نتایج پست ها برای عبارت :

من قر نمیزنم شما فقط گوش کپید

سلام
من هستم
کم هستم
و کمی خسته م
ببخشید که دیگه حوصله بلاگ بازی ندارم، حوصله شلوغ کاری ندارم، حوصله کامنت بازی ندارم. حوصله هیچ کاری ندارم.
نق نميزنم،
غر نميزنم،
کاملا بی تفاوتم
و معنی ش این نیست که برام مهم نیستین ( البته بعضیا که از اولم مهم نبودن همچنان مهم نیستن )
فقط این که عوض شدم کمی
دوز خوشحالی م کم شده
دوز بی تفاوتی م بیشتر شده
یخ شدم
اینا اعترافات سنگینیه ها از کنارشون به راحتی نگذرین :))
im a monster
می دونم و بازم اهمیتی نمیدم آه .
کجای این جنگل شب
پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت
پر میکشی چکاوکم
چرا به من شک میکنی
من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و
سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم
نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقمو
گزیه نمیکنم نرو
آه نمیکشم بشین
حرف نميزنم بمون
بغض نمیکنم ببین
سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه
راهی این سفر نشو
نذار که عشق منو تو
اینجا به آخر برسه
بری توو مرگ من از
رفتن تو سر برسه
گریه نمیکنم نرو
آه نمیکشم بشین
حرف نمی
شابد دوست: زهرا ی قسمتی از کتاب شازده کوچولو هست که میگه : بدتر از اونی که بیای و کسی متوجه نشه ، اینه که بری و کسی متوجه نشه! . البته ما متوجه شدیم که تو رفتی.
زهرا:
شاید دوست: خب زهرا من ی رب دیگه جمع میکنم میرم.
زهرا: باشه.
شاید دوست: دست بده!
شاید دوست: بوسم کن!
زهرا: بوسم نمیاد!:-\ 
شاید دوست: دیگه باهات حرف نميزنم!
زهرا :خب نزن! 
شاید دوست: زهرا؟!o__0
زهرا: فک‌‌کردی برام مهمه؟!

خدایا! فکر‌میکنن اینکه با من حرف بزنن یا نزنن برای من مهم ه!:-\ 
.
چون میخوام گله کنم اسمش نمیییگممم پس هی نپرسید لطفا. داشتم باهاش حرف میزدممم بعد بابامم یه چی گف زدم زیر خنده بعد هی میگه نخند نخند گفتم باش بابا :/ ینی اینجوری نگفتم ولی باید میگفتمممم چرا نگفتم؟ خب نمیشد . حالا نگهداشتم یعدا کلی حرف بهش بزنم بعد ک دوباره باش حرف زدم توضیح دادم که من تو ماشین بودم و به حرف بابام خندیدم بعد تهش اومدم بگم چررررا بمن گیرررر میدی؟؟؟ چرررراااا؟ و بگم اصن به درک به تووو چه ولی بازم نمیشد بگم ینی نشد ولیییی اینم نگه
معمولا وقتی عصبانی میشوم حرف نميزنم.
یعنی بنظرم هیچ کس نباید در این اوج التهاب و تشویش حرف بزند.
اما امروز حرف زدم. فریاد زدم و حتی زدم کسی را‍♀️
و با همه این‌ها عصبانیتم تمام نشد.
مسئله اینجاست که آدم‌های اشتباه، یکجا زهر اشتباه بودنشان را میریزند به جان ما.
همین مابقی اطاله کلام است.
نیمه پر لیوان را بخواهم نگاه کنم اینکه بالاخره فشارم از دیشب بالا آمد.
 
این زن ها چه حوصله ی ندارند صبح اول صبح آرایش می‌کنند بخدا من صبح ها آب به دست و روم نميزنم تا تو اتوبوس یا مترو بخوابم! بعدش اینها اینهمه چیز به خودشون میمالند! چرا آخه؟ آدم نمیدونم مشکل از خودش یا از اونها! لعنتی ها بذارید ما زشت ها احساس زشتی مضاعف نکنیم! اینها ساعت ۸ دانشگاه یا محل کار ند از کی بیدار میشند اینقدر. به خودشون میمالند که اینجوری می‌آیند بیرون!
از این به بعد هیچ وقت از برنامه های خودم نميزنم که به برنامه هایی که خانم مریم. و. میریزه برسم و نمیدونم حق دوستی رو ادا کنم و ایناا!!! دیگه دوستی ای در سطح معنا بین ما وجود نداره. از قبل هم میدونستم این رابطه راه به جایی نمیبره. اگر هم چیزی بشه در مورد اتفاقی که امروز افتاد، خودم بی حواسی کردم، خودم هم پاش هستم. 
من رو باش برای کی اینقدر وقت گذاشتم. 
پی نوشت:‌شاید بعد ها ماجرای امروز را با جزئیات اینجا بنویسم.
میل نوشتنم ته کشیده.بارها اومدم این صفحه رو باز کردم و چند ثانیه نگاش کردم و دوباره بستم.زندگی خیلی مرتب تر و دلخواه تر از همیشه داره پیش میره ولی موقع نوشتن که میشه فقط چیزای منفی میاد تو ذهنم.ازشون حرف نميزنم چون به اندازه ی کافی اطلاع داریم و ذهن مون سیاهه.بیایین اگه راهی دارین که باهاش سیاهی ها رو میشورین بهم بگید.برعکس همیشه سکوت نکنین.کامنت بذارین و از تجربیات تون بگین.
ینی از صبحم با این اهنگ بدکردار .جیگرم مثل گلس گوشیم پاره پاره شد .!
خب انقددد این آهنگو عزیز شکست خوردمون خوند که من حفظش شدم .!
چی میگفت؟
آهاااا.
"خداحافظی منو عشقم به خودت برسون" ‌و اینا!

منم بی جنبه .
لعنت .!
.
تب و لرز و استاد جانی که میگه برو .برات غیبت نميزنم!
واقعاااا هیچی از تجارت نفهمیدم .بیمه هم استادش مرخصم کرد .اومدم خونه!
ماتی میگه چشمم زدن.
_بترکه چشم حسود و بخیل و شنبه زا تا جمعه هفته بعدش زا .!_
امروز دیر بیدار شدم خیلی دیر. اما خب باید قرصمو دوباره از سر بگیرم به بابا گفتم بخره هنوز که نخریده. خواب زیادم واسه اونه چون سر خود قطعش کردم که کار اشتباهی بود. حالا درسته که خراب کردم با خوابیدنم امروزو اما الان دورباره شروع میکنم به کار کردن. نمیدونم امشب کتابم تموم میشه یا نه اما همه توان و زمانمو میذارم تا کار کنم و مثل دیروز به همه کارام برسم. من جا نميزنم. حتی اگه هر روز حالم خوش نباشه. 
دوستیمو با آرزو بهم زدم
از نظر من آرزو آدمیه که رفتارای زشت خودشو نمیبینه اما رفتای بد منو با لحن بد ب روم میاره
اما من درمورد رفتارا وحرفایی ک خیلی وقتا ناراحتم کرده حرفی نميزنم چون جز عصاب خوردی چیزی برام نداره
فکر میکنه خیلی عاقل وفهمیدست وبقیه نفهمن وفاز نصیحت برمیداره :/
 
خیلی خوشحالم از اتمام این دوستی.
 
اما آشفتم از این جهت که هرچی درس میخونم یادم میره وامتحانامو خراب میکنم
میترسم از مشروط شدن
تنها امیدم خداست
خدایا حال دل منو همه آ
تقریبا تو شمارش مع افتادیم برای شب یلدا :(
ولی من اصلا حال خوبی ندارم تازه دارم کم کم حال اونایی که روز تولدشون غمگینن رو درک میکنن .
نه این که شب یلدا تولدم باشه بلکه چون حال دلم خوش نیس ، هیچ موفقیتی ندارم و هیچ تفریح و شادی بلکه از روزی که حق شادی دارم ولی شرایطشو ندارم دلگیر میشم
6 ماه دیگه مونده تاکنکور و امیدوارم هرچه زود تر تموم شه
 تو این 6 ماه تکلیف دو تا چیز معلوم میشه : کنکور و اون اتفاق خاصه :////
دیگه هم حاضری نميزنم ! چون بسشه ! بقی
آزمایش خون دادم و از دیشب که جوابشو گرفتم غمگینم.
اینجانب با ۲۵سال سن و ورزش مداوم قند خونم ۸۷ بود!!!
البته دلیلشم هله هوله هاییه که این چند ماه بی رویه خوردم.دیگه لب نميزنم به هیچکدوم.
حالا اینا همه به کنار.با TSH چه کنم که عدد ۱۰.۸۲رو نشون میده(تیرویید که میگن نرمالش بین ۰.۴تا ۴ هست) فکر کنم تیروییدم به شدت کم کاره.
میگم چرا یه مدت ریزش مو دارم و پوست دستم معمولا خیلی خشک میشه.شاید دلیلش همین کم کاری تیرویید باشه.خیلی هم زود خسته و بی حال میشم.
 
ال
کجا گمم کردی بابا ؟؟ کجا بابا ؟؟ شدی مثل حاجی ؟؟ منتظری بابا ؟؟ که چی بشه ؟؟ که چی بگی بهم ؟؟ که من راه رو اشتباه میرم؟؟ من راهم اشتباه نیست فقط محیط رو اشتباه اومدمبابا راستش اون مقاله رو هنوز نخوندم و عقلم میگه نباید بخونم.بابا خیلی وقته به احترام شما دم نميزنم به خدا که انصاف نیستجواب دارم برای سوالتون یک جواب کامل هم دارم فقط می دونم که وقت حرف زدن من نیست و اگر هم حرف بزنم ، حرفی نیست که شما صلاح بدونینخسته ام ، فقط همین ، خیلی خیلی
از امروز و این پست دیگه روز شمار نميزنم. چه کار عبثی بود!! 
فکرم همچنان مشغول و به قول عشق جان بی قراری دارم! پذیرش دانشگاه  UM مای رو دارم اما هنوز مدرک آزاد نکردم و زبان نگرفتم. راستش میخوام ارشد دوباره بخونم چون پول آزادسازی مدرک ها رو ندارم. کارشناسی هم ورودی ما گرون شده اما با پولی که از سربازی نخبگان میگیرم میشه جورش کرد.
از غر زدن متنفرم با اینکه انجامش میدم اما خب گاهی به آدم فشار میاد. امیدوارم یه روزی که این مطلب رو میخونم از ته دل بخ
خوبه که حداقل بادمجون واکس نميزنم و حرفام رو میبینی
راستش خیلی دلم برات تنگ شده.
962 روز هست که ندیدمت.
24*962=23088 ساعت هست که ندیدمت
60*24*962=1385280 دقیقه هست که ندیدمت
60*60*24*962=83116800 ثانیه هست که ندیدمت
هشتادو سه میلیون و صدو شانزده هزارو و هشتصد ثانبه.چقدر نزدیک جمعیت ایرانه.اگه هر ایرانی رو یک ثانیه میدیدم، حتما تو رو هم یک ثانیه میدیدم.
ممنون که نگاه میکنی اینجا رو.
ای کاش میشد باهات حرف میزدم.
شک ندارم ی روز پشیمو
میخواستم بیشتر در مورد خودم بدونم و بنویسم.
شاید که نه,ولی من از اون دسته ادمهایی ام که زیاد از خودم حرف نميزنم. از خودم.از دغدغه هام.از ارزش هام.سکوتی توی زندگیم دارم که باعث میشه کلی حرف تو وجودم تلنبار بشه و بخوام یه جایی با یه سری دوست به اشتراک بذارم.
فقط اینم دوست دارم بدونین که من اول دبستان که بودم,معلمم ام اس گرفت و ما بیشتر وقتها کلاس نداشتیم.برای همین سخت ترین درس دوران تحصیل من املا بود.هنوز برای انتخاب این ز یا ظ یا ض,باید از اط
نمیدونم چیکار کنم چشام تار میبینه موقع خوندن از شدت خواب اشک تو چشم جمع میشه دستام بی حسن و درد میکنن و تیر میکشن. تمرکز کردن تو این شرایط واقعا سخته. ولی من نباید بخوابم چقدر خواب اخه. چیکارم کرده خواب تا الان که برای بقیه عمرمم اثری داشته باشه. من فقط میخوام کار کنم. چرا اینجوریم. دلم میخواد کتابمو راحت بخونمو بفهمم این همه بی حسی مسخره رو تجربه نکنم که حتی نمیتونم کتابو دست بگیرم. میگی چیکار کنم من میخوام و دارم تلاش میکنم اما خیلی کندم اما و
تمامِ خواسته هام‌رو تغییر دادم
تمام علاقه هام رو از دست دادم 
چی شد؟ هیچی من هنوز هستم و یک راه اجباری جدید
خدایا دیگه بهت رو نميزنم و ازت نمیخوام چیو بهم بدی چیو ندی، دیگه نمیخوام هی ضایعم کنی و یجور دیگه بهم بدی که دوست ندارم
فقط چیزایی ک دادیو ازم‌نگیر، نامردیه ، خیلی نامردیه، من که گناهی ندارم شدم بنده؟ دارم؟ خودتم میدونی اصلا دستِ من نبوده تو خواستی واسه به وجود اومدنم
پس اینقدز همه کارارو برعکس نکن بعدشم‌نگو قسمته حکمته، من هنوز از ل
من ادم رفتم ادم موندن نیستنمادم خدافظی کردن عذرخواهی کردن تموم کردن و کردن گرفتنبقیه اهمیت نمیدن که منم ممکنه اسیب ببینم بقیه فقط میبینن ک خودشون رو میبینن ک اسیب دیدن هرچقدرم کوچیک یا بزرگ باشه براشون مهم نیس،فقط اسیبای خودشونو میبینن، میگن من اونم ک همیشه حقو به خودم میدم،اره!اخه هیشکی رو دورم نمیشناسم ک یبارم شده بگه حق باتوعه،بگه توعم اسیب دیدی باید یه کم اروم بشی باید استراحت کنی،هیشکی ندیده ک منم دارم دارم وقتی حرف میزنم اشک تو چشما
یک وقتی هم که خوشمان میشود باید بلایی از آسمان نمیدانم چندم صاف بر سر ما نازل شود و خلق ما به هم بریزد. همیشه هم نمیشود به بهتر از این دلخوش بود. 
اگر بخواهم از حال و هوای این روزهایم بنویسم، شما که غریبه نیستید. دلم هوای یک صبح شاداب و تازه نفس را کرده است. دلم سنگک خریدن های سر صبح را میخواهد. 
من این مدت هم کار میکردم، هم درس میخواندم، هم مجبور بودم خیلی کارهای دیگر را به جای دیگران انجام بدهم. 
من این روزها با هر کسی حرف نميزنم، محبت نمیکنم. ب
رفته بودم سرکارهمیشه به موقع میرم و برمیگردم و غر نميزنم.کاری که بهم سپرده شده رو درست انجام میدم با اینکه هیچ علاقه ای به فعالیتی که انجام میدم ندارم راستش! صرفا برای اندک استقلالی که بهم میده میرم
داشتم از دفتر خارج میشدم که مسئول بررسی کیفی! کارم به اون یکی میگفت لیمو خیلی خیلی دختر گل و مهربون و وظیفه شناسیه.کاش همشون مثل اون بودن!
هیچی همین :| هیچوقت از تعریفهای دیگران خوشحال نمیشم چون هرکسی فقط یه جنبه من رو میبینه.شاید در کل آدم جالبی وا
روی افرادی که توی خونه ی ما زندگی میکنن اسمی جز دیوونه نمیشه گذاشت! 
دیشب بعدِ یه دعوایی که خدارو شکر فقط لفظی بود انقدر ناراحت و عصبی شده بودم که دلم میخواست زار زار گریه کنم ولی همش بغضمو میخوردم. من خیلی وقته توی دعواها و بحث ها دخالتی نمیکنم و حرفی نميزنم حتی اگه درمورد خودم باشه. میذارم هرچی دلشون میخواد بهم بگن تا آروم بشن! اینجا فقط ارزش آدما به اندازه رتبه کنکور و نمره های درسیشونه و کسی که چند سال پشت کنکور مونده باشه خیلی حقیر و بی ار
چقدر اعصاب خورد کنه مجبور باشی با آدمایی که اصلا در شانت نیستن آداب و معاشرت کنی ، اینکه میگم مجبور واسه اینه که بین بدو و بدتر انتخابشون کردم ، نمیدونم تا کی آبروم بخاطر اینا باید بره !  جلوی چند نفر تاحالا آبروم رفته ؛ نمیدونم.! الانم که گفت: جلوی دهن اینو بگیر اینقدر هیس هیس نکنه دیگه باهاش حرف نميزنم.! چقدر محیط جامعه تغییر کرده که آدم مجبورِ تحمل کنه !  لعنت به آدمای بی حیا و بی فرهنگ ، البته بگم فرهنگ دارن ولی فرهنگشون به من نمیخوره ‌!
سلام
امروز حس خوبی داشتم.بعد از مدتی داغونی که نتایجش رو تو پست قبلی میتونید ببینید.دکتر فرهنگ جواب ایمیلم رو داد.تصمیم گرفتم بیخیال آماری خوندن و دیدن تو تابستون بشم و همون الکترومغناطیس رو به یجایی برسونم و تصمیم گرفتم بیخیال برنامه‌نویسی بشم آخه واقعا بدم میاد ازش.
از اینا که بگذریم میرسیم به یکم حرف زدن.من آدم غرغرویم.یادمه یه معلم زبان آموزشگاه داشتیم به اسم خانوم حسینی که میگفت تو عین پیرمردا یه جا میشینی و غر میزنی.الانم میخوام غر ب
سلام
دختری 20 ساله هستم. به شدت احساس تنهایی میکنم. علتش هم اینه که خیلی با هم سن و سال هام تفاوت شخصیتی دارم. اطرافم رو که نگاه میکنم یه نفر رو هم حتی شبیه خودم نمیبینم. یعنی نمیتونن بین تفریح و درس تعادل برقرار کنن. یا به شدت خوش گذرون هستن یا فقط به درس و کار فکر میکنن.
من خیلی آدم راحتی هستم، یعنی راحت حرف میزنم، سخت نمیگیرم، تشریفاتی حرف نميزنم و عمل نمیکنم. میخوام خودم باشم. شخصیت نمایشی ندارم. اهل اینستاگرام نیستم چون واقعا درک نمیکنم چه مع
اقا من زنده هستما ، ولی چندوقته اصلا دست و دل وب رو ندارم نمیدونم چرا یعنی میدونما ولی خب بی خیالش ، با شرمندگی فراوان به هیچکدومتونم سر نميزنم ، فقط هعی وبو چک میکنم ببینم کسی کامنت داده یا نه ! 
حتی دوبار به حذف وب فکر کردم که اصلا خودم به خودم فحش دادم حتی به حذف و راه انداختن یه وب دیگه فکر کردم حتی یجورایی اسمشو هم انتخاب کردم ولی باز به خودم نهیب زدم .
یه مقدار این روزا حالم گرفته شده ولی من بی خیالشون ادامه میدم ( یعنی یه اتفاقایی پیش اومد
اولین بار که تو را دیدم ، یازده سالم بود . مرا از آن مدرسه‌ی شلوغ و بی نظم آورده بودند به شاهد نمونه‌ی استان. آن هم اواخر سال . 
آمده بودند دنبالم ، زنگ سوم بود . گفتند می‌رویم جایی . بعد نشانده بودنم وسط آن کلاس قشنگ . چند بچه‌ی مؤدب . معلمی که خوب درس میداد و نمیشد مسخره اش کرد و یک مشاور سمج .
آن سال شروع سرکشی های من بود پسر . از فرار کردن هر روزه از مدرسه بگیر تا داد و بیداد های هرصبح که نمی‌ روم . از دعوا با بچه‌های مدرسه تا اعتراض علنی به اجبا
فر میگه برای اینکه از این افسردگی و بی حالی دربیای یه قدم بردار 
کلاسی ورزشی سفری چیزی
به حرفش فکر میکنم به اینکه چقدر بدم میاد از هر جایی که میرم و آدما میشناسنم یا حتی نمیشناسنم
کلا چقدر بدم میاد از هر جایی که آدما توش هستن 
به اینکه این روزا چقدر دلم میخواد تو خونه و با سکوت وقت بگذرونم و حتی دهنمو برای گفتن حرفای معمولی باز نکنم
به فر دروغ نمیگم هیچوقت 
بهش میگم سعیمو میکنم و باز یادم میاد که چقدر به این انسان مدیونم شاید به خاطر همین دین و
موهای خیسم رو سشوار می کشم سارا دستی به موهام می کشه و میگه:
رها خوش بحالت چه موهای خوشگلی داری.  صاف و خوش رنگ .در حالی که چشماش برق میزنه روسری رو در میاره و میگه آخه این موهای فر چیه ؟
با لبخند نگاش می کنم و میگم:موهات خیلی قشنگه سارا.من موهات رو دوست دارم
دماغش رو جمع  می کنه و دوباره روسریش رو سرش می کنه و یه گره شل میزنه میشینه روی مبل.  به منم اشاره می کنه تا بشینم بعد میگه چه خبر تو که هنوز توی چشمات غمه دختر  .با صورت گر گرفته و  قرمز، صداشو
این هفته واقعا بد بود واقعااا. از شنبه اش شروع شد تا امروز که چهار شنبه است:/
شنبه یک گندی زدم که هم خودم ناراحت شدم و هم یک نفر دیگه و از این بابت کلا شب شنبه کلا به ناراحتی و عذاب و جدان گذشت ولی صبح روز یکشنبه حل شد ولی باز عصر روز یکشنبه تو اتوبوس دعوا شد و هنینطور روز دوشنبه سر اینکه خانمهایی که نشسته اند میگن نخندین/یواش حرف بزنین/حرف نزنین/ دستتون بهمون نخوره/پاتون بهمون نخوره/کیفتون بهمون نخوره و. کلا نه جا داشتیم بشینیم نه اجازه داشتیم
 
حالا دارم تمام چیزهایی که قبلا میگفتم را ، مثل تنهایی و دلتنگی و افسردگی را با پوست و گوشت و استخوان و هرچیزی که درم هست لمس میکنم با اینکه حرفی ازشان نميزنم . دارم همه‌ی انها را زندگی میکنم.زندگی ! که حالا حالم ازش بیشتر از همیشه بهم میخورد . زمستان شده، اما هنوز پاییز است. بهار پاییز است ، تابستان پاییز است،زمستان، حتی زمستان که پیشتر دوستش میداشتم حالا پاییزی غم‌انگیز و افسرده کننده است . میخوام که با کسی حرف بزنم بدون انکه بخواهد به من ث
بی هوا پرسید: بازم زیر چشمات سیاه میشه؟! قبلنا عادت داشتم به چشمم مداد مشکی بکشم فکر کردم منظورش به اونه ولی نه راست میگه وقتی خسته میشم زیر چشمام به طور نامحسوسی کبود میشه و گود میره، خوشحال هم باشم چشمام نشون میده و همینطور غمگین هم باشم. لبهامم ژل تزریق نکردم، خیلی معمولیه درحدی که به صورتم میاد. تازه تبخال هم زدم، درسته اذیت میکنه ولی خب تجربه بدی نیست سرگرم هم میکنه حتی. هیچ وقت قرار نیست دماغمو عمل کنم، خب نه قوز داره، نه بلنده، معمولیه
سلام
من با پاهام مشکل دارم. تو خونه یه چیز عادیه اما وقتی بیرون میرم اگه به یه چیز کثیف برخورد کنه فکر میکنم دیگه پاک نمیشه، به خاطر همین دیگه بهش دست نميزنم. مثلا یه بار این اتفاق افتاد تا یه ماه نتونستم برم حموم؛ همون مشکله دیگه م حمومه، شما چند بار تو هفته حموم می کنید؟، اگه خیلی یه توضیح بدین چرا؟
من پوستم خشکه، اگزما میشه. البته بعضی وقت ها، ولی همون موقع بخوام هم نمیتونم برم حموم چون با اون زخم ها آدم روانی میشه. به همین خاطر ماهی دو بار م
یکی‌از دوستای مجازیم،شهری ک‌دانشجو بودم مامایی روزانه قبول شده
بعد خاطرات روزانمو ک تو اون وبم مینوشتم میخوند ومشتاق بود اکیپمون
رو ببینه! خلاصه شماره یکی از بچه هارو دادم بهش وهماهنگ کردم اینوببرن
بیرون،ولی اذیتش نکنن و چرتو پرت نگن و آبرومو نبرن 
هیچی ن تنها کلی اینو اذیتش کردن وچرتوپرت میگفتن،بلکه پیله کرده بودن
زنگ بزن دنبال دوستای خوابگاتم بریم و اینم ک گفته ن زنگ نميزنم گفتن
توام مثه ز (من) هستی ب اونم میگفتیم فلانیارو بیار نمیاور
دختر ساکت و سر به زیر و درس گوش کن کلاس من بودم. دختر شنگول و پر هیجان و خنده رو و سوتی بده ی کلاس الی و سومی تو بودی. یه وقتا انقدر عاقل و فهمیده که باورم نمیشد یه دختر چهل و پنج کیلویی ریزه میزه بتونه اینقدر خوب و به موقع حرف بزنه و تصمیم درست بگیره، یه وقتا بچه شرور مردم آزار و ریسک پذیری که از جسارتش انگشت به دهان می موندم. شما دو تا رو همه توی دانشگاه دوست داشتن. استادا، همکلاسیا، هم خوابگاهی ها، اصلا همون همه. یه جور شیطنت معصوم توی وجودتون ب
آقا من کلا عادت ندارم با دهن پر حرف بزنم.حتی وقتی تو خونه هم فقط خودم و همسرم هستیم با دهن پر حرف نميزنم.
چند شب پیش خونه پدرم بودیم و یکی از دوستهای پدرم هم با خانمش اونجا بودن.خیلی باهاشون صمیمی و راحت هستیم.آدمهای خیلی جالب و روشن فکری هستن.به شدددددت هم مبادی آداب.
موقع شام خوردن پدر و مادرم داشتن یه خاطره خنده دار تعریف میکردن منم یه لحظه جوگیر شدم اومدم با هیجان ادامه ماجرا رو تعریف کنم براشون که چشمتون روز بد نبینه.دو تا چیز گردالی کوچو
شنیدم که میگفت دیگه مثل تکه سنگی شدم.سالها دوری و ندیدن ها ، سنگینی روزگار و زخم زبان کسانی که دوستشون داریم خرابم کرده ،  احساسی ندارم حتی حرف هم نميزنم ولی من میگم
سنگدل ترین آدم روی زمین هم که باشی یک لحظه یک آنناگهان یاد کسی روی قفسه ی سینه ات سنگینی میکنه اونوقت بی اختیار نفس عمیق میکشی و رو به سمتی که دلت میگه بغض میتری و .بهش نگاه میکنی و دلخوریهاتو میاری بالااونوقت هرچی دلت میخواد میگی دل پر از غصه ات روخالی میکنی حتی بهش ناسزا
عکسی را که چسبیده بود به گوشه قلبم از دیوار اتاق جدا میکنم ،دستم را روی صورتش میکشم .من تمام جزئیات عکس را حفظ هستم چشم های قهوه ای روشنش پوست صورتش قوس بینی اش نگاهش میکنم و برعکس بقیه موارد بوسه ای روی عکس نميزنم و فقط ان را روی میزمیگذارم و فکرمیکنم به تمام این پنج سالی که اکثرشب و روزهایش را باهم گذراندیم به تمام نامه هایی که هیچوقت برایت نفرستادم به تمام کتابهایی که هیچوقت برایت پست نکردم به تمام کاکتوسهایی که هیچوقت برایت نفرستادم ولی
نمیدونم چیکار کنم
توی یک سردرگمی گیر افتادم.نه میتونم تموم کنم نه میتونم ادامه بدم
بعضی وقتها با حرفاش و کاراش کارایی میکنه که ازش متنفر میشم ولی خیلی وقتهام کارایی میکنه که نمیتونم ازش چشم بردارم و دل بکنمهی با خودم میگم دیگه سرد میشم،دیگه سمتش نمیرم،دیگه باهاش حرف نميزنم ولی نمیشه.یعنی نمیذاره.نمیدونم حس میکنه،یا میفهمه همچین تصمیمی دارم.چون دقیقا وقتی همچین تصمیمی میگیرم رفتاراش و کاراش باعث میشه از تصمیمم برگردم
میدونید چیه؟؟
هرچی که بیشتر میگذره باخودم میگم شاید عددی نباشن برام.
بنظرمن کسایی که،حالا هرکسی میتونه باشه،وقتی برات ارزش قائل نیستن
باید عین یک تیکه زباله بندازیشون دور.باید زیر پا لهشون کنی و انگشتت رو بیاری جلو
و بهشون بفهمونی که هیچ عددی نیستین برام.
آرهمیتونه راه حل خوبی باشه
اینطور آدم ها هیچ نمیفهمندهیچچچ چیزیبهترین کارهارو درحقشون کنی
بازم عین یک برده باهات رفتار میکنندو غیرقابل تحملن اینطور آدمها
شاید بهتر باشه بهت بگم
این خیلی ناراحت‌کننده‌ست که من وقتی غمگینم و از همه‌ی دنیا بریدم یاد سه‌تار و وبلاگم می‌فتم. به نظرم همه چیز تموم شده میاد. یا بهتره بگم تو زمان کوتاهی به نظر میرسه که ارزش ادامه دادن نداره. ولی سه تارم اینو نمیفهمه‌. غمگینه و حس میکنه بهش خیانت کردم که بی راه هم فکر نمیکنه. یک زمانی با ارزش‌ترینِ من بود، بعدش دیگه نبود و به نظر میرسه بازم میخوام که باشه. ولی خب نمیشه هر وقت دلت بخواد باشی و هر وقت دلت بخواد نباشی و انتظار داشته باشی اون سه
نمیتونی تصور کنی چقدر این روزا فکر کار کردنمم و چقدر بدم میاد از خودم که هیچکار نمیکنم. انگار بی مسئولیتم. با این که مجبورم یعنی اصلا نمیتونم کنترل کارارو داشته باشم همین امروز دوباره رفتیم خرید تخت یخچال فرش از این چیزا خریدیم بعدش اومدم کتابارو تو جعبه گذاشتمو چمدونمو جمع کردم. همه اینا خب وقت میبره دیگه. تازه کلی کتابم اضافه برداشتم. مال سونتاگ رو و بنیامینو شاید نخونم اما دلم میخواست همراهم باشه. دیگه این که همین. این کارا به نظر خیلی معم
خب میخواستم امروز بیام غر بزنم از همه چی و تهش از خودم میپرسیدم آخه تو اصلا وقت داری؟ که بخوای بنویسی؟ 
و الان به این نتیجه رسیدم بعد از اینکه شب نتونستم بخوابم و 2 و نیم رفتم تو حیاط و نمیدونم توهم بود یا واقعیت ولی بعد کلی مدت ستاره های لعنتی زیبا پیدا بودن ** و من نگاهشون کردم و سعی کردم الگوهارو پیدا کنم و شدیدا دلم برا ستاره هایی که بچگیم پیدا بودن ولی غیب شده بودن از یه جا به بعد تنگ شده بود :)))) و داشتم میدیدم چقدر ثابتن درحالی که قبلا وقتی پ
سلام
یکی از کاربرهایی هستم که گه گداری توی خانواده برتر نظر میدم. این بار به نظرات شما احتیاج دارم. من خانمی سی و چند ساله هستم که تا مهر امسال مجرد بودم. مهرماه امسال ازدواج کردم. با کسی که دوستش دارم و دوستم داره. مشکلی بحمدالله توی زندگی نداریم. شاغلم و شاغله. میگذرونیم. توانایی تأمین بچه حالا دختر یا پسر رو هم داریم. حتی میتونم دور کاری بگیرم و مدت زیادتری صرفش کنم. از همه لحاظ هم براش آماده هستم و حتی میتونم بچه دار بشم و مشکلی از این جهت نیس
دیگه کم کم دارم سبک و سیاقمو عوض میکنم
( یاد اون تبلیغ مزخرف افتادم که میگه باید سبک درس خوندنتو عوض کنی! یه یه یه)
خلاصه باز قصد کردم خودمو درست کنم. یعنی اصلاح به عقب! 
خط و خطوطم با همه باید روشن بشه! دیروز عصر هم یک نامه برای مامی جان نوشتم و همراه با آموزش ووردی که براش نوشته بودم گذاشتم روی میز تا الان که نتیجش خوب بوده ( بعد یک روز)
امشبم دوست جان پیشنهاد داد بریم بیرون و جاتون خالی رفتیم آس برگر مرغ سوخاری و سیب زمینی و قارچ خوردیم و من گرچ
 
 
_دخترا یه نعمتن باید ازشون استفاده کنی بعد بندازیشون دور.!
 
و این نفرت انگیز ترین جمله ای بود که از بین مکالمه دونفر شنیدم.بعد از شنیدن این جمله بارها و بارها در خودم فرو ریختم و شکستم. آنان که از پایین آمدن ارزش دختر در جامعه امروزی سخن میگویند همان هایی اند که از همخوابی با بزغاله هم نگذشتند.
نژاد پرستانه حرف نميزنم یا موضوع این نیست که بخواهم شعار دهم و بگویم ما خوبیم و مردها بد.
اما ای کاش یاد بگیریم همه را به یک چشم نبینیم.کم نیستند ک
بالاخره رسیدیم خونه. خونه ی دوم. اصلا متوجه مسیر نشدم. همشم چرت میزدم. یه جا که خوابمم برد با جیغ فکر کن چقدر ضایع با یه جیغ کوتاه از خواب پریدم. یادم نیست چی شد که جیغ زدم و خواب چی میدیدم. 
اینقدر خوشحالم دوباره همه چی آروم میشه و میتونم کار کنم که نگو سریع نهارو خوردم و بعدش وسایلارو جا به جا کردم تا بعدش شروع کنم. که شد الان میدونم شاید خیلیا لقب جوگیر بهم بدن یا با خوندن اینجا فکر کنن همش یا دروغه یا اغراق شده اما اینجوری نیست من واقعا لذت میب
+ جلوم تو اتوبوس یه خانومه خیلی خسته بود، داشت گریه می کرد. نزدیک بود منم بزنم زیر گریه که یه پسره خواست پیاده شه، دم ایستگاه راننده وایساد، درو وا کرد خورد تو صورت پسره. خب قطعا گزینه ی دو رو انتخاب کردم :))))))
+ یه خانومه تو کتابخونه هست موهاش مشکیه بعد روشو (فقط سطح روشو) طوسی کرده. بعد موهاش پسرونه تیز تیزیه. شبیه جوجه تیغی شده. بعد مژه هاش کاریده است :| (نمیتونم صفت مفعولی کاشتن رو بسازم :| ) اره خلاصه قیافه متفاوتی داشت. بعد خب خب تو کتابخونه صدا
این روزا از لحاظ روحی خیلی توی فشارم 
دیرور عصر رفته بودم مهمونی و خیلی هم خوش گذشت بهم 
توی راه برگشت توی آژانس یه لحظه تو ذهنم گفتم وای دارم میرم خونه دوباره 
اصلا ازین فکر بهم ریختم که چرا خونه ای که باید منبع آرامشم باشم اینطور برام استرس زا بشه 
برادرشوهرم دچار مشکل مالی شده و یه طوری رفتار میکنه که همه درگیرش بشن 
در طول روز بارها و بارها که میخوام از عصبانیت سرمو بزنم به دیوار به خودم میگم آروم باش دختر آروم خودتو درگیرشون نکن اصلا به
امروز هم یه روز مزخرف دیگه مثل بقیه روزا 
همیشه اینطوریه که هر روز باید یه موضوع ادم رو اذیت کنه 
استرس و نگرانی رو به صورت رگباری به مغزت شلیک میشه 
حتی یه روزایی مثل امروز بدون وجود هیچ موضوع خاصی وجودت پر از استرس میشه 
نمیدونم واقعا داستان زندگی ما ادم معمولیا چرا اینجوریه 
خودمون رو سرگرم یه روتین مزخرف کردیم و هر روز تکرارش میکنیم 
تا کجا؟
به قول شاعر گردن یه عده کلفت شد از پول نفت 
اما ما باید صبح تا شب سگ دو بزنیم واسه چندرغاز که آخر م
دلم میخواد تو این شرایط سازمان سنجش روبگیرم فقط بزنم ازاون حرکتا هس که طرف یه چرخ میزنه با پشت پاش میزنه توصورت طرف بعد طرفم پخش زمین میشه ازاونا که اسمشم نمی دونم نه واقعا احساس میکنم سازمان سنجش داره لذت میبره این جوری باروح وروان جوونای مردم بازی میکنه .من سه شب درست حسابی نخوابیدمممممم(اکنون زارزدن من را تجسم کنید)حالا شما فک کنید تواین اوضاع احوال نابسامان بنده یک عدد دخترخاله  مریض وروانی  دارم زنگ زده بود گوشیم دیده بوده جواب ن
نوشتمو هی پاک کردم . 
دل و دماغ نوشتن دیگه از من گذاشته راستش رو بخوای از روزی که فهمیدم دیگه نباید رو دیوار کسی بنویسیم دیگه حس هیچ چیزی رو ندارم تمام وقتم تو خودمم دارم یه مسیر رو میرم تو این مسیر فقط خودمم . دیگه سیگارم نمیکشم بیشتر به خودم فکر میکنم به کارم به آیندم به کار های که قرار انجام بدم . زیاد به حرف آدم ها اهمیت نمیدم ، زیاد حرف نميزنم ولی عوض همه اینا زیاد راه میرم به خودم انگیزه میدم  به این که  4 سال صبر کنم 25 سالگی تو باید اروپا
سرش را پایین انداخته بود و ارام ارام گریه میکرد.این وقت ها پرسیدن اینکه چرا گریه میکنی یک سوال سخته.بدون مقدمه خودش گفت:
از وقتی یادم میاد حرف بد میزد و بددهن بود.به هرچی و هرکسی فحش میداد.از چراغ قرمز خیابون ها تا بازیگر سریال و مجری فلان برنامه.یک وقت هایی سکوت میکردم و از کنارش رد میشدم.اما این روزها دیگه کشش شنیدن این حرف ها را ندارم.بابت هر ماجرا و موضوعی حرف بد میزند و وقتی بهش تذکر میدی ،میگه مگه به تو فحش میدم یا عمو و دایی تو هستند که به
 
1
سخنرانی مستر رئیس جمهور درمورد حمایتشون از بورس
مصادف شد با خاک یکسان شدن بورس:|
از بس هی رفتم دیدم هی داره اون سبزه داراییم کم میشه و و دیروزم که قرمزش شد افسردگی گرفتم
البته سهم مطمئنی دارم ولی با وجود اینکه چندبرابر پول حقوق ترم گذشت ام سرمایمه با فکر به اینکه حقوقی که میخواستم باهاش اون ساعت بخرم هم جزو همین پول بود غمگین تر میشم:|
مچکریم:|
 
2
ادمین کانال بسیج دانشگاه من بودم ولی چون خیلی درگیر بودم دیگه سر نميزنم پایگاه و تمام گر
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه.
راستش من خانمی هستم که دقیقا ۵ ماه پیش (۵ خرداد ۹۸) خواهر ۲۲ ساله ی گُلم رو که خیلی خیلی دوستش داشتم و خیلی دختر دوست داشتنی و ماهی بود رو از دست دادم، یعنی یه فاجعه ی واقعی بود برای ما و یه کابوس وحشتناک. 
کاش برای هیچ کس همچین اتفاقی نمی افتاد. خیلی خیلی خیلی سخت بود، من اول که خواهرم فوت کرد خیلی ناراحت شدم، مثل بقیه اعضای خانواده. این ناراحتی و گریه و زاری یه ماه طول کشید و بعد تموم شد. 
من حتی لباس سیاه رو دیگه
گاهی دلم میخواد برم یجای دور, دلم میخواد همینجوری خیلی ریلکس ادامه بدم ,هیراد ناراحته و من هیچ کاری نمیکنم ,عصبیه و منتظره ازش دلجویی کنم باز هم کاری نمیکنم,حالم خوبه احساس میکنم میتونم به اندازع تمام این سال ها که دختر احساساتی بودم ,بی رحم و قوی باشم,پس به هیراد زنگ نميزنم ,اسمس نمیدم,جواب اسمس های طلبکارانه اش رو با تاخیر و در حد دو کلمه میدم,خییلی خوب نیست اوضاع ,اما اون شوهرمه ولی من دیگه توانشو ندارم که ضربه بخورم یا گریه کنم پس سوار اتوب
زنگ بیکاریم بود ،مدیر روانشناس طبقه بالا صدام زد
- خانوم پورابراهیم
من:بله؟
- میشه چند دقیقه با هم حرف بزنیم؟
من: بله
- عضو سپاهی؟
من:نه!چطور؟
- آخه حس کردم باید عضو سپاه باشی، خیلی مذهبی هستی؟
من: نه نیستم،مذهبی هم که.چی بگم داستان داره، نگفتم بهتون فکر کنم
- نه ،میشه بگید؟
کمی توضیح دادم گفتم درمورد مذهبی بودنم همینقدر بگم که سالها قبل اعتقادی به حجاب نداشتم،راحت تر بودم، اهل آرایش و انواع مدل های فشن مو و(افتاد وسط حرفمو گفت:خوشکلم که هس
سلام میخام بعد از مدت ها بنویسم هم اینجا تو وبلاگ 12eza منتشر کنم هم تو ویسگون تو آیدی khison راستش یه اتفاقی افتاده میخام یه مدت هر چه قدر بتونم  روزه بگیرم روزه سکوت دیگه حرف نزنم با کسی حتی تو فیلمام صحبت نکنم من یه عمر وبلاگنویس بودم اشک داشتم آبرو داشتم پیش شهدا و فرشتگان همه دوستم داشتن حتی قوی بودم این مدت که ننوشتم و فیلم گرفتم و سخنرانی کردم روم کار شد و خدا خاست خیلی چیزا فهمیدم ولی از دست خودم راضی نیستم چه برسه خدا بخاد راضی باشه لذا پش
کتاب نگاهی به عکسها ، نوشتهٔ جان سارکوفسکی ، ترجمهٔ فرشید آذرنگ ، نشر سمت
از میان تمام عکسهایم ، آنهایی که بیشترین معنی را برایم دارند، عکسهایی اند که مرا بر انگیخته اند تا آنهارا از دیدگاهی معین ، در لحظه ای معین و نه هیچ چیز دیگر ، به وجود بیاورم و این که برای تهیه ی انها ، از تواناییهایم به لحاظ ترکیب بندی یا از هر نظر دیگر ، در جهت ساختن تصویر کمک نگرفته ام. شاید بگویید که من فریب خورده ام. پل کاپونیگرو»
 
من باید سخت کار کنم  من از اعماق وج
1. گفتم؟ که اون روز که رفتیم باغ کتاب از مترو برا خودم از اون محافظای هندزفری خریدم؟ بلد نیستم بزنم به هندزفریم :| سر اون دو راهیش گیر میکنم :| بعد چون تا نصف هندزفریمو زده بودم و اتفاقا خیلی هم طول کشید دیگه درش نیاوردم و فرداش که رفتم کتابخونه بخاطر اینکه نصف هندزفریم صورتی بود نصفش مشکی، اهنگ گوش ندادم و هلک و هلک بردم خونه مامان بزرگم اینا که مرمر درستش کنه. سه رووووووز اهنگ گوش ندادم (این بزرگترین فاجعه زندگی منه) اخرشم یادم رفت به مرمر بگم
بهش گفتم اسکشوالم !
بهش گفته بودم میرم حالام وقت رفتنه حبیب میگفت چرا همه رفته بودناشونو میزارن پاییز چرا پاییز کسی برنمیگرده الان من میگم دارم  میرم چون زمانش رسیده 
نمیدونم به کی یه بار گفتم رفتن دست ادم نیست صور داره وقتی دمیده شد مثل دریا مثل حرم امام میطلبتت باهاس کوله بارتو جمع نکرده بزنی بیرون مثل بهمن سال سوم دبیرستان  مثل دهم بهمن سه سال پیش که زنگ سوم مدرسه نخورده معلم نیومده اهنگ رفتن در شمایل  نسرین گریان پایین پله های مدرسه نو
یه دلیل دیگه اینکه چرا شما حرفهای من رو متفاوت با ادمهای این کشور میبینین
 
این هست که
 
ایرانیای کانادا همه شون میان و یه اپارتمان کرایه میکنن و توش زندگی میکنن.
 
نه با کاناداییا و بقیه ارتباط دارن نه با بقیه مردم.
 
 
فقط میرن بیرون و توی دانشگاه و سر کار میبینی که چهار نفر رو میبینن دورهادور و کلی هم ذوق میکنن.
 
ایرانیا هیچ کدومشون زبانشون قوی نشده.
چون همه شون از جامعه دورن و هیچ کدوم با کاناداییا ارتباط ندارن.
وقتی تو دست و پا میزنی و تقلا
سلام                                                        
 
بارها شده که دست به کیبورد بشم . بخوام شروع کنم نوشتن از این روزها از این حال و هوا ولی هر بار بنابر تنبلی هایی نشد.
 
بالاخره دیشب این تصمیمو گرفتم که شروع کنم نوشتنو.
یه بزرگی میگف هر کاری که میخوای انجام بدی اولش به این فکر کن که چرا و چگونه؟!
راستش مدتها بود دوست داشتم از زندگی و چیزهایی که یاد میگیرم، از ترجبیات کوچیک و بزرگی که دارم،از نگاه هایی که به زندگی دارم و از اتفا
سلام                                                        
 
بارها شده که دست به کیبورد بشم . بخوام شروع کنم نوشتن از این روزها از این حال و هوا ولی هر بار بنابر تنبلی هایی نشد.
 
بالاخره دیشب این تصمیمو گرفتم که شروع کنم نوشتنو.
یه بزرگی میگف هر کاری که میخوای انجام بدی اولش به این فکر کن که چرا و چگونه؟!
راستش مدتها بود دوست داشتم از زندگی و چیزهایی که یاد میگیرم، از ترجبیات کوچیک و بزرگی که دارم،از نگاه هایی که به زندگی دارم و از اتفا
یکی از خصوصیت‌های آزاردهنده‌م که آسیبش فقط به خودم میرسه اینه که ظرف مدت کوتاهی بعد از ساخت یک ویدئو ازش متنفر میشم. خجالت میکشم ببینمش و وقتی بقیه نگاهش میکنن دلم میخواد از خجالت فرار کنم برم یا لپ‌تاپ‌هاشون رو خاموش کنم.مدت‌هاست از فضای ساخت ویدئویی که خودم خالقش باشم دور شدم. میسازم اما طبق خواسته‌ی دیگران. نمیدونین این روی سکه‌ی ساخت ویدئو چقدر عذاب‌آور و چندش‌آوره‌.من راجبع‌به اینجور روحیه‌ها میخونم گاهی. درباره آدم‌هایی که ذ
آقا پسته اومد. انتظارا تموم شد. خودم انقدر خوشحالم اینو گذاشتم
در ضمن این میتونه بین آجی و داداشا هم باشه من خودم چند وقت یکیشونو با داداشم ست کردم
منحرفا
برین پایین
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

 




 
خب سوال پیش میاد اینا چیه. والپیپر و بک گراند. پروفایلم میشه. سته دیگه ست
کلی گشتم پیداشون کردما
خب دیگه من حرفی نميزنم لذتشو ببرین
 
 
• ساخت فصل 2 سریال "تاریخ آرتدال".√√√.• بعد از پایان سریال "تاریخ آرتدال" از شبکه ی tvN نشانه هایی دال بر فصل دوی اون بود که امروز با بیانیه ی رسمی ای این قضیه تایید شد√√√.• منبعی از سریال در ۲۳ سپتامبر اعلام کرد: از شروع این سریال برنامه ریزی شده بود که تاریخ آرتدال درامای چند فصلی باشه. تیم سریال به طور حتم به پیش بردن اون به فصل دوم علاقه دارن.».√√√.• همچنین اضافه کردن که: با این حال ساخت فصل دو برای یه سریال فقط به علاقه ی تیم
امروز روز خوب و پرکاری بود. من به همه کارام رسیدم هرچند کتاب یه خورده میشد بیشتر بخونم. اما خب دارم پیش میبرمش دلم میخواد راجع بهش باهات حرف بزنم. اما الان نه بزار به اخرش برسه. قبلا این کتابو خوندم عجیب که قبل از دست گرفتنش چیزی یادم نبود اما الان میدونم چی شده بودو چجوری بود. از این که دوباره دارم میخونمش خوشحالم. من از میلان درا یکی اینو خوندم یکی بار هستی رو. اما اینو بیشتر دوست داشتم خیلی ادمو درگیر یسری مسائل میکنه. و احساس میکنی با این
 
راه های افزایش قد در یک ماه با متد های پیشرفته و امروزی
افزایش قد در یک ماه با ورزش یعنی اعتماد به نفس ، جذابیت  ، خوش تیپ بودن شما را نشان می دهد. تیم مرجع فایل ( فروشگاه فایل مرجع فایل ) لازم دانستند پکیجی به شما عزیزان معرفی کند . قبل از این که شما با روش گرو تالر داینامیک آشنا شوید 
 راه های افزایش قد با ورزش
چند تا نکته رو صادقانه خدمتتان عرض کنم . راه های افزایش قد در یک ماه
  [caption id="attachment_3124" align="aligncenter" width="320"] افزایش قد در یک ماه[/caption]
خیلی
سبز بود. از همونا که شماره گیرش می چرخید.
گذاشته بودیمش روی بوفه ی کوتاه و چوبیِ بغل تلویزیون که وسط خونه باشه.
زنگ که می خورد، اگه تو حیاطم بودی صداشو میشنیدی، بس که بلند بود!
عشق جواب دادن تلفن به کنار، تمام شوق من اون روزایی بود که زنگ میزدیم راه دور! آخه فقط شماره های راه دور صفر داشتن.
من عاشق گرفتن صفر بودم؛ که اون چرخونکِ شماره گیرو از یه ور تلفن ببرم یه ور دیگه تا برسه به اون تیغه ی فی که همیشه فک می کردم اگه نبود حتما بازیم جالب تر میشد
میبینی ؟! سکوت کردم و خودم زیاد حرف نميزنم که شرح حال نشه. نمیدونم چیکار کنم که این اتفاق نیفته. ولی الان طاقت نیاوردم. راستش هنوز به خاطر این که نیست و نمیشه باشه ناراحتم اما کاری نمیتونم کنم. برای پرت کردن حواسم سرمو گرم کارام میکنم جوری که وقت غصه خوردن نداشته باشم یا شاید بیشتر عصبانیت و کلافگی رو عقب برونم. فقط فکر میکنم باید کار کنم باید بخونم ، بشنوم ، ببینم ، فکر کنم. این روزا خوب و بد میگذره. جای مها هم خالیه. دلمم برای رشت تنگ شده. فیلما
این چندروز نتمون قطع بود(هنوزم هست) چون خط تلفن قطع بود چون یه با شعوری کابلای تلفن رو یده!!الان که فکر میکنم میبینم خیلیم بد نشد.
بی ارادگی و سستی نمیذاشت جم بخورم،تونستم بدون نت به کارای عقب افتادم برسم 
سردردای ول نکن و عجیب غریبی که داشتم واقعا بداخلاق و بی حوصلم کرده بود و مدام به زمین و زمان غر میزدم
ولی درس خوندم
شخصیت مباحث اساسی و فیزیولوژی که فردا باید تمومش کنم چنتا مبحث مونده رو و یه مرور رو اولای جزوه
ریاضی یه جزوشو خوندم
حالم اصلا خوب نیست
و میدونم چقد دارم با همم ی ادم های اطرافم بد حرف میزنم.از خانواده تا دوستام.
دست خودم نیست از دزفول و از توی این خونه بودن نفرت دارم.از طعنه ها و تیکه هایی که بهم میندازن.دوست دارم از دستشون فرار کنم برم جایی که هیچکسو نبینم!
دوست ندارم اصن بیام این شهر لعنتی.با ادمای لعنتی ترش!
دارم به این فکر میکنم اصن برم امریکا با ویزای سینگل که اگه بخوامم نتونم برگردم! :/
وحشی شدم.به شدت اخلاقم بده!
دندون پزشکی و عادتای دخترونه هم
هوالمحبوب
راستش را بخواهید توی این مدتی که اینترنت قطع شده است، چندان به من سخت نگذشته، هرچند از این تباهی و سیاهی‌ای که تویش گرفتار شده‌ایم، خشمگینم، ولی بودن با آدم‌ها توی این چند روز اخیر، حالم را جا آورده. فرصت مغتنمی بود که فارغ از هیاهوی دنیای مجازی به جمع‌بندی درس‌های دوره شده بپردازم و کمی با خودم خلوت کنم.آدم‌های زیادی توی سرمای صبح پنجشنبۀ آبان ماهی، توی حیاط دانشگاه پیام‌نور صف کشیده بودند و من گم بودم بین‌شان.هر کس که حرف م
با یه نا امیدی خیلی زیاد دارم مینویسم. مثل یه آدم شکست خورده. نمیتونم از پس این کتاب بر بیام. یا این کتاب مشکل داره یا من. چون اصلا نمیفهممش. شایدم جفتش باشه. در وضعیتی نیستم که همچین کتابهایی بخونم حوصله و تمرکز بالا میخواد. احتمالا سخت هم هست این کتاب در نتیجه با شرمندگی بسیار فعلا میذارمش کنار تا دوباره بتونم هم تمرکز داشته باشم هم حوصله. خوندن کتابای فلسفی واقعا به هر جفت اینها نیاز داره و من الان توی شرایط خوبی نیستم. به خودم باشه یه استپ ش
سلام دکتر
من امروز ساعت 4و نیم اومدم دم در اتاق تون و شما نبودید:/
البته خب قبلش اطلاع نداده بودم که هستید یا نه و اینکه من چون از دانشگاه شهیدبهشتی اومدم، و کسی نبود چک کنه که امروز تا کی دانشگاه هستید،اومدم و دیدم نیستید و اصلا کلاس قبلی تون ساعت 3 تموم شده بود
این کاپوچینو (البته دو تا بود ولی خب چون دستم پر بود نشد جفت شون رو تو عکس بندازم!) هم آورده بودم و این عکس هم از دم دفتر شما هست:)
پ.ن1:
اصلا فکرش رو نمیکردم یه روزی بیام خونه و به مامانم بگم
ولی کلا هرموقع یادم میفته امسال امساله و پارسال نیست خیلی خوشحال میشم! 
با وجود اینکه پارسال اتفاق های جدید و روزهای تکرارنشدنی داشت اما . 
امسال قوی ترم. چون اون آشفتگی ها و خستگی ها و هزارتا کار مختلف رو دیگه ندارم‌. دانشگاه نیست. سرکار رفتن نیست. و به طرز عجیبی دارم مسیر برای خودم زندگی کردنو آروم آررررووووم میرم. 
دیگه زار نميزنم که چرا هیچ کاری که دوست دارم انجام نمیدم. نمیگم چرا حس یه خرس گنده رو دارم که لباس خیلی تنگ تنش کردن. دیگه نمی
یه طرفم مبانی افتاده؛ یه طرفم کتابای آلمانی لعنتی که وویساشو نریختم رو گوشی تا تو راه گوش بدم و دو روز دیگه که کلاس دارم هیچ ایده ای ندارم چیکار میخوام بکنم، بک گراند مغزم که هرگز خاموش نمیشه روش تسک اومده! فیلمای جاوا، تمرینای کوئرا، جزوه هایی که چک نویسن، جزوه هایی که عکسن، جزوه هایی که اصلا نداریشون، فصل دوی گسسته که نخوندی و حالا فصل سه شروع شده، ریاضی یکی که فهمیدی رو بخون از دستت نره، صدسال تنهایی که هر شب و روز بهم چشمک میزنه: "منو تموم
هشت و نیم شب بود که تصمیم گرفتم که برم سمت پارک #صفا. نزدیک ترین و بزرگ ترین پارک به خانه من. مثل همیشه حاشیه بلوار فکوری را پیاده طی می کنم. از جلوی دکه پلیس راهنمایی و رانندگی کنار میدان دلاوران رد می شوم. از ضلع غربی وارد پارک می شوم. سمت راست حاشیه میدان آب نمایی است که روشن است صدای شرشر آب در فضا پخش شده و در جلوی آب نما ردیفی از وسایل ورزشی است. یکی از این دستگاه ها را امتحان می کنم. و بعد راهم را می کشیدم و به سمت مرکز پارک ادامه مسیر می دهم.آ
قدر اون همه درس خوندن،اون همه کلاس،تست،شب نخوابیدنا و.از رتبم راضی نبودمروزایی گذشت بر من که خیلی خیلی سخت بودخداروشکر که اینجا میتونم از حس و حالم بگمبدون اینکه شناخته و قضاوت بشم
.پونزدهم مرداد شب با اتوبوس اومدیم تهران.صبحش ینی سه شنبه .ختم صلوات گرفته بود مامانبزرگم.محیا هم بود.گفتن عصر نتایج میاد.دل تو دامون نبود.تو اتاق خواب چپیده بودیم و رمزی حرف میزدیم با چشای پر از اشک از استرس.بهم امید میدادیم.قول دادیم به مامانامو
پریشب مامانم زنگ زد گفت احتمالاً این هفته بیام تهران. دیروز هم من کللللی کار داشتم! صبح ۷ونیم پاشدم، با ناهید رفتیم تره بار. از هفته‌ی پیش یعنی بهش گفته بودم یه روز که کاری نداری بگو بریم، گفت چارشنبه. منم گفتم باشه چارشتبه عصر من کلاس دارم، صبحش بریم. ازونطرف کلاسیمون که سه شنبه بود، استادش نتونست بیاد و کلاسو انداخت چارشنبه ۱۰ونیم. دیگه منم به ناهید گفتم مس ۸ بریم که تا ۹ من بتونم برگردم خوابگاه. صبح رفتیم اونجا و من دیگه رسیدم خوابگاه  پر ب
دانلود آهنگ جدید شایع بنامسیگارای نکشیده + متن + پخش آنلاین
♬♪♪♫♪♬
Danlod Ahang Jadide Shayea| Sigaraye Nakeshide
Download New Song By Shayea Called Sigaraye Nakeshideh
♬♪♪♫♪♬
متن آهنگ سیگارای نکشیده از شایع:
ببینم خوشبختی تو یه چی    ♪♫    که دلتو خوش کنه داریجای کف زدن برا همه یه    ♪♫    دلیل که مشتتو مشت کنه داری ./!!/.
♬♪♪♫♪♬
برای دانلود آهنگ محمدرضا شایع -سیگارای نکشیده لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید
کتاب که باش رشد کنی    ♪♫    داری یکی که دیدیش چشاتو درشت کنی داریت
آدم !
آدم قدرت تغییر علایق خود را دارد چیزی که حیوان از آن چیزی نمی فهمد !
اما راحت نیست !
سال ها پیش سر یک تغییر علاقه موفق شدم اما سخت بود و زمان بر !
همه علایق هم مربوط به داستان های رمانتیک نیست ! مثلا علایق مهم تری هم هستند که تغییر آن ها از هر عشق و عاشقی
سخت تراست.
بعضی علایقی که با خون و گوشت و روح تو پیوند سالیانه خورده باشد.
این علایق که به سال برسد.
این علایق که به رویاپردازی های اینده رسوخ کند.
این علایق که به جایی برسند حتی در صورت نداشتن
جدیدنها خیلی وبلاگ مینویسم. این را برای این میگویم چون غیر نوللا و محسن فکر کنم فقط تهمینه اینجا را بخواند و تهمینه هم چون بیان بهش اعلام میکند فقط ا پست آخر باخبر میشود برای همین خواستم غیرمستقیم بیان کنم، وای چقدر خلاق هستم که بیان را در دو معنی به کار بردم وای من چقدر ریل دیل هستم، که پستهای دیگری هم برای ارائه به این جهان فانی دارم. البته دیگر ریدم در جنبه ی غیرمستقیمش. و خیلی پررو هستم. جدیدنها پررو شده ام. پرّرّرّو! جدیدنها در نميزنم میای
 
نمیدونم اینکه همه چی با خیلی از جزئیات یادم میمونه خوبه یا بده؟ مثلا اینکه حتی تاریخ دقیق بعضی چیزا رو که اصلا هم مهم نیستن یادت باشه؛ اینکه حتی به دندونپزشکت بگی دی ماه ۹۲ فلان کار رو روی دندونم انجام دادی و اونم توی پرونده چک کنه و با تعجب بگه آره درسته؛ و خیلی چیزای دیگه. ولی اینکه لحظه به لحظه‌ی سفر به کربلا رو یادمه رو خیلی دوست دارم.دیشب به زینب پیام دادم یادته دو سال پیش این موقع کجا بودی؟ گفت آبادان؟ بعد گفت نه کربلا بودیم و من گفتم
بازهم رفیق همیشه در صحنه 
دیروز نوبت دکترم بود و باید همراه میداشتم و نداشتم از بی همراهی گله کردم، مریم که کلا یکم دلامون بهم تلپاتی داره زنگ زد و گفت همراهم میاد، اینکه همراه ندارم و به کسی رو نميزنم فقط بخاطر فکر خودمه که میخوام مزاحم کسی نشم، بنده خدا از شب قبل اومد خونه مادرش خوابید که خونه هامون نزدیک همِ، پنج صبح از خواب بیدار شد اماده بشه یک ربع به شیش از خونه زدیم بیرون
انقدر عجله داشتیم رفتیم واگن اقایون و من که شرح حالم و پر نکرده ب
چند ساعت پیش داشتم یک حمام پاییزی میگرفتم و حمام پاییزی طلبید که اینجا پست بگذارم. حمام پاییزی را برای این نمیگویم که چون در پاییز در حمام بودم. اسمش حمام پاییزی است چون حس پاییز دارد. شاید به خاطر اینکه در فصل پاییز هستیم و من در حمام بودم. یعنی میدانید؟ حمام ما پنجره و حتی منجره ندارد و وقتی در حمامی هیچ ایده ای ا بیرون نداری. اما به طرز عجیبی بعضی اوقات وقتی در حمامی حس میکنی که بیرون پاییز است. انگار میدانی هوای بیرون زودتر تاریک میشود و چرا
یه چیزی رو از پارسال میخواستم اینجا تعریف کنم، ولی میگفتم ولش کن بابا، چه ارزشی داره. ولی امروز دلم میخواد همه ی حرفای نگفته ی توی مغزم رو اینجا بذارم و برم. 
دو ساله که میرم باشگاه کوچه بغلی. باشگاه خوبیه، مربی ایروبیکش هم الحق حرفه ای و جدی کار میکنه. از لحاظ تمرینات و امکانات همه چیز اوکیه. ولی شخصیت مربیم و اون مسئول باشگاه یه کم خاصه. هر دو زن هایی به شدت از دماغ فیل افتاده و خود کول پندار، مربی یه مقدار چاشنی سلیطه گری هم داره. انگار که ت
سلام.
خداروشکر که دیروز گذشت.
دیشب بی هوش شدم فکر کنم ساعت شاید 10 اینا بود باز تو اتاق انباری خوابیدم، مامان اومد تشک گذاشتم زیرم گفت اینطوری نخواب، افسرده شدی فکر کنم؟ گفتم نه، من ومامان خیلی حرف مشترکی باهم نداریم درکی از هم نداریم بخاطر اختلاف سنمون، ولی مهربونیش رو درک میکنم و براش جون میدم. بهش اطمینان دادم فقط خستم وچیزی نیست، براش توضیح دادم چی شده و. گفت مدیرت به نظرم ادم خوبیه اذیتش نکن! حلقمو دوباره دست کردم واقعا اروم شدم، وخوابم
سخته بعد 15 سال یهو دیگه نداشته باشیش. سخته توی 20 سالگی چیزیو که از خودت برات عزیزتره از دست بدی. واسه چی؟؟ بخاطر یه ماست؟؟
چند ساله هیچکدوممون ماست نمیخوریم
سخته مامانت وقتی ماست ببینه بزنه زیر گریه و خودتم حالت بد بشه ولی با این حال سعی کنی حال مادرتو خوب کنی.
سخته نتونی حقتو بگیری و یکی راست راست بچرخه تو شهر (با خودم میگم شاید عذاب وجدان داره، تو از کجا میدونی؟؟) با این افکار آروم میگیرم.
امشب نشسته بودم رو به روی کیک که دو تا شمع روش بود(
نسبت دنده ، ( Gear Ratio ) به چه معناست :
هیچ وقت فکر کردید چرا شتاب بعضی ماشینها مثل پراید از بعضی از انواع ماشین های پرقدرت تر بیشتر؟  
راجع به سرعت حرف نميزنم ها!! شتاب رو میگم (نسبت تغییر سرعت به زمان)
اگه علاقه دارید بدونید این مطلب رو از دست ندید 
نسبت دنده ، ( Gear Ratio )  :
چرخ دنده ها تقریبا در هر موتور یا سیستم چرخنده ، از گیربکس خودرو گرفته تا ساعتهای غیر دیجیتالی دیده می شوند . چرخ دنده ها غالبا به یکی از دلایل زیر در ماشینها بکار برده می شوند :
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام 
قرار بود این پست یه چیز دیگه باشه. یه حرفی که مدت هاست منتظر بودم پستای دنباله دار حال خوب تموم بشه تا برسم بهش. اما بازم نوبتش نشد. گرونیای اخیر و وضع اقتصادی، یه حرف و موضوع دیگه رو به ذهنم آورد. یه تجربه، یه تصمیم شخصی که فکر کردم شاید برای شما هم مفید باشه. ان شاالله که باشه. 
دوسال پیش ما قرار بود خونه بخریم. با پول اون موقعمون میتونستیم یه خونه معمولی بخریم. اما فکر کردیم یه سال دیگه صبر کنیم پولمون بیشتر بشه، و
سارا من از اقتصاد هیچی هیچی سر درنمیارم.
ولی چه کمکی ازم برمیاد؟ کمک میکنم.
 
من توی زندگیم از بابت یه عده اصلا احساس نگرانی ندارم، مثلا غیرممکنه که محمد تنها بمونه.
محمد حتی وقتی خودش عمدا بخواد گوشه گیر و تنها بشه هم، میبینی همینطوری پشت خطی صد هزار تا داره، هی این زنگ میزنه استاد عاشقتم (پسرها) اون زنگ میزنه استاد جون مادرت شام بیا خونه ما، اون یکی میگه استاد هر زمان حس کردی نیاز داری ترتیب یه پسرو بدی من در خدمتت هستم. اون یکی میبینی زنگ زد
 
هنوز نه بطور جدی به ازدواج فکر میکنم نه تا به حال به خواستگاری رفتم. اما الحمدلله  "فکر می کنم"  ملاکهایی مثل زیبایی و  قد و . یا پول و ثروت و . برام حل شده و اصلا به دنبال اون ها نیستم و جزء ملاکهام نیستند.
 
اما مسئله ای که مهمترین دغدغه ی منه و زیاد فکرمو مشغول کرده برا زمانی که بخوام به انتخاب دست بزنم اینه که "اخلاقیات" طرف مقابل با من همخوانی داشته باشه.اخلاقیات شامل:اینکه بعضیا زود رنجند و بعضیا صبوراینکه یکی زود بهش بر می خوره و یکی ظرف
چه وسایلی در سفر و جهانگردی همراه خود ببریم؟
راهنمای سفر
جواب اینکه در سفر چه وسایلی همراه داشته باشیم، اصلا کوله پشتی ببریم یا چمدان و سوال هایی از این دست علاوه بر اینکه به مقصد سفر و سبک سفر بستگی داره به روحیات و سلیقه های جهانگرد و مسافر هم بستگی داره.
توی این مطلب بیشتر به وسایلی که خودم همراهم می برم اشاره می کنم و در آخر یک سری وسایلی هم که بعضا توصیه میشه ولی من نمیبرم رو مینویسم.
مهمترین انتخاب، کوله پشتی یا چمدان؟
چه لباس هایی و چه ت
توی این فضای کافی نت مانند دانشگاه نشسته ام و دارم می نویسم. کیبورد مزخرفیه اما در مقایسه با گوشی عالیه. البته نه که فکر کنید من بدون لپتاپم پا شدم تا اینجا اومدم ولی خب وقتی کلاست دوازده تموم میشه و تا شب نمیتونی برسی خوابگاه، دیگه نمیتونی لپتاپ عزیزتو با خودت بار بکشی. حالا چرا باید تا هشت بیرون باشی؟ به خاطر اجبار! از کجا شروع شد دقیقا؟
دیروز بچه ها خودشونو کشتن که با بتول کلاس داریم. به نظر من که استاد خوبیه. این که حرفاش متناقض به نظر میاد
 رکسانا ۲ _            Roxanne 2
 یه ربع بعد رسیدیم خونه و ماشین‌رو همون جلو در پارک کردیم و آروم رفتیم خونه. ساعت تقریباً نزدیک شیش صبح بود که گرفتیم خوابیدیم.
 چشمم تازه گرم شده بود که مادرم بیدارم کرد. ساعت ده صبح بود. بلند شدم و یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم پایین. پدر و مادر و عموم تو تراسِ جلو حیاط، سر میز صبحانه بودن. سلام کردم و رفتم نشستم که پدرم گفت»
 - دیشب کجا بودین؟
 هنوز پدرم ناراحت بود! آروم گفتم»
 - رفته بودیم سراغ دخترعمه.
 یه مر
 رمان دخترانه. ۳ 
 بقلم شهروز براری صیقلانی . شین براری . نشر ققنوس . بازنشر از پست بانک رمان.  توسط صبا حاتمی . 
 
.مهاس صبح اینقدر زود که وقتی ساعتم رو نگاه کردم هنوز پنج و چهل دقیقه بود
داره نمازش رو میخونه چقدر با این چادر سفید قیافش مظلوم و خواستنی میشه ته دلم یک چیزی ت خورد
سلام میده
-چیه فرشته ندیدی؟
-الان هم نمیبینم کو کجاست ؟
بلند شد یک دور چرخید
-ایناهاش
نمیدونم تو چشمام و لبای ساکت شدم چی دید که چادرش رو تا کرد و
رفت پایین منم بلند شدم
رمان پرستار ۳ و ٤     بازنشر از پست بانک رمان . ننوشته شده توسط شهروزبراری صیقلانی در هفده سالگی . 
  دیدم گیتار و به اشتباه تو بغل گرفته و داره رو سیماش دست میکشه . گفتم : پسر گل اشتباه گرفتیش . مانی با شنیدن صدام با شوق سرشو برگردوندو گیتار و گذاشت کنار و دویید تو بغلم و گفت: سلام نیمایی .بیا بیا زود بهم یاد بده چطوری بزنمش. با خنده گفتم: کیو بزنی ؟ _گیتارو دیگه گذاشتمش زمین و گفتم : اینو نباید بزنی باید بغلش کنی و نازشو بکشی . مانی با خنده
متن برتر ، از رمان نیلیا بقلم توانمند نویسنده ی مدرنیته شین. 
    شهروز براری صیقلانی رمان نویس محبوب ایرانیان
   اینایی که من دیدم اصلا شبیه خوابهای معمولی نبودن و اصلا هرگز چنین خوابی ندیده بودم‌. باور کنید. مادر خیلی تاثیرگذار و تکان دهنده بود بخصوص حرفهای اون دختره با اسبش.    مـــــادرش؛ دختره دیگه کیه؟ کدوم اسب؟ یعنی هم خواب موش رو دیدی هم مار ، هم اسب ، هم اون دختربچه‌ی خدابیامرز ، و حتی با یه دختر دیگه هم حرفت شد توی خواب؟ کم کم دارم
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب