نتایج پست ها برای عبارت :

من از روزازل بختم کج افتاد

تشت رسوایی ما چون زسر بام افتاددر خرابات مغان ولوله در جام افتادتیره شد شام شعف گونه ایام شبابرونق عهد شباب از سر ایام افتادجانب پیر خرد رفتم  و دیدم به دمیکمی آنسوتر از این قرعه ام ازنام افتادکه چه داند که کجا منزل وماوا داردآنکه در جور زمانه زلبش جام افتاددوش مستانه برفتم به بر سالک عشقگفت این مرغ به تزویر در این دام افتادیار رفت وزغم هجر وی از گردش چرخچرخ گردون من از گردش ایام افتاددست بردم که چکامه بنویسم به رفیقدست لرزیدو قلم ازکفم آرا
               همین که نامِ بلندت به هر زبان افتاد 
                                            چه شور و وِلوِله ای در دل جهان افتاد
 
                برایِ ذکرِ مصیبت دلم گرفت آتش
                                            و سیلِ گریه و ماتم به عمقِ جان افتاد 
 
               به وقتِ غارت و حمله چه بر سرت آمد؟ 
                                           که شمر خسته شد و خولی از توان افتاد
 
               به روی نیزه و در جمع این حرامی ها
                                       
در خواب مرا سوی خراسان گذر افتاد
این شعر همان لحظه مرا در نظر افتاد
با آل علی هر که درافتاد، ور افتاد»
هر کس که به این سلسله پاک جفا کرد
بد کرد و نفهمید و غلط کرد و خطا کرد
دیدی که یزید از ستم و کینه چه ها کرد
آخر به درک رفت و به روحش شرر افتاد
با آل علی هر که درافتاد ور افتاد »
https://www.instagram.com/p/B3wWLOABiwC/?igshid=12q1vnxsv28v5
https://www.hoorsa.com/p/NjIxMjM3MA%3D%3D
https://rubika.ir/post/BYcLRcGUCT
[عکس 640×640]
مشاهده مطلب در کانال
 
رکاب آهسته آهسته ترک خورد و نگین افتادپر از یاقوت شد عالم، سوار از روی زین افتاد
دگرگون شد جهان، لرزید دنیا، زیر و رو شد خاکدمی که زینت دوش نبی روی زمین افتاد
پس از بی‌مهری دریا، قسی‌القلب شد آتشبه جان دودمان رحمة للعالمین افتاد
خدایا هیچ زخمی بدتر از دلواپسی‌ها نیستکه چشمش سوی خیمه، لحظه‌های واپسین افتاد
شکستن با غلاف تیغ را سربسته می‌گویمزبانم لال.النگوی ن از آستین افتاد
برای من نگه دار و بیاور زخم‌هایت رااگر خواهر مسیرت سوی من
خار غم تو بر دلم، ای یار، غمخواری بکن،
دل بر تو زاری میکند، کمتر د ل آزاری بکن.
گه خوار و زارم میکنی، گه زار خوارم می کنی،
در گیر و دار زندگی، بختم، مددگاری بکن.
گه سد راهم میشوی، گه یار راهم میشوی،
بسیار ایاری مکن، بر یار خود یاری بکن
 جان را به جانان میدهم، ناچیز و آسان میدهم،
دل داری ار در سینه تو، دلدار، دلداری بکن
در بند سودای توام، بیمار غمهای توام،
از خود مرو، ای خودپرست، ما را پرستاری بکن.
همدل شدی با دشمنم، داری تو قصد کُشتنم،
دل داری ار
هو الباعث
فال یلدای امسال . 
نیت : امید .
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او
اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد
در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
بانگ گاوی چه
آداب و رسوم نوروز در آذربایجان شرقی 
صبح آخرین چهارشنبه سوری مردم بر سر آب رفته و از روی آن می پرند و می خوانند :
آتیل ماتیل چرشنبه (عاطل و باطل شود چهارشنبه)
بختیم آچیل چرشنبه (بختم باز شود چهارشنبه)
در روستاها چهارشنبه آخر سال را چرشنبه خاتون» می گویند و ن بالای اجاق خوراک پزی با آرد شکل زنی زیبا را می کشند و زیر آن یک آینه و شانه می گذارند تا وقتی چرشنبه خاتون آمد سرش را شانه بزند.
این رسم تأکید بر بارور شدن زمین در آخرین روزهای اسفند دارد
روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود.او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد کجا می روی؟"مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"گرگ گفت : "میشود ا
موشک کاغذی بلند شد و پدرم را به اشتباه انداختپدرم داد زد: .هواپیما بمب روی قرارگاه انداختپدر از روی صندلی افتاد، پاشد و گفت: یا علی». افتادسقف با بمب اولی افتاد او به بالا سرش نگاه انداختتانک از روی صندلی رد شد شیشه ی عینکم ترک برداشتیک نفر اسلحه به دستم داد طرفم چفیه و کلاه انداختخاکریز از اتاق خواب گذشت من و او سینه خیز می رفتیماو به جز عکس خانوادگی اش هرچه برداشت بین راه انداختبه خودم تا که آمدم دیدم پدرم روی دستهایم بودیک نفر دوربین به
دانلود اهنگ دیدمت ای وای عقل از سرم افتاد 
دانلود اهنگ امیرحسین گلاب دیدمت ای وای عقل از سرم افتاد
دانلود ترانه جدید امیرحسین گلاب به صورت کامل با نام وقتی دیدمت ای وای عقل از سرم افتاد با کیفیت عالی و لینک مستقیم همراه با متن و شعر در وبلاگ دی ال موزیک
متن اهنگ وقتی دیدمت ای وای عقل از سرم افتاد
ادامه مطلب
امروز تولدمهارزو دارم منو یادتون نرهدلم میخاست خیلیا میبودن ک نیستن
 
از همه کسایی ک امروزو پیشم بودنمچکرممم
 
دلم دلتنگ همتون  میشه
 
اتفاقای خوب زیاد افتاد اما دو اتفاق بد افتاد برام.
 
یکیش ترک اینجا بود
 
ویستا عاشقتونههه.
امروز شنبه است . صبح شنبه است و نمیشه باهات حرف بزنم . اونایی که تلگرام و واتس آپ رو میبندند و تعطیل می کنند نمی دونند یا نمی فهمند که دنیای کسانی را داغون می کنند؟ 
دیروز مهمون داشتم . از مامانم گله کردم . هرچند می دونم فایده نداره ولی خب گاهی دل آدم میگیره دیگه . 
آدم از یه دقیقه یا یه روز دیگه ی خودش خبر نداره.  چه می دونستم ممکنه شرایطی پیش بیاد که هیچ جوره نتونی با کسانی در ارتباط باشی که ازت دورند؟ اون هفته صبح شنبه هرچی زنگ زدم و پیام دادم ج
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولهاکه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشایدز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دمجرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
#حافظ
بخاطر میخی نعلی افتاد
بخاطر نعلی ، اسبی افتاد
بخاطر اسبی ، سواری افتاد
بخاطر سواری ، جنگی شکست خورد
بخاطر شکستی ، مملکتی نابود شد
و همه اینها بخاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود.
یادمان باشد هر کار ما، حتی کوچک،
اثری بزرگ دارد که شاید در همان لحظه ما نبینیم
Add a commentمشاهده مطلب در کانال
 
دانلود آهنگ جدید ساسی به نام استاد با کیفیت 128
گویند گویند گویند که روزی مهر یه دلبری به دل یکی افتادای کاش نمی افتادگویند که هرشب توویِ دستش یه پیاله با من آن نیستاصاً عین خیالش چرا استاد آخه چه کاریه استادگویند که کشته مرده میدادتار مژگونشو من، من به قربونشو ای وایافتاد افتاد افتاد به دلم مهر تو ای کاش نمی افتاد نمی افتاداسفند و دی و خرداد و مرداد
که همش مهمونی آخه چه کاریه استاد استــاددلا دلا دلا دلا استادچرا چرا چرا چراگویم گویم گویم
آمد به دنیا در فضای سرد و ناپاکی
آلوده شد روح و روانش در هوسناکی
مانند گل در مزبله بالید و زیبا شد
در دام او افتاد یاسی مظهر پاکی
با صید خود برپا نمود او کاخ آمالش
شد سرنگون در قعر خودخواهی به بیباکی
چون پرتوقّع بود و از خودراضی و مغرور
افتاد از عرشش درون برزخی خاکی
باد جدائی ها به طوفانی بدل گشته
در عاقبت درگیر با وضع اسفناکی
او مُرد و در گور سیاه خود فرو رفته
شد سرنوشتش تلخ با پایان غمناکی .
 
کیسه وسایلشو برداشت و انداخت رو شونه ش و راه افتاد.
اما بعد از چند قدم وایساد و انگار بخواد یه موضوع مهمی رو بهم بگه، آهسته و شمرده گفت:
عمه! یه آدمایی هستن که آشغالا رو جمع میکنن و میریزن تو کیسه ی بزرگ، بعد اینجوری -دوباره کیسه رو انداخت رو دوشش- با خودشون میبرن.
و بعد راه افتاد و رفت.
 
عین یه پیرمرد دانا که بخواد بهت یه دریافت مهمی رو از زندگی بگه!
جایت اوج است و از این فاصله کوتاه قدم
و نگاهت به من افتاد که در جزر و مدم 
 
هر که خوبست خدا دارد و بد شیطان را
من ولی با که بسازم که نه خوب و نه بدم
 
از دل خویش صدای کمکی می شنوم
که به فریاد خودم هم نرسیده مددم
 
مرده یا زنده اگر عشق نباشد یکی است
سر سودا به تنم نیست در این جسم بدم
 
در سقوطش رود از پلک اگر از چشم افتاد
بسته از جنس دل او شده سنگ لحدم
 
دو نفر می شوم آن دم که تو را می بینم
گفته ام با دل بی تاب صبور بلدم
 
یک نگاهت بس و کافی ست که دیوانه
 
نگاهی به مستند جاسوسی که به زمین افتاد»؛
مستند جاسوسی که به زمین افتاد» از کتابی به همین نام، نوشته آرون برگمن، الهام گرفته شده و همکاری نزدیک مستندساز با برگمن، مهم‌ترین نقطه قوت اثر محسوب می‌شود.جاسوسی که به زمین افتاد» (The Spy who Fell to Earth) نام مستندی ۹۴ دقیقه‌ای محصول ۲۰۱۹ است که به داستان زندگی اشرف مروان، داماد جمال عبدالناصر و ابرجاسوس معروف مصر در دوران انور سادات، می‌پردازد. مستند جاسوسی که به زمین افتاد» از کتابی به همین نام،
چند روز پیش ماشین لباسشویی از کار افتاد البته فقط پمپ تخلیه آب ماشین از کار افتاد و آن موقع ما هنوز نمی‌دانستیم مشکل از کجاست. با نمایندگی تماس گرفتیم و طبق معمول خانم اوپراتوری گوشی را برداشت و یک راهنمایی آبکی و دم‌دستی ارائه داد و گفت اگر درست نشد، مشکل جدیست و تماس بگیرید تا تعمیرکار بفرستیم و.
ادامه مطلب
اسمش را گذاشتم شهامت که غرورم را غلاف کرده و پیامش دادم. جوابم را که انطور داد، نشسته روی تخت کنار محدثه و نهال ریز اشک ریختم و لبخند. امدم بروم بیرون وسط راه پله یادم افتاد هوا سرد است. برگشتم لباس پوشیدم.
فهمیدم کش سرم وسط راه افتاد. برنگشتم. رفتم سمت جای همیشگی. تا رسیدم از ذوق ماه یا پیام ها یا هر چه، پایم گیر کرد به لبه! با کف دست راست، پشت دست چپ و زانو نقش زمین شدم. از سرما میلرزیدم و دستشویی داشتم. 
نشستم یک گوشه. نت وصل نشد. برگشتم. دیدم که ک
روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد. او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت‌زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد.
یکی از همسفرانش علت امر را پرسید.گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می‌تواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نما
حسینهر جا که میرفتم حضورت باورم بودتنها نبودم، در کنارم مادرم بودبا اینکه ساقی روضه خوان معجرم بود،سایه ی تو مثل حجابی بر سرم بودای کاش خواهر وسعش از این بیشتر بوداینجا برایش لااقل یک دو پسر بوداما حسین جانوقتی مسیر ما سر بازار افتادبر روی گل های تو، رنگ خار افتادحسین،از ترس قلب دخترت از کار افتاد
 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آ
تلفن را برداشتم که به مامان زنگ بزنم و بخواهم که برایم دعا کند، گفتم شاید خواب باشد و پشیمان شدم. بعد یادم افتاد که مدت‌هاست دیگر دعاهای مامان مشکلاتم را حل نمی‌کند. بعد به این فکر افتادم که نکند برایم دعا نمی‌کند؟ بعد به این فکر افتادم که نکند او هم دیگر دوستم ندارد؟ بعد بغض کردم. بعد خیره شدم به آسمان ابری صبح جمعه که سفیدی‌اش چشم‌هام را اذیت می‌کرد ولی چشم‌هام را نبستم. بعد یادم افتاد که چه‌قدر تنهام. تنهاتر از این بچه‌ گربه‌ی پشت بام
درویشی تهی‌‌دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.کریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.خریدار قلیان کس
۴۱۳ – خون دل گرچه افتاد ززلفش گرهی در کارم           همچنان چشم گشاد از کرمش میدارم به طب حمل مکن سخری رویم ه چو جام   خون دل عکس برونمی دهداز رخسارم پرده مطربم ازدست بورن خواهد برد   آه اگر زانکه درین پرده نباشد بارم منم آن شاعرساحر که … خون دل – گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم – غزل ۳۲۴ – ۴۱۳
منبع : فالگیر
۴۱۳ – خون دل گرچه افتاد ززلفش گرهی در کارم           همچنان چشم گشاد از کرمش میدارم به طب حمل مکن سخری رویم ه چو جام   خون دل عکس برونمی دهداز رخسارم پرده مطربم ازدست بورن خواهد برد   آه اگر زانکه درین پرده نباشد بارم منم آن شاعرساحر که … خون دل – گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم – غزل ۳۲۴ – ۴۱۳
منبع : فالگیر
نفس راحت رسول، حسنرازدارِ دل بتول حسنمات از رحمتت عقول، حسنپایه ی اصلیِ اصول، حسنگُل خوشبوی خانه ی زهرابرکت آشیانه ی زهراای که دریایی از کرم داریحُسن ها را همه رقم داریدر دل نوکران، حرم داریسینه چاکانی از عجم داریأحسنُ الخُلق، نور لَم یَزَلیدوست دارم تو را شبیه علیاز خودی های خود بلا دیدیلطف کردی ولی جفا دیدیهرچه دیدی از آشنا دیدینیش زهر، از نوک عصا دیدیمن بمیرم، سرت چه آورده؟!ران پایت چرا ورم کرده؟!گریه در زیر آفتاب نکنبعد از این، یاری ا
بستنی سنتی یک کیلویی را داخل فریزر گذاشتم و منتظر آمدنت شدم که آن اتفاق افتاد! برای اولین بار در همه عمرم، دیگر دلم بستنی نخواست. رفتم که ظرف دست نخورده بستنی را داخل کیسه زباله بیندازم. تا مدتها بعد، از خوردن بستنی لذت نبردم.

قرار گذاشته بودیم دفعه بعد، با هم برویم چارباغ عباسی و جعبه ویژه بخوریم که آن اتفاق افتاد و قرارمان به هم خورد. بعد از آن، هر چه جعبه خوردم، مزه زهر می داد.
نشسته بودم نکات کتاب آسیب شناسی روانی 2 را درمی آوردم تا برای تدر
سلام 
راستش این چیزی که میخوام بگم شاید بهش بخندید یا .، اما واقعا برام دغدغه شده و کلافه ام کرده. من یه دختر دم بختم با خانواده ای با آبرو و با شخصیت که واقعا تو  زندگیم آرامش دارم و کلا خانواده خوبی دارم الحمدلله. اما روم نمیشه خواستگار تو خونه راه بدم و یه جورایی خجالت میکشم .
خونه مون نوسازه و داخلش خوبه اما بیرونش!، یعنی چطوری بگم!؟، نمای بیرونش خوب نیست و هر چی به بابام میگم نماش رو درست کن اما.، تا حالا صد بار هم خواهر و برادرهام  به
دانلود صوت شعر با نوای حاج آقا منصور ارضی _ فاطمیه اول ۹۸
با ضرب پا افتاد گل، گار خونی شددر بی هوا پرتاب شد، دیوار خونی شدخیلی نمی دانم چه پیش آمد ولی ناگاهگل غرقِ خون شد، تیزیِ مسمار خونی شدوقتی دو دستش بسته شد با ریسمان صبرچشم پر آب حیدر کرار خونی شداز بس فشار آمد به بار شیشه ی آن گلروی سپید غنچه اش انگار خونی شدبالقوه محسن یک حسین و یک حسن بودهبالفعل در راه علی، آن یار خونی شدتا سِرّ مُستودع فدا شد فضه راهی شدبال و پر آن مَحرم اسرار خونی شد
دِلِ آدَم گُلدانیست،تزیین شده بر تاقچه ی یک اتاقدست میخوردو بند به بند میشکنَدو تو میمانی و یک حسرت و آه؟نهدور می اندازیگُلدان راو چقدر انبوه است تزیینِ اتاق!آهگُلدان افتاد و شکستکمتر از آنیدِلِ آدم شکستهمه گفتند دِل بگذار کنار تا خوب شوی.و دگر تاقچه خالی شده بوداز عِطراز عِشقو منظره اش هست تا ته دلتنگی هاو چه بی تابی بی رنگی شده این خانه ی آدم هادِل میکنندشیشه هایش را هم پهن در کانونِ اتاقآه جمع شد در سطلِ زباله دل شده بازیچه ی آد
​​هشدار:+۱۸
 
 
ابراهیم نبوی یک بار یک خاطره از زندان نوشته بود که درست تلخ‌ترین چیزی بود که در زندگی‌ام خواندم.از یه (تقریباً) پسربچه که وارد زندان شد و همه لات‌ها به او کردند و آن پسر معتاد شد، از ریخت افتاد و دیگه سرش دعوا نبود و کم‌کم سرِ نخواستنش دعوا بود، دیگه بابتِ ک*ون دادن» مواد هم به او‏ نمی‌دادند و افتاد به مصرفِ قرص‌های قرمزی که شهرداری با آن سگ‌ها را می‌کُشد، و در راهرو می‌خوابید، مثلِ اسکلت شده بود تا یه روز که همان‌
وسط مرور خاطرات این نیم سال، یاد کیسه قرص‌هام افتادم که همیشه همه جا دنبال خودم می‌بردمشون. یادم افتاد که دیگه قرص افسردگی نمی‌خورم. یادم افتاد که ۲ماه و نیمه که این قرص رو نخوردم. حالم انقدر خوب بوده که حتی گاهی یادم نبود چه زجری توی چهار سال گذشته کشیدم. آدم فکر می‌کنه این زخم‌ها هیچوقت خوب نمیشن. مخصوصا وقتی افسردگی افتاده روش و بلند نمیشه حس می‌کنه کارش تمومه. اما افسردگی هیکل سنگینش رو هر از گاهی جمع می‌کنه و میذاره حریفش نفسی تازه ک
امروز در پاکت می نویسم:
میخواهم به اتفاقات خوبِ نیفتاده، اعتماد کنم؛
به رسیدن ها، گرفتن ها، به دل ها .
دست یار و لبخندش، آرامش و ثبات دلش، دلم .
و ایمان داشته باشم که یکی از همین روزها، 
این اتفاقات، خواهند افتاد .
درست لا به لای دغدغه هایی که از 
سرو کولِ روزمرگی هایم بالا می روند،
در دل نگرانی هایی که حوالیِ باورهای من، 
جا خوش کرده اند .
و در اعماقِ خستگی های مفرط و تکراری ام .
درست در اعماق خستگی های مفرط و تکراری ام .
اتفاقات خوب، خواهن
پادشاهی وزیری داشت که هر اتفاقی می افتاد می گفت: خیر است!!
روزی دست پادشاه در سنگلاخها گیرکرد و مجبور شدند انگشتش را قطع کنند، وزیر در صحنه حاضر بود و گفت: خیر است!
پادشاه ازدرد به خود میپیچید، از رفتار وزیر عصبانی شد، اورا به زندان انداخت. 
یکسال بعد پادشاه که برای شکار به کوه رفته بود، در دام قبیله ای گرفتارشد که بنا بر اعتقادات خود، هرسال ۱نفر را که دینش با آنها مخالف بود، سر میبرند و لازمه اعدام آن شخص این بود که بدنش سالم باشد.وقتی دیدند ا
می‌خواهم به اتفاقات خوب نیفتاده،اعتماد کنم
و ایمان داشته باشم که یکی از همین روزها خواهند افتاد
درست در لابه لای مشغله‌هایی که از سر و کول روزمرگی‌هایم بالا می‌روند،
در دل نگرانی‌هایی که حوالی باورهای من جا خوش کرده‌اند،
و در اعماق خستگی‌های مفرط و تکراری‌ام اتفاقات خوب، خواهند افتاد
و من دوباره شبیه کودکی‌ام؛
لبخند خواهم زد.
، اندام زن به قدری زیبا بود که هر مردی را به گناه آلوده میکرد.
روزی زن زیبا برای خرید پارچه به مغازه پارچه فروش رفت، چشمش به پسرکی که در مغازه بود افتاد و از او خوشش آمد. از پسرک خواست پارچه ها را تا خانه حمل کند. هنگامی که به خانه رسیدند درب خانه را قفل کرد و به پسر جوان گفت: میخواهم امشب را با تو سر کنم، اگر مانع شوی با دادو بیداد مردم را خبر میکنم
پسرک پاک که آبروی خود را در خطر دید مجبور به قبول کردن پیشنهاد بیشرمانه او شد. زن زیبارو که هفت قلم آ
می‌خواهم به اتفاقات خوب نیفتاده،اعتماد کنم
و ایمان داشته باشم که یکی از همین روزها خواهند افتاد
درست در لابه لای مشغله‌هایی که از سر و کول روزمرگی‌هایم بالا می‌روند،
در دل نگرانی‌هایی که حوالی باورهای من جا خوش کرده‌اند،
و در اعماق خستگی‌های مفرط و تکراری‌ام اتفاقات خوب، خواهند افتاد
و من دوباره شبیه کودکی‌ام؛
لبخند خواهم زد.
 
(نرگس صرافیان طوفان)
می‌خواهم به اتفاقات خوب نیفتاده،اعتماد کنم
و ایمان داشته باشم که یکی از همین روزها خواهند افتاد
درست در لابه لای مشغله‌هایی که از سر و کول روزمرگی‌هایم بالا می‌روند،
در دل نگرانی‌هایی که حوالی باورهای من جا خوش کرده‌اند،
و در اعماق خستگی‌های مفرط و تکراری‌ام اتفاقات خوب، خواهند افتاد
و من دوباره شبیه کودکی‌ام؛
لبخند خواهم زد.
 
(نرگس صرافیان طوفان)
نرفته غربتش از یاد، یا رسول اللهز داغ فاطمه فریاد، یا رسول اللهبه ضربه ای درِ آتش گرفته با مسماربه روی دخترت افتاد یارسول الله****چه شد که حُرمت این بیت، در مدینه شکست؟!درِ حریمِ الهی به خشم و کینه شکستچه شد وصیتِ بر دوستی به اهل کسا؟!سه روز بعد شما استخوان سینه شکست***پیام غربت او شد به عاشقان ابلاغکه پر کشید پرستو نیامده از باغشکست شاخه و افتاد سِرّ مُستَودعنشست فاطمه بر خاک، آه از این داغ***برای دفن، تنش دستِ خادمه ماندهبه گاهواره ی او خیره ف
ساعت ۵:۳۰ بلند شد.
سیزده ثانیه طول کشیده بود که زنگ تبلت، که آهنگ خیلی بردی بود بیدارش کند.
عجیب بود.
آهنگ بردی معمولا ده ثانیه ای بیدار می کرد.
کتری را روشن کرد.
ادامه داستان با پس زمینه تق تق آرام کتریست.
نمازش را به زور خواند.
خودش را توی پتو، روی مبل گلوله کرد و به صدای ملایم کتری گوش داد.
تق تق تق ترق ترق ترررق.
چایی ریخت. مثل همیشه نان و پنیر خورد. به غرغرهای خواهر دوقلوی رو مخش گوش داد که از نان و پنیر خسته شده بود.
ساعت ۶:۰۰ بود.
لباس مدرسه اش ر
روزی در جنگلی سبز و زیبا خرسی زندگی می کرد که کارش خوردن و خوابیدن بود این خرس تنبل ما ماهی خیلی دوست داشت و درون رودخانه میرفت و ماهی میگرفت هرروز 10 تا ماهی میگرفت حیوانات وحشی هم گرسنه بودند و غذا کم پیدا میشد لذا هرچه به خرس میگفتند که برای ما هم ماهی بگیر او گوش نمیداد حتی برای بچه ی خودش هم ماهی نمیگرفت و تمام ماهی هایی که صید میکرد را درسته میخورد در حالیکه از درون رودخانه هنوز بیرون نیامده بود هرچه اصرار میکردند گرگ ها و کفتارها و شیرها
ای خدای مورچگان. به نامتبجای زبان انگلیسی، زبان مورچه را بیاموز! 
صبح جمعه، دسته جمعی با رفقا رفتند کوه،اینبار جایی مرتفع تر و دورتر از دسترس.یکی از عجایب آن بالا، دیدن حفره هایی بود پر از مورچهشاید به تعبیر قرآن: واد النمل» یا همان سرزمین مورچگان.
عصر هنگام برگشت، دوری راه و ترافیک حسابی همه را خسته کرده بود،تنها چیزی که حواس او را از آن ترافیک و شلوغی پرت می کرد، موزیکی بود  که به زبان انگلیسی گوش می کرد.چند ساعتی طول کشید تا به خانه هایش
شکلات صبح
و بعد اصرار آجیلی
برخورد های پشت هم
عملیات های نجات پیاپی (ک از بس سریع بوو حتی نفهمیدم دقیقا اتفاقی افتاد یا ن.اما انگاری افتاد)
خنده های بشدت دندان نما
فاصله نیم متری آزاردهنده
اطمینان درکلام
همه و همه و همه ب من فهموند ک باید تمومش کنم!!
دیگه ادامه پیش از هرچیزی فقط ب ضرر من میشه.
+احتمالا در تصورش دختر خنگ و سر ب هوا و احساساتی ای شدم امروز.
آخ ک کاش دهنتو میبستی و عوضش چشماتو باز میکردی ک دوبار ماشین نخواد زیرت بگیره و اون.
+ رک ب
حکایت واقعی 
✍️در بلخ زنی جوان و خوش چهره وجود داشت، اندام زن به قدری زیبا بود که هر مردی را به گناه آلوده میکرد.
روزی زن زیبا برای خرید پارچه به مغازه پارچه فروش رفت، چشمش به پسرکی که در مغازه بود افتاد و از او خوشش آمد. از پسرک خواست پارچه ها را تا خانه حمل کند. هنگامی که به خانه رسیدند درب خانه را قفل کرد و به پسر جوان گفت: میخواهم امشب را با تو سر کنم، اگر مانع شوی با دادو بیداد مردم را خبر میکنم
پسرک پاک که آبروی خود را در خطر دید مجبور به قبو
 رفتی و غم برگ و برت در بغلم ماندصدخاطره وقت سفرت در بغلم ماند
خوابیده ای ای خواب زده در بغل خاکبیخوابی وقت سحرت در بغلم ماند
بستی به نوک تیر دلم را و پریدیشال عربی کمرت دربغلم ماند
تیرسه پر آمد سپرت بند به مو شدای بی سپر من سه پرت در بغلم ماند
آتش زده ولله مرا کاش ببینیقدری نم چشمان ترت دربغلم ماند
سیراب شدی یا نشدی؟آب نخوردی؟خشکی لبت با جگرت در بغلم ماند
رفتی و شبم بی تو دگر ماه نداردخاموشی روی قمرت در بغلم ماند
این تیر که نه!نیزه بی رحم تورا
هوالرئوف الرحیم
ااگر بخوام بگم چقدر اتفاقای جورواجور افتاده این چند وقت، انگشتم از کار می افته. ولی اتفاق امشب دیگه مصمم کرد بیام بنویسم.
خانه ی ما برام این پیام رو داشت که :
"اگر دخل و خرج با هم نمی خونه، دخل رو باید بزرگتر کنی."
ایده ای که مدتها بود باهاش عشق بازی کرده بودم رو یک شب تا صبح چکش کاری کردم و صبح به عنوان سرمایه گذار به سمع و نظر رضا رسوندم و بدون تشویق بهم گفت:
"باشه؛ شروع کن ببینیم چه کاره ای."
این قصه از روز چهارشنبه 13 آذر شروع شد
الان رابطمون درسته که مصداق این بیت خواجه ی شیرازه 
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
 اما،
رابطه ساختنیه
مثل دوست داشتن نیست.
دوست داشتن یکی اگر رفت تو قلبت،
دیگه هیچوقت نمیتونی بیرونش کنی
جوری که انگار از اول بوده.
اما رابطه نه،
ممکنه خراب بشه،
درست بشه،
شکلش عوض بشه،
میشه حتی دیگه نباشه،
اما دوست داشتن با رابطه فرق داره
دوست داشتن تاریخ انقضا نداره.
مرا که می‌شناسید. بعید است که این ساعت از شب بیدار باشم. روز من همین حالا که آمده‌ام زیر پتو به پایان رسیده. امروز دلم برای خرید کردن با شما تنگ شد. لبخندم کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر شد. انرژی‌ام افتاد. انتظار داشتم برق چشمانش را ببینم ولی  زندگی یک چرخه‌ی تکراری‌ست.
امروز داشتم به این فکر میکردم که مامان به خاطر اینکه اجر از دستم افتاد روی انگشت اشاره اش و ناخنش شکست و شکل اصلیش را از دست داد هیچوقت _حتی ذره ای_ سرزنشم نکرد
بعداز ظهر امد خانه ام و دیدم انگشت شستش را گذاشته لای در
کلی هم درد میکرد 
 
زندگی بازی های عجیبی دارد 
۱_چند شب پیش ساعت ۳ بود فکر کنم که برگشتیم خونه ، با داداشم جامونو توی حیاط پیش هم پهن کردیم ، اول با کرم ریزی هامون شروع شد و بعدم با تعریف خاطرات بچگیامون گذشت ، از ته دل قهقه میزدیم خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بودم 
۲_از امروز قرار بوده یه رژیم حجم رو شروع کنم که همین روز اولی کلیش نصف و نیمه شد ولی خب تا یک ماه دیگه باید یه فرم خوب به بدنم بدم 
۳_یادم افتاد به ساعت خریدنم ، رفتم با مامانم اینا ساعت بخرم تا من انتخاب کنم بابام و داداشم ساعت خر
انار را شکافتی. یکی از دانه‌های انار افتاد و غلتید و رفت و رفت تا رسید به رود. رود دست‌هایش را بالا آورد و دانه را بغل کرد. به او گفت که بوی دست‌های تو را می‌دهد و عجب بوی خوبی است. دانۀ انار دلش برای تو تنگ شد و گریست. اشک‌هایش میان رود گم شد.
فکر کنم روی هم رفته یک ماه خواندنش طول کشید ،از بس فصل اولش سنگین بود با هیچ هولی جلو نمی رفت اما از فصل
دوم افتاد روی غلطک و راه افتاد.یک کتاب با یک دید نو به جنگ از نگاه زن ها.زن های روسی که تمام رویاهای دخترانه شان را 
کنج صندوق ها گذاشتند تا به وقت برگشتند. 
جنگ چهره نه ندارد شاید بگویید مردانه هم ندارد اما سخت است و قوی.قد موهایت را باید کوتاه کنی تا زیر کلاه های آهنی جا
شود و سالها بعد از برگشتند باید صبر کنی تا دوباره قد بکشند و با لباس ه
برگشتیم پادگان و خیلی از قول هایی که فرماندهان تو رزمایش داده بودن فراموش کردن و دوباره تومخی ها شروع شد.
میشه گفت شروعش با خفت شدن خودم بود و گوشی ساده ام ضبط شد :|بیست روز هم اضافه خدمت رفت تو پاچه امون.
گم شدن کیف پولم و پیدا شدنش بدون پولا.هر دو مورد بخاطر ناشی بودن خودم اتفاق افتاد.
ولی بقیه مسائل سلسله وار پشت هم اتفاق افتاد و باعث شد فشار زیادی رومون بیاد و من از یه چهره مقبول به متوسط افت کنم.
در نظر فرمانده ها البتهبچه ها درکم میکردن.م
اولین بار توی عمرم یک مگس رو دیدم که موقع پروازش نتونست رو پاهاش فرود بیاد و با پشتش افتاد روی میزم. با اینکه اصلا دلم نمیخواد دست به کشتن بزنم اما اگه مگس به این خنگی رو نکشم، احساس میکنم نسبت به جامعه مگس‌ها دارم خیانت میکنم که بهش فرصت ازدیاد نسل میدم.
ﺩﻭ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺗﻮ ﻣﺤﻞ ﺎﺭﺷﻮﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﻣ‌ﺮﺩﻧﺪ.ﺍﻭﻟ: ﺩﺸﺐ، ﺷﺐ ﺧﻠ ﺧﻮﺑ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ. ﺗﻮ ﻪ ﻃﻮﺭ؟»ﺩﻭﻣ: ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻪ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘ ﺭﺳﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻇﺮﻑ ﺳﻪ ﺩﻗﻘﻪ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻭ ﺩﻗﻘﻪ ﺭﻓﺖ و افتاد رو تخت ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ. ﺑﻪ ﺗﻮ ﻪ ﺟﻮﺭ ﺬﺷﺖ؟»ﺍﻭﻟ: ﺧﻠ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘ ﺭﺳﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻔﺖ
ادامه مطلب
شیر و عسل
به به چه طعم خوبی !خوش مزه و سفید استهر روز میخورم شیرچون واقعا مفید است
با خوردن دو لیوانقدم رسیده این جاحتما دو سال دیگرمن می رسم به بابا
دندان شیری منپوسیده بود ، افتاداما خدا به جایشدندان محکمی داد
در سفره چیدم امروزماست و پنیر و سرشیرممنونم از تو ای گاواز این که داده ای شیر
شیر و عسل اگر بوددر رودهای دنیامثل بهشت می شداین باغ های زیبا
 
علیرضا مهران کارگردان نمایش نسیان» از به تعویق افتادن اجرای این اثر نمایشی به دلیل مشکلات موجود در اطلاع رسانی به مخاطب خبر داد.
علیرضا مهران کارگردان نمایش نسیان» درباره تعویق اجرای این نمایش به خبرنگار مهر گفت: قرار بود این اثر نمایشی از سوم آذرماه اجرای عمومی خود را در تماشاخانه ماه حوزه هنری آغاز کند اما به دلیل شرایط پیش آمده در چند روز اخیر و اختلال در اینترنت امکان هیچ گونه تبلیغ و پیش فروش بلیت برای ما وجود ندارد به همین دلیل ا
اینو ثبت کنم فقط. که امشب چه روشن شدنی اتفاق افتاد و تا چه حد همه چیز ریخت واسم. که باورم نمیشه. و در بهت مطلق به سر می‌برم. هیج چیز نمیتونست ور غدمو تا این حد بالا بیاره که امشب و این روشن‌گری ها. حاجی پشمام. حس اصحاب کهف داشتم. پشمام. پشم فاکینگ مام.
روی صندلی چوبی به اتفاق یکی از دوستان نشسته بودم  و از طبیعت پارک ملت لذت می بردیم . نزدیک عصر بود  سرم را از قسمت بالای صندلی پایین انداختم تا خستگی بدن و شانهایم را دور بریزم . چشمم به تعدادی مورچه افتاد که به ستونی دنبال هم راه می رفتن  چند ثانیه خیره گشتم تا راهشان را بجویم 
در زیر سبزه های داخل پارک گم شدند وقتی خودمو راست کردم زیر صندلی را دیدم که با نرمه هایی از کیک و شیرینی ازدحام مورچه ها را جلب کرده بود و هر یک از مورچه ها به اندازه تو
حکایت آموزنده (برداشت شخصی)زن و شوهری یک خر از بازار خریدند. در راه برگشت به خانه یک پسر بچه گفت: ” چقدر احمقند. چرا هیچکدام سوار خر نشده اند؟ ”آندو وقتی این حرف را شنیدند زن سوار بر خر شد و مرد در کنار آنها براه افتاد. کمی بعد پیرمردی آنها را دید و گفت: مرد رئیس خانواده است. چطور زن می تواند در حالی که شوهرش پیاده راه می رود سوار خر شود؟ ”زن با شنیدن این حرف فوراً از خر پیاده شد و جای خود را به شوهرش داد. لحظاتی بعد با پیرزنی مواجه شدند. پیر زن گ
روی صندلی چوبی به اتفاق یکی از دوستان نشسته بودیم  و از طبیعت پارک ملت لذت می بردیم . نزدیک عصر بود  سرم را از قسمت بالای صندلی پایین انداختم تا خستگی بدن و شانهایم را دور بریزم . چشمم به تعدادی مورچه افتاد که به ردیف ستونی دنبال هم راه می رفتن  چند ثانیه خیره گشتم تا راهشان را بجویم 
در زیر سبزه های داخل پارک گم شدند وقتی خودمو راست کردم زیر صندلی را دیدم که با نرمه هایی از کیک و شیرینی ازدحام مورچه ها را به خود جلب کرده بود و هر یک از مورچه ها
پیرمردی مى خواست به زیارت برود اما وسیله‌ی برای رفتن نداشت.
به هر حال یکی از دوستان او، اسبی برایش آورد تا بتواند با آن به زیارت برود.
یکی دو روز اول، اسب پیرمرد را با خود برد و پیرمرد خوشحال از اینکه وسیله‌ی برای سفر گیر آورده، به اسب رسیدگی میکرد،
غذا میداد و او را تیمار میکرد.
اما دو سه روز که گذشت ناگهان پای اسب زخمی شد و دیگر نتوانست راه برود.
پیرمرد مرهمی تهیه کرد و پای اسب را بست و از او پرستاری کرد تا کمی بهتر شد.
چند روزی با او حرکت کرد
یک:
شب روی سکوت من .پرده پوشید .
درمجلس رقص آتش و شعر .
دو:
باور من برای تو سخت است .
سخت است باور کنی .
عاشق منی وعقلت . مفت نمی ارزد دیگر!
سه:
توی چشمان تو گم شد سه هزار میلیاردم .
به جهنم!که بهشتم رنگش مشکی ست!.
چهار:
نوی بار انداز .
توی بارهای تازه رسیده از هندوستان .
گذشته از اقیانوس .
بوی خیانت را خفه می کنم !!!
تا از چای هیچ کس .
بوی دیگری جز تندی عشق هندی!.
برنخیزد!
پنج:
ما توی لب های شما شعر کاشتیم .
شبها هم رشد می کند . بدون منت خورشید!
ش
امروز کنارم توی اتوبوس دختری نشسته بود که تو بودی. بوی عطر دخترانه‌ی احمقانه‌ی تو رو می‌داد. منو یاد اون موقع انداخت که دور بودیم از هم ولی سرتو تو دامنم می‌ذاشتی و زار می‌زدی. یاد اون روز که واسم مداحی محبوبت رو گذاشتی و من از تعجب چشمام افتاد جلوی پاهام. یاد اون شلوار نو که بد وایمیساد تو تنت. چه خاطرات قشنگ خوبی دارم باهات :) چه دوری ازم. چه خوبه که نیستی.
یه بار سر یه موضوعی لینک اینجارو به مشکات دادم و بعدش هم خودم یادم رفت هم خودش
چند وقت پیش دوباره یادش افتاد و کلی ازش قول گرفتم که نیاد پستامو بخونه ولی خب اومد خوند و همون موقعی بود که حالم رو به راه نبود و محتوای پستا واقعا ترسناک بود.بم گفت یخورده خوندم ولی وحشت کردم و اومدم بیرون
دلم براش سوخت
از حدود دوماه پیش قالب وبلاگ های زیر مجموعه بلاگ اسکای تغییر کرد، تبلیغات بالای بلاگ ها حذف شد و به جای آن یک پنجره شش تایی تحت با عنوان مطالب پیشنهادی از سراسر وب» جای آن را گرفت. بلاگ اسکای همچنین دسترسی کاربران به کدهای قالب را مسدود کرد. به این ترتیب ابزارهای جداگانه وبلاگ نویسی که وبمسترها از آن برای کاستومایز کردن بلاگ خود استفاده کرده بودند، عملاً از کار افتاد.
بگذارید خودم را مثال بزنم. برای من اطلاع از آمار ورودی بسیار مهم است و از
السلام علیک یا مولای یا صاحب العصر و امان عجل‌الله فرجک
 
سلام و وقت بخیر
حرفی نیست جز تمنای دعا در لحظات تکرارنشدنی‌ای که در آن به سر می‌بریم. بسم‌الله.
 شنیدن و دریافت
بسم‌الله الرحمن الرحیم
 
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد   
بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
 
کو حریفی کشِ سرمست که پیش کرمش        
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
 
باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم         
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
 
رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایم
بیشتر از هفت هفته نبودم
اتفاقات زیادی افتاد
وارد دنیایی شده بودم که زمان و مکان ختم میشد به ساعت روی دیوار.
خودتون چطورید؟
مرسی از کامنتاتون
حقیقتا وقت نمیکردم بیام بیان و سر بزنم
کلی پست گذاشتید.
دلم براتون تنگ شده بود
.
پ.ن
فردا شب میام میگم چ کارا کردم و چرا نبودم و این حرفا
شبی که سوگندنامه‌ی بقراط را خواند، تا صبح به بتهوون گوش داد و گریست. دنیا به نظرش تخس می‌امد. روز بعد در قهوه‌خانه‌ی سبز کنار مسجد با خودش شطرنج بازی می‌کرد. همه‌‌جا آرام بود و از لحن موزون مؤذن خنده‌اش گرفته بود. سیاه از سفید برد. ساحل اگر می‌بود این انتخابش را به حساسیت‌های نژادی‌اش ربط می‌داد. روانشناسی علم بی‌پایه‌ای است. در صف آخر نماز نشست و به نمازگزاران نگاه کرد. سر به مهر گذاشت و تا آخر نماز سر برنداشت. می‌شمرد. دوست نداشت آس
بسم او .
شده تا به‌حال دیوانه‌ای به پستتان بخورد و شما عمیقاً به فکر فرو بروید که حکمت این اتفاق چه می‌تواند باشد.
چند روز پیش این اتفاق برای من افتاد. با فردی برخورد کردم که بی‌وقفه فریاد می‌زد، فریادهایی که از عمق جانش بود تا صدایش را به گوشم برساند
ادامه مطلب
به نام او.
من از سفر برگشتم و حالم خیلی خوبه
خیلی اتفاقا افتاد،چند تا جای جدید رفتم و خیلی بهم خوش گذشت؛خییلی بیشتر از تصورم
ولی نمیخام از هیچ کدومش هیچی بگم ؛ فقط گفتن یه شب پر ستاره کافیه!
میخام بمونه گوشه ی ذهنم و هر بار ذوق کنم با مرور کردنش و اشک شوق بریزم.
۹تا ۱۲ شهریور ۹۸
حتی همین الان هم دلم تنگ شده برای تک تک ثانیه های چند ساعت قبل.
 
پاپیون‌های افتاده روی شونه‌هاش ، دلبرندگی تور روی موهاشو خوشحالی‌ای که بعد از سال‌ها توی نگاهش حس میکردم درست تو لحظاتی که چشم در چشم میرقصیدیم.
اما امشب آنچه که از من مقبول افتاد اون لحظاتی بود که به اجبار اما راضی با کفش‌های پاشنه بلند و پیراهن ِبلند توی شهر چرخ میزدم و برگ‌های پاییزی دونه دونه به دنباله‌ی پیراهنم سنجاق میشدند. حالِ لحظه‌ خوش بود.
عاااااخ شیشم تولد حانیس و این سومیم تولدیه که باهمیم و من تا حالا نه تولد گرفتم براش نه کادو -_- چون توی تابستون بود و هر کدوم شهرای خودمون نمیشد ! این دفه تصمیم داشتم برم مشهد و سورپرایزش کنم چون میدونم همین که من برم پیشش خودش کلی خوشحال میشه ولی یادم افتاد چهارم اجاره خونه باس بدم و پول ممکنه کم بیاااااارم >_< واااات شود عای دو ؟؟؟؟؟؟ 
بسم الله الرحمن الرحیم ./
  مَن اَصلحَ فیما بَینَهُ و بَیْنَ الله ِ اَصلحَ الله فیما بَینهُ و بَینَ النّاس»
میگفت با خدا صلح کن، انقد نجنگ باهاش! خدا به حضرت داوود میگه : تو میخوای و من هم میخوام ! نمیشه که ! هم تو بخوای هم من . بذار خدا بخواد ، تو هم هر چی که خدا میخواد رو بخواه :) تسلیم شو، بگو هر کاری بخوای میکنم، هر چی تو بخوای همون :) اون وقت بین شما صلح برقرار میشه، اون وقته که هر کاری تو بخوای خدا میکنه برات :)) قشنگ نیست؟ میگفت برا چیزی که از د
اینجا اینقدر خلوته که وقتی حرف میزنی صدا می پیچه.من این سکوت رو عاشقم.و حالا میتونم راحت فریاد بزنم و خالی شم و این خیلی کیف میده.
۴۷دقیقه خونه تی طول کشید و خوابم به تعویق افتاد تا الان.میخوابم و فردا صبح میرم پیاده روی.ورزش جز ارکان های اصلی برنامه منه!
خدایا کمکم کن.به نام تو که التیام بخش دل ها هستی.
پدرم انگار روح در بدنش نبود. رنگش مثل گچ رو دیوار. تصمیمم را گرفتم. کیسه غذا را یواشکی روی زمین گذاشتم و تبر را دو دستی گرفتم. جلو رفتم. دهانم خشک شده بود. تبر را توی دستم فشار دادم و بالا بردم. سرباز عراقی پشتش به من بود. آن یکی حواسش جای دیگری بود. دو تایی خوش بودند برای خودشان.
 
سرباز پاپتی توی آب چشمه ایستاده بود. همین که خواست به طرفم برگردد، تبر را بالا بردم و با تمام قوت پایین آوردم. مثل وقت هایی که با تبر چیلی می شکستم، سرش دامبی صدا کرد و ب
صبح امروز در جلسه درس خارج فقه: چنانچه آمریکا حرف خود را پس گرفت و توبه کرد و به معاهده هسته ای که آن را نقض کرده است، بازگشت، آن وقت در جمع کشورهای عضو معاهده که شرکت و با ایران صحبت میکنند، آمریکا هم میتواند شرکت کند، اما در غیر اینصورت هیچ مذاکره ای در هیچ سطحی بین مسئولان جمهوری اسلامی و آمریکایی ها اتفاق نخواهد افتاد نه در نیویورک و نه غیر آن.
خوبم. اولینِ تنهایی را کشیده‌ام. گمان می‌کنم این یک فرصت است. نباید حرامش کنم. بهترین استادها را دارم و به قولی بهترین دانشگاه را. بادمجان را. به گمانم گریه‌ کردن نوزاد گون کافی‌ست‌‌. حالا باید یاد بگیرم تو این فضا نفس بکشم. بزرگ شوم و مادر و رحمِ زاینده‌ام را رها کنم. چه کسی می‌داند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ خوبم.
تست هوش اجتماعی میگه من تو این هوش امتیاز کمی دارم! اما به نظرم بازم تو نگاه اول ترکیب اصلی شخصیت یه آدم میاد تو دستم! مثلا امروز یکی رو دیدم که یه جوری خودشو معرفی کرد که حس کردم ناامیده. بعدا سر کلاس فهمیدم هوشش هم بد نیست کم کم راه افتاد و فهمیدم کمابیش همه رو دور ناامیدی_امیدواری در گردش اند.
برنامه ام برای بعد امتحان این بود که در کنار شروع طرح،زبان بخونم و اگر سرنوشتم سمت اُرتو افتاد ویدیوی جااندازی شکستگی ها و دررفتگی ها و گچ گیری و غیره ببینم و درس بخونم.اما همین الان نظرم عوض شد و تصمیم گرفتم به جای همه ی این کارها اگر از خدا عمری گرفتم به صورت تخصصی و فول تایم با معلم خصوصی پوکر یاد بگیرم:)
این یک سوال حقیقی است:
 
 
آقایون محترم: وقتی یکی (فرض بگیرین خانم هم باشه) از یکی دو کیلومتری خروجی راهنما میزنه، چه حسی سراغتون میاد که در لحظات آخر ، سرعتتون رو در حد نور زیاد میکنید و از همون طرف سبقت میگیرین؟؟حتی اگه شده از طرف راست!!!
 
 
+یعنی امروز اگر صدای سوت موتورش رو نشنیده بودم خدا میدونه چه اتفاقی می افتاد، خصوصا که تا دو ثانیه پیشش تصویرش تو هیچ کدوم از آینه هام نبود!!
شما را یادم رفته بود. اصلا آن روز سخت را یادم رفته بود. از قلم افتاده بودید که این روزها این همه سخت گذشته بود به من. فراموشتان کرده بودم که رنجم این همه بزرگ شده بود برایم. که خیال برم داشته بود درد طاقت فرسا میکشم. چه خوب که یادم افتاد به شما. وسط جشن تولد. درست وقت درآوردن کیک از جعبه، دلم رفت برای شما. 
+ سلام خدا بر زینب کبری 
 
مرا کز عشق می‌سوزم ز دوزخ چند ترسانی / کسی از مرگ می‌ترسد که در دل خوف جان دارد
دیروز رکورد بازدید در روز تمام دوران وبلاگ نویسیم زده شد و این موضوع برام خیلی عجیبه. امتحان فنی افتاد بین دو امتحان مهم ترمم. فردا هم قراره کارت ورود به جلسه بگیرم. کمی پادکست ی حساب گوش دادم و بظرم حرفای خوب و به روزی توش میزنن. باقی روز درس درس و درس بود خدا بخیر کند.
سلام بر دوستان بیانی 
خوبین خوشین ؟؟؟
تو این مدت که نبودم اتفاقات زیادی افتاد 
اعمم از سرما خوردگی شدید تب بالا و تصادف و کنکور که باعث شد نباشم 
من شرمنده تک تک محبتاتون شدم واقعا 
ببخشید که نبودم دوستای بیانی عزیزم
خیلی دوستون دارم خیلی گلی
واو واو واو
 
امروز یه اتفاق خنگولی خوب برای من افتاد راستی :)))
 
این اتفاق خنگولی قبلنا با ادم دیگه ای افتاده بود ولی این اتفاق خنگولی ازون اتفاقات نیست و همه چیز مسلم و جدیه.
 
مغروری و من فدای اون غرورت
 
آبی ترین آبی عشق رنگ احساس منه
 
اوه اوه اوههههههههههههههههههههههههههههه
 
(همزمان با نوشتن این دارم میرقصم میدونم باور نمکنین)
 
شب تو شب منه
شب شب عاشق شدنه :))))))))
 
 
شیخو هدایت کردند پشت سرم با این توجیه که اگه وسط نماز برا امام اتفاقی افتاد شما باشین!!تا حالا اینجور حس نکرده بودم که دنیا چقدر راحت قراره بعد از ما به کار خودش ادامه بده!!!!که انگار نه انگار چون مایی نه روز و روزگاری که دقیقه ای پیش وجود داشته ایم!!+ وقتی ما رو ذره ای جدی نمیگیره، چرا ما باید اینقدر دنیا رو جدی بگیریم؟!غیرتم گل کرد!! خخخخ
امید دیشب اومد حرف بزنیم سرم روی شونه ش افتاد و خوابم برد.
کمی بعد شونه ش رو حرکت داد گفت خوابت جزئی از حرفت بود؟ 
بعد که بیدار شدم هنوزم دلم میخواست سرم همونجا باشه ولی خواب بهم غلبه کرد و بوسیدمش رفتم که بخوابم. گفت من نمیذارم هر خانومی منو ببوسه ها؛ تو خیلی خانومی که اجازه داشتی تازه بی هوا منو ببوسی. خنده م گرفت. 
 اون پسری که چشممو گرفته بود(ای بابا بسه دیگه توهم!) گفت: پسره: البته صوری! پ ن پ واقعی خو معلومه دیگه. نفس هم لبخند محوی رو صورتش بود انگار که به همون چیزی که تو فکرش بود رسیده بود تو همین حین اتردین لبخندی زد و گفت: اتردین: حالا غذاهارو بخورید از دهن افتاد به میشا نگاه کردم فکر کنم تا الان خیلی زور زده بود تا صدای شکمش درنیاد من با این اتفاقایی که افتاد دیگه میل نداشتم اما یکم خوردم تا پول نفس حیف و میل نشه ولی تا یه گاز از پیتزا زدم اش
سلام
1- آیا این ظلم به زن نیست که:
در وضعیت فرهنگی تک همسری کنونی ، این امر کاملا مشهود و بدیهی است که یک مرد دارای یک نوع شرایط می تواند بین صدها و یا هزاران زن دارای همان شرایط انتخاب کند ولی یک زن با همین شرایط باید منتظر پسندیده شدن یک نفر بماند و اگر چنین اتفاقی افتاد اما این خواستگار باب میلش نبود ممکن است شانس ازدواج را برای همیشه از دست بدهد.
کفش های چرم سیاه رنگ را از پای مرد بیرون کشید و شروع به واکس زدن کرد. مرد به سیگارِ برگ‌اش پک عمیقی زد و کفاش قطرات اشک گونه های از سرما یخ زده‌اش را گرم کرد؛ وقتی چشم‌اش به مارک کفش های مرد افتاد. کفش بلّا!تا پارسال مرد کفاش یکی از کارگران کارخانهٔ کفش بلّا بود. اما بخاطر واردات بی رویه، ورشکست و تعطیل شد. او هم از کارخانه اخراج.با حسرت کفش ها را جلوی پای مرد، جفت کرد و گفت: خدمت شما آقا!
 
 سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
روی ظرف ترشی ، کاغذ چسب دار چسباونده بودم و روش شعر نوشته بودم.
ترشی در یخچال آماده بود که وقت رفتن خواهرم بدم بهش.
وقت ناهار وقتی یخچال رو باز کردم که نوشابه بردارم چشمم به ترشی افتاد.
آنی اتفاق عجیبی برام رخ داد
ترشی را برداشتم و برچسب رو کندم.تا جایی که تونستم خوردمش.
دهنم میسوزه ولی ارزشش رو داشت
تحقیق در مورد بیماری آنفلوانزای مرغی
چکیده مقاله:
آنفلوانزای مرغی یک بیماری ویروسی واگیردار حاد می باشد که دستگاه تنفس , گوارش و یا عصبی بسیاری از گونه های پرندگان را مبتلا می کند.
این بیماری توسط یک ویروس آنفلوانزا از نوع تیپ A ایجاد می شود. دو نوع ویروس آنفلوانزای مرغی وجود دارد : ویروس آنفلوانزا با قدرت بیماریزایی شدید (HPAI) و ویروس آنفلوانزا با قدرت بیماریزایی (LPAI) شیوع قبلی بیماری آنفلوانزای مرغی در انگلستان سال 1991 اتفاق افتاد.
 
تاریخچه
ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون بادبه گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد»کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریختبال تنها غم غربت به پرستوها داداینکه مردم نشناسند تو را غربت نیستغربت آن است که یاران ببرندت از یادعاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شادچشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ایاشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد
 
 
 
                                                                     فاضل نظری
1. دیروز تو سکوت کتابخونه به ری ری خیلییی خیییلی اروم گفتم "کرانچی آوردم" اشتباه شنید مثکه. کلی ذوق کرد (در این حد که کتاب از دستش زارت افتاد رو زمین و صدای خیلی بدی ایجاد شد و همه چپ نگاهمون کردن) بعد گفت "عه رو کی کراش زدی؟" بچه م "کرانچی" رو "کراش" شنیده بود :))
2. مشاورمون یه چشش بزرگه یه چشش کوچیک، بعد که میخواد تهدیدت کنه چشم کوچیکشو میبره عقب چشم بزرگش میاد جلو خیلی ادم میگرخه -_____- حالا امروز نمیخواست تهدیدم کنه میخواست تشویقم کنه، چشم گنده هه ش
1. دیروز تو سکوت کتابخونه به ری ری خیلییی خیییلی اروم گفتم "کرانچی آوردم" اشتباه شنید مثکه. کلی ذوق کرد (در این حد که کتاب از دستش زارت افتاد رو زمین و صدای خیلی بدی ایجاد شد و همه چپ نگاهمون کردن) بعد گفت "عه رو کی کراش زدی؟" بچه م "کرانچی" رو "کراش" شنیده بود :))
2. مشاورمون یه چشش بزرگه یه چشش کوچیک، بعد که میخواد تهدیدت کنه چشم کوچیکشو میبره عقب چشم بزرگش میاد جلو خیلی ادم میگرخه -_____- حالا امروز نمیخواست تهدیدم کنه میخواست تشویقم کنه، چشم گنده هه ش
بعد از گذر از آموزش های راه دور که به صورت ارسال آموزش ها درب منزل دانش آموزان به صورت هفتگی یا ماهیانه صورت می گرفت و همه گیر شدن استفاده از اینترنت آموزش های مجازی نیز شروع به کار کردند .
کلمه آموزش مجازی یا vitrual learning و یا به عبارت دیگر آموزش الکترونیکی elearning خیلی زود در سایت های مختلف جا افتاد و افراد زیادی از این سیستم برای انتقال دانش خود استفاده کردند . این آموزش ها در ابتدا به صورت سایت های ساده html ساخته می شد و در اختیار کاربران قرار می گ
ساعت ۷ و نیم شب، بعد از یک ساعت صحبت با دکتر میم و آقای نون، خسته و کوفته وسایلم رو جمع کردم و از آزمایشگاه زدم بیرون. جلوی دانشکده یادم افتاد یه چیزی رو جا گذاشتم و برگشتم.
دکتر میم پای تخته بود. تا وارد شدم، آقای نون گفت: دکتر پاک کن! پاک کن سریع یه فرمول ریاضی بنویس! بدآموزی داره!»
من که هنوز تخته رو ندیده‌بودم، سریع چیزی که جا گذاشته‌بودم رو برداشتم و موقع خارج شدن چشمم افتاد به تخته و دیدم دکتر میم تو فاصله‌ی رفتن و برگشتن من، یه سیب کشیده
در جمع مردم یزد به بگم میگم افتاد: همان راه اشتباه رؤسای جمهور قبلی را طی می کند. آقای رئیس جمهور خیلی زود نیست بگم میگم را شروع کرده اید. حداقل مثل قبلی ها می گذاشتی نزدیک منقضی شدنت . به جای این کارها برو به مردم ایران زمین خدمت کن.
دم گودال چشممان افتاد
تکه سنگی به سر اصابت کرد
دست من را رها بکن عمه
به عمویم کسی جسارت کرد
قلب عمه پر از تلاطم شد
تیر دشمن دوباره آماده ست
دست من را رها بکن عمه
نذر کردم برای او یک دست
من به یاد مدینه افتادم
پدرم بود و مادرم زهرا
دست مردی چنان به زهرا خورد
پدرم مردو زنده شد آن جا
عمه من فکر رفتنم هستم
از عمو یک بغل طلب دام
دست من را رها بکن عمه
یا عمو یا عمو به لب دارم
دست من را بگیر ای آقا
سر و دستم فدای حنجر تو
دشمنانت چقدر بی رحمند
تکند بعد من به
 این هفته از اونجایی که هفته پژوهش هستش، دو تا دوره آموزشی دو سه ساعته شرکت کردم؛ اولیش درباره پتنت و ثبت اختراع بود که همین جوری برای امتیازش رفتم ولی امروز دوره مایند مپ رفتم چون واقعا بهش نیاز دارم و لازم بود ی تلنگر بخورم و انگیزه بگیرم که تا حدودی این اتفاق افتاد و امیدوارم آدم بشم
روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که  انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم دوجین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد. رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد. در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که توجه او را جلب کند و یا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی
خب الان که دارم براتون قلم فرسایی میکنم دانشگاه تشریف دارم و در انتظار کلاس بعدی و مغزم پر از اصطلاحات خارجکیه!
راجع به دوتا موضوع میخواستم بگم اگر یادم نره تا پایان نوشته!
اولی؛
به دلایلی هفته گذشته شدیدا بهم ریخته فکری و روحی و عصبی بودم و خودتونم دیدید وقتی یکیش پیش بیاد دیگه پشت سرهم میاد.
نتیجش اینکه فراموش کردم ساعت ۷شب باید استخر باشم و کلاس دارم
پای سیستم نشسته و با اخمای درهم مشغول فعالیت بودم ک اسم مدیرو روی تلفنم دیدم! بازم یادم ن
ساخت فیلم‌حضرت معصومه(س) به جریان‌افتاد
به نقل از روابط عمومی پروژه، خبر تولید پروژه سینمایی حضرت معصومه (س)، بعد از امضای تفاهم نامه همکاری مشترک با معاونت فرهنگی آستان مقدس حضرت معصومه (س) و طی یک نشست خبری با حضور مجتبی امینی تهیه کننده و جواد افشار نویسنده و کارگردان، اصحاب رسانه و مسئولان تولیت آستان حضرت معصومه (س) تولیت در روز سه شنبه ۱۰ دی ماه در شهر قم همزمان با ولادت حضرت زینب (س) رسانه ای شد.این فیلم قرار است بخش مهمی از زندگی حضرت م
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب