نتایج پست ها برای عبارت :

من سوار بادم

”‏من بدون کسی که داستان‌هام رو بخونه مثل یه دونه شن تو بادم.
این را به کسی گفتم و از اعماق وجودم به آن باور دارم.
من بابت تک تک ثانیه‌هایی که برای خواندن داستان‌هایم صرف شده ممنونم.کاش بدانید با وقتتان جان دختری در این گوشه‌ی خاکستری دنیا را نجات داده‌اید.
”‏من بدون کسی که داستان‌هام رو بخونه مثل یه دونه شن تو بادم.
این را به کسی گفتم و از اعماق وجودم به آن باور دارم.
من بابت تک تک ثانیه‌هایی که برای خواندن داستان‌هایم صرف شده ممنونم.کاش بدانید با وقتتان جان دختری در این گوشه‌ی خاکستری دنیا را نجات داده‌اید.
سلام 
امشب پنجشنبه بود(جمله رو:)).میدونی چند وقتی هست که پنجشنبه‌ها بوی پنجشنبه رو نمیده.پنجشنبه‌هایی که بعد یه هفته خسته کننده میرفتم باشگاه با بچه و آخر تمرین تو رختکن یا کنار سالن ولو میشدیم.ممد از دوست دخترای جدیدش و مهمونیایی که میرفت میگفت و ما هم چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم.تو راه برگشت هم لش سوار ماشین بودیم.فوتبال ۱۲۰ ساعت یازده شب شبکه ورزش تنها چیزی هست که از اون پنجشنبه‌ها باقی مونده.داشتم. به تکاپوم برای درسایی که این ترم ارا
خدایا مرسی که مردم منو در کسوت اهل تقوا به حساب میارنتو صف وایستادم سوار ون بشم اون جایگاه دومی دو تا دختر سوار شدن، مسئول خط به خانم پشت سری من گفت شما سوار بشیدماشین بعدی که اومد آقاهه گفت از قیافه‌ت دیدم پیش اونا نمیشینیبیا تو این یکی ماشین جلو بشینمرسی از آدم باشعور
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است وبا شب تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو
شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش یک قطره ناسترده
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
می رفت گرد راهش از دود آه تیره
نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده
رفت آن سوار و با خود
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است وبا شب تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو
شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش یک قطره ناسترده
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
می رفت گرد راهش از دود آه تیره
نیلو فرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده
رفت آن سوار و با خود
اسب سواری، مرد فلجی را سر راه خود دید که از او کمک میخواست. مرد سوار دلش به حال او سوخت، از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و بر روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند!مرد افلیج که اکنون خود را سوار بر اسب میدید دهنه ی اسب را کشید و گفت: اسب را بردم و با اسب گریخت! 
پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: "تو تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی! اسب مال تو؛ اما گوش کن ببین چه می گویم". مرد افلیج اسب را نگه داشت. مرد سوار گفت: "هرگز به هیچ کس نگو چگونه ا
سوار تاکسی شدم. همیشه اولِ راه کرایه را حساب می کنم. جنگ اول بِه از غرولند و نیتی آخر. دلیل دیگرم هم این است اگر پول خرد لازم داشته باشد کارش راه بیفتد. راه همیشگی بود و کرایه مشخص. راننده پانصد تومان اضافی تر می خواست. ندادم. ترمز زد. پیاده شدم. دو ثانیه بعد سوار تاکسی دیگری بودم که نذر داشت امروز کرایه نگیرد. گفت کارگر است. این دومین باری بود که سوار ماشینی می شدم که به عشق ائمه مسافر جا به جا می کرد.
به قول آقای فاطمی نیا اینا از اسراااره آق
مثلا من بگویم:
منع خویش از گریه و زاری نمی آید ز من 
طفل اشکم خویشتن داری نمی آید ز من 
یا بگویم:
مشعلی در دست بادم حال و روزم خوب نیست
در دل آتشفشان هم این چنین آشوب نیست
و تو بگویی:
 هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
یا چه می دانم مثلا بگویی: 
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند.
و من روشن شوم، لبخند شوم، جوانه امید در دلم شکوفه بدهد!
 
* لاهوتی.     
رهی، انسیه سادات هاشمی، حافظ  
 
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادمبیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادمز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابدکه در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادمچو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمدچه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادمتنم افتاده خونین زیر این آوار شب، امادری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادمالا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادیکزین شب های ناباور منت آواز می دادمدر آن دوری و بد حالی نبودم از رخت خالیبه دل می دیدمت وز جان سلامت می فرست
 امروز صبح, با اکراه جمع کردم و سوار اتوبوس شدم اومدم دانشگاه,تا اخرین جلسه کلاس اندیشه رو شرکت کنم,همینکه  میخواستم سوار اتوبوس بشم ,اشک هایم سرازیر شد ,,,, هیراد بغلم کرد ,اما آروم نشدم .ساعت یک رفتم کلاس اندیشه و خداروشکر تموم شد.
 
از صبح تا حالا مدام دارم غر میزنم,منتظرم این مهمونای هم اتاقی های پررو ام برن تا بخوابم. .
حکایت آموزنده (برداشت شخصی)زن و شوهری یک خر از بازار خریدند. در راه برگشت به خانه یک پسر بچه گفت: ” چقدر احمقند. چرا هیچکدام سوار خر نشده اند؟ ”آندو وقتی این حرف را شنیدند زن سوار بر خر شد و مرد در کنار آنها براه افتاد. کمی بعد پیرمردی آنها را دید و گفت: مرد رئیس خانواده است. چطور زن می تواند در حالی که شوهرش پیاده راه می رود سوار خر شود؟ ”زن با شنیدن این حرف فوراً از خر پیاده شد و جای خود را به شوهرش داد. لحظاتی بعد با پیرزنی مواجه شدند. پیر زن گ
سوار آسانسور شدم. دکمه‌ی همکف را زدم. در طبقه پایین‌تر سه مرد سوار آسانسور شدند.‌ سیاه پوشیده بودند، اولین بار بود آن‌ها را می‌دیدم، احتمالاً اقوام یکی از ساکنان بودند. آسانسور که ایستاد یکی از آن سیاه‌پوش‌ها با شیء فی‌ای که در دست داشت به سرم کوبید. دیگر چیزی یادم نمی‌آید تا زمانی که خودم را در یک مکان ناشناس دیدم.
ادامه مطلب
 امام صادق ع فرمود رسولخدا  فرمود خدا امت مرا در عالم طبنت  برایم مجسم کرد ونامهای ایشان را بمن اموخت چنانکه همه نامها را بادم اموخت انگاه پرچمداران خلفا زمامداران برمن گذشتند من بر ای علی وشیعیانش امرزش خواستم و پرودگارم یک مطلب را در باره شیعیان علی بمن وعده داد عرض شد یا رسول الله ان مطلب چیست فرمود امرزش برای ایمان اوردگانشان ودر گذشت از گناهان براب کوچک وبزرگشان و اینکه تبدبل گناه بحسنه و ثواب که در ایه شربفه یبدل الله سییاتهم حسنات ا
دوست داشت خدمتی به سید بکند به او گفتند سید را به بازار برسان خوشحال شد. به در خانه ی سید رفت و او را سوار کرد. سید  هیئت . بازار تهران سخنرانی داشت. سوار که شد گفت:  "چشمهات چی شده ؟ چرا اینطوری شده ؟" نفهمید سید چی میگه در جواب گفت : چشمهام چیزیش نیست آقا. سید را رساند ورودی بازار بعدش به فکر فرو رفت چشمهام که چیزیش نبود بعد یادش افتاد مدتی است نگاهش را حفظ نمی کنه. سید اثر گناه را تو چشمهاش دیده بود. 
از اون به بعد هروقت سید را میبینه یا میخ
یکی ازم پرسید چرا انقد درگیر یه خواستنی ، گفتم نمیدونم یعنی واقعا نمیدونم ها درگیر یه بازی ام که توش خیلی ضعیفم اما بازم دارم ادامه میدم این بازی مثل این میمونه که سوار یه گاری باشی و اون سوار بنز هرچی تلاش کنی بهش نمیرسی ، ولی باید به بازی ادامه بدم ولی نمیدونم چرا! ولی میدونم همین ندونستن یعنی که خیلی خواستمو میخوام .
من خیلی یه جورایی حزب بادم احساس میکنم شخصیتم از درون تهی هست ثبات اخلاقیم ندارم حتی!!بخش عمده ایش به خاطرخاطر اینه که نظر بقیه برام مهمه و خیلی دلم میخواد همیشه ازم به خوبی یاد بشه و به شدت وحشت دارم از اینکه کسی باهام بد بشه یا نظرش از خوب به بد راجعم تغییر کنه (در حدی ک راضی بودم مثلا کسی توروم باهام خوب باشه اگه خواست حالا تو دلش بد باشه:|||)
یکی بهم بگه شخصیتت رو توصیف کن نمیتونم چون بعضی مواقع خیلی مهربون میشم بعضی مواقع واقعا برام مهم نیست
 
1- تنها یکبار کلید فراخوان کابین را فشار داده فشار دادن بیش از یکبار تاثیری در زود رسیدن آن ندارد.2- تا کابین آسانور بصورت کامل توقف نکرده برای سوار شدن و پیاده شدن در را باز نکنید
3- هنگام سوار شدن به آسانسور، از توقف کامل آن مطمئن شوید.4- هیچوقت بیشتر از ظرفیت آسانسور سوار نشوید.
5- به کودکان خود روش استفاده صحیح از آسانسور را آموزش دهید.6- از بازی کردن بچه ها با آسانسور جلوگیری کنید.7- در هنگام ورود به آسانسور، رعایت حال سالمندان ، کودکان و معلو
اغراق نیست اگرگویم که من بیمارمو صدایم مشکیست 
و سرم سرد و یخ است
سال ها است تنم پر دود است
سرب می بارد روی گونه ام
در خیالم جریان دارد س
سکوتم فریاد ، فریاد من سکوت
سال ها است سرما مغز مرا تازه نگه داشته است
تا بفرساید قلب ، بتازد آهن در رگ من
شیشه با باد ، آب با ماه ، چشم باز کنند 
جاده با پرتوی سر صبحگاه از خواب بر می خیزید
و چنان غرقم من در این خواب
که مهم نیست چرا یاد تو کم کم در زمان دفن شود
یا چرا وزن خیالت کم کم ، کم می شود
یا چرا این قلم ا
امام صادق ع فرمود خدای عزوجل بادم ع وحیفرمود من تمام سخن را در چهار کلمه برایت جمع میکنم عرضکردم پرودگارا انها چیست  فرمود یکی. از ان منست و یکی از ان تو و یکی میان. تو ومردم عرضکردم  انها را بیان فرما تا بفهمم فرمود انچه از ان منست اینستکه مرا عبادت کنی چیزی را شریکم نسازی اما انچه از ان توست اینستکه پاداش عمل ترا بدهم زمانبکه از همه وقت بدان نیازمندتری واما انچه میان من وتو است دعا کردن تو  اجابت من است و اما انچه تو ومردم است اینستکه برای م
داستان یه پسر با بنزش و دخترهای یک دبیرستان :
ماجرا مربوط میشه به پسری که یه بنز اسقاطی خریده بود و یه دستی به سر و روی ماشین کشیده بود؛بعد با همین ماشین نصف دخترهای یه دبیرستان رو برده بود و هر کاری دوست داشته بود باهاشون کرده بود.
نه این که بزاره پشت فرمون بشینن همین که اجازه داده بود سوار ماشینش بشن برای دخترا کافی بود تا خودشون رو در اختیار پسر بزارن.
یعنی سوار بنز شدن برای دخترها اونقدر ارزش داشته تا همخواب یه پسر هوسران بشوند و عفتشون لکه
پیش زمینه ارباب و غلام
شب اول محرم 98
هیئت روضه العباس تهران
حسین سیب سرخی
پدرم خادم دربار حسین
 
 
(متن و سبک این زمینه زیبا رو در ادامه مطلب ببینید . کربلا نصیبتون)
 
 
 
 
 
متن مداحی:
 
 
پدرم خادم دربار حسین
مادرم هست عزادار حسین
هر کسی هست طرفدار کسی
پسرم هست هوادار حسین
 
من از اون روز که دربند تو ام ، آزادم آزادم
چه کنم حرف دگر یاد نداد ، استادم استادم
 
ماه تویی راه تویی 
ابی عبدالله
عشق دلخواه تویی
ابی عبدالله
حضرت شاه تویی
ابی عبدالله
 
دانلود آهنگ فوق العاده زیبای  اشک  ازاحمد محمدزاده
متن آهنگ:
اشک روی صورتم هست دونه دونه
تو دنیا کسی قدر دل منو نمی دونه
این دل نمی تونه که بی تو بمونه
دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه
آخه این دل من بی تو شده دیوونه
بری ازش می مونه فقط یه ویرونه
ای دل تنهام بسه چشم انتظاری
من موندمو شبهام شبای بیقراری
چرا تنهام میذاری چرا تنهام میذاری
باز اون چشات دوباره اومد به یادم
باز اون نگات منو داده به بادم
خدا برس به دادم
ای خدا برس به دادم
اشک روی صو
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
__________________
 
پ.ن:تا اطلاع ثانوی لبریز از حرف و کمبود واژه :/
تو ایستگاه ایستاد چندتا مسافر پیاده شدن پیر مردی که آروم راه میرفت نزدیک در شد تا سوار شه تا اون برسه همه مسافرا کرایه ها رو داده بودن ورفته بودن داشت نزدیک در میشد با عصاش هم اشاره میکرد به راننده که وایسه راننده داد زد چی میگییی بعد دو قدم مانده بود برسه سوار شه راننده درو بست و رفت:/
تو این یکی دو روز که اینترنت قطع شد کلی چیز جالب برام پیش اومد که هی دلم خواست برم درموردشون تو کانالم (@spotlightz) بنویسم، ولی نشد. مثلا، یکشنبه که می‌خواستیم با پاکان بریم شهرشون، کنار جاده ایستادیم منتظر ماشین، که یهو یکی از بازیگرای پایتخت جلو پامون ترمز کرد!:)) اصلا خیلی هیجان‌انگیز بود!:)) سوار شدیم، سلام علیک کردیم. هر کی هم بعد از ما می‌خواست سوار شه تا راننده رو می‌دید یه لبخند می‌زد بعد سوار میشد. همه می‌شناختن. خییییلی آدم باحال و مهرب
یادش بخیر پارسال این موقع ها آخرین ترم دانشگاه بودم و یه شب که از دانشگاه برمیگشتم خونه تا رسیدم کرج بارون گرفت و تا رسیدم سر خیابون که سوار تاکسی شم شدت گرفت و تو این مواقع هم تاکسی ها غیب میشن و (حقم دارن انقدر ترافیک و خطر تصادف بالا میشه که میرن خونه هاشون) منم کلی کنار خیابون وایستادم و منتظر ولی دریغ از یه تاکسی از اونجایی هم که اهل سوار ماشین شخصی ها شدن نیستم دیگه بیخیال شدم و پیاده تا خونه رفتم بماند که هرکی از کنارم رد میشد هرچی سوره و
 ظهر با لباس سرتاسر مشکی و عینک افتابی برمیگشتم . افتادند دنبالم که سوار شو کمی جلوتر یه خانم توقف کرد و گفت اگه مزاحم شدند من می تونم برسونمت.نزدیک خونه بودم .تشکر کردم و پیاده رفتم .
من ادم سوار شدن نبودم.اما فکر کردم به تمام  زن هایی که یه روز از بی محبتی یه مرد خسته میشند و پناه می برند به دیگری فکر کردم هیچی نمی تونه اشتباهشون را توجیه کند اما زن بودن رنج بزرگی است.
دفعه اخری که تو پارک دیدمش نگاه کرد به خیابان و گفت اون خانم را نگاه
صبح با سرو صدای یکی از خواب بلند شدمکامران داشت لباس می پوشیدپتو رو از خودم کنار زدمولی تاجایی که من بادم بود دیشب پتو رو خودم ننداخته بود چون همش رو کامران بودحتما کار این بشر بودهاروم بلند شدم-چرا بیدار شدی ؟بگیر بخواب-نمیخوام خوابم نمیادبهش نگاه کردم که جلوی اینه داشت کرواتشو میبستاهکی میره این همه راه و اق چه شیک میرن سرکار-کجا میری؟-قبرستون-سرقبرت؟از تو اینه یه چپ چپی نگام کرد-هان چیه؟-سر صبحی باز شروع نکن بهارشونه هامو انداختم بالا و
کتاب پرواز تا بی نهایت
 
وقتی سریال شهید بابایی رو دیدم فکر می کردم حسابی شهید بابایی رو می شناسم اما وقتی کتابش رو خوندم اونم با این قصه های کوتاه و کوچولو، تازه فهمیدم نمی شناسمش.شهید بابایی همون شهیدی است که حضرت آقا می فرمایند:  من به حال او غبطه می خورم.”شهید بابایی انقدر بزرگ بود که تو سریالش هم جاش نشد!!!
 
بریده ای از کتاب:یک ماشین بیوک و یک ماشین پیکان در فرماندهی وجود داشت اما شهید بابایی همیشه پیکان را ترجیح می دادند . در یکی از سفره
خاطراتم زنده شده‌اند. توی اتاق کوچک دانشکده کنار لابی خودم و آریا را می‌دیدم که پروژه‌ی کامپایلرمان را می‌زدیم و خوراک جوجه‌ی با استخوان ر ا بدون قاشق و چنگل می‌خوردیم. اینجا با رسول دور میز لابی دور می‌زدیم و صحبت می‌کردیم. سوار ماشین کیانوش شدم و رفتیم خوابگاه برای خواندن درس طراحی زبان‌های برنامه‌نویسی برای پایان‌ترم. درسی که از آن اندک‌مقداری بلد بودیم. اینجا لب پنجره می‌نشستیم و با دوستانمان راجع به دنیا و زندگی صحبت می‌کردی
باید بنویسم، اما از چه؟ فکرها زیادتر از آنند که بشود در اصطبلی آرام مشغول نشخوار و استراحت نگاهشان داشت. رام کردن فکر شاید حتی از نشستن روی یک اسب وحشی سخت‌تر باشد، کسی چه می‌داند؟
به فرض هم که نشستی، چند دقیقه دوام می‌آوری؟
سوال اینجاست، دوام برای چه هدفی؟ می‌گوید تا به مقصد برسی.  سوار اسب وحشی شدی و راه افتادی، تا کجای راه می‌توانی مطمئن برانی؟ چه فرقی می‌کند، مهم سوار شدن و دست و پنجه نرم‌کردن است. بلی، شاید، اما نه تا آخر عمر، هان؟ ب
 
دکتر میگه هر سال باید چک میشدی. چرا نکردی؟ گفتم دیگه اعصابم نمیکشه پیگیریش کنم. درک کرد. گفت آدم وقتی نفهمه باید باهاش چکار کنه اعصابش خورد میشه.
دکتر خیلی دوست داشتنی اه، خیلی دلسوز و کاربلد، و وقت میذاره واقعا. بعد این همه مدت رفتم همه چیز یادش بود. یعنی اگه این دکتر نبود کللللا دیگه ول میکردم.
ولی دیگه به ستوه اومدم از دست این نمیدونم چی! نمی تونم هم پیگیری نکنم.
میگه بدنت خیلی نازیه علتش استرسه. یعنی وقتی هم بدن، هم داروها، هم خود آدم گ
چند روز پیش استاد آنتن ما تمثیلی بسیار زیبا از مصرعی از حضرت حافظ کرد.البته استاد منظور خود را برای موج ها و به زبان موج ها گفت؛ اما چشم حقیر نکته‌ای به زعم خودم بسیار زیبا را گرفت از کلام استاد؛
دکتر ابوالقاسم زیدآبادی (معروف به اکبر!)این غزل را خواند:
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
.
حافظ از جور تو حاشا که بنالد روزی
من از آن روز که در بند تو ام آزادم!
 
الغرض فرمودند اگر دور ما را قفسی به ابعاد 2 متر گرفته باشد مدام
ماشین جدید رهبر کاتولیک‌های جهان یک شاسی‌بلند ارزان ساخت رومانی است. کارخانه داچیا،‌ زیرمجموعه رنو، هفته گذشته این ماشین را که براساس مدل داستر ساخته شده به واتیکان هدیه کرد.
داستر با توجه به نیازهای پاپ تغییر داده شده است. ماشین کمی پایین‌تر آورده شده تا پیاده و سوار شدن آسان‌تر شود و صندلی عقب هم راحت‌تر از مدل‌های معمولی داستر است. به رسم ماشین‌های پیشین پاپ، اتاقی شیشه‌ای هم روی سقف ماشین ساخته شده است.
داستر، پس از رنو کپچر دومین
نشانه اسب و اسب سوار در گنج یابی و دفینه یابی
گمانه اول در مورد شنانه اسب و اسب سوار
نشانه اسب و سوار قسمت های نگاه سوار ، نگاه اسب و جهت شنل اسب سوار مهم است ،
در مسیر باید به دنبال نشانه سنگ زین برگردید گنج در زیر آن است .
در صورتی که دم اسب بلند باشد باید در جهت آن به دنبال شی غیر عادی بگردید و به راحتی می توانید پیداش کنید.
اشیاء در دست اسب سوار، نشانه ای از دفینه می باشد،
خوب دقت کنید .
شاید در نزدیکی مزاری هم باشد .
احتمال این هست در جهت نگاه اس
نگهدارنده موبایل مغناطیسی امروز در زندگی ما ، لازم است برخی وسایل هوشمندانه در اطراف ما وجود داشته باشد تا تلفن ها را هنگام مسافرت ایمن کنیم. دارندگان تلفن یا مونت های تلفن یکی از هوشمندانه ترین محصولات برای نگه داشتن تلفن همراه در مقابل شما است بدون توجه به اینکه به دنبال راهنمایی نقشه در آن هستید یا با کسی صحبت می کنید. سوار شدن خودروهای هوشمند در تمام طول راه به شما کمک می کند.
قبل از سفر به تعطیلات ، سوار شدن ماشین هوشمند باید برای تعمیر
فاصله خانه تا مدرسه زیاد بود. پس باید به تاکسی متوسل می شدیم. با یکی از همکلاسی ها که هم محل بودیم، سوار تاکسی شدیم. تاکسی پراید بود، یک پراید دست و پا گیرِ پیر مقابل ما خفته بود ! روکش های صندلی پاره، و به دنبال آن مشکل کمبود جا در اتوموبیل نور بالا می زد ! چاره ای هم نداشتیم ماشین بعدی نبود. سوار شدیم و به هر نحوی که بود گذشت.
 لازم به ذکر است که بگویم پاها و کمرم مورد عنایت و لطفِ مکرر و دردناکِ این تاکسی قرار گرفت! بعد از مدرسه همراه با هم شهری ب
من شب آخر رسیدم اردو جهادی!
اون شبو خوابیدیم.
صبح بیدار شدیم.
دیگه خبری از بچه های روستا نبود.
چون دیروز اختتامیه برگزار شده بود.
با (حسین.ب ، صالح.م ، ابوالفضل.ح ، حسین.ع) سوار چهارصد و پنج شدیم و راه افتادیم طرف روستای انقلاب. رفتیم مدرسه و کلاساشو که 20 روز اونجا کلاس برگزار شده بود، تمیز کنیم و وسایل اصافی رو بیاریم.
از اینا که فاکتور بگیریم
( جارو زدن سالن ورزشی مدرسه در حین گوش دادن مداحی اربعین .
جارو زدن کلاسا .
سوار موتور شدن و بردن صندوق
سوار مینی‌بوس شدم تا به ترمینال یکی از شهرهای بزرگتر بروم. دختربدحجابی هم سوار شد. روسریش، کامل موهایش را نپوشانده بود. جورابش هم کامل پایش را نپوشانده بود. یک لحظه چشمانش را دیدم که صدای اعتراضش به راننده درآمد:
آقای . ! من باید ساعت 8صبح آن‌ور شهر . سرکارم باشم. این چه وضع آمدنه که نمی‌شه روی ساعت آمدن و رفتن شما حساب کنیم؟
با آن‌که حجاب درستی نداشت، اما هرزه هم نبود. نمازخواندن و حریم شخصی‌اش، بین خودش بود و هست و خدای خودش؛ اما من بدحجا
سلاااااااااااام سلاااااااااااام سلاااااااااااام سلاااااااااااام خوبید؟ منم خوبم! جونم براتون بگه که الان داریم از تهران برمی گردیم پیمان از دیشب می گفت می خوام فردا صبح برم تشییع.جنا.زه .حاج.قا.سم .سلیما.نی منم اولش گفتم من نمی یام اونم گفت خودم تنها می رم به پیام می گم با ماشین بیاد دنبالم تا تهران ببره و برگشتنی هم با مترو برمی گردم.صبح ساعت یه ربع به هشت بلند شدیم پیام قرار بود نه بیاد دنبال پیمان! منم نظرم عوض شد و گفتم بذار برم دیگه لبا
آهای آقای جاافتاده‌ی عینک ذره‌بینی موسفیدکرده!هیچ‌وقت این را نمی‌خوانی. ولی ازت ممنونم.
ممنونم که پشتِ اعتراضم به پانصد تومان‌ کرایه اضافه گرفتنِ راننده درآمدی. ممنونم که وقتی به اعتراض پیاده شدم، رو به مسافرهای صف گفتی مردم! سوار نشین؛ راننده‌ش پول زور می‌گیره.»ممنونم که با اینکه دیدی مردم سوار شدند، به آدم‌های پشت سری‌ات گفتی: خوب شد این خانم مقاومت کرد» و من رو می‌گفتی. ممنونم که نه در میدان جنگ، که توی صف تاکسی گفتی: مقاومت».
ب
خاطرات سفر به باکو
در تاریخ 98.4.22 از مرز بیله سوار یکی از شهرستانهای استان اردبیل وارد جمهوری آذربایجان شهر باکو شدم قبل رفتن باید پاسپورت و ویزا گرفت هزینه ویزای باکو 28 دلار بود و عوارض خروج کشور هم برای بار اول 220 تومن بار دوم 330 و بارم سوم به بعد 440 تومان از مرز بیله سوار تا باکو 2 ساعت هست شهرهایی مثل بیله سوار،سالیان و . تقریبا 40 دقیقه راه بقیه اتوبان بود تا باکو یکی از خوبیهای باکو فرهنگشونه آشغال بریزی زمین جریمه میکنن به خاطر اون کسی آشغ
یکی از مهم ترین ویژگی های فردی برام اینه که طرف هرچی میخواد باشه ولی صفت قدرشناسی رو داشته باشه.ینی در جواب کارهایی که براشون میکنیم هرچقدر ناچیز تشکر کنه. این خیلی مهمه برام.
یادمه تو اتوبوس چندباری نشسته بودم و خانمهای مسن سوار میشدن من سریع پا میشدم که اونها بشینن هرچند مسیر خودم خیلی طولانی بود و کلی باید روی پا وامیستادم  ولی دو الی سه بار خانمها مینشستن نه تنها تشکری نمیکردن بلکه چپ چپم نگام میکردن نمیدونم چرا :/
چند روز پیش یک خانم م
یکی از مهم ترین ویژگی های فردی برام اینه که طرف هرچی میخواد باشه ولی صفت قدرشناسی رو داشته باشه.ینی در جواب کارهایی که براشون میکنیم هرچقدر ناچیز تشکر کنه. این خیلی مهمه برام.
یادمه تو اتوبوس چندباری نشسته بودم و خانمهای مسن سوار میشدن من سریع پا میشدم که اونها بشینن هرچند مسیر خودم خیلی طولانی بود و کلی باید روی پا وامیستادم  ولی دو الی سه بار خانمها مینشستن نه تنها تشکری نمیکردن بلکه چپ چپم نگام میکردن نمیدونم چرا :/
چند روز پیش یک خانم م
قبل از اینکه نرخ ها را اعلام کنیم لطفا به موارد زیر توجه لازم را بفرمایید
به محض اینکه شما سوار تاکسی می شوید راننده باید تاکسی متر را روشن کند و نرخ کرایه شما را بر اساس نرخ مصوب برای هر کیلومتر با استفاده از تاکسی متر
حساب کند.
ممکن است وقتی راننده متوجه بشود که شما توریست هستید تاکسی متر را خاموش کند و بخواهد کرایه بیشتری از شما بگیرد.
در این حالت بهتر است از تاکسی پیاده شوید و ادامه مسیر را با یک تاکسی دیگر طی کنید.
نرخ تاکسی متر در ابتدای و
دوشنبه اولین روز رفتنم به مدرسه ی جدیدم بود. برای روز اول مدرسه، شب قبلش، تمام کتاب و دفترهام رو طبق برنامه ی کلاسی که از مدرسه گرفته بودم، توی کیفم چپوندم و به فکر و خیال مدرسه ی جدیدم پلک هامو رو روی هم گذاشتم تا خوابم ببره. اما از شوق و ذوق و یا شایدم از استرس مدرسه، تا نیمه شب خوابم نبرد و از این دنده به اون دنده می چرخیدم.اون روز حدود ۱ ساعت دیر بیدار شدم و با سرعت نور لباس پوشیدم و سوار موتور سیکلت داداشم شدم و رفتیم طرف مدرسه.رسیدم در مدرسه
امروز روز آخر خونه موندنم و کلا حالت گذارطور بود و این موقع ها رو دوست ندارم. جنگل رفتیم، قشنگ بود، کباب خوردیم، کلی عکس گرفتیم و امیرعلی همش میگفت چرا میری. اون جایی که غذا خوردیم یه تاب دونفره داشت که با امیرعلی سوار شدیم. تابش روی بلندی بود و وقتی بلند تاب میخوردی انگار میرفتی توی کوه. امیرعلی اولش میترسید، من سوار شدم و گفتم هلم بده، بعدش به شرطی سوار شد که من دستامو مثل نگهبان دورش حلقه کنم. بعدش بدون دستای من هم تونست و به قول خودش به ترسش
قطار تند السیر خط ۵ مترو از این پس در ایستگاه وردآورد» هم توقف می کند. به گزارش خبرنگار همشهری محله مریم نخعی» دستیار حمل و نقل و ترافیک شهردار منطقه ۲۲  درباره این خبر گفت: ترن تند السیر صادقیه به گلشهرکه پیش از این فقط در ایستگاه های مبدأ و تیر صادقیه - گلشهر، بدون اسکان تو کشش حروف تردد داشت اکنون با مرام تسهیل رفت و آمد ساکنان مناطق ۲۱ و ۲۲ در ساعاتی از روز داخل ایستگاه وردآورد هم توقف می یواش. این قطار بین زمانه ۶ تا ۷:۳۰ صبح به فاصله هر
خاطرات اردو جهادی شهریور نود و هشت: (شماره سه)
من شب آخر رسیدم اردو جهادی!
اون شبو خوابیدیم.
صبح بیدار شدیم.
دیگه خبری از بچه های روستا نبود.
چون دیروز اختتامیه برگزار شده بود.
با (حسین.ب ، صالح.م ، ابوالفضل.ح ، حسین.ع) سوار چهارصد و پنج شدیم و راه افتادیم طرف روستای انقلاب. رفتیم مدرسه و کلاساشو که 20 روز اونجا کلاس برگزار شده بود، تمیز کنیم و وسایل اصافی رو بیاریم.
از اینا که فاکتور بگیریم
( جارو زدن سالن ورزشی مدرسه در حین گوش دادن مداحی اربعین .
آروم آروم جوری که خواب بچه هایی که بغل مادراشون بودن نپره تو ایستگاه یکی مونده به آخر نگه داشت . یک خانم مسن اومد جلوی در راننده و قبض گازش که یه کاغذی_ که میخورد بهش اخطار قطع باشه _بهش چسبیده بود  رو نشون راننده داد و گفت: آدرسش رو ببین ! چه خطی میره این جا؟ راننده اتوبوس همون طور که نشسته خم میشه سمت در راننده ،که خانم مسن پایینش واستاده ، برگه رو با دقت یه نسخه شناس که دنبال علائمی برای تایید نظریش میگرده نگاه میکنه ، اول زیر لب چیزی میگه که ا
شاید همه شما در دنیای بیکران اسکایریم این روح اسرار آمیز رو دیده باشید یا دربارش شنیده باشید اگر هم چیزی ازش نمیدونید چند پست بالا تر ادمین عزیز طاها درباره روح این سوار بی سر توضیح داده 
اما حقیقت پنهان پشت ماجرا چیست؟این روح چه کسیه؟؟از اونجایی که بنده خیلی روی شعر های باردز کالج تمرکز میکنم و همشونو حفظ هستم و کاراکتر منم یه بارد یا همون شاعر دوره گرد هست(البته با اندکی ماد)تشخیص این راز زیاد هم سخت نیست!حالا سوال اینجاست این فرقه شاعران
من همیشه وقتی از خونه می‌رم بیرون به محض اینکه می‌رسم سر خیابون از آسمون و زمین تاکسی می‌ریزه جلوی پام. یعنی بعضی وقت‌ها می‌تونی ماشین مورد نظرتو انتخاب کنی. بعضی وقت‌ها می‌تونی ناز کنی که مثلا من سوار پیکان قراضه نمی‌شم و سوار سمند شی :/ دیدم که می‌گم.خلاصه تو شهر ما مثل قارچ تاکسی رشد کرده. دیروز فکر کردم مثل همیشه باید حداقل زیر یه دیقه تاکسی گیرم بیاد اما نیومد :/در واقع دیروز که دو بار بیرون رفتم. سر جمع نزدیک یک ساعت و نیم منتظر تاکس
MR LINAC آخرین دستاورد رادیوتراپی تو مداوا سرطان است. مایه MR LINAC با مصرف از یک یواش افزار پیشرفته و با دستیار تصاویر MR (رادیوتراپی هوشمند) این امکان را فراهم می کند که تصاویری با دقت و سرعت فراز در طول جراحی تومورهای سرطانی بدست آید.تفاوتی که این رویه تشخیصی با سایر راه ها دارد، تهیه تصاویری فروزان و کنجکاو از تومورهای سرطانی در طول عمل جراحی است. بنابراین، چنانچه تومور تو زمان جراحی لول کند، بوسیله کمک مایه MR LINAC می نبوغ تبدیل شرایط آن را مشاهده
بسم الله الرحمن الرحیم توی رخت خوابم توی راهم هرجا که هستم فکرم مشغولهمغزم رو نمی تونم کنترل کنم سر خود شده هر دری رو که بخواد بدون اجازه باز می کنه و سرک می کشهاما این برای چی هست؟  چه بر سر ذهنم اومده که این شکلی شده؟مگه من صاحبش نیستم پس چرا اون سوار من شده ؟
ادامه مطلب
دانلود آهنگ جدید دیر کردی از حمید هیراد با بهترین کیفیت + پخش آنلاین
دیر کردی ببین از زندگی جا ماندم دیر کردی زمین خوردم و تنها ماندمدیر کردی حسرتت هر لحظه بر بادم داد دیر آمد در برم تا گفتم ای داد ای دادمن میرم امشب تازه میفهمی دلت گیره من میرم امشب خنده هام از خاطرت میرهمن میرم امشب تازه میفهمی دلت گیره من میرم امشب فکر تو آروم نمیگیره
Hamid Hiraad – Dir Kardi
دانلود آهنگ حمید هیراد به نام دیر کردی با دو کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸
متن و ترانه آهنگ دیر کردی –
شیطون ظاهرا" خیلی خدا را دوست داشت
و خیلی خیلی او را می پرستید
و در دربار او یکه تازی می کرد
خدا آدم را اختراع کرد و بر سر شیطون هوو آورد 
شیطون مزدش را گرفت
آدم سوگلی شد
شیطون حال آدم گرفت
خدا حالشان را گرفت و 
آدم به زمین آمد 
خدا فرمانی داد و هابیل درست عمل کرد
قابیل با بیل زد تو سر هابیل
هابیل مزدش را گرفت 
روزگار دست قابیلی ها بود 
تا اینکه همه جا قابیلی شد 
خدا به نوح دستور داد کشتی بسازد و همه را سوار کند
نوح به خدا گفت همه چه جوری سوار بشن
یکی از اتفاقات مهم زندگی هر کسی شب عروسی او است. همه می کوشند که مراسم این شب را به بهترین شکل موجود برگزار کنند تا به یادماندنی تر شود.
از مهم ترین مومات این شب دسته گل عروس، لباس عروس و داماد و ماشین عروس می باشد.
سوار شدن و تجربه رانندگی با اتومبیل های آخرین سیستم و لوکس آرزوی بسیاری از افراد است. و چه بهتر که این تجربه در بهترین شب زندگی کسب شود.خرید خودروهای لوکس بسیار گران است و اکثر افراد نمی توانند چنین هزینه ای کنند.
شما می توانید با ا
این که این روزها دست به قلم نمی‌برم (نمی‌تونم ببرم) در هیچ جا، واقعا یکی از نعمات خفیه‌ی الهیه.
جهانم رو باران رحمت الهی داره با خودش می‌بره و من نشستم ببینم کجا فرود میایم بالاخره.
*دعای حضرت نوح علیه السلام، در هنگام سوار شدن بر کشتی و یاداور بسیار نزدیک روزی که ما در سیل تصمیم به گردش در شهر گرفتیم.
 
ساعت دوازده شب سوار اتوبوس شدیم و صبح حول و حوش ساعت هفت صبح اصفهان بودیم .
با ترانه معروف میخوام بِرم به اصفهان که از پخش کننده راننده صدایش به گوش می رسید و در حالیکه گردنردیم بخاطر خواب بر روی صندلی اتوبوس کاملا خشک شده بود و حرکت نمی کرد بیدار شدم بالاخره در نصف جهان بودیم!
شاید باورتان نشود ؛ سالها بود که می خواستم به اصفهان بروم و هرگز فرصت و شرایطش پیش نیامده بود.
حالا اگه به حساب خلوتی صبح جمعه ها نگذاریم اولین چیزی که در بدو ورود نظرم
شیطون ظاهرا" خیلی خدا را دوست داشت
و خیلی خیلی او را می پرستید
و در دربار او یکه تازی می کرد
خدا آدم را اختراع کرد و بر سر شیطون هوو آورد 
شیطون مزدش را گرفت
آدم سوگلی شد
شیطون حال آدم گرفت
خدا حالشان را گرفت و 
آدم به زمین آمد 
خدا فرمانی داد و هابیل درست عمل کرد
قابیل با بیل زد تو سر هابیل
هابیل مزدش را گرفت 
روزگار دست قابیلی ها بود 
تا اینکه همه جا قابیلی شد 
خدا به نوح دستور داد کشتی بسازد و همه را سوار کند
نوح به خدا گفت همه چه جوری سوار بشن
روزی یک پیرمرد با یک پسری آماده یک سفر میشن (خواهشا نپرسین چرا و کجا !! ) . اما برای این سفر نیاز به یک خر داشتن ( فکر کنم خر مودبانه تر هست نه ؟ ) . رفتن با همدیگه یک خر خریدن و خوشحال و سرحال آماده شدن که برن برای یک سفر خیلی خفن و باحال . خلاصه ، این پیرمرده و پسره و البته این آقا ( یا خانوم ) خره قصه ما باید از کنار چهار تا آبادی رد میشدن . پیرمرد و پسر ، پیاده همراه با خر راه افتادن . به اولین آبادی که رسیدن ، جای یک چشمه آب ایستادن که آب بخورن و وقتی می
این هفته واقعا بد بود واقعااا. از شنبه اش شروع شد تا امروز که چهار شنبه است:/
شنبه یک گندی زدم که هم خودم ناراحت شدم و هم یک نفر دیگه و از این بابت کلا شب شنبه کلا به ناراحتی و عذاب و جدان گذشت ولی صبح روز یکشنبه حل شد ولی باز عصر روز یکشنبه تو اتوبوس دعوا شد و هنینطور روز دوشنبه سر اینکه خانمهایی که نشسته اند میگن نخندین/یواش حرف بزنین/حرف نزنین/ دستتون بهمون نخوره/پاتون بهمون نخوره/کیفتون بهمون نخوره و. کلا نه جا داشتیم بشینیم نه اجازه داشتیم
بیاید و بگید من سرما نخوردم و این شوخی کثیفِ گلبولای قهوه ایمه که قراره بزودی تموم شه :)
+ عاقبت تاب بازی (:|) و چرخ و فلک سوار شدن (:|) تو هوای هشت درجه سانتیگراد (سگ سرما:|) 
میشه یاداوری کنید به کودک درونم که بگیره بکپه؟ :| سپاس متقابل
تقدیم به پیشگاه والای آقا ابوالفضل العباس(ع)
 ایستاده بر فراز قله‌ی آزادگی
بی‌سر و بی‌دست یعنی آخر دلدادگی
رفته بالا تا دل معراج با افتادگی
از وجودش می‌تراود بوی دریازادگی
 
 نه. نباید گفت آب آور به او دریا بگو
کاشف‌الکرب دل تفتیده‌ی زهرا بگو
 
 کوه خم شد زیر بار ظلمت و نشکست او
رفت پای عهدهایش با سر و با دست او
مشک بر دندان گرفت از پا ولی ننشست او
یکه‌تازی آمد و گفتند عباس است او
 
بازویش را حرز بسته عشق، با نادعلی
سست‌عهدی نیست در قاموس
گالری گوشیم رو نگاه می کنم و دلم ضعف میره برای روزهای آی دا بودنم
آی دای کتابخون و خوره ی فیلم و آشپز و دیزاینر بشقاب و دوچرخه سوار.
نکنه خودمو یادم بره؟
 
+ نگارش اولیه cv تمام شد و آخ که چقدر حس میکنم بار سنگینی رو از دوشم پایین گذاشتم!
+برای شروع فردا ذوق دارم ^-^
آن‌سوی دریچه‌هاست، باغیبا چار بهار خفته در خاکبا چار غروبِ تا همیشهبا چار غمِ نهفته در خاکآن‌سوی دریچه‌هاست، نوریاز چار چراغِ تیرگی‌سوزاز چار شراره، چار شعلهاز چار ستاره‌ی شب‌افروزآن‌‌سوی دریچه‌ها صدایی استمن می‌شنوم، چقدر زیباستهرچند که گفته‌اند وهم استهرچند که گفته‌اند رؤیاستآن‌سوی دریچه‌های بستهغوغاست همیشه، آه غوغاستآرام گذار پای خود رااز بس که دل شکسته آنجاستآن‌سوی دریچه‌هاست، زخمیدر حسرتِ صبحِ التیامشای شیعه بیار
تهی تر از همیشه،
پنجره ایی از گرد و غبار
کوله ای پر از شن های بیابان
خانه ایی از خاطرات پژمرده
انگار از نسل روشنی های شب
افسوس که،
فروغ سایه های کاج در درخشش ماه نیستم!
انگار فصل ما نیستی ای بهارک جان»
که نمی دانی،
دلتنگی انس غریبی دارد با پاییزی که در بهار رخم را زرد کرد!
امشب،
بر جاده شب عاشقان پیدا نبودی!
ندیدن انگار حصار بلند دیدارست
زمان در کلبه من،
فصل باد و باز هم باد!
انگار دستانم را بسته اند به پنجره های آتشکده یزد
بر آخرین پله کوره ه
 
لحظه مرگ
 
لحظه مرگ بسیار حساس و خطرناک است حتی خوبان و نیکان از آن دلهره و وحشت دارند،در این عکس لحظه ی وحشتناک خارج شدن روح از بدن فرد کشته شده در تصادف را مشاهده می کنید،این تصویر جنجالی در فیس بوک ده ها هزار بار دیده شده و بحث های زیادی پیرامون آن صورت گرفته است.
 
آیا  روح به این شکل از بدن خارج میشود؟
 
براستی بعد از مرگ چه اتفاقاتی در انتظار هر شخصی است.در این تصویر ادعا شده در تصادف روح از بدن حارج میشود این در حالی است که روح جسم نیست و
۴- تقریبا هر روز وقتی که میخوام سوار اتوبوس بشم که برم مدرسه، انقدر پر هست که میچسبم به در شیشه ای اتوبوس و تا خود ایستگاهی که پیاده میشم پرس میشم. خیلی موقعا تصورم از قیافم تو اون شرایط مثل این کارتونا هست که یه دفعه یارو میاد با صورت توی لنز و سر میخوره میره پایین :دی
اما اینا رو گفتم که امروزو تعریف کنم. اتوبوس اول که اومد، دیدم آخرین نفر دقیقا مثل هر روز من چسبیده به در پس دیگه هیچ گنجایشی نداره اتوبوس. ده دقیقه ایستادم و بعدی اومد و دیدم باز
یه چند وقتیه که احساس میکنم بچه های بیان بی انگیزن یا بی حالن یا سردرگمن
یا نمیدونم درگیر یه چیزی ان
دلم میخواست میتونستم برای همتون یه دعوت نامه بنویسم و بفرستم
که بگم همه تون هردغدغه و هرمشکلی دارین بذارین زمین
بیاین دور همدیگه فلان جا جمع بشیم
یکی یکی از چیزی که دوست داریم حرف بزنیم و به همدیگه انگیزه بدیم
از فرداشم زندگیمونو ادامه بدیم
جالب میشد نه؟
یه عالمه لبخند یه عالمه حس خوب
من اعتقاد دارم یه آدم نمیتونه همیشه شاد باشه ولی 90 درصدش ا
۴- تقریبا هر روز وقتی که میخوام سوار اتوبوس بشم که برم مدرسه، انقدر پر هست که میچسبم به در شیشه ای اتوبوس و تا خود ایستگاهی که پیاده میشم پرس میشم. خیلی موقعا تصورم از قیافم تو اون شرایط مثل این کارتونا هست که یه دفعه یارو میاد با صورت توی لنز و سر میخوره میره پایین :دی
اما اینا رو گفتم که امروزو تعریف کنم. اتوبوس اول که اومد، دیدم آخرین نفر دقیقا مثل هر روز من چسبیده به در پس دیگه هیچ گنجایشی نداره اتوبوس. ده دقیقه ایستادم و بعدی اومد و دیدم باز
1.وقتی از کاری خوشت نمیاد حاضری حتی خونه تی کنی که از انجام اون کار طفره بری.مثل امروز من که از جادکمه زدن واسه یه لباس طفره رفتم.این که میگن گاو رو پوست میکنه دمشو میذاره دقیقا منم.یه طرح انتخاب میکنم و پارچه رو میبرم و میدوزم و به جادکمه زدن که میرسم وا می مونم.همه ش ترس از خراب شدنش رو دارم.تو برش هم خطا کردم ولی الان ازش لذت میبرم،اما جادکمه هنوز برام کار تخصصی به نظر میرسه.
2.برگشتنی از باشگاه با ماشینی اومدم که راننده ش فامیل دور بود.من ک
هیچی نمیدونم.
توی یه قطارم
از پنجره بیرونو نگاه میکنم
هوا تاریکه
همه چیز مدام عوض میشه
نمیدونم چیکار باید کرد.
هر از چند گاهی یه حرفی ، یه نوشته ای یه جایی میبینم، یادم میفته که سوار قطارم اصلا.
کس دیگه ای راه میبرتش.
ریل یه ور دیگه میره.
کاش میفهمیدیم خدا چقدر دوسمون داره :)
به نام خدا
 از خیابان ما تا میدان اصلی شهر، حدود ده دقیقه با تاکسی فاصله ست. امروز ظهر که برای رفتن به مدرسه سوار تاکسی شدم، راننده پرسید: همیشه این مسیر را چقدر کرایه میدید؟ گفتم: دو هزار تومان. گفت اما من تاکسی متر زدم. گفتم: باشه. 
ادامه مطلب
سلام 
نوشتن برام سخت شده و به طرز عجیبی حرف زدن راحت!اما پیدا کردن هم صحبت توی این ایام پر شتاب سخته!گروهی در پی درس خواند،گروهی در پی اپلای،گروهی.
امروز که رفتم اتاق بزرگوار،باز کار به اون مکعب معروف و هیجان‌انگیز حسین شجاعی کشید!در اینجا کوانتوم و گرانش داریم که بهش میگن کوانتوم گرویتی که مبحثی اوپن(open)در فیزیکه!»میخواستم به بزرگوار بگم دکتر کجای کاری ما خودمون ته اوپنیم.اوپن یعنی بحثی که هیچ چیز خاصی درموردش نمیدونیم حتی یه معادله ساد
امروز تو ماشین داشتیم حرف میزدیم ، گفتم : به نسبت سالهای گذشته فرهنگ ایرانیا بالاتر رفته. یکی از دلیلاش هم پیشرفت فناوریه.
دو دقیقه بعد ، یه ماشین داشت خلاف می رفت ، راننده سرشو برد بیرون و گفت : هوووووووییییی.
حداقل تا ماشین نبود، سوار الاغ و اسب و قاطر که بودی، نمیتونستی فحش بدی یا حرف ناخوب بزنی. اینم یه اثر خوب فناوری روی زندگی ما .
درود بر فناوری
حرف ها به فارسی
حرف ها به انگلیسی

دوچرخه سوار شوید
ride a bike

اسب سوار شوید
ride a horse

سکیت
skate

سکیت برد
skate board

فوتبال بازی کردن
play soccer

 
can he skate?                                         معنی آن : آیا او می تواند اسکیت کند؟
can he ride a bike?                                   معنی آن :آیا او می تواند دوچرخه کند؟                                                  
چقدر روزهای خوب زود می‌گذرن. راستش روزهای سخت هم زود می‌گذرن.
قبلتر خودم رو در یک مسیر افقی در حال حرکت می‌دیدم. الان سوار چرخ و فلکیم که یک حرکت عمودی هم داره ولی فقط خودم می‌بینمش.
چرا انقدر انتخاب کردن سخته. ولی دلخوشم به اینکه هرقدر هم سخت باشه، می‌گذره. کاش بخیر بگذره!
ای عشق! الحق که در ساده‌ترین شکلی و پیچیده‌ترینی!
به غم شوریده چرخ آب و گلم را،
هوسها داده باد این حاصلم را.
غم و درد جهان بیعت نموده،
زدند آتش مکان و منزلم را.
 
جهانی را دل آرا می کنی، عشق،
گدایی را تو دارا می کنی، عشق.
توان دادن تاوان ندارم، مدارم کو،
مدارا می کنی، عشق.
 
دلا، خونی به جز غم حاصلت کو؟
تو ناصح، عاقل ناقابلت کو؟
ز درد و غم دلم آب و ادا شد،
نمی پرسد کسی باری، دلت کو؟
 
گذر کردم همه کوه و دمن را،
گذشتم من همه مرز چمن را.
ندانستم، فقط در سرحد مرگ
نمی پرسد کسی سرحدشکن را.
 
 به هر گامی دو
چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم

ز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانم
قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم

مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی
به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم

به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش
نفسی همتک بادم نفسی من هلپندم

نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم

نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم
نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم

نفسی همره ماهم نفسی مست الهم
نفسی یو
آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد
مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد
 
راه دهید یار را آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد
 
چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان
عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد
 
رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد
غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد
 
تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود
ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد
 
باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند
سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد
 
خلوتیان آسمان تا چه
روز دوازدهم:
در روز دوازدهم محرم جماعتی از بنی اسد که در اراضی غاضریه منزل داشتند، به مقتل امام حسین(علیه السلام) آمدند و بر اجساد شهدا نماز خواندند و حضرت زین العابدین نیز به کربلا آمدند و بر پیکر پدرشان نماز گزاردند و حضرت را در همان موضعی که معروف است دفن کردند و حضرت علی بن الحسین(علیه السلام) را در پایین پای حضرت دفن نمودند و برای سایر شهدا حفره ای در پایین پای حضرت کندند و آنها را در آن محل دفن نمودند.
اهل بیت امام نیز در حالی که ۴۰ محم
حضرت امام حسن عسکری علیه السلام از طرف  حکومت عباسی در سامرا تحت نظر بودند. هر چند روز یک بار آن حضرت را به دربار احضار می کردند. از یکی از دوستدارانشان نقل شده است: آن روز معینی که می خواستند سوار شوند، ما شیعیان سر راهشان رفته و منتظر ایستاده بودیم تا اماممان را از نزدیک زیارت کنیم. وقتی ه السلام از در منزل خارج شدند، سوار بر مرکب بودند. قبلا نامه ای از طرف ه السلام به یکی از افراد ما- که مورد اعتمادمان هم بود- رسیده بود با این
پارک در حجم انبوهی از درختان سر به زیر و خاموش مانده بود
اولین راهرو 
سومین نیمکت 
پشت به همه ی دنیا 
جامه هایی سراپا سیاه آن دو غریبه را در خود پوشانده بود .
اولی با ریش های سیاه 
دومی با مژه های سیاه و‌ تاب داده اش.
.
آهسته آهسته اما محکم منطق زندگی 
سوار واژه ها در برگ ها می وزید 
کسی در گوشم از محبت میخواند 
محبت اشک میشد 
و سیاهی مژه های تابدار دامن عشق را می گرفت.
 
کیش جزیره تفریحات است ، تور کیش از اصفهان هم یکی از پرطرفدارترین مسیرهای گردشگری کشور و همچنین اصفهان تور در نظر دارد در این مطلب با شما یکی از تفریحات جزیره کیش را شرح دهد.
پاراسل در عین آرامبخش بودن یکی از هیجان انگیز ترین تفریحات جزیره در تور کیش از اصفهان است.
با ما در اصفهان تور همراه باشید ما شما را با این تفریح جالب آشنا می کنیم.
پاراسل نوعی از چتر بازی است که سوار آن می شوید و به وسیله طنابی که پاراسل را به قایق موتوری وصل میکند، کشیده
 
مبلغ اسلامی بود .
در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار.تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می
پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .
می گفت : چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را
برگردانم یا نه !
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این
را زیاد دادی .
 
 
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
یافارس الحجاز ادرکنی الساعه العجل
چقدر بااحساس و حماسی،استاد شهرام ناظری این ابیات را به صدای سحرکننده خویش را زنده کرده است

در خاک شهیدان نتوان خون سحر ریخت
از دامن این گرد سوار آمده امروز
این خلق وفادار به میثاق حسین است
خوش بر سر آن عهد و قرار آمده امروز
اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر و الغلبه
مسابقات جام حذفی استان اردبیل 
قرعه کشی مسابقات جام حذفی استان امروز مورخه 1398/06/31 با حضور 10 تیم در هیئت فوتبال استان اردبیل قرعه کشی شد و تیم ها حریفان خود را شناختند.
تیم های حاضر در جام حذفی از این قرار می باشد:
میعاد مغانساوالان یوردوم مشگینپریزاد مغانگندم کاران بیله سوارسازمان دانش آموزی اردبیلپیام نوین اردبیلذوب آهن اردبیلاکباتان اردبیلمشگین نوینگلبرگ گلمغان اردبیل
در این قرعه کشی تیم های میعاد مغان،پریزاد بیله سوار،گلبرگ گلمغان،
جام جم نوشت: اردیبهشت امسال زنی هراسان و مضطرب به اداره آگاهی استان البرز مراجعه کرد و راز جنایتی سیاه را فاش کرد. زن جوان به کارآگاهان گفت: در یک شریک شدن در منطقه کمالشهر کار می کنم. دیشب بعد از طولانی شدن کارم به کنار خیابان آمدم و برای عدول کردن به ساختمانی سوار یک مایه پژو ۴۰۵ شدم. دو مرد جوان سرنشین خودرو بودند و رفتارشان عادی حیات. سپس از طی مسافتی شوفر تغییر حروف عدالت و به سمت اتوبان کرج-قزوین تبدیل حروف داد. به راننده اعتراض کردم که او
یوزارسیف با چهار تا سیلو گندم مصرو رسوند به اقتصاد اول جهان ، ما با هزاران چاه نفت و منابع طبیعی تمام مردممون بیکارند و بدهکار
 
سوار تاکسی بودم زن راننده بهش زنگ زد راننده عصبانی شد داد زد:باشه!
صبر کن این گاو برسونم میخرم میام

زنگ و آیفون خرابه
زنگ زدیم تعمیرکار بیاد
 
 
 
 
 بعد خبری نشد
زنگ زدیم مجدد چی شد منتظریم، گفت اومدم دم در زنگ زدم درو باز نکردید
احمق تو برای درست کردن همون زنگ اومده بودی
 هوا خوشی بود. آسمان آبی بود و باد می‌وزید. بادی که رنگ و بویی از زمستان نداشت، باد گرم. زمین‌های کشاورزی یله و رها به امان خدا تا دوردست‌ها بی‌هیچ محصولی گسترده شده بودند. بیراهه می‌رفتم. تنها بودم. سوار بر دوچرخه باریکه‌های بدون سنگ را می‌جستم تا کمتر بالا و پایین شوم. توی جاده خاکی کسی نبود. از قصد جاده خاکی آمده بودم. حوصله‌ی جاده‌ی اصلی و ماشین‌های عجول را نداشتم. برای رسیدن به روستای پدری باید به سمت غرب می‌رفتم. جاده‌ی خاکی به سمت
همیشه دلم میخواست راننده ماشین پلیس باشمبلندگو بگیرم دستم بگم :»راننده پژو سفید حرکت کن.»ریو؟ سرت رو بنداز پایین ، مگه خودت خواهر مادر نداری ؟؟؟»لندکروز مشکی؟شیطون دخترای قشنگی سوار کردی»۲۰۶ صندوق دار!!! آهنگت خیلی قدیمیه عوضش کن»بنز مشکی بننننززز فخر میفروشیبزن بغل
فکر میکنم که تک تک ما
تک تک مارو
مسئول بدبخت شدن کشور و مردممون هستیم.
 
و براش تاوان هم باید پس بدیم.
 
وقتی تو خودت رو میکشی و کلی حق این و اون رو میخوری که حالا بری یه جایی یه شرکتی خودت بچسبونی که مثلا به جای پراید پژو پارس سوار شی
یا مثلا با هیوندا بیای بری
 
همین میشه تهش.
 
واقعا خلایق هرچه لایق.
راستی امروز روی انتخابات کاناداس
 
ببینیم از بین این سه نفر کی انتخاب میشه.
 
گرچه یکی از یکی بدترن.
ای شیعیان و ای آزادگان جهان به گوش باشید و به هوش که شرارت و شقاوت شمرها و عمر سعد ها ما را از فضاحت و حماقت شریح قاضی ها غافل نکند.
اگر ابو موسی اشعری‌ها و شریح قاضی‌ها نبودند شاید تاریخ به شکل دیگری رغم می خورد.
ریل شرارت را شریح ها بنا می گذارند و عمر سعد ها و حرمله ها و شمرها بر آن سوار می شوند و می تازند.
دلپر= روح الله رستمی
 
 صلی الله علی الباکین علی الحسین علیه السلام
 
 
 
در صورتی که از خودرو استفاده می کنید تهیه قطعات یدیکی بی شک یکی از دغدغه های شماست. با وضعیت اقتصادی امروز کشور اینکه برند ها را بشناسیم و سره را از ناسره تشخیص دهیم خود نیازمند یک مدرک است! من در این مقاله به شما کمک می کنم تا  برندهای معروف لنت ترمز را بشناسید.
انقدر که برند های مختلف و متنوع در بازار وجود دارد. چه هم طبقه ای من باشید و پراید سوار شوید، چه بالا نشین باشید و خوردوی لوکس سوار باشید بازار برای شما رنج متنوعی از برند ها را روی می
چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم

ز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانم
قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم

مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی
به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم

به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش
نفسی همتک بادم نفسی من هلپندم

نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم

نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم
نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم

نفسی همره ماهم نفسی مست الهم
نفسی یو
به ساعتم نگاهی می‌ندازم، شش؛ شش دقیقه دیگه وقت دارم که به آزمایشگاه برسم. آزمایشگاهی که مجبورم دوره کارآموزی ام رو اون جا بگذرونم، نزدیک ضلع شرقی دانشگاه ست. هنوز اتوبوس نیومده. پا می‌شم و قدمی می‌زنم. شش تا شش تا قدم بر می‌دارم و مابین شون مکث می‌کنم. ذهنم حسابی روی 6 قفل کرده. دوباره ساعتم رو نگاه می‌کنم؛ پنج، پنج دقیقه دیگه و هنوز اتوبوس نیومده. این بار توی ذهنم اعداد رو با شش جمع می‌زنم؛ شش، دوازده، هجده، بیست و چهار. کم کم دارم عصبی می
گفتم: خب. حالا اسمش چی بود؟
گفت: اون یارو سرخپوسته اسمش چی بود؟
- ماراجینما. آره. ماراجینماس.
گفتم: یعنی چه؟
- یعنی مردی که سوار بر مادیان گریسته‌اش می‌گذرد و از سال‌های گریستنش با مادیان گریسته‌اش دور می‌شود.
یک سرخپوست در آستارا»
کتاب دوباره از آن خیابان‌ها» نوشتۀ بیژن نجدی»
بیست‌وچهارم آبان زادروز بیژن نجدی است. 
همه جا را سر و صدا دربرگرفته بود. هم همه فضا را آکنده بود. هر کسی حرفی می­زد. زنی میان­سال از دغدغه­ های خرج و مخارج زندگی می­گفت، زنی دیگر درباره بچه­اش سخن می­گفت. مردی از مریضی­اش حرف می­زد و پیرمردی از تنهایی­اش دم می­زد.همگی جویای همدمی در اتوبوس بودند اما من تنها به سخنان­شان گوش فرا می­دادم تا شاید به این شیوه در زندگی آن­ها زندگی کنم لحظه های زندگی آدمیان مانند کتابی عظیم است که هر ورق آن وسعتی به پهنای فاصله من با ستارگان دارد.همه جا
کلاه دوچرخه سوار کشکول اوست. آن هنگام که دوچرخه را همچون اسبی به گردن درختی سرسبز یا لوله ای تنها می بندد، کلاه از سر برمی دارد و آن را همچون کشکول به دست می گیرد. کشکول درویش حاوی تمام ادوات لازم برای زندگی او بود. کشکولی کوچک که نمادی بود از بی نیازی درویش. و کلاه دوچرخه سوار هم کاملا شبیه کشکول درویش است. دوچرخه سوار آن را به دست می گیرد. کیف کمری و کاور و ادوات لازم برای یک روز پرسه در شهر را در آن قرار می دهد و بعد می نشیند در کلاس درس یا پشت م
ای کاش آن متن نمونه را نمی خواندم. دیدی آدم وقتی چیز خوشمزه ای می‌خورد، دهانش آب می افتد؟ دل من هم این بلا به سرش آمد. ای کاش آن چند خط رایگان روش برداشت از قرآن» را نمی گشودم و به کام دلم نمی ریختم تا تشنه و هلاک نمی شد؛ تا ناگزیر نمی شدم که به محض تعطیل شدن مدرسه، بی تابانه سوار تاکسی بشوم و بروم به کتابخانه ی آن سر شهر و سپس، برگردم به خانه مان در این سر شهر.
توجه: خواندن کتاب روش برداشت از قرآن» برای کسانی که تاب تشنگی کشیدن را ندارند، اکیدا
به هرحال دیر یا زود به ما می‌رسند. امیدها، آرزوها، امیال، معجزه‌ها، جادوها، تمام آنچه می‌خواهیم و گهگاهی امید به دست آوردن‌شان یا یأس از دست دادن‌شان  باعث خارش روح‌مان می‌شود.همه‌شان مثل راننده اتوبوس‌های وراج در همان ایستگاه اول ایستاده‌اند و حواسشان به مسافران منتظر در ایستگاه‌ها نیست.اما آخرش که چه؟به هرحال باید حرکت کنند و مسافران‌شان را سوار کنند!  
رمان ناگفته ها
دانلود رمان عاشقانه ناگفته ها اثر بهاره حسنی با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا ویرایش شده با لینک مستقیم
داستان در مورد دختر جوانی به اسم نازلی کسروی است که بعد از فوت مادربزرگ و بعد از سالها دور به ایران برمیگردد ، آشنایی او با جوان در هواپیما و در مورد زندگی خود ، این داستان را شکل می دهد .
خلاصه رمان ناگفته ها
با تکان هواپیما از خواب پریدم و کتاب روی پاهایم سر خورد و کف هواپیما افتاد!
خم شدم تا آن را بردارم . ولی کسی که کن
تضمین بهترین کیفیت به صورت خام و مجموعه با بهترین قیمت
سرسیلندرهای خام به شرط تست و تعویض حتی پس از سوار شدن روی موتور 
سرسیلندرهای مجموعه شده بدون نیاز به آب‌بندی و شیم گیری همراه با پیچ و مهره‌های مخصوص همراه با کاسه نمد میل‌سوپاپ با بهترین قیمت
برای اطلاع از قیمت تماس بگیرید
تضمین بهترین کیفیت به صورت خام و مجموعه با بهترین قیمت
سرسیلندرهای خام به شرط تست و تعویض حتی پس از سوار شدن روی موتور 
سرسیلندرهای مجموعه شده بدون نیاز به آب‌بندی و شیم گیری همراه با پیچ و مهره‌های مخصوص همراه با کاسه نمد میل‌سوپاپ با بهترین قیمت
برای اطلاع از قیمت تماس بگیرید
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب