نتایج پست ها برای عبارت :

من دارم طلوع میکنم یه دل سیر بهم نگاه کن شعر ها انقدر که کهنن

حتی خودمم نمیدونم دارم با خودمو و اینده ام چکار ميکنم .انگار که خودم نیستمدور شدم از خودم از هدفم از عشقم و از علاقه هام .تنها چیزی که دارم میبینم اینه ک دارم دیوانه وار خرید ميکنم .من شدم ادمی که نباید .سردمه انقدر سرد که ذهن و روح و جسمم همشون یخ زدن . سرماش انقدر زیاده ک حتی گاهی با سوزش استخونهام به خودم میام .نمیزارم اینجور بمونه از همین امروز تلاش ميکنم و دوباره اونی میشم که باید .
دانلود آهنگ مهدی یراحی طلوع ميکنم
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * طلوع ميکنم * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , مهدی یراحی باشید.
 
دانلود آهنگ مهدی یراحی به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Mehdi Yarrahi called Tolou Mikonam With online playback , text and the best quality in mediac
 
متن ترانه مهدی یراحی به نام طلوع ميکنم
طلوع ميکنم اگر منتظرشنیدنی اگرچه بعد زخم هانمانده از منم منیطلوع ميکنم که تواز این خراب تر شوی اگر چه د
ماه تا طلوع میکند شمار غصه هام را
مرور ميکنم!
از همه عبور ميکنم !
در زمین خاطرات خفته ام
مثل بدویان
طفل کوچکی که عشق نام اوست را
زنده زنده
در حصار گور ميکنم!
دل در انتظار را
بی قرار میگذارمش.
ولی
میان این همه
به اسم تو که میرسم
             کنار میگذارمش.

محمد صادق امیری فر
گاهی وقتا خیلی از خودمان دور میشویم. گویی که نه تبارکی بر ما گفته شده و نه در مخلوقات احسنیم !
حالیا ! ما در این دنیا هر چند هم بازیچه تقدیر باشیم اما خداوند آنان را که تقدیرشان را خود ساخته کردند می ستاید و بر آنان رحمت میبارد.
انگار یادم رفته است که چندی پیش به معجزه معتقد بودم. انگار یادم رفت که اعتقادم را با چشم دیدم.
حالا، امروز قبل از طلوع صبح بیدار شدم تا باز هم بفهمم طلوع انسان حتی از طلوع خورشید اولاتر است چرا که خورشید احسن مخلوقات نیست.
 مبارزه چه معنی‌ای دارد؟ 
حاضرم آسیب ببینم چون فکر ميکنم من درست میگویم؟ یا حداقل من درست‌تر میگویم.
چرا چیزی که آدم باور دارد انقدر مهم است؟ 
چرا آنها که باور دارند اسلام درست است و من که حتم دارم کسشر است انقدر باورهایمان برایمان اهمیت دارد؟ 
چرا مردم برای باورهایشان میجنگند؟ اگر ماندلا نمیجنگید، با سیاهپوستا هنوز مثل سگ رفتار میشد و اگر هیتلر نمیجنگید هزاران يهودی زنده بودند.
چرا باورها انقدر برایمان مهم است؟
چشم تو چشم هم نشستیم و زل زدیم به چشم و عمق وجودمون. 
گن با تمام وجودم میگم و تو با تمام وجودت میشنوی. 
من نگاه ميکنم تا ابد یادم بمونه و تو نگاه میکنی تا من نگاهتو در ذهنم حک کنم. 
نمیدونم پس نگاهت چيه ولی آدم عاشق مطمئنا همه چیو میفهمه. 
 
 
 
کم کم دو روح به هم نزدیک میشت و حس و حال همو تجربه میکنن و میفهمن که خواسته هاشون چيه و آهسته آهسته میشن یکی. 
من به خودم نگاه ميکنم و تو به خودت. یعنی ما. 
این آغازی هست که من و تو نیستیم و دو جسم با یک نگا
دارم ارزشیابی کیفی بچه‌های دومم رو وارد ميکنم
فک کن فسقلیا باید برای درس هديه بهشون نمره بدیم. همه رو دارم بهشون خیلی خوب میدم.
دونه دونه اسماشون رو تو سایت که می‌زنم دلم براشون ضعف میره 
واقعیت اینه که برام عجیبه. اخه دومیا خیلیی برام چالش برانگیزن ولی خب الان میبینم که چقدر دوسشون دارم
از باران که واقعا دوستم داره و از وقتی میرم سر کلاسشون از کنارم ت نمیخوره تا پریماه که به زور جواب سلام میده و زیر زیرکی از پایین چشماش فقط نگاهم میک
متنفرم از بی نتی!
همین الان فیلم جوکرو دیدم و‌ دوست دارم برم نقدهاشو بخونم دوست دارم برم تو اینستا انقدر توی هشتگ جوکر غرق بشم که بمیرم دوست دارمانقدر برم‌ توی اینستاگرام نظرات زیر پست های جوکرو بخونم که مغزم بپاچه روی گوشی.
دوست دارم بتونم برم خود فیلمو دانلود کنم و هزاردفعه ببینمش نه فقط یبار با برنامه ی لنز رو صفحه ی کوچیک موبایل!دوست دارم برم تو سینما جوکرو ببینم.دوست دارم برم هزار تا فیلم دیگه از خواکین فینکس دانلود کنم ببینم دوست دا
ببخشید بی تکلف مینویسم!
شنبه میخوام برم با همه سنگامو وا بکنم. یعنی چی؟ یعنی برم بگم دیگه نمیتونم ادامه بدم. شدم مثل آدمای قدیمی، چند صد سال پیش، از خستگی سر کلاس ها خوابم میبره. برای شندرغاز درآوردن دارم شبی کمتر از یک ساعت میخوابم. این زندگی نشد. وقت نميکنم نماز بخونم.
یا درس یا کار. احتمالا عطای حقوق اصفهان رو به لقایش میبخشم. مال خودتون‌‌.
انقدر مریض شدم این مدت، انقدر پیاده روی کردم، بی خوابی کشیدم، نفسم بالا نمیاد. منم آدمم!
انقدر نارا
واسه ناامیدی و فاز منفی دادن خیلی زوده هنوز.تمام تلاشمو ميکنم که هرجایی که هستم،هرجوری که هستم،با هر توانایی که دارم،بهترین باشم!من که هنوز سنی ندارم،چرا انقدر احساس ميکنم لحضه ها رو از دست دادم؟؟شدیدا به انرژی مثبت واقعی نیاز دارم.
واسه ناامیدی و فاز منفی دادن خیلی زوده هنوز.تمام تلاشمو ميکنم که هرجایی که هستم،هرجوری که هستم،با هر توانایی که دارم،بهترین باشم!من که هنوز سنی ندارم،چرا انقدر احساس ميکنم لحضه ها رو از دست دادم؟؟شدیدا به انرژی مثبت واقعی نیاز دارم.
میخوام سرمو بکوبم تو دیوار
میخوام‌ طرفو پیدا کنم، خرد و خمیرش کنم
مرتیکه بی شرف
گوه تو روح آدم طرح بی ناموس
آخه دیوث، تو این همه خوردی، بس نبود
نتونستی ببینی يه جوون داره يه کار نو میکنه
رفتی ازش کپی کردی، ریدی تو بازارش
خاک تو سر بیشعورت کنن، کثافت
حیف من که به تو گفتم همکار
خاک بر سر من که گذاشتم تو بیای اینجا ببینی من چیکار ميکنم
چقدر ادم حریص
چقدر ادم پست
يه روزی، يه جایی که فکرشو نمیکنی، دهنتو سرویس ميکنم
کینه‌های من شتريه، تا تلافی
چند روزيه که هی به خودم بد و بیراه میگم. هی خودم رو مقایسه ميکنم و شکایت از این که این چه دنیایيه. این چه وضعيه. نگاه کن فلانیو نگاه تو چقدر ضعیفی. نگاه اون یکی باهات چیکار کرد. نگاه نگاه و خلاصه خاک تو سرت. 
امروز یک لحظه به خودم اومدم و دیدم که گناه دارم بابا. این مریضيه که دارم. این که هیچ وقت راضی نیستم. این که گیر کردم تو گذشته و این همه ترس از شکست دارم. این که حالم رو به تنهایی نمیتونم خوب کنم.  هی به خوددم گفتم ببین تو همینی. بیا لااقل قبول کن
عطش حرف زدن دارم. چرا با من حرف نمیزنید؟
عجیبه اما دوست دارم برم توی وبلاگ قبلیم بنویسم. با تعداد دنبال کننده 3 و نیم برابری. دوست دارم پستی که هفته پیش نوشتم اما منتشرش نکردم رو کامل کنم و بذارمش. 
الان این حال که نمیدونم چه مرگمه و يه جور غمگینی م به خاطر چيه؟ به خاطر اینکه امروز خیلی روز خوب و جالبی بود؟ یا چون فکر ميکنم کاملا باید خودم رو سرزنش کنم که انقدر منفعلانه وبلاگ ها رو دنبال ميکنم؟ چمه واقعا؟ چرا دارم زندگی رو سخت ميکنم؟
و بذار بگم.
دارم سعی ميکنم به فکرام نظم بدم جمع و جورشون کنم مرتب بزارمشون يه گوشه و هر وقت خواستم برم سراغشون
در هم بودنشون انقدر بوده که از خوابم پرونده
حالا هر چی میچینم میبینم خرابتر شده دارم در دریای افکار مختلف بی سر و سامون غرق میشم
هیچی سر جاش نیست از عاقبت فکر کردن میترسم
شب بخیر
چند روزه بشدت احساس تنهایی ميکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گريه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر ميکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک می
دانلود آهنگ جدید مهدی یراحی به نام طلوع ميکنم
Download New Music Mehdi Yarrahi – Tolou Mikonam
هم اکنون ، موزیک جدید و شنیدنی مهدی یراحی به نام طلوع ميکنم با لینک مستقیم و دو کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸ همراه با متن آهنگ از سایت موزیک من
دانلود آهنگ مهدی یراحی طلوع ميکنم

ادامه مطلب
شدم مثل این بچه ها که عروسکشون رو گرفتن از صبح انقدر غر زدم نفس عمیق کشیدم تا آروم بشم نشده سرکلاس انقدر خفه بود حالم که دوست داشتم جزوه ام رو پرت کنم اصلا نمی تونستم بشینم هنوزم عصبانیم خیلی عصبانیم فردا میمومم خونه تا تکلیفم مشخص بشه نمی شه اینطوری زندگی کرد دوست دارم زنگ بزنم هرچی دلم میخواد بگم اصلا برم بزنمش گند زده به آرامشم گند زده به همه چیز حالا اینقدر حق به جانبه خیليه پنجاه روزه دارم با همه میجنگم که اونجا نباشم روز شنبه پدرم میمون
به کلاس پاتوق داستان سه تا پسر هجده نوزده ساله اضافه شده اند. سه تا دختر دبیرستانی هم از خیلی قبلتر پای ثابت کلاس بودند. حالا چه شده؟ این سه تا با ان سه تا مچ شده اند. انقدر با مزه اند که دلم می خواهد گاهی یک گوشه دورتر بنشینم و فقط و فقط نگاهشان کنم. حرفهایشان با هم. خنده هایشان باهم و کل کل هایشان باهم. به نظرم  خود خود زندگی اند.
از اتفاقاتی که این یکی دو هفته اخیر در جامعه افتاده، حسابی شاکی بودند.چه کسی شاکی نیست؟ هرچه دلشان میخواست نوشته بود
به کلاس پاتوق داستان سه تا پسر هجده نوزده ساله اضافه شده اند. سه تا دختر دبیرستانی هم از خیلی قبلتر پای ثابت کلاس بودند. حالا چه شده؟ این سه تا با ان سه تا مچ شده اند. انقدر با مزه اند که دلم می خواهد گاهی یک گوشه دورتر بنشینم و فقط و فقط نگاهشان کنم. حرفهایشان با هم. خنده هایشان باهم و کل کل هایشان باهم. به نظرم  خود خود زندگی اند.
از اتفاقاتی که این یکی دو هفته اخیر در جامعه افتاده، حسابی شاکی بودند.چه کسی شاکی نیست؟ هرچه دلشان میخواست نوشته بود
پیام به آقای سلیمانی
سلام من چهار سال است در مدرسه طلوع درس میخوانم و امسال در کلاس ششم درس می خوانم. من دوست دارم با مثال روزهای شنبه غذای مجانی بدهند. من دوست دارم آزمایشگاه را بزرگ تر کنند. من می خواهم زمین فوتبال را بزرگتر کنند و وسایل ورزشی بیشتری بیاورند. لطفا به کلاس ها مثل سالهای قبل شیر بدهید.
با تشکر
 
پس از ان غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به اخرتو بیا شروع من باششبو از قصه جدا کنچکه کن رو باور منخط بکش رو جای پای گريه های اخر من اسمتو ببخش به لبهامبیتو خاليه نفسهامخط بکش رو باور من زیر سایبون دستهامخواب سبز رازقی باشعاشق همیشگی باشخسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی بااشپس از ان غروب رفتناولین طلوع من باشمن رسیدم رو به اخر تو بیا شروع من باششبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور منخط بکش رو جای پای گريه های اخر من
من پر از حرف سکوتم خال
بسم الله مهربون :)
 
يه مرحله ای از زندگی هست که البته خیلی هم بی رحمه و اون نقطه ايه که تو میدونی دیگه از این به بعد قرار نیست هیچ اتفاقِ دیگه ای بیفته و انقدر منطقی و عاقلانه فکر میکنی که هیچ چیزی رو به جز واقعیت های تلخ و زجرآورِ رو به روت نمیبینی.
دلم رویا میخواد، خیال بافی میخواد. این حجم از واقعیت های تلخ و عذاب آور داره بهم آسیب میزنه. دلم میخواد دوباره فکر و خیالم پرواز کنه به آینده، اصلا به آینده هم نه، به اتفاق های قشنگ، به حس های خوب،
کلارای عزیز؛
امروز هم خورشید طلوع کرد. نور نگاه و نوازش گرمش را بر این زمین خسته گسترد
نمی از باران، شیشه های لک دار را لک دارتر کرد
باد، تعدادی برگ بر برگهای افتاده افزود
و دیدم که بنفشه و شمعدانی سپید شکوفه داده اند.
ادامه مطلب
دوباره درست همینجا ک حس میکردم کاملا تموم شدی برام،
دستم دوباره لغزید روی پروفایلت!
و دلم دوباره لرزید
چرا هربار يه نکته جدید کشف ميکنم؟
الان ک کاملا نا امیدم از داشتنت
این چ کار مسخره ايه ک با زندگیم دارم ميکنم؟؟
چرا با دستای خودم دارم نابود ميکنم آیندمو؟
تو خوب.تو دوست داشتنی.تو برای من معیار تموم!
وقتی نمیشه ینی نمیشه!!!
چرا انقدر دیوونه بازی ميکنم؟!
ا اخه شمارتم اینهمه وقته پاک کردم!
چرا تو سرچ تلگرامم میاد اسمت
چرا اراده ندارم
چرا بازم
واقعا چرا نمیخوابم؟!
عایا هنوز شک دارم که چشمام از کاسه در اومده از بس ب گوشی نگاه کردم؟
کاش حداقل دو قسمت از سریالو میدیدم یا دو صفه کتاب میخوندم!
این عمر تباه شده پای گوشی از همه تباهی ها تباه تره!
پس کی میرسه اون زمان موعود ک توش شبا زود بخوابم و صبحا قبل طلوع آفتاب بیدار باشم به خورشید سلام کنم؟؟!!
اونهمه برنامه ریزی رو کی قراره بشینی بنویسی و بعد بهشون عمل کنی؟
کی قراره برم باشگاه؟
کی قراره برم کلاس زبان؟
کی قراره برم کلاس حفظ؟
پس خبرم کی قر
این شب‌ها همه‌اش در خواب فریاد میزنم. داستانی جور می شود که فریاد بزنم. از فریاد وسط خیابان که گفته بودم، شب بعد خواب دیدم سر یکی از اقوام که حسابی از دستش گله دارم فریاد می‌زنم و می گویم دیگر نمی‌خواهم قربانی نگاه شماتت بار و زبان بی ملاحظه اش شوم، مهم نیست گذشته چه بوده، امروز دشمنیم. دیشب هم خواب می‌دیدم رفته‌ایم جلسه‌ی دفاع یکی از سال بالایی‌ها، بعد میبینم کلی از فامیل‌های خودمان در جلسه‌ی دفاعش حضور دارند، تعجب ميکنم. بغل دستی توی
چند روزه بشدت احساس تنهایی ميکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گريه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر ميکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک میخوام
- از اینکه نت ملی هم با مشکل براتون باز میشه چه حسی دارید؟ 
+ حس خیره شدن به دیوار
 
× من که میخوام برای يه آلبوم واسه ۱۰ سال پیش به بیپ تونز پول پرداخت کنم ولی خودش نمیذاره
 
× دارم سعی می کنم با طلوع می کنم از مهدی یراحی، خود را تلطیف کنم
اگر تقاص پس گرفت
اگر به ساز من نساخت
اگر که روزگار من مرا دوباره بد شناخت 
گریز ناگزیر من از این خزان بهانه بود .
 
× تا حالا به لپ تاپ به عنوان يه وسیله گرمایشی نگاه کرده بودید؟ خوبه
 
× از سری پست های موقت اینت
سلام بچه ها
دم طلوع صبحه که دارم مینویسم.
برای روزی که در راهه يه مقدار برنامه های بیرون از خونه دارم که یکیش حجامت و یکیش عکاسی تو پاییزه .نمیدونم چرا از شب تا حالا هی ترسیدم به برنامه هام نرسم و چند ساعت يه بار بیدار شدم :/
بعد يه دوره وحشتناک بیماری جوجه،الان خودم بیمارم. بعد نه رو به بهبود میرم نه بدتر میشم.چند روزه همین شکلی ام!
اینکه نمینویسم شاید دلیلش یکنواختی زیاد روزمرگیمه. امسال تولدم حتی به بی مزه ترین شکل ممکن گذشت. یعنی شروع يه سال
☀️ در انتظار طلوع
 
امید است که این انقلاب بارقه‌ای الهی باشد که ی عظیم در توده‌های زیر ستم ایجاد نماید و به طلوع فجر انقلاب مبارک حضرت بقيه اللّه -ارواحنا لمقدمه الفداء- منتهی شود. و باید ملت شریف حضور خود را هر چه والاتر در صحنه اقامه عدل الهی به ثبت رساند.
 
امام خمینی(ره) | ۱۰ مرداد ۱۳۶۰
 
دیشب آرزوی روزهای بارونی کردم و خب هواشناسی هم روز جمعه رو بارونی نشون میداد. درحالی که پنج صبح و بعد از دیدن سیزن اول سریال See خوابیدم و ظهر بیدار شدم ولی انقدر حالِ دلم خوبه که برام عجیبه. نه اینکه دلتنگ نباشم ولی دلگیر نیستم. انگار واقعاً به غار تنهاییم رسیده باشم و شروع زندگیم از همین 13 دی ماه 1398 باشه. حالا دارم فکر ميکنم چطور تا انتهای شب همینطور حال خودم رو خوب نگه دارم و کیفیتش رو حتی بیشتر و بیشتر کنم. 
.
انقدر سخت میگذرن این روزا. انقدر تحت فشار و استرس کاری هستم که میگم کاش مرده بودم. یا می‌مردم. اینکه باید این مسير رو برم و اینکه تموم میشه بالاخره تنها چیزيه که باعث میشه صبح ها از خواب بلند شم.دوستای خیلی خوبی دارم. همه‌شون دارن بهم روحيه میدن. تشویقم میکنن بلندم می‌کنن.اما در هرحال سخته. سخته. سخته. تمام سعیمو ميکنم وقتی با مامان حرف میزنم گريه‌م نگیره. دلم روز بی دغدغه میخواد که پامو بندازم روی پام و فیلم ببینم. سریال ببینم. عشق دنیارو
بسم الله مهربون :)
 
گاهی اوقات مثل الان که از حجم و سنگینی درس ها خسته میشم فکر ميکنم واقعا ارزشش رو داره؟ ارزش داره که من بهترین سال های عمرم رو که میتونسته م کلی کارای هیجان انگیز و قشنگ دیگه که دوست داشتم انجام بدم، بشینم پشت میز و هی بیماری و تشخیص و درمان بخونم؟ از تابستون پارسال تا الان من استراحت نداشتم. حق میدم به خودم انقدر کلافه و خسته بشم. تازه هنوز استاجر هم نشدم وضعیت اینه! بقيه ش چيه دیگه؟ از طرفی هم اگه سرسری بخونم و یاد نگیرم احس
لاک آبی اسمانی زده ام و با زرد گوشه انگشت اشاره چپم خورشید کشیده ام. بدم نمی اید وسط این پاییز مزخرف حس کنم خورشیدی هم وجود دارد و تابستان روزی خواهد امد! و به قول همینگوی:خورشید باز طلوع خواهد کرد. 
از پنج شنبه کذایی پیش، هنوز ترس مرگ توی تنم مانده. با فکر اینکه ایا تابستان امسال را میبینم یا چی، قلبم فشرده میشود و چشمانم پر از اشک. روزی از شدت این ترس خودکشی ميکنم. هیچ بعید نیست. کدام احمقی گفته ما هفتاد سال عمر میکنیم؟ به سامان قسم که دور نیس
من که انقدر سریع ویروس رو از فرد سرماخورده میگیریم
من که انقدر سیستم ایمنی و دفاعی بدنم ضعیف شده
نکنه ایدز گرفتم ؟ :((
هر چی هم فکر ميکنم من رفتار پر خطر نداشتم
سرنگ آلوده مصرف نکردم 
دندان پزشکی هم که نرفتم
فقط میمونه يه آرایشگاه که اونم دیدم جلوی خودم
استریل میکنه
چرا خب آخه!؟!
تردید بدترین ویژگيه منه تردید و دودلی نسبت به همه چیز از کوچک ترین کارها تا بزرگترین کارها این باعث میشه تمام کارهام کند پیش برن تا جایی که توی خونه بهم میگن سایلنت و فکر میکنن خیلی آرامش دارم در حالیکه من مدام در ذهنم در حال جنگم گاهی دوست دارم جای هرکسی باشم به جز خودم و اینکه هر لحظه سعی ميکنم درست ترین کار رو انجام بدم چیزی که فکر ميکنم درست تر از این نیست ولی بازهم تردید دارم نسبت به انتخابم تو این مدت که خیلی اوضاعم پیچیده شده به حدی رسید
امروز يه همایش کارآفرینی شرکت کردم که چند تا از بچه‌های موفق رشته خودمون رو آورده بودن تا باهامون حرف بزنن و از مسير موفقیتشون بگن.
کار تولیدی کاری که خودت بیافرینی» به معنای واقعی کلمه يه اراده کوه مانند میخواد.یعنی باید انقدر از نظر روحی قوی باشی که تو راهت هر سختی رو به جون بخری.
حالا این منم.يه دختر ۲۰ ساله ترم پنج که نمیدونه میخواد چیکار کنه؟
بزنه تو دل کار؟ادامه تحصیل بده؟یا نویسندگیشو حرفه‌ای تر ادامه بده؟
دوست دارم درسمو ادامه بد
یک طرف این منم از عشق سراسر لبریزآن طرف سر به هوا هستی و در حال گریز 
تو که تسلیم قضایی و نمی دانی منشدم از هرجهت از عشق خروشان سرریز
حکم این رابطه گرچه نرسیدن باشدميکنم هردم ازین شرع حراسان پرهیز 
در موازات مقرر شده حال من و تو شکوه دارم من ازین فصل بد حزن انگیز 
وانمیشد به رویت دیده جلبم ای کاش یا نمیکرد طلوع، شمس رخت از تبریز 
چه کنم ره به طریقت بروم یا ره دل؟شرر افکنده به جانم خوشی آتش خیز
یک طرف این منم از عشق سراسر لبریزآن طرف سر به هوا هستی و در حال گریز 
تو که تسلیم قضایی و نمی دانی منشدم از هرجهت از عشق خروشان سرریز
حکم این رابطه گرچه نرسیدن باشدميکنم هردم ازین شرع حراسان پرهیز 
در موازات مقرر شده حال من و تو شکوه دارم من ازین فصل بد حزن انگیز 
وانمیشد به رویت دیده گرمم ای کاش یا نمیکرد طلوع، شمس رخت از تبریز 
چه کنم ره به طریقت بروم یا ره دل؟شرر افکنده به جانم حوسی آتش خیز
یک طرف این منم از عشق سراسر لبریزآن طرف سر به هوا هستی و در حال گریز 
تو که تسلیم قضایی و نمی دانی منشدم از هرجهت از عشق خروشان سرریز
حکم این رابطه گرچه نرسیدن باشدميکنم هردم ازین شرع حراسان پرهیز 
در موازات مقرر شده حال من و تو شکوه دارم من ازین فصل بد حزن انگیز 
وانمیشد به رویت دیده جلبم ای کاش یا نمیکرد طلوع، شمس رخت از تبریز 
چه کنم ره به طریقت بروم یا ره دل؟شرر افکنده به جانم حوسی آتش خیز
چیزی که باید روش کار کنم ترس از دست دادنه، توی ریز ترین چیز ها این حس رو دارم و فکر ميکنم به زودی قراره تموم شن و دیگه نتونم بدستشون بیارم. مثال میزنم تا مسخرگی و وخامت اوضاع مشخص تر بشه، شکلات خوشمزه ای که هست رو دلم نمیخواد تموم شه چون حس ميکنم دیگه بهش دست نخواهم یافت!
در ظاهر مسئله ی پیش پا افتاده ايه ولی تو تموم زمینه های زندگی من هست و میرنجوندم. امید داشتم اگه پول دستم بیاد پیش مشاور برم اما خب با یکی دو جلسه فکر نميکنم اتفاق خاصی برام بیا
يه روزایی انفدر اتفاقای مختلف میفته که شب وفتی میخوای چشماتو بذاری رو هم فکر میکنی چند روز گذشته يه روزایی انقدر شلوغه که هر لحظه ش يه اتفاق جدید میفته و هی کش میاد مثل ادامس دارچینی که زبونتو میزنه. اون روزا من فقط دوست دارم شب شه برات دونه دونه اتفاقا رو تعریف کنم و توهم اخر همش بگی مهم نباشه برات بگی فدای سرت بگی گور باباشون و انقدر چرت و پرت بگی که اول عصبانی شم و بعدش کم کم خنده م بگیره
تصمیم گرفتم سکوت و تجربه کنم
انقدر ساکت بشم که خودمم خودم و نشناسم!!!! 
نه نطری بدم، نه حرفی بزنم، نه بخوام به کسی توضیحی بدم، نه از کسی سوال بپرسم
برای من خیلی این کار سخته 
شاید به مار نشدنی به نظر برسه
اما تمرین ميکنم
فقط با چند نفر صحبت کنم. 
خدا  
زهرا
شهدا. 
اینجا هم باید کمتر بنویسم
بهترین هم صحبتی که تو کل زندگیم داشتم زهرا بوده
یادم باشه بعدا راجب زهرا يه پست مفصل بنویسم
دختری که وقتی فهمید برای نماز صبح مشکله بیدار شدنم
پنج شیش ماهه
 فرار ميکنم از این موقعیتتلاش های مصر و مکررش برای بوسیدنو همزمان زمزمه های "خیلی دوستت دارم"نه طاقت ماندن دارم و نه پای رفتننه اینجانه آنجامعجزه لازم دارمتو قرار بود معجزه کنی واسم، معجزه ای به اندازه ی بزرگیتپس چرا بدتر کردی
      
دیگه نمیتونم حتی ببوسمشيه چیز خیلی کوچیکیا شایدم بزرگمتاسفمواسه انقدر بد بودنمواسه قدرتو ندونستنبه خدا نمیدونم باید چکار کنمخیلی متاسفم واسه همه چیزواسه بودنم تو زندگیت.جهان من آشوب است
گفت شما غذاهای منو دوست نداری که نهار با خودت نمی بری؟
چیزی نگفتم.
گفت آخه اون وقتها مامانت که بود غذاهای من رو میخوردی الان خیلی لب به غذای من نزدی. خجالت کشیدم بگم مامانم انقدر ظرافت های غذادرست کردن رو بهت تذکر میداد که دست پختت از حالا خوشمزه تر بود.
گفت لباسهاتون رو چرا می برید خشک شویی؟ مگه من بد اتو ميکنم؟
گفتم سردرد دارم میشه بعد حرف بزنیم؟
سردرد نداشتم فقط حوصله ش رو نداشتم با اینکه دلم براش میسوخت. 
مدتها پیش، فیلمی دیدم که در پایان داستان، به مخاطب می‌گفت تمام اتفاقاتی که شاهدشان بودیم، صرفا ساخته و پرداختۀ ذهن یک پسربچۀ 8 ساله بودند.
امروز به این فکر می‌کردم که در روزهای اخیر، انقدر مسائل احمقانه با راه حل‌های احمقانه‌تر مطرح شده‌اند که آدم شک می‌کند که نکند من هم دارم در ذهن یک بچه زندگی می‌کنم؟ یک بچۀ لوس که وقتی که نمی‌تواند رضایت اطرافیانش را به دست بیاورد، لج می‌کند و سعی می‌کند یک چیزی که برایشان مهم است را از آنها بگیرد ت
چشمام بزور بازه.دارم از خواب کور میشم،صبح کله سحر هم کلاس دارم
امروز از خود صبح تا بعرازظهر من همش کار داشتم
خداروشکر بالاخره این قرارداد جدیده پست شد و امیدوارم واقعا به دستشون برسه و تو هوا فنا نشه(از این مجاریا هیچی بعید نیست و بهشون هیچ اعتمادی نیست)
انقدر خسته امبازم سر درد دارم،میدونم نباید از لپتاب استفاده کنم تا که سردردم قطع شه ولی بخاطر دسهام چاره ای نیست.
اخ اخ امان از دست اناتومی عزیزم که پدرمنو دراورده هرمبحثش قشنگ
ما ادمها خیلی شبيه خورشیدیمهرروز در حال بیرون امدن از پشت کوه  هاییم.و در حال پنهان شدن در لابه لای کوه های سنگی و سخت.با هر درخششی بیرون میاییم و با هر تاریکی و مشکلی در خود فرو میرویم و غروب میکنیم.و وای ب حال ما که دورنگیم.ب زردی طلوع و ب سرخی غروب.همین است ک شادی نداریم و در حال رد شدنیم.بدون ان ک زیبایی بالا امدن.و رنگ زعفرانی غروبمان را ببینیم.و یک روز خاموش میشویم.اصلا 
من  عشق را هم به خورشید تشبيه ميکنم.همان گونه زیبا و پرنور و خیره کنن
ما ادمها خیلی شبيه خورشیدیمهرروز در حال بیرون امدن از پشت کوه  هاییم.و در حال پنهان شدن در لابه لای کوه های سنگی و سخت.با هر درخششی بیرون میاییم و با هر تاریکی و مشکلی در خود فرو میرویم و غروب میکنیم.و وای ب حال ما که دورنگیم.ب زردی طلوع و ب سرخی غروب.همین است ک شادی نداریم و در حال رد شدنیم.بدون ان ک زیبایی بالا امدن.و رنگ زعفرانی غروبمان را ببینیم.و یک روز خاموش میشویم.اصلا 
من  عشق را هم به خورشید تشبيه ميکنم.همان گونه زیبا و پرنور و خیره کنن
دست را با دست نگاه می‌دارم، مباد رقصش عبور مهیبت از جانم را رسوا کند. دست را با دست نگاه می‌دارم، کس نفهمد چه در جانم می‌گذرد، هرچند دوست راز دل دوست می‌داند و به رو نمی‌زند.
بر این ارتفاع مهیب می‌لرزم. هرگز اینجا نبوده‌ام. بر جاده‌های باریک همچو مو می‌گذرم. دست را با دست نگاه می‌دارم، مباد عریان کند راز در پرده را. هرچند نزد دوست عریانم. دوست می‌داند و به رو نمی‌زند.
من خوار می‌گذرم، من ذلیل و ناتوان از این همه حرکت عظیم در جانم. من خود ر
انقدر دلم پُر شده که کاملا سرریز شدنش را احساس ميکنم .دلم تو را میخواهد‌.سنگینی حضورت را میخواهم .سنگینی نگاهتنگاه ِ سبزت  .اما امشب فقط آه میکشم آه ِ از ته ِ دل و دیگر هیچ نمیگویم . . . نمیگویم که دلم له له میزند برای نفس کشیدن در حریمت ‌. . .نمیگویم.نمیگویم . .‌ .
 
چند سال است که همه چیز انقدر تکراری و کسالت آور شده؟چند سال است که یک واقعا دلم برای چیزی لک نزده و منتظر اتفاق حقیقتا خوبی نیستم؟ چند سال است که حس ميکنم چیز خوبی حتی درآینده هم قرار نیست پیش بیاید؟ چند سال است که انقدر از زندگی خسته‌ام که دلم میخواهد همه چیز تمام شود؟ چند سال است که زندگی هیچ چیز هیجان انگیزی برای من نداشته؟؟ چند سال است که غم سايه‌ی لعنتی‌اش را از پیش رویم بر نمیدارد ؟
دقیقا یک سال گذشت از اخرین مطلبی که گذاشتم
تو این یک سال حتی یادم نمیومد وبلاگی به این اسم دارم
مطالبشو که خوندم برام عجیب اومدم. من که زندگیم خیلی ساده بود، چرا انقدر افسرده بودم؟ من که زندگیم خوب بود چرا انقدر حالم بد بود؟
زندگی همینه. يه اتفاق ساده‌ی بد میتونه کاری کنه باور کنیم که بدبختیم، که کوهی از مشکلات رو سرمونه و داره خوردمون میکنه درحالی که این کوه عادی نیست، کوهه یخه، هنوز مشکلات اصلی توراهه
انقدر زندگی رو برای خودت سخت نگیر، از
نمی دونم این خوره چيه که این روزا افتاده به جونم که عکسای قدیمی رو نگاه ميکنم و بغض ميکنم.
حالا خیلی باری که به دوش میکشیدم از گذشته سبک بود حالا دارم سنگین ترش هم ميکنم هعیییی
چی فکر میکردیم و چی شد
آخه چرا من انقدر تو رها کردن گذشته ناتوانم؟چرا انقدر اندوه آینده رو دارم؟چرا اینقدر  میترسم ؟ چرا تجربه های گذشته رهام نمی کنن؟ چرا هی قدمام سست میشن ؟ خدایا. بیش از هرکسی الان به تو نیاز دارم که من رو روی پاهات بنشونی و موهامو نوازش کنی و
نمی دونم این خوره چيه که این روزا افتاده به جونم که عکسای قدیمی رو نگاه ميکنم و بغض ميکنم.
حالا خیلی باری که به دوش میکشیدم از گذشته سبک بود حالا دارم سنگین ترش هم ميکنم هعیییی
چی فکر میکردیم و چی شد
آخه چرا من انقدر تو رها کردن گذشته ناتوانم؟چرا انقدر اندوه آینده رو دارم؟چرا اینقدر  میترسم ؟ چرا تجربه های گذشته رهام نمی کنن؟ چرا هی قدمام سست میشن ؟ خدایا. بیش از هرکسی الان به تو نیاز دارم که من رو روی پاهات بنشونی و موهامو نوازش کنی و
دانلود آهنگ مهدی یراحی طلوع ميکنم
دانلود آهنگ جدید مهدی یراحی به نام طلوع ميکنم
ترانه: مونا برزویی, موزیک و تنظیم: مهدی یراحی
ترانه زیبا و جدید مهدی یراحی بنام طلوع ميکنم را دانلود کنید و گوش دهید با بهترین کیفیت از جاز موزیک
Exclusive Song: Mehdi Yarrahi | Tolou Mikonam With Text And Direct Links In JazMusics
دانلود آهنگ با کیفیت عالی (320)دانلود آهنگ با کیفیت خوب (128)
متن آهنگ طلوع ميکنم مهدی یراحی
طلوع ميکنم اگر منتظر شنیدنی اگرچه بعد زخم ها نمانده از منم منیطلوع ميکنم که تو از
خیلی دلم میخواد پست بذارم . ولی نمیدونم چی بگم که ارزش گفتن داشته باشه:)
اما چه ميکنم ؟ دارم درس نمیخونم! امروز ۲۱ مرداد ماه:) (ای وای الان یادم افتاد تولد دوستم دیروز بوده و تبریک نگفتم:/) . از این بگذریم، ۲۳ روز تا علوم پايه مونده و غلط خاصی نکردم. فی الواقع ترس دارم از درس خوندن. از اینکه یادم بره. از اینکه سوالا انقدر سخت باشه که نتونم جواب بدم! مهم ترین علت شروع نکردنم اینه. امیدوارم استرس مثبت بگیرم و بتونم بخونم:)
اون روز مثل همه روزها شروع شده بود 
آفتاب مثل روزهای عادی از شرق طلوع کرد درست از جایی که روز قبلش طلوع کرده بود 
آدمهای تو خیابون همه درگیر کارهای روزانه بودند زندگی برای همه در شهر عادی بود 
 اما گویی این روزمرگی شامل پسر نوجوانی را که در وسط پیاد رویی کم تردد قدم میزد نمیشد 
پسرکی دلداده که گویی امروز برایش همان روزی است که سالها منتظرش بود
 
حس ميکنم خیلی دارم عاشقت میشم.
نمیدونم شاید بعد از خوندن پست های دندون پزشکه شایدم نه. ولی واقعا دلم میخوادت خیلی زیاد. دوست نداشتم از رابطه دندون پزشک و ام اچ بخونم. انقدر دلبری کنن مثلا
من از ام اچ خوشم میاد بخاطر آدم جالب بودنش، و خب خوشگلم هست:)) دندون پزشک ام خوشگله، نیس؟
من خیلی ذوق کردم گفتی ما سه تا رفیقیم،
خیلی ذوق کردم گفتی منم با تو.
دیشب باز هم منو جلو خودت لال کردی. من میترسم. از آینده م خیلی میترسم. از الطیبون لطیبات. من طیب نیستم
شش ماه اول سال گذشته، پاییز است که شبيه پاییز نیست چه تکرار بيهوده‌ای داشتم تمام روزهای عمرم شبيه به هم.
شاخه‌های گلدانم را که برگهایش میریخت سر بریدم و در گلدان جدید کاشتم و آرزو کردم که ریشه بدهند این شادی های سطحی دارد از عمق غمم کم میکند و این غم‌انگیز است ار خودم می‌پرسم چرا آن لحظه که دریا را دیدی و یا جنگل را و یا هر چیز دیگر را که آرزوی تو نبودند فراموش کردی که غمت باید انقدر عمیق باشد که اگر سنگ درش بیاندازی صدایش در نیاید حالا غمم
بهت زنگ زده بودم. گفته بودم بیا میدون درکه منو بردار. يه ربعم طول نکشید که رسیدی. منو که دیدی ترسیدی.  از خز ِ کلاه ِ کاپشنم آب می چکید. گفتی از کی بیرونی ؟ گفتم از چهار. ساعتت رو نگاه کردی. گفتی هفت و نیمه. گفتم خب هفت و نیم باشه. گفتی زیر این بارون بودی کل این سه ساعت و نیم رو ؟ گفتم زیر این بارون بودم کل این سه ساعت و نیم رو. گفتی کجا بودی ؟ گفتم دانشگاه. گفتی پس چرا سر از اینجا در اوردی ؟ گفتم نمی دونم. تاکسی سوار شدم، يه جایی که نمی دونم کجا بود گ
بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی وقتها آدمها به شوخی یا جدی از دعواهاشون میگن؛ 
من با خودم فکر ميکنم ما تو این ١٥ سال یکبار هم دعوامون نشده؛ دعوا به این معنا که یکی اون بگه، یکی من. به این معنا که صدامون بالا بره، که درگیری لفظی پیش بیاد. شده که من دلخور شدم، ناراحت شدم، با سردی برخورد کردم ولی دعوا نشده.
می دونی چرا؟ 
چون او انقدر منیت نداره، انقدر سِلمه، انقدر بی توقعه که هرچقدر هم در مقابلش قرار بگیری، دعوایی رخ نمیده!
انقدر خوبه، که بعضی وقتها
یک عدد دوست پیدا کردم. (ساختم . تشکیل دادم . هرچی) 
آن هم کجا ؟ بله در مارکت. فروشنده بود. يه دختر خیلی ساده که میشد حدس زد از اون نگاه های ناامید کننده تحویلم نمیده. از آدم هایی که با خنده جوابتو میدن و اعتماد بنفست رو خراب نمیکنن و خیلی راحت میتونی باشون درباره ی همه چی حرف بزنی. 
منم همینکارو کردم. باهاش درباره ی همه چی حرف زدم :)) البته بعد از اینکه شمارشو گرفتم و قرار گذاشتیم توی کتابخونه. 
نمیدونم چرا الکی انقدر ذوق دارم. ولی فکر ميکنم خیل
الان که دارم فکر ميکنم،می‌بینم خیلی کم حوصله و بیحال شدم.
امروز ساعت ۲ظهر از خواب بیدار شدم ، ناهارمو خوردمو دوباره اومدم توی تخت تا بخوابم:/ ، اگه میخوابیدم عصر ساعت ۷ بیدار میشدم تا ۹ و دوباره میخوابیدم:/!!
چه این وضعيه؟ چرا انقدر خسته و تنبل شدم؟ 
واقعا با چه امیدی میخوام برم مدرسه؟
 با پتو و بالش برم؟-_- 
الانم که دارم می‌نویسم به زور چشمامو باز نگه داشتم حوصله هیچ کاریو ندارم ، راستش اگه نت داشتم ، شاید میشد يه جوری از بی‌حوصلگی در بیام 
ا
اونقدر این مدت دروغ شنیدم 
ادما عوض شدن اطرافم 
اونقدر از اتفاقا مچاله شدم که حالم داره ازین جماعت و سروته همشون بهم میخوره 
واقعا حالم گرفته از دست همه 
حس ميکنم باید برم يه جای دور خیلی خیلی دور انقدر دور که هیچ بشر دوپای بی مغزی نبینم 
من يه پتانسیل خیلی بالا برای تحمل دارم
 
یعنی صبر ميکنم
 
صبر ميکنم
 
صبر ميکنم
 
صبر ميکنم
 
صبر ميکنم
 
و يه روز، بدون اخطار، بدون هشدار، سر زده، حق طرف رو میذارم کف دستش. یا دوستیمو تموم ميکنم یا میدمش زندان، یا هرچی.
 
این صبر بالام رو دوست دارم.
يه هفته آناتومی،يه هفته پرسپکتیو و يه هفته رنگ چه طوره؟ یا بکنمش روزی يه دونه؟
انقدر عقبم و هیچی بلد نیستم که احساس ميکنم اگه روزی 84 ساعت تمرین نکنم و مطالعه نداشته باشه به هیچ جا نمیرسم. ولی نه وقتشو دارم نه حالشو که بیشتر از 3-4 ساعت مفید بشه :(
چندوقته موقع نماز خوندن به خودم میگم يه نماز قشنگ  بخونم امروز حالم خوب شه،
الله اکبر،بسم الله الرحمن الرحیم،الحمدالله رب العالمین.
و بعد
به خودم میام و میبینم دارم سجاده رو چمع ميکنم
چه بد که انقدر بی حواس باشه ادم وقت نماز
من دارم انقدر زور میزنم که ده ساعتموحفظ کنم و به خیال خود کلی هم تلاش ميکنم .
بعد شب به شب میرم پیج های دبیرا و مشاور رو چک ميکنم ک مطلبینزاشته باشن و با استوری های شاگردای لنتی مشاورم روبه رو میشم که لنتیا زیر ۱۳ نیستن و تو طول روز کمتر از500تست نمیزنن .
بعد ب خودم میگم تو کجای کاری اونا کجا!!!
واقعا میخوای با اینا رقابت کنی!! اینا عین لدر دارن هرروز وپیاپی میخونن اما توچی؟؟؟
مشاور همچنان نمیزاره برم ازمون و میدونم ضربه میخورم بابت این کار.
اما
اون روزهایی که می‌نوشتم، و به خودم غر می‌زدم که چرا این‌قدر دارم از آدم(ها) ی خاصی می‌نویسم، نمی‌دونستم روزهایی می‌رسن که دیگه حتی بلد نیستم چیزی بنویسم.نمی‌دونستم انقدر صدا توی سرم می‌پیچه که دیگه هیچ متکلم وحده‌ای باقی نمی‌مونه برای دیکته کردن حرف‌ها به دستام.
شبيه ایستگاه قطار شده سرم. يه صدای خیلی دور، يه سوت ممتد آروم و دور که ذره ذره جون می‌گیره. بلند و بلندتر می‌شه و از وسط‌های کار، يه صدای تتق-تتق ریتمیک و تکرارشونده بهش می‌
سلام.خوبین؟
کسی نمیاد با هم یک برنامه‌ی فشرده‌ی شنیدن پادکست بذاریم و بعد انقدر درباره‌شون حرف بزنیم که زرد و قهوه‌ای این تفریح جدید در بیاد و من دوباره به پوچی مطلق برسم؟:/
+دوست دارم طناب ماهو بگیرم بالا برم/واسه این شبای مهتابی رو خیلی دوست دارم(خییعلی)
محبوبترین گل زندگی من همیشه رو به آفتاب میچرخد  بهتر است بگویم میگردد.  چون نامش گل آفتابگردان است. 
گل آفتابگردان قشنگم آفتاب زندگی ات مستدام باشد.
از تاریکی نترس تاریکی ها هم تمام میشوند، چون به طلوع خورشید امیدوارم
گل با وقارِ قشنگم  آفتابگردان زندگی من خورشید باز هم طلوع خواهد کرد
برگرد 
 
از اینکه آدمها فکر میکنن من قوی و مستقلم متنفرم . من انقدر از نظر روحی داغون و متلاشی ام که گاهی چند دقیقه به يه نقطه خیره میشم و فکر ميکنم چطور میتونم به این نکبت پایان بدم بعد به خودم میام و فکر ميکنم من ترسوتر از این حرفام و بهتره بجای فکرای بیخود يه حرکتی برای زندگیم بکنم ، اما پنج دقیقه بعد دوباره مایوس میشم و دلم میخواد بزنم زیر گريه . حالا نمیفهمم چرا با این روحيه‌ی نابود ، همیشه درحال خندیدنم و همه فکر ميکنم من زندگی به هیچجام نیست . من
کاش همانقدری کِ از درو دیوارِ این مملکت تمنای آزادی بیان داریم خودمان در پی اجرای محلی آن می بودیم!میگویی نمی توانی هر آنچه را می خواهی فریاد بزنی و در عین حال میکوبی در دهان آنی کِ غیر از حرف تو را فریاد می زند ؟من دولت نیستم، اما تو هر چه بخواهی بنوشیُ بپوشی من ن نگاهت ميکنم ن رفتارت را در دلم نکوهش ميکنم و ن بِ روی نا مبارکت می آورم، ادعای حاکمیت آزادی بیان در این مملکت را هم ندارم، نمیگویم هم مختاری هر کاری میخواهی بکنی، مختار نیستی؛ اما آن
همیشه تو زندگیم اگه مشکلی پیش اومده، یا به خودم بخشیدم یا تقصیر رو گردن کسِ دیگه ای انداختم. اما این گندی که الان دارم می زنم، در حالی که میدونم تبعات بسیار سنگینی رو هم به بار داره، هیچ جوره قابل چشم پوشی نیست. به یاد ندارم تو هیچ مقطعی از زندگیم همچین حرفی زده باشم، و نه حتا درک میکردم چطور آدما میتونن همچین حرفی در مورد خودشون بزنن، اما امشب واقعن حس کردم از خودم بدم میاد. بعد ازین حقیقت که از خودم بدم اومده متنفر شدم. و ازین همه حسِ منفی که د
از فردا سعی ميکنم يه ساعت مطالعه ثابت تا آخر هفته داشته باشم و هرروز برای خودم اینجا بنویسم چقدر خوندم تا کم کم عادت کنم.
از ته دلم درس خوندنو دوست دارم ولی نمیدونم چرا انقدر زود خسته میشم:/
 
بعدا نوشت: از شنبه مینویسم ساعت مطالعه رو! الان انقد کمه که از خودم خجالت میکشم.
نگاه کن من چه بی پروا چه بی پروابه مرز قصه های کهنه میتازمنگاه کن با چه سر سختی تو این سرمابرای عشق يه فصل تازه میسازميه فصل پاک يه فصل امن و بی وحشتبرای تو که يه گلبرگ زودرنجیيه فصل گرم و راحت زیر پوست منبرای تو که با ارزش ترین گنجینگاه کن من به عشق تو چه لیلاوارتن یخ بسته ی پروازو میبوسمبیا گرم کن منو با سرخی رگ هاتمن اون رگ های پر آوازو میبوسمتو رو میبوسم ای پاکیزه ی عریانتو رو پاکیزه مثل پرچم ایرانطلوع کن من حرارت از تو میگیرمظهور کن من شها
ببینید کی خودشو بسته به قهوه که با 4 ساعت خواب تا شب درس بخونه _-_پ.ن نامبر وان:کسی راهکاری برا خواب اشفته داره؟:|هر يه ساعت يه صدایی بهم یچیزی میگفت(که یادم نمیاد چی بود ولی میدونم یچیز امری بود مثل بیدار شو! یا مثلا نگاه کن.)و من چشام تا اخرین حد ممکن باز میشد و از صدا میترسیدم و کز میکردم گوشه ی تخت و میخوابیدم بازفک کنم مغزم داره عليه من انقلاب میکنه و يه چیز مستقل از من میشه:)بابامم چند وقت پیش میگفت که توی خواب چقدر حرف میزنی:|گویا 7 صبح که میخو
واقعاً نمیفهمم آدما بعد از جدایى چرا حتماً باید رابطشون رو تبدیل به زهرمار کنن! چه کاريه! یو آر سُ لاولى هنوزم که هنوزه! والا! حالا نشد باهم باشیم ، خرابکارى کردیم گند زدیم بى شعور بودیم اوکى! تموم شد! این وحشى بازیا چيه دیگه!
الحق والانصاف خیلى مثبت نگر بودن سخته! سخته تا وقتى انجام نمیدم. وقتى انجام میدم آسون میشه. مثلاً همینکه میتونم توى خونه بشینم و کتاب بخونم و يهو يه سرى نمیریزن توى خونه با اسلحه بکشنم خیلى جاى شکر داره ولى به نظرم نگاه او
یا خبیر
 
بعضی وقتها جهان به نحو عجیبی ساکت میشود، هیچکس آنلاین نیست جواب پیام هایم را بدهد یا ری اکشنی به مطالبم نشان دهد، هیچ گ نمیزند، آنتن که برای خودش آن بالا، مدت هاست هی میچرخد و هی قرمز میزند، هیچکس خانه نیست، اینجا که همیشه مطالبی که مینوشتم چند کامنتی داشت، حالا هیچی ندارد از آن طرف، به خاطر خواب بعد از ظهر -بدترین زمانِ خوابیدن، خوابِ حمقاء- سرم یک جورهایی گیج و منگ است هنوز، فکر درس های فردا را هم دارم (حوصله اش را؟ خی
جراحی و اطفال رو که قرار بود بیست و چهار روزه بخونم،هجده و نیم روزه تمام کردم.امشب که قبل از دراز کشیدن توی تختم ایستادم رو به روی برنامه ی چسبیده به دیوارم و با وسواس روی جراحی خط کشیدم حس خوبی داشتم.در اون لحظه دلم نمیخواست به دو ساعت قبل ترش فکر کنم که سر تست های جراحی و مسلط نبودنم انقدر فشار روانی بهم وارد شد که از سر درماندگی سرم رو گذاشتم روی میز و چشمهام خیس شد.به خودم میگم رفرنس جراحی عوض شده و ترجمه ی به درد بخوری هم ازش در دست نیست،
قلبی دارم از جنس سنگ که چند صباحی است به نفس افتاده ، مثل جوجه ای که در سرمای زمستان متولد شده و مادر را در اغوش نگرفته ، صدایی دارم ، سنگین تر از ترافیک های این شهر ، انقدر سنگین که گاهی بر گلویم اضافی میکند،حتی چشمانی دارم ، پر از حرف که اگر گوش خود را به چشمانم دهید کر میشوید، در میان این بازار شلوغ دلی دارم پر از درد که گاهی سنگینی میکند بر وجود خسته ام .
حرف های ناگفته ای دارم ، گوش خود را به چشم من دهید .
 
* اگر تو يه شرایطی باشید که نه می
راستش رو بخوای فکر میکردم هیچوقت به عکساش نگاه نميکنم چون من آدم نگاه کردن به عکسا نیستم و هیچوقت هم جز نگاه گذرا به عکسایی که قبلا ازش داشتم بهشون نگاه نمیکردم.ولی حالا که خیلی شده روزی چند بار و هر بار چند دقیقه بهشون نگاه ميکنم يه هععییی میگم؛)
مادر همسر من ویژگی های مثبت زیاد دارن خداروشکر اما یکی نکات مثبتشون که اول از همه چشمم رو گرفت این بود که ایشون "مادرِ گوش دادنِ فعال در ایران" هستن! یعنی چی؟ یعنی انقدرررر خوب به حرفت گوش میدن و ابراز واکنش می‌کنن که دلت میخواد فقط حرف بزنی.
مثلا يه چیزی می‌گیم که يه مقدار تعجب آمیزه، خیلی با هیجان می‌پرسن: واقعاااا؟؟؟ الکی میگی؟؟؟ خداااییش؟؟؟ جدی؟؟؟ یعنی يه طور قشنگی ابراز تعجب در لحن و تن صدا و حالت صورتشون معلوم میشه که آدم خودش از حرفی
میدونستی من ذوق ميکنم با برف؟میدونستی برف برام پُرِ حالِ خوبه؟تو خیابونِ پر از درختای زرد و نیمه افتاده، دونه های سفیدِ رو سرم آروم آروم آب میشن.قدمامو کندتر ميکنم.
چشمامو میبندم. صدای خندتو میشنوم و ردِ لبخندی روی صورتم میمونه.پارسال، بعد کریسمس برف اومد،
بعدِ ذوق کردنم برای‌ اولین برف، خندیدی،
انقدر شیرین، انقدر آروم که من برای اولین بار میخواستم برای خنده ی کسی بمیرم.
ینی میشه باز صدای خندتو بشنوم ؟
تو این لحظه دلم خواست ۶۰ سالگی زندگیم رو تجربه کنم
سنی ک احتمالا مراحل مهم زندگیم رو پشت سر گذاشتم
ازدواج کردم
بچه دار شدم
بزرگشون کردم
حتا ازدواج کردن و تنها شدم
شاید نوه هم داشته باشم
بلاشک خیلی وقته ک بعلت لرزش دست و کمردرد و گردن درد خودمو بازنشست کردم ازکار
احتمالا يه دونه ازین شال های سه گوش بافت هم رو شونمه ک امیدوارم همینی باشه مامان برام بافته
نشستم روی یکی ازین صندلی هایی که تاب میخورن(اسمش یادم نیس)
شاید دارم يه موسیقی بی کلام گوش م
الان ساعت 5 صبحه . و من منتظر طلوع خورشید هستم، بعضی وقتا که دارم به این لحظه‌ی زیبا فکر می‌کنم، می‌بینم که چقدر لحظات زیبا رو ما از دست می‌دیم . شاید همون یک لحظه‌ی زیبا مسير جدیدی به زندگی ما بده، شاید تغییری ایجاد بشه . همه‌ی ما متولد یک لحظه هستیم. یک لحظه که پدر مادر تصمیم به ازدواج می‌گیرن، یک لحظه که بچه به دنیا میاد و یا یک لحظه که از دنیا میریم.
هر لحظه می‌تونه یک اتفاق جادویی داشته باشه که شاید بتونیم بهش برسیم. من که خیلی از طلوع
تا حالا تو زندگیم هیچ کس انقدر برام مهم نبوذه که راجع به بودن یا نبودنش تصمیم بگیرم.همیشه یا بودن، یا اگر نبودن هیچ وقت نفهمیدم چجوری رفتن
ولی الان فرق میکنه
راستش رو بخوای حس ميکنم تقاص اون رفتنایيه که نفهمیدمشون
میخوام از زندگیش برم
میدونم نمیفهمه، میدونم مهم نیس براش، میدونم تلاشی نمیکنه، ولی اونموقع حداقل میدونم که آقا ندارمش
پس واسه هفته ای يه بار بیرون رفتن و يه پی ام خودزنی نميکنم
حداقل میدونم باید غصه ی چی رو بخورم
دو هفته ی غم انگی
دانلود آهنگ جدید و بسیار زیبای مهدی یراحی به نام طلوع ميکنم
ترانه سرا: مونا برزویی / موزیک و تنظیم: مهدی یراحی
دانلود موزیک طلوع می کنم با لینک مستقیم و کیفیت اورجینال
 

[کیفیت 128 با حجم 2.9 مگابایت] [کیفیت 320 با حجم 11.4 مگابایت]
Danlod Music Jadid
 
 
Mehdi Yarrahi – Tolou Mikonam

متن ترانه ی طلوع ميکنم با صدای مهدی یراحی:
طلوع می کنم اگر منتظر شنیدنی
اگرچه بعد زخم ها نمانده از منم منی
طلوع می کنم که تو از این خراب تر شوی
اگر چه دور رفته ای بلرزی و خبر شوی
طلوع ميکنم
 
دل مرده ، ماتم زده ، افسرده ، با خنده‌های مضحکِ بی فردا و بدون اطمینانمان . خدایا ، چقدر دلم خبر کوچکی میخواهد که خوشحالم کند ، چقدر دلم یک چیز خوب میخواهد ، حالا که چیزهای خوبِ مدنظرم را به اندازه‌ی چیپس سرکه‌ای مزمز پایین آورده‌ام ، حالا که دلم به هیچ چیز گرم نمیشود ، کاشکی یک اتفاق خوب می‌افتاد . کاش همه چیز انقدر سیاه نبود ، کاش انقدر لاچاره و تنها رها شده نبودیم . چرا زندگی باید انقدر سخت میشد ؟ ما که چیز زیادی نخواسته بودیم هیچوقت . 
دو ماه مونده به امتحان و من هنوز سه تا درس رو اصلا تابحال در عمرم نخوندم،از درس های خونده بخاطر کمبود وقت دارم فرت فرت حذف ميکنم و با هر مبحثی که بار قبل کلی براش وقت گذاشتم و الان حذفش ميکنم قلبم تیکه تیکه میشه.کاش یکی بود بهم قوت قلب میداد که منم همینجوری بودم ولی نتیجه ام فلان شد.پشتیبان من که به خواب ابدی فرو رفته و انگار نه انگار يه مسئولیتی رو قبول کرده.امروز با تپش قلب از خواب بیدار شدم.دوباره شروع شد!
 
*موهام انگار به پوست سرم وصل نی
صبح پنج شنبه 5 دی ماه 1398 خورشید جور دیگر طلوع کرد
در این روز خورشید و ماه همزمان باهم و درکنار هم طلوع کردند به طوری که ماه بیش از نیمی از چهره خورشید را پوشانده بود
البته در کشور های جنوبی ایران و چند کشور جنوب شرقی آسیا ماه جلوی قرص خورشید قرار میگرفت و خورشیدگرفتگی حلقوی تشکیل میداد
با این حال ما در مرودشت شاهد طلوع یک خورشیدگرفتگی جذاب بودیم
طبق برنامه اعلام شده در ساعت 6:30 صبح روز پنج شنبه 5 دی ماه در محل تپه شهدای شهر مرودشت حضور یافتیم و ق
سلام 
دختری هستم که برای ازدواج معیارهای خاص خودم رو دارم. از نظر زیبایی معتقدم زیبایی در نگاه انسان ها به هم نهفته ست و کاملا سلیقه ای هست. بخاطر همین فکر ميکنم احساس ما به فرد مقابل در نگاه ما به اون تاثیر داره!، واسه همین معیار خاصی واسه ظاهر در نظرم نیست.
دوست دارم قبل از ازدواج اون فرد رو خوب شناخته باشم، منتهی در چهارچوب های خاص خودم و رعایت يه سری مسائل! و اینکه با آدمی ازدواج کنم که اهداف مون در یک جهت باشه و با هم رشد کنیم و از هم یاد بگی
صبح پنج شنبه 5 دی ماه 1398 خورشید جور دیگر طلوع کرد
در این روز خورشید و ماه همزمان باهم و درکنار هم طلوع کردند به طوری که ماه بیش از نیمی از چهره خورشید را پوشانده بود
البته در کشور های جنوبی ایران و چند کشور جنوب شرقی آسیا ماه جلوی قرص خورشید قرار میگرفت و خورشیدگرفتگی حلقوی تشکیل میداد
با این حال ما در مرودشت شاهد طلوع یک خورشیدگرفتگی جذاب بودیم
طبق برنامه اعلام شده در ساعت 6:30 صبح روز پنج شنبه 5 دی ماه در محل تپه شهدای شهر مرودشت حضور یافتیم و ق
ترم آخر کارشناسی با همه بدبختی ها و فشارهاش تموم شد. یک هفته ی تمام در حال خوابیدن و میوه خوردن و گیم زدن و استراحت بودم بعدش. الان که هفته ی استراحت به آخر رسیده و دارم به آینده نگاه ميکنم حس ميکنم خیلی اتفاقای خوبی منتظرمه. اگه بتونم برم سر کار و پول داشته باشم که زندگی دیگه خارق العاده میشه.
از طرفی کارم با خوابگاه تموم شده و دارم خونه میگیرم و خوب خوشحالم که قراره ذهنم کمتر درگیر یک سری مسایل غیر ضروری باشه. از طرف دیگه هم دارم وارد دوره ارشد
امیدوارم متوجه باشین چه گندی دارین میزنین با این قطع کردن اینترنتتون
من که نمیدونم این دوستان که انقدر نگرانن و برای کمک به نیازمندان حاضرن بنزین رو تریپل کن الان چرا انقدر بیخیال کسب و کار و زندگی مردمن؟
 
تناقض موج میزنه تو این دیوونه خونه 
فردا مجبورم کمی دروغ بهم ببافم .
امیدوارم اولین . آخرین دروغ های امسالم باشه :(
فردا رو مجبورم اگر نگم برای همیشه توبیخ میشم و یکی از نگران کننده ترین وضعیت رو دارم 
دلم به حال خودم میسوزه . 
درستش ميکنم 
همه چیو درستش ميکنم انقدر میزون که يه روز میام و میگم تونستم
اره منم تونستم همه چیو درست کنم . 
بالاخره تونستم .
همه چیو برمیگردونم سرجاش . همه چیو . 
به خودم همین الان و همینجا قول میدم .
خودمو میشم . اما نمیزارم خراب بشه .
درست
ماکان جان سلام،این آخرین مکالمه‌ی من و شماست. امیدوارم که حالت خوب باشه و اون بالا که هستی به ما فانیا فکر نکنی و زندگی جاودانه‌ات رو با خوشی بگذرونی. امیدوارم اونجایی که هستی باب میلت باشه عزیزم. نمی‌دونم زمان اون بالا چجوری میگذره ولی امیدوارم آینده‌ی خوبی داشته باشی. قرار نبود انقدر زود بری پیش برادرت‌.از حال من اگر بپرسی باید بگم خوبم. هر از چند گاهی به آسمون نگاه ميکنم و تصور ميکنم شما نشستی يه گوشه‌ی عرش کبریایی و میبینی چقدر غم دار
هفته پیش همین موقع داشتم از جنوب بر میگشتم
دقیقا بعد از انفولانزا مجبور بودم برم
بلیط از قبل گرفته بودم
کل مسافرت سرفه کردم ولی خوب بود هوای گرم دوست دارم
من توی هوای 60 و 70 درجه جنوب سال پیش بعد از غذا میرفتم پیاده روی
همیشه سردم بود که از ضعف بود
امسال که 6 کیلو تونستم اضافه کنم دیگه افت فشار خون شدید ندارم
تازه وزنم نرمال شده
از استرس بود می دونم وقتی استرس دارم اشتها ندارم
امسال فرق می کن هنوزم استرس دارم ولی دارم تغییر ميکنم
خلاصه من میرفتم
بچه هاا من دارم میرم يه مدت بمیرم.
مامانم همه چیزو فهمید.
حالمم اصن خوب نیس.
واقن دارم میمیرم.
همتونو خیلی دوس دارم.
منو یادتون نره.
ددی اون فیکرم ترجمش ميکنم.
ولی یکم دیر تر.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
لیندا عاشقتم.
يه کویره. شب هم هست. آسمون هم برق میزنه. يه صندلی چوبی وسط این کویر وجود داره. از دور شبيه يه نقطه ست. و از بالا به صورت مورب داره بهش نگاه میشه. من که از دور شبيه يه مورچه ام به سمت صندلی خرامان راه میرم. یکم نگاه ميکنم به صندلی، یکم نگاه ميکنم به آسمون. میشینم. آرنجم رو هم روی زانوهام میذارم. ازون ژست های در حال تفکر. این کاريه که هرشب چند بار انجام میدم. یکم متفاوت میشه داستان از این بار؛ با طمانینه بلند میشم. صندلی رو برمیدارم. انقدر میکوبونمش ر
" زمان عشق، زمان کوتاهی است. طلوع و غروب خورشید فقط زیبا نیستند، بلکه تو را در نور امنی می برند، ولی ظل آفتاب توان تو را می گیرد و عشق ظل آفتاب است. وقتی طلوع آفتاب را ستایش می کنی باید یاد ظل آفتاب هم باشی.عشق ثابت نیست. در یک وضعیت نمی ماند. مدام در حال تغییر است. واقعیت این است عشق را نمی شود مدیریت کرد. عشق توعی ناکامی جبری همراه خودش دارد.اگر این را پذیرفتی، به عنوان یک نشئه و خلسه ی بسیار لذت بخش می توانی از آن لذت ببری. همه ی هنرت باید این با
من ادمها رو از روی چیزی که بودن قضاوت دیگه نميکنم.
نمیگم صد در صد اینجوريه ولی الان واقعا این رو سرلوحه کارم قرار دادم.
نگاه نميکنم که يه سال قبل يه نفر چطوری بوده
ده سال قبل چطوری بوده
به الان نگاه ميکنم و الان.
شاید بگم اره به یک ماه قبلش تا الان نگاه ميکنم و به خصوصیات کلیش (مثلا ادم خودخواه رو در نظر میگیرم که این ادم این رو توی تربیت و سیستمش داره، توی ذهنم نگه میدارم ولی با اون قضاوتش نميکنم، ممکنه روزگار عوضش کرده باشه).
 
من قبلنا تونستم ا
+ اوضاع خوب میگذره؟
_ آره میگذرهدارم میجنگمزندگی لذت بخش شدهبا اینکه همه همونن و چیزی عوض نشده ولی خودم عوض شدم و دارم میشماحساس ميکنم تو يه مزرعه آفت زده گندم دارم رشد ميکنم چون فهمیدم يه بار زندگی ميکنم و باید تاثیرمو رو دنیا بذارمامشبم بارون قطره هارو دارم رو برگم حس ميکنم
+ حال خونم ته  کشیده بودحال مختصرت تزریق شد بم
_ چرا من باید این چیزارو امشب بت میگفتم نمیدونم ولی حتما يه چیزی هسيه قدرتی وجود دارهخوب باش همیشه دخترک
+ مرسی فضانورد ک
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب