نتایج پست ها برای عبارت :

من براش حکم آبنبات چوبی را داشتم

رمان آبنبات چوبي سبک رمان رئال بر مبنای یک اتفاق واقعی نوشته شده است.نویسنده رمان میگوید این رمان را به افراد زیر بیست سال پیشنهاد نمیکنم. این رمان دارای پایان باز است چن داستان از روی واقعیت است. جهت دانلود رمان با فرمت pdf رایگان با لینک مستقیم و بدون سانسور از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید.
 
خلاصه و دانلود رمان آبنبات چوبي
رمان آبنبات چوبي روایتگر داستانی واقعی در رابطه با دختری است که به دلیل فقر به عقد مردی ظاهرا جنتل من در می‌آید غا
رمان آبنبات چوبي سبک رمان رئال بر مبنای یک اتفاق واقعی نوشته شده است.نویسنده رمان میگوید این رمان را به افراد زیر بیست سال پیشنهاد نمیکنم. این رمان دارای پایان باز است چن داستان از روی واقعیت است. جهت دانلود رمان با فرمت pdf رایگان با لینک مستقیم و بدون سانسور از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید.
 
خلاصه و دانلود رمان آبنبات چوبي
رمان آبنبات چوبي روایتگر داستانی واقعی در رابطه با دختری است که به دلیل فقر به عقد مردی ظاهرا جنتل من در می‌آید غا
اتوبوس تند میرفت و جاده پر از گردنه
با توجه به اتفاقات اخیر منم احتمال دادم که ممکنه انا لله و انا.
در نتیجه به طور طبیعی یه سوال از خودم پرسیدم،اگه آخرین لحظات عمرت باشه چیکار میکنی؟
خب مدتی فکر کردم و نوشتم و نوشتم.
ولی در نهایت به این نتیجه رسیدم که میخوام کتابم رو بخونم و به موسیقیم گوش بدم.همین!
درست مثل حس خوردن یک آبنبات چوبيِ گردِ سبز با طعم سیب ترش.
همیشه همین بوده جوابم به این سوال که اگه فلان وقت فرصت داشته باشی چیکار میکنی؟
این بو
دمِ صبحی خواب دیدم علی اومده خونمون، یه کیسه آجیل با بادومای قرمز برام خریده بود. رفتم ظرف آوردم، آجیلا رو تو ظرف ریختم. بعد لیلا اومده بود. فرشای هال رو جمع کرده بودم داشتم خونه تی می کردم. لیلا یکی از مبلا رو برام جابجا کرد. گفت اینطوری قشنگتر میشه. بعد زهرا اومد. پشت در خونه وایساده بود. خندون و پرانرژی. تولدش بود. یه کیک خونگی براش پخته بودم. داشتم دنبال شمع میگشتم بذارم روی کیک، تا بعد در رو باز کنم و آهنگ تولد مبارک براش بخونم. تا یادم اف
دنبال یکی بود که همه چیز رو بندازه گردنش، میخواست مقصر همه نرسیدن های زندگیش رو پیدا کنه. و من اون رو بهش دادم. گذاشتم مقصر بدونه، چیزی نگفتم، دفاعی نکردم. این براش خوب بود، براش مفید بود. میتونست خودش رو سر من خالی کنه، یکیو داشت که ازش انتقام بگیره.گذاشتم انقدر ادامه‌اش بده که خیالم راحت شه هرچی که داشتم رو گذاشتم وسط، حتی اگه هیچکی ندونه. می‌ذارم تا ابد کشش بده، چون کمکش می‌کنه.
یادمه دبیرستان بودم ک بودم داشتم رمان مینوشتم اسمش یادم نیس ولی میدونم که لبتاپ سیو دارمش،این مدلی که دختره خیلی شاخ خفن بودن اخرشم شهید میشد،دوسش داشتم قهرمان داستانم بی نهایت همون ادمی بود که خودم دوست داشتم بشم ، ادمی که باوراش براش اهمیت دارن زود عاشق نمیشه و مرگش بخاطر کهولت سن نیست،یه ادم ارمانی :)الان داشتم به این جمله ی #حاج_قاسم که میگن ادم باید شهید باشه تا شهید بشه فکر میکردم که یادم قهرمان قصه ام افتادم ادمی که خوب زندگی میکنه قا
تقریبا دو ساعت دیگه میرسم فرودگاه.حسابی خسته ام ولی از اون ادمهایی هستم که تو ماشین و هواپیما و هرچیزی که بگی،خیلی کم خوابم میبره،مگر اینکه قرصی چیزی خورده باشم.
در نهایت مادرم به اصرار خودش باهام اومده و من الان خوشحالم که هست.قطعا اگه نبود من دلم میگرفت.
وسط راه نون هماهنگ کردیم و یکم دارو بهم داد که براش ببرم.اولین بار بود گه داشتم مادرشو پدرش رو از نزدیک میدیدیم.چقدر گوگولی بودن،مخصوصا مامانش،تپلوی دوستداشتنیِ بغلی(یعنی ادم دلش
+از غصه ی زیاد، دیشب ۹ شب شروع کردم به خوابیدن، ۹ صبح پاشدم. توانایی داشتم ادامه شم بخوابم.
+بعد از مدت ها (۸ ماه) خواستم برگردم به اینستاگرام، وارد نشد.
رادر برای ماموریت مشهد هست. میخواد برگرده پرواز نیست.
+مامان مریضه. از خودم بدم میاد که براش دختر خوبی نتونستم باشم و نمیتونم براش کسی رو  بگیرم که دست به سیاه و سفید نزنه.
+خدایا، واقعا دیگه نتیجه برام مهم نیست. میخوام به ده سال بعد برسم؛ همین.
+خسته ام.
 
هر شب
وقتی هم خونه ایم خسته از کار برمیگشت
فرنی و شامی که براشرای خودمون) پخته بودم رو میخورد
 
برام چایی درست میکرد
 
گاهی من براش درست میکردم اون بیشتر پیتزا و استیک درست میکرد
 
و هر شب برای من ازین حرف میزد که دخترای وایت ادمای مزخرفین و میخواد با یه میدل ایسترنی یا اسیایی یا افریقایی دیت کنه.
 
و اگه نشه
میخواد بره همجنس گرا بشه.
 
الان من با کی هر شب حرف بزنم؟
 
من امادگی رفتن به اپارتمان تنهایی رو نداشتم!
 
عمری هم خونه ای داشتم.
 
باید بر
 یک روز بارانی پاییزی باشد و یک اتوبوس نسبتا خلوت
 از ابتدای ایستگاهش روی صندلی کنار پنجره بنشینم، یک آبنبات با طعم طالبی را بگذارم گوشه لپم، هدستم را از کوله‌ام بیرون بیاورم، وصلش کنم به گوشی‌ام که ۱۰۰ درصد شارژ برقیش پر است، آهنگ مورد علاقه‌ام را پلی کنم، سرم را بگذارم روی شیشه، آهنگ، باران، ترافیک، مردم چتر به دست،تا اخرین ایستگاه با خیال راحت هرچندبار که موزیک دلش خواست ریپیت شود.ایستگاه آخر پیاده شومیک اتوبوس دیگریک آبنبات نعنای
از تابستون پارسال خیلی علاقمند شدم به عکاسی 
نقد عکس ها رو میخوندم چنلش داشتم و واقعا دلم میخواست که دوربین داشته باشم 
ولی بالا رفتن یهویی دلار و 4 برابر شدن قیمت دوربین از این کار پشیمونم کرد و از طرفی مشخص نبود تکلیف دانسگاه واینا 
واس همین خانواده موافقت نکردن با تقبل هزینه اش و منم کاری از دستم بر نمیومد که دیگه بیخیالش شدم ولی تو این یک سالی که گذشت همش تو دلم 
میگفتم کاش ی دوربین داشتم 
اطرافیان و دوستامم بهم میگفتن چقد قشنگ عکس میگیر
سال اول که تولد براش گرفتم تاریخ شمسی و میلادی قاطی کرده بودم و روزی که باش قرار گذاشته بودم این فهمیدم
بخاطر همین از اون موقع به بعد استرس تاریخ تولدش دارم.
امسال تصمیم گرتم براش هدست بخرم. مارک معروفی خریدم. خیلی خفن بود اما دوست نداشت. و اینکه کسی کادووی براش بخرم و مفید نباشه بیشتر هرچیز اذیتم میکنه 
 
من از روی جدول کنار خیابان میرفتم و او کنارم پایین جدول راه میرفت؛ هر ازگاهی که تعادلم به هم میخورد دستم را میگرفت و میگفت"مواظب باش!"
تا نیمه شب راه میرفتیم و گاه از سکوت لذت میبردیم و گاه از حرف هایی به شیرینی آبنبات هایی که به من هدیه میداد.
یک شب گفت:اگه من نباشم، چی میشه؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم:بیخود میکنی که نباشی، اصلا حق نداری که نباشی.
و روم رو ازش گرفتم.
خندید و گفت:گفتم اگه!! آدمیزاده دیگه ،نمیدونه که چی پیش میاد.
-من میدونم دیگه. تو ه
بعضی ادما رو الکی بزرگ میکنم، الکی برام مهم میشن. مثل دیروز که آدمی ک براش احترام قائل بودم بد باهام حرف زد. مثل چند دفعه ی قبل ک بد حرف زده بود و مهم به چشمم نیومده بود. تازه فهمیدم اون احترامی ک براش قائل بودم رو بقیه حق دارن براش قائل باشن اما من نباید این احترامو بهش بزارم چون متقابل نیست! اول نسبت ب خودم متنفر شدم بعد نسبت ب اون. حتی دلم شکست از این طرز برخورد. اما الان میگم به انگشت کوچیک پامم نیست:)
امشب و در همین لحظه عمیقا دلم میخواد دوستی رو داشتم که راحت و بدون فکر میرفتم تو صفحه چتش و مینوشتم.از هرچی که تو ذهنم میاد.متن آهنگایی که گوش میدم رو تیکه تیکه بنویسم براش و خیالم راحت باشه صبح که میبینه لبخند میزنه با دیدن اون همه پیام.
امروز با فاطمه داشتیم رودکی رو میرفتیم سمت متروی نواب، یهو مهدی صدام کرد!
 
اصلا باورم نمیشد! پرت شدم به خاطرات 4 سال پیش .
 
چقدر حرف داشتم که باهاش بزنم.
 
از اون موقع همش توی ذهنم باهاش حرف میزنم :( چقدر دلم براش تنگ شده بود :( چقدر عوض شده بود :(
 
امروز خیلی عجیب بود.
از طرفی خوشحالم
از طرفی 
حسی غمگین و ناراحت دارم
دلم گرفته
از اینکه دختره خوب داره ازدواج می کنه، خوشحالم
از طرفی دیگه .
نمی‌دونم، شاید ته دلم هنوز امید بازگشت به قبل رو داشتم.
تا امروز دوام آوردم که چیزی ننویسم
نشد!!!
ولی به هر حال براش آرزوی خوشبختی می‌کنم.
عاااااخ شیشم تولد حانیس و این سومیم تولدیه که باهمیم و من تا حالا نه تولد گرفتم براش نه کادو -_- چون توی تابستون بود و هر کدوم شهرای خودمون نمیشد ! این دفه تصمیم داشتم برم مشهد و سورپرایزش کنم چون میدونم همین که من برم پیشش خودش کلی خوشحال میشه ولی یادم افتاد چهارم اجاره خونه باس بدم و پول ممکنه کم بیاااااارم >_< واااات شود عای دو ؟؟؟؟؟؟ 
وقتی دستم می سوخت یا بلایی سرم می اومد منم مثل بقیه یه مامان داشتم که براش ناز کنم و اونم با جون دل خریدارش باشه 
ولی امروز هم دستم سوخته و هم دلم ولی مادر نیست 
روز مادراتون مبارک میشه هرکسی این نوشته رو خوند از طرف من هم بره پیش مامانش و محکم بغلش کنه و بوسش کنه ؟
شاید دلتنگی من رفع بشه
۱. کتاب Harry potter and the order od the phoenix 1 ـو شروع کردم + یه قسمتایی از آهنگای سریال کره ای "مرد زیبا" رو شنیدم دوس داشتم 
۲. شیرینی تر کاکائو تلخ و زعفرونی بی نهایت نرم و خوشمزه و تازه که تا میذاشتی تو دهن آب میشد با نسکافه + مرغ دم کرده با سس زرشک
۳. پیاده روی تو بارون شلپ شلپی تو شب + تمیزکاری ماشین با شوهری [میبینم که کارام براش مهمه و قبولم داره]
معنیش این نیست که دوسش نداشتم. معنیش اینه که راحت با موقعیت جدید کنار میام و خودمو خیلی اذیت نمی‌کنم. وگرنه کیه که ندونه من حاضر بودم هر کاری براش بکنم. انقدر دوسش داشتم که حاضر بودم تا آخر دنیا قدم بزنیم و اون جلو رو نگاه کنه و من نیمرخ تمرکز کرده‌اش رو.»
تولدش نزدیک بود. همش تو این فکر بودم که چی براش بگیرم.
تولدش رسید و من همچنان کادویی براش نگرفته بودم.
اومد خونه مون. خواستم یه چیزی که قبلا حرفشو زده بودم بهش نشون بدم.
شی مذکور رو گرفت تو دستاش و ذوق زده شد. یهو دیدم داره به من نزدیک و نزدیک تر میشه! فکر کردم خدایا چرا اینجوری میکنه؟! چسبید بهم و منو بوسید! تو دلم گفتم خدای من نهههه! بهش گفتم من اینو کادو گرفتم!* گفت دست شما درد نکنه. و گذاشتش تو کیفش!
*فکر کرد من واسه تولدش براش کادو گرفتم، درصورت
لپ تاپ رو میز ناهار خوری بود. سی دی شو داد دستم که پلی کنم و ازم خواست یه بالش بذارم رو صندلی که راحت تر بتونه کارتون شرک رو برای بار هزارم ببینه.این باعث شد ارتفاع کفی صندلی زیاد شه و بالا رفتن و نشستن رو صندلی براش سخت بشه و هی سر بخوره بیفته زمین.بهش گفتم: عمه میخوای بغلت کنم بذارمت رو صندلی؟در کمال حیرت، در جوابم گفت: عمه اجازه بده! من دارم "تلاش"مو میکنم!دلم ضعف رفت براش. خودمو کنترل کردم و گفتم باشه عمه. ادامه بده.و بعد از چند بار افتادن ب
کف دست و پاهام واقعا داره میسوزه و بقیه تنم هیچی جون نداره، خوابم میاد ولی هر چی میخوابم بازم خوابم میاد. بغض دارم خیلی زیاد، احساس ناپایداری میکنم، دلم شور میزنه و شور میزنه و نگران امتحانم هم هستم که براش خوب نخوندم. ولی شاید باید دست از سرزنش خودم بردارم. با این وضعی که داشتم نمیشد هم کار خاصی کرد :(
داشتم فکر میکردم خیلی خوب میشد یکیو استخدام میکردم یه سری کارامو برام انجام بده که من یه کم سرم خلوت بشه بتونم بشینم با تمرکز زبانمو بخونم مقاله مو بنویسم فکر کنم ببینم چند چندم با اوضاع و احوال زندگیم که یهو گوشیم زنگ خورد
مامانم بود. میخواست براش چتر بخرم! 
من از خرید رفتن بدم میاد خب:(((( 
دو ماهه میخوام واسه خودم یه مانتو بخرم، نتونستم!  
داستان کوتاه آبنبات بیگانگان از مجموعه داستان های کتاب ساعت وحشت
راوی امیر اردلان داودی
رده سنی مخاطب نوجوان
آر.ال. استاین رابرت لارنس استاین» در سال ۱۹۴۳ در شهر کلموبوس در ایالت اوهایو به دنیا آمد. نویسندگی را از نه سالگی، با نوشتن لطیفه و داستان‌های فکاهی برای همکلاسی‌هایش آغاز کرد. اولین کتاب او راه و رسم مسخرگی و خنداندن دیگران» نام داشت. استاین ادیبات ترسناک را ار سال ۱۹۸۶، با کتاب وعده ملاقات با یک غریب» نام داشت که در مجموعه خیا
  
 
زیر ساختمون ِشرکت، یه فست فودی هست که کباب ترکی هم داره.
ظهر بود از ماموریت برگشته بودم داشتم میرفتم به سمت ورودی ساختمون، دیدم یه پسرک فال فروش نزدیک سیخ کباب ترکی ایستاده و داره آقای کباب زن! رو نگاه میکنه! 
مسلما بوی خوبی هم داشت که باعث جذب آدم میشد.
یک لحظه گفتم طفلی هوس کرده و پول نداره قطعا!
با خودم گفتم برم براش بگیرم بخوره اما منصرف شدم و یکی دو تا پله رو رفتم بالا! اما دلم نیومد و دوباره برگشتم سمتش. 
دیدم داره با اون آقاهه صحبت می
بسم الله الرحمن الرحیم
 چند روزی بود که از شدت کلافگی دنبال یک جفت گوش شنوا بودم.که فقطططط بشنود.یاد فرشته افتادم، بین همه ی دوستانم او به صمیمیت و اجتماعی بودن معروف بود.
یک روز عصر باهاش تماس گرفتم و قرار گذاشتم که به دیدنش بروم.مشغول کارهای خانه اش بود و هرازگاهے انگار یکهو متوجه من میشد که داشتم براش حرف میزدم، با دستپاچگی میگفت:
ادامه مطلب
من هیچ‌وقت دوست نداشتم آدم‌ها را اذیت کنم اما خیلی‌ها را اذیت کردم
من همیشه دوست داشتم دوست خوبی بودم اما هیچ‌وقت نبودم
من همیشه دوست داشتم با کلمات جادو خلق کنم اما انگار کلماتم همیشه محو بودند
من همیشه دوست داشتم بوی رشت بدهم، دوست داشتم سبزینگی داشتم اما بوی انزلی دادم؛ نه از شوریدگی انزلی، از غم حل‌شده در این شهر
من همیشه دوست داشتم می‌توانستم دریاچه قو چایکوفسکی را اجرا کنم اما هربار فقط توانستم بشنوم
من همیشه دوست داشتم کولی باشم
چند هفته قبل رفته بودم پیش مسئول جلسه حسین و ازش خواستم که از احوالات دوران نوجوونی حسین برام تعریف کنه. دلتنگی برای حسین تو چشاش موج میزد و منم منتظر بودم تا صحبتشو شروع کنه.با همون حال و هوایی که داشت ، برام از خاطره ای گفت که چند روز قبلش براش اتفاق افتاده بود.

می گفت چند روز پیش دخترم ازم در مورد شهید ولایتی پرسیده و منم خیلی فکر کردم که بهش چی بگم. می خواستم مهمترین ویژگی حسین ولایتی ها رو بهش بگم؛
به دخترم گفتم ، بابا جون!! ما همیشه حرف می ز
وقتی فهمیدم چرا دوستم نیمومده کلاس بهش زنگ زدم
گوشی رو برداشت
صداش خیلی گرفته بود 
گفت که دستش شکسته
منم بدون اینکه بهش بگم براش یه دسته گل خریدم و رفتم بیمارستان عیادتش 
وقتی رسیدم خواب بود منم بالا سرش نشستم و نگاش کردم تا بیدار شد
وقتی بیدار شد و منو دید یهو جا خورد 
بغلم کرد اونقدر سفت که داشتم خفه میشدم 
منم دستمو دور گردنش حلقه کردم و گفتم 
مریض نشو لعنتی
بچگیام یه کابوس داشتم.‌ هر شب می‌اومد سراغم. می‌ترسیدم ازش. یه شب با گریه رفتم پیش مامانم. براش کابوسم‌ رو تعریف کردم.‌ گفت این دفعه که اومد توی خوابت بهش بگو "برو گم شو از خوابم". فرداش وقتی کابوس تکرار شد بهش گفتم "برو گم شو از خوابم" رفت گم شد! 
کاش توی واقعیت هم می‌شد به بعضی فکرها و نگرانی‌ها گفت "برو گم شو" و بعد واقعا بره! شایدم شد 
دو هفته ای میشه که تو خونه جدید مستقر شدیم. همون تیپ خونه ای که همیشه تو رویاهام مصور میشد همون محله ای که واقعا دوست داشتم اونجا زندگی کنم. یادمه نامزد که بودیم همسرم با پدرش برای شراکت صحبت میکردن که طبقه دوم خونشون رو بسازن برای ما. دقیقا تو همین محله ای که الان ساکن ایم و منم که همیشه تصویر سازیم قوی هست فکر میکردم چطوری صبحا تو بالکن خونه با سر و صدا ورزش کنم که طبقه پایینی ها اذیت نشن؟ جمعه که تو بالکن صبحانه میخوردیم همسری کش های ورزش رو
از یک سال و نیم پیش دلم میخواست عکس‌های دخترمو چاپ کنم و تو آلبوم بذارم و پولش جور نمی‌شد البته جور که می‌شد ولی جاهای دیگه خرج می‌شد 
دیروز پول رو گذاشتم خونه مامان که نتونم بهش دست بزنم بعد رفتم آتلیه و کارت ویزیت گرفتم ،امروز احتمالا عکس‌ها رو انتخاب کنم و فردا عصر ببرم برا چاپ 
داره دونه دونه تیک می‌خوره و ذوقیم براش :))
 
میز تحریر رو نمیدونم سفارش بدم براش یا نه ،بهتره صبر کنم اول تخت رو بخرم بیاد بعد طبق مدل و اندازه اون میز تحریز بخر
تلویزیون روشن بود. دختره‌ی کره‌ای، نصف شب، کنار دریاچه نشسته بود. بعد تو روز کنار گندم‌زار طلایی رکاب می‌زد. بعد بارون شدیدی میومد و تو ایوان نشسته بود و تماشا می‌کرد. بعد داشت با ولع غذا می‌خورد. تمام موقعیت‌هاشو دوست داشتم. غذا خوردن، دوچرخه‌سواری، اون نورِ فوقِ نشاط‌بخش و رنگ طلایی طبیعی، سکوت نیمه‌شب و آب، بارون. دوست داشتم یعنی دلم می‌خواست همون لحظه بومی‌سازی‌شده‌ی اون موقعیت‌ها برام پیش میومد. ولی خب چرا نمی‌فهمم زندگی در ل
نمی‌دونم چی بهش می‌رسه منو خراب کنه؟؟
مگه من جاشو تنگ کردم؟؟
من اصلاحیه براش می‌فرستم، میگه اصلاحیه بدست من نرسیده!
خوب شد یکیشو پیدا کردم که خود کارفرما هم علامت گذاشته بود براش فرستاده!
بهش می‌گفتم همون روز دیدمش گفتم امروز برات اصلاحیه فرستادم باور می‌کرد اما بازم اون رو به من ترجیح می‌داد!!
داره کم کم منو می‌بره تو حاشیه . کم کم حذف میشم .
تهش چی میشه یعنی؟
یا همون خانومه .
من که کاری به کار کسی ندارم .
چرا ولم نمی‌کنن به حال خودم؟؟
 
 
 
من، شباهت های دردآلود با در» داشتماز فشار بی کسی دیوار، در بر داشتمتکیه ام بر شانه ی دیوار بود و مثل دراز عبور او دلی در سینه پرپر داشتممی گذشت از من، عبورش درد و درمان بود و منسخت بر اعجاز چشمی ناز، باور داشتمدست در دست یکی که من نبود، از من گذشتقژقژی در سینه انگاری ترک برداشتمچینی قلبم ترک برداشت، ویران تر شدمدردهایی بود و من، یک درد دیگر داشتممی رود با یاری جز من، می رود با رفتنشمثل زلف او به باد آنچه که در سر داشتممن گذرگاهی برایش
بچه ی این و اونو التماس میکرد بهش یه دیقه تبلتشونو بدن بازی کنه. گوشیم داشت میترکید قد یه مولکول جا نداشت. هرچی داشتم حذف کردم براش بازی دانلود کردم گوشیمو دادم دستش. یه جوری لپمو بوسید که هنوز گزگز میکنه :| یه جوری دم گوشم با شوق داد کشید "اسم تو چرا فرشته نیست؟" که گوشم هنوز داره سوت میکشه :| حاجی فرشته چیه؟ به نظرش هرکی بهش گوشی بده باهاش بازی کنه جزء ملائکه ست -_-
فهمید دارم میرم یه جوری بغض کرد بغض کردم. موندم. موندم ولی من فقط سالی نهایتا پنج س
امروز از دانشکده با زهرا برگشتم. یه چیزی خیلی فکرم رو مشغول کرده بود و از طرفی وقتی داشت یه ماجرایی رو در مورد یکی از همکلاسیامون تعریف میکرد علی رغم این که هیچ علاقه ای به گوش دادن داشتم ولی داشتم سعی ام رو میکردم که گوش کنم اما گویا حتی اونم فهمیده بود که حواسم نیست و گفت که چرا توجه نمیکنی چی میگم؟ بله میدونستم که یک چیزیم هست ولی حتی خودمم نمیدونستم. براش یه بهونه ای آوردم و بله وقتی رسیدم بالا فهمیدم شدم. لعنت بهش همیشه قبلش اینقد حا
سر صحبتم با اون مسؤلیه که حتی اگه بنزین بشه لیتری صدهزارتومنم باز با اون حقوق 300/400 میلیونیش در هرماه براش چیز خاصی نیس چون با پولی که هرماه به حسابش واریز میشه براش فرقی نمیکنه بنزین هزارتومن باش یا صدهزارتومن!
واقع سران یک کشور که ب قول خودشون الان چرخاننده یک کشور هسن این درک و فهم رو ندارن که بعد از اینهمه بدبختی و فشاری که روی مردم هست نباید فشار بیشتری تحمیل شه!
و بدتر از اون قطعی اینترنتی که همه بهش نیاز دارن.
خب نتایج علوم پایه که اومد و خداروشکر پاس شدم.همش استرس داشتم که نکنه سر جلسه که حالم بد شده اشتباه وارد کرده باشم و جابه‌جا زده باشم چیزی رو.خداروشکر اتفاقی نیفتاد.قطبمون هم که ماشالا به سوالای سخت وبی ربط و مزخرف معروفه ولی به خیر گذشت دیگه حالا هرچی بود.
چشمام که چند روزی هست خوبه.روزای اول خیلی اذیت و درد داشتم اما الان دیگه درد ندارم اصلا.هنوز تاری دید رو دارم  با گوشی مشکل چندانی ندارم اما کتاب رو فعلا ترجیح میدم به چشمام زیاد فشار نیار
خب نتایج علوم پایه که اومد و خداروشکر پاس شدم.همش استرس داشتم که نکنه سر جلسه که حالم بد شده اشتباه وارد کرده باشم و جابه‌جا زده باشم چیزی رو.خداروشکر اتفاقی نیفتاد.قطبمون هم که ماشالا به سوالای سخت وبی ربط و مضخرفش معروفه ولی به خیر گذشت دیگه حالا هرچی بود.
چشمام که چند روزی هست خوبه.روزای اول خیلی اذیت و درد داشتم اما الان دیگه درد ندارم اصلا.هنوز تاری دید رو دارم  با گوشی مشکل چندانی ندارم اما کتاب رو فعلا ترجیح میدم به چشمام زیاد فشار نیا
من یه مشاور داشتم تو یه برهه ای از زندگی که هنوزم که هنوزه باهاش ارتباط دارماز بس این ادم خاانوم و دوستداشتنیه.
البته خیلی این حسِ عمیقِ دوستانمون،متقابل هست
دیروز ولی خبرشو گرفتم گفت که براش دعا کنم.من هم بهش گفتم امیدوارم خواسته ی خدا با خواسته ی دلت یکی باشه جانا
اگه به من بگن نماد این ادم تو ذهنِ تو چیه،میگم گلِ یاسمیشه برای گلِ یاسِ من دعا کنید؟؟؟
پاستیل از تنقلاتی است که با شکل‌های متنوع و رنگ‌های فریبنده، بزرگ و کوچک را به خود جذب کرده و گرچه برخی انواع آن طعم خوبی ندارد، اما بافت کش‌سان منحصربه‌فرد آن در زمان جویدن چنان احساس مطلوبی در مصرف‌کننده ایجاد می‌کند که در همه جنس‌های این محصول نظیر ژله و مارشمالو (نوعی آبنبات اسفنجی) نمی‌توان یافت و این همان عامل اصلی پرطرفدار شدن پاستیل است.
ادامه مطلب
خواب بودم داشتم از خستگی میمردم بچه ها که اومدن تو بیدار شدم و تا حالا دیگه خوابم نبرده نمیدونم چرا از وقتی بیدار شدم دلم میخواد بی اندازه گریه کنم البته انجامش هم میدم دلم براش تنگ شده راستش ولی بیا ولش کنیم نه؟ پس فردا تولدمه دلم میخواست اون باشه ولی بیا ولش کنیم نه مثلا دلم میخواست سوپرایزبکنتم ولی بیا ولش کنیم نه؟ یا برام کادو بخره ولی بیا ولش کنیم نه؟ حتی فقط گل بخره ولی بیا ولش کنیم نه؟ حتی زنگ بزنه بگه بیا ببینمت بعد بگه دیدنم کادوت بیا
 
1. در وصف آلودگی هوای امروز همین بس که ماشینا با چراغ مه شکن روشن راه میرفتن :) زیباست دیگه.
2. بالاخره امروز رفتم بیرووووون ^_^
اینجوری که از مدرسه اومدم بیرون سوار ماشین شدم و دیدم که مامانم برام ناهار آورده تو ماشین بخورم :)) عاشقش نشم؟ 
بعدم رفتیم و برا ری ری بالاخره کادو تولدشو خریدم ^___^ الان کابوسم اینه که تا روز تولدش کادویی که براش خریدمو بخره :|
کلاه و شال گردن براش خریدم. یعنی اگه بیست تا مغازه رفتم، هر بیست تاشو گفتم "آقا شُلاه کال گردن
 
ازینجایی که دراز کشیدم وویوم این پنجره ست که نبش کوچس و نور زرد توی خونه قشنگش کرده.
اگه الان بود بهش میگفتم که چقدر پنجره هارو دوست دارم. پنجره هایی که نبش کوچه ان. باهم نگاه میکردیم به اون بیرون و از اون نور حرف میزدیم. میتونستم از ادم کم حرف این روزام خارج بشم و رویا بسازم.تاحالا اینکارو باهم انجام ندادیم. اجازه نداد نزدیک بشیم انقدر. اجازه نداد خودم رو براش تعریف کنم. بگم منم رویا داشتم. منم بلد بودم رویا بسازم و حرف بزنم.آدم سرد نبودم از ا
اگه قرار بود علاوه بر کادوی اصلی تولدتون، یه چیزی هم بهتون بدن که طرف مقابل اون رو خودش درست کرده، دوست داشتید چی باشه؟
+ من خودم دوست داشتم بلد باشم ساز بزنم و یه چیزی براش بزنم و ضبط کنم که فقط مال اون فرد باشه، اما بلد نیستم.
تموم شد جلو چشمای خودم تموم شد
دلم به اندازه دنیا  براش درد میکنه  قلبم براش جاکنه قلب درده برگشته  دوباره
ولی بازم نمیفهمه  بازم نمیفهمه
بازم اشتبیاه  های قبل
 
یه زمانی 8 سالم بود اقاجونم گفت بابا یه وقتی بشه آدمی زادم بخرن و بفروشن  اره اقاجون الان ادمم میفروشن خیلی ساده میفروشن
 
خدایا خودت به داد همه گرفتارا برس
خب الهنا و ربنا من لنا غیرک
خیلی زیاد دلم برای بنی تنگ شده،  امشب رفتم خونه خواهر بزرگم 
نت اونا وصل شده بود ، یه عالمه پیام عشقولانه ای که به علت نبود نت بدستم نرسیده بود دریافت کردم.کلی ذوق مرگ شدم،  ج داد و بعد بنی آنلاین شد و زرت بعد از یه قربون صدقه عکس یه بوسه مثبت ۱۸ فرستاد و دوباره زرت یه فیلم فرستاد گفت بعدن حتما نگاش کن 
خب دوست داشتم خفش کنم ک وسط اون همه عشق و دلتنگی بصورت مثبت ۱۸ ظاهر شد،  نمی گم من قدیسه م ، اتفاقا فیلم میبینم دلمم مثبت ۱۸ می خواد ولی اون لحظه
امشب خیلی سرحالم البته ۲ ساعته که سرحال شدم چون مامانم بهم توجه کرد و من همهدچی تند تند براش تعریف میکردم همش گوش میکرد و ری اکشن نشون میداد و لبخند میزد اصلا خیلی حالم خوبرشد کاش مامانم همیشه بم گوش بده. وقتایی که اینجوری بهم گوش میده اونقدر ذهنم و زیر و رو میکنم تا یکچی جدید پیدا کنم از اتفاقات و براش بگم. خیلی خوبه کاش همیشه همینطور باشه.کاش ادم یکیو داشته باشه که اونقدر از حرف زدن باهاش کیف کنه و حرف کم بیاره.
امشب حرف زدم و باعث شدم یک
داشتم می‌گفتم: فلانی رو یادته؟ آموزشگاه هنریش رو تازه تاسیس کرده بود. رفتیم با هم گپ زدیم. قرار شد یک درس ما براش تعریف کنیم. طرح درسش رو نوشتیم. روزها و همه چیز رو مشخص کردیم. کلاس‌های قبل از ما تو آموزشگاهش گرفت. بدون اینکه کلاسی شروع بشه از طرف ما و بدون اینکه بگه، پیچوند. بهمانی رو یادته؟ به ما گفت هیچ تبلیغی نمیکنه، اما دقیقا همونموقع تبلیغ یکی از بچه‌ها رو کرد».
 
ادامه دادم: الانِ خودمون رو ببین! بهتر از آموزشگاه تازه تاسیس اون، از ه
میم اب میگف بیش از حد وقت گذاشتی براش.میگف هرکسی به مثل
برو سراغ قانون نیوتن هر عکسی ی عکس العملی
خیلی این روزا درگیر این فکرام
چجوری باشم؟
هربار مقابله به مثل برخورد کنم یا بازم نرم شم؟
میدونم فلسفه غرق اینه ک تو مثل بقیه نباش و اینا
اما واقعا ی جایی دیگ نمیشه
بخصوص وقتی واسه ی رفیقی ک یک ترم تموم سنگ تموم گذاشتی،
تا حدی ک اگ حالش بد بود از همه چیزت میزدی براش
بلیط برگشت جور میکردی براش و 
و همه اینا توی ی شب بره از یادش
تموم خوبیات خلاصه ش
برام جالبه که هنوزم یه سری اینجا رو میخونن
دقیق یادم نمیاد اخرین باری که اینجا رو اپدیت کردم کی بود؟! فکر کنم سر جریان مریضی "مارکو " بود. خیلی از خدا سپاسگذارم که اون جریان ختم به خیر سد اما از دست خودم ناراحتم. همیشه وقتی موقع تغییر فصل میشه من دلم شور میزنه. یه مدل هیجان شیرین و ترس. مخصوصا اگه از زمستون به بهار باشه.
دم غروب پاشدم به یاد ایام قدیم شال و کلاه کردم و رفتم مسجد محلمون. تازه بعد یهخورده پیاده روی بوی عید رو حس کردم. همون موقع یه غم
وقتی عاشق شوی راز دل تو گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
چقده سخته خدایا
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
چقده سخته خدایا
روز نوروز بچینی گل سرخ
برسر راه نگات فرش کنی
روز نوروز بچینی گل سرخ
برسر راه نگات فرش کنی
دلبرت بیاد بپرسه کار کیست
تو براش گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
تو براش گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
دلبرت خنده کنه با دیگران
تو بسوزی و براش گریه کنی
دلبرت خنده کنه با دیگران
تو بسوزی و براش گریه ک
اگر به کسی که دوستش دارید محبت کردید و او از شما فاصله گرفت و شما را رنجاند ناراحت نشوید!
این خصلتِ آدمِ بی ارزش است!
که اگر مکرراً از کسی خوبی ببیند، خشم و غضب تحویل میدهد و او را از خودش طرد میکند
برای این دسته از افراد، آرزوی حضور آدم های بد در زندگی شان را دارم!
که مدام مورد بی مهری قرار بگیرند
اینگونه شاید قدر آدم های خوب و مهربان که طردشان کردند را بدانند
آدم هایی که هیچ وقت خودشان را دریغ نکردند
آدم هایی که هیچ وقت بد بودن را بلد نبودند اما
هزار بار سلام. باورتان بشود یا نه در روزهای نبودنم، وقت خواندن یک کتاب جدید، وقت شنیدن یک راهکار نو، وقت تجربه یک محصول جدید به یادتان بودم. کتابهایی را که خواندم اینجا برایتان لیست می‌کنم. از بعضی ها راضی و از بعضی ناراضی بودم: *هفت عادت مردمان موثر، استفان کاوی، مهدی قراچه داغی/ روانشناسی، خودشناسی، موفقیت
*قانون شفا، کاترین پاندر، گینی خوشدل/ روانشناسی، تاثیر روان بر جسم و راه حل‌های رهایی از مشکلات جسمی
*آبنبات هل دار، مهرداد صدقی/ داس
من با 26 سال سن، تو درمانگاه، لیسک (آبنبات چوبي) می‌خورم، بعد دختره اومده، دقیقا نصف سن منو داره، 13 ساله، متاهله.
دکتر از خواهرش می‌پرسه چرا اینقدر کوچیک عروسش کردین؟ میگه خودش خواست، پسرعمه‌مونه، هجده سالشه. دختره میگه میرم کارگاه گلسازی. میگم مدرسه چی؟ میگه شوهرم نذاشت دیگه.
الان من بچه‌ترم یا اون؟ :)

+ انصافا لیسک خوردن، جلوی مریض، از وقار آدمی می‌کاهد! ولی خب ضعف کرده بودم و چیزی جز لیسک تو کیفم نبود. تازه این لیسک هم برای خودم نخریده بو
براش تبلیغاتی فتوشاپ
قیمت: 3500 تومان

 
براش ها ابزاری برای سریعتر و راحت تر خلق کردن اجزای تصویر در فتوشاپ هستند و کار کردن با انها بسیار راحت استاین پکیج براش دارای 20 براش است که به شما در خلق تصاویر ثابت و متحرک تبلیغاتی و کمک خواهد کرداین پکیج بهترین ای های تبلیغاتی را یکجا جمع اوری کرده تا بتوانید با رنگ و اندازه دلخواهتان ای ها روی صفحه مورد نظر ایجاد کنیدبا این براش ها میتوانید راحت و در زمان کم در فتوشاپ بهترین تصاویر تبلیغاتی
 
 
•سحر تو ویدیومسیجی که برام فرستاد از همیشه خوشگل‌تر و کیوت‌تر بود، و داشتم براش توضیح می‌دادم که دلیل این‌همه زیباییش چیه، ماجرا اینه که آدما وقتی کسی رو دوست دارن و کسی دوستشون داره بسیار زیبا و دوست داشتنی می‌شن انگار یه هاله‌ای از نور میاد دور صورتشون و چهره‌شون رو زیبا می‌کنه.
•امروز داشتیم درباره‌ی آدما و روابط پیچیده‌ی انسانی و احساساتمون حرف می‌زدیم و آخر حرف زدن که شد دیدم گلس گوشیم به ریزترین حالت ممکن دراومده و این‌ط
اونروز تلگرام شرکت قبلی رو چک کردم و دیدم یه نفر رو ادمین کانال کردن و پسری متولد هفتاد و سه هستش(مرسی بیو)
(دخترخانومی که اونروز جای من نشسته بود تو شرکت فقط دو روز دوام آورد و فرار کرد)
با خودم گفتم خوبه حالا به کلید نیاز داره و بهم پول رو واریز میکنه ،و درست بود .زنگ زده بود به شوهرم !! که خانمت کلید دفتر رو بهم نمیده و چون به حرف‌های شوهرم اطمینان ندارم نمیدونم چه جوابی بهش داده 
شب که اومد گفت رییس قبلی بهت زنگ زده گفته تسویه کرده کامل و تو کل
مدیر عامل و سهامدار باش؛ تامین ضمانتنامه های بانکی هم پنجاه پنجاه.
گفتم حقوق پیشنهادیت کم هست ولی من ادم بسازی ام؛ اهل قناعتم و لبخند زدیم.
گفت حقوق سال اولت اینه؛ بعد شراکت سود هست در هر قرارداد.
خوشحال شدم. نه بخاطر مبلغ و پیشنهادش.برای اعتمادی که آدمها به من میکنن که اعتبار و سرمایه شون رو به من بسپرن. 
اینها کماکان میتونه من رو خوشحال نگه داره.
جمعه داشتم فکر میکردم برای محقق کردن رویای شغلیم نیاز دارم خستگیها و سختیهای بیشتری تحمل کنم. ر
حالم نسبت به آپ قبلی خیلی بهتره. گریه کمک شایانی کرد که از اندوه خالی بشم. چندبار آپ رو خوندم و به نظرم یکم کم‌لطفی کردم به بچه‌های کالیمدور. درسته ارتباطم باهاشون غالبن کاری هست تا شخصی؛ اما چیزی که ما رو دور هم جمع کرده. عشقی که به وارکرفت و آثار بلیزارد داریم؛ تعصبمون روی کالیمدور و پیشرفت روزافزونش. واقعا کم چیزایی نیستن. بچه‌ها بدون هیچ چشم‌داشتی فقط از روی علاقه و احساس مسئولیت کارا رو پیش می‌برن و من هرچی فکر کردم دیدم چیز بیشتری ن
امروز یکی از دوستان برای مشاوره اومده بود دفترکارم و با هم یکساعتی صحبت کردیم و پیشنهادی بهش دادم برای راه اندازی یک سایت جهت معرفی محصولات و خدماتش،‌ ( بدون اینکه بخواد هزینه راه اندازی سایت بکنه) براش سرچ کردم که بیاد بلاگ بزنه و سایت بده طراحی کنن با سایت سازهای آماده که یهو یادم افتاد یک بلاگی رو قبلا داشتم که هر از چندگاهی مطالبی می نوشتم .جالبه که نام کاربری و رمزعبورم رو فراموش کرده بودم از بس که به این بلاگ سر می زنم :)‌
یاد ایام کردم
یه پروژه رو میخوام شروع کنم دنبال شریک میگشتم 
چون ریسک پروژه بالا بود و از طرفی هم سود خوبی توش هست نیاز داشتم یه ادم همراه و همگام باشه که وسط کار حاشیه و اعصاب خوردی و دبه و اینا نداشته باشه!
 
یادم به یکی از هم دانشگاهی های فدیم افتاد که سر چند تا کار خیلی با هم به چالش رسیده بودیم ولی نمیدونم چرا قبولش داشتم هنوز و میدونستم پای کاره حالا دفعه های قبل به یه گیر و گوری خورده بودیم ولی دیگه کسی رو سراغ نداشتم که بتونم تو این شرایط ازش بخوام هم
محصولی که امروز میخوام در موردش براتون بنویسم، ست براش ریل تکنیک تراول اسنشال هست. این ست مسافرتی شامل 3 تا براش بزرگ و یک کیف برای حمل این براش‌هاست. اگه میخواید بیشتر راجع به این براش‌ها بدونید به خوندن ادامه بدید. این ست همه اون چیزهایی رو که برای ایجاد جلوه‌ای جذاب و زیبا در خانه لازم دارید رو در خودش داره. سه تا براش و یک کیف. اول همه براش کرم پودر اسنشال: این براش به شما کمک می‌کنه تا پوشش مایع و کاملی از کانسیلر و کرم پودر روی پوست ایجاد
من یه دوست مجازی داشتم یه زمانی باهم خیلی حرف می‌زدیم و خیلی دوستش داشتم اما از یه جایی به بعد کمرنگ شد دوستیمون و هرازگاهی میاد تو گروه حرف میزنه و میره یهو. چند وقتیه از بلاکی درآورده مارو (چند نفرمونو بلاک کرده بود سر یه موضوعی) دلم میخواد بهش پیام بدم اما نمیشه حس میکنم شاید دلش نخواد حرف بزنه باهامون. (یه زمانی در حد کراش زدن دوسش داشتم اینقدررر زیاد بعد فهمیدم یکی دیگه رو دوست داره بیخیال شدم و دوباره کراشای تو سریالا و فیلمامو در آغوش گ
روز 24 مرداد 98 رو نمیتونم تحت هیچ شرایط فراموش کنم.
یادمه پادگان نخبگان که بودم میخواستم از خاطراتم توی وبلاگم بنویسم اما اولین مطلبم بعد از این همه مدت تلخه تلخ.
هنوزم نمیتونم هضمش کنم و این دو روز فقط کارم شده قدم بزنم و فکر کنم و سیگار بکشم.
چقدر رویا داشتم اما فعلا همه باید بایکوت کنم.
روز پنج شنبه با هم قرار داشتیم. دو هفته بود اصلا ارتباط نداشتیم. میدیدم واتس آپ آنلاینه اما جواب منو نمیده. 
کلی ذوق داشتم و همو دیدیم. خیلی منطقی و مثل دو تا ت
بسم الله الرحمن الرحیم
دور زندگی می کنیم، از همه ی خانواده
دیشب وقتی پدربزرگ و مامان جون و خاله هات داشتن با دخترک خداحافظی می کردن.
می گفت منم میخوام بیام گچساران
بهش می گفتن مامان نمیاد ها!
می گفت چرا میاد
شب که توی گهواره تش می ئادم باهام اتمام حجت می کرد که من فردا می خوام با پدر بزرگ و مامان جون و مامان ع برم گچساران
صبح بعد از نماز صبح راه افتادن همه و رفتن
دخترک توی گهواره خواااب.
چقدر ئل مامان جون و پدربزرگ نرفته براش تنگ شده بود
چقد
بسم الله الرحمن الرحیم
با اینکه خدا وسط مشکلات و سختی ها بیشتر جلو چشمونه با اینکه اینجور وقتا بیشتر صداش میزنیم
من دلم برا خدا تنگ شد دلم براش خییییلی تنگ شد
دلم برای خلوت های دونفرمون برای دل و قلوه های وسط حرف های عاشقانمون تنگ شد
دلم برای شونه های لرزون تو نماز برای فقط تو فقط تو گفتن ها تنگ شد
دلم بیشتر از همه برای خلوص تنگ شد برای خلوصی که امام صادق میگه سخت تر از انجام دادن خود عمله
خواستم برای این دل تنگی یک قربانی بدم قربانی که در براب
پریشب داشتم توی یوتیوب مریم داشتیم فیلم مارموز رو میدیم که یه دفعه بدون هیچ مقدمه ای گفت ازدواج سفید چی؟ هیچی دیگه از براش توضیح داده گمونم این اثر این مراسم سخنرانی و جشن زنونه ای که توی خونه ای ما بوده بخاطر عید غدیر خم بوده!!!! هیچ فراموش ش کرده تم تا دیشب توی قهوه خونه سر یه موضوعی حبیب گفت من و زنم هم دو سال باهم زندگی کردیم اینجوری!!!!! از دیشب تا حالا نمیدونم چرا ذهنم درگیر ش هست.
تا حالا شده دلتون هدیه بخواد؟
دوست داشته باشید یه جعبه ی کادو شده رو با ذوق باز کنید ببینید توش چیه
نه یه چیز گرون قیمت
صرف این که کسی شما رو فراموش نکرده اونقدر براش عزیز بودید که وقت و سلیقه گذاشته براتون کادو تهیه کرده
الان واضح بگم منظورم آقای همسره یا خودتون فهمیدید؟ 
این مدت اتفاقاتی افتاد که نیاز داشتم این علاقه یه بار دیگه بهم ثابت بشه
حتی با کلام
یه اطمینان دوباره برای ادامه ی زندگی
کاش یه نفر بزرگی میکرد و بدون این که من بفهم
همسرم ازم خواست که از انبار براش یه روسری ببرم ، من هم در ابتدا تصمیم گرفتم که یه طرح رو انتخاب کنم و براش ببرم امّا باز به خودم گفتم نه تو که چند روز دیگه بر می گردی یه بسته از روسری رو ببر که بر اساس سلیقه خودش انتخاب کنه و هر چی که اضاف اومد رو برگردون . به لطف خدا به نسبت اطرافیانی که دیدم خیلی قانع هست اصلا همین که من رو انتخاب کرده یعنی قناعت
لازم بود اسم قناعت رو بیارم چون برای درک مطلب خیلی کمک کنندس که در ادامه عرض می کنم .
کسی که مطمئن بو
داشتم میخوابیدم ، کلی نوشتنی داشتم ، با خودم جمله هارو بالا پایین کردم ، نقطه ویرگولش ُ درست کردم . گفتم صبح که بیدار شم پستش میکنم . ولی الان هیچی یادم نمیاد :/ فقط یادمه مطلب مفیدی بود :)) و خیلی دوست داشتم بنویسمش .شاید از این به بعد بهتر باشه همون موقع بنویسم .
 
سلام دخترنازم!امشب چطوری؟بهت که فکرمیکنم میخوام بخورمت ازبس بچه کوچولو دوست دارم.بعضی وقتها بچه دوستم رامی یارم خونه به بهانه نگه داشتنش که مامانش به کاراش وکلاساش برسه وباهاش حال میکنم.خیلی دوستش دارم.به خاطرکوچولوبودنش هست.(بچه کوچولو)
خاطره امشب خاطره یکی دیگه ازدوستام هست که گفت:
یه بار یه دختر نوجوون و خوووشگل رو از دووور دیدم که وضع پوششش خیییلی بد و جیغ بود
اون موقع ها در بند نهی از منکر لسانی نبودم و حتی دغدغه این کارهارو هم نداشتم
واقعا زندگی تو روستا با ادم چیکار میکنه؟
من فک میکنم به شدت ادم رو بزرگ میکنه.
فکرشو بکن کلی زحمت میکشی یه بره رو بزرگ میکنی کلی براش ذوق میکنی بعد مجبوری بفروشیش یا بخوریش چون سیستم همینه کلا.
یکی از بچه ها هم اتاقیم که پدرش دامداری داری مصداق کامل همین ماجراس.
احساساتش نسبت به از دست دادن اشخاص یا اشیا به شدت کمه.
انگار یجورایی بازی زندگی رو یاد گرفته و دیگه براش اهمیتی نداره که کی تنهاش بذاره. یاد گرفته مستقل و شاد زندگی کنه.
واسه همین من دوس
گمون نکنم هیچ وقت اینقدر از یه آدمی خشمگین بوده باشم که از ح خشمگینم. رسما دلم می‌خواد زندگیش تباه بشه. دلم می‌خواد هزارجور بلا دقیقا هم سر روابطش بیاد، بدخواه‌ترین آدمم براش. تا حالا چنین حس عمیق غم و خشم رو تجربه نکرده بودم. من برای اون همه چیزم رو گذاشتم. محبتش رو دوست داشتم. یه جور محبت عمیق و آرامش‌بخش و دل‌خوش‌کن و وحشی در عین حال.
تموم شد و من نمی‌دونم شاید این جدایی قراره یه گره از گره‌های زندگیم باز‌ کنه شایدم فقط یه شکسته یا عبرت
هوالمحبوب
زمانی که کلی اتفاق در اطرافت رخ می‌ده، قاعدتا حرف زیادی باید برای گفتن  داشته باشی، من اما این روزها بیشتر سکوتم تا حرف. سرم بازار مسگرهاست، به چشم خودم شرحه‌شرحه شدنم را می‌بینم. از این همه تلاش بی‌وقفه برای سر و سامان دادن به اوضاع خسته و کلافه‌ام. هم زمان پیش بردن کار و درس و نوشتن سخت است، از عهدۀ من خارج است. بی‌صبرانه انتظار سی آبان را می‌کشم تا خلاص شوم از این همه استرس و فشار مضاعف.امروز توی مسیر خانۀ داستان، دقیقا داشتم
یک گره خیلی محکمی افتاده به کارم ، متاسفانه یک هفته از برنامه من رو انداخته و کلا راه حلی نتونستم براش پیدا کنم
 
یک دوره باحال دیگه هم میخوام برم که مربوط به طراحی هست ولی فعلا وقتی ندارم .
 
موسیقی هم میخواستم شروع کنم ویولین خیلی دوست داشتم ولی بعدش فهمیدم که آرتروز و کم شنوا شدن از عوارضش هست کلا پشیمون شدم :(
 
+خدایا مشکلاتم رو حل کن 
تو میتونی کمکم کنی :)
 
 
++ حقوقا رو ریختن
دوشنبه هفته پیش ، پسر رو بردیم آزمایش خون تا تیروئید و آهن بدنش چک بشه ؛ بخاطر این که رگ دستش خیلی باریک بود مسئول خونگیری سوزنِ آمپول رو که برد داخل همینجور می چرخوند تا رگِ دست پیدا بشه ! نمی دونم شاید این کارش یکی دو دقیقه طول کشید ولی برای من و مادرش خیلی سخت بود چون حسین هم با حالت عجیبی گریه می کرد .
کار که تموم شد و از درِ آزمایشگاه که بیرون رفتیم ، گفتیم چون کلی گریه کرده و انرژی ازش رفته از مارکت بغل براش آبمیوه ای بگیریم مغازه دار
صبح داشتم میرفتم کارآموزی ن ، تو راه آگهی فوت یکی از مریض های آنکولوژی رو دیدم .
اسفند ! آقایی که شاکی بود از اینکه تو اورژانس با اسم اسپند ادمیت شده بود ! با تشخیص
کنسر پانکراس بستری شده بود ولی حال عمومیش از بقیه مریضهامون بهتر بود ، خودش از تخت
پایین میامد و قدم میزد ، تو حیاط راه میرفت ، کاملا توانایی مراقبت از خودش رو داشت و نیاز به
سونداژ و لوله بینی_معده ای نداشت ، شاکی بود از دل درد و اینکه نمیتونه خوب و مثل قبل غذا بخوره
 
ی روز میخوا
خودت باش» کلیشه‌ای‌ترین جمله ممکن برای نوشتن یک پست در وبلاگی تازه تاسیس! ولی احساس کردم شروع کردن دوبارۀ وبلاگ‌نویسی‌ام با این جمله می‌تونه مفید باشه. می‌دونم که خیلی از شروع کردن‌هام به این خاطر به تموم شدن ختم نشدند که خودم نبودم! این من نبودم که کار رو انجام می‌دادم، قسمتی از من بود که اصلا صلاح بقیه قسمت‌ها براش مهم نبود، منِ کمالگرایی بود که می‌خواست هرکاری رو به بهترین شکل انجام بده و اگه اینطور نمی‌شد من رو برای شروع اون کار
از صبح فقط داشتم دانش می‌خوندم ، آخ انگار داشتم زجر می‌کشیدم. انگار که نه ، واقعی بود زجرم
داشتم با بابا سر زبان بحث میکردم ، یهو گفت تو وقت نمیکنی از تو اتاقت بیای بیرون غذا بخوری بعد برای من میخوای بری کلاس زبان . راستی یهو ذهنم آلارم داد یعنی اینقدر دارم کار میکنم که اینجوری به چشم میاد ؟ بعد به این فک میکنم خب آره دیگه ، الان مثلا فرجه هاست  . از روزی شروع شده بیرون نرفتم . بعد با خودم میگم ارزشو داره یا نه ؟ اگه منو یه درصد به رفتن نزدیک کن
من یک عدد ادم ذوق زده شدم. باورت نمیشه نتیجه ی تستم برای خودم عالی به نظر رسید چون دقیقا چیزی بود که هماهنگ با اهدافم هست. همون چیزی که میخوام کلی ذوق دارم براش. خدااا. باورم نمیشه جدا از اون کلی انگیزه گرفتم برای ادامه دادن کار کردن. درس خوندن عشق کردن. دوباره ذوق شروع رو دارم. برای این شش ماه روبرو. از پسش بر میام میدونم. قرصامم سر گرفتم دوباره. حالم خوب میشه. الانم میخوام کتابمو بخونم تمومش کنم بعد کتاب لذت متن رو بخونم دوباره. واقعا نیاز داشتم
بعضی وقتا سر کلاس زبان یه سری بحثا میشه و استاده میگه اینجوری که میگی ظاهرا دوستی برات مهمه و جزو اولیوت های زندگیته و فلان
خو منم میگم اره و فک میکنم عادیه
ولی الان میبینم نیست. ینی اون میل به دوست پیدا کردن رو خیلی تو ادمای دور و برم ندیدم. یا دوستاشون.دوستن! ینی باید دوست باشن ولی دوست نیستن اه چه جوری بگم  
مثلا مامانم یه دوست داره که الان 20 ساله همدیگرو میشناسن. تهران زندگی میکنه و خب بعضی وقتا ماه ها از همدیگه خبر ندارن ( و یا حتی ممکنه به
خلاصشو بگم. با دیدن یه عکس پروفایل ساده دلم براش تنگ شد. برا دماغش، که کجه، برا لباش، لبخندش لبخندش. آی خدای من :) رنگش. رنگ شخصیتش. برا صداش. برا احمق بازیاش. برا همه بدبختیایی که سرم آورد :) برا اندامش. خودش که نمیدونه هنوزم. حالا که زمان گذشته دلم برا عوضی بودناشم تنگ شده. من همینقدر خرم. همیشه هم بودم. با یه عکس ساده دوباره دلم خواست دستشو تو دستم بگیرم، رومون به آسمون باشه و بهش ماهو نشون بدم بگم میبینی؟ داره میتابه که تو روشن تر بشی، بتونی خو
امروز بالاخره بعد از هیجده روز رسیدیم به حروف فرانسوی. زیادم سخت نیست باید تمرین کنم خوندنشو. خیلی ذوق کردم براش این که بالاخره حروفو یاد گرفتمو میتونم بخونمشون. خب تمرین میخواد البته برای فهمیدن معنیشون باید به فکر یه دیکشنری هم باشم. چقدر ذوق دارم براش. نمیتونی فکر کنی چقدر هیجان زده ام. باید حسابی تمرین کنم. یه کتاب داستان دارم فرانسوی، میخوام اونو متناسب با چیزی که یاد گرفتم بخونم سی دی هم داره گوشم بدم. خوب نیست خوندنمم قوی بشه؟ یعنی می
 
نمی دونم یه بار اینجا نوشتم یا به یکی از رفقای وبلاگی گفتم 
از چند سال پیش تو ذهنم دلم می خواست یه پسر داشته باشم شبیه علیرضا جهانبخش اگه نمی شناسیدش مثل بعضی ها که با وجود اینکه فوتبالیست بودن و نمی شناختنش (!) باید بگم که فوتبالیسته تو لیگ انگلیس و این روزها با یه گل قیچی برگردون کلی سرو صدا کرده و همه جا حرفش هست 
حالا نمی دونم چی شد که بهش افتخار کردم(در این که کلی دلیل برای افتخار بهش هست شک ندارم ) از همون چند سال پیش شاید اون لحظه ای که م
امروز با سرعت داشتم از خونه به جایی میرفتم و واقعا عجله داشتم. توی خیابون اصلی بودم و حواسم بود که کسی از فرعی نپیچه جلو و برای همین قبل از هر فرعی بوق و چراغ میزدم رسیدم به یه سر پایینی و یه ماشین داشت میپیچید و من از دور چند بار براش بوق زدم که وایسه.هم حق تقدم با من بود و هم بهش اخطار داده بودم سر فرعی که رسید سرعشو کم کرد و وقتی دید من دارم رد میشم یه هو سرعتشو زیاد کرد و نزدیک به من برخورد کنه من که قبلاهم با این مردای مریض مواجهه داشتم حواسم ب
شب که اومدم خونه دخترک خوابش برده بود تو ماشین و خوابوندمش 
آش از خونه مامانم آورده بودم واسه شوهرم براش کشیدم و با هم ساخت ایرا دو دیدیم یه کم ،دخترک اومد تو اتاق پیشمون و رو دست باباش خوابید یه کم حرف زدیم و بعد اوکی داد واسه تتو خط چشم و من باااورم نمیشد که موافق بود 
نمیخوام به این فکر کنم موافقه چون که آبجی کوچیکه‌ش میخواد هاشور بزنه ابروهاشو، 
چون وقتی گفتم می‌خوام برم تتو بزنم پرسید ابروهاتو؟!! 
بعد هم ک شب با قلبی مطمئن و دلی آرام خوا
این چند روز با خودم کنار اومدم و دارم آدمهایی که یه جور رابطه‌ی عاطفی س ک سی باهاشون داشتم رو کنار می‌گذارم. اینجور هم احساس قوی بودن دارم، چون منم که کنار می‌گذارم نه اینکه کنار گذاشته بشم، و هم احساس سبکی. دور و برم رو دارم خلوت می‌کنم و شروع کردم به تست زدن تا حداقلی که می‌تونم رو توی این یک ماه و خورده‌ای برای خودم باشم و تلاش کنم. میم حالش خوب نبود اما بهتره. من خوبم. مادرجون حالش خوب نیست و این در حال حاضر تمام غ.
بگذریم می‌دونم ح می
 
زنگ زده میگه حالت خوبه؟ عجیب و غریب شدی!
کار دیروزم سابقه نداشته، خونه هم نرفتم، باید برم تازه امروز توضیح بدم که از سلامت روان برخوردارم هنوز احتمالا! البته وعض جسمی رو ببینه حتما یه چیزی بهم میگه، میدونم! داشتم امروز همه سوالایی که ممکنه ازم بپرسه و جواباشو مرور میکردم. دیدم بخواد یه چیزی بهم بگه جاش هست
قرار بود دیروز برم گتر بخرم براش، کلا همه کارامو کنسل کردم.
 
+ پدیده ی دختر پیکسلی ها جینگیل بازیاشونو درک نمیکنم!! شایدم اقتضائات سن شو
من زمانی که مختارنامه رو میدیدم یه نکته ای برام خیلی جالب بود و اون اینکه در اوایل سریال مختار شخصیتی بود که براش پیروز شدن مهم بود نه حق طلبی اما در اواخر سریال براش حق مهم شد و به شهادت رسید.
این نکته ای هستش که تو ت هم مشاهده میشه یعنی خیلی ها از فلان گروه یا حزب حمایت میکنند نه چون اون گروه بر حقه چون نفسشون میگه از فلان گروه حمایت کن و نتیجه اش میشه همین انتخابات هایی که همه رای میدن تا حال فلان گروه رو بگیرن.
امشب نامزد دختر خاله براش تولد گرفت. (الکی مثلا دختر خالم سورپرایز شد!) منم دعوت بودم. حس فوق العاده بدی بین خانواده حامد (نامزدش) داشتم. از حامدم اصلااا خوشم نمیاد. یه سری بحث هایی هم پیش اومد که ترجیح میدم اصلا ازشون ننویسم.چیزی که الان میخوام دربارش صحبت کنم حس خوب دختر خاله ست دختر خاله ۹ ماه از من بزرگ تره. هم اسمیم:) توی زندگیش سختی های زیادی کشیده و میدونم که خوشبختی حقشه. خوشحالم از خوشحالیشولی حسی که امشب داشتم "حسرت" بود. حسودیم شد به خ
داشتم سیبِ باغ پدربزرگ خدابیامرزم رو میخوردم و از یه سری مطالعه ها امروز به وجد اومده بودم و داشتم هیجانم رو سرکوب میکردم و به هزار تا چیز فکر میکردم و چندتا وبلاگ خوب میخوندم که یهو سرمو بلند کردم و هلال ماه رو دیدم و ذوق کردم و چند دقیقه ای محوش شدم.
کاش دوربین حرفه ای داشتم ازش عکس میگرفتم ولی علی الحساب این عکس بمونه یادگاری.
به مریض کوچولوی ارتودنسی میگم دوست داری چیکاره بشی؟
میگه دوست  دارم کارای محیط زیستی انجام بدم
میگم مثلا چه کار محیط زیستی ای؟
میگه درختا رو ببرم مداد درست کنم
(وی به محیط زیست علاقه ی وافری داشت)
+مامان بیمار اومده میگه ساعتایی که کلاس ریاضی و علوم داره نمیارمش.
 براش توضیح  میدم که دخترتون مشکل اسکلتی فک دارن و اگه تا یک سال دیگ درمان فانکشنال براش انجام نشه بعداً باید جراحی فک انجام بده و منم هر روز این بخش نیستم.
که میگه شما خودتون تحصی
این پسرک ما، کلاً چشم خورش به شدت ملسه! تلقین نمیکنم ها! واقعیته.
یعنی فقط کافیه در یه موردی ازش حرف بزنی یا تعریفش رو بکنی، دیگه میزنه اون مطلب رو کن فی میکنه!
مثلا همین چندروز پیش؛ داشتم به حضرت آقا میگفتم که چه خوبه که علی انقدر میونه ش با کتاباش خوبه! اصلا کتاب رو پاره نمیکنه، بریم دوسه تا کتاب دیگه براش بخریم.
 به همین سوی چراغ، به 24 ساعت نکشید که کتاب قصه ش رو ریز ریز و جرواجر کرد! جوری که مجبور شدم همه تکه هاش رو بریزم تو سطل آشغال! و مو
با واژه ای به نام ِ student of life آشنا شدم .واژه ای که قلبمو آروم میکنه چون من عاشقِ یادگرفتنم .میتونم بگم لحظاتِ عمیقی که حس ِ  لذت اعماق وجودمو پُر کرد وقتایی بود که داشتم چیزی یادمیگرفتم .سر کلاسا ،موقعِ درس خوندن،کتاب خوندن ،پادکست گوش دادن ،با مریضا و ادمای مختلف حرف زدن و بودن کنارِ خودم.و این واژه میتونه یادم بندازه که جهتم باید به چه سمت باشه.
.
امشب شب سومه .شب سومی که آرومم .که دستِ سیاهِ افسرده‌گی از گلوم برداشته شده .ذهنم آرومه .قدمام مح
 
این چند وقت خیلی با هم حرف نزده بودیم. بیشتر به این دلیل که من حوصله هیچ کس رو نداشتم. در واقع حال و روزم اجازه نمیداد عادی باشم. دلم براش تنگ شده بود. عکساشو فرستاد. بیشتر تنگ شد، شایدم بیشتر دلم گرفت.
زیر یکی از عکسهای خودش نوشته:
من و شما تو قلبم ❤
مبهوت این عاشقی مطهرشم.
عکساش، خودش، پر از پاکی و نجابته.
 
بهش نگاه میکنم و انگار معصومیت از دست رفته خودم یادم میاد
میگم سالگردشه، میگه آره پارسال همین تاریخ ها بود که اومدی.
چه سالی!
میگم سخت
چند سال پیش لپ تاپ خریدم و دیگه از سیستم رومیزی استفاده ای نکردم ، از طرفی بچه خواهری دارم که بدتر از خودم عاشق کامپیوتر هست ، کیس کامپیوتر رو دادم به خودش ولی مانیتور رو بهش امانت دادم تا هر وقت نیازم شد دوباره ازش بگیرم . گذشت و گذشت تا الان که نزدیک به چهار سال از قضیه می گذره و بلطف پسر و ملاقه ای که تو دستش بود و تلویزیونی که داغونش کرد ، چند روزی هست پنل تلویزیون خونه شکسته شده و برای تعمیرش هم تقریبا نیاز به هزینه یه تلویزیون نو هست ! ما هم
در عین اینکه خودمون رو برای اربعین آماده کردیم از نذری فرهنگی هم غافل نبودیم و چند تا طرح رو انتخاب کردیم و چاپ کردیم تا زائران امام حسین(ع) در مسیر پیاده روی به کوله پشتی خودشون الصاق کنن چراکه تو این مسیر صدها نفر این طرح رو میبینن و گاها یه نفر ممکنه چندین دقیقه پشت سر شما راه بره و یقینا در پوستر پشت کوله پشتی شما تامل خواهد کرد.
(طرح های با کیفیت برای چاپ رو از اینجا دانلود کنید.)
کار دیگه ای که کردیم تهیه آبنبات چوبي و بادکنک و اسباب بازی ه
امروز چهارشنبه ششم آذر ماه 
حوالی ساعت یک و نیم ظهر  گریان و ناراحت پیاده به سمت خونه میرفتم 
هنوزم وقتی به اتفاقات صبح فکر میکنم 
به امروزی که میتونست قشنگتر باشه ولی نشد 
به ذوق و شوقی که تبدیل به گریه شد 
حالم بد میشه 
آخ از احمق بودن خودم 
#امید به چی داشتم 
به کی داشتم آخه 
 
من متاسفانه خیلی آدم تلفنی ای نیستم . یعنی بلد نیستم زنگ بزنم به روشنا و درست و درمون صحبت کنم . بیشتر دوست دارم براش بنویسم (پیامک) تا این که بخوام حرف بزنم . کلا من و نوشته هام فاصله داریم با هم . من این طوریکه این جا می نویسم حرف نمی زنم . من یه مشهدیم که خونِ شهرِ x تو رگامه !! حالا اگه تانستی بگی شهر x کجایه ینی خیلی لهجه ها رِ مِفهمی ! بگذریم .
می خوام بگم که اگه برای روشنا می نویسم و به قول معروف قربون صدقش می رم خیلی هنرِ گفتن این حرف ها رو جلو رو
یک عدد دانشجوی خسته و لهیده هستم که انقدر داغون شده بود حتی اساتیدش دلشون براش کباب شد روز آخر! خدایی ترم دیگه اگر خواستم یک جوری واحد بگیرم که ۵ تا امتحان رو پشت هم بدم بگیرید منو بزنید. 
امتحاناتم به جز دوتاشون خیلی عالی بودن و راضیم ازشون و یکشنبه دوم یکی از امتحاناتی رو داشتم که ازش راضی نبودم بخاطر اینکه من شنبه‌اش هم امتحان داشتم و نرسیدم بخونمش و گفتم صبح میخونم ولی صبح روز امتحان یه کار اداری داشتم و لعنتیا اجازه ندادن جزوه‌امو ببرم
 
نمیدونم تا کی قراره این وضعیت ادامه پیدا کنه.
گفته بود که قرار نیست تو این مسیر خوش بگذره. گفته بود.
انتخاب با خودتونه که بمونید یا برید.
 
نکنه داریم از قطار پیاده میشیم دونه دونه؟
خسته نشو ازمون.
حتی وقتی ما کم میاریم، اشتباه میکنیم، داشته هامونو به باد میدیم، عقب میریم، جا میزنیم، نمی فهمیم، وقتی ما اصلا خوب نیستیم
چون تو خوبی. چون یه نفس این زندگی ارزش نداره بی تو.
ولی غالبا شعور ما نمیکشه اینو بفهمیم!
 
+تاوان سنگینیه. ببخش! 
 
+بی
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب