نتایج پست ها برای عبارت :

من اشکم چوخ گوزلدی

هیچ وقت مثل من خربازی درنیارین و آدرس صفحات تون رو به هرکس و ناکسی ندید!درسته که هرچی دوست دارم مینویسم اما آرامش اعصاب ندارم!برای کتاب خوندن الان بدترین شرایطه ولی من میخوام برعکس عمل کنم.خوب حس میکنم چه قدر ف.ح تحت فشاره و خودمم همینطور،امروز در حین خندیدن اشکم ریخت،آره من اکثر اوقات از شدت خنده اشکم در میاد اما این دفعه خیلی فرق داشت.آدمم بلاخره دلم میشکنه نیاین جلوی من از روابط تون بگین.حسودیم نمیشه فقط اعصابم از خودم خورد میشه که نصفِ ش
سرم گذاشتم روی بالشت اشکم اومد پایین دلم خواست میتونستم و میشد به ژینو پیام بدم و بگم امشب واقعا از ته دل برای اولین بار احساس دلتنگی شدیدی نسبت بهت کردم،اونقدر که اشکم ریخت بعد اون تابستون لعنتی امشب اولین بار بود که بغض کردم بابت اینکه دیگه دوست نیستیم و ازت بدم میاد.
واقعا چی میشه که این میشه؟دلم تنگ شده واسه خیلی چیزا خیلی چیزا هیچکس نمیتونه بفهمه چقدر اشک دلشون میخواد بریزن پایین از چشام،بچه شدم میبینین؟.من خیلی چیزا از دست دادم که هنو
اربعین که بیاید می‌شود یک سال که به ابتلائات مختلف دچار شدم. اما از همه سخت‌ترش همین جاماندن است. که با اندوه لباس اتو می‌کنم. اشکم می‌چکد روی پیراهن. با دستهای خودم بار سفر می‌بندم و خودم جا می‌مانم. امتحان من صبر است لابد. صبر بر مصیبت دوری از تو. صبر و قناعت بر سلام‌های از دور.
اربعین که بیاید می‌شود یک سال که به ابتلائات مختلف دچار شدم. اما از همه سخت‌ترش همین جاماندن است. که با اندوه لباس اتو می‌کنم. اشکم می‌چکد روی پیراهن. با دستهای خودم بار سفر می‌بندم و خودم جا می‌مانم. امتحان من صبر است لابد. صبر بر مصیبت دوری از تو. صبر و قناعت به سلام‌های از دور.
چقدر از خودم ناراحتم. از خودم می‌پرسم که در سه سال گذشته با خودم و زندگی‌ام چه کرده‌ام و جوابی ندارم.
در گروه پنج نفره دوستانم حرف می‌زنیم و همه چیز قاطی می‌شود و حرفی را به دل می‌گیرم. اشکم سرازیر می‌شود. بیشتر از پیش درمانده شده‌ام و می‌پرسم با خودم چه کار کرده‌ام؟
نمی‌دانم.
نمی‌دانم.
اشکم بند نمی‌آید. کاری از دستم بر نمی‌آید. رهایش می‌کنم که سرازیر شود. یخ می‌کنم. سعی می‌کنم به خودم مسلط شوم. کمی صبر می‌کنم، سرخی و تورم صورتم کم می
دوست حساب کردن دوستای سابق بی فایده ست.
نه دل‌آرا برام دوست موند نه فاطمه و ماریا و نگار و نه حتا مهسو!
این همه نفرت از کجا اومد تو دلم که وایسادم دم پردیس هنر با گریه داد زدم که با شما بهم خوش نمیگذره؟ از کجا واقعا؟
این همه درد و آوار از کجا رو سرم فروریخت که دنبال هر تسکینی که میرم خودش یه درده؟
این‌همه استرس رو از کجا آوردم که توی هرکلاسی که می‌شینم حرف نمی‌زنم تا اشکم سرازیر نشه؟ 
و مهم‌ترین سوال. از دور به نظر میومد که دانشجو شدن انقدر جا
تکست آهنگ حال دلم ادوین
حالِ قلبم بی تو تعریفی نداره میشه برگردی
نمیدونم بهم کاش بگی چرا با دلِ من سردی
نم زده چشامو تو که میگفتی داری هوامو
بیا برس به دادم
اگه میشنوی صدامو
وای از این زمونه
حالِ دلمو هیچکی نمیدونه
غم دوریت داره منو به آتیش میکشونه
جایِ خالیت داره
قلبمو از جا میکنه
خیسِ اشکم دو تا چشمام این حالِ منه
کی به جای من داره
سر روی شونت میزاره میخونه
بی تو اینجا یه گوشه
این دلم میپوسه
این فاصله برام
یه چی مثل کابوسه
سرد و بی روحه
این خ
قبلا نوشتم نمیتونم اشک بریزم .خشک شده و سوخته:/الان میتونم.ولی فقط واسه احمقانه ترین چیزا.چیزهایی که از قلبم نیست.مثلا ممکنه پام بخوره به میز اشکم بزنه بیرون:|یا درمورد یکی بخوام حرف احساسی بزنم صد بار صدام میگیره چشمم خیس میشهولی امکان نداره وقتی صدای شکستن قلبم میاد اشکم بیاد:/فقط بغضم باد میکنه.ازم خودم بدم میاد .ولی باید خودمو دوست داشته باشممگه غیر از خودم کسی دیگه رو میتونم بشناسم؟یا کسی میمونه واسه ادم؟اگه قرار باشه خودم واسه
هر وقت به تغییر شغل فکر میکنم انگار موی ایشون رو آتش زدم؛ پیام میده و ارجاعم میده به دوستانش. هر آدمی باید یه مهندس تو زندگیش داشته باشه که چند وقت یکبار بهش یادآوری کنه خبری نیست و هیچ اتفاقی نمی افته.
دیشب که گفت سلام سروری هم خنده م گرفت از لحنش هم اشکم ریخت از اینکه ایشون رفته لندن دیدن پدر و مادرش و من خیلی از پدر و مادرم دورم.
درد و رنج، آزارت میدهد؛ مگر اینکه بدو خو کرده باشی!
بدین‌گونه که اگر آن را از تو بگیرند؛ دردی افزون‌تر میان سینه‌ات می‌یابی!
سینه‌تان فراخ و پر‌درد باد!
 
پ.ن. درد عشقی کشیده‌ام که مپرس    زهر هجری چشیده ام که مپرس
.
همچون #حافظ غریب در ره عشق          به مقامی رسیده‌ام که مپرس
 
پ.ن.۲: این رو هم از #صائب_تبریزی بشنوید که گفت:
به دامان می‌دود اشکم، گریبان می‌درد هوشم      نمی‌دانم چه می‌گوید نسیم صبح در گوشم
.
ز چشمش مستی دنباله‌داری قسمت م
اشکم در آمده زغمت دیده تر کنمیا اینکه حس عاشقی به ترا بیشتر کنممن رابسوی خویش کشاندی ولاجرمبگزاریم به خویش که حس  خطر کنماینجا برابرم تو ببین بسته راههاچندان که هیچ نمانده ضرر کنمدر اضطراب مانده دلم، گریه ام ببینحالم خراب وترسم از در گذر کنمپیمان شکن نبوده ام ازچه تو راندی امشاید قرار بوده ترا دربدر کنمدستت به دست من ،که رهایت نمی کنمحتی اگر ضرر زهمین بیشتر کنماز کوی تو نمی روم از فرط عاشقیحتی اگر بمیرم وقصد سفرکنمروز نخست عهد من وتو میان
مثلا من بگویم:
منع خویش از گریه و زاری نمی آید ز من 
طفل اشکم خویشتن داری نمی آید ز من 
یا بگویم:
مشعلی در دست بادم حال و روزم خوب نیست
در دل آتشفشان هم این چنین آشوب نیست
و تو بگویی:
 هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
یا چه می دانم مثلا بگویی: 
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند.
و من روشن شوم، لبخند شوم، جوانه امید در دلم شکوفه بدهد!
 
* لاهوتی.     
رهی، انسیه سادات هاشمی، حافظ  
 
توی رویاهام، یک پسر داشتم بزرگش می‌کردم بهش درس شهادت می‌دادم بعد می‌شد سرباز رکاب حاج قاسم. حاجی بهش یاد می‌داد یک سرباز امام زمان چطور باید باشه؟ میگفتم پسرم هر چی سردار میگه گوش بده دل بده کم کسی نیست. حرفاشو بذار روی چشمات.
صبح بیدار شدم تا حالا اشکم بند نمیاد چطور باور کنم نبودنتو؟ چطور باور کنم رفتنو؟ چیزی جز شهادت حق شما نبود.
دارم رویاهایی که بافته بودم پنبه می‌کنم پسرم بی سردار موند
ساعت دو و نیم بعد از ظهر قبل از صدای آلارم موبایلم بیدار شدم.مرگ رو به این ترجیح میدادم که خلسه ی شیرینم رو به هم بزنم.با بغض و هق هق از تخت بیرون اومدم.شاید اینکه میگم جهان روی تنم سنگینی میکرد رو باور نکنید اما میکرد.احساسم،قلبم،فکرم،وجودم کتاب رو پس میزد اما به هر مصیبتی که بود صورتم رو شستم،توی چشمهای پر از اشکم قطره ریختم،بسم الله گفتم و شروع کردم و حالا چند ساعته که بی وقفه درحال خوندنم و دیگه خبری از اون جبر نیست.میدونی?همیشه همین
دکتر و بیمارمردی از شدت دل درد به جان آمده صد ناله و آهش به زبان آمده از درد درونش به فغان آمده بادرد نهان آمده نزدیک یکی دکتر لایق که در امر شفای همه‏ درد و بلا بود چو حاذق بدو عرضه کند درد درون را.مرد بیمار چو آمد به درون مطب دکتر دانا که بوده ست در انجام عمل فرز و توانا ، سلامی و پیامی بنمودی به یکی منشی دکتر به آن خانم آکتور که او بود هنرمند و به صد حیله و ترفند ستاندی به عناوین مکرر ویزیتی سه برابر به صد عشوه ز بیمار بلا دیده و این بسته زبون ر
بالاخره سد دفاعی من شکست و در حالی که میان جمع خانوادگی در میهمانی نشسته بودم اشکم سرازیر شد و سوزش دلتنگی را کف پاهایم، پشت سرم، در شکمم و در قلب شکسته‌ام حس کردم. نمی‌توانستم در برابر نگاه‌های متعجب نزدیکانم کاری برای متوقف کردن گریه انجام دهم. تنها و بی‌پناه جلوی امواج خروشان یک سد شکسته ایستاده بودم. جان اسنو بودم در برابر صفوف اسبان رمزی بولتن. کاهی بودم در برابر کوه ستبر نبودنت. ناگهان خالی بودنم از تو را حس کردم. تهی بودن پوسته‌ی تن
مدیر اداره دوستم مردی بسیار تیز بین، سخت کوش و سخت گیره. البته مرد خیلی خوبیه اما خیلی انقلابی و ولایتی و این حرفها نیست. حداقل همکارانش چنین چیزی نمی بینند. 
امروز می گفت: در اداره مدیر داشت با همکاران حرف میزد صمیمانه که شنیدم میگه: 
روز جمعه تا خبر شهادت سردار رو شنیدم بعد از مدتی متوجه شدم صورتم خیس از اشکه!
اصلا خودم هم نفهمیده بودم بی اختیار اشکم سرازیر شده بود. همون موقع از خودم پرسیدم:
          این مرد چه کرده که تو هم که هیچ ارتباطی با ا
عجیبه. می‌گن محبت از شناخت میاد، ولی می‌تونم قسم بخورم این محبت، این اشکی که سه روزه تموم نمی‌شه، این غمی که هر لحظه تازه‌تر می‌شه، این که امروز صبح فهمیدم نمی‌شه، باید پاشم برم تهران تو اون اقیانوس آدما یا غرق شم یا حداقل بتونم به جای گریه‌های بی‌صدای توی اتاق، با صدای بلند زار بزنم، اینا فقط از شناخت نمیاد. مگه من کلا چقدر از تو می‌دونستم یا همین الان می‌دونم سردار؟ اشکم بند نمیاد ولی. غصه‌م تموم نمی‌شه انگار.همهٔ روضه‌ها انگار ا
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نم
گفته بودم خوابم نمیبره، لالایی خوند صداشو ضبط کردم.  لالایی شو حفظ بودم همیشه ولی ضبطش کردم. واسه روزهای تو خوابگاه. 
 از ۱۸ تیر خوابم نمیبره ولی گوش نمی کردم تا همین امشب و همین نیم ساعت قبل، وسط تاریکی و خیره شدن به صفحه ی گوشی، وسط فرستادن دکلمه های چار بوفسکی، پرنده ی آبی.
حماقت کردم! وسط صدای ضبط شده می خنده:) وسط صدای ضبط شده اشکم سر می خوره زیر بینیم و بوی عطرش میاد. و فقط زمزمه می کنم که آسمون از توی سنگ سرد روی جسمت پیداست. به گنجشک ها
گفته بودم خوابم نمیبره، لالایی خوند صداشو ضبط کردم.  لالایی شو حفظ بودم همیشه ولی ضبطش کردم. واسه روزهای تو خوابگاه. 
 از ۱۸ تیر خوابم نمیبره ولی گوش نمی کردم تا همین امشب و همین نیم ساعت قبل، وسط تاریکی و خیره شدن به صفحه ی گوشی، وسط فرستادن دکلمه های چار بوفسکی، پرنده ی آبی.
حماقت کردم! وسط صدای ضبط شده می خنده:) وسط صدای ضبط شده اشکم سر می خوره زیر بینیم و بوی عطرش میاد. و فقط زمزمه می کنم که آسمون از توی سنگ سرد روی جسمت پیداست. به گنجشک ها
#شیر:شیر می باید بوددر این راز بقای دنیاگربه ی دست آموز استشیرِ در سیرک  #نان:- به کودکان زباله گرد: به دنبال نان ته مانده ایستکه جامانده بوددر سفره ی نان دیگران   #اشک:اشک هایم بند نمی آیدجای خالیت  پر می شود هر روزبا نم نم اشکم  #قطار:زنی در قطارپشت پنجره های غبار گرفتهبه نظاره ایستاده بودنمی‌داند مقصدش کجاستکاش ایستگاه بین راهی نداشتاین قطار پر تردید  #نهنگ:نهنگ به گل نشستعشق دریاساحل نشین کردنهنگ را #سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)#شعر_سپکو
یادم نمی‌رود که اسفند سال نود و هفت به تنهایی داشتم با مرگ عزیزی کنار می‌آمدم. یادم نمی‌رود که تنهایی را با گوشت و خون و استخوان حس می‌کردم. یادم نمی‌رود که دلتنگی نفسم را بریده بود. یادم نمی‌رود که فلوکسیتین اثر نمی‌کرد. پتوی گرم اثر نمی‌کرد. سرما تا مغز استخوانم دویده بود. یادم نمی‌رود که احساس رهاشدگی، بی‌پناهی در بند بند وجودم رخنه کرده بود. یادم نمی‌رود که اشکم نمی‌آمد‌. خالی نمی‌شدم. آغوشی نبود. صدایی که نمی‌گفت آرام باش. گوشی ک
این زمین و این سما هم از ازل مال خداست،
جسم ما جزء زمین و روح ما جزء سماست.
هر که م یافتد ز پا، بازیچة دست کسیست،
برگ افتد از درخت، بازیچة باد صباست.
من که از پای روان ماندم، بشد اشکم روان،
اشک چشم من روان از طعن ههای نارواست.
هر خطای من نصیب قسمت پیشانی نیست،
هر خط پیشانی ام گرچه نشانی از خطاست.
از بنای هستی ام خشتی کند معمار وقت،
هرچه بنیادش گل، آن ناپایدار و بی بقاست.
از سیه کاری اگرچه سرمه شد بالای چشم،
نور مهرا هم ببین که عاشق ظلمت سراست.
  تیغ
پقتی خبر را خواندم، کسی را ندیدم تا احساساتش در من القایی ایجاد بکند، شوکه شدم، خشمگین شدم، اشکم درآمد، نفرت در من شعله کشید.
مادرم از در آمد، نمی دانم چرا، به او گفتم خبر را، دو دستی به سرش کوبید، خشمگین و اندوهگین شد، زار زار گریه می کرد. به همسرم زنگ زدم، صدایش بین گریه هایش به من فهماند که او هم خبردار شده.
برای محبوب شدن، گاهی ظاهر آراسته می کنیم، نقش رفتار خوب از خودمان درمی آوریم روی محوری بین صدق صددرصد و کذب و رودربایستی و مردم داری و.
به چهره هاشون که نگاه میکنم اشکم درمیاد.صدای آهنگو زیاد میکنم ولی به پای این بلندگو نمیرسهاین همه آدمم خودشون نیومدن.اومدن؟
+خانومه میگفت به پسرش(دانشجوعه)گفتن اگه نره این ترم میفته. یعنی خاک بر سر ملتی که .
لعنت به هر کسی که داره ****** به این مملکتلعنت بهش
++اصلا برام مهم نیست که وبلاگم فیلتر بشه.اصلا بیایید خودم آدرس میدم منو آتیش بزنید ولی انقدر دروغ نگید!!!این ملت چه گناهی کردن که مجبور میشن خودشونو بزنن به خریت!! لعنت به تک تکتون.ای
به چهره هاشون که نگاه میکنم اشکم درمیاد.صدای آهنگو زیاد میکنم ولی به پای این بلندگو نمیرسهاین همه آدمم خودشون نیومدن.اومدن؟
+خانومه میگفت به پسرش(دانشجوعه)گفتن اگه نره این ترم میفته. یعنی خاک بر سر ملتی که .
لعنت به هر کسی که داره ****** به این مملکتلعنت بهش
++اصلا برام مهم نیست که وبلاگم فیلتر بشه.اصلا بیایید خودم آدرس میدم منو آتیش بزنید ولی انقدر دروغ نگید!!!این ملت چه گناهی کردن که مجبور میشن خودشونو بزنن به خریت!! لعنت به تک تکتون.ای
اشک می‌ریزم پای تلفن. مامان مبهوت شده. ساکت است. گوشی را می‌دهد به بابا. بابا عادت به دلداری دادن‌های لج آور ندارد. بابا کاری به صدای خش دارم هم ندارد. فقط می‌گوید زندگی بارها نشانش داده اتفاقات ناگوار، مانع بلاهای بزرگترند. می‌گوید ظن‌ات به خدا را اصلاح کن و صبور باش. همین‌ها را می‌گوید و باز گوشی را به مامان می‌دهد. اشکم بند آمده اما خسته‌ام. بیش از هر احساس دیگری خسته‌‌ام. پشت کاغذ چکیده پایان نامه، می‌نویسم غر زدن و چهل دایره می‌ک
+سلام. 
اگر مشکلات بندگان خدا اومد پیش شما پسش نزنید!  استقبال کنید ازش. تحویلش بگیرید. براش وقت بذارید. این گرفتاری هایی که خدا ارجاع میده به ما، همش نعمته. گره گشایی هنره. دلسوزی شرافته. غصه خوردن برا درد مردم نشان آدمیته. ربطی به پول داشتن و نداشتن نداره. گیرم که تو بضاعت نداری، خب زبون که داری، اعتبار و آبرو که داری. برا خودت نه اما برا دیگران که میتونی گدایی کنی. 
آه 
برای یکی دو تا گرفتار و زمین خورده ی شریف و باآبرو  تو این روزا شاید به 50
خب وسط حساسیت و عزاداری ها، من کماکان جنس دوم میخونم و خوبه. بعد باید برم خونه و. باید امتحان توشهری بدم. باید چمدوت ببندم. و باید برم دانشگاه؛ یک سال تحصیلی جدید رو شروع کنم. بازم احساس غریبیه :)
 
چند روز پیش مسئله ای پیش اومده بود و‌ من با حالت عصبی ای گریه میکردم. قطعا اینکه همون موقع شده بودم بی تاثیر نبود. یکم بعدش واقعا درک‌ نمیکردم چرا اونقد عصبی؟ ولی خب قبول کرد گفت باشه فقط گریه نکن :( من دوست ندارم گریه م وسیله باشه. البته گریه و
درخلوت دل گریه کردم کربلارا/آگاه کردم درمصیبت مبتلارا/اشکم شده جاری برای حضرت دوست/یکدم تکاپوکرده ام وصل خدارا/براهل بیت پاک احمد اشک ریزان/حاضر شدم بادیده ودل نینوارا/این تیر گریه میزند هردشمن دین/کردم رفاقت شیعیان باولارا/باچشم دل دیدم یکایک آن شهیدان/تقدیم کرده جان شیرین آشنارا/درعلقمه غوغای دیگر بود برپا/عباس داده درس زیبای وفارا/برروی تل زینبیه خواهرش بود/دارد روایت میکند شورعزارا/آتش گرفته خیمه ها سجاد تنهاست/یارب دگرگون کن درآن ص
 تولد مامان امسال، شب که برمیگشتم خونه کیک خریدم با بابا خوردیم.
فرداش از مدرسه تماس گرفتم گفتم درچه حالی آقا رضا؟ گفت چای و کیک میخورم. عصرش مرد!
امروز تولد باباست و من نمیدونم چیکار کنم.
دوست داشتن هم لذت داره هم درد.تولدت مبارک آقا رضای خوبم.
کاش میشد ازت خواهش کنم از طرف من مامان رو بغل کنی ببوسی.
بابا یادته میگفتی آدم حتی اگر کوچه پشتی هم رفته باشه دوست داره وقتی برمیگرده خونه، زنگ بزنه و زود در رو براش باز کنن بیان استقبالش که متوجه بشه
من: میلاد چرا هی جلو من سبز میشی؟! آخر من دماغم از دست تو میشکنه!!!!!!میلاد: دختره ی سربه هوا.من: ضعیفه!!!!!!!میلاد با این حرفم برگشت و رخ به رخ هم شدیم و خیلی شمرده گفت:ـ دقیقا یه بار دیگه حرفت رو تکرار کن؟!من: ضعیفه!!!!!میلاد مچ دستم رو گرفت و پرتم کرد سمت دیوار و من رو به دیوار تکیه داد و مچ دستم رو تا حد مرگ فشار دادمن: آی ننه. میلاد چه مرگته آروم تر.میلاد: با کی بودی ضعیفه؟!من: با عمه ام . با تو بودم دیگه.میلاد محکم تر فشار داد به طوری
لبم ۵ تا تبخال ردیفی کنار هم‌ زده 
دو روزه تو حالت تزریق ژل لب ، سوزن سوزن میشه .‌.‌
یه داستان غمگین تو اینستا خوندم بچهه مرد .اشکم دم مشکمه
از شما چ پنهون تازگی ها به بچه دار شدن در آینده هم فکر می کنم 
به این که یه سفید معمولی میشه مث من یا یه بور بلند بالا مث بنی 
حتی به اسمش 
به اینکه چقدر حرف دارم براش.
دوست دارم دختر باشه از جنس خودم 
نمی خوام پزشک مهندس بشه تا دیپلم بخونه دوسش دارم فقط یاد بگیره شاد شاد زندگی کنه.البته میدونم به من و بنی
من هر روز با اتوبوس به دانشگاه میروم معمولا این عادی ترین قسمت روز من هست که قرار هم اینست که اتفاق خاصی در آن نیفتد  معمولا در راه پادکست گوش میکنم و از پنجره بیرون را نگاه میکنم یا درسم را مرور میکنم  بعدم در ایستگاه دانشکده ام پیاده میشوم و قسمت اصلی شروع میشود اما چه شد؟ تمام معادلات به هم ریخت! یک اتوبوس که احتمالا مسافرانش فکر میکردند که قسمت اصلی روزشان هنوز شروع نشده در محوطه دانشگاه، دانشگاه امنشان، منحرف میشود چپ میکند دانشجو ها زخ
حوالی ظهر مادرشوهر تماس گرفت و گفت که با همسر کار داره ولی موبایلش در دسترس نیست و جواب نمیده.خیلی ریلکس به ساعت نگاه کردم و گفتم الان که پشت فرمونه جواب نمیده شایدم گوشیش یه مشکلی پیدا کرده
گذشت تا ساعت چهار. منم مهمان داشتم و این موضوع کلا فراموشم شد اومدم به همسر زنگ بزنم و بگم که یادش نره نون بخره. میگفت شماره اش در شبکه موجود نیست! یهو دلم ریخت پیام دادم بهش تا جواب بده فکرم هزارجا رفت بغضم گرفت ترس از دست دادنش افتاد به جونم اولین
خیلی دلم میخواست داشته باشمش. با این که هنوز
محصل بودم اما حاضر بودم برای خریدنش دنبال کار نیمه وقت بگردم. هیچ رقمه
نمیتونستم ازش بگذرم و راهی هم برای بدست آوردنش نداشتم . بدجوری تو گل
مونده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم !
 امیر المومنین این گونه یادم داد:"
لأروضنّ نفسی ریاضة تَهِشّ معها إلی القرص إذا قدرتُ علیه مطعوماً وتقنع
بالملح مأدوماً ولأدعنّ مُقلتی کعین ماءٍ نضب مَعینها مستفرغة دموعَه "؛  "چنان نفس خود را ریاضت و تمرین می دهم که ب
آزردی مرا و یک جهان دردهایم درمان نکرد
چشم پر اشکم را هیچ حرفی بعد تو خندان نکرد
ای که عشقت افسون من، درد و هم درمان من
چشمهایت زندان و طبیب رنجهای جان من
بعد هجرت با قاصدکها عشق بازی می کنم
شعر میخوانم اشک میریزم دلنوازی می کنم
هر غزالی آمد چشم تو در چشمهایم دید و رفت
چون بوسید طعم لبهایت دید پس نالید و رفت
من ماندم و آرزوی عشق و فریاد جنون
دل خسته در تب و تاب تو شد دریای خون
جان برفت از جسم مرگ در آغوشم گرفت
مرگ بر عشق بی فرجامم گریست چون جانم گ
بعد چند دقیقه دیدم که کامران فریاد ن همونطور که اسمم و صدا میزم دویید از خونه بیروناروم از پشت درختا اومدم بیرون و رفتم سمت دربا دیدن من اومد جلو ومحکم خوابوند تو گوشمبا چشایی که خالی از هراحساس و سرد سرد بود زل زدم تو چشاش و هیچی نگفتمیه قطره اشکم نریختم خیلی وقت بود تبدیل شده بودم به یک سنگ-کدوم گوری بودی؟-رامو کشیدم و از کنارش رد شدم که دستمو گرفت وبا حرص گفت-گفتم کدوم گوری بودی؟-کور که نبودی ببینی از کدوم گوری دارم میام-دفعه اخرت باشه م
ساعت نزدیک 7 بود. داشت دیر می‌شد. لباس‌های دختر کوچکم را تنش می‌کردم و اضطراب معطل شدن سرویس مدرسه‌اش هولم کرده بود. از این اتاق به آن اتاق دنبال جمع کردن وسایلش بودم که دیدم دختر بزرگم باز هم رختخوابش را جمع نکرده رفته بود، چادر نمازش هم جلوی دست و پا بود. با پا چادر را کنار انداختم که رد شوم . ناگهان تنم لرزید .- وای چه کردم؟!انگار پتکی روی سرم خورده باشد؛ آنقدر احساس سنگینی کردم که تا لحظاتی مثل برق‌گرفته‌ها سرجایم خشکم زد.- با پا؟! چادر؟!
کارمون نرسید به نمایشگاه.امروز افتتاحیه ست.نشستم قلم میزنم و گهگاه بینش استوری های پیج گالری رو میبینم.هوم.هی میخوام برم تو فاز وجدان درد، بعد میگم لابد خیره.یعنی یه تایم طولانی هر روز خودمو این وسط کارگاه به فلک میبستم که چرا دستت درد گرفت که کار بخوابه که تموم نشه تا نمایشگاه که گند زدی به کار گروهی.ولی بعد یادم اومد که قبلش دعا کرده بودم که اگه خیره برسه. لابد نبوده دیگه. چرا دارم دبه میکنم!هدیه شاکی نیست. یا اگه هست به روی خودش نمیاره.
انار بود، انار سرخِ خندان، کسی نمی‌دانست درونش چه خبرهاست، پر از دانه های کوچک و سفید و صورتیِ ترش یا دانه های درشتِ قرمزِ شیرین؟
پوسته اش که شکاف برداشت دیدمش، پوسته اش به این زودی ها شکاف بر نمی‌داشت و من از معدود آدم هایی بودم که می‌توانستم از کنار آن شکاف دانه های دلش را ببینم، هنوز هم نمی‌دانم خودش می‌خواست مرا تا پایِ آن شکاف بکشد یا خودم پیدایش کردم. 
رو کردم و آسمان و گفتم خدایا بسپاریدش به من! گفتند نمی‌توانی. گفتم بسپارید. گفتند
قطراتم اشکم گوله گوله میاد پایین
چه حال غم انگیزی دارم منمن لیلام۱۹سالم هست:)
گاهی وقت ها باید کنار گذاشت همه چیزها و فقط خودت
را نگه داری برای ثانیه ای.من خوشحال نیستم.ادای خوشحال هارو 
درمیارممن خوشبختم؟
نه
دلم عین یک گنجشک تازه به دنیا آمده است،،همانقدر کوچک همانقدر
ترسیده،،باهمانقدر تپش قلب بالا
این دنیا چیز خوبی نبوده برای منبدو تولد از پا گذاشتن به این دنیا
هراس داشم و با کلی جیغ و چشمانی گریان مرا به زور به این دنیا 
آوردند و
امشب سه بار تو دلم گریه کردم، مثل موقعی که داشتم از پدر و مادرم خداحافظی می کردم.
وقتی داشتن وسایلشون رو جمع می کردن که با اتوبوس ساعت ۹ برن، من مجبور بودم که زودتر برم شرکت.
کیفمو که برداشتم و برم اومدم دید و بوسی کنم باهاشون، یهو گریم گرفت و اشکم جاری شد. اصلا دست خودم نبود و نمیدونستم دارم چی کار می کنم. از گریه من مامانم هم گریه کرد. چشمای بابامم که مرد بزرگی و جز در عزای امام حسین اشک نمی ریزه بارونی شد.
جلوی در که رسیدم و خودمو تو آینه دیدم،
اشکم از روی گونه ام سُر خورد
جوهری شد به گوشه ی دفتر 
واژه در واژه حس دلتنگی 
می نویسد در این شب آخر 
حس خوب کنار هم بودن
بغض سنگین وقت اذان
یا علی یا عظیمِ بعد نماز
دوره های تلاوت قرآن
حس آرامش دعای سحر
با دو چشمی که خواب می خواهد
روزه دارت همیشه وقت سحر
حاجتی مستجاب می خواهد
شب قدری که با علی سر کرد
با همه احترام می خواهد 
بعلیٍ علی به حق علی
از تو حسن ختام می خواهد
می کنم تا مرور خاطره ها
قلم از پای شعر من جا ماند
بیت بیت تمام دفتر من
غزل یا مجیر
امروز از خاطراتِ کودکی مان درآمده بودُ رنگی شده بود و جان گرفته بود عجیب.
 
امروز همه همانی بودند کِ در دورانِ سلامتیُ بی غمیِ سال های دورمان بودند.
 
امروز مادربزرگ تا توانست مثل قبلن ها رقصید!
 
برای ورودِ هر سیزده مهمان، جشن خوش آمد گویی گرفتیم و موسیقیُ پایکوبی بِ پا کردیم،
 
دوباره بچه ها جشن بالشت گرفتند برای داییِ مان، آخرین جشن بالشت بر می گشت به ده دوازده سالگی ما!
 
امروز حال و هوا شبیهِ حالُ هوای شبِ قبل عروسیِ خاله کوچیک عه بود،
 
ه
.
دیدی چی شد؟
دیدی چی شد؟
گفته بودم تو وانمود کردن خوبم. 
وانمود کردم چشام سیاهی نمی‌رن.
وانمود کردم سرم گیج‌ نمی‌ره و می‌تونم بدون خوردن به در و دیوار برم جوراب بردارم و وانمود کردم دست و پام یخ نکردن که به جوراب احتیاج داشته باشم. 
بلند قهقهه زدم که اشکای گوشه چشممو توجیح کنم. خنده‌م شدید بود، اشکم اومد. 
دستای لرزونمو گرفتم تو بغلم و حرف زدم، زور زدم، تلاش کردم. هه.
دیدی چی شد؟
حالم خوب نیست. 
ببخشید. 
دیدی چی شد؟
دیدی عزیزم؟
دیدی همونی شد ک
 
 
سلام به همگی
این هم از آخرین روز دفاع های فشرده
فکر میکنم از بین دوستان باقیمانده فقط آقای .  هستند که تا پایان مهلت این ترم دفاع میکنند و پرونده این ترم هم بسته میشه
ترمی که من در اون خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی جاها افسوس خوردم و خیلی جاها دلم برای شماها سوخت
دیگه هیچوقت نمی‌گم دانشجو هم دانشجو‌های قدیم
چون این ترم واقعا هزار بار در دلم گفتم خدایا شکرت که استادهای ما خیلی شریف تر و انسان تر و با گذشت تر از ما بودند
خلاصه
استاد هم استاده
ِ_آخرین پستم دقیقا روز قبل عروسی دوستم بود و الان دقیقا شب بعد از عروسی دوستم ،یعنی دیشب این موقع من بغل دست دوستم تو جایگاه عروس نشسته بودم و با اون یکی دوستم مثل ندیده ها عکس میگرفتیم ، و یک ساعت بعدشم وقتی بغلش کردم چشماشو دیدم اشکم در اومد و با این جمله به آقای داماد :آقا امیر مواظبش باش ،سالنو ترک کردم . وقتی به سمت در میرفتم جوری دیگران نگام کردن که از کرده ی خود پشیمانم تا حالا این همه آدم یه جا باهم اشکمو ندیدن و البته تاحالا بخاطر هی
تا حالا با قلب خالی گریه کردی؟انقدر گریه میکنی که چشمات از کاسه بزنه بیرون
انقدر بی دلیل و انقدر زجر آور گریه میکنی که حتی خودتم دلت واسه خودت میسوزه
بعد از اونهمه تلاشی که واسه دوست نداشتنش کردم، دیدنِ عشقش و حال خوبش و اینکه ازم توقع داشت همه ی عاشقانه هاشو بشنوم کم کم کم کم همه ی توانم و گرفت
زنگ زدم بهش، فقط گریه کردم 
گفت برو بخواب گفتم نمیبره 
گفت انقد گریه کن تا خوابت ببره
گفت بیا باهم بخوابیم
گفتم نیستی که
گفت فقط گوشی رو قطع نکن
فقط
دیشب یک تولد سورپرایز از طرف بچه های دبیرخانه داشتم
ادم هایی که فکرش را هم نمیکردم به خاطر من دور هم جمع بشوند_میتوانی حس کنی چقدر ممنونشان بودم؟_ همکار محترم_رفیق جان_ نبود و من این را پس ذهنم فرستادم 
ناراحت کننده بود اما خب این اتفاق افتاده و من کاری از دستم بر نمی اید
مسعود گفت:کسی که هر جا میرسد چهار زانو میزند، همین جور بمان، لطفا، همین جور خیلی خوبی 
امیر گفت: به شدت اسیب پذیر 
و مهدی گفت مرسی که اینقدر با شعوری 
به هرحال من برگشتم خانه و
سلام
خانواده برتری های عزیزم من امسال دانشگاه شهرستان قبول شدم و باید از خانواده م دور بشم!، با اینکه تا الان نه آشپزی‌ کردم، نه کارهای خونه رو انجام دادم و کلا دختر مستقلی نبودم  اما با همه ی سختی های خوابگاه کنار میام به جز یه سختی که شب و روزم رو مختل کرده و ناخودآگاه با فکر کردن بهش اشکم در میاد! اونم دوری از خونواده ست! این نه تنها فقط برای خودم سخته، برای خونواده م هم سخته و این ناراحتی منو بیشتر میکنه. من بیش از حد به خونواده م وابسته م،
زندگی پر از جدایی های متوالیه پر از رنج‌ های اجباری که به دنبال مکانیسم های دفاعی روان ما ازش میگذریم
بچه ی اول خونه بودن هرقدرم سخت باشه یه مزیت داره 
اونم اینه که تو زودتر میری 
وقتی یه جا بمونی و یه عده ازش برن اونجا میشه خونه ی خاطرات و گذشته ها 
به خصوص اگه آدم افسرده و بچه محوری باشی
پدر و مادر من باید مثل بیست و چند سال پیش بازم دو تایی باهم زندگی کنن با این تفاوت که میدونن این دو نفره دیگه قرار نیست سه نفره بشه
حالا اونا باید اتاق منو ع
روز اولی که وارد حرم شدم همه‌جا رو همین مدلی می‌دیدم چون اشکم بند نمی‌اومد چون تموم نمی‌شد و تموم ترسایی که تو ذهنم نگه داشته بودم هجوم آورده بودن و نمی‌تونستم آروم باشم.
ساعت‌ها بود هیچی نخورده بودم و با این حال کلی تو حرم راه رفته بودم و آروم نمی‌شدم و حالم بد بود.دست آخر تو صحن جامع نشستم.
خانمی که کنارم نشسته بود و حالم رو دید زد رو شونه‌م و با لهجه‌ی قشنگ یزدیش گفت دخترجون چیزی به اذون نمونده. موقع اذون که شد دو رکعت نماز بخون و منم دع
  
دلم سه شنبه شبی باز راهی قم شد کنار درب حرم، بین زائران گم شد نگاه چشم ترم تا به گنبدت افتاد دوباره شیفته ی رنگ زرد گندم شد به یاد مشهد و باب الجواد افتادم سرود عاشقی ام، یا امام هشتم» شد به محض بردن نام امام آینه ها لبان آینه هایت پر از تبسم شد به استحاله کشاندی مرا به لبخندی دو چشم مملو اشکم، دو خمره ی خم شد سلام برتو و بر خاندان اطهارت.
 
روز های عجیبیهاز بی امیدی و بی انگیزگی خودم و ناراحتی هایی که به وجود اومده و افسرده کننده ترش کرده.موقع امتحان های ترمه و از هر ترمی بی تفاوت تر امتحان میدمدیگه مهم نیست که کی بغل دستم نشسته و حتی حوصله ی نوشتن‌جواب کامل رو هم ندارم و فقط میخوام که بگذره و تموم بشه.فقط میخوام که دور بشم.یه دوست جدید پیدا کردم و حس خوبی داره تو این اشفته بازار فکریمتقریبا بعد مدت ها،اولین کسی هست که خودم سعی کردم که باشه.چن شب پیش خیلی حالم گرفته بوددوتا امتحا
رفتم سر کار.‌ به عنوان پذیرشِ درمونگاهی که نزدیکای حرم هست. از بینِ 350 نفر متقاضی، سه نفر انتخاب شدن که یکیش من بودم. یکی دیگه، وسطای آموزش، گفت که نمیاد. موندیم دو نفر که منم دارم منصرف میشم کم‌کم. کارش زیاده و این روزا هم شلوغ. در واقع بهتره بگم خیلی شلوغ. تنهایی باید هم پول‌ها رو بگیری، هم پذیرش کنی، هم تلفن جواب بدی و هم پیج کنی. البته هنوز قرارداد نبستم و خدا رو شکر که نبستم! امروز که همه‌ی متخصص‌ها حضور داشتن، یهو خیلی شلوغ شد. وقتی خواست
چند روزیه که اومدم شهر دانشجویی.از افسردگی پس از اومدم که عین احمقا میشینم رو تخت اهنگ گوش میدم و هی زار میزنم، کلا خیلی انرژی ازم گرفته شده.کلاس رادیو عملی داشتیم و اولین جلسه ی من بود قاعدتا.برای عکس گرفتن اشکم دراومده بود دیگه.همش میگفتم اصلا من برای این رشته استعداد ندارم میخوام تغییر رشته بدم.باید از دندونای مولاژ با دستگاه عکس میگرفتیم و خودمون ظهور و ثبوترو انجام میدادیم.ظهور و ثبوتش خیلی خوب بود اما امان از خود عکس گرفتن!!!هزار بار عک
ساعت شیش بلند شدم صبحونه خوردم اینا یهو مامانم گفت نمیریم :((( به دلم افتاده نمیریم:((( به دلیل مسخره ایییییییم :((( شدییییییدا موند تو دلم :((((( بابامو فرستاد رفت اخه قرار بود بابام بمونه مواظب رقیه رقیه خواب بود هنوز
اخرم نتونستم بخوابم به امید اینکه الان رقیه بیدار میشه میریم :(( و نرفتیییم:(( نرررررررررررفتیییییییییییییییم:(((((
خیلی بدید بد بد بد:(((((
بعدشم پاشدیم رفتیم بیمارستان ملاقات ابجیم:((( سفت بغلش کردم :((( اشکم دراومد بعد دیدم اشک بقیه هم د
تمام عمر خود، آزار دیدم
جهان را بر سرم آوار دیدم
عزیزان خدا را خوار دیدم
میان مجلس اغیار دیدم
 
چهل منزل که نه، عمری حزینم
چهل سال است من چله نشینم
شبانه روز، یاد اربعینم
همیشه چشم خود، پُربار دیدم
 
کنارِ گریه دوشادوش ماندم
فقط خیره شدم، خاموش ماندم
گمانم ساعتی بیهوش ماندم
همینکه آب، بالاجبار دیدم
 
شده اشکم روان، با که بگویم
غمِ هفت آسمان با که بگویم
ازین داغ گران با که بگویم
حرم را بر سرِ بازار دیدم
 
الهی که زنی مضطر نماند
میان کوچه، بی یا
یک جایی خوندم که "ذهن بهترین برده و بی رحم ترین اربابه" وقتی در مورد خودم دقت کردم دیدم حقیقت محضه . ذهن من خیلی آشفته است  در یک لحظه از موضوع درسی به موضوع احساسی پرش میکنه ! وسط درس از ریاضی به سمت  برنامه نویسی میره !!! شاید سخت باشه باورش ولی وسط درس استاد یاد موضوع ناراحت کننده چند روز قبل میوفتم و حتی  اشکم سرازیر میشه !!این پرش های فکری . این عدم تمرکز وتوجه به حرف ها، درس ها و مکالمه ها باعث شد برم تست IVA (تست شنوایی و بینایی) بدهم . این آز
الان حتی از دست حرفات ناراحت نیستم ، حتی بغضم نمی گیره ، درست ِ اون لحظه بغض گلوم رو فشار میداد اما الان نه اصلا حرفات روحم رو آزار داد اما خب من سکوت کردم چون فایده ایی نداره . می‌دونی تو حق داری منم حق دارم تو با اون فرهنگ بزرگ شدی منم متضاد این فرهنگ تو با لاک زدن من مخالفی بخاطر دلایل بچگانه ی مزخرف امروزی اما از نظر تو دلایل بابا طور می باشه . تو با رفتن من به رستوران با اکیپ دختر پسری عکاسی مخالفی و منم که لج نمیکنم و سفارشم رو لحظه ی آخر ل
یا من هو بعد کل شیء
 
 
باید حالم رو توی این روزها، تو یه نامه سربسته، با توصیف های حدودا دقیق برای بعدهای خودم بنویسم.
و نخونمش تا وقتی که برسم به بحرانی که فکر میکنم نمیشه تحملش کرد
بعد ها، اگه این قضیه تموم شده باشه ( که دنیا اصلا همینطوریه! تموم میشه. ) میگم تموم شد! نگاه کن! اینو گذروندی. این یکی ها رو هم میگذرونی.
 
 
+دیشب کلی از خدا سعه صدر خواستم به خاطر قضایایی.
با استاد کاف داشتیم صحبت میکردیم امروز، کنارش تو دفتر نشسته بودم. گفت " دلت ش
دانلود صوت شعر با نوای حاج آقا منصور ارضی_ ۲۵ محرم ۹۸
تمام عمر خود، آزار دیدم
جهان را بر سرم آوار دیدم
عزیزان خدا را خوار دیدم
میان مجلس اغیار دیدم
 
چهل منزل که نه، عمری حزینم
چهل سال است من چله نشینم
شبانه روز، یاد اربعینم
همیشه چشم خود، پُربار دیدم
 
کنارِ گریه دوشادوش ماندم
فقط خیره شدم، خاموش ماندم
گمانم ساعتی بیهوش ماندم
همینکه آب، بالاجبار دیدم
 
شده اشکم روان، با که بگویم
غمِ هفت آسمان با که بگویم
ازین داغ گران با که بگویم
حرم را بر سر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
#پارت۴۹
توی اتوبوس نگاهم به جاده‌ی سفید رنگی بود گهگاهی درخت‌های ی که برف روی شاخ و برگ‌شون سنگینی می‌کرد از جلوی دیدم رد می‌شدند خیره بود‌م، برف تازه همه‌جا رو پوشانده بود، فقط وسط جاده‌ها جای رد لاستیک ماشینا که برفش آب شده بود توی ذوق میزد.
مثل هر روز، صبح خیلی زود بیرون زده بودم، تا به کارام برسم.
آهنگه غمگینه همیشگی رو باهندزفری گوش میدادم. که غم دلم رو فریاد میزد.
منو احساسه غریبم باهمیم تویه یه جاده
نمیدونم که د
توی موبایلم شماره ی چندتا رزیدنت ارتوپدی رو دارم که توی دانشگاه مدنظرم کار میکنن و از طُرُق مختلف شماره هاشون رو پیدا کردم.با بعضی ها یکبار صحبت کردم و باقی رو موکول کردم بعد امتحان که اگر رتبه ام به اون دانشگاه خورد برای انتخاب بیمارستان ازشون کمک بگیرم.یکی از سرگرمی هام اینه که عکسهای پروفایل شون رو چک کنم و حدس بزنم توی این عکس پُست کشیک بودن یا نه?خسته ان?بعد به خودم امیدواری واهی بدم که ببین رفته کافه عکس گرفته?پس شاید اون قدر هم که میگن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
#پارت۴۹
توی اتوبوس نگاهم به جاده‌ی سفید رنگی بود گهگاهی درخت‌های ی که برف روی شاخ و برگ‌شون سنگینی می‌کرد از جلوی دیدم رد می‌شدند خیره بود‌م، برف تازه همه‌جا رو پوشانده بود، فقط وسط جاده‌ها جای رد لاستیک ماشینا که برفش آب شده بود توی ذوق میزد.
مثل هر روز، صبح خیلی زود بیرون زده بودم، تا به کارام برسم.
آهنگه غمگینه همیشگی رو باهندزفری گوش میدادم. که غم دلم رو فریاد میزد.
منو احساسه غریبم باهمیم تویه یه جاده
نمیدونم که د
خانه
محسن لرستانی
آهنگ همه شب از محسن لرستانی
آهنگ همه شب از محسن لرستانی
دانلود آهنگ جدید همه شب از محسن لرستانی
 
هنرمند: محسن لرستانی
آلبوم: Moones Dardam
تاریخ انتشار: ۲۰۱۸
 
 
ترانه و آهنگ بسیار زیبا و شنیدنی همه شب از محسن لرستانی با کیفیت اورجینال
و لینک مستقیم و پر سرعت به همراه تکست و متن آهنگ + پخش آنلاین
 
 
 
download new song from Mohsen Lorestani called Hame Shab
 
بخشی از متن همه شب از محسن لرستانی
همه شب من غرق دلم چشم به راهم تا تو باز آییشده هر شب 
نمیدونم آخرش کار درستی کردم یا اشتباه، اما خب جوری که مهدی باهام اتمام حجت کرد مسئولیت هرگونه وابستگی و دلبستگی و ازینجور احساسات پای خودمه، خب، اون یه گوشه ماجراس، بخشِ خیلی کوچیکی ازین ماجراست، اصلی ترین و بزرگترین بخشِ این چالش خودمم، مهدی برای من برابر بود با یه ترس، یه ترس کاذب، و هرچی تلاش کردم ازش فرار کنم اون بیشتر بهم حمله میکرد و بزرگتر و ترسناک تر داشت میشد، در واقع اون اونقدرا بزرگ نبود که بتونه اشکه منو دراره، اما من تو ذهنم او
تلفن را قطع کردی و من زدم زیر گریه. زار می‌زدم از ته دل. احساس شرمندگی می‌کردم که تو یکباره از تهران آمده بودی اهواز. گریه می‌کردم اولش واقعا اشک ذوق نبود، اشک غم بود. ناراحت بودم، فکر می‌کردم چقدر باید بهتر باشم. کمی که گذشت و خوب زار زدم یادم افتاد که تو آمده‌ای و بیست روز انتظار را به یک شب تا صبح تبدیل کرده‌ای. اشکم با لبخند قاطی شد و کم کم خندیدم. از ته دل. راستش را بخواهی مدام به این فکر می‌کردم که کاش می‌آمد اهواز و به من سر می‌زد. تمام
این متن حرف ها تنهایی من هست ومی نداره وقتتون برای خوندنش بذاریداگر هم‌ برای خوندن وقت گذاشتید بازم ممنونم.
 
چند سال پیش دوستم از خودکشی حرف میزد از هر فرصتی برای امیدوار کردنش به زندگی استفاده کردم.حتی بخاطر من پروفایل های غمگین چند سال نمیذاره.اون موقع به من گفت من خیلی خوشبختم که تو دارم و کاش همیشه واسم بمانی منم با یک لبخند ریز گفتم هر زمان مشکلی داشتی بیا و فقط به خودم بگو اگر از من کاری بر نیاد باز حرف هات می شنوم و همیشه واست وق
حالا ما نه با این کار داریم که چرا کی روزه می‌گیره یا نه، نه می‌ذاریم کسی ازمون بپرسه چرا روزه می‌گیری یا نه؛ چون غالباً نه ما درست دربارۀ این مسائل صحبت می‌کنیم، نه کسی، و کلاً هم قصد توجیه خودمون یا کسی رو نداریم؛ ولی وجداناً چرا وقتی در جواب به روزه‌ای؟» می‌گیم آره»، چُنین متعجب می‌شید؟ خب اگه می‌خوای جواب مد نظر خودت رو بشنوی چرا اصلاً می‌پرسی؟
و به همین صفحۀ مضحک تاپ‌بلاگ نودوشیش قسم هرکی بیاد اینجا بحث عقیدتی راه بندازه چُنان
ببین عجب بارونی داره میباره!چمدانم را با یک دست میکشیدم و در دست دیگرم بلیطم را محکم گرفته بودم.ایستگاه به خاطر باران شدید از همیشه شلوغ تر بود.آدمها انگار از همیشه مهربانتر بودند،یا در آغوش هم بودند یا با هم حرف میزدند.هر کسی حداقل یک نفر را داشت.نفسم بند آمده بود دستم از خستگی بی حس شده بود.روی سکوی ششم ایستادم.باران امان نمیداد.کلاه کاپشنم را کشیده بودم روی صورتم،راحت تر بودم اگر کسی مرا نمیشناخت.اگر کسی را نمیدیدم.صدای قطار از دور به گوش
روز انتخابات 92 من و رفیق جان اولی بعد از رای دادن توی دو نقطه شهر زدیم به خیابون. اون سال دو تا جوجه دانشجو بودیم که برای اولین بار شور و حال تبلیغات میدانی کف خیابونی رو تجربه کردیم. بگذریم تا از هجوم خاطره اشکم در نیومده. الغرض عصر حدود ساعت 4 که شد کم کم پیامکهای دوستای ناظر سر صندوق میرسید که تا همینجا با امار چشمی ما اوله. رفتیم گار شهدا و دو تایی زدیم زیر گریه. جای دیگه ای برای توسل نداشتیم. میدونستیم شهر ما تعیین کننده رای کل کش
روز انتخابات 92 من و رفیق جان دومی بعد از رای دادن توی دو نقطه شهر زدیم به خیابون. اون سال دو تا جوجه دانشجو بودیم که برای اولین بار شور و حال تبلیغات میدانی کف خیابونی رو تجربه کردیم. بگذریم تا از هجوم خاطره اشکم در نیومده. الغرض عصر حدود ساعت 4 که شد کم کم پیامکهای دوستای ناظر سر صندوق میرسید که تا همینجا با امار چشمی ما اوله. رفتیم گار شهدا و دو تایی زدیم زیر گریه. جای دیگه ای برای توسل نداشتیم. میدونستیم شهر ما تعیین کننده رای کل کش
امروز یکی از دوستان دروه‌ی لیسانسم برام غذای نذری آورد، یک تفاوتی در امروزم ایجاد کرد. بعد از ظهری نشستم فیلم روز واقعه رو دیدم. دوره‌ی نوجوانیم خیلی مذهبی بودم و هر هفته یک دعای توسلی بود که منزل شهدای شهر برگزار می‌شد و من هم با اینکه اهل هیئت و این‌ها نبودم ولی این هیئت رو می‌رفتم، تا حدودی متفاوت بود. به هر حال بدترین قسمت این هیئت قسمت عزاداریش بود که باید سر پا می‌ایستادی و سینه می‌زدی، دعای توسل رو می‌تونستی مثلا ادای تمرکز کردن ر
خاطره فدای سرت
خاطره فدای سرت
 
خاطره فدای سرتدر لابلای صدای های پیاپی، صدای شکستنِ ظرفی مرا به خود آورد…عمار و کریمه را می‌دیدم که حسابی به تکاپو افتاده بودند‌…معلوم نیست که پشتِ مبل چه خبر شده که بچه‌ها اینطور فاصله مبل‌ها تا ظرفشویی آشپزخانه را حروله می‌کنند…!ینی این حمله، چندنفر کشته و زخمی داشته؟! سرنوشت امل” چه می‌شود؟!
صدای شُرشُرِ آب، دوباره مرا به خانه‌مان آورد…نمیفهمم چرا بچه‌ها اینطور رفتار می‌کنند…انگار می‌
( حسرت دیدار )
گوزلریم نن یاش آخور  ئوز سر و سامانیم نن
جانا گلدی ئورگیم  حالی پریشانیم نن
ای منیم طالعی آشفته  سنه واردی گله م
چوخلو گوردیم آجی لیق  همدم جانانیم نن
ئورگیم تنگه گلوب   سینه ده زندانی اولوب
درد، چوخدور کی دیم  غصه ی پنهانیم نن
یارادوبور نجه آلله  آلا گوزلی صنمی
بیر باخیش آیری سالار  مکتب و ایمانیم نن
یولمی؟ گر چی خطا  گئتمیشم امّا بیر عـمور
قاپوون سائلی یم  دیده ی بارانیم نن
لاله گون اولسادا دریا  گوزومون یاشی لن
انتظارون چک
دانلود آهنگ جدید معین زد به نام من عاشقتم هنوزم
Download New Music Man Asheghetam Hanoozam - Released by Moein Z
متن آهنگ معین زد - من عاشقتم هنوزم
دلم برای اداهات برای غمزه ی چشماتبرای هر چه که بودی من عاشقتم هنوزمبه اشکم میرسم هر شب به بغض توی گلویمبه سرفه های مکرر من من عاشقتم هنوزمچقدر گفتم و نشنید چقدر رفت و نوشتمو باز درون ترانه من عاشقتم هنوزمبه فصل ها همه گفتم به سرد و گرم و بهارشو به پاییز پر از تو من عاشقتم هنوزمدریغ کردم و ابی کاش دوباره فرصت جبرانو تا سلامی د
پریشب خواب دیدم یه عده‌ی زیادی تو یه اتاقی مثل پذیرایی خونه‌ی بابابزرگم اینا جمعیم. بابام بود، آقای همسایه بغلی هم بود ولی به یه اسم دیگه! فک کنم یکی از دوستای دانشگاهم هم بود با کلی آدم دیگه که نمی‌شناختم. از اینجاش یادمه که همه زیرانداز انداخته بودیم که پیلاتس کار کنیم! ولی چون خیلی شلوغ بود جای کافی نبود برای انجام حرکت‌ها. از اون‌طرف یکی دو تا ظرف روی طاقچه بودن که تو یکیش انگار غذا بود. یهو منو صدا زدن که چرا در اینا رو درست نذاشتی کاغذ
چهاردهم ماهی در پانزده سالگی ام بود. گل های چادری که سرم بود یادم است. قرمز ریز بودند با کاسبرگ زرد. مثل باقی چهاردهم ها وقت خواندن سید چادر را آورده بودم روی صورتم پایین و خیره به گل های ریز، خاطرات امروز مدرسه را مرور می کردم. دیدم صدای سید دارد در ذهنم صورت می سازد:
"گر چشم روزگار بر او زار می گریست. مردی تنها سوار شد. زن ها دورِ اسبش بودند. دور شد. زنی صدایش کرد. برگشت. سپاه نداشت. پیش چشم زن ها راه رفت. دور شد. جان جهانیان همه از تن برون شدی."
غاف
ادم هر‌کاری میکنه تا حال خودشو خوب کنه!
حتما من ادم نیستم‌که در پی بد کردن حال خودمم!
راستش نمیدونم ، نمیدونم حالم خوبه یا بد!چرا خوب؟چرا بد؟!
جدیدا سعی میکنم تنها از پس کارام بربیام!شایدم جدیدن نیست.
داشتم با زهرا و سحر حرف میزدم.دیدم من یه سری رفتارم فقد واسه یه برهه زمانی بود که واقعا داشتم به هر‌چیزی چنگ میزدم تا تو باتلاق غرق نشم!
مثل یه زخمی که روش نمک بپاشن دیروز موندم دانشگاه!تا نمک پاشیده شه!تا اشکم دراد از دردش تا عادت کنم!تا ضد عف
ببینید کی خودشو بسته به قهوه که با 4 ساعت خواب تا شب درس بخونه _-_پ.ن نامبر وان:کسی راهکاری برا خواب اشفته داره؟:|هر یه ساعت یه صدایی بهم یچیزی میگفت(که یادم نمیاد چی بود ولی میدونم یچیز امری بود مثل بیدار شو! یا مثلا نگاه کن.)و من چشام تا اخرین حد ممکن باز میشد و از صدا میترسیدم و کز میکردم گوشه ی تخت و میخوابیدم بازفک کنم مغزم داره علیه من انقلاب میکنه و یه چیز مستقل از من میشه:)بابامم چند وقت پیش میگفت که توی خواب چقدر حرف میزنی:|گویا 7 صبح که میخو
چراا بعضی خانم ها انقدرررر دوست دارن حرف بزنن؟؟
نمونه اش بنده.
البته چندساله که خودم رو خیلی محدود کردم
ولی بچه که بودم، از اینهایی بودم که یک ریییییییز حرف میزدم :)
قوه خیالم هم قوی بود
یه عالمه چیز هم میساختم و میگفتم.
بعد کم کم یاد گرفتم که بنویسم.
نوشتن رو که شروع کردم حرف زدنم کمتر شد.
کمتر
و کمتر.
الان به جایی رسیدم که به زور از زبونم حرف می‌کشن.
اماا.
خب این جلوی انحرافاتی رو گرفت، ولی خیلی هم خوب نبود.
چون من تنها شدم. چون روابط اجتماعی
حال دوران دائما یکسان نباشد غم مخور 
قرار بود غر غر نکنم خداجان خودت در جریانی. 
هعی 
خیلی دلم میخواددیه بار با خوشحالی برم زیارت
اما همیشه یه دنیا غم پشت دلم خونه میکنه موقع سفر
منتظرم برسم و سیل اشکم جاری بشه
پناهیان جان میگفت با خوشحالی و شادی بریم زیارت
اخه روی خوشمون و که به همه نشون میدیم، نقابِ البته
اون دلِ شکستمونِ که نمیشه به هر کس نشون داد 
خدا کنه اینبار سبک برگردم
کربلا که یه غم بزرگ موند رو دلم.  با یه حال آشفته و خراب ب
دانلود آهنگ خانه سرخ از داریوش دلشوره گرفته بودم، نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه. شماره ی گوشی بابا رو گرفتم، با هر بوقی که میخورد هزارتا فکر بد به ذهنم میومد، با شنیدن صدای بابا، به آرامشی نسبی دست یافتم: بله؟ آب دهنمو قورت دادم: سلام بابا. صدای بابام مرتعش شد: مریمم تویی دخترم؟ اشکم بدون اجازه از گوشه ی چشمم، بیرون غلطید: خوبی باباجون؟ مامان خوبه؟ محسن و مینا و ایلیا خوبن؟ با لحنی گرفته، جواب داد: همه خوبیم باباجان، تو کجایی دختر؟ نصف عمر ش
 

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
 اشکم احرام طواف حرمت می بندد
 بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی
 عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار
 عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد
 از روان بخشی عیسی نزنم دم هرگز
 من که در آتش سودای تو آهی نزنم 
روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم 
سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست 
 
دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست
گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست
 طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست 
مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست
 هر که را در طلبت همت او
 •جروبحث‌شان سر یک چیز بی‌خود بود و از جایی که می‌دانستند این تهدید و خط و نشان کشیدن‌هاشان برای یک‌دیگر، دیگر روی احساسات من اثر ندارد، لذا از مستر به عنوان سفیر سوییس استفاده می‌کردند. اگر فکر می‌کنید اینجور وقت‌ها هم من اتریش‌بازی درمیاورم و میانجی‌گری می‌کنم باید بگویم که سخت در اشتباهید. راستش من گینه‌ی بیسائویی بیش نیستم.قبل‌ترها روسیه بودن جواب می‌داد حالا اما نه. داشتم می‌گفتم، نشسته‌بودم و کف پاهام را به میله‌های بخار
اعتقاد دارین که آدمای منفی باف همه ی انرژی ادم رو میگیرن؟؟
یکی از فامیلای همسر هم رشته و هم دانشگاه منه.البته حدود ۱۶سال پیش درسش رو تموم کردههر دفعه که میبینمش دائم در مورد گرون شدن وسایل و سختی کار و اینا حرف میزنه.ینی نان استاپ غر میزنههر جوریم میرم بحثو عوض کنم دوباره میوفتیم تو خونه ی اول
من اوایل ازدواجمون به شدت سردرگم بودم که آیا انتخاب درستی کردم یا ن؟؟چون اون زمان اولویت اول زندگیم درسم بود و می‌ترسیدم از درسم عقب بیوفتم.و
+ امروز دانشگاه بود و قالب زدن و بدبختی های دیگه اش.کلی درد کشیدم و هی مسکن خوردم و هی اب خوردم و هی رفتم تو سرویس بهداشتی دندونامو به هم فشردم و ساق پاهامو مالیدم و گریه کردم و تحمل کردم. بعدشم یه آب زدم صورتمو اومدم بیرون. 4 بار این اتفاق افتاد. من نباید به این راحتیا از پا بیفتم. تا توان دارم ادامه میدم. همونجوری ک تا الان تونستم. از این بدتراش هم بوده و رفته. اینام میرن ! 
 
+ تحمل بچه های کلاس واقعا سخته! خیلی بچه ان!
 
+ پرتو الان تازه تمام شده
۱. نوشته‌هام به سطحی رسیدن که دلم برای اینستا تنگ شده. 
۲. یه بار هم یه متن تبلیغ بار دیدم که مضمونش این بود: اگه اینجا خودت رو خفه نکنی، ساعت ۲ نصفه‌شب دوست‌هات چطوری بفهمن که چقدر دوست‌شون داری؟ دیروز یه قرص کافئین که دکتر واسه دردهای بعد از زایمان به دوستم داده بود منِ از کافئین فراری رو به حوالی این درجه نزدیک کرد؛ البته دوست‌هام شریف‌تر از اون بودن که به روم بیارن. دم صبح هم خواب دیدم که دارن حکم شرب خمر رو برام می‌خونن. همین‌قدر بی‌
یک موجود عجیبی ام منکه زندگی کردن باهام و فهمیدنم سختهخصوصا برای آقایون که پیچیدگی ما رو ندارن واقعامن خیلی اوقات احساس می‌کنم درک نمیشمو همسرم خیلی روزا میگه نمی فهمم مشکلت چیه
تا می رسه به جایی مثل امروزکه من منفجر میشمو به دوست مشاورم میگم غررررررر!میگه: گفتی اینها رو بهش؟به جا و به موقع و با بیان خوب، ابراز نیاز کردی آیا؟همسرت اصلا می‌دونه تو چقدر خودخوری می کنی و کردی تا حالا؟گفتم نهو بهم گفت تو دنیای درونت، حرص میخوری، دعوا می‌
1)امروز توی اینستا یه کلیپ دردناک دیدم که هنوزم با یاداوریش اشکم میریزه و قلبم فشرده میشه.یه بچه ی کار که تو سطل زباله رو میگشت و یه مریضه روانی میندازتش داخل سطل و بعدم صدای خنده هاشون چنگ به قلب ادم میزنه. با نوشتنش اشکام خود ب خود و بی وقفه داره میریزه 
نمیدونم چن نفرتون دیدینش اما به شکل عجیبی دیوونه میکنه ادمو نگاه های معصوم و متعجب اون بچه .
واقعا چی میشه ک یه نفر به اینجا میرسه ک زورش به یه بچه برسه؟
بابام حرف خوبی میزد میگف وای به یتیمی
اول خدا رو شکر می‌کنم. بابت خیلی چیزها ولی اینبار به خاطر توفیق دیدن دوباره ی محرم.
پارسال شب عاشورا بعد از اینکه از مراسم مسجد به خونه برمیگشتیم، توی ماشین یهو بغضم گرفت، از اینکه انقدر زود ده روزش گذشت. از اینکه همه چی به حالت قبل برمیگشت. من عاشق فضای محرمم، نه به خاطر غم،بلکه انگار آدما تغییر میکنن. با گذشت تر میشن، مهربون تر، با معرفت تر.
مردم یک رنگ میشن. هیئتی و غیرهیئتی رو امام حسین کنار هم میاره، روی یک سفره میشینن.
من عاشق نشستن روی ص
دلم تنگ است از این دنیا ، چرایش را نمی‌دانم
من این شعر غم افزا را شبی صد بار میخوانم
چه می‌خواهم از این دنیا ، از این دنیای افسونگر
قسم بر پاکی اشکم جوابم را نمی دانم
 
 
شروع کودکی هایم ، سرآغاز غمی جانکاه
از آن غم تا به فرداها پر از تشویش ، گریانم
بهار زندگی را من هزاران بار بوییدم
کنون با غصه می‌گویم خداوندا پشیمانم
 
 
به سوی در گه هستی٬ هزاران بار رو کردم
الهی تا به کی غمگین دراین غمخانه می‌مانم
خدایا با تو می‌گویم حدیث کهنه غم را
بگو با
 
یکی آمد به شهید علمدار گفت: حاجی! شما مداحی می کنی اصلا گریه م نمی گیره.
سید مجتبی آهی با حسرت کشید و جواب داد: به خاطر گناهان زیاد منه، دلم سیاهه، تو جوونی دعا کن بتونم دلمو صاف کنم و به خدا نزدیک بشم.
طرف از این جواب سید خوشش آمد. گفت: تا به حال به هر کی می گفتم خوندنت حال نمیده و اشکم در نمیاد، می گفت به خاطر گناهاته که دلت سیاه شده و سوز روضه روش اثر نمیذاره، برو خودتو بساز و . اما این سید خدا اولین نفریه که خودشو مقصر میدونه و .
ژاکلین ذکریای
بهش گفتم که دیروز یاد تولد سی سالگیش افتادمپنج سال پیش. تو کارگاه. با بچه ها جمع شدیم و غافلگیرش کردیم. یادمه براش رنگ و قلمو و بوم و پالت گرفته بودم. که بتونه نقش بزنه حرفهایی رو که به کلام نمیانچند روز پیش، و در آستانه ی سی و پنج سالگیش، برای خداحافظی جمع شدیم تو کارگاهبهش گفتم، یادته پارسال، روز تولدت نشسته بودیم رو یکی نیمکت های وسط بلوار کشاورز و با هم حرف میزدیم؟!. که تو روز اول کار کردنت بود در شغل جدید. اون روزی که من اصلا یاد
می شه کل سال رو در یک کلمه خلاصه کرد و اون هم تُخمیه. آدم کلمات شدم. با بی معنی ترین حروف. شاید حتی به تعداد انگشتای دوتا دست هم شب رو کامل نخوابیدم. سیاهِ سیاه شدم. در فروردین سفید بودم و در شهریور خاکستری و در اسفند سیاه. سیاه ترین. بدم میاد ازش؟ ازم؟ نه. اصلا. جنگیدم. افتادم. زخمی شدم اما شمشیر و سپرم رو زمین ننداختم. فقط دو بار دیدمش. بهار و تیر. یاد گرفتم که فراموشی بدترین و بهترین خصلت آدم هاس. چهار بار عصبانی شدم. داد کشیدم و رگ گردنم بیرون زد.
بهش گفتم که دیروز یاد تولد سی سالگیش افتادمپنج سال پیش. تو کارگاه. با بچه ها جمع شدیم و غافلگیرش کردیم. یادمه براش رنگ و قلمو و بوم و پالت گرفته بودم. که بتونه نقش بزنه حرفهایی رو که به کلام نمیانچند روز پیش، و در آستانه ی سی و پنج سالگیش، برای خداحافظی جمع شدیم تو کارگاهبهش گفتم، یادته پارسال، روز تولدت نشسته بودیم رو یکی نیمکت های وسط بلوار کشاورز و با هم حرف میزدیم؟!. که تو روز اول کار کردنت بود در شغل جدید. اون روزی که من اصلا یاد
از صبح که از خواب پاشدم در حال محاسبه‌ی زمان رسیدن‌شون هستم. بیشتر از ده ماه میشه که ندیدمشون و میشه گفت از شدت دلتنگی بی‌حس شدم. اما حالا که دارن میان انگار یادم افتاده که چقدر دلتنگشونم. وقتی دیروز پروازشون تاخیر داشت و ممکن بود پرواز دوم شون رو از دست بدن، دل توی دلم نبود. به خودم میگفتم نگران اونام که توی دردسر نیافتن و مجبور نشن توی فرودگاه معطل بشن تا پرواز دیگه‌ای بگیرن اما این همه‌ی داستان نبود. من نگران خودمم بودم. نگران دلی که دیگه
 
1.بهمن ماه.آه از بهمن متنفرم.نه بخاطر فصل و ماه و هوا اینجور چیزها.فقط بخاطر اتفاقات و آدمهای این ماه.کاری کردن ازش بدم بیاد و حس خوبی بهش نداشته باشم.من بهمن رو گذاشتم ماه شکستنم.
2.همون روزهای اول خیلی ناخودآگاه و زیاد آه میکشیدم.آه حسرت آه درد.سینه ام انگار باد کرده بود و سنگینی میکرد یسال از عمل میگذشت و این اولین بار بود که اون حس برگشته بود.حس ناجوری بود.یبار کنار دوچرخه ام وایستاده بودم و داشتم قفلش رو باز میکردم که یهو اه کشیدم و پیرمرد
رقص برگ و باد
گاه‌ گاهــی  لحظه‌هــا در بهر چشمش رفته‌ام
ای دریـغ از دل دگـر از بحر چشمش رفته‌ام
 
از مـنِ گــم گشته در  امواجش آثـــاری نبود
دل دگر دل دل نـکُن! تــا قعر چشمش رفته‌ام
 
مَردُم چشمش نــدارد بــا من اُلفت ، لاجـــرم
بـا همه دیوانــگی، از شهر چشمش رفتـه‎ا‌م
 
قطره‌ی اشکم، ز مژگانش  به خاک افتاده‌ام
بی نشانم، بـی نشان از نهر چشمش رفته‌‎ام
 
کوچه تنها، بــاد پائیزی و رقص برگ و باد
با غروب زرد رنگ از شهر چشمش رفته‌ام
مسعود ر
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را هر ساعت از نو قبله‌ای با بت‌پرستی می‌رود توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را مِی با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را از مایه بیچارگی قطمیر مردم می‌شود ماخولیای مهتری سگ می‌کند بلعام را زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می‌کشد کز بوستان باد سحر خوش می‌دهد پیغام را غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی باشد که نتوان یافتن د
نقاب این روزها نقش بسزایی در زندگی من داشته . این روزها خیلی از نقاب استفاده می‌کنم . دقیقا نمی توانم به آدمها بگویم که چه ام شده؟
نقاب شادابی ام را می‌زنم و می‌نویسم . پادکست می‌سازم حتی اگر ۵ نفر شنونده داشته باشم . نظر می‌گیرم و اصلاحش میکنم .متهم می‌شوم به اینکه چشم انتظار معجزه ای هستم و نشسته ام و هیچ غلطی برای زندگی‌ام نمی‌کنم و در خودم می‌گویم این نیز بگذرد . برای جبران کردن فشارهایی که از اتفاقات مختلف بر من آمده دوندگی می‌کنم و ت
زخمم،سکوتم
و بغض شکسته ای
با
آه سرد می گذرد عمر بی قرار
گاهی
پی بهانه ای اشکم قدم زده
بر
گوشه هایِ چشمِ نشسته به انتظار
تکرار
می شود این سالهای سخت
تکرار
می شود این روزهای درد
لعنت
به ثانیه ای که تو را نداشت!
این
زندگی بدون تو با جان من چه کرد!
من
را بزرگ کرده ای آقا برای خود؟
نه
من بدرد کسی که نخورده ام
لعنت
به این دل سنگم هنوز هم
از
غصه ی نبودنتان که نمرده ام
گاهی
به خط خطی شدن دفترم خوشم
شعری
برای وصف تو پیدا نمی کنم
شرمنده
ام بضاعت این شاعرت ک
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب