نتایج پست ها برای عبارت :

من ازتوجزخودت چیزی نمیخام وقتی میبینمت میلرزه پاهام

یه یه ساعت پیش دیگه احساس کردم نمی تونم دووم بیارم باید راه نفسمو باز کنم باید بلند کنم این چيزي که نشسته رو دلم و خب زار زار زدم زیر گریه
حالم خوب شد راه نفسم باز شد مامانم اون موقع میخواست بهم یه چيزي بگه ولی ترسید ده دقیقه پیش گفت که امشب مامان بابای ماندانا دارن میان 
و نشستم اینجا در حالی که همه چیز داره از جلوم رد میشه و دستام ميلرزه و پاهام یخ کرده برای شما می نویسم که طاقت این یکی رو دیگه واقعا ندارم.ماندانا
 
کفشامو دورتر از پام درآورده بودم 
آروم قدم برمی‌داشتم ولی کف پاهام رو محکم روی شن‌های ساحل فرود میاوردم انگار میخواستم جای پاهام زمین رو سوراخ کنن
به دریا نزدیک‌تر شدم کنارش به قدم زدن ادامه دادم
موج های کوچیکِ دریا آروم به سمت ساحل میومدنُو دوباره به وسعت تموم‌ناپذیرش برمی‌گشتن و به نوبت پاهام رو نوازش می‌کردن
به قدم هام سرعت دادم، دستامو دو طرفم باز کردمو برای لحظه‌ای چشمامو بستم
بعد از باز شدن چشمام، تقریبا می‌دویدم
م
 
کفشامو دورتر از پام درآورده بودم 
آروم قدم برمی‌داشتم ولی کف پاهام رو محکم روی شن‌های ساحل فرود میاوردم انگار میخواستم جای پاهام زمین رو سوراخ کنن
به دریا نزدیک‌تر شدم کنارش به قدم زدن ادامه دادم
موج های کوچیکِ دریا آروم به سمت ساحل میومدنُو دوباره به وسعت تموم‌ناپذیرش برمی‌گشتن و به نوبت پاهام رو نوازش می‌کردن
به قدم هام سرعت دادم، دستامو دو طرفم باز کردمو برای لحظه‌ای چشمامو بستم
بعد از باز شدن چشمام، تقریبا می‌دویدم
م
تو بودی چی میگفتی ؟
من بودم میگفتم عمل تنها راهه 
پاهام بدتر از این نمیشه :| 
میتونم هر موقع ک دلم خواست عمل کنم 
قضیه اینجاست نمیخوام عمل کنم ینی نمیتونم ک کنم !
بیخیالش 
وقتي اون پست و گذاشتم پشیمان از اینکه چرا اینکارو کردم 
این مسئله ب تو مرتبط نیست 
وقتي این پست و میخونی 
تا سال بعد ترکش کن و واردش نشو 
اینجا هیچ چیز خاصی نداره 
ب کارت برس 
شب خوش 
 
یکی پیدا نشد جواب چرا های منو بده؟
من مغز نميخام
من روح نميخام
من بدن نميخام
اصا نميخام وجود داشته باشم وجود جسمی و روحی رو نمبخام 
چرا انقد همه چی گوهه؟
چرا خانواده انقد چیز مزخرفی اع؟
چرا زندگی گوه اع؟
چرا دست من نمک نداره؟
چرا زندگی درد داره؟
چرا بابا داشتن درد داره؟
چرا سر داشتن انقد درد داره؟
چرا قلب داشتن انقد درد داره؟
اقا اصا من با بدن و روحم مشکل دارم
با وجود جسم و روحم مشکل دارم 
چرا وضع انقد خرابه؟
خستگی میدونی چیه؟
چرا خستگی انقد خ
من چارلی پارکر نیستم. که اگه بودم وقتي یکی گند میزد به سرتاپام و بهم میگفت دارم تو چه منجلابی دست و پا میزنم، یه شب گریه میکردم و صبحش به خودم میومدم. نمی نشستم پاهام رو دراز کنم کیک آتشفشانی و کورن داگ بخورم و سعی کنم حواس خودم رو پرت کنم. مامانم میگه امروز حالت خوب نبود، فردا رو میخوای چه کار کنی؟
من از حقیقت فرار میکنم. چون چارلی پارکر نیستم 
1. نه اندازه ی یه دیقه بیشتر بودنِ شب یلدا، بیشتر. بیشتر از همیشه یه چيزي گم شده انگار. هرچی میگردم نیست. نمیدونم چیه. همه اینجان. دارن خوش می گذرونن. مگه همینو نمیخواستم؟ پس چرا بغض دارم؟ 
2. سپی به زور همه لاکامو ازم گرفت :| ای خب زهرمار. 8 تااااااااا. بذارم برم خونشون، از حلقومش میکشم بیرون ^________^ 
3. حالم بده. بدنم باز کهیر زده، دلم خیلی زیاد درد میکنه، از وقتي رسیدم خونه هم لرزش پاهام تموم نشده، نفسم از یه جایی بعد که نمیدونم کجاست بند میاد، غصه
آقای: من امشب خیلی پاهام درد می‌کنه، تسنیم، دو سه ساعت پامو لگد کن!
تسنیم: دو ساعت من لگد می‌کنم، سه ساعت مهندس؛ قبوله؟
مهندس: من خودم پاهام درد می‌کنه، اول باید بیای پاهای منو لگد کنی!
تسنیم: طبق قانون سوم نیوتون، هر کنشی را واکنشیست، برابر و در خلاف جهت. یعنی اگه پای آقایو لگد کنی، انگار آقای هم پای تو رو لگد کردن.
مهندس: 0_0
مرحوم نیوتون: O_O
تسنیم: ^_^
جوجه به یه موجودی؟ میگه "گورگابه"، انقد کیف داره :) جوجه کیست؟ یه دختر جسور و جلب و تیز و فرز و زو
از خواب بیدار شدم و حس کردم چيزي کم دارم. منظورم احساسی درونی نیست، واقعا چيزي کم داشتم. انگار پاهام کنارم نبود‌. همه‌ی بدنم از این احساس یخ کرد. سرم را بلند کردم و دیدم که پاهام از لگن به پایین دیگر وجود ندارد. شوک عجیبی بود، چه اتفاقی برای من افتاده بود؟ تازه متوجه همهمه‌ی بیرون اتاق شدم. سینه‌خیز خودم را به در اتاق رساندم و وقتي آن را باز کردم، صدای همهمه‌ ساکت شد. همه آنجا بودند. از دوستان و اعضای فامیل گرفته تا مقامات کشوری و بین‌المللی
امروز کنارم توی اتوبوس دختری نشسته بود که تو بودی. بوی عطر دخترانه‌ی احمقانه‌ی تو رو می‌داد. منو یاد اون موقع انداخت که دور بودیم از هم ولی سرتو تو دامنم می‌ذاشتی و زار می‌زدی. یاد اون روز که واسم مداحی محبوبت رو گذاشتی و من از تعجب چشمام افتاد جلوی پاهام. یاد اون شلوار نو که بد وایمیساد تو تنت. چه خاطرات قشنگ خوبی دارم باهات :) چه دوری ازم. چه خوبه که نیستی.
کف دست و پاهام واقعا داره میسوزه و بقیه تنم هیچی جون نداره، خوابم میاد ولی هر چی میخوابم بازم خوابم میاد. بغض دارم خیلی زیاد، احساس ناپایداری میکنم، دلم شور میزنه و شور میزنه و نگران امتحانم هم هستم که براش خوب نخوندم. ولی شاید باید دست از سرزنش خودم بردارم. با این وضعی که داشتم نمیشد هم کار خاصی کرد :(
دختره تیشرت پوشیده یه حریر هم انداخته روش به عنوان مانتو
کل اندام که هیچ، کل وجودش معلومه
بعد من مانتو جلو بسته پوشیدم، جلو بازم نه‌ها. یه خورده فقط شلوارم تنگه طرف یه نگاه به پاهام کرده. یه نگاه تو صورتمو چشمک میزنه میره.
جالبیش برام این بود که مگه هنوزم هستن همچین آدمایی
تا برسم خونه دائم به خودم میگفتم من کله‌مو کجا بکوبونم الان
نه نه من برعکس تو هدف دارم ، برنامه ریختم ، نمیخوام یه آدم وارد زندگیم کنم ُُ همه ی زخماتم برای رسیدن به هدفم رو بریزم تو چاه  منتظرم عکاسی رو تمومش کنم و زبان رو شروع کنم ، یه درس سه واحدی دارم فجیع سخت سخت یعنی پرکار واسه ی هفته ی اول اصلاح پلان مسی ِ ، هنوز اول کاری پیچیدس دارم از خستگی میمیرم ، پاهام درد می‌کنه و تاول زده و زخم شده فردا برداشت داریم و کد دلم میخواد هیچ کلاسی نباشه و فقط بخوابم
شعر یادوم رَاز گروه سیریا
مدام داره پلی میشه و پاهام با ریتمش هماهنگ میشه و با خوندنش درست همونجا که میگه : که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی قلبم پر از عشق میشه و چشمام پر از اشک.
بعضی آهنگا یجوری حل میشن تو وجود آدم که نمیتونی ازشون دست بکشی.
لهجه جنوبیِ فوق العاده.عاشقانگیش.حتی سرفه های وسطش.
میام تا نزدیک لبات.دِلِی دلی شعر یادوم رَ.
شعر یادوم رَ.
 
 
 
 
 
 
امروز مریض اخر یعنی 7امین مریضی که قرار بود عکسشو بگیرم ، درحالی که داشتم از خستگی میمردم و پاهام سست شده بود
وقتي سرم توی دهنش یود و داشتم فیلم رو تنظیم میکردم انچنان عق زد که از اون موقع حالم بده
فقط چند ثانیه رومو برگردوندم با تمام قوا چندتا نفس عمیق کشیدم
+من خودم رفلکس خیلی شدید دارم ولی همیشه با حرکات دستم بهشون فهموندم حالم داره بد میشه:(
++عملکردم بد نبود ولی راضی نیستم شمام برام دعاکنید
 
هو سمیع
.
#قسمت_چهل_و_یکم
.
چرا ما آدمااینطوری هستیم تا چيزي رو داریم قدر نمی دونیم وقتي از دستش می دیم تازه می فهمیم چی داشتیم
خدایا قول می دم از این به بعد حتی واسه نعمت خندیدن و اشک ریختن هم شکر گزار باشم،فقط پاهام به من برگردند
ادامه مطلب
متن ترانه مصطفی ظریف به نام دلم ميلرزه

چشمات چه کاری دست دلم دادکه تورو اینقد میخواد کسی به چشم نمیادامست تا میاد دلم ميلرزهقلب من حتی یه لحظههیچکیو جر تو نمیخوادمنو هوایی کن واسه دلم یه کاری کنتو که میدونی جات ثابت توی قلبمبه غیر تو باید به کی بگم دوست دارمهمه دنیا میدونن عاشقت هستمعشقت واسم شده دلیل زندگیای کاش راحت حستو بهم بگیدنیام بی تو دیگه معنایی ندارهاز تو فکرت مگه میشه که درامعشقم خندت مثه درمون براماین دل جز تو دیگه دلداری نداره
 همین چند دقیقه پیش یه پست نوشتم؛ در حالیکه اصلا نیومده بودم در مورد اون موضوع بنویسم. بعد از پیش نویس کردنش، به تمام نوشته های یک سال اخیرم نگاهی انداختم. دو برابر تعداد این پستهایی که اینجا هست، پیش نویس دارم. هر پست تل خاطره و حس های گذشته بود. اگرچه که "گذشته"، گذشته اما برای من تمام احساساتش زنده و نزدیکه. یک رویا و حس پنهان مدتهاست که در من زندگی میکنه. تلاش کردم شفافش کنم، پیش نیازهاشو بسازم و تحقق ببخشمش. شفاف نشد. تنها دستاوردم برای کشف
خواب دیدم که خیره شدی به چشمام و دستمو گرفتی و یه شیشه‌ی شکسته‌ی تیز برداشتی و کشیدی کف دستم تا خون بیرون زد. دستمو بالا گرفتی که جوشش خون رو همه ببینن و گفتی حالا دیگه تو آزادی. اگه اینجا بمونی انتخاب اشتباه خودته. نگاهت ترسناک بود. میخواستم برم ولی پاهام بسته شده بود. معنی نگاه ترسناکت رو متوجه شدم. شیشه‌ی بریده رو ازت گرفتم و سعی کردم پاهامو قطع کنم (چرا به ذهنم نرسید بندای اسارت رو جدا کنم؟) به استخون رسید و من ناتوان و خونین و ضعیف تو بغلت
دیگه اما خسته شدم. خسته شدم از دوییدن و نرسیدن. خسته شدم بس که واسه هر چيزي دویدم و تهش دنیا بم ندادش. مگه چیز بزرگی میخواستم آخه؟ هر بار که این سوالو از خودم میپرسم گریه امون نمیده. خسته شدم اما. واسه خودتون. نمیخوام. هیچی دیگه نمیخوام. دیگه نمیخوام بلند شم و حالم خوب شه. این بار واقعا دیگه دلم نمیخواد بلند شم. بلند شم که چی؟ هی دوییدن و نرسیدن که چی؟ عصری داشتم فکر میکردم که دیگه نمیخوام که خوب بشم. اینجوری راحت تره. بعد یهو یه نشونه دیدم. خوندم ک
هوای رشت شده مثه پاییز اون موقع ها که مدرسه میرفتم و تو راه برگشت نم نم بارون رو عینکم مینشست و پاهام برگای خیس روی خیابون رو له میکرد تا برسم خونه‌.
دولپی و تنهایی ناهار گرمم رو میخوردم و میومدم تو تختم و از خستگی مچاله میشدم زیر پتوم و هوای پاییزی از راه پنجره ی باز اتاقم میخورد به صورتم. 
الان هوا پاییزیه و پنجره باز و ساعت ۳ و من مچاله زیر پتو. اما دریغ از اون حس و حال.
هیچ وقت فکر نمیکردم دلم برای روزای مدرسه تنگ شه .
1. امروز 8 کیلومتر توی برف پیاده اومدم چون همه خیابونا قفل بود و تصادف. ملت برف میاد میرن برف بازی، منم هنوز دارم میلرزم و الان رسیدم خونه ساعت نزدیک پنجه :| 
با پرتو و نیکی اومدم و وقتي باهاشون بودم انقددددددر خندیییییده بودیییممم که مردیم دیگه :))) 
اون لحظه ای ویران شدم که وسط راه دوست پسر پرتو مث من با ماشینش اومد و سوارش کرد و رفتن :( خیلی بیشعورید پس من چی :(( 
2. کفتر کاکل به سر افتاده تو دهنم کل راهو داشتم کفتر کاکل به سرر هااااااای هاااا
"حتی اگه یه خشاب گلوله هم توی پای من خالی کنی، یه چيزي اون بالا توی ذهنم بهم می‌گه پاشو و بدو، من با همه‌ی قدرت پا می‌شم و با همه‌ی سرعت می‌دوئم؛ این رو هیچ‌وقت یادت نره. برای آدمی که چيزي واسه از دست دادن نداره، مرگ و زندگی خیلی فرق نمی‌کنه‌. من با ذهنم می‌دوئم نه پاهام." این متنی هست که روی تی‌شرت آبی آسمونیِ جدیدی که خریدم نوشته شده و یه گردنبند با پلاک *آیه‌الکرسی* هم انداختم دور گردنم. مطابق همیشه، همه‌ی صندلی‌های سرویس دانشگاه پر شد
چشم‌هام را باز کرده بودم رو به سقف خاکستری. دست و پام شل بود و سنگین. مفصل‌هام با هر حرکت تَق تَق صدا می‌کرد. دیدم میل به برخاستن ندارم. پیچیدم به پهلو و پاهام را جمع کردم توی شکمم، مثل جنین و توی تاریکی اتاق حس کردم دارم داخل رحم مادرم غلت میزنم؛ امن، محفوظ، گرم و بی‌خاطره.تنها فرقش این بود که می‌دانستم دیر یا زود بیرونم می‌کشند و منتظر می‌مانند که از فقدان این امنیت جیغ بکشم تا بپیچندم لای ملافه‌ای سفید و پرتم کنند توی جریان عادی زندگی.
خودمو حبس کردم تو اتاق از مامان کتک نخورم!!!!
بهانه ی دیشبیم رو بگم بهتون؟
گفتم قدمون به هم نمیخوره!
مامان جارو برقی گرفته دستش پشت در اتاق به کمینه.یه جوری بزنه تو سرم که ۱۰ سانت از پاهام بره تو زمین.!!!اینطوری پسر مردمو زا به راه نکنم.
مامان میگه گناه داره.معصیته.بی عقل و منطق امید مردمو ناامید کنیم سنگ بندازیم جلو پاشون.میگم مامان معصیت اون موقع اس که ما وقتي میخوایم دور از حونمون دست تو دست هم زیر بارون راه بریم بهمون ببگن یا امااام نگا
جنگ رو دوست ندارممیترسم ازش.
و چقدر این ترس بهمون نزدیک شده. من دلم ميلرزهدلم ميلرزه و یاد خونده ها و شنیده هام میفتم از جنگ
جدای از تمام جبهه گیری ها و همه چیز برای من این فرد "سردار سلیمانی" از درون حس امنیت بود. ارادتی بهش داشتم که به زبان نیومده بود هیچ جا
و امروز صبح.وقتي از خواب بیدار شدم تا سفره ی صبحانه رو برای خاله پهن کنموقتي خاله کوچیکه با غم زیادی گفت سردار هم دیشب شهید شد اول که با ناباوری گفتم: نه خاله دروغهمگه قب
تو برام مثل بوسه اخرمادر رو پیشونی پسر سربازشی،تو برام مثل اخرین بادوم تلخ بین بادوم های شیرینی،تو برام مثل سرکوفت های گاه و بیگاه پدری،تو برام درست مثل چشم های دریده شکارچی رو سرخی خون آهو نگون بخت تلخی،حسرت نبودنت درست مثل حسرت پاک کردن جواب سوال درست تو امتحانه مهم اخرساله،تو برام مثل اون کفش قشنگ ته جا کفشی که هر بار بعد پوشیدنش پاهام تاول میزنه دردناکی،تو برام مثل عدالت،حقیقت تلخی،مثل قهوه تلخی که نمیارزه به کلاسش،مثل قهوه قاجار تلخ
چندوقت قبل خانم متاهلی از آشناها چشمش افتاد به موهای پاهام و گفت شیو نمیکنی?گفتم درحال حاضر حوصله ندارم.با حسرت گفت خوشبحالت،من که دیگه فقط دست خودم نیست نمیتونم.
من از زوایای مختلفی به دلایلم برای ازدواج نکردن فکر کرده بودم ولی هیچوقت به ذهنم نرسیده بود که مالکیت بدن خودمم خواه ناخواه کم و بیش از دستم میره و توی ذهنم در کنار از دست رفتن مالکیت تخت خواب و جبر شنیدن فیش فیش نفس کشیدن یک غول گنده بیخ گوشم،اجبار به تند تند شیو کردن موهای بی زب
خب اون قدرها هم بد نبودم دوی 540 متر در 2 دقیقه و 25 ثانیه :)
به نظر که عالیه . از دور دوم که تا نصفه هاش رفتم به بعد شروع کردم به استارت زدن و فشار رو زیاد کردم وقتي دور دوم تموم شد و میخواستم برم دور سوم همه گفتن :
+چرا استارت زدییییییییییییییییییی؟
من میدونستم دیر میرسم با این وجود سعی کردم که همه توانم رو بذارم تا نصفه دور سوم همه چی خوب بود ولی دیگه واقعا کم آوردم و یک پیچ مونده بود . پاهام واقعا خسته بودن و نمیتونستن ت بخورن اما با قیافه ای عصب
خاطره ساختن‌ از رویاها یک وضعیت خطرناک است. گاهی متوجه‌اش نیستم. ولی وقتي می‌فهمم خودم را سرزنش نمی‌کنم. قلبم هنوز از زندگی در خیال درد می‌گیرد اما رنج برخورد نسنجیده با خودم هم آزرده‌ام می‌کند. امروز صبح از پله‌های باغچه پشت دانشکده انسانی بالا می‌رفتم و در عین حال در ماشین با او درباره رضایتم از میزان خستگی روزهام حرف می‌زدم. که چقدر خوشحالم که می‌توانم از جایم بلند شوم و کار کنم و درست بخوانم و حتی آن موقع که افسرده بودم هم خوشحال ب
داشتم فکر می کردم که این چند سال اخیر رو کاش می شد پاک کرد بس که اونچه باید باشه نیست.
در واقع، نه پاک کردن از زندگی! که دوسش دارم چون تجربه ست. چون دیدنِ زندگی از چشمای دیگه ایه که هیچ وقت نداشتم.
بلکه جا پاهام رو پاک کنم تا آدما راه اشتباهی نرن به تصادف.
اینه که دارم خونه تی می کنم.
البته، پاکشون نمی کنم ولی باید وقت بذارم و تغییرشون بدم. دست کم مشخصشون کنم که اینا راه درست نیست. اینجای کار می لنگه. و غیره.
اما واسه خودم، شروع کردم به خونه تی
چقدر دلم امشب برای خودم سوخت
چقدر اشکت دراومد من
چه حرفایی از مامان ، از  ف و ز  شنیدی و اشک ریختی
هیشکی نبود حتی بگه الکی حرفای اینا اشتباهه.
حداقل غیر مامان میتونم بگم ازتون بدم میاد و حتی دیگه دلم نمیخواد اسمتون تو ذهنم باشه
این مدت که همش تنها بودم یا درس میخوندم یا نمیخوندم ادم شناس خوبی شدم.
من نمیدونم با ابن روحیه داغون خودم چیکار کنم  
من که تمام سعیم اینه پرانرژی خوب همجی باشم چرا بیشتر گند میزنم!
خستم خیلی خسته امروز بیش از حد از
فکر کنم چهارمین روزه که گلودرد دارم ! چشام میسوزه گوشام کیپه و بیحالی هم میاد و میره. عجیبه که انقدر ریلکسم و کل درمانم یه کلداکس و یه بار آب نمک بود! 
آه ای روزگار چقدر خوبه که تونستم با پشمای صورتم زندگی کنم! کاش یاد بگیرم با پشمای دستمم میتونم زندگی کنم! کلا فقط مساله ما پاهاست! آقا نه حوصله شو دارم نه تو این آشفته بازار این روزا برام اولویته که به پشم چینی بپردازم! ولی چیکار کنم که برای پوشیدن اون مانتو خوشگله که آستین 3 ربع هست باید دستام شیو
دراز کشیده بودم روی یونیت دندون‌پزشکی برای جراحی لثه؛ به خودم می‌گفتم هیچی نیست همین هفته پیش برای آنفولانزا دو تا آمپول زدی، همین چند روز پیش برای عصب‌کشی دندونت بی‌حسی زدن بهت. می‌گفتم با استرس کشیدن که چيزي حل نمی‌شه، یا خودم حرف می‌زدم و ظاهرا آروم می‌شدم اما می‌دیدم که پاهام یه ذره می‌لرزن. تو هفته‌ای که گذشت دو تا کیست از لثه‌م درآوردن و نُه تا بخیه بهش زدن، هر روز شیر موز و سوپ مخلوط شده تو میکسر خوردم با نی و بذار بهت بگم که با
سلام
من با پاهام مشکل دارم. تو خونه یه چیز عادیه اما وقتي بیرون میرم اگه به یه چیز کثیف برخورد کنه فکر میکنم دیگه پاک نمیشه، به خاطر همین دیگه بهش دست نمیزنم. مثلا یه بار این اتفاق افتاد تا یه ماه نتونستم برم حموم؛ همون مشکله دیگه م حمومه، شما چند بار تو هفته حموم می کنید؟، اگه خیلی یه توضیح بدین چرا؟
من پوستم خشکه، اگزما میشه. البته بعضی وقت ها، ولی همون موقع بخوام هم نمیتونم برم حموم چون با اون زخم ها آدم روانی میشه. به همین خاطر ماهی دو بار م
دانلود آهنگ جدید سایه نشو هرگز شبم تار و تاریکه ميبينمت از دور از رضا یزدانی
دانلود آهنگ جدید و فوق العاده زیبای رضا یزدانی بنام سایه نشو هرگز از ترنج موزیک
می توان گفت آهنگ سایه نشو هرگز شبم تار و تاریکه ميبينمت از دور یکی از بهترین آهنگ های رضا یزدانی در سال 1398 می باشد . مدت زمان این آهنگ زیبا پنج دقیقه و هفده ثانیه است . در صورت تمایل می توانید این آهنگ زیبا را از سایت ترنج موزیک با بهترین کیفیت ممکن دانلود کنید .
toranj-music.ir » Download Music Reza Yazdani » Sa
دیروز صبح در راه برگشت به خونه توی توقف اضطراری نیایش زدم کنار. جوراب و کفشام رو درآوردم و با پای روی چمن های خیس راه رفتم. گاه گاهی نشستم و گلهای زرد خودروی داخل چمن هارو نوازش کردم. اون بین قاصدکی دیدم و ذوق کردم. ارتباط مستقیم بدون حد فاصل از زمین حس بسیار دلچسبی بود. چند نفری که با سرعت کمتری از اون مکان عبور میکردن متوجه ی حضور یک زن تنها و کفش به دست با پای شدن و عکس العملی نشون دادن ولی من  توجهی نکردم و باز قدم زدم. در نهایت کمی
بسم الله الرحمن الرحیم
صبح از خواب که بیدار شدم ساعت حدود 8 بود . چندروزی بود که به اینترنت سر نمیزدم و چک کردن اخبار اول هرصبح از سرم افتاده بود.با اولین سلام و صبح بخیر ، مامان با بغض گفت چه سلامی و چه خیری؟ حاج قاسم رو شهید کردن ، نفهمیدم چی گفت ، باورم نشد ، نفهمیدم چطوری کنترل رو پیدا کردم و تلوزیون رو که روشن کردم . وقتي زیرنویس رو خوندم دیگه رو پاهام بند نشدم تکیه دادم به دیوار تا روی زانوهای سست شدم نیوفتم .
من درست نمیشناختمت حاج قاسم ولی
ِ_آخرین پستم دقیقا روز قبل عروسی دوستم بود و الان دقیقا شب بعد از عروسی دوستم ،یعنی دیشب این موقع من بغل دست دوستم تو جایگاه عروس نشسته بودم و با اون یکی دوستم مثل ندیده ها عکس میگرفتیم ، و یک ساعت بعدشم وقتي بغلش کردم چشماشو دیدم اشکم در اومد و با این جمله به آقای داماد :آقا امیر مواظبش باش ،سالنو ترک کردم . وقتي به سمت در میرفتم جوری دیگران نگام کردن که از کرده ی خود پشیمانم تا حالا این همه آدم یه جا باهم اشکمو ندیدن و البته تاحالا بخاطر هی
بسم الله الرحمن الرحیم
صبح از خواب که بیدار شدم ساعت حدود 8 بود . چندروزی بود که به اینترنت سر نمیزدم و چک کردن اخبار اول هرصبح از سرم افتاده بود.با اولین سلام و صبح بخیر ، مامان با بغض گفت چه سلامی و چه خیری؟ حاج قاسم رو شهید کردن ، نفهمیدم چی گفت ، باورم نشد ، نفهمیدم چطوری کنترل رو پیدا کردم و تلوزیون رو که روشن کردم . وقتي زیرنویس رو خوندم دیگه رو پاهام بند نشدم تکیه دادم به دیوار تا روی زانوهای سست شدم نیوفتم .
من درست نمیشناختمت حاج قاسم ولی
الآن که داشتم پست محبوبه رو میخوندم یاد یه چيزي افتادم که قصد داشتم تو وبلاگم بنویسمش اما یادم رفت.
عراق که بودم، تو شب دوم پیاده روی از نجف به سمت کربلا، تو یه موکب توقف کردیم تا شب رو همونجا بمونیم. موقع اذان مغرب بود و من به همراهانم گفتم: من میرم یه جا پیدا کنم که نمازمو به جماعت بخونم.
اونجا اینجوریه که موقع اذان هر موکبی که یه امام جماعت توش پیدا بشه، نماز رو به جماعت میخونن.
رفتم موکب کناریمون و دیدم نماز اول رو خوندن. گفتم اشکال نداره یه
روزی به پدرم اصرار کردم که من میخوام رانندگی با موتور رو یاد بگیرم تقریباً 11 سالم بود پدرم گفت باشه وقتي رفتیم صحرا اونجا بهت موتور رو میدم.رفتیم صحرا چغندر قند کاشته بودیم اونها رو آبیاری کردیم تا کارمون تموم شد من دویدم سراغ موتور و اونا برداشتم و سوار شدم اما پاهام به زمین نمی رسید پدر عزیزم اومد پشتم نشست گفت کلاچ رو بگیر و بزن دنده منم همین کار رو با ذوق و شوق خاصی انجام دادم و یواش یواش حرکت کردیم.  کوچه‌ای که داخلش تمرین می‌کردیم باری
محسن باحالتی ترسیده به سمتم برگشت و دستش رو از پشتم رد کرد و دور بازوم حلقه کرد و وسایلم رو از دستم گرفت، تمام وزنم رو روی تن محسن انداخته بودم، واقعا نمیتونستم روی پاهام بایستم، نگاه طوفانیم به صورت دو تا دختر بچه‌ی این طرف واون طرفش افتاد.
بی‌تفاوت و سرد بدون نگاه کردن به زنی‌که به بدبختی‌هام دامن زده بود، حرکت کردم.
محسن دستش رو روی کمرم گذاشته بود و درحالیکه از شدت خشم بدنش میلرزید دست دیگه‌اش رو مشت کرده بود.
منو به داخل هلم داد، بی‌ب
هر چقدر قبل از ازدواج باید مراقب باشیم که دل هامون دلبسته و عاشق و بیچاره ی کسی نشن، بعد از ازدواج چندیدن و چند برابر باید مراقب این قضیه باشیم.
قبول کنیم یا نه، بالاخره ما همون آدم هاییم. همون آدم هایی که کم کم از یکی خوششون میاد و یدفه میشه تمام فکر و ذکرشون ما همون هاییم و خدایی نکرده اگه زندگی مون ذره ای سرد شه یا بعد از چند سال دیگه جذابیت دوران عقد رو نداشته باشه و اتفاقات زندگی به سمت معمولی شدن بره برامون قلبمون میفته دنبال پر کردن این
جدیدن یه سوال تو ذهنمه که هر بار بعد مدتی عین تلنگر  یا عین گلوگاه  جلو راهمو میگیره و میگه:
چقدر دیگه باید طول بکشه تا اونی رو که ازت دور شده دیگه دوست نداشته باشی!؟
وقتي هر بار ته دلت باز براش ميلرزه، سکوت میکنی و این سوال همواره برات بی جواب میمونه *
هر چه به اطرافم نگاه می کردم راهی برای عبور نداشتم. یه نقاب برفی جلوم بود که کارو برام سخت می کرد. قصد ریسک کردن نداشتم. صدای الی جوون مدام تو گوشم بود که می گفت:"خواهش می کنم یه وقت هوای با تجربه بودن به سرت نزنه و ریسک نکن."
بچه های گروه خیلی جلوتر از من بودن. چند نفری پشت سرم بودن ولی دیگه صداشونو نمیشنیدم. زیادی پایین اومدم و حالا بازم باید پایین می رفتم. 
نقاب برفی رو دور زدم ولی ترس کم کم داشت تو وجودم رخنه می کرد. صدای هیچ کس نمیومد. یه لحظه بچ
صبح خیلی زود، اصفهان رو به مقصد خونه ترک کردیم. نمیدونم چه ساعتی رسیدیم. کل مسیر رو با علیرضا جان قربانی و همایون جان شجریان سر کردم. وقتي رسیدیم ناهار نخورده و نخوابیده یه راست رفتم حموم. باز هم جمعه و فشار کم آب عصبیم کرد. به خاطر همین فشار آب کم حمومم بیش از حد معمول طول کشید. توی حموم از شدت ضعف چيزي نمونده بود که غش کنم! بلافاصله بعد از حموم ناهار خوردم. بعدش داشتم موهام رو سشوار میکردم که شنیدم بابا داره با تلفن صحبت میکنه، میگه باشه. زود خو
.
دست‌هام بوی قهوه گرفته و خونه و من سرمست از عطر خوش آشنا‌. عطر جدید شیشه آبی داره و بوی تابستون میده. ژان‌زق دیروز می‌گفت چند سال پیش این عطر رو میزدی. خودم یادم نمیاد. فقط آشناست مثل همیشه. 
شب زودتر می‌خوابم. احتمالا تا به این هوای سرد و ابری عادت کنم دیگه برگشتم. اضطرابی که این چند وقت کلافه‌کننده بود روز اول و دوم هنوز بود. بیشتر از همیشه. دیروز که بیرون کتاب‌خونه دانشگاه نشسته بودیم و حرف‌ها بعد این همه وقت تموم نمیشد و پاهام درد گرفته
امروز، داشتم می مُردم. اما تو نبودی. 
امروز، همون طور که صدای بوق ممتد از توی سرم قطع نمی شد و آدم ها، فقط سایه های سیال و سیاهی بودند که جلوی نور رو گرفته بودند، دنبال تو می گشتم؛ می خواستم بلند شم و پیدات کنم و بهت بگم که خوبم، که نگرانم نباش، اما یادم میومد که تو نیستی، که نمی دونی افتادم روی زمین و دست هام، پاهام، سرم، کمر و شکمم ورم کرده و تک به تک، دارن خاموش می شن. تو نبودی که بخوام به خاطر تو، بلند شم. نبودی و این نبودنت فقط، دلسرد ترم کرد.
-چیه خانومی خیلی خسته شدی-نه بابا پاهام داغون شد تو این کفشا ،کفشا رو تو یه دستم گرفتم با یه دستمم دامنم گرفته بودم که زیر پام نرهداشتم از پله ها میرفتم بالا که کامران بغلم کردجیغ ارومی زدم و گفتم-بذارم زمین دیوونههیچی نگفت و من و روتختم گذاشت-مرسی-قابل تو خانوم گل و نداشتبعدم رفت بیرون بلند شدم لباسمم و در بیارم ولی هرکاری کردم نتونستم زیپشو باز کنم اخرم محبور شدم کامران و صدا کنم-کامرااااااااااااااااانبعد چند دقیقه اومد-چیه؟-ببین این زیپ
خدای من زندگیم قشنگ تر بود.تصمیمات بهتری میتونستم بگیرم.مسیر بهتری میرفتم.کارای بهتری میکردم.کارای کوچکی که قبلا میکردم چقدر الان مد نظرم بزرگ و سخت میاد.ادم قبل نیستم.ازت دور شدم.دارم میشم همونی که نمیخوام و نمیخواستم!راه فرار کجاست؟؟؟غفلت و گناه دو دستمو بسته.پاهام هم خسته اند و جونی ندارند دیکه.قلبم؟نمیدونم.اونم داره به فاک میره.اگه با تو بودم از زندگیم و لحظاتم و طبیعت و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه بیشتر لذت میبرم.
اما حالا چی؟؟موندم تو
غروب سر راه رفتم ببینم فروشگاه کنار دانشگاه کیف میف حراج نکرده
کیف دلخواه رو پیدا نکردم اما چشمام یه چيزي دید که دلم از کف رفت!!!!
یه صندل بندی پاشنه متناسب قرمززززز
البته قرمزش یه کم فسفری نارنجیه اما همه چیزش میزونه.
یه تخفیف اساسی هم خورده بود.
چنین شد که خسته اما با چشمای قلبی کفش زیر بغل برگشتم خونه و ممکنه امشب تا صبح از ذوق خوابم نبره.
من دو ساله هر صندل قرمزی که میبینم دلم ميلرزه.
اخ جون و پاخ جون :))
حالا رسیدیم به فصلی که قبل از ظهرش نور کمرنگی از پنجره ی اتاق کم نورم میاد داخل و من پاهام رو میذارم روی میز تا نور قلقلکم بده.امروز سر مبحث constipation بودم و همزمان حمام آفتاب میگرفتم که چشمم افتاد به درخت روبه روی پنجره ی اتاقم،دوتا پرنده ی قشنگ که فکر میکنم شاید بلبل بوده باشن نشستن روی یک شاخه جیک تو جیک هم.چند دقیقه ی طولانی نگاهشون کردم.هر کدوم به نوبت بالهاش رو باز میکرد و اون یکی به زیر بالهاش نوک میزد.نمیدونم شاید این هم معاشقه ای به س
چقدر دلم غم داره
آی خدا چرا غمام تموم نمیشه 
چرا اینقدر درد دارم 
انگار مصیبتا مثله دومینو پشت سر هم برام داره میفته
من هیچکس رو روی زمینت ندارم پشت و پناهم باش 
توی این شلوغیا من قلبم درد داره درد تهمت درد
چرا واقعا چرا
تازه داشتم با شکست قبلیم کنار میومدم تازه داشتم روی پاهام وایمیسادم 
مثله کسیم که بعد کلی دویدن یه رفیق ظاهری بدجوری زدش زمین و به زور بدون اینکه دیگه بخاد با اون رفیق باشه یا حتی توی اون مسیر باشه با کلی زخم و درد روی
عمود ۶۰۰ جایی برای استراحت پیدا نمی کردیم. از زانو تا نوک انگشتهای پاهام درد می کرد. انگشتهام  تاول زده بود.فقط یه جا برای استراحت بودیم.موکب ها همه پر شده بود.یه آقای اومد سمت ما 
گفت :مکان ؟
حسین اقا سرشو ت داد
با دست اشاره کرد دنبال ایشون حرکت کنیم
به مریم گفتم بپرس موکب داره. مریم پرسید و آقای عراقی سرشو ت داد 
داخل یه کوچه تاریک رسیدیم 
همه پشت سرش راه می رفتیم 
گیر ماشینشو زد 
۵ نفری یه قدم به عقب برگشتیم 
من گفتم نمیام. مریم تشک
1) آلبوم های عکس قدیمی رو آوردیم نگاه کنیم. یه عکس از فاصله دور گرفته شده بود. یهو با انگشتاش میخواست عکس توی آلبوم رو زوم کنه! o_O
 
2) میگه رفته بودیم رستوران. منوی غذا رو برداشته هی با انگشتش نوشته های منو رو میخواسته بکشه بالاتر تا بقیه منو بیاد تو صفحه! O_o
 
3) رفته بودم مسجد واسه نماز جماعت. جایی که ایستاده بودم دقیقا مرز بین دو تا فرش بود که یه ذره بینشون فاصله افتاده بود. خانم کناریم گفت اینجا جات خوب نیست پاهات درد میگیره. گفتم نه خوبه راحتم.
اینکه سه هفته ی دیگه این موقع وقتي میخوام بخوابم چه حسی دارم ته دلم رو خالی میکنه.
چه کنم با این ترومایی که از ازمون های قلم چی دوسال پیش برام باقی مونده ؟
بااینکه امسال قراره برم گزینه دو و فکر کردم این ترس از بین میره،هنوز سه هفته مونده ته دلم داره بد جور ميلرزه.
از این نمیترسم که نخونم و آزمون رو خراب کنم ،از این میترسم با اعماق وجود تلاش کرده باشم و آزمون روخراب کنم . به اینکه یهو متوجه بشم که من برای چيزي که میخوام ساخته نشدم و تواناییش رو
این روزا دیگه کامل توی افسردگی و درماندگی خودم غرق شدم. اصلا دلم نمیخواست این پست رو بزارم و از حالم بگم. مگه مردم کم غم و غصه دارن که حالا هم بشینن و قصه ی افسرده شدن من رو گوش بدن. ولی یه حسی بهم می گفت این روزتو ثبت کن. برای چی؟! خودمم نمیدونم.
وقتي این وبلاگ رو باز کرده  بودم خیلی دلم میخواست این وبلاگ پر از انرژی و حس مثبت باشه. دلم میخواست هرکی وارد وبلاگم میشه لااقل یکی دو ثانیه حس خوب بهش دست بده. ولی متاسفانه نتونستم اون فکرمو اجرا بکن
بسم رب الشهدا والصدیقین
تلفن امین برای بار چندم زنگ خورد روی صفحه نوشته بود پ حاج رضا.
پرسیدم :کیه چکارت داره.
گفت:رفیقم رضا رحیمی دنبال وامه که انگشتربخره ببره برا نامزدش عقد کنن و بیاره خانومشو
گفتم :اخی ان شا الله جوربشه.
گفت؛باید یحور جورش کنم اخه رضا تنها ضامن وام ازدواجمونه .
گفتم:عه دستش درد نکنه جبران کنیم.

حاج رضا ببخشید نشد جبران کنیم اما شما  به خوبی خودت ببخش و ضامن 
اون دنیامون هم بشو
.
شهید رضا رحیمی متولد1376.
شهید ح
1.من عاشق تدریسم و فکر میکنم همونجوری که هیچ کس سعی نکرد چيزي به ما یاد بده من باید سعی کنم مریض ها رو با زبان ساده به استیجر ها و اینترن ها یاد بدم در مقابل بیگاری که دانشگاه از اونا میکشه
2.اینترنا معمولا دوسم دارن مخصوصا خانما چون ازشون سو استفاده نمیکنم و ازشون تشکر میکنم
3.اینترنم بعداز اینکه هرچی بلدم یادش میدم میگه خانم دکتر نمیدونی وقتي مورنینگ میدی چه شکلی میشی.گفتم چه شکلی میشم.میگه وقتي اون بالایی و سوال ازت میپرسن استادا یه جوری ن
امروز روز معرفیمون بود همه رزیدنتهای وردی جدید همه رشته ها بودیم.رییس دانشگاه و دانشگده و اموزش و اینا اومدن برامون حرف زدن.البته حرف که نه تهدید
1_جز چشم هیچی نمیگید
2_حجابتون اسلامی و ناخونتون کوتاه باشه
3_یا برید انصراف بدید یا تا اخر سال یک زنده بمونید.فقط زنده بمونید وماهی یبارم حموم کنید
امروز در کنار اینکه کلی تهدید شدیم و به همش خندیدیم کلی هم ترسیدیم .خیلی هم من خسته شدم با وجودی که فقط نشسته بودمتقریبا از بین دخترا و پسرا همه متا
چی باعث شد صبح جمعه مث اسکلا خوشحال و شاد و خندان و گوگولی و مگولی و بی غرولند ساعت 5 بلند شم؟ نمیدونم! ولی از بس خوشحال و شاد و خندان و گوگولی و مگولی و بی غرولند بودم که یه ساعت دیگه هم خوابیدم :) بعدم پا شدم وسایلامو حاضر کردم و رفتم کتابخونه :) 
تایم ناهار رفتم خیر سرم دو لقمه کوفت کنم. بعد یه پسره زل زده بود بهم :/ واقعا واقعا زل زده بود و اصلا نمیدونم چرا اون جوری ترسناک نگاه میکرد؟ اخه از اون قیافه های بد نداشت از اون قیافه های مثبت و دکتر مهند
نگفته‌های مغز شبیه رخت چرک‌های سبد حمام و ظرف‌های نشسته‌ی سینک ظرفشویی است. همان طور که چند دقیقه بعد از شستن لباس‌ها و ظرف‌ها سینک و سبد حمامت پر از کثیفی است، درست چند دقیقه بعد از اینکه حرف‌هایت را یک جایی تخلیه می‌کنی باز مغزت پر از نگفته‌هاست. یکی با دیگری حرف می‌زند، یکی با خودش، یکی برای دیگری می‌نویسد، یکی برای خودش. بالاخره این حجم از نگفته‌های مغز آدم باید یک جایی تخلیه شود. من اما نگفته‌هایی دارم که تا به حال نه هیچ وقت برای
ینی من برای اولین بار در طول تاریخ بشریت یکاری ازدوستای دخترم خواستم 
هیشکدوم نخواستن یا نتونستن انجام بدن . البته تلاشی هم نکردن 
بعد باز میگن چرا دوستای پسرت زیاده :| 
 
منم متاسفانه آدمیم که کاری نميخام ولی اگه خواستم و نتونن دیگه ارتباطم باهاشون قط میشه نو وان وانتس یوزلس فرندز
 
من یه دانشجو هستم. بیست سالمه و از صبح (وقتي هوا هنوز تاریکه) تا شب (وقتي هوا تاریک میشه) توی دانشگاه کلاس دارم. وقتي دانشگاه آزمایشگاه خالی نداره بهمون بده، میگن خودتون برین سر یه کلاس دیگه و وقتي میریم سر یه کلاس دیگه، بهمون میگن جا نداریم برید بیرون. و وقتي بیرون نمیریم (چون برامون غیبت میزنن) بهمون می گن شما پزشک های خوبی نمیشین، چون وقتي دلتون برا خودتون نمیسوزه چطوری قراره برای مریض هاتون دل بسوزونین؟
من صبح ها که میخوام از جلوی حراست رد
به کی بگم که بفهمه!؟ به کی؟! کی؟! به کی بگم که نخاد راه حل بده!؟ به کی بگم که نخاد مقایسه کنه!؟ کی که بفهمه!؟ کی که نگه تو خوبی کن اگه بده؟ هیچکس نمیفهمه. خسته شدم. الان ولم کنین نان استاپ میتونم تا هر تایمی که بگین گریه کنم! 
کارتن خوابیم خوبه ها! بعدشم مواد بکشی اوردوز کنی بمیری. 
خدا منو نجات بده من نميخام 
I'd rather die. I'd rather do anything but this. 
اوناییش که نمیشه گفت چی؟! 
دارم زجرکش میشم! 
بهش می‌گم بیا بریم این سیبه رو بخوریم. نمی‌آد. از گوشه‌ی دنجش ت نمی‌خوره. حتی سرماخوردگی و صدای گرفته هم دلش رو نرم نمی‌کنه. منم بی‌خیال غلت می‌زنم به اون سمت و گوشی‌ام رو برمی‌دارم تا باقی رمانم رو بخونم. کف پاهام دنبال خنکی تشک می‌گرده و از خودم می‌پرسم یعنی تب دارم؟ وقتي تب داشته باشی باید خیالی هم داشته باشی که بتونی باهاش هذیون بگی، یا فکر کسی باشه که بی‌فکری اون ساعات رو پر کنه. من ندارم، پس می‌رم سراغ همون رمان. می‌رسم به این
بهش می‌گم بیا بریم این سیبه رو بخوریم. نمی‌آد. از گوشه‌ی دنجش ت نمی‌خوره. حتی سرماخوردگی و صدای گرفته هم دلش رو نرم نمی‌کنه. منم بی‌خیال غلت می‌زنم به اون سمت و گوشی‌ام رو برمی‌دارم تا باقی رمانم رو بخونم. کف پاهام دنبال خنکی تشک می‌گرده و از خودم می‌پرسم یعنی تب دارم؟ وقتي تب داشته باشی باید خیالی هم داشته باشی که بتونی باهاش هذیون بگی، یا فکر کسی باشه که بی‌فکری اون ساعات رو پر کنه. من ندارم، پس می‌رم سراغ همون رمان. می‌رسم به این
به نام او.
من از سفر برگشتم و حالم خیلی خوبه
خیلی اتفاقا افتاد،چند تا جای جدید رفتم و خیلی بهم خوش گذشت؛خییلی بیشتر از تصورم
ولی نميخام از هیچ کدومش هیچی بگم ؛ فقط گفتن یه شب پر ستاره کافیه!
میخام بمونه گوشه ی ذهنم و هر بار ذوق کنم با مرور کردنش و اشک شوق بریزم.
۹تا ۱۲ شهریور ۹۸
حتی همین الان هم دلم تنگ شده برای تک تک ثانیه های چند ساعت قبل.
 
نمیدونم به این حالتایی که من قبل از ی دارم  همون سندروم پیش از قاعدگی میگن یا نه ؟
مثلا اینجوری که اگه زمان شدنم 14/15 ماه  باشه من از 3 الی 4 روز قبلش دردای خفیف بدی دارم و احساس گرم شدن بدنمو دارم که انگار شدم  پس همش باید چک کنم ببینم شدم یا نه ! یعنی باید هی هر 3/4 ساعت یکبار چک کنم و درداش هم اذیت کنندس :(
واقعا اذیت میشم از این موضوع .
یچیز دیگه موضوع نوار بهداشتی که من اذیت میشم چون همش استرس اینو دارم که لباسم کثیف بشه یا ت
سلام
بااینکه دیشبو بایه حال بدی به صبح رسوندم و اصلا نخوابیدم ولی صبح سعی کردم باحال خوب برم سرکار، تورختخواب خودمو بغل کردم بوسیدم ازخودم معذرت خواهی کرذم بابت اذیت شدنش بابت راه دادن ادمهای اشتباه به زندگیم و به خودم اطمینان دارم مراقبش هستم و کنارش میمونم. این ارومم کرد بااینکه بیلبردها رو زدن و من خبر نداشتم فکر کردم امروز میره واسه تبلیغ تلغنها شرکت صدبرابر شده بود مراجعین هم چندبرابر. تریونم زنگ زد گفت صبونه بیارم؟گفتم نه نمیخورم بع
امشب من از شدت نفرت زیاد برای یک نفر آرزوی مرگ کردم و به زبون آوردم!
برای یک نفر که با من نسبت خونی نزدیک داره!
انقدر سنگین بود و هست این جمله برام که الان هم که دارم مینویسم دستام داره ميلرزه و اشکام میریزه.
امروز شنبه ۱۸ آبان ۹۸ روز بدی بود برامون.جریان شین به جاهای خیلی بدی رسیده.
دلم میخواد فقط میم زودتر بیاد و امشب تموم بشه و صبح بشه.
وقتي یه مشکل بزرگ پیش میاد تازه میفهمی دغدغه هات تو پستای قبلی چقدر مسخره و بی معنی بودند.
برای من و خانو
نباید به اینجا میکشید.باید تموم میشدمن همه چیو برنامه ریزی کرده بودم.لعنت به بدن مزخرفم که نتونست ی ذره بیشتر تحمل کنه.کاش دور زدن زندگی راحت بود.کاش.
تاریخ:98.09.27|08:18
پی نوشت:تب دارم ولی تمام بدنم داره ميلرزه از سرما.
 
پی نوشت:دیشب وقتي یخ یخ شده بودم،فکر میکردم فقط کافیه بخوابم.
 
پی نوشت:خوشم میاد ی مشت دکترنما داریم تو کشورمون.که حتی نفهمید من واقعا چم شده خخخ خوشم میاد کلی سرنخ دادم بهش ولی.خودم با این هیچی ندونیموقتي زبونمو دی
اقا الان مثل خر پشیمونم :( دلمم یخواد زار بزنم :( نمیدونم چیکار کنم :( اصن نمیدونم چرا همچین کاری کردم : دلم میخواد الان برم ادیتش بزنم :( ولی الان ادیت زدنش چه فایده؟ چرا همه ی این کارارو کردم؟ :(((( الان فقط دلم میخواد نمیدونم نمییییدونممم :( واقعا نمیدونم چیکار کننننننم :( کاش بیای
 
یک خواب تو در تو بود ینی خواب تو خواب بود, تو خواب دومیه داشتم خوابشو میدیدم , ولی مامانم اومد بالا سرم از خواب بلند شدم و داشتم بهش فکر میکردم. خواب نبود داشتم بهش فکر
دانلود آهنگ علیسا بارون
 Download New Music By Alisa Called Baroon
موزیک ژیبای بارون با صدای علیسا همینک با بهترین کیفیت و لینک مستقیم از جاز موزیک
دانلود آهنگ با کیفیت اصلی
دانلود آهنگ با کیفیت 128

متن آهنگ بارون علیسا
●—♩–♪♫♫♪—♩–●تا میباره آروم ، قطره های بارون –اشک میشه باز رو گونه هامون –گم میشیم هردومون ، بی هوا تویخیابونی که مونده ، رد پامون توش –—♩—»کوش اون روزای ، خوب کوش ♩کاش به حرف بقیه ، نمیدادیم گوشیه دفتر خاطرات ، بی هم بودن ♩هزار ت
1. امروز دلم میخواست بزنم تو دهن مشاوره بگم بسه دیگه اینقدر چرت نگو! از همه بیشعور بازیات خبر دارم بسه!
2. امروز گربه ها اومدن چسبیدن ور دلم باز. خب اخه کوکو سبزی چه جذابیتی داره مگه؟ 
3. از اونجایی که ناهارم کوکو سبزی بود رفتم تو راه کتابخونه برا خودم نون بگیرم :/ یه همچین ادم خودکفایی هستم. چخبره نون سنگک 2500؟ :/ #تورم
4. دارم از خواب مییییییییمیرم. صبح ساعت 4 بلند شدم تستای لعنتی هندسه رو بزنم. رفتم مدرسه بعد معلم هندسه هه به من گفت اسم بچه ها رو که ن
هزاران چیز میاد واسه نوشتن و میره. میاد میره هی نمینویسم  مهم ها گم نشن لابلای شلوغی
یه موقع هایی بعضی از پست ها هستند ک وقتي مینویسمشون پیش خودم میگم انقدر مهمه ک نميخام تا مدتها چيزي بیاد روش و قدیمیش کنه و از نظر بندازتش. اون پستها همیشه مهم میمونند فقط لابلای شلوغی گم میشن.
امشب دوست داشتم سلامی هم بکنیم ب خدا و ازش بپرسم هی حواست هست ب زندگی من یا نه؟ حالیته چی میگم ؟ نخند دهه . نه حالیت نیست
ناراحتم عصبانی ام از کی ؟ از خودت اره از خودت فق
پنجره ی اتاقم تا ته بازه.پرده ها با وزش باد بالا و پایین میرن .قطرات بارون رو بروی صورتم حس میکنم.هوا بی نهایت خنک و دلچسبه.عطر گلهای یاسى که تو اتاقمه با عطر بارون قاطی شده و هوش از سرم میبره.یه مصرعى داره تو سرم مدام تکرار میشه:
دل تو را می طلبد
دیده تو را می جوید
دل تو را می طلبد
دیده تو را میجوید
گاهی وقتا با دیدن یه اتفاقاتی ، در هر شرایطی که باشی یادت میفته که باید خدا رو شکر کنی شاید تا قبلش همش گلایه می کردی و از وضعیت زندگیت ناراضی بودی اما با دیدن اون اتفاق یادت میفته و یه تلنگر اساسی می شه برات که قدردان خیلی از داشته هات باشی !
درسته ها آدمی باید خودش رو با افراد بالاتر از خودش مقایسه کنه تا انگیزه بگیره برای حرکت و رسیدن به بالاتر از چيزي که هست ، اما چه خوب می شه که از خودمون پایین تر هم ببینیم .
مثلا من با پاهام راه می رم تا برس
M
کاش تموم شه تنهاییام
من غم رو از ساعتها قبلش میفهمم داره میاد 
من نبودن کسی رفتن کسی رو انگار بومیکشم میفهمم
امروز صب اصلا غمگین بودم تا شب انگار میدونستم چی میخاد بشه
من دختر قوی هستم تاب میارم همه چیو 
از نظر من تموم شد
بشین و بتمرگ و بفرما یکیه احترام میگیره برم و نميخام و ولم کن کنه یکیه 
به وقت غم بود امشب 
۲۰آبان ۹۸
لعنت به آبان 
"بسم رب" 
 
اگر عالم همه پرخار باشد / دل عاشق همه گار باشد
وگر بی کار گردد چرخ گردون/ جهان عاشقان بر کار باشد
همه غمگین شوند و جان عاشق/ لطیف و خرم و عیار باشد
"آقا مولانا"
 
بعد اینکه دیشب از حالت تهوع و دل پیچه نتونستم بخوابم و صبح تا 2 ظهر دانشگاه بودم و تا خونه 50 دقیقه تو ترافیک بودم و با دل پیچه خیلی شدید رسیدم خونه، نیم ساعت نشده بود که دستور رسید پاشو بریم کاشی سرامیک بخریم و منم از اول ترم هیچی نخوندم و فردا باید 8 صبح بیمارستان باشم! این دو
داشتم فکر میکردم که اره. چقدر هم من دوست دارم برم خارج. برای زندگی تا اخر عمر؟! نمیدونم فقط میدونم از این وضعیتم متنفر متنفررررم، فقط یک جور میشه از این وضعیت افتضاح خلاص شم احساس خفگی میکنم دارم خفه میشم خیلی خیلی. دیگه همه جوره از اینجا متنفرم  دیگه از جنگیدن با عالم و ادم حسته شدم فقط میخام رها شم به زودی و تضمینی. وضعیتم یا پارسال؟ همونه. دوسال پیش؟ همونه. پنج سال پیش؟ همونه، همونه، همونه.
داشتم فکر میکردم مثلا یک کاری کنم برم شهر دیگه
اون روزهایی که می‌نوشتم، و به خودم غر می‌زدم که چرا این‌قدر دارم از آدم(ها) ی خاصی می‌نویسم، نمی‌دونستم روزهایی می‌رسن که دیگه حتی بلد نیستم چيزي بنویسم.نمی‌دونستم انقدر صدا توی سرم می‌پیچه که دیگه هیچ متکلم وحده‌ای باقی نمی‌مونه برای دیکته کردن حرف‌ها به دستام.
شبیه ایستگاه قطار شده سرم. یه صدای خیلی دور، یه سوت ممتد آروم و دور که ذره ذره جون می‌گیره. بلند و بلندتر می‌شه و از وسط‌های کار، یه صدای تتق-تتق ریتمیک و تکرارشونده بهش می‌
این داستانى که میخوام بگم براى یکى از اقوام هس که زبون خودش میگم:من وقتى جوون بودم حدودا بیست و خورده اى تو یه ده اطراف زابل زندگى میکردیم پدرم کشاورز بود وچون پیرشده بود همه خواهر برادرام ازدواج کرده بودن و غیراز من کسى نبود که عصاى پدرم باشه براهمین کشاورزى رو من عهده داربودم زمینمون ١٥کیلومتر از ده فاصله داشت توى زمین یه کلبه محقرساخته بودیم ک شبایى ک مجبور بودم تو زمینمون باشم تو اون کلبه میخوابیدم یادمه دفعات اول که میخوابیدم اونجا ف
دیشب حوالی یک و نیم خوابیدم . ۲و ربع تا دو نیم . دقیق یادم نیست همین حوالی ها بود که با لرزش زیرم از خواب پریدم و سریع نور گوشی ام رو به لامپ اتاق انداختم که دیدم داره برای خودش اینور و اونور میره پریدم ک خانواده رو ب خاطر زله بیدار کنم ک درم باز شد و برادرم هم امده بود منو بیدار کنه .گویا لحظه ای ک پشت میز مطالعه اش بوده تکان شدیدی خورده بود . 
شب را پایین خوابیدم .
دقت که میکنم امسال چهارمین باره ک زله میاد و دیشبی شدید تر بود
من میگم ش
این اولین سفرنامه است و من ناخودآگاه تصمیم گرفتم از مشهد شروع کنم اونطوری که یادم می یاد اولین بارم بود که سوار هواپیما می شدم  برای همین شور و شوق داشتم .ما از اصفهان حرکت می کردیم از فرودگاه شهید بهشتی اصفهان رفتیم.پروازمون حدود 1 ساعت و نیم طول می کشید. هواپیما که پرواز کرد به خاطر فشار هوا حسابی گوشم درد گرفت به عنوان نهار توی هواپیما به مرغ ، ماست ، نوشابه و دنت دادند .وقتي پیاده شدیم با تاکسی به سمت هتل حافظ رفتیم نکته ی جالب این بود که تو
چقدر امروز هوا گرفته ست و.و.و. 
میخوام بهت بگم که: If We Have Each Other then we'll both be fine .
ته آهنگه وقتي میگفت: I Will be your brother and hold your hands , you should know I will be there for you .یادم افتاد که من سالهاست عشق و توجه خیلی زیادی که بهم داشتی رو ندارم و این روزگار عزیزانمون رو ازمون دور و دورتر میکنه روز به روز انگار.
برادرکم ؛ که من بی نهایت دوستت دارم اما هزارسال یک بار ميبينمت یا صداتو میشنوم ، باید بدونی که چقدر مشتاقم بیام پیشت و کاش بتونم و خداوند یاریم کنه.
همین.
I'm ninet
دانلود آهنگ علیسا بارون
 Download New Music By Alisa Called Baroon
موزیک ژیبای بارون با صدای علیسا همینک با بهترین کیفیت و لینک مستقیم از جاز موزیک
دانلود آهنگ با کیفیت اصلی
دانلود آهنگ با کیفیت 128

متن آهنگ بارون علیسا
●—♩–♪♫♫♪—♩–●تا میباره آروم ، قطره های بارون –اشک میشه باز رو گونه هامون –گم میشیم هردومون ، بی هوا تویخیابونی که مونده ، رد پامون توش –—♩—»کوش اون روزای ، خوب کوش ♩کاش به حرف بقیه ، نمیدادیم گوشیه دفتر خاطرات ، بی هم بودن ♩هزار ت
دیشب بارون شدیدی می‌اومد و رعد و برق می‌زد.از لای آجرها هوای سرد می‌زد به پاهام و سرم. تو همون تاریکی یه شال پیچیدم دور سرم و پتو رو تا روی گردنم بالا کشیدم و دوباره خوابیدم. پارسال یه شب حدود شیش و هفت صبح دیدم صدای چک چک آب می‌آد و محکم می‌خوره به تلویزیون. بلند شدم فوری یه ظرف پیدا کردم، گذاشتم زیر قطره‌های آبی که از سقف می‌چکید و بعد فوری چند قطره آبی که پاشیده بود رو کتابا رو پاک کردم و با تیشرت و دمپایی رفتم پشت بوم و برفا رو کنار زدم. او
They say life's what's happening when you are busy making other plans.
 
همیشه وقتي از یه چيزي ناامید میشی،
یا وقتي سرت خیلی گرم و درگیر چيزي هست،
 
یا حتی وقتي سوئیچ میکنی به چیز و کار دیگه ای که یه راه دیگه برای یه هدف مشابه یا یه هدف جدیده،
 
زندگی کار خودش رو میکنه.
با گروه چپ از دوستام رفته بودم و فرایند بیرون رفتن شامل مقدار زیادی بقل میشد و من واقعن به قدرت بقل اعتقاد دارم این دست دادن اصلا فایده ندارد کاش میشد همه را بقل کرد کاش این قدر دور نبودیم کاش میشد معلم ورزشم رو بقل کنم کاش میشد استاد ادبیاتم رو بقل کنم کاش میشد همه را بقل کنم ولی نمیشه کلی مرز هست کلی شرط هست البته نميخام همه رو بقل کنما میخام همه رو بتونم بقل کنم کلی فرق هست مثلا استاد ادبیات و نصف ملت که بدیهتن بدشون میاد اون نصفهی دیگه هم ک
دلی رو زیر پا گذاشتی
که قبل تو شکستگی داشت
حال من عاشق
به کی به جز تو بستگی داشت
تهش واسه منو تو چی داشت
 
یه گوشه از تمام دنیا
تو قلب تو برای من بود
کفر ولی میگم
چشای تو خدای من
شروعت انتهای من بود
 
عشقم این روزا
هوای تو هوامو بد کرده
یکی برات دوباره تب کرده
باور کن
عشقم باور کن
که باورم نمیشه تنهایی
ميبينمت هنوزم اینجایی
باور کن
 
دلتنگی یعنی تو
دلشوره یعنی تو
تو بی من میمیری
میمیرم من بی تو
 
عشقم این روزا
هوای تو هوامو بد کرده
یکی برات دوباره
زیر بارون قدم میزدیم
نصف شب.شاید ساعت سه بود.
آروم آروم قدماشو باهام تنظیم میکرد
حرفی نمیزد
میدونست نیاز دارم فقط نفس بکشم و احساس کنم لمس بارونو.
بعد از چن دقیقه بهم گف : + یه چيزي بخون برام
-.[درحال تفکر ک چی بخونم حالا]
+تعریف صدای هم اتاقیمو باید از بقیه ی اتاقا بشنوم؟!
خندیدم و پتو رو بیشتر پیچیدم دورم
نمیدونم چرا جلوی اون خجالت میکشم بخونم
آخرشم یه بخش کوچیک از "شهزاده ی رویا" رو خوندم
-"دیدم توو خواب وقت سحر
شهزاده ای زرین کمر
نشسته بر ا
امروز همکارم و صمیمی ترین دوستم توی محل کار
به خاطر صبحانه خوردن خارج از تایم صبحانه
با بدترین برخورد و توهین آمیز ترین حالت ممکن اخراج شد
هنوز توی شوکم و دستام داره ميلرزه و تمام تنم خیس عرقه
کاش زودتر امروز تموم شه و بزنم بیرون از این جهنم.
سلام علیکم:)
باید بگویم این جانب در روز چهارشنبه به فااااک و فنا رفتم وبرگشتم، ساعت یه ربع به هشت سرکار بودم، مدیرم ساعت 8ونیم تازه اومد اقا یه سلامی و صبحی بخیری داد من داشتم ابجوش میریختم توی فلاکس، بعد برگشت گفت خوبی؟ گفتم مرسی بله شما خوبی؟
بعد یکشنبه که بهش گفتم حق نداری پی ام بدی بعد کار نداد واقعا! اصلا هم نیومد پیشت استیشن بشینه که این خوبه، فقط اومد امضاها رو زد و رفت، من از همون ساعت 8ونیم مراجعه کننده داشتم تا خود ساعت 5ونیم، دیگه نا
دوتا فریاد پدرم به خاطر یک موضوع کاملا به من فهموند که کی هستم و چه وظیفه ای دارم عجیب بود ولی این چند روز منتظر یه تلنگر بودم انگار همین بود امشب خونه عموی بزرگم بودم هر لحظه احساس تعهد میکردم حس میکردم به خودم شخصیتم و خیلی چیزای دیگه متعهدم اصلا یکسری قانون توی ذهنم بود که مدام میومد جلوی چشمام فقط آخرش نمی دونم چی شد رفتم جلوی پسرعموی بزرگم گفتم آیا سیاوش چقدر ما رو مسخره کردید ببینید چه بلایی سرتون اومد خندید گفت شده دیگه زهرا خانم بعد ف
نامه‌ی به هاجر یک ساعت و سی و شش دقیقه‌ی پیشه، قبل از اینکه برگردی. بهت گفته بودم این اتفاق میفته. که برمیگردی و به همه سر میزنی و اتفاقی ميبينمت و میگم اینجایی؟ میگی اره دیگه. بعد الکی میگی می‌خواستم سورپرایزت کنم. هر چی می‌خوام نگاه خوبی داشته باشم نمیتونم، نمیذاری‌، نمیشه. وقتي باهام حرف می‌زدی صداتو نمیشنیدم. صدای هوهوی باد می‌اومد. صدای دلق دلق باد تو قاشق زنگ زده که با حلبی دورش از نخ آویزون شده. صدای افتادن قاشق پوسیده و تکه تکه شدن
از تو خبر هست ولی خیلی کم. گاهی تو خواب ميبينمت و خیلی هم شبیه خودمی اتفاقا. صداهایی که از تو حرف میزنن رو اگرچه دوست دارم ولی گوشمو میگیرم تا نشنوم. وقتي گوشمو میگیرم صداها رنگ میبازن. میدونی؟ فکر کردن به تو و عواقب بعد از تو، بهم استرس میده. واسه همین دارم جاخالی میدم. این روزا روزای خوبی نیست واسه ورود شکوهمندت. روزای من رنگش مدام بین نارنجی و سبز و بنفش در نوسانه. روزای هیجان و آرامش و ترس من قاطی شده و اصلا موقع خوبی برای پاشیدن یه رنگ جدید ن
دانلود آهنگ ایوان بند شاهکار +متن و کیفیت
موزیک جدید و شنیدنی از گروه ایوان بند با عنوان شاهکار همینک از رسانه بزرگ جاز موزیک…
تنظیم کننده : مصطفی مومنی / آهنگسازی : فواد غفاری
Exclusive Song: Evan Band – Shahkar With Text And Direct Links In jazzMusics
ایوان بند شاهکار
»───♫♫●|●|●♫♫───ای پریزاده عشق ، رسیدی آخر بهش … !به این که دست ـه سرنوشت … !قلبتو واسه من میخواست»──|♫●|──بهم بگو سختت نیست انقده جذابیحال ـه من خوبه با حالت … !انقدر از تو گفتماز تو و زیباییت عش
و اینک دانشگاه و حماسه های مهشاد:
صبحش به قول محمد»عنر عنر پاشدیم رفتیم دانشگاه ثبت نام کنم!حالا اینم قضیه داره!بعد فهمیدم ساعت ۸تا۱۰کلاس شیمی داشتم!چه خجستم من!به این که نرسیدم اما ظهر از ۱تا ۵کلاس داشتم.رفتم خونه و ناهار نخورده منو گذاشتن دم ایستگاه!گفتن خودت باید یاد بگیری چجوری سوار اتوبوس شی!
اتوبوس رسید و تا کله پرررررر ادم!منو جا نمیدادن!هی میگفتن اقا نگه ندار!برو://// اقا جا نیست!.خلاصه که به زور خودمو جا کردم!داخل اتوبوسم  از شوق زی
خیلی وقته که اون ریلکس بودنه اون الکی شاد بودنه و اون حسه خوبه پر زده رفته.آدم چشم میبنده و باز میکنه میبینه شت!چه قدر همه چی عوض شده!عوض؟نه بد شده.اینقده خودمو خسته میکنم که تا یه جا ثابت میشینم بدنم ذوق ذوق میکنه و از شدت کوفتگی بی حس میشه،شبا تا سر رو بالشت میذارم درد توی پاهام مثل مسکن عمل میکنه.اولین امتحان از این ترم دیروز بود،پیاده رفتم سمت خونه ی اَ.خ نزدیک خونه شون که رسیدم دیدم داره از پالای راه پله طبقه دوم نگام میکنه صدام زد،گفتم بی
ساعت شیش بلند شدم صبحونه خوردم اینا یهو مامانم گفت نمیریم :((( به دلم افتاده نمیریم:((( به دلیل مسخره ایییییییم :((( شدییییییدا موند تو دلم :((((( بابامو فرستاد رفت اخه قرار بود بابام بمونه مواظب رقیه رقیه خواب بود هنوز
اخرم نتونستم بخوابم به امید اینکه الان رقیه بیدار میشه میریم :(( و نرفتیییم:(( نرررررررررررفتیییییییییییییییم:(((((
خیلی بدید بد بد بد:(((((
بعدشم پاشدیم رفتیم بیمارستان ملاقات ابجیم:((( سفت بغلش کردم :((( اشکم دراومد بعد دیدم اشک بقیه هم د
همش به خودم میگم هنوز وقت هست که بیام و ببینم چی تو نظرات برام نوشتی، بیدار میشم تا یکم فیلم نگاه میکنم خیلی زود دوباره خواب میرم
دیگه بدنم به خواب عادت کرده، اگه نخوابم و بخوام بیدار بمونم حالت تهوع شدید و سردرد میگیرم
ولی خوبیش اینه تو خواب ميبينمت
راستی کار جدیدت خوبه؟ راحتی؟ ازش راضی هستی؟
Amir Tataloo
Beo Key
#AmirTataloo
بگو کِی 
بگو کی 
بگو کو 
کجاست
بگو تو دهنت بگو 
تقصیر من نی تقصیر توئه
کاری کردی بهت بد پیله کنه 
انقده میکنی تبلیغ خودتو
یهو پر سگ میشه دورت هی 
دلم پر سنگ ریزه شده حیف
پاهام انگار زنجیر شله ولی کیف 
میکنم بالم سبکه نیستی
انگار کسی نیست سنگینش کنه 
بگو کی حالمو بد نکردی کی
راهمو سد نکردی بگو کی
 آ لعنتی بگو کِی
روزمو شب نکردی 
کی تو جمع منو معذب نکردی
بگو کی ها 
لعنتی بگو بگو کی 
مخو سوراخ میکنه حفاری 
مغزمو ایید و رفت خوا
اینجا هیچ چیز طبیعی نیستژانر: وحشت پارت: دومنویسنده: امیرحسین 
آنا ، آنا حالت خوبه؟ 
این صداها اطرافم سرم می پیچید و متوجه نمی شدم ! کم کم هوشیاری بهم برگشت پدرم روبروم نشسته بود ، آروم نشستم ، سرم زگ زگ می کرد و سوت می کشید انگار دارن با اسب سرمو می کشن با درد گفتم چیشده؟پدرم نزدیک تر اومد و گفت نگرانت شدیم دیشب برات تولد گرفته بودیم می خواستیم سورپرایزت کنیم تو از حال رفتی!سریع گفتم چند ساعته من بی هوشم !گفت ۶ ساعتی میشه مرخصی بهت دادن کمی اس
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب