نتایج پست ها برای عبارت :

من به شوهرم رادوست دارم

یکی از چیزهایی که به تازگی درون خودم کشف کردم اینه که محبتی که به مادرهمسرم در دلم دارم خیلی خیلی وابسته به رابطه ایه که با همسرم دارم.
یعنی وقت هایی که خیلی خوب و خوش و خندانیم و محبت وجودم رو سرشار کرده مادر شوهرم رو هم خیییلی خیلی دوست دارم.
اما وقت هایی که از شوهرم دلخورم یا هر گونه ناراحتی ای پیش اومده که مل رو با هم سنگین رنگین کرده، رفتارم شوهرمم سرد میشه انگار! ناخودآگاه! 
این در حاایه که درباره پدر شوهرم اصلا چنین چیزی صدق نمیک
وقتی بیمارستان بودیم منو دخترم .شوهرم شب رفته بود مغازه نامزد آبجی کوچیکه چیزی بخوره انجا دو تایی شروع کردن به بدگویی از خانواده ما ، اون ها (نامزد آبجی و مادرش) گفته بودن این ها ش حجابن و به فکر قرو فر .شوهرم هم هر چی راست و دروغ بلد بوده گفته
دو تایی هم چقولی کردن که اون یکی این ها رو گفته و با هم (شوهرم و نامزد آبجی) بحث بدی کردن ,بعد مادر پسره زنگ زده به شوهرم که چرابه پسرم اینطوری گفتی شوهر بادب و با تربیت منم هر چی دلش خواسته به مادر پسره گفت
شب که اومدم خونه دخترک خوابش برده بود تو ماشین و خوابوندمش 
آش از خونه مامانم آورده بودم واسه شوهرم براش کشیدم و با هم ساخت ایرا دو دیدیم یه کم ،دخترک اومد تو اتاق پیشمون و رو دست باباش خوابید یه کم حرف زدیم و بعد اوکی داد واسه تتو خط چشم و من باااورم نمیشد که موافق بود 
نمیخوام به این فکر کنم موافقه چون که آبجی کوچیکه‌ش میخواد هاشور بزنه ابروهاشو، 
چون وقتی گفتم می‌خوام برم تتو بزنم پرسید ابروهاتو؟!! 
بعد هم ک شب با قلبی مطمئن و دلی آرام خوا
سلام
من ۲۹ سال سن دارم و ۶ ساله ازدواج کردم، در دوران عقد من نمیدونستم و شوهرم با یه خانمی از مجردی که دوست بوده رابطه اش رو تا اوایل ازدواج مون متاسفانه ادامه میده، اما من یک ماه بعد از عروسی فهمیدم و میخواستم جدا بشم که شوهرم خیلی اظهار پشیمانی کرد و حتی۴۰ روز روزه گرفت و توبه کرد.
بعد از اون دیگه اعتماد بهش ندارم انگار حس بدی دارم، در صورتی که خوب شده و خیلی تغییر کرده،  اهل نماز و روزه هست و در زندگیم مشکلی باهاش ندارم و خیلی باهام مهربونه و
سلام
من ۲۹ سال سن دارم و ۶ ساله ازدواج کردم، در دوران عقد من نمیدونستم و شوهرم با یه خانمی از مجردی که دوست بوده رابطه اش رو تا اوایل ازدواج مون متاسفانه ادامه میده، اما من یک ماه بعد از عروسی فهمیدم و میخواستم جدا بشم که شوهرم خیلی اظهار پشیمانی کرد و حتی۴۰ روز روزه گرفت و توبه کرد.
بعد از اون دیگه اعتماد بهش ندارم انگار حس بدی دارم، در صورتی که خوب شده و خیلی تغییر کرده،  اهل نماز و روزه هست و در زندگیم مشکلی باهاش ندارم و خیلی باهام مهربونه و
دیگه هرکس هم ندونه، شما می‌دونید که من الان بعد گذشتن ۶ سال از زندگی مشترکم، چقدر شوهرم، بچه‌هام و خونه گرمی که با هم ساختیم رو دوست دارم و برای نگهداری ازش تلاش می‌کنم. 
یکی دو سال پیش به واسطه یکی از دوستان شوهرم، ما با "نوید ابراهیمیِ ارموی" آشنا شدیم. کسی که در فضای مجازی مبلّغ چند همسری هست و خودش ۴ تا زنِ دائمی داره. (بگذریم از داستانِ خودِ این نوید که بعدا مفصّل در موردش خواهم نوشت.)
وقتی همسرم و دوستاش در معرض موعظه‌های نوید قرار گرفت
طنز خانومی تعریف می‌کرد:من و همسرم با هم بگو مگو کردیم؛از دست شوهرم ناراحت شدم و با سرعت از اتاق خارج شدم.لباسم رو از پشت گرفت و مانع خروجم شد. در حالیکه من به شدت ناراحت بودم گفتم: ولم کن.به خدا نمیخوام حرفاتو گوش بدم؛ سعی نکن منو راضی کنی بمونم؛ من خیلی از دستت ناراحتمنمیخوام حتی صداتو بشنوم حتی یک کلمه، پس خواهش می‌کنم ولم کن.وقتی سرم رو به عقب برگردوندم دیدم پیراهنم به دستگیره درب گیر کرده و شوهرم سر جای خودش نشسته و از خنده روده بر شده
نمیدونم اینو قبلا گفتم یا نه ولی خانم زمانی اینحدیثرو فرمودن که بچه کوچیک داشتن. کار سنگین خونه و بچه کوچیک و تنهایی و بی شوهری.اون وقت تا صبح بیدار میمونن برای نماز شب. حتما هم که نمازشون اول وقت بوده.
قبلاهر وقت کم و کسری تو نمازم پیش میومد میگفتم خدا همینو از من پرمشغله بچه دار قبول میکنه. تا این که به این زاویه ازاین حدیث بالا دقتم جلب شد.
الان چند وقته چالش پیاده کردن این مطلب رو دارم. وسط بچه داری و مشغله باید نمازم اول وقت و با کیفیت باشه.
  دیروز که جارو می کشیدم یه سوسک بزرگ و سیاه بالدار(سوسری) رو رو مبل دیدم سریع جارو رو کشیدم روش و کشیده شد داخل بعد هم که قشنگ نیم ساعتی جارو زدم اساسی،بیشتر واسه اینکه بره اون تَه مَه ها نتونه بیاد بیرون 
بعد لبه جارو رو اسپری ضد ات ک برا لباس دخترک بود زدم که نتونه بیاد بیرون :\بعد هم جارو رو همون وسط طوری گذاشتم که انگار می‌خوام جارو بکشم(لبه ش  که می‌کشه همه چیز رو داخل چسبوندم به قالی) کنارشم یه مگس کش گذاشتم شوهرم که اومد گفتمش جارو ر
اونروز تلگرام شرکت قبلی رو چک کردم و دیدم یه نفر رو ادمین کانال کردن و پسری متولد هفتاد و سه هستش(مرسی بیو)
(دخترخانومی که اونروز جای من نشسته بود تو شرکت فقط دو روز دوام آورد و فرار کرد)
با خودم گفتم خوبه حالا به کلید نیاز داره و بهم پول رو واریز میکنه ،و درست بود .زنگ زده بود به شوهرم !! که خانمت کلید دفتر رو بهم نمیده و چون به حرف‌های شوهرم اطمینان ندارم نمیدونم چه جوابی بهش داده 
شب که اومد گفت رییس قبلی بهت زنگ زده گفته تسویه کرده کامل و تو کل
مامانم اینا پنجشنبه خونه نامزد آبجی مهمونی دعوت داشتند،خاناده نامزده گفت بودن چرا فلان دخترتون تو مهمونیامون نیست بگین این‌بار تشریف بیارن حتما (با ماجراهای شوهرم و نامزد اسبق آبجی کوچیکه ،شوهرم قهره و البته بابا و مامانم هم می‌خواستن ما رو از جریان و اخبار دور نگه دارن )
صبح پنجشنبه رفتم خونه مامان که دخترک رو بذارم اونجا ،مامان اینو بهم گفت بهش گفتم بگو می‌رن خونه خواهرشوهرش(یه شهر دیگه ست) که عذری باشه برا نیومدنمون 
گفت حالا من شمارت
دیروز با خانم ایرانی و دوست مصری و نی نی هاشون رفتیم بیرون
دختر مصری رنگش پریده بود و به زور میخندید میگفت نیاز دارم برم مصر اما استادم اجازه نمیده بیشتر از دو هفته برم و حتی اگر برم باید بدون شوهرم برم
وضعیت خانم های اینجا.خل شدن بعد از مدتی ماندن حتی اگر دانشجو باشند
اشکال در تکلم وگفتارداره دکترهرکسی رادوست داری بفکراین مریض باش چون نقش بزرگی در زندگی من ایفامیکنداوتنهاهمدمی هست که دارم.این حرف های فائزه بود که مبتلابه بیماریMSبوداوبسیاردرمعرض دودسیگاروقلیان قرارمیگرفت و این اتفاق باعث کمبود ویتامینD3دربدنش شده بود.کیفیت رفتاراودرحدافرادشیداوروانی بود.واقعیت این بود که او وابسته به شخصیت های اهل دودودم بود این افراد ساعتی بااو موقت مینمودندومیرفتند.بعداز مرگ هرهمسرسراغ فرد دیگری میرفت.اعت
رفتم گردنبند رو عوض کردیم و برا اثبات استقلالم به خودم اونی که قبل تر دیده بودم رو برنداشتم (همینقدر تباااه) عوضش اینی که الان دارم رو از قبلیه بیشتر دوست دارم 
پونصد تومان باید تا چند روز دیگه بدم به جواهرفروشی چون از قبلیه گرونتره خیلی .و نمی‌دونم از کجا واقعا 
دیشب هم شوهرم گفت دویست بده به ی بدم و من درمانده شدم واقعا 
قرار بود دو ماه از حقوقم بگذرم و بهش بدم و این شده پنجمین ماه و هر بار من همینقدر حرص خوردم .
باید حساب کتاب پس بدم واس
نامزد آبجی بزرگه رو سوباسا صدا میزنم دیگه که راحت باشه برام 
یکشنبه آبجی زنگ زد بهم که من سه شنبه از ظهر میام اونجا که غذا بپزم ،می‌خوام برا سوباسا تولد بگیرم .گفتم اوکیه بیا !گفت نمی‌خوام شوهرت بفهمه که بهش گفتم شوهرم روزکاره و بیای می‌فهمه 
گفتش نه نمیام پس 
دوشنبه زنگ زد بیا من کلی خرید دارم ،مثل راننده شخصی رفتم تم تولد و خوراکی و ریسه و عکس و اینا رو گرفته بعد رسوندمش خونه چند باری هم دعوام کرد :)) (یه بار کافه‌ای که میخواستیم رو پیدا نم
دولت مداوم وعده وعیدمیدادازتابستان1397تافروردین1398میگفت سودسهام عدالت میدهدعیدی وسبدکالامیدهدهمه اینهاشعارهای توخالی بودند.همه چیزگران وگرانترمیشدپیازبیش ازدلاردرهرکیلوقیمت پیدانموده بود.
هیچ فردی دولت ومجلس کم کارواهل وعده های توخالی رادوست نداشت.رهبرفرزانه سال1398راسال رونق ملی نامگذاری کردتااین جماعت ازخواب خرگوشی بیدارشوند.
امااین عده میگفتندمافیاودست های پشت پرده نمیگذارندبه وعده های خودعمل کنیم.
سلام
یکی از کاربرهایی هستم که گه گداری توی خانواده برتر نظر میدم. این بار به نظرات شما احتیاج دارم. من خانمی سی و چند ساله هستم که تا مهر امسال مجرد بودم. مهرماه امسال ازدواج کردم. با کسی که دوستش دارم و دوستم داره. مشکلی بحمدالله توی زندگی نداریم. شاغلم و شاغله. میگذرونیم. توانایی تأمین بچه حالا دختر یا پسر رو هم داریم. حتی میتونم دور کاری بگیرم و مدت زیادتری صرفش کنم. از همه لحاظ هم براش آماده هستم و حتی میتونم بچه دار بشم و مشکلی از این جهت نیس
بنیادداعش تهدیدحقوق ملت عراق وچندین کشوردیگربود.روندتهدیدداعش ازجشن عروسی افرادشروع میشد.هوای دل مادرهاخراب بود.بودن فرزندیانبودن فرزنداگرمادری فرزندش رادوست داشته باشدحاضربه هراقدامی میشودخصوصااگرپول نداشته باشدجاومکان وغذانداشته باشدوفرزندش هم بیمارباشدآنگاه دیگرشرف رازیرپامیگذاردمیداندکه بعدازمرگ همسرخودهمسرفرددیگری میشودازاینروبه تن فروشی تن میدهد.به بهای بی آبرویی پول بدست میاوردخانه وماشین میخردخصوصااگرلای زرورق بز
پدر شوهرم خدا بیامرز  سرحال  و جوان ناگهانی فوت کردن(۶۰سالگی در سال ۹۳) خدا بیامرز خیلی کمک مادرشوهرم بود از دوختن ملافه بگیر تا اتو کاری و ظرف شستن و
از شما چه پنهون  دو هفته اس میخوام ملافه های شسته شده رو اتو کنم و بدوزم وقت نمیشه و یک کوچولو هم تنبلی!
تمام احساسمو در صدام ریختم و‌گفتم :
اینقدر کار دارم که وقت نمیشه ملافه ها رو بدوزم.خدا آقاجون رحمت کنه چقدر کمک مامانت بود‌.یادت میاد چقدر قشنگ ملافه می‌دوخت؟!
عیال:همین کارا رو کرد ک
 
به خانه برادر شوهرم رفتم و وسایل کمی که داشتم، جمع کردم و گفتم: ممنون. دیگر باید بروم به خانه خودم. خانه ام ساخته شد». برادر شوهرم و زنش، در حالی که می خندیدند، همراهم آمدند. هنوز از دیدن این اتاق روی کوه تعجب می کردند . هم عروسم کشور، مقداری وسایل همراه خودش آورده بود. کنار اتاق گذاشت و گفت: این سوغات و هدیه برای خانه جدیدت. منزل مبارک!».
وقتی گفت منزل مبارک، قلبم گرفت. هم خوشحال بودم هم یاد قدیم افتادم و اشک ریختم. وسایلم را چیدم و با شادی ب
خاطره مادر الکی
خاطره : مادر الکی !!!
 
خاطره مادر الکیخیلی عشقولانه بودن! شوهرش ازش دل نمی کند و خیلی نگران بود! اولین بار بود که خانومش رو تنها می فرستاد سفر!منم هم خنده ام گرفته بود از دستشون هم حرصم،
ولش کن دیگه پسرجان…اخرش طاقت نیاوردم و رفتم جلو و گفتم آقا من تا قم میشم مامان خانومت، شما اصلا نگران نباش! اونم انگار تا حدی خیالش راحت شد خانومش رو به خدا سپرد و رفت!
دختر محجبه و قشنگی بود! می خواست بره به مادرش سر بزنه، توی کوپه که جا گیر شدیم
سلام 
دختری هستم که برای ازدواج معیارهای خاص خودم رو دارم. از نظر زیبایی معتقدم زیبایی در نگاه انسان ها به هم نهفته ست و کاملا سلیقه ای هست. بخاطر همین فکر میکنم احساس ما به فرد مقابل در نگاه ما به اون تاثیر داره!، واسه همین معیار خاصی واسه ظاهر در نظرم نیست.
دوست دارم قبل از ازدواج اون فرد رو خوب شناخته باشم، منتهی در چهارچوب های خاص خودم و رعایت یه سری مسائل! و اینکه با آدمی ازدواج کنم که اهداف مون در یک جهت باشه و با هم رشد کنیم و از هم یاد بگی
خرداد بود انگاری 
صبح پا شدم برم سرکار که کنار چهارچوب در از طرف خیابون چند تا پلاستیک شکلات دیدم و دستمال کاغذی ،باد آشغال‌ها رو آورده بود اون گوشه . گفتم حالا بخوام برشون دارم مجبور میشم برم تو خونه دستامو بشورم و خشک کنم و کرم بزنم  اوووو ولش کن بابا عصر میام تو خیابون  جمعش میکنم دیگه 
فردا صبح که در رو باز کردم ماشین رو ببرم بیرون باز اینا رو اعصابم بود گفتم بذار با پام جابجا کنم حداقل باد ببره یه کم اونورتر مجبور نباشم جمعشون کنم اومدم
 
من بَلَد ها رادوست دارم .آنهایی که  دوست داشتَن حالی شان می شَوَد . 
آنهایی که وقتی جانم صدای شان میکنی ، جان شان را قربانت می کنند .آن هایی که مُدام حس شان را به تو یادآوری می کنند .و به جای فرستادن یک قلب قرمز از حال دلشان برایت حرف می زنند .آنهایی که وسط کلافگی عصر جمعه با یک پیام حالت را دگرگون می کنند .آنهایی که هربار ، هرچند کوچک غافلگیرت می کنند .یا با یک گل یا با یک محبت قشنگ .گاهی هم با یک  دوستت دارم آنها که خندیدن را یادت می دهند .و باع
اون رستورانی که گفتم رفته بودیم، نزدیک میدان ورودی کهف الشهدا. این هفته دوباره با نسیم‌اینا رفتیم.
مدیر رستوران از شوهرم پرسیده بود: بالای اون کوه چه خبره؟ 
گفته بود: قبر شهداست.
_ جدی؟ همیشه برام سوال بود ولی هیچ وقت نرفته بودم.
شوهرم پرسیده بود: مگر تا به حال کسی که از اونجا اومده باشه نیومده رستورانتون؟
گفته بود: نه! شما اولین خانواده هستید.
بار قبل هم یه برقِ نگاهی در چهره یکی از پیشخدمت‌ها تشخیص دادم که معلوم شد بی‌دلیل نیست.
همسرِ من و
تو یکی از سایت های ساسی این نوشته رو دیدم :
" وایدیروز بادوست شوهرم رفتیم بیرون توماشین اونا این اهنگ ساسی  پخش شده دخترم العان میخونه یکم وای زشتهچقد. "
"منم همش نگران همین آهنگم (دکتر) که پسرم معنی کلمه شو بپرسه همه جا آهنگش هست وزیر بهداشت بااین اهنگ برکناره گفتم اگه پرسید س ک سی یعنی چی بگم کلمه ساسی رو داره با لهجه میگه"
"دختر منم رفتیم عروسی عید این آهنگ پخش شد، بعدش اومد گیر داد ب خواهرم دانلود کن برام بفرست، ریخت رو تبلتش، خیلی اولش
کاری که الان دارم خوبه ،ساعت کاری خوبی داره،معمولا تو دفتر خودم تنهام و این خیلی خوبه برام ؛ و تمیز و راحته ولی بیمه نمی‌کنه منو و از رییسم متنفرم 
دیروز کلید رو توی ماشین شوهرم جا گذاشته بودم و اونم با همون ماشین رفته بود شهر دیگه ای و من با رییس تماس گرفتم که کلید ندارم رییس گفتش نیستش و اگر تونست کلید رو به دستم برسونه برم دفتر و گرنه هیچی 
کلید به دستم نرسید و من بیکار بودم ،پس رفتم به اون یکی محل کار (اونجا من اسما کارشناسم و خودم نمیرفتم )
چگونه شوهرم را تحریک کنم؟
چگونه شوهرم را تحریک کنم؟ مردها چگونه تحریک می شوند؟ بیشتر زنها برای اینکه مرد رو به سمت خودشان متمایل کنند و برای تحریک جنسی شوهرشان موقع خواب آرایش می کنند . لباس های شهوت انگیز می پوشند و عطر و ادکلن استفاده می کنند.این حربه موثری هست اما اگر بخواهیم این تکنیک را موثرتر کنیم حتما باید قبل از مهیا شدن برای رفتن به رختخواب باید فضای فکری مرد را از تمام امورات و دل مشغولی های زندگی اش دور کنیم و بجای آنها موضوع و مسا
من یه رویایی دارم
 
زمستون نمیدونم چند سال پیش بود،فکر کنم 4 سال پیش .یه شب سرد از بیمارستان اومدم بیرون شیفتم تموم شده بود، روبه روی بیمارستان یه فروشگاه  لوازم التحریر بود یه پوشه ی پارچه ای گلدار خریدمو یه جامدادی زرد گفتم اینو برای  هدفام استفاده میکنم.سرد بود هوا سرد بود و من پیاده تا خونه رفتم و با ذوق نشستم رو تخت و بهشون زل زدم. من یه رویایی داشتم 
چند روز پیش کتاب در راه ویلا رو میخوندم  از فریبا وفی.مجموعه ایه از داستانهای کوتاه. دا
از اونجا که چند وقته خونه مامانم نمیریم و زنگی هم نمیزنن آنچنان شوهرم پرسید بابت دعوای من و نامزد آبجیته که بهش سربسته گفتم بابام غر زده 
اون هم خیلی شیک گفت مراسم خواستگاری و نامزدی اگر داشتین من نمیام و برا عقد مثل مهمون میام و مثل مهمون رفتار می‌کنم (کاش می‌شد همون هم نیاد البته (((: )
گفت هفته ای یه مرتبه بچه رو می‌بری اونجا که تاثیر نگیره ازشون!!!!
من هم گفتم باشه چون‌که حوصله‌شو ندارم 
دیروز عصر آبجی زنگ زد که بیا دلمون برا دخترت تنگ شده
جمعه بود و دخترک رو حموم می‌کردم که شوهرم اومده بود خونه طبق معمول وای دارم می‌میرم و این‌ها بعد دیدم نه بابا حالش خوب نیست واقعا و ناهار نخورده خوابید من‌هم یه کم دست ها و کف پاش رو ماساژ دادم و پیشش خوابیدم 
با زنگ گوشی از خواب پا شدم آبجی زنگ زده بود که بیا آش پختیم و نگفت بهم که بابا خونه نیست گفتم نمی‌دونم بیام یا نه . و آخر کار فهمیدم ازم شاکی هستند که چرا از دست بابا ناراحت شدم و نمی‌رم اونجا 
دیگه برا شوهرم فرنی پختم و هر کار کردم نخو
دوست دارم رهبرم رادلبر پیغمبر است/دوست دارم رهبرم را وارث برحیدراست/ازتباراهل بیت و آیت خوب خداست/دوست دارم رهبرم راجلوه ای ازکوثراست/اوپیام کربلا را میدهدبرمسلمین/دوست دارم رهبرم راآسمان رااختراست/میرود راه امام وهرشهیدی باهدف/دوست دارم رهبرم راشیعیان راسروراست/دشمنان دین ماراباز رسوامیکند/دوست دارم رهبرم رادشمن اوابتر است/اسوه والگوی خوبی گشته آقا درجهان/دوست دارم رهبرم رابهر عالم گوهراست/شیعه باشدجانفدای حضرت سیدعلی/دوست دارم ره
دوستت دارم.
به سان یک دیوانه، به سان یک سرباز 
به سان یک ستاره سینما 
دوستت دارم، به سان یک گرگ، به سان یک پادشاه 
به سان انسانی که من نیستم 
میدانی من اینگونه دوستت دارم
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخند
دیروز رفتم دخترم رو از خونه پدرشوهر بیارم خواهرشوهرم بیش از ده مرتبه به دخترک فحش داد :تو روح پدرت! تو گوش‌های بابات! پدرسگ اینا رو به خنده و بازی می‌گه ولی واکنش دختر کوچولوم همونه که هممون وقت فحش شنیدن داریم عصبانی بود و به پرخاش میگفت: تو روح پدر خودت! به بابام نگو! بابام رفته سرکار!بهش گفتم فحش نده می‌گه به بچه نمی‌گم که به داداش خودم می‌گم!!!!!!نشستیم تو ماشین دخترک می‌غرید تو روح پدر خودت ،تو روح پدر خودت لیدم (به ر گاهی ل می‌گه)عصبی شد

چگونه یک زن قاطع در مقابل شوهرم باشم؟
 
 
  
بیان خواسته‌ها با قاطعیت به معنای تحت فشار گذاشتن او و یا تسلط به وی نیست‎
 
ممکن است بارها خودتان را با بعضی دیگر از خانم‌های فامیل یا دوست مقایسه کرده باشید. از دید شما آنها خانم‌های با ت و خوش شانسی هستند.
ادامه مطلب
بعضی مواقع از تیپ و قیافه شوهرم یا طرز رفتار و حرف زدنش بدم میاد و حوصله ش رو ندارم. الکی خودم رو راضی نشون میدم.
یادمه اوایل ازدواج برای اینکه برگرده خونه لحظه شماری میکردم، پیام های عاشقانه و تماس و . ، حتی دوست داشتم همه ش پیشش باشم، ولی الان نه، برام فرقی نمیکنه زود بیاد یا دیر، حس بدیه ، نمیدونم بابد چکار کنم.
انگار زندگیم کسل کننده شده و تکراری، من خیلی از تکرار بیزارم، یه جورایی خیلی تلاش میکنم که تنوع داشته باشم ولی بازم درونم کسل هست و
من بهارم
من بهارم فصل باراندوست دارم دانه ها را
سبز و خرم ، شاد و خندانبازی پروانه ها را
دوست دارم آسمان راآفتاب مهربان را
دوست دارم روی گل رارنگ گل را بوی گل را
دوست دارم ماهیان راتوی چشمه، توی دریا
دوست دارم هر کجا راباغ و بستان، کوه و صحرا
دوست دارم، دوست دارممن بهارم، من بهارم
قلهک منطقه بکروزیبایی هست.بهترهست به آنجارفته وآنجاست کنیم.نوراگفت مامانی مامانی اونجاهمه دوستان من هستن؟فائزه گفت هه عزیزم غصه نخورباتلگرام باهاشون درارتباطی هروقت خواستی لیزمیخوریم سمتشون.
نورانگاهی یاس آلودبه تهران داشت هوای آلوده تهران درفصل پاییزباعث شده بودآسم بگیردولی مادرش این مطلب رانفهمیده بودکه روزی قلهک دریک زله اوراسمت جایی میفرستدکه امتدادراه تباهی خواهدبود.این زله میتوانست آلودگی هوای بیش ازحدانتظارباشدیاه
  
 
دوباره اومد پیشم. بهش گفتم اون پسره ک میخواستت چی شد. هست هنوز. گفت اره هست بهم گفته : خدا منو (پسره رو) دوست داشته ک شوهرت فوت کرده تا تو مال من بشیبهش گفتم چرا خب روی خوش نشونش نمیدیگفت: این ی کاسه ای زیر نیم کاسه اشه. وگرنه کی باور میکنه 30 سال منتظر من بمونه درحالیکه شوهر و بچه داشتم.  این جای کارش میلنگهمیگه شوهرم غذا براش خیلی اهمیت داشتبهش میگم برای همه مردها غذا خیلی مهمهمیگه نه والا شوهرخواهرهام اینجور نیستن. شوهر من ب همه چیز اهمیت م
دارم به این نتیجه میرسم که بنشینم توی خانه دنیوی و اخروی برای خودم و بچه هایم بهتر است. کار آن فرصتی که برای نوشتن لازم داشتم را می توانست در اختیارم بگذارد که یا من نتوانستم از آن فرصت استفاده کنم یا سزاوار نبود ساعت کاری را به کاری دیگر بگذرانم و یا اصلا روزیم نبود که این اتفاق برایم بیافتد
در مورد گشایش مادی هم چیز محسوسی رخ نداده این ماهی دو سه تومن که به خانه میبرم شاید برایم ماهی صد تومن دویست تومنی که به بعضی ها کمک می کنم داشته باشد و در



با این راهکارها شوهرتان را مطیع خود کنید








چطور می‌توانم شوهرم را مطیع خود کنم؟
 
سوالی که
بسیاری از خانم‌ها به دنبال پاسخش هستند این است که چگونه می‌توانم شوهرم
را مطیع خود کنم؟ باید بگویم پاسخ این سوال که هیچ، عملی کردنش نیز کار
خیلی سختی نیست اگر این قسمت از بیتوته را دنبال کنید و از راهکارهای آن
استفاده کنید.
ادامه مطلب
به نظرم زنهای خانه دار در یک گردابی می افتند به نام گرداب اون به فکر خودشه و به ما نمیرسه 
خیلی گرداب وحشتناکیه ذهن بهت میگه ببین اون داره خودش خوشی میکنه به تو بچه ها نمیرسه 
حالا هر زنی به یک شکلی حرفهایی که دیروز ظهر از زنهای همسایه میشنیدم هم داشت همینو به من میگفت همه زنهای خانه دار تو این گرداب هستن 
مثلا اون زنی که مامان مبینا میگفت که با بچه هاش میومده خونه صداهایی از اتاق خواب میشنیده بعد میگفته بچه من تره بار خرید دارم بریم بیرون . ی
بسم الله الرحمن الرحیم
یافارس الحجاز ادرکنی الساعه العجل
شاید خانمی تماس گرفته باشد و گفته باشد که از وقتی شوهر خواهرم در تصادف کشته شد،شوهرم نسبت به من بی محبت شده است وازاین موضوع خیلی نگران و ناراحت بود،
با هماهنگی خانم با شوهرش بصحبت نشستیم و نتیجه راخیلی خلاصه بگویم
(((
بعداز وفات باجناق ،مرد وقتی گریه  وعزاداری خانمش را طی چند هفته پیاپی میبیند.و بی‌توجهی خانمش را بخودش میبیندکه چگونه خانه وفرزندان را رها کرده و فقط گریه میکند و میل
بچه هاا من دارم میرم یه مدت بمیرم.
مامانم همه چیزو فهمید.
حالمم اصن خوب نیس.
واقن دارم میمیرم.
همتونو خیلی دوس دارم.
منو یادتون نره.
ددی اون فیکرم ترجمش میکنم.
ولی یکم دیر تر.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
لیندا عاشقتم.
سلام
من یه آدمی هستم که همیشه فکرهای قشنگی دارم، به آینده روشن فکر میکنم، کلی آرزوهای خوب دارم‌ اما هیج وقت به اندازه آرزوهام‌ تلاش نکردم، همیشه تنبلی رو ترجیح دادم.
شوهرم، خانواده م و دوستام فکر میکنن من یه آدم تنبلی ام که کاری جز خوردن و خوابیدن ندارم که البته درستم هست، ۲۴ ساله هستم و از این وضعیتی که دارم واقعا خسته شدم، دلم‌ میخواد یه تی به خودم بدم، رشته بدی رو توی دانشگاه خوندم که هیچ آینده و بازار کاری نداره، اضافه وزنی که روز ب
یه عروس خاله دارم که خیلی دوستش دارم. می تونیم
ساعت ها با هم در مورد مسائلی صحبت کنیم که مورد علاقه ی هر دومون هست. کارشناسی
ارشد فلسفه تعلیم و تربیت داره. این سری توی مهمانیِ مامانم که علاوه بر من و اون،
سه تا نو عروس هم بودند، قبل از همه رسید و فرصت کردیم با هم گپ بزنیم. درمورد
موسسه ای می گفت که تازگی ها باهاش آشنا شده و اینکه استادش که سرپرست نوشتن سند
تحول آموزش و پرورش بوده، بعد از جلسه دفاع دوستش بهش چی گفته و گفته که حتما
دکتری شرکت کن و .
دو روزی بود دخترم تب داشت و بهش بروفن و استامینوفن میدادم و جواب می داد براش 
از عصرش شوهرم و دایی ش که تازه از شهر دیگه اومده بود خونه شون رفته بودن بیرون .سر شب باز دخترک تب کرده بود و بهش استامینوفن داده بودم ساعت ده و ربع دیدم تبش پایین نمیاد باز ده و ربع بهش بروفن دادم و ساعت یازده باز تب داشت با توپ پر زنگ زدم بهش که من و بچه تب دار رو گذاشتی و کجا رفتی آخه 
یازده و نیم اومد خونه و دخترک رو بردیم اورژانس بیمارستان.اونجا تبش کشیده بود پایین و
نمیدونم تا حالا چندین و چند بار تصمیم گرفتم زندگیمو نجات بدم 
این دفعه زندگیمو نصف بردم نصف باخنم 24 میلیون پول تو ضررم 
باید خیلی چیزا رو بنویسم نیاز دارم خیلی راهها رو برم 
من رفتم دورامو زدم دنیای من خلاصه شد تو این 19 ماه به اندازه ی تمام عمرم اشتباه کردم به اندازه ی تمام عمرم بردم 
تو خونه بمون نمیر یاد بیار 
به یاد بیار زیر آفتاب زیر یه شهرو دور زدی
به یاد بیار تنها چطور بالا میرفتی
به یاد بیار چطور با سگها خالی و تنها موندی
به یاد بیار چطو
سرما خوردم. دیشب از توی اتاق اومدم تو هال خوابیدم، چسبیده به بخاری. از بس گرمم شده بود، کابوس تشنگی می‌دیدم. تو خواب می‌گفتم یک لیوان آب، یک لیوان آب! که از خواب پریدم و بیدار شدم. سر جام نشسته بودم که دیدم مهندس یه لیوان آب برام آورده :)) واقعا تشنه‌م بود، اما آبش سرد بود و منم گلودرد. فقط چون نخوره تو ذوق مهندس چهار پنج قلپ ازش خوردم. [مهندس تصادف کرده و با عصا راه میره!]
الان عسل اومده خونه‌ی ما، اونم سرما خورده. میگه دیشب تو خواب هی می‌گفتم آب
"تقدیم به پسرعمویم که نیازی ندارد در کنکور رتبه دو رقمی بیاورد"
امشب خبر اومد که داداشم، آقا مهدی، مدرسه تیزهوشان قبول شده. کلی تبریک و خداقوت دلاور و قهرمان و پهلوان و . گفتیم.
پسرعموی من هم همون مدرسه ی تیزهوشانی درس خونده که الان مهدی اونجا قبول شده. سالی که گذشت، پیش دانشگاهی (طبق نظام قدیم خودمون میگم) بود و از عید برای کنکور خونده بود. کنکور تجربی داد و ۳۷۰۰ شد.
امشب وقتی مهدی خودش پیام قبولیش رو برای پسرعمو فرستاد، جواب داد: آفرین پسر، گ
اون رستورانی که گفتم رفته بودیم، نزدیک میدان ورودی کهف الشهدا. این هفته دوباره با نسیم‌اینا رفتیم.
مدیر رستوران از شوهرم پرسیده بود: بالای اون کوه چه خبره؟ 
_ قبر شهداست.
_ جدی؟ همیشه برام سوال بود ولی هیچ وقت نرفته بودم.
_ مگر تا به حال کسی که از اونجا اومده باشه نیومده رستورانتون؟
_ نه! شما اولین خانواده هستید.
بار قبل هم یه برقِ نگاهی در چهره یکی از پیشخدمت‌ها تشخیص دادم که معلوم شد بی‌دلیل نیست.
همسرِ من و نسیم بی‌نهایت شوخ اند. باب صحبت ب
مداح با صدایی که نایی برایش نمانده و از عمق دلش می‌آید می‌خواند.‌
تو این دنیا
من تو رو دارم.
بهت خیلی
خیلییی بدهکارم.
بذار عالم همه بدونن من. دوست دارم.
کمم اما
عاشقت هستم.بهت خیلیی خیلییی وابستم.
به غیر از تو، من کی رو دارم
دوست دارم.
.
قبلا هم پرسیده بودم آیا ما را هم با همه خطاهایمان به اندازه علی اکبرتان دوست دارید؟
سلام
دوستان یه سوالی رو میخوام مطرح بکنم که خیلی وقته که ذهنم رو درگیر کرده و هر بار که موقعیت های ازدواج برام پیش اومده بشدت از این مورد که هنوز به نتیجه ای نرسیدم اذیت میشم.
اولا که مسائل اعتقادیم برام مهمه و در مورد ازدواج هم مسائل همسرداری و تربیت فرزند بسیار برام مهم ان!
انقدری که اگه ببینم امر غیر ضروری داره باعث نیتی همسرم میشه یا در روند زندگی مشترکم اثر منفی میذاره بدون درنگی ازش میگذرم.
مثلا من وجدانم قبول نمیکنه که صبح ها همسرم
,    ,    متن آهنگ مسعود بختیاری گل ناز دارم,    دانلود آهنگ گل ناز دارم مسعود بختیاری 320,    اهنگ لری گل ناز دارم مه شو تارم,    مسعود بختیاری l-e naz,    دانلود آهنگ گل ناز دارم مهرنوش مختاری,    دانلود آهنگ گل ناز دارم مهدی در استیج,    دانلود اهنگ مسعود بختیاری دی بلال,    دانلود آهنگ گل ناز دارم موسی ,    اهنگ معین گل ناز دارم مه شو تارم,   
مرد سالاری نه شاخ داره نه دم.
اینکه یکی باید برای من تصمیم بگیره که با یکی ازدواج کنم
اینکه همیشه من برای برادر و پدرم یک سربارم و اونها موظفن از من مراقبت و نگهداری کنند هر چند من مستقل باشم و شاغل باشم اصلا مهم‌نیست مهم اینه تو با یک مرد فقط میتونی تعریف بشی.
اینکه توی خیابون یک پسر بچه با پررویی تمام به من آزار جنسی میرسونه و من فقط میتونم بزنم زیر گوشش و اگه کسی هم ببینه تقصیر منه که شئونات رعایت نکردم
 اینکه من حق انتخاب برای زندگیم ندارم
الامام المهدی (علیه السلام ):ان موسی ناجی ربه بالوادالمقدس ،فقال یارب انی قداخلصتلک المحبه منی ،وغسلت قلبی عمن سواک وکان شدیدالحب لاهله فقال الله تعالی اخلع نعلیک ای انزع حب اهلک من قلبک ان کانت محبتک لی خالصه وقلبک من المیل الی من سوای مغسولا .
-کمال الدین ج21/460 الحتجاج 2/528/341 کلاهما عن سعدبن عبدالله قمی ،بحارالانوار13/65/4 
امام مهدی علیه السلام درباره گفته خدای متعال که کفشت رابیرون آر،که تودرسرزمین مقدس طوی هستی .
موسی دروادی مقدس باپروردگ
زن همراه دختربچه سه , چهار ساله اش روبروی من نشسته بود و مرد بیرون از اتاق مشغول هماهنگی و دادن مدارک لازم برای تنظیم سند بودخانم بسیار محجوب و ماخوذ به حیا به نظر می رسد خیلی آرام و شمرده گفت می خواهم شوهرم به من وکالت در طلاق بدهد اما هنوز جمله بعدی از دهانش خارج نشده بود که دختر کوچولو با چشمانی بهت زده و لحنی بغض آلود به چهره مادرش زل زد و پرسید مامان طلاق , طلاق ؟!ابدا انتظار این عکس العمل را از دختر بچه که تازه پا به سن چهار سالگی گذاشته بود
شاید باورتون نشه ولی من دقت کردم تقریبا دو ماهه که تو مدرسه به هرکسی نزدیکم باشه میگم'ببین اگه دوست داشت که گم نمی کرد یادگاریتو'!!!!!!
یک حالا اینکه این حجم از جفنگیات از کجا به مغز من راه پیدا کردن خودش یه سواله
و حقیقت وحشتناک بعدی اینه که اگه ده سال بعد دوستام منو به اسم اون دختره که میگفت اگه دوست داشت که گم نمیکرد یادگاریتو'به یاد بیارن چی !!!
من این همه شخصیت بزرگ و تاریخ سازی بودم چرا با یه همچین جفنگی وجه فوق العاده ام رو خراب کردم://////
.
آها
سلام به همگی
مدتیست با آقایی به قصد ازدواج آشنا هستم، و به یک شناخت تقریبا خوب از هم رسیدیم، جلسات مشاوره هم رفتیم. صحبت از روش های ابراز محبت بود، ایشون با لحن ملایمی بهم گفتند که بروز عشق و علاقه رو به دریافتش ترجیح میدن و دلشون نمیخواد که من توی ابراز احساساتم ازشون جلو بزنم و ترجیح میدن توی این مسائل من یک قدم عقب تر باشم و . .
راستش این باور کلی رو توی آقایون دیدم که از خانمی که بهشون ابراز احساسات شدید بکنه زده میشن، اما توی موضوع ازدواج
خواهر شوهرم ( الهه خانم ) برای مراسم عروسی مان یک دسته گل برای عروس درست کرده بود که در شب عروسی و در لحظه ورود عروس و داماد به تالار بهمون هدیه داد . این دسته گل از بیست تا اسکناس دو هزار تومانی و دو شاخه گل قرمز و سفید و یک گلدان چینی کوچک درست شده است .
ممنون از شما خواهر شوهر خوبم
 
*
 
 
 
بهتره از اولش بنویسم چون نمیتونم تمرکز کنم, بهش  زنگ زدم و گفتم میخوام اخر این هفته با بچه های دانشگاه برم اردوی سه روزه ,نمیتونم بیام خونه ,اما در عوض تمام مدت فرجه رو میام خونه و کنارتم,که دیدم ساکت شد ,صداش دورگه شد و گفت آهان! پس برنامه ریزی هاتو کردی مرسی که خبر دادی! بعد هم ساکت شد ,هر چی که گفتم و خواستم توضیح بدم حرف خاصی نمیزد و اخرش هم سرد خداحافظی کرد و قطع کرد! 
میدونستم چی میخواد و حرفش یعنی چی ! یعنی حق نداری بری ,باید بیای خونه, نباید
دانلود اهنگ میگی عاشقتم میگی دوست دارم باشه قبول : میگی عاشقم از تو بدتر اگه عشق تو باشه کمتر دیوونه میشه قلبم بگو بشنومت . آخ یه دل دارم یه دلدار شدم عاشقت ای یار تو فقط لب تر کنی من میمیرم روزی صد بار دانلود آهنگ عاشقانه مانی رهنما به نام دوست دارم با دو کیفیت برای دانلود آهنگ دوست دارم از مانی رهنما به همراه متن ترانه آهنگ.
دانلود آهنگ دوست دارم از محسن یاحقی - رسانه نوا دانلود آهنگ دوست دارم از محسن یاحقی دانلود موزیک دوست دارم از محسن یاحق
پیامبر(صلی الله علیه وآله):هروقت گرماوشدت آن برشماسخت گرفت توسط نمازآن راخنک کنید, زیراگرما وحرارت ازجوشش جهنم است.
پیامبر(صلی الله علیه وآله):هرکه علی رادوست بدارد درزنده بودن من وبعداز رحلت من, خدای تعالی برای او أمن (ازهول قیامت) وایمان بنویسدتازمانی که خورشیدطلوع وغروب میکندوهرکه اورادشمن بداردچه درحال حیات من وچه بعدازرحلت من میمیردمانندمردمان زمان جاهلیت.
پیامبر(صلی الله علیه وآله):کسی که حاجت برادرمؤمن خودرابرآورده سازدمانند
به عقل جمعیت با سواد شک دارم 
به عشق،  هرچه که داد و نداد شک دارم 
به آسمان و زمینِ منِ هوایی تو 
به عمر آدمِ رفته به باد شک دارم 
به تو که داعیه ی فهم بیشتر داری 
به خود به آینه خیلی زیاد شک دارم 
به انتزاع و تخیل به پیچش ذهنی 
به کلِ فلسفه ی اعتماد شک دارم 
چقدر جای تو خالیست در تمام تنم
چقدر من به همین اعتیاد شک دارم 
 شکسته اند پر هرکه اهل پرواز است 
سکوت کن که به هر انتقاد شک دارم 
بهشت را به بهانه نمی دهند و تویی 
اگر بهانه به روز معاد شک دار
دیروز تولدش بود و صبح زنگ زدم بهش تبریک گفتم ،داشت صبحانه می‌خورد 
پنجاه تآمن از قبل برا کیک تولدش گذاشته بودم کنار که ازم گرفته بود و بهش گفته بودم می‌خواستم برات کیک بخرم 
تنها ایده‌م برا تولدش خریدن کیک بود وشمع 
سال پیش برا تولدش دو تا جشن گرفتم یکی مامانم اینا و همسایمون یکی مامانش اینا
بعد برا تولدم شب کیک خرید و اومد خونه فرداش از یخچال درآورد و خورد ،یادمه دلم خیلی گرفته بود ک چرا اینکارو کرده حداقل میذاشت وسط که تو بیا و ببر 
تولد
نه متنفر نیستم، از هیچ کس متنفر نیستم، از همه ی کسانی که حق دارند از من متنفر باشند، از همه ی کسانی که حتی حق ندارند. حق ندارند؟ حق زمانی که جنبه ی سلبی پیدا میکند عجیب میشود، چطور میشود به چشمم های کسی نگاه کرد و گفت حق نداری از من متنفر باشی!؟ همه ی آدمهایی که دیده ام، همه ی آدمهایی که ندیده ام، همه ی آدمهایی که آگاهانه به آنها آسیب زده ام، همه ی آدمهایی که نا آگاهانه به آنها آسیب زده ام، همه ی آدمهایی که به آنها آسیب نزدم، همه ی آدمهایی که گما
اقتصادایران درگیرتعطیلی های فراوانی بود.این تعطیلی هابیش ازتعطیلات ایالات متحده بود.
نگاه بانک مرکزی درقالب نگاه هایی که مبنای خاصی رادنبال کندماننداین فرض که مداوم طلاراذخیره کندویامسکن راذخیره کند.پی ریزی شده بود.بازارارزرهابود.مثال ساده آن این بودکه بالاوپایین شدن نرخ سودسپرده دلاری درایالات متحده منجربه افزایش قدرت ریال شود.امادرایام نزدیک نوروزریال قدرت بیشتری ازدلارپیدامینمود.گویی دست بالای ریال درایام پیش ازنوروزازدلاربال
متنفرم از بی نتی!
همین الان فیلم جوکرو دیدم و‌ دوست دارم برم نقدهاشو بخونم دوست دارم برم تو اینستا انقدر توی هشتگ جوکر غرق بشم که بمیرم دوست دارم‌ انقدر برم‌ توی اینستاگرام نظرات زیر پست های جوکرو بخونم که مغزم بپاچه روی گوشی.
دوست دارم بتونم برم خود فیلمو دانلود کنم و هزاردفعه ببینمش نه فقط یبار با برنامه ی لنز رو صفحه ی کوچیک موبایل!دوست دارم برم تو سینما جوکرو ببینم.دوست دارم برم هزار تا فیلم دیگه از خواکین فینکس دانلود کنم ببینم دوست دا
نمیدونم زیادی مودبم و به شخصیت افراد فکر میکنم و نمیخوام کسی احساس تخریب کنه!! یا خجالتی و کم رو ام؟! میدونم دومی و هستم اما اولی خیلی بیشتره چون همیشه حتی از دوران کودکیم خودمو جای دیگران قرار دادم و با خودم فکر کردم الان اون ادم حس بدی درونش ایجاد میشه و برای اینکه این اتفاق نیافته همیشه تقریبا جلوی خودم ایستادم یا بهتره بگم خودمو کوبیدم!! و بعدها هم همش حرص خوردم که چرااا؟؟؟
آدم احساساتی نیستم اما حمایتگر هستم! و اونم فکر میکنم به خاطر این
 گاهی وقت ها از خیلی ها میتونی راحت دل بکنی ، دلتنگشون نشی .ولی بعضی ها تو دلت میمونن و هر کاری کنی فراموش نمیشن .
مثل .خیلی باهات حرف دارمبه اندازه این سه سالبه اندازه همه این دوری هااما توی دو جمله همه این حرف ها خلاصه میشه:-دوستت دارم-خیلی دلم برات تنگ شده
من به دنیا و هر چه در آن است اعتراض دارم
من به خاطرات بدون تو اعتراض دارم
چشمم به گرفته آسمان تو در تو
من به باران بدون تو اعتراض دارم
و نفسی که می پوشاند دیدگانم را
من به نفس های بدون تو اعتراض دارم
پر ز برف گشته کوچه ی ما گویا
من به سفیدیِ بدون تو اعتراض دارم
شرمنده ام زنده ام در فراق تو
من به تپش قلب خود اعتراض دارم
می گذرد شب های من با کابوس
من به خواب های بدون تو اعتراض دارم
منِ بی زار از لحظه های بدون تو
من به هرچه که مستمش نیستی اعتراض دارم
نور حواسش هست،که دیگه فرصت خطا نداره.یک دوستی را میخوام کمرنگش کنم،وقتی نیست آرامش دارم،نیاز به فضا دارم فعلن،نیاز به تنهایی.باید فاصله بگیرم از همه نیاز به فضا دارم‌تا خودمو پیدا کنم تا ارامشی که قبلن داشتم رو پیدا کنم
الان که این مطلب رو می نویسم مچ دست چپم به خاطر زیاد بغل گرفتنِ زینب با دست چپ درد می کنه و مجبور شدم با لپ تاب بنویسم. چه کنم که اعتیاد به نوشتن، اعتیادی بسیار جدی است!
من و دخترخاله ی جون جونیم عارفه، که ۵۰ روز ازم بزرگتره، ده دوازده سالمون که بود، شب تا صبح بیدار می موندیم و درد و دل می کردیم. پای ثابت حرفامون هم این بود: بیا وقتی بزرگ شدیم این کار رو با بچه مون نکنیم.
هرچند مادرم و پدرم بعضی از خطاهای تربیتی رو در تربیت ما بچه‌هاشون، مرتکب شدن
خیلی زوده برای خسته شدن، خیلی خیلی. ولی واقعا انگار که چیزی ازم نمونده باشه، انگار که تمام این 9 ماه توسط این روزا دارن بلعیده میشن.
نیاز دارم به موسیقی، به هنر، به چیزی که روحم رو نوازش بده ولی تهش هنوزم با درسا و فرمولا میگذرونم و واقعا اگر علاقه نداشتم بیشتر بلعیده میشدم.
نیاز دارم به فعالیت، به پیاده روی روزانه، به باشگاه، هر چند هنوزم خستگی اون سالها از تنم بیرون نرفته.
نیاز دارم به در آغوش گرفته شدن.
نیاز دارم به شلوغی، منِ این روزها
افکاری دارم که مال خودم نیستن
دردهایی دارم که هیچ وقت تجربشون نکردم
خاطراتی از زجر کشیدن دارم که واقعی نیستن
همه ی اینا مال منن و مال من نیستن
میترسم یه روز واقعی شن و یکی دیگه اشک های منو تو رویاهاش ببینه
بشم مثل هزاران نفری که هر روز میسوزن و از بین میرن ولی هیچکس نمیبینتشون،متوجهشون نمیشه.
"غرغرانه"داشتم کلمات کلیدی توی وبلاگم رو نگاه می کردم، یهو نگاهم افتاد به "خنداننده شو"
یادم افتاد من همین ۸ مرداد امسال، این برنده خنداننده شو، یعنی "*** *****" رو تو فرودگاه مشهد دیدم. یعنی اولش ندیدمش! خیلی اتفاقی نشسته بودم روی صندلی‌‌ای که اون و پدر و مادرش روبروم نشسته بودند. بعد از چند دقیقه متوجهش شدم. البته هرچی فکر می‌کردم اسمش یادم نمی‌اومد. ولی خوب یادم بود که چقدر از پدرش توی استندآپ‌هاش گفته بود!!!
پدرش خیلی جدی بود. خیلی و یه خط
اخیرا بانویی خانه دار برایم تعریف می کرد که چگونه از دولت عشق و بخشایش,از قدرت شفا بخش محبت سود جست.او گفت: ((ده ماه پیش,ناگهان تمام دنیا روی سرم خراب شد.شوهرم به طرزی غیر منصفانه و بدون دلیل,شغل مدیریت خود را از دست داد.خودم و دوتا بچه هایم برونشیت شدید گرفتیم و دچار عفونت ریه شدیم.در چنین وضع نابسامانی بود که درباره ی شما وتعالیم شما شنیدم.در کمال سعی و کوشش,به مطالعه و تمرین آنها پرداختیم.پس هر روز تکرار کردم:.+
ادامه مطلب
حواسم به هیچی نیست. امروز بعد نود و بوقی رفتم آرایشگاه خانمه بهم گفت آبروی راستت داره خالی میشه از تو حواست هست بهش. گفتم نه اصلا. گفت حالا بهش فکر نکن فقط تقویتش کن. از اون ور گوشیم نوتیف میده menorrhagia ات دو هفته است که عقب افتاده داری چه غلطی میکنی؟! هوووف دارم تو اوج جوونی پرپر میشم که! تازه هنوز به نصف اون چیزهایی که میخواستم هم نرسیدم روزها استرس دارم و شب ها خواب های اضطراب آور میبینم نتیجتا نه شب آرامش دارم نه روز و نتیجه اش میشه این 
دارم می‌میرم. این زندگی چقدر سخته. هر جاشو رد می‌کنیم تموم نمیشه بعدی میاد. این دو ماه کلی بلای اشک آور سرم اومد که بازشون نمی‌کنم. الان مامانم ازم متنفره و کسی که دوستش دارم باهام قهر کرده (وقتی یک چیزی که راست بود رو بهش گفتم). تو زندگیم موندم. نمیدونم اینکه اپلای نکنم بر خلاف تقریبا همه بیچاره‌م میکنه یا نه. امتحان زبانامو که عطا کردم. اوضاع سلامتیمم جالب نیست.
هوا بارونی شد و من دیگه تموم شدم. فقط دوست دارم ساعت‌ها گریه کنم
الان دارم کتاب "خاطرات سفیر" دکتر نیلوفر شادمهری رو دارم میخونم .
معرکه است 
قشنگه
دوست داشتنیه
عالیه
.
یه گوشه ی کتاب نوشتم دوستت دارم نیلوفر خانم!
کاااااااش یه رفیق نزدیک و در دسترس اینطوری داشتم !!!!!!
.
کتاب رو یک سال و نیم پیش خریدم اما نمیدونم چرا نخوندم (یعنی میدونم چرا ولی چراش خیلی قابل قبول و محکمه پسند نیست! )
شما هم بخونیدش تا تا بعد درباره اش بنویسم !
چهار پنج روز دیگه میرم مرخصی.
نقشه های بزرگی دارم که باید روشون کار کنم.
این روزها همش به خودم میگم ۲۷ سال از روز تولدم میگذره و شاید نیاز به تولد دوباره دارم(دقیقا ۱۴ آبان ۲۶ سالگیم تموم میشه)
قبول دارم فصل بعضی کارها که گذشت ، سختی های انجام اون کار ۱۰۰ برابر میشه.اما من مررررد روزهای سخت هستم :)
نمیدونم چرا ، ولی امروز حس خیلی خوبی دارم.فقط از روزی ۱۳ ساعت کار کردن توی گرمای عسلویه خسته شدم.
خسته.
اما.
پیش به سوی آسمان.
پیوسته.
امام صادق(علیه السلام):مردم هنگامیکه درستکارشوندازعیب جویی یکدیگردست میکشند.
پیامبر(صلی الله علیه وآله):غیبت کردن درنابودی دین مسلمان مؤثرترازخوره در درون اوست.
امام صادق(علیه السلام):لباس بپوش وخودرا بیارا, زیراکه خداوندزیباست وزیبایی رادوست میدارد ولی بایدازحلال باشد.
امیرالمؤمنین علی(علیه السلام):گواراترین زندگی راکسی داردکه ازآنچه خداوندنصیب اوکرده است خرسندباشد.
امیرالمؤمنین علی(علیه السلام):بهترین مردم کسی است که درراه خد
دو ماه مانده به کنکور دکتری و من همچنان بی‌خیالی طی می‌کنم و درعین حال توقع دارم آی‌پی‌ام قبول شوم. راستش حال و حوصله ندارم احساس می‌کنم با اینقدر خواندن کاری از پیش نمی‌برم پس چرا وقت بگذارم. اما واقعیت این است که حاوی بهتر از هیچی. 
در مورد روابط کمی دارم به رابطه روی می‌آورم. کمی از عزلت دربیایند.
راستش قصد دارم از ایران برویم. باید ابتدا زبانم را تقویت کنم که بدرد کنکور دکتری هم می‌خورد و بعد بدنبال رفتن باشم.
چاقی کلافه ام کرده باید ف
دارم میرم یه جایی که چندسال بود قهر بودم باهاش
امسالم نمیخواستم برم
توفیق اجباری شد
باید میرفتم
نمیدونم چی میخوام بگم و چیکار دارم
ولی دل پری ازش دارم
نمیدونم حالم خوبه یا بده
ولی نرمال نیست
من نباید تنها توی این راه میبودم
همش کنارم احساسش میکنم و‌ باهاش حرف میزنم
یعنی اونجا چی میشه؟
شده آدمای اطرافتون یهو فازشون عوض بشه؟ ما سر کار سه نفر بودیم که همیشه باهم چایی میخوردیم تو روز، باهم خیلی صمیمی بودیم و کلا بهمون خیلی خوش میگذشت. من و مسئول بهداشت که هم اتاقی ایم و مسئول تغذیه که اتاقش کنار مهد کودکه منم ظهرا اگه میشد یه ۱۰ دقیقه زودتر میرفتم پایین پیش دوستم. اما حالا اون دوست تغذیه یه مدت خیلی به ما محل نمیده نمیاد چایی بخوره ماهم بریم اتاقش خیلی تحویلمون نمیگیره کلا مثلا خیلی کار داره و اینا ما هم اولا خیلی به روی خودمون
من موسیقی رو دوست دارم
من تمام هنر هارو از ادبیات تا تئاتر و سینما و عکاسی دوست دارم
من هم بتهوون رو دوست دارم هم راجر واترز
هم شومان و شوپن رو دوست دارم هم کوبین و کیم گوردون
من موسیقی رو دوست دارم
من پویایی رو دوست دارم
من عاشق بهتر شدنم
من پیشرفت رو دوست دارم!
من حریصِ رشد هستم!
بچه ها سلام.
من از ساوه و از خونه ی خواهرم دارم پست میذارم.
 
احوالاتم بد نیست الان.
اومدم گزارش تکمیلی بدم و برم.
اولا که من واقعا خوشحالم شماها هستیدااااا
که دلگرمم میکنید و به ادامه تشویقم میکنید.اصلا نمیتونم بگم چقدر بخاطر تک تک کامنتای پست قبل تو دلم آرامشه.
خوب از جمعه ی گذشته که سیاوش اون حرفها رو زد تا همین پریشب که دوباره پیام بده زندگی یه جور عجیبی گذشت.نیمه تاریک ، نیمه روشن
بعد این وسط یه بار سر ساوه اومدن من دلش میخواست دعوا راه ب
همیشه قانونی که برپایه قرآن درایران کتابت شده بودموردانزجاروتنفربود.اگرقرآن میگفت رباجنگ باخداوپیامبرهست درایران وجودداشت وتوسط مراجع موردتاییدنهادهای ثروتمندحمایت میگردید.اگرقرآن میگفت لواط وجنگ باخداهست وسرنوشت قوم لوط رابیان میکرددرشکلی دیگربه اسم موقت بوجودمیامد.اگرقرآن میگفت درآیات قرآن تدبرکنیدوهمین حرف راهم رهبرفرزانه مطرح مینمودکه درقانون نویسی درقرآن تدبرکنید.میامدندمیگفتنددرقرآن تدبرشدونتیجه این هست که بای
تجربه_جذب اعضای دوره استاد شریفه غلامی:
با عرض سلام و احترام خدمت استاد بزرگوارم استادی که کلامشون انقدر دلنشین هستش به دل آدم میشینه استاد عزیزم خواستم بگم من تمرین میوه رو انجام دادم عکسش رو براتون میفرستم باور کنید وقتی از نزدیک دیدم یه طوری شدم چی بگم استاد که ما چیکار کردیم با وجودمون اصلا گفتنی نیست استاد انگار تو یه دنیای ناشناخته پا گذاشتم که هرروز یه چیز تازه به روم بازم میشه یه چیز تازه یاد میگیرم منی که ‌چهل و سه سال از عمرم بیهود
دارم غریب و آشنا را می شمارماین خیل مشغول عزا را می شمارم هی خواب می بینم پیاده در طریقش درجاده دارم تیرها را می شمارم دل تنگ مشهد می شوم هرگاه در راه سربندهای یا رضا را می شمارم اما خدارا شکر با انگشت هایم جامانده های کربلا را می شمارم پس سعی خودرا می کنم موکب به موکب این مروه های با صفا را می شمارم باعقل نه، من با جنون بی شمارم این لشکر بی انتها را می شمارم تسبیح من این است در طیِّ طریقش هر صبح تاول های پا را می شمارم آن قدر نزدیکم به اوک
دیگه دیره واسه موندن دارم از پیش تو میرم
جدایی سهم دستامه که دستاتو نمیگیرم
تو این بارون تنهایی دارم میرم خداحافظ
شده این قصه تقدیرم چه دلگیرم خداحافظ
دیگه دیره دارم میرم چقدر این لحظه ها سخته
جدایی از تو کابوسه شبیه مرگه بی وقته
دارم تو ساحل چشمات دیگه آهسته گم میشم
برام جایی تو دنیا نیست تو اوج قصه گم میشم
دیگه دیره دارم میرم برام جایی تو دنیا نیست
به غیر از اشک تنهایی تو چشمم چیزی پیدا نیست
باید باور کنم بی تو شبیه مرگه تقدیرم
سکوت من پر از
گفت خیلی دوستتون دارم
گفتم خیلی یعنی چقدر 
گفت اندازه یه عشق چهارساله؛ قدر سیگار دوستتون دارم.
یاد چوپانی افتادم که به موسی گفت میخواد موهای خدا رو شونه کنه.جنس دوست داشتنش اینطور بود.
گفت حتی گاهی شبها فکر میکنم شما رو بیشتر دوست دارم یا سیگار رو.
سلام
من یه دختر کنکوریم، از ابتدایی درس خون بودم و دانش آموز تاپ، دوران راهنمایی رو تو سمپاد گذروندم و دبیرستان، وقتی رسیدم به سال کنکور به دلیل یه سری مسائل محیطی و تاثیری که روی روحیه من گذاشت من درجا زدم و دو سال اصلا درس نخوندم.
ولی به خانواده میگفتم دارم میخونم، من درگیر حواشی که اکثر دوستام شده بودن (دوست پسر و .) نشدم و خیلی بچه مثبتم حتی یه بارم با یه پسر حرف نزدم، خلاصه درگیر این جور چیزها نبودم،  اما درس هم نمیخوندم، همه ش ناامیدی و ا
مو قربون دارت برم ای یار جونی حالا دلوم زیبا بده وای زندگونی
بیا نکن نامهربونی خدا داده شیرین زبونی دوست دارم یار کازرونی دوست دارم یار کازرونی
حرف دلو گوش کردی و قهر کردی ای دل کار منو ای نازنین کردی تو مشکل 
بیا نکن نامهربونی خدا داده شیرین زبونی دوست دارم یار کازرونی دوست دارم یار کازرونی
متن آهنگ
تویی تویی که میتونی
منو درمونم کنی
تویی که منو میتونی
عاشقونه آرومم کنی
کم دیده دلم مثل تو ندیده دلم عجیب
حال خوشی داره که به تو رسیده دلم
این علاقه فقط واسه ماست با تو دلم رو هواس گره کور خورده دلم به چشای نازت
بی قراره دلم آروم نداره دلم تو بزن تا که دل من برقصه به سازت
نرو نمیشه تنهایی بی تو سر نمیشه آخه دلم یه بچه میشه به تو علاقه محسوس دارم
اگه پا بده چشات به این دلم راه بده یکم تو دلت بهم جا بده از اوناشم که تورو دوست دارم
نرو نمیشه
دوستان گرامی
من یه کانال تلگرام هم برا توییت پسرا دارم. مدتی بود توش ب دلایلی فعالیت نداشتم اما دوباره ب کمک بعضی بچه ها دارم رو ب راهش میکنم
اگر دوست دارین جوین شین ❤️
آی دیش هم هست:
https://t.me/Bangtan_Twitter
در ضمن اگ نظر و پیشنهاد یا انتقادی دارین دوست دارم بشنوم و اینک اگ میتونین اخبار بی تی اس رو در اختیارمون بذارین کامنت بدین تا ادمینتون کنم و بخش نیوز هم ب وب اضافه کنم ✌️✌️
نه نه من برعکس تو هدف دارم ، برنامه ریختم ، نمیخوام یه آدم وارد زندگیم کنم ُُ همه ی زخماتم برای رسیدن به هدفم رو بریزم تو چاه  منتظرم عکاسی رو تمومش کنم و زبان رو شروع کنم ، یه درس سه واحدی دارم فجیع سخت سخت یعنی پرکار واسه ی هفته ی اول اصلاح پلان مسی ِ ، هنوز اول کاری پیچیدس دارم از خستگی میمیرم ، پاهام درد می‌کنه و تاول زده و زخم شده فردا برداشت داریم و کد دلم میخواد هیچ کلاسی نباشه و فقط بخوابم
خب سوار اتوبوس شدم و منتظرم که راه بیفته از طرفی برای این و هفته ی کوفتی اونقدررر استرس دارم که میترسم همین استرس کار دستم بدهاما از یه طرف دیگه خوشحالم که دارم بر میگردم به اتاقم پیش خواهرم و کتاباماحتمالن برم کتابخونه ولی الان که تو اتوبوس نشستم حس خیلی خوبی دارم این سفر های شبانه رو دوست دارم پر از سکوت پر از رمز و راز.اینا اولین تجربه های من از تنها سفر کردن هستند.امیدوارم فقط این دو هفته فرجه ها و امتحاناتم تا بیست و سه دی به خی
دو روز است چیز خاصی برای گفتن ندارم. یاد چیزی نمیفتم که بنویسم. فقط به ماه های پیش رو فکر می کنم و راهی که در پیش دارم. دیشب هم یک نقد درد دلانه ای نوشته بودم که پیشنویسش کردم حالا دوباره انتشارش می دهم.
دلم شور و هیجان می خواهد. مدت هاست با این کنسول های بازی خانگی بازی نکرده ایم. آخرین بار به جز کامپیوتر، سِگا بود. گاهی فکر می کنم چقدر همان ها هم خوب بودند. دوست دارم باز هم با دسته های آتاری بازی کنم. در بازی دوست دارم بیشتر ببرم، کم تر ببازم. دوس
فصل مورد علاقه شما چیست ؟شاید اگر سوال بالا رو از من در سنین طفولیت و نو جوانی میپرسیدید قطع به یقین میگفتم تابستون !
چون هم مدرسه ها تعطیل بود ، هم فراغ بال تو کوچه ها بازی میکردیم حتی تا ساعت 8:30 شب (چون تابستون دیر شب میشه و هوا دیر تاریک میشه ) و
و حتی اگر کسی حس تنفرش نسبت به تابستون اعلام میکرد باهاش مخالفت میکردم .
اما الان به شدت عاشق پاییزم . 
+اون هوای ملایمشو دوس دارم !
+اون حس مدرسه رو دوس دارم . (همون بوی ماه مهر معروف )
+زردی فصلشو دوس دا
ادم های زیادی هستند که بسیار دوستم دارند
ادم های زیادی هستند که دوستم دارند
ادم های زیادی هستند که از من بدشون که نه، فقط خوششون نمی آید
ادم های زیادی هستند که بسیار دوستشان دارم
ادم های زیادی هستند که دوستشان دارم
ادم های زیادی هستند که حسی بهشون ندارم
تا به حال نسبت به هیچ کس حس تنفر نداشته ام
 فقط نسبت به بعضی که لایق دوست داشتن نیستند حسی ندارم
مگرنه من آن پیرمرد عطار که همیشه کتاب حافظ دستش هست با آن عینک ته استکانی را از صمیم قلب دوست دا
سلام 
نبودم .البته بودم بعضی وقتا ی سر میزدم اما ن زیاد ی سری مشکلات دارم فعلن ک باعث شده ذهنم بد درگیر باشه و بخاطر همون مشکلات درس خوندن رو ول کردم و واقعا نمیتونم بخونم و کنکورم امسال شاید ندم و سال بعد بدم .بیخیال این چیزا 
امروز اجی ارام ی پست گذاشته بود واسم خیلی جالب 
مرسی ک هستی اجی ارام ❤❤❤❤واست ارزوی بهترین هارو دارم
کلی ستاره روشن دارم 'بالای صد تا .
واسم دعا کنید 
ی کاری رو شروع کردم ک خودمم میدونم بده و دارم لج بازی میکنم با خ
+ اوضاع خوب میگذره؟
_ آره میگذرهدارم میجنگمزندگی لذت بخش شدهبا اینکه همه همونن و چیزی عوض نشده ولی خودم عوض شدم و دارم میشماحساس میکنم تو یه مزرعه آفت زده گندم دارم رشد میکنم چون فهمیدم یه بار زندگی میکنم و باید تاثیرمو رو دنیا بذارمامشبم بارون قطره هارو دارم رو برگم حس میکنم
+ حال خونم ته  کشیده بودحال مختصرت تزریق شد بم
_ چرا من باید این چیزارو امشب بت میگفتم نمیدونم ولی حتما یه چیزی هسیه قدرتی وجود دارهخوب باش همیشه دخترک
+ مرسی فضانورد ک
+ اوضاع خوب میگذره؟
_ آره میگذرهدارم میجنگمزندگی لذت بخش شدهبا اینکه همه همونن و چیزی عوض نشده ولی خودم عوض شدم و دارم میشماحساس میکنم تو یه مزرعه آفت زده گندم دارم رشد میکنم چون فهمیدم یه بار زندگی میکنم و باید تاثیرمو رو دنیا بذارمامشبم بارون قطره هارو دارم رو برگم حس میکنم
+ حال خونم ته  کشیده بودحال مختصرت تزریق شد بم
_ چرا من باید این چیزارو امشب بت میگفتم نمیدونم ولی حتما یه چیزی هسیه قدرتی وجود دارهخوب باش همیشه دخترک
+ مرسی فضانورد ک
قلبی دارم از جنس سنگ که چند صباحی است به نفس افتاده ، مثل جوجه ای که در سرمای زمستان متولد شده و مادر را در اغوش نگرفته ، صدایی دارم ، سنگین تر از ترافیک های این شهر ، انقدر سنگین که گاهی بر گلویم اضافی میکند،حتی چشمانی دارم ، پر از حرف که اگر گوش خود را به چشمانم دهید کر میشوید، در میان این بازار شلوغ دلی دارم پر از درد که گاهی سنگینی میکند بر وجود خسته ام .
حرف های ناگفته ای دارم ، گوش خود را به چشم من دهید .
 
* اگر تو یه شرایطی باشید که نه می
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب