اینکه همون چیزی باشم که ازم میخوان. خواب دیدم دلم میخواست یه بار مهم باشه من چی میخوام.
ولی خب. نیستم؟ اگه خسته شده بودم الان وضعم این نبود.
اگه خسته شده بودم هر روز به همه پیام نمیدادم که یک دقیقه بعدش حذفش کنم.
اگه خسته شده بودم، فرقی می کر
عمیقا حس میکنم به اون جزوه ها نیاز دارم اما از لحاظ شرعی مشکل دارن و حتی نمی تونم به استفاده از ا‌ون جزوه ها فکر کنم ، همه رو جمع کردم ، حالا که من بیخیالشون شدم بعد یک هفته مامان میگه مبهم این جزوه ها رو نیاز نداری ، میگم من از این جزوه ها استفاده نمی کنم ، میگه پس نیاز داری و.
خودش هم دلایل من رو می دونه و میدونه کوتاه نمیام ،اما مشخصه که زیاد هم با من مخالف نیست.
و لابلای اتفاقات امروز مقاله‌ای  بود که مطمئن بودم از لحاظ شرعی مشکل داره ا
۱. دیشب که میرفتم خونه راهپیمایی ضد تر.امپ بوددر مورد ice و قوانین مهاجرت و
اینقدر قشنگم که تا صبح من بودم و یه مشت سیاه پوست و تلاش برای مهاجر قانونی شدن اونا و و حقوق ن و کوفت
من چمه اینقدر فاصله بین هر فکرم و خوابام کم شده؟
۲. من دیگه درم مطمئن میشم که علائم اشکی شدنم علائم افسردگیه.فقط موندم یکی که قبلا هم مشاور بهش گفته تو افسرده ای چه طوری میتونه افسردگی دوم بگیره؟ یعنی چی میشه؟
۳. من دیگه نباید ساندویچ کثیف بخورم.شاید  اون مه
نسیم داغِ دم عصر می پیچیه توی لباسی که هیچ وقت توی خونه نپوشیده بودمش، مهره های درشت سورمه ای رو یقه اش با هر قدمی که بر می دارم بهم می خورن ولی صدایی ندارن، شاید هم من نمی شنوم، مثل تمام این دو سه هفته ای که نه دیدم و نه شنیدم و یه باره دیدم رسیدم به خرداد و خرداد هم داره میره و تمام این مدت به جای مغز و احساسم بدنم تصمیم گرفته برام. اونقدر محکم و قوی که دیگه فقط فکر می کنم که دارم فکر می کنم.

زنگ زد و گفت خوبی؟ گفتم اره. گفت چه خبر؟ گفت بی خبری. هی
توی یک بعد از ظهر معمولی که همه چی طبق روال پیش میره، تصمیم میگیری که یه حمام حسابی بری. شامپوهای روی سرت رو کامل نشستی که احساس میکنی آب یخ کرده، شیر رو میبندی و منتظر میمونی ولی فایده ای نداره! تنها راه حلی که به نظرت میرسه اینه که زنگ بزنی به شوهرت، خوشبختانه موبایلت جلوی پاگرد حمامه؛ ماجرا رو براش تعریف میکنی ولی اون اصرار داره که منتظر بمونی تا خودش بیاد! در حالیکه ماموریته و محاله قبل از ساعت 12 شب به خونه برسه. (بذارید افعال رو اول شخص ک
اینجا هیچ چیز طبیعی نیستژانر: وحشت پارت: سومنویسنده: امیرحسین 
سریع در اتاقو باز کردم که یهو سر جام خشکم زد هیچ چیز بیرون اتاق نبود فقط سیاهی و تاریکی مطلق گیج شده بودم چشمامو بستم و گفتم یعنی چی نکنه خوابم !؟ یه سیلی محکم به خودم زدم چشمامو که باز کردم همه چیز دوباره سرجاش بود و مقابلم مایک ایستاده بود و با نگرانی بهم نگاه می کرد چهار زانو نشستم زمین نمی فهمیدم اینجا چه خبره؟! مایک کنار نشست و گفت چی شد نکنه کسی رو تو خونه دیدی؟ اونقدر تو شوک ر
هوا آفتابی است بدون تیکه‌ای ابر.
اعصابمان پخته و خراب.
تابع موج،موجی نداره!
دل،خراب خسته و خفته در تخت خواب بی‌جان
هوای گریه نیست 
هوای خنده هم فراموش شده است
پر از حرفم،اما از کلمات تهی 
صدای مرا برسان به جنین‌ها،نطفه‌ها،کودک‌ها
در فیزیک خبری نیست
در موسیقی خبری نیست 
در ادبیات خبری نیست 
در مکانیک خبری نیست 
در برق 
در نقاشی 
در پزشکی 
در معماری 
در کوفت
درد 
زهرمار 
در او 
او او‌ او او.
شاید چیزی باشد!
در برابر حجم خستگی‌ها
نبودن
چرا دیشب خواب میدیدم لنفوم نان هوچکین گرفتم؟؟؟بعد. رفتم شهر غریب زندگی کردم درسمم ول کردم و به هیچکسم نگفتم که لنفوم گرفتم بعد هم ناراحت بودم هم خوشحال که میدونستم کی قراره بمیرم.بعد درسو کارو گه ول کرده بودم گفتم اخر عمری خوش بگذرونم و گلدوزی کنم و خونه خودمو داشته باشم و ساز بزنم.خلاصه نمیدونم توخواب خوشحال بودم یا ناراحت.توخوابمم اخرش بابام فهمید که لنفوم گرفتم چون دکترم دوستش بود بهش گفته بود.شاید باورتون نشه من جوون که بودم فکر می
یه رسمی هست که بعضی بهش معتقدن و اون اینکه وقتی کسی ناخوش احوال باشه یه تخم مرغ میذارن لای یه پارچه و هی اسم آشنا و فامیل و هرکسی اخیرا اون فرد رو دیده میبرن و روی هر اسم که تخم مرغ بشکنه میگن که اون شخص این فرد ناخوش رو چشم کرده و با شکستن تخم مرغ دیگه برطرف میشه و حال فرد خوب میشه.
امروز سر چیز بیخودی حالم به شدت گرفته بود و به شدت عصبانی بودم. رفته بودم توی اتاق و در رو از روی خودم بسته بودم. چندساعت زیر پتو مونده بودم و هی به دلگرفته بودنم ادام
باربری تهران
باربری مشهد با نام تجاری نتسان ارزان ترین و مطمئن ترین خدمات باربری را بین دو کلان شهر مشهد و قم به انجام می رساند. حمل بار از مشهد به شهرهای تهران شیراز تبریز اهواز اصفهان کرج قم کرمانشاه ارومیه رشت زاهدان کرمان اراک همدان یزد بندر عباس زنجان قزوین سنندج خرم آباد گرگان ساری بجنورد بندر بوشهر بیرجند ایلام شهرکرد سمنان یاسوج و.
حمل بار ارزان مطمئن مشهد قم
هیچی تو زندگیم به اندازه‌ی اینکه از خودم راضی باشم نمیتونه حالمو خوب کنه و برعکسشم هست. هرچقدر هم همه چی خوب باشه وقتی خودم از خودم راضی نباشم اون ته مها حالم خوب نیست.
و اینکه این قضیه میتونست خیلی وخیم باشه اگه من آدم کمال‌گرایی بودم.
البته هنوز مطمئن نیستم که هستم یا نه. گاهی پالس‌هایی میگیرم مبنی بر اینکه هستم و گاهی هم برعکسش ولی خب همین که همه‌ی پالس‌ها مثبت نیستن هم نکته مثبتیه.
بسم‌الله.
سلام!
+
مدت‌هاست نوشته‌های این‌جا پیش‌نویس، باقی می‌مانند و منتشر نمی‌شوند ولی این بار غم دارم. غم خودش را از گوشه‌ی دل‌م پخش کرده و الان رسیده به آخرش. غم دل‌م را گرفته و پر از تجربه‌ی احساسات جدیدم.
 
دی‌روز صبح بلند شدم برای نماز صبح. با حواس جمع و پرت و در حالتی از سکر شیرینی خواب سحر. از دی‌شب‌ش گوشی را چک نکرده بودم و روی حساب شلوغی و حواس‌پرتی این چند وقت گفتم نکند قراری چیزی را فراموش کرده باشم. اینترنت گوشی را روشن کر
یه پیجِ دوم تو اینستا دارم که باهاش کسیو فالو نکرده بودم و کسی رو هم اَکسپت نیز. 
تا وقتی که گوشی داشتم (یک سال و نیم پیش تقریباً) هر از گاهی مثِ یه وبلاگ آپدیتش میکردم. میگم مثِ وبلاگ، چون کسی نبود که ببینه چی پست میکنم و چی میگم. حتی وبلاگ‌تر از وبلاگ بود.
امروز بعد از 1.5 سال لاگین کردم و دیدم پستای این اکانتمو. 47 تا پست گذاشته بودم، از 94 تا 97. یادم رفته بود خیلیاشونو، اکثر حال و احوالاتی که اونجا ثبت کرده بودم.
یکی از پستام ولی عینِ روز اومد جل
 از آقای قرائتی شنیده بودم: ۵۰ درصد ازدواج تحقیقه و ۵۰ درصدش توسل. نميشه به تحقیق امید داشت، ولی می‌توان به توسل دل بست.»
بین خوف و رجا گیر افتاده بودم. بااینکه به دلم نشسته بود، باز دلهره داشتم. متوسل شدم. 
 قصه‌ی دلبری ، محمد علی جعفری
باربری شهرک غرب، باربری شهرک غرب همراه مطمئن شما یکی از سریع ترین و مطمئن ترین شرکت باربری در تهران – شمال میباشد.
تنها باربری دارای مجوز رسمی از اتحادیه باربری در تهران با سالها تجربه و تخصص در امر باربری و بسته بندی 
 
ادامه مطلب
باربری شهرک غرب، باربری شهرک غرب همراه مطمئن شما یکی از سریع ترین و مطمئن ترین شرکت باربری در تهران – شمال میباشد.
تنها باربری دارای مجوز رسمی از اتحادیه باربری در تهران با سالها تجربه و تخصص در امر باربری و بسته بندی 
 
ادامه مطلب
باربری شهرک غرب، باربری شهرک غرب همراه مطمئن شما یکی از سریع ترین و مطمئن ترین شرکت باربری در تهران – شمال میباشد.
تنها باربری دارای مجوز رسمی از اتحادیه باربری در تهران با سالها تجربه و تخصص در امر باربری و بسته بندی 
 
   
ادامه مطلب
باربری شهرک غرب، باربری شهرک غرب همراه مطمئن شما یکی از سریع ترین و مطمئن ترین شرکت باربری در تهران – شمال میباشد.
تنها باربری دارای مجوز رسمی از اتحادیه باربری در تهران با سالها تجربه و تخصص در امر باربری و بسته بندی 
 
ادامه مطلب
باربری شهرک غرب، باربری شهرک غرب همراه مطمئن شما یکی از سریع ترین و مطمئن ترین شرکت باربری در تهران – شمال میباشد.
تنها باربری دارای مجوز رسمی از اتحادیه باربری در تهران با سالها تجربه و تخصص در امر باربری و بسته بندی 
 
ادامه مطلب
باربری شهرک غرب، باربری شهرک غرب همراه مطمئن شما یکی از سریع ترین و مطمئن ترین شرکت باربری در تهران – شمال میباشد.
تنها باربری دارای مجوز رسمی از اتحادیه باربری در تهران با سالها تجربه و تخصص در امر باربری و بسته بندی 
 
 
ادامه مطلب
باربری شهرک غرب، باربری شهرک غرب همراه مطمئن شما یکی از سریع ترین و مطمئن ترین شرکت باربری در تهران – شمال میباشد.
تنها باربری دارای مجوز رسمی از اتحادیه باربری در تهران با سالها تجربه و تخصص در امر باربری و بسته بندی 
 
ادامه مطلب
باربری شهرک غرب، باربری شهرک غرب همراه مطمئن شما یکی از سریع ترین و مطمئن ترین شرکت باربری در تهران – شمال میباشد.
تنها باربری دارای مجوز رسمی از اتحادیه باربری در تهران با سالها تجربه و تخصص در امر باربری و بسته بندی 
 
ادامه مطلب
باربری شهرک غرب، باربری شهرک غرب همراه مطمئن شما یکی از سریع ترین و مطمئن ترین شرکت باربری در تهران – شمال میباشد.
تنها باربری دارای مجوز رسمی از اتحادیه باربری در تهران با سالها تجربه و تخصص در امر باربری و بسته بندی 
 
ادامه مطلب
باربری شهرک غرب، باربری شهرک غرب همراه مطمئن شما یکی از سریع ترین و مطمئن ترین شرکت باربری در تهران – شمال میباشد.
تنها باربری دارای مجوز رسمی از اتحادیه باربری در تهران با سالها تجربه و تخصص در امر باربری و بسته بندی  
ادامه مطلب
باربری شهرک غرب، باربری شهرک غرب همراه مطمئن شما یکی از سریع ترین و مطمئن ترین شرکت باربری در تهران – شمال میباشد.
تنها باربری دارای مجوز رسمی از اتحادیه باربری در تهران با سالها تجربه و تخصص در امر باربری و بسته بندی 
 
ادامه مطلب
باربری شهرک غرب، باربری شهرک غرب همراه مطمئن شما یکی از سریع ترین و مطمئن ترین شرکت باربری در تهران – شمال میباشد.
تنها باربری دارای مجوز رسمی از اتحادیه باربری در تهران با سالها تجربه و تخصص در امر باربری و بسته بندی 
 
 
ادامه مطلب
باربری شهرک غرب، باربری شهرک غرب همراه مطمئن شما یکی از سریع ترین و مطمئن ترین شرکت باربری در تهران – شمال میباشد.
تنها باربری دارای مجوز رسمی از اتحادیه باربری در تهران با سالها تجربه و تخصص در امر باربری و بسته بندی 
 
   
ادامه مطلب
باربری شهرک غرب، باربری شهرک غرب همراه مطمئن شما یکی از سریع ترین و مطمئن ترین شرکت باربری در تهران – شمال میباشد.
تنها باربری دارای مجوز رسمی از اتحادیه باربری در تهران با سالها تجربه و تخصص در امر باربری و بسته بندی 
 
   
ادامه مطلب
ﺩﺘﺮﺧﻠﻞ ﺭﻓﺎﻫ ﺩﺭ ﺘﺎﺏ ﺮﺩﺵ ﺍﺎﻡ می گوﺪ :
ﺯﻣﺎﻧ ﺩﺭﻗﻢ ﻃﻠﺒﻪ ﺑﻮﺩﻡ. به علت ﺧﺎﻣ ﻭ ﺑ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃ ﺑﺎ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩﻡ که ﻓﻘﻂ ﺴ ﻪ ﺩﺭ ﻗﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺣﺎﻧ ، ﺑﺎﻓﻀﻠﺖ ﺍﺳﺖ.
 ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺍ ﻪ ﺩﺍﻧﺸﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺑﺎ ﻓﻀﻠﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭ ﺷﺪﻡ ﻓﻬﻤﺪﻡ ﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﻗﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻏﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭند.
 ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﺷﻌﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﻁ ﺍﺻﻠ می دﺍﻧﺴﺘﻢ ، ﺑﻌﺪ ﺑﺎﺳ
یه موضوعی رو داشتم بهش فکر میکردم و اون این بودکه وقتی تستای یه منبعو زدم و نکاتش رو درآوردم بیام دوباره بزنمش یا برم سراغ منبع جدید!رفتم با آقای کریمی [که جانم به فدایش♥:دی] حرف زدم و به نتیجه نهایی رسیدم.واقعا چه حرکت اسکلانه(!) ای بود که من پارسال میزدم آخه؟:/ الگو رو سه بار زدم و تقریبا حفظ شده بودم جوابارو ولی همون نکات محدود رو یاد گرفته بودم :| الان الگوهارو میبینم میخوام اوق بزنم! فقط چون شنیده بودم یه منبع رو چند بار بزنی خوبه :| اسکل بود
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب