نتایج پست ها برای عبارت :

مه بی تو باورکن امکه با همه چیت سر امکه اما تو ترکوم اتکه

وفرمود عبدالمطلب نخستین کسی است که از میان فرزندان اسماعیلببدا معتقد بود از روز بعنوان یک امت منعوث سود  ورونق سلاطین و سیمای پیغمبرانلاشد  24  فرمود عبدالمطلب بتنهایی یک امت مبعوث شود ورونق سلاطین و هیعت پیغمبران داشته باشد  و این بجهت انستکه او نخستین معتقد ببدابود و فدمود عبدالمطلب  رسولخداص بسوی ساربانانش فرستاد تا شتران فرارکرده را گرد اورد حضرت دیر کردعبدالمطلب حلقه در خانه کعبهرا گرفت و  میگفت پردردگارااهل خودراهلاک میکنی  اگر
امروز دلم دوباره هوایِ دِعبل را داشت
روایتش را که میدیدم
حالِ دلم را چون دِعبل آواره دیدم
کوچه به کوچه 
شهر به شهر
میچرخد دلم برای لحظه ای زیارتت
بيخود نشد که شاعر شد دلم
مجنون که شوی 
دلت باهیچ چیزِ دنیایی و مادی
خام نمیشود
من تو را می خواهم  همچون دِعبل خزاعی
بویِ پیراهنِ یوسف کم نیست باورکن.
مرا در دردِ فراقت بمیران;همین.
اللهم عجل لولیک الفرج
غمگین نباشید ،چرا که خوشبختی می توانداز درون تلخ ترین روزهای زندگی شما،زاده شود . باورکندر تقدیر هر انسانی معجزه ایازطرف خدا تعیین شده که قطعأ در زندگی، در زمان مناسب نمایان خواهد شد!یک شخص خاصیک اتفاق خاصیا یک موهبت خاصمنتظر اعجاز خدا در زندگیت باش ،بدون ذره ای تردید!زندگی درست مثل نقاشی کردن استخطوط را با امید بکشاشتباهات را با آرامش پاک کن قلم مو را در صبرغوطه ور کن.و با عشق رنگ بزن.بخشنده باش اما زیاده روی نکن حساب گر ب
هم خودم و هم خودش خوب می دانستیم که دوستش دارم و حس خوب و عاشقانه ای در وجودم برایش موج میزد.   
اما پس از مدتی نچندان کوتاه قول های خودش را هم فراموش کرد حرف هایش، علاقه اش احساسش و عشقی که در قلبش همگام شده بود.
نمیدانم این دم آخری از چه کسی طلبکار بود  یا میخواست با چه کسی بي حساب شود  
که در یکی از پست های اینستاگرامش نوشته بود  مجبور نیستیم کسانی که دوستمون دارند رو دوست داشته باشیم"
فرض میگیریم مخاطب حرفش من بودم.    اگر من در شرایط
دیوانه جان. کاش یکروز بفهمی زندگی همین است. همین که شبها نسیم خنکی از پنجره ی اتاق موهایت را بنوازد. همین که با خودت خلوت کنی و ساعتها با "من" به نقطه ای خیره شوی و او را قانع کنی. همین که کودکی را ببينی و لپش را بکشی. همین که بزنی بيرون و بروی و بروی. تاهرکجا که شد. همین که کز کنی گوشه ی تختت و اهنگهایت را گوش کنی. همین که تنهایی بخندی و گریه کنی و ککت نگزد. زندگی همین لحظه هاست. یاد بگیر وجودت وابسته به وجود دیگران نباشد که اگر باشد؛ همیش
بعد از یه روز شلوغ وقتی چشمم به کرنومترم افتاد ته دلم یه امید جوونه زد. این همه ساعت درس خوندن یه طرف و اینجاش برام مهمه که کلش رو هندسه و فیزیک خوندم. دو درسی که واقعا معمولا ازم انرژی زیادی میگیره ! 
از طرف دیگه با دلهره و بغض به برنامم خیره شدم که علاوه بر دو دور مرور ،خوندن یه سری از مباحث آزمون بعدی هم بود اما من تازه فردا صبح تموم میکنم و در خوشبينانه ترین حالت بتونم یه دور خونده هام روتو یه روز و نیم مرور کنم.
دلهره ی عجیبي برای آزمون جمعه د
بعد از یه روز شلوغ وقتی چشمم به کرنومترم افتاد ته دلم یه امید جوونه زد. این همه ساعت درس خوندن یه طرف و اینجاش برام مهمه که کلش رو هندسه و فیزیک خوندم. دو درسی که واقعا معمولا ازم انرژی زیادی میگیره ! 
از طرف دیگه با دلهره و بغض به برنامم خیره شدم که علاوه بر دو دور مرور ،خوندن یه سری از مباحث آزمون بعدی هم بود اما من تازه فردا صبح تموم میکنم و در خوشبينانه ترین حالت بتونم یه دور خونده هام روتو یه روز و نیم مرور کنم.
دلهره ی عجیبي برای آزمون جمعه د
عشقم امشب دلم گرفته کاش بودی بغلم میکردی هادیموقتی دلم میگیره گریم میگیره الانم دقیقا همون حالم دوست دارم همش گریه کنمامروز باهم بودیم انگار اطرافمون هیچی وجونداشت فقط منو تو بودیم .بودن با تو منو کلا تغییرمیده من اون تغییرو اون حس وحالی که پیشت دارمو خیلی دوسش دارم حاضرم هرچی دارمو بدم اون حسو تجربه کنم هادی!!
دلم تنگه باورکن تنگته شاید بگی اره امروز پیشت بودم اما برامن فرقی نداره من همیشه دلتنگ توام عزیزدلم،زندگی من جون من،از خدامیخ
کوچکم!
گفته‌اند برایت نامه بنویسم. برای تو. تویی که در منی و منی که در توام. تاوانی سخت‌تر از این هم مگر هست؟ نیست. نوشتن کار من نیست. کار توست. من پخته‌خوارم. سال‌هاست. تویی که واژه‌ساز بودی. تعمیرکار چیره‌دست واژه‌ها. من سال‌هاست کلمات قی کرده‌ی دیگران را نشخوار می‌کنم. من حالا ناچارم. تو نیستی اما. تو می‌نویسی. تو می‌خوانی. تو می‌خندی. از ته دل. و اسب‌های دریایی را توی هشتیِ گل‌خانه خشک می‌کنی. گفتند بنویس. اینجا. در ملأ عام. برای تو. خط
حدود یک ماه پیش رفتم یه جایی مصاحبه کردم به منظور شغل دوم میخواستم پول بيشتر دربيارم خیر سرم.
رفتم مصاحبه هم خوب پیش رفت قرار شد که مشغول بشم البته پاره وقت چینی بودن. این شخص شخیص رئیس دوشنبه من رو به شام دعوت کرد هتل اسپیناس پالاس بود خودش دعوتم کرد تو رستوران طبقه 21 ام هتل منم رفتم بهرحال میخواستم درمورد کار صحبت بکنم. وقتی تو آسانسور بودیم گفت تو خیلی کوشولوهی! انگار تازه فهمیده باشه خودش دومتر قد و هیکل داشت برعکس چینی های مع
یک:
بردی سوی لبهایت دو انگشتت .چرا؟
من دلیل آن موزوترین حرکت نبودم .هیچ؟
دو:
ریختی درخواب من موی خودت را روی دوش .
من تمام خواب را دیدم . طلا کوبي شده!
سه:
بوی بهار می دهد پاییز .دیگر!
دوستت دارم میان خواب .می ائی .
ودرختان نمرده .
درشکوفه ها غرقند!
چهار:
من توی چای تو .قاشق قاشق عطرم .
لاهیجان من .
بدون شکر .
همین طور شیرین است .
ددیماه .
توی تراس بنشین و پتوی چارخانه را خفه کن!
و .
یاد من باش!
پنج:
انتقام سخت من از تو .کش رفتن سیب ات بود!
می
یک:
بردی سوی لبهایت دو انگشتت .چرا؟
من دلیل آن موزون ترین حرکت نبودم .هیچ؟
دو:
ریختی درخواب من موی خودت را روی دوش .
من تمام خواب را دیدم . طلا کوبي شده!
سه:
بوی بهار می دهد پاییز .دیگر!
دوستت دارم میان خواب .می ائی .
ودرختان نمرده .
درشکوفه ها غرقند!
چهار:
من توی چای تو .قاشق قاشق عطرم .
لاهیجان من .
بدون شکر .
همین طور شیرین است .
دیماه .
توی تراس بنشین و پتوی چارخانه را خفه کن!
و .
یاد من باش!
پنج:
انتقام سخت من از تو .کش رفتن سیب ات بود!
می
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب