نتایج پست ها برای عبارت :

منم که میکشم بارای غم تو

من کجام؟
زنده ام اما وسط هیاهوی این روزها گمشده م 
دنبال خودم میگشتم.
گشتمــ
گشتمــ
گشتمــ
اما نبودم
من کجام؟
میدونم که زنده ام.
هنوز عشق رو حس میکنم
و از خودگذشتگی رو
پس نفس ميکشم
اما صدایی نیست
همه جا سکوته
این قدر ترسیدم که فقط نفس ميکشم
ترسیدم
بیا 
بهم بگو چی دوست داری
تا برات انجام بدم.
من کجام؟
زنده ام 
اما فقط نفس ميکشم
 
من هنوز نفس ميکشم ولی به زور ! همه جیز زندگیم بر وفق مرادم میگذره ولی وقتی نرسم به نوشتن توی بلاگم یعنی زنده ام بدون نفس کشیدن ! اینجا برام حکم یه خونه امن رو داره . نمیدونم تا کی اینجا سر پا هست ! نمیدونم تا کی دل و دماغ نوشتن دارم و آقای سر به هوا چراغش اون بالا روشن میشه ، اصلا نمیخوام بهش فکر کنم . میخوام بنویسم و بنویسم ، حداقل الان که زمان هست یه کار جدیدی رو استارت زدم که تو پست بعدی حتما راجع بهش مینویسم و همه تون رو در جربانش میزارم . به همی
اساسا آدمیم که در مواقع بیخود خجالتیم !! مواقعی که باید به دوستم که دلم تنگ شده براش پیام بدم یا وقتی با غریبه ای باید تلفنی حرف بزنم یا مثلا وقتی استاد ادبیات می‌پرسه فلان کتاب رو خوندین یا نه یا وقتی استاد ریاضی داوطلب میخواد برای حل تمرین ها و خیلی جاهای دیگه خجالت ميکشم :/ دارم رو‌خودم کار میکنم و با گام های مورچه ای میرم جلو ایشالا که درست میشم -_-
چقدر تند تند پست میزارم نه؟ شبا که دیگه رسما بیکارتر از روزامم کلی حرف یادم میاد  
پست قبلی به
    
        ÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷

    ميکشم از هجر او صد جامِ خون دل به دوش
               میبرم در هر قدم وجدانِ آب و گل به دوش
     من غم هجران خورم غافل غم بود و نبود
               حسرت دنیا چرا باید کشد عاقل به دوش
  
   سوی میخانه روم هرشب پریشانتر ز پیش
              تا مگر پیدا کنم ساقیِ خونِ دل به دوش
  
   وصلِ او ممکن نباشد اندر این ماتمسرا
            کی تواند غمزه ی او را کشد جاهل به دوش
     در پی محمل دویدن، شرط مجنون بودنست
       
امشب به زحمت خودم را قبل از ساعت ۱۰ به بیمارستان رساندم تا ننه را بعد از دو سه روز بستری بودن ملاقات کنم. در بخش ن اجازه ورود نمیدادند، با مسئول و رئیس بخش صحبت کردم اما با احترام گفتند که بخش ن است و غیرقانونی، و من هم تابع قانون!
ننه با پا دردی که داشت، خودش را تا دم در رساند، عمه با صندلی چرخدار او را تا دم در مشایعت کرد. همانطور که قربان صدقه میرفت، گفت:چرا انقدر لاغر شدی؟ چرا انقدر رنگت زرد شده دردت به جونم؟
من هم قربانش رفتم، قلبم را ک
روی تخت دراز کشیده ام ، به رغم آنکه هوای خانه واقعا گرم است پتوی کلفتی روی خودم انداخته ام. انگار که از صبح و سرمایش ترس داشته باشم! 
"بار دیگر شهری که دوست میداشتم"را میخوانم.خاطره تند تند پیام میدهد و شلوغش میکند و حوصله ندارم مُجابش کنم که ارام باشد.فقط میگویم که "حضوری حرف میزنیم." تند و تند تحلیل میکند، سوال میکند و خودش جواب میدهد.تند و تند واژه ها را میکُشد! و من ، غرق ِ نادر ابراهیمی و واژه های نو به نوش، مداد از دستم نمی افتد و با فاصله ه
چرا من انقد خنگم؟!!
اصن نمیدونم امروز چرا این‌جوری شدم:/
همش یا دارم گند میزنم یا سوتی میدم.
یکی نیست بیاد بزنه تو سرم.
چرا این نت کوفتی وصل نمیشه؟!
هرچی ميکشم از دست همین نته!
ی سوال؟!
بیان صفحه چت داره؟؟ میشه با وبلاگ هم با کسی چت کرد؟ 
به جز نظرات
 عشق.خون.مرگ صدا پاشنه کفش و استخوان در گوشم نجوا میکند . بی صدا اشک میریزم و ناله میکنم همه درد ها فراموش شدند اما درد کودکم زهره میخنددچشمانم میسوزندگلویم درد میکند
به چاقو و دستم نگاه میکنمنمیتونم همینجوری بمیرم
.الکی خودتو نکش بچت مرده به دنیا اومد
+نه امکان نداره . تو کشتیش
.شاید
و پشت حرفش پوزخندی تلخ میزند
نمیتونم همینجوری بمیرمنفس عمیق ميکشمبه دستانم نگاه میکنم یا حالا یا هیچ وقت دیگر. برا به اغوش کشیدن خواهم مرد اما مهم نیست 
زهره
سلام 
راستش این چیزی که میخوام بگم شاید بهش بخندید یا .، اما واقعا برام دغدغه شده و کلافه ام کرده. من یه دختر دم بختم با خانواده ای با آبرو و با شخصیت که واقعا تو  زندگیم آرامش دارم و کلا خانواده خوبی دارم الحمدلله. اما روم نمیشه خواستگار تو خونه راه بدم و یه جورایی خجالت ميکشم .
خونه مون نوسازه و داخلش خوبه اما بیرونش!، یعنی چطوری بگم!؟، نمای بیرونش خوب نیست و هر چی به بابام میگم نماش رو درست کن اما.، تا حالا صد بار هم خواهر و برادرهام  به
خار کردی تو گل و گار من، 
سوختی از گرمی بازار من.
من اذیت ميکشم با عزم تو،
می بری لذّت تو از آزار من.
  کُشته ای امید و ارمان دلم،
کم نه ای از قاتل خونخوار من.
گرچه بد گفتی، نمیگویم بدت،
فرق دارد کار تو، افکار من.
تا خدا داند دگر کردار تو،
شاد مان، ای خصم بدکردار من.
با توکل بر خدا و تلاش برای عدم ازار هم خونه  ی گیاه خوار وارد اشپزخونه شدم تا شوید باقالی با مرغ بپزم
باقالی خیس شده را توی زودپز ریختم و بیس دقیقه بعد که در زودپز رو باز کردم دیدم چیزی که مونده پوره ی باقالی هست!!
انگار باقالیش بر خلاف باراي قبل زیادی تازه و لطیف بود!!! :(((
بعد با تکل بر ایمه مرغ رو توی پیاز و ادویه تفت دادم و برای جلوگیری از اذیت همخونه محترم گذاشتم توی زودپز که زود اماده شه.
بعد از ۳۰ دقیقه که درش رو باز کردم انگار جای اینکه ا
متروکه و سکوت و صدای جغدی در شب.تمام چیزی که از نویسندگان و خوانندگان بلاگ مونده.و من سنتی که در مقابل هر مدرنیته ای ایستادم.ایستادم پشت خشت خشت این مخروبه و نمیخوام مهاجرت کنم.تا ببینم کی دست از مقاومت ميکشم و خودم رو از زیر آجرهایی که روی سرم میریزن نجات میدم.
 
فهمیده ام که دارم رنج ميکشم و به خودم اجازه دادم بابت نبودنش غصه بخورم. به خودم حق دادم که تا مدتی به آدما سخت اعتماد کنم و تنهاتر شوم. حالا انقدر بزرگ شده ام که ان پیله کثافت بار قوی بودن را جر بدهم و اگر ناراحتم، ناراحت باشم! گرفته و گریان. 
فهمیده ام که دارم رنج ميکشم و به خودم اجازه دادم بابت نبودنش غصه بخورم. به خودم حق دادم که تا مدتی به آدما سخت اعتماد کنم و تنهاتر شوم. حالا انقدر بزرگ شده ام که ان پیله کثافت بار قوی بودن را جر بدهم و اگر ناراحتم، ناراحت باشم! گرفته و گریان. 
انقدر دلم پُر شده که کاملا سرریز شدنش را احساس میکنم .دلم تو را میخواهد‌.سنگینی حضورت را میخواهم .سنگینی نگاهتنگاه ِ سبزت  .اما امشب فقط آه ميکشم آه ِ از ته ِ دل و دیگر هیچ نمیگویم . . . نمیگویم که دلم له له میزند برای نفس کشیدن در حریمت ‌. . .نمیگویم.نمیگویم . .‌ .
بیشتر از یک ساعت نمیتونم پشت میز بشینم و درس بخونم:)) اینقدر رفتم و اومدم و دیگ خجالت ميکشم و درکل دیگ حالم از درس خوندن داره بهم میخوره:)) نسبت ب اسکال هم فوبیا پیدا کردم:)) اصن دستم میخوره ب جزوه اش میخام جیغ بزنم:))
در کل امیدوارم ک "اولین امتحانِ" خوبی دربیاد!
فروپاشی یک انسان چگونه است
از درون خورده میشوی و لبخند میزنی
همینطور با خودت میخندی با خاطراتی که هرگز رخ ندادند
میدانی حسرت ادمی را از پا در می اورد
آه ميکشم و حسرت میخورم که ای کاااش ای کااااششش 
متنفرم از این حسرت ها 
از این اه کشیدن های مداوم
پس روز من کی میرسد؟ 
 
گفتم میدونی، لحن آروم و متین و چهره ی گشاده نمیتونه رو محتوای کلامت تاثیر بذاره ها.الان مثه این میمونه که تو خیلی شیک و مجلسی و شینیون کرده و با چند تا عزیزم، جونم این ور و اون ور جمله ت، داری به من فحش خوار مادر میدی، بعد من فقط در جواب فریاد ميکشم که خفه شو!.اون وقت منم که متهم میشم به خشونت.
.
پ.ن
بعضی ادعاهای دوستی جای تامل داره.
 
 
نگاه عاشقانه‌ای به قابلمه‌ی کوچک خالی روی پتویم می‌اندازم و فکر می‌کنم 
چه لحظات کوتاه و لذت بخشی را با قابلمه‌ی سوپ ماست 
وکتاب زندگی بهتر” روی تختخواب و در سکوت کامل گذراندم!
گاهی باید ذهن را خالی کرد و فقط
از آن” کمال استفاده را برد که چه اندازه سخت است.
زبانم را روی لب‌هایم ميکشم تا باقی مانده طعم سوپ را ببلعم.
از دیشب همش بی اختیار این جمله رو میگم
"داغ رو دلمه" دارم میسوزم انگار یه تکه ذغال داغ گذاشتن رو جگرم
آه ميکشم و نفسم بالا نمیاد
خدایا خدایا حرفم بزنم میزنی تو دهنم
باشه من بد ولی بگو کی خوب بود؟ کدومشون عزیز دردونت بودن؟ کدومشون دل مارو نشدن
خستم از نفس کشیدن 
 به نام او.
 باد که می وزد،‌ هوایی میشومچه نسیمِ بهار باشد، چه بادِ پاییزی، چه گردباد و طوفان از اتاق بیرون میدوم، نفس ميکشم، عمییییقتا ریه هایم پر شود از هوایی که از کنار تو رد شدههنوز آنقدرها پیر نشده ام که خاطراتم از یادم رفته باشد.
ادامه مطلب
ولی چقدر دردام در برابر درد بقیه بی اهمیتن
درگیری های روزمره ی من در برابر غم کارگری که به خاطر تحریم و گرونی نمیتونه داروهای زن سرطانیشو تهیه کنه و مجبوره مرگشو اروم اروم نگاه کنه هیچی نیست.واقعا هیچی نیست
از خودم خجالت ميکشم
شما را یادم رفته بود. اصلا آن روز سخت را یادم رفته بود. از قلم افتاده بودید که این روزها این همه سخت گذشته بود به من. فراموشتان کرده بودم که رنجم این همه بزرگ شده بود برایم. که خیال برم داشته بود درد طاقت فرسا ميکشم. چه خوب که یادم افتاد به شما. وسط جشن تولد. درست وقت درآوردن کیک از جعبه، دلم رفت برای شما. 
+ سلام خدا بر زینب کبری 
 
از فردا سعی میکنم یه ساعت مطالعه ثابت تا آخر هفته داشته باشم و هرروز برای خودم اینجا بنویسم چقدر خوندم تا کم کم عادت کنم.
از ته دلم درس خوندنو دوست دارم ولی نمیدونم چرا انقدر زود خسته میشم:/
 
بعدا نوشت: از شنبه مینویسم ساعت مطالعه رو! الان انقد کمه که از خودم خجالت ميکشم.
صبح م بیرون بودیم.یه مادر با یه دختر تقریبا شش یا هفت ساله و یه پسر چهار ساله یا حتی کوچیک تر داشتن جلوی ما میرفتن.مادره به دخترش میگفت:الان میبرمتون میزارمتون خونه و میرم. تا شبم برنمیگردم خودتون بمونید، اینهمه زحمت ميکشم اینهمه سختی ميکشم لیاقت ندارید نه تشکر میکنید نه قدر میدونید و دختر بچه التماس میکرد که مادرش این کار رو نکنه پسر بچه یا اصلا عقلش نمیرسید به اینکه مادر چی میگه یا چون مخاطب مادر نبود فکر میکرد بهش ربطی نداره .به خو
یکی از فانتزیای من اینه که
جلوم المانی و استانبولی رپ رو پخش نکنن
و نگن این رو به فارسی ترجمه کن.
فانتزیمه.
هر بار این اهنگای الکس میرسه به du bist nicht allein و اروم میشه تم اهنگ،
من یه نفسی ميکشم!
والا ملت فکر میکنن هرکی المانی یا هر زبون دیگه خونده ااما مثل نیتیو اسپیکرها باید اون زبون رو حرف بزنه و مثل اونها رپ بخونه.
 
:|
گاهی دلم میخواد برم یجای دور, دلم میخواد همینجوری خیلی ریلکس ادامه بدم ,هیراد ناراحته و من هیچ کاری نمیکنم ,عصبیه و منتظره ازش دلجویی کنم باز هم کاری نمیکنم,حالم خوبه احساس میکنم میتونم به اندازع تمام این سال ها که دختر احساساتی بودم ,بی رحم و قوی باشم,پس به هیراد زنگ نمیزنم ,اسمس نمیدم,جواب اسمس های طلبکارانه اش رو با تاخیر و در حد دو کلمه میدم,خییلی خوب نیست اوضاع ,اما اون شوهرمه ولی من دیگه توانشو ندارم که ضربه بخورم یا گریه کنم پس سوار اتوب
سلام خدمت خانواده برتری ها 
دخترم و ۱۹ ساله، سوالی دارم که واقعا فکرم رو چند روزه درگیر کرده، شاید خیلی این سوال پرسیده شده اما من واقعا جواب درستی پیدا نکردم اینکه از کجا بفهمم یه پسر به من علاقه داره یا حداقل یه حسی نسبت به ما درونش داره به وجود میاد؟، تو این چند روز اتفاقاتی واسه م افتاده که نمیتونم تشخیص بدم که این چه حسیه که اون طرف مقابل داره؟ 
بیشتر میخوام نشانه های شکل گیری عشق رو تو پسران بفهمم، و اینکه چیکار کنم ایشون بهم علاقه پید
از فردا سعی میکنم یه ساعت مطالعه ثابت تا آخر هفته داشته باشم و هرروز برای خودم اینجا بنویسم چقدر خوندم تا کم کم عادت کنم.
از ته دلم درس خوندنو دوست دارم ولی نمیدونم چرا انقدر زود خسته میشم:/
 
بعدا نوشت: از شنبه مینویسم ساعت مطالعه رو! الان انقد کمه که از خودم خجالت ميکشم.
بعدتر نوشت: آخه روزی یکی دو ساعت نوشتن داره؟!
سرم گیج میره.
صدای ماشین شهرداری میاد و صداش انگار سوت میکشه تو گوشم.
یه حس سنگینی دارم
کلی پیام و دایرکت که حوصله ندارم جوابشونو بدم
دراز ميکشم
فکر می‌کنم
و
می‌فهمم
همه‌ی اینا تلقینه
و من فکر میکنم سرگیجه دارم
و میفهمم چقدر افکار ما میتونن قوی باشن تا کل جسمتو تحت تسلط خودشون بگیرن
سعی میکنم به این فکر کنم که نه سردرد ندارم و نه سرگیجه
و صداهای اطراف آزارم نده
 
 
 
 
اینکه چند صباحی است نمینویسم نشان از احمق بودن من هست آخر نوشتن مرا آرام میکند ولی همچون بچه ای که تمایلی به زدن آمپول از ترس ندارد من نیز از این کار هی در می روم. تعداد نخ های سیگارم زیاد شده است و از طرفی هم خانواده نمیداند من سیگار ميکشم انگار اگر بفهمند دنیا بهآخر رسیده و من خسته از اینکه همش باید نیم ساعتی زودتر بیرون بروم تا بتوانم سیگارم را بکشم. من هر چه قدر هم آدم ضعیفی باشم حالا کهسیگار شده ام آخر چرا نباید بتوانم به مادر و پدر بگویم
حالش خوب نیسو اون بهش میگه قوی باشفک کن مثلن ب کسی ک بچه شو تازه از دست داده بگی قوی باشواقعا نمیفهمم تو مغز بعضیا چی میگذره.این موضوع حتی منی ک زیاد ربط ب ماجرا ندارمم ، داره از تو میکشه بعد ب اون میگه قوی باش
حالم خوش نیسفشار امتحان داره لهم میکنهعملا تمام وقتمو دارم میخونم ولی هنوز از برنامم دو روز عقبم.با همه اتفاقات این چند وقت واقعا نیاز دارم ب مغزم حداقل دو روز استراحت بدمولی وقتشو ندارمنمیفهمم چقد دیگه ميکشم
واسه رفیقم دع
حالم از همشون به هم میخوره
افطای اشغال که فقط به فکر منافع خودشون هستن. حالم داره به هم میخوره. ای کاش یه راه گریزی داشتم که میتونستم بیام بیرون از اون خوابگاه خراب شده. تمام عمر حرص خوردم و استرس کشیدم که بعدش برم اونجا و اونطوری زندگی کنم؟؟؟ روی برگشت ندارم. از مارکو و مهربان خجالت ميکشم و از طرفی میترسم اونجا هم به درد نخور باشه و الا همین فردا تمومش میکردم. 
حالا صبر کن روز قرارداد بهشون نشون میدم. عوضیا
تو چرا اینجوری هستی؟!
خدا شاهده یه بار دیگه این سوال مسخره بی سروته خنده دار کثافت رو ازم بپرسن جوری خودمو می کشم که بیشتر از خودکشی dead * پشماتون بریزه و همون قدر حمام خون !همون قدر وحشی!
همینم که هست !هیچ مشکلی هم ندارم!
 
*dead وکالیست گروه بلک متالmayhem  و morbidکه در سال۱۹۹۱ رگ(از مچ) هر دوتا دستشو زد گلوشو بریدو و در اخرم با شاتگان به پیشونی ش شلیک کرد
 
 
+باید اضافه کنم قبل از خودکشی جوری طرفو ميکشم از فیلمse7enبدتر!
فاصله زمانی جغرافیای من و جایی که قراره خونه بعدیم باشه جوریه که وقتی اونا وسط خواب نازن ما خسته از کار برگشتیم. من استرس ساعات باقی مانده رو دارم و اون تو خواب نازه. حرفای بینمون میتونه زندگی منو از این رو به اون رو کنه ولی برای اون شاید فرقی نداشته باشه. همشم ته دلم میگم اگه بشه خوب میشه و حس میکنم بعدش چه راحتم. لحظه موعد میرسه و حرفاش همونی میشه که قراره زندگی من رو از این رو به اون رو کنه. دو سه تا جیغ خوشحالی ميکشم و تموم میشه و وجودم پر از ا
وقتایی که می‌خوام باهات حرف بزنم چراغا رو خاموش میکنم پرده‌ها رو ميکشم درا رو می‌بندم و ملافه رو ميکشم رو سرم و چشمامو می‌بندم. بعد های های گریه میکنم. زار میزنم. سرم سنگین میشه. چشمام از زور اشک می‌خوان بیفتن جلوی پام. همینجوری هی سنگین میشم. هی فرو میرم تو زمین. سنگین‌تر. انقدر پایین میرم که ملافه هم‌سطح فرش میشه. بعد یهو گرمای تنت رو دورم حس میکنم. واست فاتحه میخونم. به خدا التماس میکنم که گناهاتو ببخشه. تو که دیگه نمیتونی چیزی رو جبران ک
انقدر مخالفت شنیدم و رفتار های سرکوب کننده دیدم موقع ابراز خواسته ها و گفتن تصمیم هام و انقدر بهم القا شده که سرتا پا اشتباهم که حالا هم میترسیدم به مشاورم پیام بدم باهاش حرف بزنم تا منو به چالش بکشه و ازش راهنمایی بگیرم! چرا؟ چون میترسیدم از اینکه نکنه اضطرابم سر باز کنه و من  نتونم از حرفم دفاع کنم و اونم مثل بقیه جای اینکه دردمو بفهمه قضاوتم کنه.
عذابی که ميکشم از بلایی که رفتار ها سر روح و روانم آورده باعث میشه هرروز آدم مسببش رو مورد عنای
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن
منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر ميکشم
منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه
نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار
به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار
مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
تو برهه ی زمانی امتحانات بودم البته هنوزم هستم آخریش فرداست اونم دو بخشه تئوری و عملی.فقط ب این امید نفس ميکشم ک فردا قراره پرواز کنم سمت تهران.یه اتفاق بد هم برام افتاده ک چند دقیقه ست فهمیدم هنوز گیج و منگم.اولین باره تو کل عمرم!!!تا حالا تجربشو نداشتم!!!فعلا تو شوکماما باید این امتحان رو خوووب بخووونمم خووووب خوب.برمیگردم تهران.پناه میبرم به اتاقم.زیر پتو
می دانم دنیا چگونه است اما نمی دانم چرا تا این اندازه ساده ام
نفس عمیق ميکشم زندگی میکنم رشد میکنم و هر روز از روز گذشته پر بار تر می شوم اما گاهی در این میان احساس میکنم قلبم دیگر نمی تپد .و درست در همین لحظات است که میفهمم دیگر آن آدم گذشته نخواهم شد . 
چرا اینقدر زود دارم بزرگ می شوم ؟! آخر به چه قیمتی ؟! آخر چرا بعضی از چالش های زندگی تا این اندازه وحشتناک و درد آور است ؟
 
انگار شوق رسیدن به تو بیشتر غم ندیدنت توی روحم رسوخ کرده.
لبخندِ چسبیده به لبهای من!
بیخود خودت را غصه دار نکن.
من کنار توام.
تو مرا داری و غصه میخوری؟.
کاش دق کنم و همچون روزی را نبینم.
من با تو زنده ام
با تو زندگی میکنم
با تو نفس ميکشم.
حتی اگر کنارم راه نروی.
حتی اگر چشمهات تا ارتفاع ستاره ها مرا پرواز ندهند.
حتی اگر توی چشمهام زل نزنی و نگویی که کنارم هستی.
حتی اگر دستهایت اینجا نباشند تا اشک مرا پاک کنند.
.
.
.
یک جمله هست که نمیدانم برایت
حس خوبیه وقتی خواستگار میاد اون سرخشیه میاد سراغت و انگاری قراره با یه گل و شیرینی تموم بشـه بره ولی یوقتــایی میبینی اصلا اون شیرینی که خوردی اصلانـــشم شرین نیست مثل همین چند روز پیش من اینقـدر دپرس بودم که دیگه داشتم به حد مرگ میرســیدم از ترس که نکنه شوخی شوخی جــدی بشه واای خـــدایا شکرت که همچــی مثل یه باد تمـــوم شد
خـــدا جون بازم مرسی که من خــوب نیستم ولی تو اینقـــدر مهربونی من خجالت ميکشم سرمــو بالا بگیرم ولـــی شکــرت به بز
بحث اینه من دست نميکشم از تصویری که دارم. هر چقدر هم که ناامید شما، اون تصویر تو ذهنم ت نمیخوره. و میدونم یه روز نفس عمیق ميکشم و با خودم زمزمه میکنم قراره بوده اینجا باشم، اینجا جای منه. میدونم تهش تو اون نقطه ی درست، جای درست قرار میگیرم. باوری دارم به این چند خط که جنسش با تموج باورام فرق داره. یه باور و اطمینان قلبی. که اونشب گریم گرفت اما تصویره ت خورد؟ نه. تصویر تهرانمون. تصویره ت نمیخوره، اما شاید که آدما عوض شن. :) مهم نفسشه اما. ن
خب سوار اتوبوس شدم و منتظرم که راه بیفته از طرفی برای این و هفته ی کوفتی اونقدررر استرس دارم که میترسم همین استرس کار دستم بدهاما از یه طرف دیگه خوشحالم که دارم بر میگردم به اتاقم پیش خواهرم و کتاباماحتمالن برم کتابخونه ولی الان که تو اتوبوس نشستم حس خیلی خوبی دارم این سفر های شبانه رو دوست دارم پر از سکوت پر از رمز و راز.اینا اولین تجربه های من از تنها سفر کردن هستند.امیدوارم فقط این دو هفته فرجه ها و امتحاناتم تا بیست و سه دی به خی
 هرچقدر این رفت و آمد خواستگارا بیشتر میشه ؛ گرچه عذاب آوره ولی این خوبی رو داره که باعث خودشناسی و حتی مردم شناسی میشه.
هم به لابه های وجودی خودت اشراف پیدا میکنی هم با رفتار و زندگی و فرهنگ دیگران آشنا میشی
بعضیا ورودشون بابرکته. با خودشون صلح میارن. بعضیا اونقد شر و مزخرف اند که لحظه شماری میکنی این یکی- دو ساعت زودتر تموم بشه.
صحبت با یکی از این موارد آخری ، انگار بهم جرات زندگی داد. انگار یه دروازه جدید به روم باز کردن و میگن زندگی اونقدام
چقدر خوب بهانه جور میکنی تا ردم کنی
خوب تر از آن که فکرش رابکنم!!!
ما چه میخواستیم و شما چه؟!
چقدر تفاوت!!!
چقدر دل های الکی خوش!!!!
خیلی وقت است که فقط انتظار ميکشم
تا من هم به هر بهانه ای 
فایل های روضه ی حاج مهدی راتکرار کنم
همان ها که هربار جدیدتر میشوند
دل مرده ها را عیسا مسیح ها واجب!
چقدر دلم شبیهِ روزهایی شده
که تنها آرزویش کربلای شما بود
حتی در خواب!
هرچه می خواهی بامن کن
تنها همین اشک را نگاه دار برایم
من بی گریه بر شما دق می کنم حسین جان.
1. نه اندازه ی یه دیقه بیشتر بودنِ شب یلدا، بیشتر. بیشتر از همیشه یه چیزی گم شده انگار. هرچی میگردم نیست. نمیدونم چیه. همه اینجان. دارن خوش می گذرونن. مگه همینو نمیخواستم؟ پس چرا بغض دارم؟ 
2. سپی به زور همه لاکامو ازم گرفت :| ای خب زهرمار. 8 تااااااااا. بذارم برم خونشون، از حلقومش ميکشم بیرون ^________^ 
3. حالم بده. بدنم باز کهیر زده، دلم خیلی زیاد درد میکنه، از وقتی رسیدم خونه هم لرزش پاهام تموم نشده، نفسم از یه جایی بعد که نمیدونم کجاست بند میاد، غصه
میخوام اعتراف کنم اشتباهات زیادی کردم ،تو یه مقطع زمانی که به شدت اوضاع زندگیم وخیم بود به ادمهایی اعتماد کردم که گرگهایی در لباس میش بودند چون فقط گوش شنوا میخواستم این بین دوستان خوبی هم بودند ولی سر لج و لجبازی با دنیا و اینکه حقم رو باید از دنیا بگیرم اشتباه هایی کردم که الان که بهش فکر میکنم از خودم خجالت ميکشم ومی پرسم چرا اجازه دادم ادمهای گرگ صفت وارد زندگیم بشن
تجربه تلخی بود که باعث شد بزرگ بشم 
باعث شد تنهایی و شرایط سخت زندگیم رو
‌ گاهی فراتر از آنچه که هست بیاندیش،
 چشم باز کن ومتفاوت ببین. 
پای فکرت را زنجیر نکن،
 فرصت پرواز را از خودت نگیر. 
شخصیت خویش را چنان بساز 
که  
در زندگی دنبال غمخوار یا فردی که کمبودهایت را پر کند نباشی، 
ضعف هایت را با مهارتهای فرد مقابلت برطرف نکن بلکه با آموختن مهارتهای زندگی آنها را رفع کن
و به یاد داشته باشیم که
آسمان، سقف آرزوهاى ما را محدود نمیکند،
ذهن خودمان، محدودیت ها را برایمان درست میکند…
                                         
دیدین چطور کلی از زمستون گذشت،چطور این ترم تموم شد،دی که رفت یادم اومد چطور خودمو از کتاب خوندن عقب کشیده بودم،جز کتابای درسی دست به هیچ کتابی نزدم و راستش زیاد به خودم بابت امتحانا سختی ندادم هنوز نتیجه ی تنبلیام نیومده و نمیدونم چه کردم من هنوز امیددارم که اتفاق خوبی قراره بیوفته اما از تایمش اطلاعی ندارم،خیلی کارا انجام دادم،از دیدن ح.ه و آشنایی با م.آ و و ونوشتمشون ازم رمز نخواین من خجالت ميکشم.
به زودی قراره استارت یه کتاب رو بزنم که حس
چرا به خودم نمیام؟ تا کی قراره اینطوری ادامه پیدا کنه؟ زمستون گذشت، بهار گذشت، تابستون گذشت، و پاییز. پاییز هم دارم میگذره. دلیلش چیه؟ مشکل از کجاست؟دقیقا باید چکار کنم که نمیکنم؟ چرا دارم باز به شیوه گذشته عمل میکنم؟ بلاخره کی میخوام این من درونی که که من نیستم رو نابود کنم؟
اینجوری نمیشه. هرهفته داره بدتر از هفته قبل میگذره و اصلا متوجه نمیشم دلیلش چیه.
بارها و بارها با خودم حرف زدم، از خودم قول گرفتم و چرا؟تک تک لحظات رو دارم ميکشم و از د
چرا به خودم نمیام؟ تا کی قراره اینطوری ادامه پیدا کنه؟ زمستون گذشت، بهار گذشت، تابستون گذشت، و پاییز. پاییز هم دارم میگذره. دلیلش چیه؟ مشکل از کجاست؟دقیقا باید چکار کنم که نمیکنم؟ چرا دارم باز به شیوه گذشته عمل میکنم؟ بلاخره کی میخوام این من درونی که که من نیستم رو نابود کنم؟
اینجوری نمیشه. هرهفته داره بدتر از هفته قبل میگذره و اصلا متوجه نمیشم دلیلش چیه.
بارها و بارها با خودم حرف زدم، از خودم قول گرفتم و چرا؟تک تک لحظات رو دارم ميکشم و از د
گاهی وقتا به خودم میگم خجالت نمیکشی بعد از رفتنش میخندی؟ شرمت نمیاد داری خوش میگذرونی؟»
نمیدونم. هیچی نمیدونم. 
من خجالت ميکشم خوشحال باشم وقتی هنوز میبینم در خانواده م کسی از یاد داداش منفک نشده. 
من دلم میخواد خوشحال باشم که خانواده م بجای نبودن داداش دلشون به خنده های من خوش شه.
اما؛ نمیتونم. 
من نهایت 6 ساعت میتونم ممتد بگم و بخندم و در جمع باشم. امتحان کردم ک میگم. 
واقعا احساس می کنم بند بند وجودم از کش دادن این زندگی خسته س. 
خسته تر از
کلید رو از بین انبوه وسایل توی کیفم پیدا میکنم و توی در میچرخونم همزمان کفشامو درمیارم و به اهالی خونه سلام میکنم قبل از اینکه برم تو اتاقم روپوش سفیدمو مچاله میکنم توی لباسشویی و دکمه شو میزنم در قابلمه غذا رو برمیدارمو به غذا ناخنک میزنم و یکم نمک و آبلیمو بهش اضافه میکنم، میرم توی اتاقمو تمام وسایلمو میذارم روی میز نامرتبم، پرده اتاقمو ميکشم و به گلام نگاه میکنم به خودم قول میدم که امروز حتما آناتومی بخونم پس بین وسایل روی میز یه جای کوچ
درماشین را بازمیکنم بی توجه به صدازدن مامان از ماشین خارج میشوم، تمام قدرتم درون پاهایم میریزم و میدوام .ذره ذره دلتنگی گوشه دلم را به پاهایم تزریق میکنم و میدوام وقتی میرسم با تعجب نگاهم میکند، نفس عمیق ميکشم عمیق تر بغلش میکنم ذره ذره ی تنش را بوميکشم دستهایش بی حرکت افتاده اند محکم فشارش میدهم تا حلقه ی دستهایش را حس کنم.سپس در جلوی چشمان بهت زده پدرش رهایش میکنم و میروم که مادر در ماشین را بازمیکند و میگوید:ببخش عزیزم معطل شدی
دنیا هستم و بعد از ایجاد کردن یه عالمه مشکل برای خودم،زنده ام.حالم خوبه و نفس ميکشم.تمام این مدت یه نفر فقط نشونم داد عاشقمه اونم خدام بود:)هیشکی پشتمو نگرفت و کسی که توی تاریک ترین نقاط ذهنم نور بود خدا بود.اینا شعار نیست.تجربه ست و فریادهایی از درونم
ازین به بعد کسانی رو راه میدم به درون خودم که اونقدر جرات داشتن که توی تاریک ترین لحظات من حضور داشته باشن.بالاخره بزرگ شدیم و من نترس تر
سلام به روزهای تاریک آینده.
این منم،چــراغی که نورش چیزا
دوست داشتم18سالگیم خیلی متفاوت باشه،حالا دارم چیزایی تجربه میکنم که حتی فکرشم نمیتونستم کنم، حالا روی تخت دراز کشیدم و ازخودم میپرسم واقعا؟واقعا؟‌واقعا؟نفس عمیق ميکشم تا ضربان قلبم یکم ارومتر شه،ولی قلبم پرشدهازخوشی حس میکنم ظرفیت این همه خوشی و هیجان نداره قلبم ،از فرط هیجان قلبم دردمیکنه و این شیرین ترین درد دنیاست واسم!
-
این اولین باره ازت حرف میزنم
میدونی خیلی دوستت دارم؟
نه به فکرهای چرت و پرتم اهمیت بده نه به رفتار احمقانه ام
اینا همش چرت و پرته.چرت و پرت محض
مگه میشه تو باشی و من نخواسته باشمت؟
مگه میشه تو وجودم اروم اروم رشد کنی و من دوستت نداشته باشم؟
تو ارزشمندترین هستی منی حتی اگه به زبون نیارم.حتی اگه دیگران فکر کنن از داشتنت ناراحتم.
تو همه وجود منی دختر قشنگم.
تو برای من عزیزترین عالمی اصلا مهم نیس که چون دختری دیگران نمیخوانت تو پاره تنی منی هم
این را کجای دلم بگذارم؟ همین . همین دقایق پایانی از بودنم. همین رفتن‌ها و ناگزیر بودن‌ها. همین معاشرت با آدم‌های دوستدار میز و شوکت دنیا. همین لحظه‌های سر به فلک کشیده که گردن کلفت کرده‌اند و زیر پایت را خالی ‌می‌کنند . مبادا ثانیه‌های نفس کشیدنت دو رقمی شود. مبادا زنگ خطرت در گوششان دینگ کند. چقدر کوتاهی دنیا . !!!روزهای سی و چندیمنم را پر میکنم و دلم شاد نیست از این مصفای روزمرگی. از راه. از تو . از خودم. که هر چی ميکشم از خودم است. باید بیش
یه چیزى همیشه داره اذیتم میکنه. یه چیزى که برطرف نمیشه لامصب. یه چیزى در درونم. بى معنایى نیست، نداشتن حقوق و آزادى در ایران نیست، ترس از دست دادن عزیزام نیست، این شکلى نیست اصلاً. این مدلى که با چشمهام دارم میبینم تموم شدنمون رو. حس مى کنم خیلى احمقانه ست تلاش براى تصحیح دولتها چون تاریخ همش همینه. یه سرى میان یه سرى سوراخ دارن از اون سوراخ گزیده میشن و میمیرن و یه سرى دیگه میان و همین داستان. انقدر سریع تموم میشیم که اصلاً تصحیح دولت و فکر به
برای اولین بار در زندگی دلم برای کسی شوق دارد که طلبش شده دعا روز و شبم یکبار دلم رفت ماند و دیگر بر نگشت هربار با دعوا سرزنش دادو بیداد جمعش کردم و مشغولش کردم باز رفت نماند و ندانست من چه ميکشم از این بیقراری و دربه دری . دلم به شنیدن صدای ماشینش خوش میشود صدای قدم هایش آرامم میکند او دور است و من هم دور انقدر دور که وعده دیدارم با او هر یک ماه است و کافی نیست در عجبم از همین روزگار که چرخید و چرخید یکجا دلم را بند کرد که هرجا میروم باز اویی با ت
من محو پرنده های مهاجر میشوم. هوا که خنک میشود، آنها به گرمسیر میروند و فراموش میکنند که گندشان در سرزمین ما به یادگار مانده است.
من اینجا همه کاره بوده ام و هیچ کاره. من فهمیده ام که زیادی هم نباید خود را در بنگ و غم و جنون غرق کرد. گاهی آنقدر سرخوش میشوم که میخوام با قارقار یک کلاغ ضرب بگیرم و برقصم. شاید برای شما پیشامد شگفتی باشد، اما من گاهی با صدای یک گنجشک از خودم بیخود میشوم. گاهی با خودم تعارف پیدا میکنم و از خودم پذیرایی میکنم. گاهی ناز
تا الان سه تا سفارش چنتایی داشتم که راضی ام خداروشکر.چونکه تازه وارد کارهنریم شدم.
داشتم به مهیا میگفتم  دیگه دس ميکشم از هدف ُ آرزو هام که صبح یهوویی چنتا سفارش گرفتم! میدونی چیه نه ب خاطر پول ُ این حرفا نه! به خاطر حرف زننده ی دوستم.
هیچوقت هیچوقت یادم نمیره ُ به خودم ثابت شده میتونم به اونم ثابت میکنم منی که بهم گفت میدونو خالی میکنی خانوادت فلانن چقدر پیشرفت کردم و موفق شدم❤
خدایا بازم به امید لطف و کرمت
وابستگی وابستگی وابستگی وابستگیییییی وای بدتر عنصر در وجود من که در کمترین زمان ممکن شکل میگیره و به کنه وار ترین حالت در اعماق وجودم ریشه میدواند
وابستگی به ادمایی ک نمیتونم کنارشون باشم
و یا درست نیس باشم ویااا اصلا نمیخوان باشم
ولیییی من این حسم نفهم تر از این حرفاست و نمیفهمه و مدام کاری میکنه که با طرف حرف بزنم (الکی) که کنارش باشم و این حس وابستگیم اروم بگیره
چرت و پرت گویی اگر دارم بدونید وابسته گیه اومدم چون نمیتونم برم :/
خجالت ميکشم
وابستگی وابستگی وابستگی وابستگیییییی وای بدتر عنصر در وجود من که در کمترین زمان ممکن شکل میگیره و به کنه وار ترین حالت در اعماق وجودم ریشه میدواند
وابستگی به ادمایی ک نمیتونم کنارشون باشم
و یا درست نیس باشم ویااا اصلا نمیخوان باشم
ولیییی من این حسم نفهم تر از این حرفاست و نمیفهمه و مدام کاری میکنه که با طرف حرف بزنم (الکی) که کنارش باشم و این حس وابستگیم اروم بگیره
چرت و پرت گویی اگر دارم بدونید وابسته گیه اومدم چون نمیتونم برم :/
خجالت ميکشم
قدم میزنم
باید برگردم اما راه برگشت را نمیدانم
باید برگردم اینجا جای من نیست
هوایش، هوای من نیست
رنگ آسمانش، رنگ دل من نیست
قدم میزنم در کوچه پس کوچه های عشق
در خیابان های یک طرفه که هزار بار رفته ام ولی ته همه آنها بن بست است
باید برگردم
اگر نه، فکر و خیال ها مرا به جنونی میرسانند که یک شب راس ساعت 7 خودم را در میدان شهر به دار ميکشم
خیال دست هایم لای گیسوانت
خیال لرزان شالت قرمزت، مثل قلب قرم. نه نه قلب من سیاه شده .
دیگر خیال قلب قرمز را نم
دستم رو روی چوب خام روشن نارنج ميکشم. بویش مستم میکند. مداد را بر میدارم و طرحی مبهم را رویش نقاشی میکنم. مثل اینکه کلافه باشم بر میگردم جاهایی که مبهم است دوباره پر رنگ میکنم. ار موئی را بر میدارم. کالبدی مبهم از انسان را برش میدهم. سپس نوبت مقار هست سطحش را تراش میدهم. پستی و بلندی های ظاهرش و تمام جذابیت جسمیش را به ظرافت طرح میزنم. بعد سطحش را با سنباده کاملا صاف و یکدست میکنم. تمام سر تا پاش رو پولیش میزنم جوری که برق میزند. با خوشحالی و ذوق ب
می‌گوید: الان بهترین روزهای عمرت را می‌گذرانی. هیچ مسئولیتی جز درس خواندن نداری. بعدا که گرفتاری هایت بیشتر شود، حسرت این دوران را میخوری. توی عصر دل انگیز پاییزی، کنار پنجره دمنوشت را بنوش و کیفش را ببر. 
چقدر درست می‌گوید. من بدون تو، فارغ از غمت، بی خیال برنامه ها و کارهای کرده و نکرده، سوار بر امواج رنج های ریز و درشت، برای چند لحظه ترمز همه افکار پریشان را ميکشم، سر بلند میکنم و به حیات لبخند می زنم.
مگر لذت عمر فقط در همراهی یار و رفاه و
کاش میشد امروز مشهد بودم
نفس که ميکشم الان حس نفوذ هوای صبحایی دارم که از ایستگاه راه آهن به سمت حرمت تو ریه هام پخش میشد
اونجا وارد خیابان امام رضا میشم و تمام مسیر چشم میدوزم به حرمت
انقدر هم هولم که از ذوق دوسه باره بهت سلام میکنم و دوباره و دوباره
امروز رو اگر میشد مشهد بود،
لباس تیره میپوشیدمو
باز تنهایی میومدم حرمت
از باب الجوادت میومدم
سلام میکردم همونجا مینشستم
یه گوشه کنار یکی از ستون های باب الجوادت
بهت تسلیت میگفتم
باهات
چند شعر کوتاه از لیلا طیبی (رها)
¤ انار:
انار رسیده ی باغ عمرمیبر دورترین شاخه نشسته ای و آهافسوسدستم نمی رسدکه بچینمت.
 
¤ نوازش دستانت:
باران نوازش دستانت رابر موهایم ببارانتا بهار بیایدو موهایمبویِ بابونه بگیرند.
 ¤ تنهایی:
کاش یکی بیایدو بگویدمچرا لبخندهای تو؛اینقدر بی رنگ است!؟و من همه چی رابیاندازم گردن تنهایی.
 
¤ کافر:
کافر تر از آن امکه تو را انسان بدانمتو هنوز خدایگان زیبای منیفقط اندکیدست معجزه‌گرت به کار نیست.
 
¤ دلتنگی:
این رو
تو یلودریمم زندگی من خیلی فرق میکنه
چیزای زرد زیاده،گله زرد نشونه تنفرنیس
تو یلودریمم یه نقاشم که یه عالمه مدادشمعی و پاستل دارم با یه عالمه مقوا و کاغذ ، همیشه بوی مدادشمعیا توی بینیمه
تو یلودریمم بدون اینکه به فکر پول و آینده و بقیه باشم فقط نقاشی ميکشم یه عالمه نقاشی که توش همه چیزو همه رنگ هست.
ینی بهشت ممکنه برام اینجوری باشه؟ولم کنن یه گوشه بایه عالمه مدادشمعی و کاغذ و کلی منظره؟
کاش باشه .
 
 
می‌گوید: الان بهترین روزهای عمرت را می‌گذرانی. هیچ مسئولیتی جز درس خواندن نداری. بعدا که گرفتاری هایت بیشتر شود، حسرت این دوران را میخوری. توی عصر دل انگیز پاییزی، کنار پنجره دمنوشت را بنوش و کیفش را ببر. 
چقدر درست می‌گوید. من بدون تو، فارغ از غمت، بی خیال برنامه ها و کارهای کرده و نکرده، سوار بر امواج رنج های ریز و درشت، برای چند لحظه ترمز همه افکار پریشان را ميکشم، سر بلند میکنم و به حیات لبخند می زنم.
مگر لذت عمر فقط در همراهی یار و رفاه و
طعم شربت گلودرد با آبمیوه آناناس تو دهنم قاطی شده ، دراز ميکشم که از این هفته و هفته پیش بنویسم ، من اشتباه هفته ی گذشتم رو پذیرفته بود ، برام عجیب اینه که اشتباه های من دیده میشه تا اطرافیانم . شیم هم همین حرکت رو زد اما کسی از اشتباهش بویی نبرد اما من همه فهمیدن . بیخیال جدا . من سر این اشتباه یا همون ناراحت کردن دوستم سه تا چهار روز کامل گیج میزدم هرجا بودم و میرفتم شده بودم آدمی که حرف نمیزنه ، آخر چهار روزم تب کردم افتادم تو جام ، مامانم گفت ه
نشسته ام روی تخت، رفته ام زیر دو تا پتو، لم داده ام و لپ تاپ روی پاهایم است. حوصله موزیک هم ندارم ! فقط سکوت :) امروز چهارمین یا پنجمین روز است که اینترنت قطع است. احساس کلافگی و بیخبری میکنم. عکس هایی دارم که میخواستم به اشتراک بگذارم. از باران و پاییز مجبور شدیم اَپِ " بله " را نصب کنیم . تُف :| از خودم شرمنده ام ! ف ا ک به نتِ ملی . که آن هم چند ساعت است قطع شده است . یادم رفته بودم بگویم در یک برنامه دوستیابی جهانی، یک دوست فرانسوی پیدا کرده بودم که
رئیس موسسه دم در بودمنم تخته شاسی به دست منتظر استادم که بیاد و بریمخانم xاز عوامل موسسه، اومد بیرون و پرسید: چی کشیدین؟!آقای رئیس هم برگشت که کارمو ببینه، گفتم عکس شهیدِ، شهید بابک نوری.خانم x گفت: چرا حالا شهید میکشن هی! آدم زنده بکشید بابا!!!!نگاش کردمو با لبخندگفتم:منم آدم زنده کشیدم خانم ِ xجواب داد: آره جای خود دارن شهدا و رد شد.آقای رئیس هم ازم خواست نقاشی رو ببینه و منم نشونش دادم.به در خروجی رسیده بودیم که آقای رئیس دوباره برگشت و گفت:
بسم الله الرحمن الرحیم.
درواقع دنیا یکجوری هست که یکهو چشم باز میکنی و به خودت میایی و میبینی  یک برگه ی ازمایش در دست همسرت جاخوش میکند و باخوشحاالی فراوان لبخند میزند و می گوید؛چطوری مامان دوقلو ها((البته این دوقلوها ارزوی همسراست والا خبرخوشحالی برای یک قل است))
هنوز باورم نشده
خیلی وقت ها اتفاق های جالب زندگی وقتی می افتد که انتظارش را نداری
هنوز خودم از خودم خجالت ميکشم بگویم مامان شدم
میشد اینقدر به خودم سخت نگیرم
میشد شب و روزم یکی نشه
خیلی واکنش زیادی داشتم 
خیلی از همه چی که داشتم میساختمو نابود کردم خاک شون کردم
من رو خیلی اذیت کردن هیچوقت نمیتونم ببخشمشون هیچوقت خدا ازشون نگذره .
چقدر بده که سعی میکنم احساسی رو در خودم ایجاد کنم که فک میکنم بعدش برندم . مثلا گاهی فک میکنم اگه بیخیال باشم نتیجه بد میشه بعدش خودمو مسترس میکنم گاهی فک میکنم من هر وقت انتظار چیزیو ميکشم بد میشه 
بعد میخام خودمو بزنم به بیخیالی
ای
دیروز منطق داشتیم 
خیلی از این دبیر بدممممم میاد 
زیادی احساس راحتی میکنه باهامون 
منم همش باهاش سر لج دارم 
دیروز گفت خانوم برومند 
گفتم بله 
گفت میدونی عموم و خصوص من وجه یعنی چی؟؟؟
گفتم شما خودتون جواب سوال میدونید؟
گفت بله 
گفتم خب پس چرا از من میپرسین؟
کلاس رفت رو هوااا 
عصبی شد خواست از کلاس بیرونم کنه که 
یکی از دوستانم گفت رویا جواب منطقی به شما داده ، پس با این حال کارتون بیمورده!!
بقیه هم مهر و تایید و امضا زدن 
این شد که نتونست از ک
دیروز منطق داشتیم 
خیلی از این دبیر بدممممم میاد 
زیادی احساس راحتی میکنه باهامون 
منم همش باهاش سر لج دارم 
دیروز گفت خانوم برومند 
گفتم بله 
گفت میدونی عموم و خصوص من وجه یعنی چی؟؟؟
گفتم شما خودتون جواب سوال میدونید؟
گفت بله 
گفتم خب پس چرا از من میپرسین؟
کلاس رفت رو هوااا 
عصبی شد خواست از کلاس بیرونم کنه که 
یکی از دوستانم گفت رویا جواب منطقی به شما داده ، پس با این حال کارتون بیمورده!!
بقیه هم مهر و تایید و امضا زدن 
این شد که نتونست از ک
شعر همیشه » از پاسبان پارسی
 
همیشه راه فرار ، فرار نیست
همیشه آن قرار ، قرار نیست
همیشه فکر غم ، غم نیست
همیشه عذاب ميکشم
 
***
 
همیشه مغز سالم ، دود میشود
همیشه کند ذهن ، خوب میشود
همیشه قدرت مشت ، در بازو جمع میشود
همیشه خرابه چِشَم 
 
***
 
همیشه مرگ درست ، عجل حق نیست
همیشه حرف درست ، از دهن مرد نیست
همیشه درد سر ، دردسر نیست
همیشه فراری میشم
 
***
 
برداشت و کپی بدون اجازه ، برخورد قانونی در پِی دارد.
به قلم: پاسبان پارسی
به طور میانگین من حداقل روزی یک ساعت تو خونه رژه میرم و غر میزنم و حرص میخورم.همشم تقصیر خودمه,منی که خیلی زیادتر از جایگاهم مسئولیت قبول کردم چون یکی به جای اینکه مسئولیت پذیرترین باشه,بی‌خیال‌ترین و بی مسئولیت ترینه و فقط از علائم حیات خوردن و نفس کشیدن و سیگار کشیدن رو داره و اون یکی هم حق داره کم کم داره مستقل میشه چرا باید فکرش رو به اینجا مشغول کنه.
اگر سه سال گذشته من n تا مشکل داشتم قطع به یقین امسال بیشتر از 2n مشکل دارم,ولی ولی هر چی بش
گاهی دست خودم را می گیرم، میبرم یک گوشه، برای خودم دلسوزی میکنم، گاهی پای درد و دل هایم می نشینم، اشک میریزم، خودم را بغل میکنم،شانه هایم را نوازش میکنم، اشک هایم را پاک میکنم، گاهی قربان صدقه خودم میروم، خودم را برای خودم لوس میکنم، ناز خودم را ميکشم، آخر تمام این ها، بلند میشوم و به زندگی ام ادامه میدهم، میدانی سخت است، میدانی باور کن مشکل است، گاهی دلم برای خودم میسوزد، اما بلند میشوم، دوباره و دوباره بلند میشوم، من بیماری ام را پذیرفته
امروز روزم قشنگ بودبه قشنگی وقتی که به ایده‌ی تو دیوانه‌وار میخواستم پاهایم را در شن‌های کویر و خنکیِ آب‌های دریا فرو ببرم.به قشنگی وقتی که دل بستم به لقبِ شبدر سبزِ چهاربرگِ سحرآمیزی‌ که تو به من تحفه کردی.به قشنگی وقتی که کوفته‌های خاصِ دست پختِ دلپذیرت را زیر زبانم فراموش‌نشدنی دیدم.و به قشنگی وقتی که تو را دیدم.جیغ بزنم تا احساساتم دنیا را فرا بگیرید؟!من با دیدنِ تو،با خودم و‌ دنیا رفیق‌تر شدم و حالا چیزِ ارزشمندی برای محافظتی
دلم اونقدر هوای مشهد رو کرده که حد نداره.
چقدر دوست داشتم شب شهادت امام رضا مشهد باشم. خیلی آداب زیارت و اینا بلد نیستم. قبلا هم گفتم مذهبی نیستم . اما امام رضا کششی داره که.وقتی میرم تو حرم و تکیه میدم به دیوار مرمرین و چادر رو دور خودم ميکشم و حرف میزنم تو دلم با امام رضا قلبم آروم میشه
اما حیف که امسال نشد باشم. حیف که برای دومین سال متوالی طلبیده نشدم
اما امام عزیزم. خودت مواظبم باش و مهمون قلبم.
+ توی این شب عزیز برای شفای عمم و سلامتی
من از سالها پیش تو را در قلبم داشته ام. تو نمیدانی که وقتی بیمار میشوم، وقتی امید به خوب شدن ندارم، چقدر در دلم حسرت بودنت را ميکشم. تو نمیدانی که هرصبح با خودم لج میکنم که چرا آفتاب طلوع کرده است و قرار است چند ساعت دیگر غروب کند. تو نمیدانی که بهتر است این چیزها را ندانی.نمیدانی که کفش هایم از آخرین باری که با تو قدم زده ام خیلی کوچک شده اند، اما هنوز عادت دارم آنها را بپوشم و صدای تق تق‌اش را دربیاورم. هنوز هم میخواهم با آب خنک صورتم را بشویم و
1.هیچوقت فکرشو نمیکردم روحیم چقدر میتونه روی اعضای خانواده تاثیر بذاره:| همیشه فک میکردم آخرین نفری که تو این خانواده سهمی داره ،منم!تا این حد ناامید:/
2.چقدر پشیمونم که اینهمه سال لای باور های غلطم نفس کشیدم.چقدر پشیمونم که ی حرف باعث شد کور و کر بشم و اینهمه محبت مامان و بابا رو نبینم.چقدر پشیمونم که لذت شاد کردنشونو از خودم گرفتم.و چقدر خوبه که هنوزم نفس ميکشم((:
3.تفاوت من و میم در حدیه که مثلا من چتر های شیشه ای رو میپسندم.اون این رنگی رن
یک وقتی هم که خوشمان میشود باید بلایی از آسمان نمیدانم چندم صاف بر سر ما نازل شود و خلق ما به هم بریزد. همیشه هم نمیشود به بهتر از این دلخوش بود. 
اگر بخواهم از حال و هوای این روزهایم بنویسم، شما که غریبه نیستید. دلم هوای یک صبح شاداب و تازه نفس را کرده است. دلم سنگک خریدن های سر صبح را میخواهد. 
من این مدت هم کار میکردم، هم درس میخواندم، هم مجبور بودم خیلی کارهای دیگر را به جای دیگران انجام بدهم. 
من این روزها با هر کسی حرف نمیزنم، محبت نمیکنم. ب
تجربه به همون اندازه که چیز خوبیه چیز خطرناکی هم هست.
آدما وقتی بزرگتر میشن از طرفی تجربه هاشون زیاد میشه، از طرفی روی تجربه هاشون بایاس میشن.
یه مزیت جوان اینه که پذیرفته بی‌تجربس و ذهنش رو باز گذاشته که بتونه مسیر درست رو پیدا کنه. تو هر زمینه‌ای.
داشتم تصور میکردم اگه تا پیری زنده موندم یکی از جوونای فامیل رو ميکشم کنار، بش میگم ببین ۱۸ - ۲۰ سالگی به بعد دیگه سن و سال بیشتر به تنهایی هیچ چیزی رو نشون نمیده. آدمای ۵۰ ساله مثل بچه ها رفتار می
بدون تعارف این هفته ۲۰:۳۰ مصاحبه با یک آقای دکتری بود ۳۷ ساله 
که از یک منطقه محروم سمپاد قبول شده بود و بعدش دانشگاه و الان ۸ امین سال جراح مغز د اعصاب بودنش بود و بیش از ۷۰۰۰ ۸۰۰۰ هزار عمل انجام داده بود و بیشتر از نصفش بدون گرفتن هزینه . گفت پس اندازش ۷ میلیونه و هنوز مستاجره و ۴ تا هم بچه داره !
همیشه میره مناطق محروم و رایگان ویزیت میکنه و اونایی نیاز به عمل دارن میاره تهران و رایگان عملشون میکنه . چقدر سعی میکرد چیزی نگه ! همش میگفت من از م
[مای بارد مای بارد]
از خلسه خودم بیرون می آیم. عمود چند بودیم؟ نگاه میکنم. هنوز خیلی مانده. نفس هایم روز آخری به شماره افتاده. سرم درد میکند. پوستم سوخته. پاهایم تاول زده. کمرم درد میکند. پلک هایم با کندی باز و بسته می شوند. دماغم جواب اکسیژن درخواستی مغز را نمی‌دهد دهانم باز شده. سید یک بسته مکعبی آب می‌دهد. بخور آب بدنت کم شده» نه».
[هلبیکم زوار هلبی]
دوباره از سیاهی پشت پلک ها، چشمم به روشنایی روز سلام میکند. درد ها دارند ضریب میگیرند. گاهی حت
 
من ی دختر فراریم :) 
از خانواده:) 
دوستم میگه من پیش شما ی چیزی پیش خانواده ی چیز 
میگم من که تماما یا مجازیم یا فیلم و کتاب اصن سعی میکنم حرفی رد و بدل نشه!!
چرا اینقدررر بینمون اصطکاکه منو نمیفهمن
دارم عذاب ميکشم :((
دارم روز شماری میکنم برای ٤روز درهفته رفتن ب خوابگاه ، شده پناهگاهم انگار 
له له میزنم کلاسا زود شرو شه من برم از اینجا
من اینجا اسیرم .ی اسیر بدون انتخاب هه!
مینویسم که یادم بیاد چقدر دارم اذیت میشم که ب دختر ٢١ سالم اجازه بدم
 
مادربزرگم 70سال بیشتر داره
یکی دوسالیه چیزی میخوره میپره تو گلوش و عصبانی میشه ازین وضع
ولی من نوه ی 21ساله اش تو این سن هربار آب میخورم میپره تو گلوم همیشه و سرفه میزنم و خجالت ميکشم چون میگم پیش خودشون میگن هوله یواش آب بخور کیو دیدی هول کردی
از خودم بپرسینمیگم برا وقتایی غمباد میشد تو گلوم و فقط گلو درد میشدم
 
خالم در سن 40وچند سالگی جدیدا عصبی میشه معده درد میگیره  و در میپیچه تو دستاش که فکر میکرد از قلبه
این درحالیه که چند ساله معد
بسم رب الرفیقحالا دستهاش رو زیر چونه ش گذاشته، طوری که کف دست هاش گونه هاش رو پوشونده اند، لبخندی پهن از سر شوق و رضایتمندی روی لبهاش نقش بسته و به رو برو خیره. طوری سراپا گوش شده که تو دوست داری تا آخر دنیا حرف بشی و جریان پیدا کنی تا این دلبریِ شیرین ادامه داشته باشه. میشه از چشم هایی که یک لحظه هم حواسشون پرت نشدن و خیره موندن و وابستگیشون رو فریاد زدن، فهمید که چقدر عاشقه.+توو دلم آه ميکشم! چقدر میشه از یه چیز لذت برد؟ چقدر طول میکشه که دیگه
وقتی رویاهات شیرین تر از بیداری باشه بیدار شدن از خواب برات سخت میشه
هی بیدار میشی میبینی عه این که همون زندگی قبلیته
باز چشاتو میبندی و آرزو میکنی ادامه خوابتو ببینی! حالا هرچی که باشه!
محیطش که جدیده! قوانین دنیای واقعی رم که نداره! هر اتفاق ناممکنی ممکنه و هرشرایط و مکان غیر واقعی و حتی محال هم اتفاق میفته!
چقدر این روزا بیدار شدن از خواب برام سخته. فقط هربار ک بتونم پتو رو ميکشم رو سرم و با خودم میگم گور بابای دنیا
اگه قراره فقط تو خواب زندگ
نفهمیدی چقدر دوستت داشتم. چندساله که دارم عذاب ميکشم دارم میسوزم هیچکس نفهمید هیچکس ندید تو هم ندیدی نامرد
دیگه نميکشم بسمه
دیگه نمیخوام به توی نامرد فکر کنم اصلا چرا باید بهت فکر کنم وقتی حاضر نشدی یه کم از اون غرور لعنتیت بگذری
لعنت به خودت و غرورت
ببین چیکارم کردی. من نمیزاشتم اشکمو حتی مادرم ببینه،الان دارم تو خیابون اشک میریزم و از تو مینویسم
کاش به جای این مردم تو این اشکارو می‌دیدی شاید یه ذره میفهمیدی حال خرابمو. 
خسته ام از تو ا
سلام 
تمام شد . البته میخواهم که تمام شود، باید قدرت نداشته ام را جمع کنم، لاشه ی ضعیفی را که هرروز با خودم به دوش ميکشم را جمع کنم، افکار و آرزوها و عقایدم را سامان دهم، به جای مهمل بافتن در مجاز و سیاه کردن کاغذ کمی جامه ی عمل بپوشم و در نهایت خدا را خدا را خدا را ‌.
خدا را برگردانم . 
به دنبالت نمی آیم، چون میخواهم به دنبال او بروم .
میخواهم از تو هجرت کنم، خودت میگفتی انسان برای پیشرفت هجرت میخواهد، پیامبر (ص) هم هجرت کرد تا رسالتش را تکمیل ک
I Kill Giants 2017 1080p BluRay,دانلود زیرنویس فارسی I Kill Giants 2017,دانلود فیلم I Kill Giants دوبله فارسی,دانلود فیلم جدید,دانلود فیلم خارجی,دانلود فیلم من غول پیکرها را ميکشم,دوبله فارسی,دوبله فارسی فیلم من غول پیکرها را کشتم I Kill Giants,سایت دوستی ها,فیلم سینمایی من غول می‌کشم ۲۰۱۷ دوبله فارسی,فیلم من غول پیکرها را کشتم I Kill Giants دوبله فارسی,من عول می کشم 2017 با دوبله فارسی,
ادامه مطلب
بسم رب السموات .
خدای آسمون ها .حالا چرا خدای آسمون؟؟چون همیشه هر وقت میخوام باهت حرف بزنم به آسمون نگاه میکنم الانم دلم خواست خدای آسمونا خطابت کنم
خدای آسمون ها فکر کنم من رو بیشتر از اونی که فکر میکنم دوست داری
تا نسیم حال خوب به صورتم میخوره تا انگیزه میگیرم برای ساختن برای آدم شدن تا یکم پیش میرم تا سختی ها رو با کمال میل به جون میخرم و به استقبالشون میرم
یهو یه اتفاقی میفته که هر چی ساختم فرو میریزه
شنیدم کسایی رو که خیلی دوست داری اینج
من حتی شب کنکور گریه نکردم و راحت خوابیدم. نه تنها گریه نکردم، بلکه خیلی هم همه چیز برام قابل هضم و راحت بود. اما شب امتحان علوم پایه از شدت استرس تا دیروقت بیدار بودم و تا ۴ صبح هم داشتم گریه میکردم. و اما امشب، شب امتحان قلب، از ساعت یک و نیم که خواستم بخوابم، تا ده دقیقه پیش داشتم زیر پتو ریزریز گریه می کردم. با یادآوری همه چیز اشک میریختم. از مامان بزرگم بگیر تا خاطرات بچگیم. از فکر این که جلسات باقی مونده رو صبح نتونم تموم کنم یا نتونم بخواب
همیشه تو زندگیم اگه مشکلی پیش اومده، یا به خودم بخشیدم یا تقصیر رو گردن کسِ دیگه ای انداختم. اما این گندی که الان دارم می زنم، در حالی که میدونم تبعات بسیار سنگینی رو هم به بار داره، هیچ جوره قابل چشم پوشی نیست. به یاد ندارم تو هیچ مقطعی از زندگیم همچین حرفی زده باشم، و نه حتا درک میکردم چطور آدما میتونن همچین حرفی در مورد خودشون بزنن، اما امشب واقعن حس کردم از خودم بدم میاد. بعد ازین حقیقت که از خودم بدم اومده متنفر شدم. و ازین همه حسِ منفی که د
الف ) : عیوب نابالانسی و لرزش :- در صورتی که مجموعه درام دوار یا البسه داخل درام قبل از مرحله خشکن بالانس نشده باشد یا مقدار آن بیشتر یا دقیقه 02 تا 02 کمتر از حد مجاز باشد و در نتیجه مدت زمان برنامه برای این قسمت طولانی شود (حداکثر زمان بالانسینگ روی برد ظاهر شود موارد زیر کنترل شوند : UE است ) یا در نهایت خطای* اگر زمان بالانسینگ کمتر یا مساوی حدود فوق باشد ، دستگاه در حالت عادی و استاندارد قرار دارد . - کنترل نحوه استفاده 1 - تنظیم پایه ها و کنترل سال
عمیقا حس میکنم به اون جزوه ها نیاز دارم اما از لحاظ شرعی مشکل دارن و حتی نمی تونم به استفاده از ا‌ون جزوه ها فکر کنم ، همه رو جمع کردم ، حالا که من بیخیالشون شدم بعد یک هفته مامان میگه مبهم این جزوه ها رو نیاز نداری ، میگم من از این جزوه ها استفاده نمی کنم ، میگه پس نیاز داری و.
خودش هم دلایل من رو می دونه و میدونه کوتاه نمیام ،اما مشخصه که زیاد هم با من مخالف نیست.
و لابلای اتفاقات امروز مقاله‌ای  بود که مطمئن بودم از لحاظ شرعی مشکل داره ا
خسته که مبیشوم، هرگز سرم را به شیشه اتوبوس تکیه نمیدهم و چشمهایم را با حالت قهرآلودی نمی بندم. ادای آدمهای مستاصل را هم در نمی آورم. اتفاقا خسته که میشوم فریاد ميکشم، عربده میزنم و از همه دور میشوم. توانایی سخن گفتنم را به کلی از دست میدهم و فقط میتوانم نعره بکشم.
حالتی به من دست داده است که حتی میخواهم خودم را دور بریزم.
 
 
+توی دانشگاه دخترهایی رو میبینم که گاهی گریه میکنن به خاطر پسرها. کنار جدول نشسته ان و زانوی غم بغل گرفتن. انقدر نسبت به
من بعد از هزار سال تمام حتی
روزی مرده ام به خانه باز خواهد گشت
تو از این تنبوره ن توی کوچه نترس
نمی گذارم شب های ساکت پاییزی
از هول و ولای باد لرزان بترسی
هر کجا که باشم
باز کفن بر شانه از اشتباه مرگ میگذرم
می آیم مشق های عقب مانده تو را مینویسم
پتوی چهارخانه خودم را تا زیر چانه ات بالا ميکشم
و بعد یک طوری پرده را کنار میزنم
که باد از شمارش مردگان بی گورش
نفهمد که یکی کم دارد.
#سید_علی_صالحی
 
+ مدت ها بود که غم روی دلم سنگینی میکرد و اگر سکوت ک
سلاممن یه مشکل خیلی بزرگ دارم . ده ساله بوی بد دهان منو ازار میده. الانم بیست و سه سالمه. نگین بهداشت رو رعایت کن و این چیزها من حتی یه دندون خرابم ندارم.فقط این بوی لعنتی از زبانم میاد. نمیدونم چیکار کنم دیگه. بخاطر این مشکل همیشه تنها بودم. تو مدرسه و دانشگاه. حتی الانم که خونه خودم اومدم. نمیتونم مثلا با همسایه ها حرف بزنم. خب خجالت ميکشم. حوصله مهمونی هم ندارم. روزی سه بار هم شده دهان و زبانمو میشورم ولی بازم این بو نمیره.حتی نمیتونم با مامان
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب