نتایج پست ها برای عبارت :

من از راه به در بودم با پای خودم اومدم دورامو زدم

بچه که بودم عاشق سیب بودم. هر چی می خوردم سیر نمی شدم. یادمه یه شب توو مهمونی مشغول بازی بودم که چشمم افتاد به آخرین سیب توی ظرف میوه. تا اومدم بِرَم بَرِش دارم یکی دیگه از مهمونا برش داشت! منم اصلا به روی خودم نیاوردم!
 
چندوقت پیش دلم می خواست کنسرت خواننده ی مورد علاقه مو برم. وقتی رفتم توو سایت فقط یه جای خالی مونده بود. تا اومدم رزروش کنم یکی پیش دستی کرد. منم اصلا به روی خودم نیاوردم!
حالا اگه می بینی من عجله دارم، اگه می بینی من هولم، اگه می
همه این تغییرا از وقتی شروع شد که حس کردم اولویت آخر هم نیستم اره دقیقا وقتی که به خودم اومدم و دیدم نیستم 
بودم اما حقیقت این بود که نبودم نامرئی شده بودم برا همه 
نشستم با خودم دودوتاچارتا کردم و دیدم چقدر تو این مدت به خودم بد کردم وقتی داشتن ذره ذره اعتماد به نفس منو میگرفتن وقتی تحقیر میشدم وقتی هر حرفی میزدم بهم القا میشد اشتباه میکنم درست فکر نمیکنم سطحی نگرم و و و 
برگشتم دیدم پشتم خالی خالیه و چیزی که اون لحظه اذیتم کرد این بود که خود
اومدم به روی خودم نیارم که چی شده،اومدم هیچی نگم و عادی برخورد کنم اما نشد؛
نمیشه ادم دلش تنگ نشه،نمیشه ادم خاطره هارو فاکتور بگیره،نمیشه.
میخوام بدونی دلم برات کلی تنگ شده.
کل زندگیم شده دلتنگی هرگوشه ش نگاه کنی میبینی یه نفر هست که از صمیم قلبت هوس کردی باهاش وقت بگذرونی اما نمیشه.
دیدین چیزای نشدنی چطور میچسبن به مغز ادم و هی حسرت شون میره به خوردمون؟.
گریه که کردم یادم افتاد یه سُرم زده بودم به صورتم که با اشکا رفت پايین.
یه جمله جادویی وجود داره
هروقت از دست کسی ناراحتم که دیگه چرا به یادم نیست با خودم میگم من به دنیا نیامدم که فکر و ذکرم این باشه خودمو به یاد دوستانم بندازم به دنیا اومدم که به همه کمک کنم عشق بورزم و محبت کنم
وقتی ناراحت میشم که چرا کسی از من قدردانی نمیکنه میگم به دنیا اومدم که عشق بورزم و کمک کنم به همه حتی اگر قدردانی درکار نباشه
وقتی کسی دلم را میشکنه با خودم میگم به دنیا اومدم دل همه رو ترمیم کنم نه اینکه منتظر عشق باشم
با این جمله واقعا آ
سلام داداش جابرم سلام روضه ی مجسممبعد از چند بار که هی خواستم‌بیام به دیدنت و نشد داشتم فکر میکردم شاید لیاقت ندارم شاید لایق‌ دیدن روی ماهت نیستمشاید انقدر بدم که نمیخوای بیام به دیدنتولی بعد مدتی که بالاخره این سعادت نصیبم کرد و اومدمبه دیدنت آروم شدم چه آروم شدنیوقتی اسم خواهرتو که هم اسم خودم بود شنیدم تنم لرزید نمیدونستم اسم خواهرت زینبهتا اون لحظه که گفتی زینب جان تو هم اسم حضرت زینبیمن از تو توقع دیگه ای دارم.به خودم اومدمم
میخوام سعی کنم از این به بعد آرامش داشته باشم
و آروم آروم سعی کنم چیزایی که بلد نیستم رو یاد بگیرم و استرس الکی نداشته باشم. 
امشب کلی استرس داشتم و به جایی نرسیدم. همین الان اومدم بخوابم، یهو به خودم اومدم دیدم برای فردا و اینکه این همه درس رو کی بخونم دارم دچار استرس میشم و بعدش به این فکر میکنم که وای قراره دوشنبه برگردم تهران و فلان و بهمان. بعدش به این فکر کردم که چرا خب واقعا؟ استرس بکشم که مریض شم؟ نشد؟ نرسیدم؟ خسته بودم؟ اصلا عشقم کشید د
بسم رب الرفیقسر نماز بودم. از معدود ثانیه هایی که به زور با خدای خودم خلوت میکنم. رکعت دوم، بین قنوت و رکوع، انگار که زورِ دست هایِ نسیان نرسیده باشه، یاد تو از لابلای خاطرات خاک خورده خودش رو کشید بیرون! وقتی به خودم اومدم سلام آخر نماز بودم.+با وجود همه کم لطفی ها، ممنونم از نسیان!پ.ن
برگ زردی با سماجت شاخه را چسبیده بود
دست‌های خویش و دامان توام آمد به یاد
سهیل محمودی
من هم مثل هر آدم دیگه ای به زندگی ادامه میدم .
آنا گاوالدا یه جمله ای داشت تو کتابش "هیچ چیز از زندگی قوی تر نیست".
دیشب کشیک بودم و سه تا مرگ داشتیم.
یه نوزاد.
یه پسر ۱۴ ساله فلج مغزی.
یه پیرمرد ۷۰ ساله. 
سر احیای آخر، همون پیرمرد، از بوی وحشتناکی که از مرحوم متساعد میشد عق میزدم ولی هم چنان ماساژ میدادم که یکی از خدمه رفت برام ماسک آورد و برام خودش بست. 
با یکی از پسرها کشیک بودم ، من اورژانس رو میچرخوندم و اون بخش ها رو .
حالا اون وسط مریض
بله بنده رفتم دورامو زدم، کانال تلگرام و اینستا و توییتر و فلان و بهمان ولی الان دوباره برگشتم سر وبلاگ.
به عنوان یه بچه‌ی تکنولوژی که از روز اول تو گوشی خونده و نوشته حقیقتا نوشتن رو کاغذ در توانم نیست. اصلا مغزم قفل می‌کنه، فکرام همه قطع میشن و میپرن. همونقدر که موقع تایپ کردن تازه زبونم باز میشه، موقع نوشتن قفل می‌کنم.
دیشب که داشتم برای خودم تو گوشی می‌نوشتم به دوباره وبلاگ ساختن به عنوان آخرین راه حل فکر کردم. شاید این یکی به جای اینکه
بله بنده رفتم دورامو زدم، کانال تلگرام و اینستا و توییتر و فلان و بهمان ولی الان دوباره برگشتم سر وبلاگ.
به عنوان یه بچه‌ی تکنولوژی که از روز اول تو گوشی خونده و نوشته حقیقتا نوشتن رو کاغذ در توانم نیست. اصلا مغزم قفل می‌کنه، فکرام همه قطع میشن و میپرن. همونقدر که موقع تایپ کردن تازه زبونم باز میشه، موقع نوشتن قفل می‌کنم.
دیشب که داشتم برای خودم تو گوشی می‌نوشتم به دوباره وبلاگ ساختن به عنوان آخرین راه حل فکر کردم. شاید این یکی به جای اینکه
بنویسم شاید بعد بیام بخونم کم کم آدم شم :-\
امروز چی کار کردم و کی پاشدم؟ روم به دیوار ساعت از ۱۰ گذشته بود. 
تا ظهر عملا کار مفیدی نکردم. اومدم کامپلیت رو باز کردم بخونم. اما خیلی طول نکشید که پاشدم و شروع کردم به آشپزی. مرغ پختم. بعدش ظهر دایی یه سر اومد. ازم پرسید جایی مشعول نشدی؟ :-| توی یه هفته؟ بعد هم رفت بالای منبر که آره دنبال کار باش. نشستی خونه میگی پیدا نیست و ال و بل. منم دیگه دایورت کردم :|
البته میدونم قصدش خیرخواهانه است. ولی خب. همون موق
ترم تابستون کرمانشاه بودم.
برگشتم خونه. حدود بیست روز مونده بود به زمان اردو جهادی تابستون. امسال گلستان آق قلا بود.
مطرح کردم با بابا و اینا که برم یا نه؟
پدرم گفتن: من خودم اردو جهادی هستم!
بنده خدا راست می گفتند. برا ایام مهر تو مغازشون کمک نیاز داشتند. منم گفتم چشم. هستم کمک شما.
 
حقیقتش خودم انتظار این پاسخ رو داشتم از مون وقت که کرمانشاه بودم. واسه همین به مسئول فرهنگی این اردو جهادی تابستون گفته بودم که اگه کاری برای قبل اردو هست بگو من ا
سلام
برای یک شب اومدم خوابگاه.هوای اینجا بر خلاف شهر خودم خیلی خوبه.لاقل شب های خنکی داره.اینجا کسی رو نمیشناسم دیگه و از کسایی که هم میشناسم دوری میکنم.
دیشب کم خوابیدم و از صبح زود بیدار شدم تو راه بودم و بعد هم کلی راه رفتن و راه رفتن.زینب رو بعد یک ماه دیدم و حرف زدیم از همه چیز و بیشتر از اینده.حرص خوردیم که امسال تنها میره تهران و من هم نیستم باهاش که با هم همه جا رو بگردیم.
صبح که میخواستم راه بیفتم دلم راضی نبود.پر از حس بد بودم بابت این
1.
شاید امسال اولین سالی بود که بعد از تولدم انقدر هنوز بهش فکر می‌کنم. بعد از گذشت 20 روز، هنوز شوکه‌ام.
راستش انقدری زندگی رو شوخی گرفته بودم که وقتی به خودم اومدم و دیدم که 25 ساله شدم، واقعاً حس عجیبی بهم دست داد؛ البته صادقانه اگر بخوام بگم، حس بدی پیدا کردم. انگار یهو باورم شد که واقعاً بزرگ شدم. واقعاً روزا و لحظه‌های خیلی جدی زندگیم رو دارم می‌گذرونم و از فکر اینکه به اندازه‌ی یک شخص 25 ساله، برای رشد و پیشرفت خودم تلاش نکردم، خیلی حس و ح
تمام دوران بچگیم از ضعفام استفاده کردم پشت ضعفام قایم شدم و خب میدونی خصلت ضعف چیه؟ شیرینیش که زیر زبون بیاد ، یه تیکه اش که زیر دندونت مزه مزه کنه، دیگه بهش عادت میکنی  خو میگیری،  معتادش میشی!
ولع ضعیف بودن گرفته بودم! همه جاهای خالی رو با ضعف پر میکردم با بهونه ضعف!
همه چی خوب بود کسی ازم توقعی نداشت چون من ضعیف بودم! چون یه سری چیزا بود که دست من نبود ! چون من نبودم که مقصر بودم
ولی اینم یه اعتیاده مثل اعتیادای دیگه مثل گل که از یه جایی به بعد
نمیدونم چی بگم نمیدونم چرا اومدم اینجا شاید چون خیلی کسی نیس که بخونه و خودمم همینو میخوام
اومدم که یه سری کلمه ها رو بچینم کنار هم تا شاید این حال عجیب بساطشو جمع کنه و بره.
دیدی یه وقتا هرکاری میکنی که یه برنامه جور شه نمیشه.
هر کاری میکنی حالت رو خوب کنی نمیشه.
سعی میکنی به همه چیز بی اهمیت باشی نمیشه.
چرا انقد همه چی نمیشه.
چی میشد اگه یه ذره"میشد".
خسته شدم راستش از خیلی چیزا.
از خیلی کسا.
خیلی این روزا بهم ریختم و دلیلش رو نمیدونم.
خاطرات اردو جهادی شهریور نود و هشت: (شماره یک)
ترم تابستون کرمانشاه بودم.
برگشتم خونه. حدود بیست روز مونده بود به زمان اردو جهادی تابستون. امسال گلستان آق قلا بود.
مطرح کردم با بابا و اینا که برم یا نه؟
پدرم گفتن: من خودم اردو جهادی هستم!
بنده خدا راست می گفتند. برا ایام مهر تو مغازشون کمک نیاز داشتند. منم گفتم چشم. هستم کمک شما.
 
حقیقتش خودم انتظار این پاسخ رو داشتم از مون وقت که کرمانشاه بودم. واسه همین به مسئول فرهنگی این اردو جهادی تابستون گ
سلام دوستان نمیدونم چرا ولی نشد که برا همیشه برم انگار نمیتونم
خب اومدم دوباره کلی غرر بزنم از همه چی
خیلی خیلی تنها شدم دیگه میتونم بگم هیچ کسو ندارم
از دو طرف زهرا ها رو از دست دادم(یکیشون دختر عموم که کیش رفت)(یکیشون دختر داییم که ساریه) خب حرفام تو حلقم میمونه و گم میشه 
یادم نمیاد اخرین بار کی اینقدر تنها بودم!
خب اینم بد نیست خب خیلی بیشتر درس میخونم و خب بازم میگم نمیتونم وارد هیچ رابطه کشکی بشم حتی طرف اگه خودشو جلوم بکشه هم نمیشه
خب درس
کسی جز خودم نمیتواند کاری کند.
خودم باید دست به کار شوم و بلند شوم از این رخوت و بی‌حوصلگی. از این فقط تلنبار شدن کارها بر هم.
.
پیش دانشگاهی که بودم رو تخته مقابل چشم‌هایم نوشته بودم. سرباز این میهن شوم، خون دلِ دشمن شوم . و حالا هیچ خبری از آن شور و هیاهوی آخر نوجوانی نیست و جای همه آن دغدغه‌ها روزمرگی عبث‌آلود جا خوش کرده است.
.
امروز که این خبر سهمگین نفسمان را در سینه حبس کرد.
با خودم بارها گفتم. سردار سهمش را ادا کرد تا ابد، اما من
امروز صبح رفتیم یکجا قبل مشهد بودیم که صبحانع بخوریم منم ته ماشین لای پتوم خواب بودم و روسری نداشتم بابام اومد صدام کرد تا اومدم بلند شم دیدم یک مرد حیض حیز حیظ :/ داره نگاه میکنه از یک متر اونطرف تر سریع روسریم اینقدر هول شدم انداختم روی کل کله ام ینی حتی صورتم :/ بعد اومدم بیام پايین دیدم مانتوم کوتاهه بعد نمیشد مانتوم عوض کنم اون مانتوم برای اینکه چروک نشه توی ماشین آویزون کرده بودم اونو برداشتم روی مانتوم پوشیدم :/// بعد با قیافه خابالووو او
اومدم اصفهان.
دلم برا شهرم تنگ شده بود. مخصوصا آدماش .
البته اینبار با اوتوبوس اومدم و نه با ماشین خودم.
دومین باری بود که با خانومم با اتوبوس سفر میکردم.
اولین بار تقریبا اوایل دوران عقدمون بود.
یادمه اوندفعه هم مثل اینبار صندلیش خراب بود و کمرش درد گرفت. شرایط هم طوری بود که نشد صندلیمون رو با هم عوض کنیم.
ماشین خودمون درسته که کوچیکه و توی سربالاییها کم میاره و کولر نداره و سر و صدا خیلی داره و صندلیهاش راحت نیست و مدام خراب میشه و ولی با ه
امروز، دست خودم را گرفتم، رفتیم به یک کافه ی قشنگ، یک میز، زیر شاخه های درختی فوق العاده انتخاب کردم، نشستم و ساعت ها غرق خواندن کتاب شدم، امروز خودم را به یک روز خاص دعوت کردم، به یک روز متفاوت! روزی که در آن، خودم در کنار خودم، بخاطر خودم و برای خودم زندگی میکنم! امروز خودم را به بستنی مورد علاقه ام دعوت کردم، برای خودم شاخه گلی خریدم و آن را به دختر بچه ی زیبایی که لبخند شیرینی بر لب داشت هدیه دادم، امروز در کنار خودم خوشحال بودم و زندگی را ب
با خودم فکر می کردم گذشته مهم تره یا آینده؟
بهتر نیست هرچی که قبلا بوده رو فراموش کنیم و فقط به فکر ساختن آینده باشیم؟ 
چند روز پیش به اصرار رفیقم، یکم براش جوشکاری کردم، خیلی وقت بود به انبر و اتصال و الکترود دست نزده بودم.
القصه چشمام رو برق گرفت، اگرچه سوزش چشمام خیلی کمتر شده، ولی هنوز اون دور دورها رو تار میبینم.
قدیم ها، اومدم اینجا تا یه پیج انگیزشی باشه واسه ورزش کردن و لاغرشدن.
یه عکس دونده حرفه ای هم گذاشته بودم و زیرش تعداد جلساتی که
امروز داشتم از محل رفت آمد به مدرسه راهنمایی ام رد میشدم.یکم خاطراتو مرور کردم / دلم به حال خودم سوخت / تاحالا اینقدر واسه خودم غصه نخوردم /من خیـلـی تنها بودم / فقط خودمو زده بودم به نفهمی / فرقش با الان اینه که الان میدونم و اون موقع نمیدونستم.
هوالرئوف الرحیم
بهم که گفت: "کی رو برای خودت نگه داشتی"، بلند بلند تک تک نفراتی که دورو برم بودن رو براش نام بردم شاید یادش بیاد هر کدومشون باهام چه کردن.
و اومدم.
از اونچه که جلوی روی رضوان برام اتفاق افتاد هم، نمی تونم بگذرم. که به گریه وادارش کرد. و چقدر دلم سوخت. اول از همه برای خودم.
چیزی به رضا نگفتم. هنوز هم حرفی نزدم. تا دو روز به شدت درگیر بودم. به شدت سرخورده بودم. به شدت خالی بودم. الان خیلی بهترم. حتی می تونم بخندم.
هرچند که رضا خراب کرده
ظهرتا شب توی شوک‌بودم ُ اسـترس!
بعدکه گفتن حال عموبهتره دیگه تازه به خودم اومدم که چه بلایی سرم اومده ُ چشمام کاسه ی خون شدن و سردردحمله کردم به یخچال ُ توی جعبه ی قرص ها چشمم خورد به ژلوفن , یکی انداختم بالاکاش زودخوب بشمعاشق ژلوفنم؛)
خدایا خوبمون کن.بهمون رحم کن.
الان فقط میتونم همینو بگم=||||
اسم یه فیلم رو داشتم زدم تو نت ببینم چجورچیزیه.
و گاد =| من قبلا اینو با یه اسم دیگه دیده بودم!!
اینا مهم نیست!!! مهم اینجاست که من با لب‌تاب یکی دیگه اسمه فیلمه رو سرچ کردم 
و نمیدونم چجوری باید تاریخچه‌ش رو پاک کنم=|
اگ لب‌تاب خودم بود بلد بودم اما این یکی نمیشهTT
کاشکی با گوشی خودم سرچ میکردم=|
هعی خدا ، از همون اولم شانس نداشتم. 
یه رسمی هست که بعضی بهش معتقدن و اون اینکه وقتی کسی ناخوش احوال باشه یه تخم مرغ میذارن لای یه پارچه و هی اسم آشنا و فامیل و هرکسی اخیرا اون فرد رو دیده میبرن و روی هر اسم که تخم مرغ بشکنه میگن که اون شخص این فرد ناخوش رو چشم کرده و با شکستن تخم مرغ دیگه برطرف میشه و حال فرد خوب میشه.
امروز سر چیز بیخودی حالم به شدت گرفته بود و به شدت عصبانی بودم. رفته بودم توی اتاق و در رو از روی خودم بسته بودم. چندساعت زیر پتو مونده بودم و هی به دلگرفته بودنم ادام
ساعت پنج دیقه به یکه !امروز ساعت دوازده از کار اومدم بیرون . یه نفر فوت کرده بود و از صبح تا ساعت یازده داشت صدای قران پخش میشد با وولوم بالا. در اتاق مدام باز و‌ بسته میشد و سوال های تکراری اقای . نیستن ؟! و جواب تکراری نه نیستن . تا الان تقریبا ۱۸ ساعته که بی وقفه داره بارون میاد . همیشه عاشق سقف شیروونی و اتاق زیر شیروونی بودم اما امروز از صدای بارون که میزنه به سقف و حتی نمیشه صدای تلویزیون رو شنید داشتم دیوونه میشدم .ساعت چهار بعد از ظهر شروع
بغض و اشکی که از امتداد تاریکی های خودم، تا وقایع تمام این روزها ازش بسختی فرار میکردم، کانال تلویزیون رو عوض میکردم یا سعی میکردم حواس خودم رو پرت کنم، و چند بار هم-از جمله امروز صبح- موفق نشدم از نشتی اش جلوگیری کنم؛ اونقدر بهم فشار آورده بود که به خودم اومدم دیدم تمام قفسه ی سینه ام به شدت درد می کنه. طوری که حتی بسختی میتونستم دستهامو ت بدم.
ادامه مطلب
حدود هفت سال پیش بود. روزهایی که نوجوانی ساده و بی‌دغدغه بودم. کتاب‌های "چرا، چطور و چگونه؟" را دوست داشتم و کتابخانه‌ی کوچکی برای خودم راه انداخته بودم. مشترک مجله‌ی دانستنیها بودم و هر جلدش را برای دو هفته‌ی خودم تقسیم می‌کردم و می‌خواندم. خوره‌ی تکنولوژی هم بودم و هرکدام از دوستانم را که قصد خرید گوشی داشت با راهنمایی‌هایم کلافه می‌کردم. دقیقا می‌دانستم فلان گوشی از فلان شرکت چه پردازنده‌ای دارد و صفحه‌اش چند اینچ است. با همان ا
این‌روزا زیاد می‌ریم باغ‌کتاب، ینی عملاً هرروز. محمد درس می‌خونه و من به کارای عقب‌افتاده‌م می‌رسم. دیروز ایستاده‌بودم تا نوبتم بشه و از راهنمایِ کتاب‌فروشی‌ش سوال بپرسم. نفر اول پرسید رمان عاشقانه‌ی پرفروش چی‌ دارن، و دومی پرسید که جوجومویز کتاب جدید داره یا خیر. راهنمایِ دیگری، در حال معرفی 《 قرار نبود》 در کنارِ 《 چشم‌هایش》 به یک زن میانسال بود، و داشت می‌گفت این دوکتاب شاهکارن.
اوه.
خودم‌ گشتم و دستور زبان پهلوی‌مو پیدا کرد
کِی بود که با شور تو من محشور بودم
هر چند که زندانی دل محصور بودم
من کنج قفس بودم و مهر تو مرا بس
در عشق و سکوتی که به آن مجبور بودم
ای خط لبانت همه نقاشی رامبراند
تو بوم پر از رنگ و هنر من کور بودم
ای نقش زن سبک نوار دل خونم
منقوش به پرده تو، من از تو دور بودم
مهمانی من دائمی و نام تو مهمان
بر کاغذ بی نام تو من ور بودم
سالیست که وابسته به تو هاتف حیران
من بودم و تو بودی و من محجور بودم
سارا:چقدر خوب بودید شمااااا،من سرگروه نوجوانان حلقه ی صالحینم دیگه به ته خط رسیده بودم و استعفامو نوشته بودم روزش دوستم زنگ زد میای بریم تئاترگفتم اره اومدم ،دیدمتون،اشک ریختم خندیدم اما بخاطر شهید جابر موندم ،تا اخرین نفس میمونم و مدیونتونم دعام کنید ان شاالله که شافعمون باشن.
ادامه مطلب
بعد از مدت‌ها، اومدم و سر زدم به یک‌سری وبلاگ‌هایی که می‌شناختم. اغلب، فراموش شده و رها شده بودن. مثل خونه‌ای که مسافراش برنگشته‌ن و همه‌چیز همونطور باقی مونده و اما خاک خورده و بوی نم گرفته‌ان. بعضی هم که حتی آدرسی باقی نمونده بود و تبدیل به بلاگ دیگه‌ای شده بودن. اما، حسادت بردم به آدم‌هایی که هنوز می‌نوشتند. تاریخ آخرین نوشته‌شان همین تیر و مرداد بود. با خودم فکر کردم، چقدر از این آدم‌ها پايین‌ترم. یا کاش، با هم رفاقتی داشتیم. 
بعد
اومدم دکتر فکر کردم فقط پانسمان قراره بکنن. بستریم کردن برم اتاق عمل نمیدونم چیکار کنن میبینی گرفتاری شدماااا. نمیدونم چی بشه یه ذره می ترسم. که قراره حالا چی بشه. کاش کتاب اورده بودم با خودم حوصله ام سر نمیرفت. به دستم سرم زده خیلی خوب نمیتونم بنویسم. فقط بدون حالم خوبه اینا میگن خوب نیست ظاهرا اگه نمونم جاش میمونه. امممم حالا چی میشه. عجب داستان مزخرفی شد. از این حال متنفرم. 
دیشب بیقرار بودم خوابم نمیبرد، داشتم همینطور با پریشانی هایم کلنجار میرفتم که متوجه شدم لوستر داره تاب میخوره و بطور واضحی دارم ت میخورم زمین داشت برام لالایی میخوند به خودم اومدم دیدم زله اومده دلم هوری ریخت خدایا هموطنامون.
متوجه شدم تبریز و اردبیل بوده تا خود صبح فکرم مشغولت بود نکنه تعطیلات اونجا بوده باشی 
صبح متوجه شدم تبریز بیشترین خسارت رو دیده
خدا خودش کمک کنه
 
گفته بودم گلوم درد میکرد، خب؟ از آلودگی بود. دیروز بیرون نرفتم خوب شد. شیر و مایعات و شلغم هم خوردم البته! :)
بعد اینکه امروز تعطیل شد امتحان ندادم :)) دیشب رو به یمن تعطیل شدن امروز جشن گرفتم و دو تا فیلم دیدم! 
امروزم صبح پاشدم اومدم اینجا درس خوندیم و گزارش کارمو کامل کردم. و زمان که چقدر سریع گذشته تا الان!
همین دیگه
الان زرافه خوابه. منتظرم پاشه منو ببره، یا خودم برم اگه خیلی دیر نشده باشه.
به خودم قول داده بودم که دامنه ی انتخابم فقط دیوان حافظ باشه.دو هفته ای هم تایم گذاشتم براش.غزل های مختلفو نشون کردم. خط کشیدم. بیت اصلیشو های لایت کردم.اصلا رفتم حافظ جیبی و یه هایلایتر گرفتم که تو مسیر رفت و آمدم حافظ بخونم. یه شب با حریر کلی غزل خوندم. از ری خواستم غزل پیشنهاد بده.ولی.امروز، در حالی که چهل و هشت ساعت از آخرین مهلتم برای ارائه به استاد گذشته بود، خودم رو در حالی یافتم که دیوان حافظ رو پام بود و دیوان شمس در دستم راستم و غزل
هوالرئوف الرحیم
تا قبل اینکه مهمونا بیان داشتم به مامان می گفتم که نمی خوام به کسی نزدیک بشم.
همینکه زنگ زدن اومدن تو. انگار ذهنم شد لوح سفید. بدون هیچ مقرراتی.
اون زنک هم اومد رو مغزم و معادلات به هم ریخت.
نزدیک شدم، حرف زدم و زیاد هم حرف زدم. و باز همه چیز به هم ریخت.
اومدم پايین و تا وقت رفتنشون پايین موندم.
از خودم متنفر شده بودم.
خیلی بد گذشت.
 
 
 
 
توبه. توبه. توبه
از دوست شدن و حرف زدن با بنی آدم.
من هنوزم  بعد یک ماه دارم به این فکر میکنم من تا الان چرا یه اقدامی برای خیاط شدن نکرده بودم؟ هنوزم هنگ اینم که اگه تا الان کلاس رفته بودم به کجاها که نرسیده بودم.
هرچند هنوزم دیر نیست
ولی سن که میره بالا حوصله آدم کمتر میشه
همش تو ذهنم هست بشینم لباس خلق کنم از خودم.
یا مثلا جیبای مختلف بزنم. یا گلدوزی شماره دوزی رو رو لباسی که خودم میدوزم، پیاده کنم.
اما فکرشم خسته‌م میکنه.
ولی خوششششحالم که به آرزوی بچه‌گیام اجازه دادم تحقق پیدا کنن.
خوشحال
آمار این ماه رو نگاه می کردم
چقدر کمرنگ بودم مهر ماه
کلا تعداد پست هایی که نوشتم نصف ماهای قبله
معلومه حسابی درگیر بودم این چند وقت
با خودم قرار گذاشته بودم وسط این حجم کارم ی هفته رو به خودم استراحت بدم
و برنامم رو سبک تر مشخص کنم
این شد که این هفته برنامم ی مقدار سبک تره
ادامه مطلب
این روزها به مرگ فکر می کنم ، دیروز توی واتساپ دو تا عکس از خودم وقتی که خواب بودم برام اومد ظاهرا دوستم زودتر از من بیدار شده بود و ازم توی خواب عکس گرفته بود بعد وقتی که به مرخصی رفت عکس ها رو برام فرستاد !
تو نظر خودم شکل یه جنازه بودم ، لحظه ای حس عجیبی بهم دست داد و مثل لحظاتی که اتفاقاتی میفته و بهم تلنگری زده می شه این بار هم تلنگری زده شد و من رو به یاد مرگ انداخت .
ادامه مطلب
چرا من احمق با وجود اینکه چندین بار بهشون اعتماد کردم و دهنم سرویس شد باز حماقت کردم و بهشون اعتماد کردم.
جرا وقتی که چند صد بار امتحانشون رو پس دادن باز من بهشون فرصت دادم ؟ چرا باز خودم رو انداختم توی گردابی که هزاران بار سر نفهمی خودم و اعتماد خودم را انداخته بودم . چرا من احمق باز بهشون اعتماد کردم و به حرفشون گوش دادم .
لاشیا قبل از اینکه خرشون دم پله عزیزم قربونت برم تو هم یکی از مایی به محض اینکه خره رد شد .
یه روز خودم رو می‌کشم . قول مید
هوالرئوف الرحیم
یه دونه کیک 6 نفره خریدیم مثل هر سال رفتیم خونه مامان تولدشونو تبریک بگیم.
جلو در که رسیدیم دیدیم نفر شماره ی یک هم اونجاست. قیافه مو برای رضا کج و راست کردم و رضا گفت عیب نداره بیا حالا.
رفتیم تو و دوساعتی طول کشید تا چایی حاضر شد و تولد تولد. اون گذشت رسیدیم به بخش برش کیک. من به امید یه برش گنده ی کیک رفته بودم. حتی قهوه هم با خودم برده بود. یه برش چیپسی و نازک بهم کیک دادن در حد 3 تا چنگال. :(  بعد که به تکه های آخر کیک امید بسته بود
سلام.صبح اولین شنبه آذرماه ۹۸ تون به خیر و شادی.اومدم بعد مدت ها یه سک سکی بدم و برم چون دسترسیم به نت خیلی محدود هست.اینجا کشوریه که مسئولانش خیلی راحت تصمیم میگیرند ما رو تو قرن۲۱ از ابتدایی ترین حقوق مون که همون دسترسی آزاد به جریان اطلاعات هست محروم کنن به این بهانه که الان مصلحت شما در این است که از همه چیز و همه جا بی خبر بمونید!
مامانم هفته پیش عمل کردند و من یک هفته ای از خونه م و شهرم و میم و بچه ها دور بودم و این یک هفته تجربه خوبی بود در
تازه موهامو 2 هفته نشده بود کراتینه کرده بودم که خود کراتینه هم قضیه داره
یه مدت طولانی موهامو بلند کرده بودم واسه کراتینه و بعدش به تعطیلی خورد نتونستم موهامو ببرم اتومو و سشوار بکشه و کراتینش چزت شد
البته تا چند روز بوی گوه عن و شیر موز میداد :(
بعد دو هفته مصاحبه پشرو با بهزاد بلور رو دیدم و جو منو گرفت و رفتم موهامو پیش یوسف کچل کردم
و این وب 00:00 رو ساختمش و کاملا رمزی یا با صفحه سفید پست میزاشتم  
فقط برای خودم خودم خودم خودم
اما یادم
آزمونم طبق پیشبینی قبل خیلی بد بود. یعنی از خودم توقع بیشتر نداشتم با روزی یکی دو ساعت درس خوندن.
بعدِ آزمون چند کلمه ای با یه دخترخانوم همکلام شدم. از من کوچیکتر بود. اونم نظام قدیم بود. اومدیم بیرون باباش اومده بود دنبالش. دلم خیلی گرفت. اون طرفا روزای عادی هم تاکسی رد نمیشه چه برسه ظهرِ جمعه. تنهایی راه افتادم و تا خونه آهنگ گوش دادم و از سرما به خودم لرزیدم. از ظهر شدیدا پا درد گرفتم ولی پیاده اومدن بهتر بود تا اون بخواد بیاد سراغم.
ساعت پنج
بله بالاخره امتحان جهنمی فارماپاتو گوارش رو دادم و باید بگم چیزای خیلی کمی از فارما بلد بودم ولی هر چی بلد بودم اومد:)))) 
دیروز با فاطمه و مهلا رفتیم خرید و خوش گذشت، برای باشگاه لباس گرفتم و یه مرطوب کننده هم برای دستم خریدم. موقع برگشت هم شیک خوردیم که چون هوا بی نهایت سرد بود من که خیلی ازش لذت نبردم ولی تقریبا آخرای شب بود و توی کافه اش فقط ما بودیم و تلوزیون لیسانسه ها نشون میداد و هزاران سال بود که تلوزیون ندیده بودم :)) و جالب بود.
الان دو
آخرین باری که در جنون بودم کی بود؟
دیشب؟
پریشیب؟
یا سه سال پیش؟؟
که دیدم هوا گرم بود
راس ساعت 12
ناقوس مرگ به صدا در آمد
و تا به خودم آمدم دیدم در میدان شهر جلوی طناب دار ایستاده ام
کی بود
کی بود که بی حرکت بودم
اما زنده
حس میکردم زمان ایستاده
حسش میکردم
کی بود
که به خودم آمدم دیدم دستم بی حرکت شده بود
و ناقوس مرگ فقط سیم گیتار بود که دستم رویش کشیده شده بود
آنقدر بین مرگ و بیداری بودم
که حتی تو را دیدم
باور کن.
فقط قول بده
قول بده
دفعه دیگر که بی خ
هوالرئوف الرحیم
اون شب یکی از بدترین شبهای زندگی مشترکمون بود.
بعد از شام هتل، دست تو دستش اومدم خیابون و داشتیم حرف می زدیم.
تمام خانواده ی من رفتن. از خانواده ی اونها هم فقط داداش مجردش مونده بود.
دلم داشت براش کنده می شد. مثل صبحش که رفته بودم یه گوشه پیدا کرده بودم و از رفتارهای دایی زار زده بودم که مانع بودنش پیشم شده بود.
خلاصه.
با ما خداحافظی کرد و رفت. گویی که جانم می رود واقعی.
و من نصف شب وسط خیابون بودم. بابام کلی دور شده بود. می دوئیدم و
باز نصف شبی بین سکوت خوابگاه هوای نوشتن افتاد تو سرم
دفه پیش که داشتم می نوشتم سعی کردم حس خوبم رو تا جایی که میشه بنویسم
اما بعدش که مثل همه ی داستانای دنباله دار زندگیم درگیر پیامد تصمیماتم بودم به این فکر کردم این موج خوب و بدی تا کجا ادامه داره؟
تو این مدت کم بیشتر از هر وقت دیگه این درگیر فرار بودم
فرار از خودم
فرار از فکر کردن
فرار از بقیه
ولی شنیدین میگن عشق و نفرت هر دو یه جور حس هستن
هر کدومشون که درگیرمونکنه باعثمیشه به اون موضوع خاص ب
توی یک هفته ای که اینترنت قطع بوده سه تا کتاب "جوندار" خوندم. بسیار راضیم.
 
به شدت خوابم میاد چون دیشب اصلا خوب نخوابیدم و تا صبح از هر دری حرف زدیم با هم، از چاقی و تناسب اندام گرفته تا عادت هایی که وقتی ترکشون می کنی، معجزه رو می بینی. وقتی به خودم اومدم  هلال ماه از لای پنجره ی اتاقم معلوم شده بود و قلبم رو لبریز از عشق و امید کرد. ازش عکس گرفتم، هرچند لازم نیست براش بفرستم چون اون هم همزمان داشت به ماه نگاه می کرد. بعدش وقت کنده شدن از رخت خواب
امروز فهمیدم از  راه رفتن خیلی خوشم میاد و در واقع یعنی اون متن در مورد لذت کوه و اینا چرت بود و از راه رفتن خوشم میاد. یه هدفون میزارم تو گوشم و یه حس خیلی خفنی پیدا میکنم حس ازادی  و این چور چیزا (که البته خیلی هم اسکل به نظر میام وقتی کلمو ت میدم  و دستامو باز میکنم و راه میرم و چون خودم اینو میدونم یعنی اینکه اسکل به نظر میام به هیچ جام نیست :!: البته جلو کسایی که نمیشناسم دیگه ) 
 
 
بعد هم یه چیزه جالبی فهمیدم اونم اینه که فک کنم کله زندگی ب
دانلود آهنگ عروس از فتانه دوباره ذهنم رفت به دنبال گذشته، گذشته ای که خیلی دوست داشتم از زندگیم پاک بشه، از خاطرم، از حافظه ام محو بشه . به چند سال پیش، به روزگاری که فکر میکردم خوشبخت ترین آدم دنیام. چشمامو باز کردم. از وان بیرون اومدم. زیر دوش آب سرد رفتم و تمام افکارمو با آب شستم. نمی خواستم دیگه بهشون فکرکنم. این افکار 5 سالی میشد که اذیتم میکرد. دستام رو مشت کردم، چند بار محکم به دیوار کوبیدم و آرامش نسبی پیدا کردم. با خودم زمزمه کردم: من می
امروز نا امید شده بودم اوله کاری!
البته نا امید ک نه خسته از خودم
انتظارم از خودم خیلی بیشتره و احساس میکنم کم میزارم و همین باعث شده بود کلافه شم 
دلم گرفته بود و غروب پايیزی و جمعه هم ک باشه وای نگم دیگه .
نشسته بودم پشت میز صورتمو با دست گرفته بودم از شدت نمیدونم چی ولی میلرزیدم میلرزیدم و اشکام صورتمو خیس کرده بودن و همش ب خودم و همه ناسزا میگفتم .
حالم بد بود خیلی .
یکم که گذشت ب خودم اومدم . گفتم فاطمه تو موندی پشت کنکور ک اینجوری کنی؟ که
امروز نا امید شده بودم اوله کاری!
البته نا امید ک نه خسته از خودم
انتظارم از خودم خیلی بیشتره و احساس میکنم کم میزترم و همین باعث شده بود کلافه شم 
دلم گرفته بود و از غروب پايیزی و جمعه هم ک باشه وای نگم دیگه .
نشسته بودم پشت میز صورتمو با دست گرفته بودم از شدت نمیدونم چی ولی میلرزیدم میلرزیدم و اشکام صورتمو خیس کرده بودن و همش ب خودم و همه ناسزا میگفتم .
حالم بد بود خیلی .
یکم که گذشت ب خودم اومدم . گفتم فاطمه تو موندی پشت کنکور ک اینجوری کنی؟
۱. زودتر برگشتم و سر راه رفتم که قرص ویتامین بخرم و با دستی حاوی دو سری قرص ویتامین و یک سری قرص روغن تنظیم هرمون برای کاهش دردهای هر ماه اومدم بیرونمیخواستم هر سه تا قوطی گنده رو بغل کنم.خوراکی های ویتامین دار همیشه به من حس معجزه میدناز فروشنده پرسیدم این قرصای ویتامینی که ویتامین های متضاد رو هم با هم دارن چه طوری هضم میشن؟ گفت ریلیز تایم هر ویتامین با اون یکی فرق داره که با هم ازاد نشن تو بدن
۲. این اخر هفته یه روز بیکار برای خودم در
خاطره : جرقه
 
خاطره : جرقه
عصر روز عید فطر وقتی توی اتاق نشسته بودم، صدای در آمد، در همسایه پايین!گفتم: کیه؟چند تا بچه گفتند: توپمون افتاده تو حیاط می خواهیم،بهشون گفتم پايین کسی نیست . دیدم چسبیدن به در و دارن میان بالا. از پنجره گفتم: بچه ها صبر کنید . گفت: خانم تو حیاط شما افتاده. آیفون رو زدم و توپشون رو برداشتن .هنوز نشسسته بودم که باز صدای زنگ آمد. با لحن خاصی گفتم: بله؟ که یعنی باز چی کار دارید؟صدای پسر بچه ای رو شنیدم که گفت : خانم دستت درد ن
اومدم پست قبلی رو خوندمپشیمون نیستم. یعنی مطمئن مطمئن مطمئنم که اون روزی که داشتم تصمیم میگرفتم همه ی جوانب رو بررسی کردم.بهترین کار رو کردم و خوشحالترین هم بودم
و همونطور که نوشتم انتخابم 100% مزایایی که همون روزها میخواستم رو داره.الان هم داره
فقط یک مشکل هست
اونم اینه که یه مدته بخاطر اتفاقاتی که برام افتاده روحیه ام ضعیف شده.و تحمل سختی و اتفاقات جدید رو ندارم.همین
به خودم حق میدم در این نقطه باشم کاملا.و امید که با گذر زمان درست شه. :)
راستی
یادمه وقتی بچه بودم وقتای سحر از لا به لای در اتاقم مامان بابام رو میدیم که زیر نور نارنجی رنگ آشپزخونه نشستن و دارن سحری میخورن . اون موقع ها رادیو ما همیشه روشن بود و صدای ربنای شجریان میومد . نمیدونستم کسی که صداش داره میاد کیه فقط همیشه بهم حس دلتنگی و غصه میداد . با خودم فکر میکردم کاش منم میتونستم بیدار شم و کنارشون قرمه سبزی بخورم و خوشحال باشم از اینکه یه وعده بیشتر غذا خوردم  پیش خودم فکر میکردم وای چقدر داره بهشون خوش میگذره و از صدای
برای بار ها تشکر میکنم ازخودم از خدایی اگه هست که تهران قبول شدم و اومدم!
مهم نیست چجوری ! فقد خکشحالم که اینجام!
چقد خوشحالم که تو سلول کوچیکی مثل دزفول نیستم.
اینجا برام بهشته مخصوصا الان که بوی پايیزش به شدت حس میشه!
مخصوصا که داره تابستون لعنتی تموم میشه!
عاشق اون ساعتاییم که با سحر‌ میرم اون بالا  زل میزنم به چراغا و سکوته ! انگار از قالب خودمون در میایم و میشینیم از بیرون نیگا همه چی میکنیم!
چقد کار دارم این ترم!
و چقد کار واسه این دو روز
بعد از قرنی 
سلام  
ینی فاک :| چقد زمان زود میگذره 
انگار همین دیروز بود نشسته بودم همینجا و داشتم درباره استرسی که بخاطر یسری تغییراتی که میخواستم به زندگیم بدم گرفته بودم مینوشتم و الان بعد از دو ماه و اندی دوباره برگشتم و نشستم پاي لب تابم :) 
اتفاقی که افتاده اینه که بنده مهاجرت کردم به استانبول کاملا تنها 
قبلا به مدت دوسال خونه مجردی داشتم و مستقلی رو تجربه کرده بودم ولی میخواستم کاملا از لحاظ مالی از خونواده جدا شم و مستقل باشم :)
دم د
باز تهران اومدم و کلی چیزای مختلف واسه انجام دادن هست و این منو خیلی خوشحال میکنه!
فردا دوباره ایونت هست!و باز هم ایونت واسه بچه ها :)
اولش راستش ناراحت بوم که چرا کردان نیستم واسه اون یکی ایونت
ولی بعد فهمیدم چرا!هم به کلاس جمعه یکانون میرسم!مخصوصا که هفته ی پیشم دزفول بودم و با احتمال زیاد بچه ها الان باید خیلی مشتاق باشن!و خب راستش دل خودمم تنگ شده!
هم اینکه میتونم برم ازمون رانندگی رو بدم و خلاص شم!
هم بکم غذا درست کنم به خودم برسم!
خدا میدونه
سلامممم بر دوستان بیانی عزیزم عاقا حضور من کمرنگ شده ببخشید مجبورم کردن درس بخونم هههههه دوروزه دارم میخونم :)اومدم یه خاطره تعریف کنم واستون عاقا سال قبل که پیش دانشگاهی بودم از مدرسه اومدم خونه خیلی گشنم بود با مامانم بحثم شد قهر کردم ناهار نخوردم بعدش یه چند ساعتی گذشت، یادم نیست دقیقا میخواستم کجا برم دیدم خیلی گشنمه همه هم خوابیدن رفتم سر قابلمه تا تونستم غذا چپوندم تو دهنم⁦ در این حین که داشتم از آشپزخونه میومدم بیرون چشمتون روز بد
وقتی با فشار دو دست رو شونه م خوردم به دیوار بغضم ترکید . بخاطر سال ها دیوار بودن برای رویاها . بخاطر تلاش هایی که کرده بودم تا دیوارهای زندگی چیده شن بیان بالا . بخاطر رنج و تلاشی که خودم رو به داشتنشون مجبور کرده بودم تا آینده جای بهتر و قشنگ تری بشه . بخاطر نداشتن ِ هیچ کس به جز همون دیوار برای تکیه کردن بهش . بخاطر ِ خودم . خودم که فقط خدا میدونه چقدر صادقانه تلاش میکنم تا هیچکس بخاطر من سختی نکشه . فکر نمیکنم اون دیوار رو هیچوقت فراموش کنم . دیو
خب میبنیم که دوباره برگشتیم خوابگاه و باز . .
 
امروز از خونه که اومدم بیام بیرون تقریبا هیچی پول نداشتم. اسنپ گرفته بودم ولی این پا و اون پا میکردم تا سفر رو تایید کنم چون پولی نداشتم که به راننده بدم . با یه خورده تعلل و وقت تلف کردن مادر ۲۰ تومن پول داد بهم ، فکر میکرد پول نقد ندارم و پولهام توی کارته ولی نمیدونست که هیچ کدوم رو ندارم .
زدم اسنپ دیدم ۷ تومنه ، وقتی اومدم بگیرم دیدم شده ۵ تومن ، اینقدر خوشحال شدم که حد نداشت‌.
۵ تومن اسنپ تا ترمی
سلام
دارم به خودم ایمان میارم که روانشناس خوبی هستم حداقل برای خودم.
من یه اعتقاد عجیبی دارم اونهم این هست که هرکس میتونه برای خودش بهترین دکتر باشه در زمینه جسمی و روحی و
دلیلم این هست که هیچکس بهتر از خودمون ما رو نمیشناسه.
مثلا همین مدت که وضع روحیم افتضاح بود، دارم سعی می کنم حال خودم را بهبود بدم و کمی هم موفق بودم. البته اشاره کنم هنوز حالم خوب نیست ولی پیشرفت خوبی داشتم. درواقع امید را در بعضی از مسایل خاص از زندگیم حذف کردم ولی در کل
من به اندازه ی تموم اتفاق های بدی که تو زندگیم افتاده به خودم مدیونم، به اندازه ی بدی هایی که در حقم شدو در مقابلش فقط سکوت کردم! به اندازه ی شبهایی که تا صبح بیدار موندمو خوابم نمیبرد، به اندازه ی کارایی که دوست داشتم و نکردم! به اندازه ی غرور بیجایی که  بعضی وقتها داشتم، به اندازه ی جرأت نداشتنم، به اندازه ی خوردن بعضی از حرفامو نگفتنشون، به اندازه ی کم کاری هام واسه موفق نشدنم، به اندازه ی همه ی این ها به خودم مدیونم! من ادم بدقولی بودم واسه
اینجا مینویسم چون فقط اینترنت داخلی باز میشه،چون تلگرام و بلاگفا نیستن و من این روزا پر اتفاق ترین روزهای زندگیمه.
عروس شدن یکی از شیرین ترین تجربه های عمرم بود،تجربه ای که نه رویای بچگیم بود نه بهش فکر کرده بودم.تا همین چند شب پیش عروس شدن فقط شروع زندگی با کسی بود که دوستش داشتم،اما از وقتی اون لباس سفید رو پوشیدم،آرایش صورتم تکمیل شد و خرامان خرامان از پله های آرایشگاه پايین اومدم از سفیدی لباسم،از تغییر صورتم از حس و حالم لذت بردم تا آ
دوره روان شناسی من هم کم کم تموم شد
جلساتم کمتر شده و نسبت به گذشته خودم خیلی بهتر شدم
حتی نسبت به اطرافیانم.
البته هنوز جای کار دارم اما خب میتونم بگم سلامت روانی هم مهمه همونطور که سلامت جسمی مهمه
هنوز هم غمگین میشم. هنوز هم نسبت به خودم اعتماد به نفس ندارم. هنوز هم حس تنهایی گلومو چنگ میندازه ولی باهاشون کنار اومدم.
.
بچه ها شده بی حوصله باشید؟ به همه چیز؟ حتی خودتون؟
شده سرد بشید؟
 
بابا میگه اگر به جای این سکه هایی که تو ریشت ریخته ، جیبت سکه ایی میشد وضع و اوضانمون خیلی خوب میشد ! نمیدونستم به این حرفش بخندم یا به حال صورتم گریه کنم . وقتی از حموم اومدم بیرون و دست کشیدم تو صورتم دیدم بـــــــله ! نصف ته ریشم اومد تو دستم ؛ سریع رفتم تو آینه خودمو نگاه کردم و بی توجه به ظاهرم که شبیه کارتن خواب ها شده بود رفتم تو خودم . میدونستم دلیلش استرس و فشار عصبیه ، حق هم داشتم اوضاع زندگیم خیلی بهم ریخته بود . تا مرز ورشکستگی پیش رفته
توی عمرم پیش نیومده بود که اینقدر درگیر یه فیلم / سریال بشم! سه روزه بیش از ١٠٠ قسمت تماشا کردم. فیلمش نسبتا قدیمیه، قطعا اسمش برای همه آشناست ولی من فرصت دیدنش رو پیدا نکرده بودم. در عین حال کم و بیش در جریان موضوعش بودم چون دوتا از دوستام زنگ تفریح توی مدرسه نگاهش میکردن. :| منم گاهی سرکی میکشیدم. :) چیزی که بیشتر من رو مجذوبش کرده لهجه ی بازیگراست. خیلی روان و ملموس صحبت میکنن. اینطوری بگم که من بدون زیرنویس فارسی / انگلیسی و فقط از طریق گفتارشو
چند روزیه که هی به خودم بد و بیراه میگم. هی خودم رو مقایسه میکنم و شکایت از این که این چه دنیاییه. این چه وضعیه. نگاه کن فلانیو نگاه تو چقدر ضعیفی. نگاه اون یکی باهات چیکار کرد. نگاه نگاه و خلاصه خاک تو سرت. 
امروز یک لحظه به خودم اومدم و دیدم که گناه دارم بابا. این مریضیه که دارم. این که هیچ وقت راضی نیستم. این که گیر کردم تو گذشته و این همه ترس از شکست دارم. این که حالم رو به تنهایی نمیتونم خوب کنم.  هی به خوددم گفتم ببین تو همینی. بیا لااقل قبول کن
اومدم اصفهان.
دلم برا شهرم تنگ شده بود. مخصوصا آدماش .
البته اینبار با اوتوبوس اومدم و نه با ماشین خودم.
دومین باری بود که با خانومم با اتوبوس سفر میکردم.
اولین بار تقریبا اوایل دوران عقدمون بود.
یادمه اوندفعه هم مثل اینبار صندلیش خراب بود و کمرش درد گرفت. شرایط هم طوری بود که نشد صندلیمون رو با هم عوض کنیم.
ماشین خودمون درسته که کوچیکه و توی سربالاییها کم میاره و کولر نداره و سر و صدا خیلی داره و صندلیهاش راحت نیست و مدام خراب میشه و ولی با ه
چشمهای تو دوتا کوره ی مذاب اند
 
و من ، هربار، تویشان گیر می افتم
 
و غرق میشوم.
 
مثل وقتی که
 
وسط یک شیطنت کودکانه
 
ناگهان مادرم مچم را گرفته باشد،
 
روبروی چشمان تو هم زبانم قفل میشود.
 
بعد یکهو زمان می ایستد
 
مثل این که دکمه ی ساعت برنارد را فشار داده باشم.
 
و من سالها و قرن ها به تو خیره میمانم
 
بدون این که تو زمان را حس کنی و چشمهایت خسته شوند.
 
بعد از چند قرنی که به چشمهایت خیره ماندم دوباره برمیگردم به این دنیا و این بار
 
نه میدانم
یه جایی از زندگی هست که میدونی نباید بزرگی سر راهت هست ولی تو با تمام وجود اون رو باید میبینی یا میخوای ببینی توی بهترین نقطه زندگی هستم جایی که همیشه میخواستم و الان نمی دونم جای درستی هستم یا نه.
کلی وسایل جمع کردم ببرم تهران از صبح کلی کار کردم سرم خیلی شلوغ بود مادرم دوباره اوضاعش بهم ریخته سرطان داییم پیشرفت کرده فقط تنها کاری که تونستم بکنم این بود که گفتم نباید جلوی سارا گریه کنی میدونی که تازه حالش داره خوب میشه بنده خدا از صبح هر کاری
میشا: شقایق بیا بخواب دیگه عین جنازه رو مبل ولویی!خنده ای کردم و رفتم لباسم رو عوض کردم و رفتم تو رخت خواب و خزیدم زیر پتوپتوم سرد شده بود و منم عشق میکردم.دوباره رفتم تو فکر.اون موقع داشتم فکر میکردم چطوری به مامانم بگم که ناراحت نشه و دعوام نکنه پاشدم رفتم سر یخچال و به نتیجه ای نرسیدم و در یخچال رو بستم! مادرم همیشه میگفت:مامان: این یخچاله یا کاروانسرا؟!خب راست هم میگفت. دوباره نشستم رو مبل و غرق در افکارم بودم که یکی دو دستی شونه ا
یهو به خودم اومدم دیدم من ۲۱ سالمه و. خدایا! من چقدر کارای احمقانه میکنم.
قبلا تصورم از آدم بیست ساله و بالاتر، یه آدم کاملا عاقل و بالغ بود و حالا.
_ سر یه کارگروهی مثل بچه ها دعوا میکنم!
_ سر همون کار انقدرگریه میکنم که کل شبو با سردرد میگذرونم!
_ مثل قبل بقیه رو نمیبخشم و لجبازی میکنم همش و اخلاق بد آدم بزرگارو واسه خودم انتخاب کردم!
_ نمیتونم تصمیم درست بگیرم و زود نظرم عوض میشه!
_ از نبودن آدمها میترسم! از بودنشون هم.
.
.
.
قرار نبود من توی این س
 
هیچوقت حس خوبی به بلاگرایی که میگن میرن ولی نمیرن نداشتم
حتی حس خوبی به آدمایی که هی پروفایل عوض میکنن
از دم دمی مزاج بودن
ولی خودم
روزایی سختی از زندگیمو گذروندم بارها بارها شب هارو التماس کردم دیگه فردا بیدار نشم 
روزایی که پدرم غمگین دست رو پلک های ورم کرده و زخمم گذاشت و هیچی نگفت
نمیگم درمون میشهنمیگم کنار اومدم بعضی زخم ها تا همیشه زخمه
بعضی روز ها آدم لبالب درد و بغضه و نمیمیره
کی میدونه شاید یه روز که اونروزارو گذروندی و ت
قبل از خواب تبلت به دست تو اینستاگرام می‌چرخیدم. بین پیشنهادات، پروفایل یار سابق رو دیدم. رفتم اسمش رو سرچ کردم ببینم هنوز ایرانه یا رفته، رسیدم به فیلم درس دادنش. به خودم اومدم دیدم میخکوب شدم به صفحه و دارم فکر می‌کنم چقدر این پسر باهوش بود و چقدر اینش رو دوست داشتم. می‌شد بشینم تو رو تماشا کنم وقتی داری ریاضی حل می‌کنی. چی شد که بین‌مون خراب شد؟ اصلا خوب بودیم با هم هیچ‌وقت؟ از وقتی با هم بد حرف زدیم من خودم رو تردم، چرا اینجوری کردی
همیشه یه قدم عقب بودم ؛ یه قدم از تجزیه و تحلیل و واکنش نشون دادن به حوادث عقب بودم . به وقت عزاداری یه قدم عقب بودم ، به وقت شادی یه قدم عقب بودم ، به وقت غم یه قدم عقب بودم ، به وقت دلتنگی یه قدم عقب بودم ، به وقت ناراحتی یه قدم عقب بودم . الانم عقبم . الان به وقت گریه خیلی عقبم . حالا که باید از شدت سختی و درد و هزار کوفت و زهر مار گریه کنم عقبم . حالا نشستم و به این فکر میکنم از کی اینقدر بی حال شدم که حتی نمیتونم گریه کنم . از درد شکم کنار بخاری خواب
حدودا سه ماهی میشه که برای تحصیل از ایران اومدم بیرون. دیروز داشتم مطالب قدیمی تر وبلاگمو میخوندم و واقعا از این پروسه ی سختی که طی کردم به شگفت اومدم اگه بخوام مسیرمو بعد از تموم شدن کارشناسی توصیف کنم ، باید بگم اول کار اعتماد بنفس پايینی داشتم و همین باعث شد سرکاری برم که مناسب من از هر نظر نبود و در نهایت پس از شکست های متعدد ، شروع کردم به شناختن خودم ، اینکه چه محیطی برام مناسبه ، اینکه چی از زندگیم میخوام و بعدش با خوندن کتابای محتلف رو
سبک گروه اینه که هر کی میاد تو گروه اعلام میکنن و بقیه خوشامد میگن.مثل همه جا.
روزی که اومدن من رو اعلام کردن همه استیکر مستیکر گذاشتن اما یه نفر گفت من استادتو میشناسم و خودم هم تازه واردم اینجا. منم دیگه چون قبلش سلام کرده بودم گفتم باز نویز ندم.
اینجا نوشتم که یه پیرمردی رو دیدم اومده تو اسانسور بهم گفته سلام من مایکلم و از فلان شرکت تازه اومدم؟
خوب الان داشتم تو گروه میچرخیدم دیدم اونی که برای من نوشته خوش اومدی و . همیکنه که تو اسانسو
  
 
زیر ساختمون ِشرکت، یه فست فودی هست که کباب ترکی هم داره.
ظهر بود از ماموریت برگشته بودم داشتم میرفتم به سمت ورودی ساختمون، دیدم یه پسرک فال فروش نزدیک سیخ کباب ترکی ایستاده و داره آقای کباب زن! رو نگاه میکنه! 
مسلما بوی خوبی هم داشت که باعث جذب آدم میشد.
یک لحظه گفتم طفلی هوس کرده و پول نداره قطعا!
با خودم گفتم برم براش بگیرم بخوره اما منصرف شدم و یکی دو تا پله رو رفتم بالا! اما دلم نیومد و دوباره برگشتم سمتش. 
دیدم داره با اون آقاهه صحبت می
اومدم بگم لعنت.لعنت به دردی که هر ماه، تا زیر سرم و آمپول نرم دست از سرم بر نمیداره.
اما وقتی دنبال تیتر می گشتم این بیت رو دیدم.ولی جناب شهریار قبول کن سخته نگم.
حداقل اینجا میشه روحمو تخلیه کنم از این همه تشویش و خستگی.
امشب وقتی درد امونمو برید فقط میگفتم کاش هیچوقت از مادر زاده نمی شدم.
اولین باری بود که از شدت درد واسه خودم آرزوی مرگ می کردم:(
+ امشب به همسرم میگم فکر کنم تو این یه سال بیشتر از پرستارا اینجا بودم:))
+ نگران آینده ام. نکنه تهش
سری جدید برنامه از لاک جیغ تا خدا ، یه آهنگ پايانی داره که متنش رو اینجا آوردم و خیلی زیباست . گپ و گفتی کوتاه با خداست .

یک عمر بی تو من پر از تشویش بودم -- لبخند بود و من ولی ، دلگیر بودممثل پرنده تو قفس ، غمگین و خسته -- از این سراب بی نهایت ، سیر بودمتموم فکر و ذکرم حرف مردم -- من حتی از خودم هم دور بودمتو اون روزا تو رو گم کرده بودم -- تو پیشم بودی و من کور بودماز اون مرداب تنهایی و تردید -- تو بودی که منو آزاد کردیپناه خستگی هام شدی تو -- من درمونده ر
اومدم خوابگا از خونه
دیشب تا ۵ صبح داشتم با فاطمه حرف میزدم.حرف و حرف و حرف
اومدم خوابگا با کلی اعصاب بهم ریخته و دلی پکر!
و یه حس خلا لعنتی!
از سه شنبه پیش آریا بودم! و دیشب وقتی رفت، حس کردم یه تیکه ام نیست!
کلافه شدم.عصبی شدم!
الانم اصن تمرکز ندارم
اومدم درس بخونم.دیدم سرم درد میکنه.اومدم کلیپی که رضا فرستادو ببینم دیدم حوصله ندارم
رفتم تو چتم با زینب.دنبال دکلمه های علیرضا آذر!
و دارم همشو گوش میکنم!
حالم خوب نیست!
حالم بهم میخوره از این ه
امروز ساعت چهار بیدار شدم اما نتونستم کار کنم. و خوابم برد اصلا دست خودم نبود. دوباره تا همین ظهر خوابو بیدار بودم اخرش زدم تو سرم که بیدار بشم صورتمو شستم اب یخ خوردم و الانم رفتم بیرون که هم خرید کنم هم راه برمو یه بادی به کله ام بخوره. اومدم خونه جامو جمع کردم که دوباره ولو نشم پنجره رو هم باز کردم هوا عوض بشه و خونه از اون گرمی در بیاد الانم نشستم پشت میزم تا روزمو ساعت حدود یک ظهر شروع کنم. میدونم دیره اما واقعا خوابیدنم چه دیروز و چه امروز د
خببب اومدم دانشگاه نتیجه پروپوزالو بگیرم، الحمدالله موافقت شده! ولی راستش نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت :))) یعنی از طرفی استرس اینو داشتم که موافقت نشه، اونموقع چیکارش کنم، از طرفی میگفتم منکه خودم لقمه بزرگتر از دهنم برداشتم، زمینم نمیذارمش، یکی دیگه باهام مخالفت کنه خودم کمتر عذاب وجدان میگیرم :))) ولی خب موافقت شد، حتی شرط اصلاحم نخورد، که خب ما به فال نیک میگیریم.
اومدم اینو بگیرم بچه هارو دیدم، پايان نامه سابق، میخواستن یه جلسه ای
واقعا که! خیال آدمیزاد تا کجاها که نمیرود.
به این می اندیشیدم که ای کاش الان در جنگلهای گیلان بودم. یا حتی دامنه کوه های منتهی به خلیج های نروژ، یا حتی در کنار رود سن. چه میدانم، کفش هایم را به هم گره میزدم و به دنبال خودم میکشیدم و هرازگاهی پايم را در آب میزدم و تا مغزکله ام یخ میکرد. خودم را در خودم مچاله میکردم. بارانی ام را تنگ خودم میگرفتم و دست هایم را دور بدنم فشار میدادم. آنقدر قدم میزدم تا آرام بشوم. بالاخره آرام میشدم.
چه خیالاتی!
غافل
امروز رفتم مشاوره . ازم راضی بود .
چون والدین کارداشتند منو سره کوچه پیاده کردند و خودشون رفتند شاید باورتون نشه ولی بعد چندین ماه هوای بیرونو نفس کشیدم وقتی که پیاده راه میرفتم . شاید فکر کنید مسخره اس ولی واقعیت محضه .
حس زنده بودن بهم دست داد
مشاور دقیقا1ساعت و 10 دقیقه منو نگه داشت . لایق ناسزا و کتک نیست؟؟؟
یکم برنامه مینوشت و یکم بعد با گوشیش ور میرفت . از حق نگذریم ایندفعه برای برنامم هم وقت زیادی گذاشت . موقعی که اومدم بیرون منشی ام
دارم فکر میکنم این سبک نوشتم موضوعات و مطالبم چی رو در خواننده در مورد من القا میکنه؟ نمیدانم. مهم هم نیست چون دیس ایز وات ای ترولی ام!
یس آی کر ابوت دیز سینگز!
۷ و ۱۵ صبح: نرمال استراکچر و فانکشن و تموم کردم‌.
9 و 50 صبح: اومدم دانشکده بلکه خانوم دکتر خوشگل فقط خوشگل رو ببینم ولی خب نبودن! نشستم خودم اینقد با این اپه ور رفتم که فهمیدم جریان چیه و چه اشتباهی میکردم! میخاستم پیش ایزاک هم برم و چسناله کنم که دانشجوهات تنبل اند ولی منشی اش گفت سرش خیلی
نمی‌دونم چه‌جوریه که هر کجا فکر می‌کنم از نظر زمان‌بندی امور روی ریل افتادم و می‌تونم عینِ بچه‌ی آدم به کارهای شخصی، به موارد مربوط به شغلم، به مسائل خانواده، ماشین، ساختمون و. برسم؛ دقیقاً از همه چیز جا می‌مونم.
تصمیم گرفته بودم که منظم‌تر و پررنگ‌تر توی توییتر باشم اما نشد. هم ابزارهای تغییر آی‌پی اذیت می‌کنن و هم به خودم میام می‌بینم که دو روز نرفتم توییتر؛ نمیشه که منظم توش فعالیت کنم.
تصمیم گرفته بودم که کانال تلگرام رو تبدیلش
گفته‌بودم خبر ندارم از خودم. گفته‌بودم "خودم" نشسته ته یه چاه و من از بالای چاه اصلا نمی‌فهمم چه حالی داره. گفته‌بودم فقط بعضی وقتا خیلی گریه می‌کنه و آب چاه میاد بالاتر، تازه می‌فهمم یه خبرایی هست و نمی‌فهمم چه خبر.
"خودم" خسته‌س. خسته از وعده‌هایی که بهش می‌دم. خسته از این که دائم دعوتش می‌کنم به صبر. صبر. صبر. الان بیشتر از دو ساله. هی بهش قول میدم که اگه تا فلان تاریخ صبر  کنه، همه چیز درست میشه. فلان تاریخ میاد و می‌گذره و هیچی درس
"قهر دنباله دار"
زمانی که خسته بودم از این همه بی عدالتی موجود در جامعه
زمانی که خسته بودم از این همه محدودیت های دینی که خود قانونگذار دینی به آن عمل نمی کند
زمانی که خسته بودم از این همه لابی بازی و پارتی بازی در مصاحبه های آزمون دکتری نیمه متمرکز و آزمونهای استخدامی 
زمانی که خسته بودم از این همه به کسی و تنهایی خودم در جامعه
زمانی که خسته بودم از این همه بدبیاری های خودم
زمانی که خسته بودم از این همه بی توجهی پدرهای جامعه به منِ موگلی
زمانی
سلام
 
دیروز اومدم ترمینالی که سر جاده هست تا بیام خونه.
هرچی فکر کردم دیدم اگر 4 شنبه و 5 شنبه و جمعه رو بمونم خوابگاه ، باید هر وعده رو فلافل بخورم و تازه منتظر باشم که هیچ خرج دیگه ای هم به من نخوره.
خلاصه تصمیم گرفتم بیام خونه.
تقریبا یه نیم ساعتی معطل اتوبوس شدم زیر بارون. یاد ایامی افتادم که ماشین زیر پام بود و تو این شرایط از کنار مسافرا رد شده بودم و شاید فقط  تو دلم گفته بودم بنده خداها را ببین و رفته بودم.
ولی خب هر جور بود به خیر گذشت.
آره
.
در نهایت، انعطاف ذهن ما خیلی بیشتر از چیزیه که فکرش رو می‌کنیم. 
یادمه سال اول دانشگاه، به معنای واقعی کلمه هیچ علاقه‌ای به این شهر و این دانشگاه نداشتم. از طرف ِ دیگه از وسط یک بحران بزرگ توی زندگی‌ام، خونه رو رها کرده بودم و با یک عالمه دلتنگی عملا نمی‌تونستم این همه اتفاق رو با هم هندل کنم. 
خب همه چیز زیر و رو شد. یک سال نمی‌تونستم خوب بخوابم. یک سال درس نخوندم و با چیزی شبیه به معجزه درس‌ها رو گذروندم. روابط با آدم‌ها گسترش زیادی داشت. آ
این چند روز با خودم کنار اومدم و دارم آدمهایی که یه جور رابطه‌ی عاطفی س ک سی باهاشون داشتم رو کنار می‌گذارم. اینجور هم احساس قوی بودن دارم، چون منم که کنار می‌گذارم نه اینکه کنار گذاشته بشم، و هم احساس سبکی. دور و برم رو دارم خلوت می‌کنم و شروع کردم به تست زدن تا حداقلی که می‌تونم رو توی این یک ماه و خورده‌ای برای خودم باشم و تلاش کنم. میم حالش خوب نبود اما بهتره. من خوبم. مادرجون حالش خوب نیست و این در حال حاضر تمام غ.
بگذریم می‌دونم ح می
1. 
یه دختر تین ایجر امریکایی تو اینستاگرام بود از مدل میکاپ هایی که میکرد خوشم میومد یه مدت کوتاهی فالوش کرده بودم خیلی mess بود پدرش معلوم نبود کجاست، مامانش هم نمیخواستش، و پیش مادر بزرگش زندگی میکرد، ماریجوانا میکشید و شاید چیزهای دیگه که نمیدونم من اسمشونو. یه روز لایو گذاشته بود و میگفت مادربزرگم هم از خونه بیرونم کرده و الان هوم لِس ام و در ماشین می زی ام، و همزمان هم داشت ماریجوانا میکشید، براش کامنت گذاشتم واقعا بیوتیفولی تو، با
مسئول کتابخونه گفت برو داخل اتاق تا بیام ازت عکس بگیرم. تا اون لحظه نمی‌دونستم چقدر لاغر شدم. حتی وقتی که بهم گفت عینکت رو دربیار و بزار روی میز و بشین روی صندلی و زُل بزن به دوربین هم نمی‌دونستم چقدر لاغر شدم.بعد از ۱۰ دقیقه و ۳۲ ثانیه که کارتم حاضر شد و صدام کرد، وقتی کارتم رو گرفتم و عکسم رو روی کارت دیدم، فهمیدم شدم پوست و استخون.
 
دوتا کتاب از "نسیم مرعشی" می‌خواستم امانت بگیرم: -هرس- و -پايیز فصل آخر سال است- ، یعنی یکی از دلایلی که باعث شد
1. امروز 8 کیلومتر توی برف پیاده اومدم چون همه خیابونا قفل بود و تصادف. ملت برف میاد میرن برف بازی، منم هنوز دارم میلرزم و الان رسیدم خونه ساعت نزدیک پنجه :| 
با پرتو و نیکی اومدم و وقتی باهاشون بودم انقددددددر خندیییییده بودیییممم که مردیم دیگه :))) 
اون لحظه ای ویران شدم که وسط راه دوست پسر پرتو مث من با ماشینش اومد و سوارش کرد و رفتن :( خیلی بیشعورید پس من چی :(( 
2. کفتر کاکل به سر افتاده تو دهنم کل راهو داشتم کفتر کاکل به سرر هااااااای هاااا
وقتی همه مریض میشن و من نمیشم اوضاع به نظرم طبیعیه. ولی وقتی همه مریض میشن و منم میشم از خودم ناامید میشم. آخه مگه هر کار بدی بقیه کردن منم باید بکنم؟ آدمم اینقد ضعیف؟
الان همه سرما خوردیم، کل شهر جمیعا! مال من محدود به گلودرده. دیشب شربت آبلیموعسل خوردم و آب‌نمک غرغره کردم، یه اپسیلون بهتر شد. امروز رفتم درمانگاه و تمام مدت حرف زدم. بعضی‌هام واقعا از آدم انرژی می‌گیرن، به یک بار و دو بار و سه بار توضیح متوجه نمیشن. یکی که امروز منو به استیصال
بعد از مدت ها اومدم بیان! حدود دو سال بود که میخواستم یه فضایی برای ثبت این روزهای زندگی داشته باشم و انتخابم همین جا بود اما هی نمیشد. وبلاگ خوانی من فک کنم از سال ۹۳ شروع شد نمیدونم چرا این کار تو اون دوره واسم شدیدا جذابیت داشت، از وبلاگ کنکوری ها (چون کنکوری بودم! یه دوره کنکوری پرحاشیه) بگیر تا وبلاگ دکترا و دندونپزشکا (یادمه دنبال انگیزه بودم واسه ادامه!:)) ) تا وبلاگ پاسخ به سوالات شرعی:)) و برو تا انتها. اتفاقات زیادی افتاد که حالا میخوام ق
زمستان بود.
حس می‌کردم قلبم دارد بزرگ می‌شود.
انکارش می‌کردم و بقیه بیشتر اصرار می‌کردند. با دست نشانم می‌دادند و می‌گفتند ببینید قلبش بزرگ شده. بیشتر می‌تپد.
چندماه طول کشید تا قبول کنم که راست می‌گویند.قلبم بزرگتر از همیشه شده است.
خوشحال بودم، با همیشه فرق کرده بودم، بیشتر از همیشه خودم بودم.
بزرگ بود. انقدر بزرگ که وقتی در قلبم جای گرفت، قلبم اندازه‌ش نبود و زد بیرون. 
کم‌کم اما اذیت می‌کرد، انقدری بزرگ شده بود که دیگر از باقی
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب