نتایج پست ها برای عبارت :

میخوام با یه نفر حرف بزنم

حتی اگه لازم باشه دهنم رو روی بالش بزارم و تا انرژی دارم سرش خالی بکنم… حتی سر خودم داد بزنم که ادم این بود همونی که میخواستی….
امشب چندین بار چشمام پر از اشک شد و همش به خودم گفتم دختر بسه عیبه میبیننت و میپرسن چته.جلوی خودمو گرفتم اما واقعا حالم خوب نیست….
همین روزاست که بزنم به سیم اخر…
خیلی خب من جدن حالم خوب نیست
نمیتونم با کسی راجبش حرف بزنم چون به طرز غیر ارادی خندم میگیره و خب کسی باورش نمیشه دیگه:/
دلم میخواد جا بزنم ولی اگه اینکارو بکنم تا آخر عمرم میتونم به خودم بگم 'بزدل بی عرضه'
می خوام بگم کم آوردم ولی جلوی خودمو میگیرم
از پنجشنبه عین سگ میترسم
ازینکه بیوفتم سر زبونشون میترسم ولی خب تقصیر خودمه اینقدر اصرار کردم
من اصلن نمیدونم ميخوام از اینجا به بعد چیکار کنم ولی احتیاج دارم حافظه ام پاک شه هیچی یادم نیاد هیچی!!!!
حالا که دیگر می‌توانم دو انگشتی مضراب بزنم و سریع و پیوسته انگشت گذاری کنم، حالا که استاد گفته که تو استعداد داری هر چند انگشت‌هایت کوتاه است، حالا که دیگر می‌توانم لا و سی را باهم بگیرم، حالا که می‌توانم یک گام را کامل دو لا چنگ بزنم بدون انقطاع، دلم می‌خواهد روزی برسد که بتوانم ای ساربان نامجو را بزنم و بخوانم. دلم می‌خواهد روزی روبه‌روی نامجو را بزنم و بخوانم و تماما اشک شوم. 
من با سه‌تار پناه می‌برم به دنیایی که انگار رنگ دیگری دار
دیره ولی باید یاد بگیریم وقتایی که باید حرف بزنم، بزنممات شدن هیچ وقت بهترین گزینه نیستتو هیج کجای زندگیم حرف نزدنم برام خوبی یا شانس نیاورده برعکس همیشه مساوی بوده با بدی وبدشانسی مطلق اما هیچ وقت باعث نشده بوده نسبت بهش اونقدری که امروز بدم اومد بدم بیاد میدونم که خیلی زود نمیتونم بهش برسم اما از الان شروع میکنم. حرف بزنم وقتایی که باید 
 
هیچ‌کس مطلقا هیچ‌کسی ندارم. میم در سوگ عشق بر باد رفته اش است. ح لاس می‌زند با هرکس. مح. بدرم نمی‌خورد از بس این بچه توداره روم نمیشه برم باهاش حرف بزنم، غر بزنم. کسی رو ندارم، کسی دوسم نداره، بی‌پناه‌ترینم. چه بی‌کس شدم من! نه به اون که نمی‌تونستم اون حجم رو مدیریت کنم نه این وضع بی‌کسی.
پوووف
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گريه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک می
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گريه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک ميخوام
این وبلاگو ساختم تا راحت و بی‌پرده حرف بزنم و هرآنچه مغزمو درگیر میکنه بنویسم. چون خسته شدم از فضاهای پابلیکی که از ترس قضاوت نتونم حرف بزنم پس اینجا ناشناس می‌مونم تا راحت حرف بزنم. مهم نیست چند نفر بخونن، که اگه مهم بود توی همون فضاها می‌نوشتم و وبلاگ پرمخاطب قبلیمو حذف نمی کردم. اینجا دفترچه خاطرات عمومی من میشه، خسته از سانسور و فیلتر کردم خودم پناه میارم به ناشناس بودن بدون فیلتر. و از دل این خستگی این وبلاگ متولد میشه.
برای همه نوشتم و بی اون که خبر داشته باشند براشون قصه بافتم.
اما برای تو نه. هیچ وقت ننوشتم و فعلا هم نمی نویسم.
نه این که حرفی نباشه. 
اما حس تلخی این فکر که يه روز تو هم نباشی و من بعد تو این نوشته ها رو بخونم خیلی بیشتر از بقيه وقتاست. 
شاید هم به خاطر این امید لعنتيه. امید به این که يه روز کنار خودت بشینم و این حرفا رو بزنم. تو چشمات زل بزنم؟ نه نمی تونم :)
تو هم سکوت کردی و من از پس این سکوت هنوز آرامشت رو حس میکنم. کاش این آرامشت برای هیچ کس دیگه
تصمیم داشتم 28دی برای دوساله شدن وبلاگم يه متن بنویسم بعد دیدم چیزی برای نوشتن ندارم. دلیلی که باعث شد این وب را بزنم انقدر حقیر که سعی دارم فراموشش کنم وبه جاش دلایل جدیدی جایگزین کنم. تصمیم داشتم همه ی حرفاما اینجا فریاد بزنم بدون سانسور باهویت جدید دختری باگوشواره های مرواریدی اما نشد تقصیر خودمه به این فکر نکردم که حتی اگه اسم خودم وکسایی که در موردشون مینویسما تغییر بدم بازم چیزی عوض نمیشه بازم خودمم باهمون شخصیتی که داشتم بازم  نمیتون
نوشته‌هاتو ازم گرفتی. حالا من چجوری دووم بیارم؟ به چی چنگ بزنم که نگهم داره؟ با چی خودمو گول بزنم که حس نکنم از دست دادمت؟ با چی دلتنگیامو پس بزنم؟ تا کی بیام اینجا بنویسم و کات کنم؟ تا کی بنویسم دلم برای کوچیک ترین چیز‌ها هم تنگ شده و کات کنم؟ دلم برات تنگ شده. دلم برای حرف زدن باهات تنگ شده. دلم تنگ شده. یزدانی تو گوشم میخونه  تو با دلم چه کردی که در زمان ندیدم. حالا که میدونم نباید بهت پیام بدم دیگه دلم خیلی تنگ میشه. غرور و این کسشرام برام مه
خیلی دلم میخواد حرف بزنم ولی نمیدونم از کدوم شروع کنم بگم . از بس هی نشد بیام، حجم زیادی حرف تو دلم مونده که نمیدونم چطور بنویسمش. 
دلم يه حرف زدن عمیق میخواد خیلی عمییییییق ولی زبونم باز نمیشه سکوت پیشه کردم انگار. 
کاش بتونم زبونمو بگردونم حداقل فردا بیام تایپ کنم حرف بزنم. دلم گرفته :(
تازه دارم می فهمم چی شده و چه کسی رو از دست دادم.
یک دنیای جدید، یک زندگی جدید.
می خواستم چیدمان اتاقم رو بهم بزنم، يه بخاری کوچولوی دیواری بخرم تا گرم بشه و ساعت های کنار هم بودنمون بیشتر توی اتاق من سپری بشه.
حیف.
امان از قسمت.
کم کم باید معنی قسمت رو بفهمم.
دلم میخواد يه گوشه دنج پیدا کنم و تا خود صبح زار بزنم.
کارم از گريه کردن گذشته.
وابستگی وابستگی وابستگی وابستگیییییی وای بدتر عنصر در وجود من که در کمترین زمان ممکن شکل میگیره و به کنه وار ترین حالت در اعماق وجودم ریشه میدواند
وابستگی به ادمایی ک نمیتونم کنارشون باشم
و یا درست نیس باشم ویااا اصلا نمیخوان باشم
ولیییی من این حسم نفهم تر از این حرفاست و نمیفهمه و مدام کاری میکنه که با طرف حرف بزنم (الکی) که کنارش باشم و این حس وابستگیم اروم بگیره
چرت و پرت گویی اگر دارم بدونید وابسته گيه اومدم چون نمیتونم برم :/
خجالت میکشم
وابستگی وابستگی وابستگی وابستگیییییی وای بدتر عنصر در وجود من که در کمترین زمان ممکن شکل میگیره و به کنه وار ترین حالت در اعماق وجودم ریشه میدواند
وابستگی به ادمایی ک نمیتونم کنارشون باشم
و یا درست نیس باشم ویااا اصلا نمیخوان باشم
ولیییی من این حسم نفهم تر از این حرفاست و نمیفهمه و مدام کاری میکنه که با طرف حرف بزنم (الکی) که کنارش باشم و این حس وابستگیم اروم بگیره
چرت و پرت گویی اگر دارم بدونید وابسته گيه اومدم چون نمیتونم برم :/
خجالت میکشم
دلم میخواد يه شب بشینم برات حسابی غر بزنم
ولی انقد خسته ام که هنوز شروع نکرده خوابم میبره
صدالبته دیگه شک دارم به اینکه صدامو بشنوی
يه جوری شده که انگار منی وجود نداره
يه جوری که دیگه دلم نمیخواد حتی حرف بزنم باهات.حرف معمولی
این همه تفاوت.چرا؟
میدونی چيه؟
خر ما از کره گی دم نداشت. شما که بی خیال مایی
منم بی خیال غر زدن میشم
.
يه چند مدتی هست شروع کردم ایمیل میزنم به اساتید اقصی نقاط جهان، بلکه خدا يه دری، دریچه ای، چیزی باز بشه بتونم يه تغییر اساسی تو زندگیم ایجاد کنم
لحظه ای که ميخوام دکمه ی send رو بزنم يه مکث میکنم و يه بسم الله میگم و ثانيه ای از خدا کمک ميخوام که بشه.
کاش میشد شب بخوابم صبح پاشم ببینم پذیرش گرفتم و همه ی مدارکم هم کامله فقط مونده چمدون بپیچم. اونقدری که منتظر این لحظه م تا حالا منتظر هیچ کسی و هیچ چیزی نبوده م تو زندگیم
زمانی که داشتم جلو ۳ تا همکار دیگه تو اتاقمون با یکی از همکارام دعوا میکردم، رئیسم خوشحال و خندون اومد داخل؛ بعد خب من عصبانی بودم و می خواستم همه حرفم رو بزنم به عن آقا ولی نمی خواستم جلو رییس حرفی بزنم بهش!! این شد که نه گذاشتم و نه برداشتم، به رئیس میگم: ببخشید ما يه حرف خصوصی داریم، میشه شما برین بیرون!! بیچاره رییس با گفتن این جمله که: همتون خودی هستید و فقط من غریبه ام» قهر کرد و رفت. 
تو حالتی ام که ميخوام یکی بزنم تو دهن خودم.
آشفته م .
از تک بعدی بودن خودم بیزارم .
قلبم به دو تکه تقسیم شده 
بنیامین و استخدام شدن در ایران 
میترسم بخاطر کار جدیدم بنیامینم رو از دست بدم‌.
تصمیمم خیلی منطقی و تحسین برانگیزه که تا زمانی که نرفتم اونور دنبال کار باشم
چون از لحاظ مالی مرفه بی درد نیستم و به قول دیگران کاملا خود ساخته م.
طرفی کلاس زبانم 
از طرفی دفترکار جدیدم که اینهمه براش ذوق دارم 
خدایا خودت همه چیو جفت و جور کن.
کائنات حواس
گاهی وقتا دلم از دستت خیلی ناراحت میشه، ولی اصلا نمیتونم باهات حرف بزنم، نمیذاری باهات حرف بزنم، زود ناراحت میشی، زود کوچیکم میکنی، زود حق حرف زدن و اظهار نظر رو ازم میگیری حتی اگه این جمله ها رو‌هم بگم اول به چیزی که تو فکر خودته فکر میکنی نه ناراحتی که تو دل منه
من میمونم و يه دنیا غم و يه شب که صبح نمیشه بگو براش چیکار کنم
این چه عشقيه که بغضم میگیره و نمیتونم هیچی بگم؟ 
+ ظهر اومدم خونه. 
 
+ لمس لمسم.
 
+ حدودا کل روز رو خواب بودم :|
 
+ واگذارشو کردم به خدا و خدا جوابش رو داد. آدم هایی که علم ندارن و جایی هستن که نباید باشن، يه روز خود ب خود پرت میشن بیرون. ولی این فرد میدونم که با رانت باباش میمونه و بالا میاد و از همین الان دارم میسوزم که نمیتونم کاری کنم و حرفی بزنم. اگه حرف بزنم به جرم تخلف تو فضای مجازی حتما چوب تو آستینم میکنن. ولی ميخوام بشینم و همه چیزو تماشا کنم.
 
+ محبت حال آدمو خوب میکنه. هر چند واقعی نبا
اینکه هیچ کسی نیست براش حرف بزنم و همه چیز برای خودمه داره خفم میکنه ، دلم میخواد ساعت ها زار بزنم و داد بزنم
هیشکی نمیدونه من چقدر خستم و داغون
هیشکی درکم نمیکنه
انگار میگم و میخندم همچی خوبه ، به نصفّ آدمای اطرافم ازین بیخیال بودنشون حسودیم میشه ، قبلا از مرگ میترسیدم و ازش فرار میکردم
ولی ميخوام بگم، تنبيه خدا بدتر از این دنیاست؟
چقدر مگه قراره تو جهنم عذاب بده. ها؟!
من میترسم ازروزایی که در انتظارمه.
کاش بی درد بمیرم. بی درد. 
غصه هارو
اینکه هیچ کسی نیست براش حرف بزنم و همه چیز برای خودمه داره خفم میکنه ، دلم میخواد ساعت ها زار بزنم و داد بزنم
هیشکی نمیدونه من چقدر خستم و داغون
هیشکی درکم نمیکنه
انگار میگم و میخندم همچی خوبه ، به نصفّ آدمای اطرافم ازین بیخیال بودنشون حسودیم میشه ، قبلا از مرگ میترسیدم و ازش فرار میکردم
ولی ميخوام بگم، تنبيه خدا بدتر از این دنیاست؟
چقدر مگه قراره تو جهنم عذاب بده. ها؟!
من میترسم ازروزایی که در انتظارمه.
کاش بی درد بمیرم. بی درد. 
غصه هارو
من متاسفانه خیلی آدم تلفنی ای نیستم . یعنی بلد نیستم زنگ بزنم به روشنا و درست و درمون صحبت کنم . بیشتر دوست دارم براش بنویسم (پیامک) تا این که بخوام حرف بزنم . کلا من و نوشته هام فاصله داریم با هم . من این طوریکه این جا می نویسم حرف نمی زنم . من يه مشهدیم که خونِ شهرِ x تو رگامه !! حالا اگه تانستی بگی شهر x کجايه ینی خیلی لهجه ها رِ مِفهمی ! بگذریم .
می خوام بگم که اگه برای روشنا می نویسم و به قول معروف قربون صدقش می رم خیلی هنرِ گفتن این حرف ها رو جلو رو
من خیلی سال است که از چیز دیگری حرف نزده‌ام درست مثل هر کس دیگری توی این مملکت دیگر یادم رفته از چیزی غیر از بی‌عدالتی، نبود آزادی، فلاکت یا خشونت حرف بزنم اگر از چیز دیگری حرف بزنم عذاب وجدان می‌گیرم ذهنم تمام توانش را متمرکز کرده تا هر چیزی درباره‌ء این مسائل می‌شنود حفظ کند.
مشاهده مطلب در کانال
میدونی، من فکر میکردم مهسا کسيه که میتونم به عنوان پشتیبانم به راحتی براش چندین دقیقه از روند کارم حرف بزنم و بهم گوش بده. اما حقیقت اینه که هیچکس اونقدر وقت و حوصله نداره که به حرف های ما گوش بده. حتی اگه برای اینکار پول بگیره. میدونی، من واقعا احساس میکنم تنهام. یعنی حتی مامان هم با شنیدن حرف هام يه واکنشی نشون میده که ترجیح میدم دیگه هیچی نگم! مثلا میگه "مائده به چه چیزایی فکر میکنی" ، "الان وقت فکر کردن به این چیزاست؟" ، "من که هزاربار بهت گفت
اگه قرار بود علاوه بر کادوی اصلی تولدتون، يه چیزی هم بهتون بدن که طرف مقابل اون رو خودش درست کرده، دوست داشتید چی باشه؟
+ من خودم دوست داشتم بلد باشم ساز بزنم و يه چیزی براش بزنم و ضبط کنم که فقط مال اون فرد باشه، اما بلد نیستم.
امروز يه بازنده ترسو بودم و فقط بخاطر ترس کلاسمو نرفتم
ولی فردا ميخوام بپرم وسط کلاسش بگم مرد ما باید باهم حرف بزنیم 
البته اشاره میکنم‌که حتما دوبار!!!
ولی خب واقعا باید برم باهاش حرف بزنم بگم شرایطم سخته برنامه ام اصلن انعطاف نداره مگرنه منم دوست ندارم اوضاع اینجوری پیش بره:/
سلام
یکم سخته باورش ولی من هنوز استرس دارم.يه استرس توام با غم  و گوشه نشینی.دلم میخواد بیشتر سکوت کنم و تا حتی حرفی بهم زده میشه سریع گریم میگیره.دلم نمیخواد با هیچکس حرق بزنم و ميخوام همه ازم دور باشن.فعلا این ارامش دو نفره و گوشه گیری رو واسه خودم تجویز میکنم تا بلکه چند روز دیگه بهتر بشم.دلم نمیخواد فعلا از اتفاقات کنکور و اینا حرف بزنم که حس میکنم مثل يه خواب گذشت از جلوی چشممانقدر دور میدیدمش از خودم.حس میکنم شوکم کرددر هرصورت
پس از کلنجار رفتن های بسیار،تفکرات فراوان،خودخوری های بسیورو انتخاب های موجود را بین دو کفه ی ترازو گذاشتن تصمیم بر این شد که
بکشم بیرون از کنکوررررررر خخخخخ
و این ترم صنایع غذایی میخونم و ترم بعد تغییر رشته میدم به زیست‌شناسی و بعد میشینم برای ارشد چیزی که ميخوام رو میخونم ،بیوتکنولوژی:))))
این بود حاصل این چند روز چس‌کردن،خودگرفتگی و دوری از همه کس.
تامام.
:)
+در پی فروختن گوشی يه p30lite ميخوام بخرم
و دیگه نگم از این به بعد رو براتون:))))))))
++فقط
قرار بود ننویسم، چهل شماره یا حداقل چهل روز. یعنی قرار بود بنویسم و منتشر نکنم. ولی دیشب خیلی احساس خفقان می‌کردم. دوست داشتم کسی با من حرف بزند و خودم نمی‌توانستم با کسی حرف بزنم. تصمیم گرفتم پستی که می‌نویسم را منتشر کنم و بعد دوباره پی چهل شماره را بگیرم. اما نمی‌توانستم حرف معمولی بزنم، این شد که شروع کردم حرف‌هایم را در شعر ریختن. اینطوری گویا مستقیما با کسی حرف نزده‌ام. اما احساس خفگی بیشتر شد، چون نمی‌توانستم مثل آب خوردن شعر بگویم.
ميخوام از همین لحظه به مدت 26 ساعت استارت سگ دو زدنمو بزنم و شروع کنم تا به امید خدا 00:00 فردا که وارد جمعه میخوایم بشیم بیامو بنویسم از لذت انجام دادن ه باکیفیت حجم قابل توجهی کار تو تایمی که  تعیین کردم
 
آخ که چه حال خوبی خواهم داشت00:01
البته به امید خدا و اگر زنده باشم
گاد هلپ می لطفا
يه وقتایی هم ارزو میکنم مرد عنکبوتی می بودم ، نه به خاطر اینکه جون ادمارو نجات بدم و نه به خاطر اینکه با تار هام از کل شهر اویزون بشمفقط و فقط واسه اینکه بعضی موقع که نشستم و ميخوام چیزیو بردارم تار بزنم بهش بکشمش نه اینکه پاشم برم بیارمش
صبحی قلبم مچاله شد ، دلم میخواست همونجا تموم میکردم این زندگی رو . اینقدر شوکه شدم که تموم کانال ها رو گشتم ، به تموم پیچ ها سر زدم ؛ دوست داشتم یکی بگه اشتباهه ، یکی بگه و درد این قضيه کمتر بشه دوست داشتم بشینم زار بزنم درد داره درد 
خدا رحم کنه دیگه هیچ چیزی نباید بگم ، درمورد هیچ چیزی نباید حرف بزنم  
يه خستگــی عجیبی دارم انگـاری کوه کندم ولی سامونش میدم نمیذارم همچی همینجوری بمونه صد در صد !!
خستگیامو در میکنم آخرش به همین زودی زودم سامونش میدم .
همین روزاس که دیگه وقت فکر کردن درمورد همه چیز رو ندارم اینجوری ذهن محدود با آدمای محدودتـــر !
آخر هفته هام پر ، سه روز در هفتمم پره پره !
یکم سخته دس به پس اندازم بزنم ولی چاره ای جز این نیست ، دلم نمیخواد برا چیزایی که ارزش نداره کم بیارم تو زندگی و به همین آسونی جا بزنم .
* از خودم خواسته بودم يه مدتی ( که نمیدونم کوتاهه یا طولانی) غرق بشم تو خودم!
ميخوام خودم جوابِ سوال خودمو پیدا کنم
ميخوام ببینم با غرق شدن میشه شنا یاد گرفت؟
* از طرفی می‌ترسم نکنه تو این مدت يهو به خودم بیام و ببینم زمان رو از دست دادم!
* میبینی یا نه؟ که همه‌ی زندگیم، همه‌ی حالات و رفتار و احساساتم، همه و همه شده وابسته به تو! ازم خواسته بودی يه وب بزنم و از تو بنویسم. این وب رو زدم که از تو بنویسم ولی همش داره میشه از منِ وابسته به تو
* انقد ک
منم می خوام ، می خوام داد بزنم بلکه صدام به يه جایی برسه
منم ميخوام دیده بشم جذاب باشم یکی باشه 
هه حتی نوشتن این چیزا اینجا داره خردم میکنه، شاید دیره شاید عشق يه چیز بچگونس، شاید برا ۲۰ ساله هاس
شاید برا این حرفا دیگه بزرگ شدم اما من دلم خیلی چیزا میخواد که به موقعش نداشته مشون هنوزم ندارمشون
کاش میشد راحت برم تو چشمای کسی که دوسش دارم زل بزنم و فریاد بزنم که دوسش دارم با تمام وجودم فریاد بزنم که دوسش دارم چشمام بهش بگن که دوست دارم
کاش میشد زندگی رو به همین اندازه راحت گرفت.
کاش میشد بی دغدغه یِ این و اون فلان و اینا زندگی کرد
احساسات رو فریاد زد.
کاش میشد
کاش میشد عشق رو از تو چشمام بخونه
کاش
خیلی بی دلیل یا شایدم با دلیل تصمیم گرفتم بهت بگم دوست دارم .خیلی هم دوست دارم. از اینکه دیروز همش منتظر بودی بهت زنگ بزنم و من تو خواب غفلت بودم عذر ميخوام . از اینکه تمام دیروز ناخوش بوم و بعدش دیدم يه تماس از طرف تو دارم و بهت زنگ زدم و گفتی حالت خوبه و دکتر گفته که خداروشکر  معاینه ت هم خوب بوده خیلی خوشحالم ؛ ولی امروز وقتی "ط" گفت که کلی منتظرم بودی که خودم ساعت یازده / دوازده بهت زنگ بزنم و مدام میپرسیدی که من زنگ زدم یا نه دلم شکست . صدای ترک
دو روز درگیر چهارتا جمله بودم که چجوری با بیمار برخورد کنیم که بهش بر نخوره ما دکتریم و اون نیست و بقول معروف جوگیر علممون نباشیم(درصورتی که الان دانشجوی سال اول عمومی فکر میکنه رزیدنت سال اخره.زخمیمون نکنی با سطحت)
اونوقت الان گفتن امتحانش لغوه:/
باورم نمیشه از پروتزم زدم که اینو بخونم:(
البته اگه قرار بود پروتزم بخونم بازم نق برای زدن داشتم که بحثش زیبا و شیرین نیست(ثبت روابط فکی)!
این هفته اولین بخشم شروع میشه و ایضا اولین برخوردم با مریض:|
من یک عدد ادم ذوق زده شدم. باورت نمیشه نتیجه ی تستم برای خودم عالی به نظر رسید چون دقیقا چیزی بود که هماهنگ با اهدافم هست. همون چیزی که ميخوام کلی ذوق دارم براش. خدااا. باورم نمیشه جدا از اون کلی انگیزه گرفتم برای ادامه دادن کار کردن. درس خوندن عشق کردن. دوباره ذوق شروع رو دارم. برای این شش ماه روبرو. از پسش بر میام میدونم. قرصامم سر گرفتم دوباره. حالم خوب میشه. الانم ميخوام کتابمو بخونم تمومش کنم بعد کتاب لذت متن رو بخونم دوباره. واقعا نیاز داشتم
سلام عصر پاییزی همگی بخیر
باید برم دوش بگیرم
ولی حسابی خسته ام
از دیروز تمیز کاری اتاقم رو شروع کردم
ولی هنوز تموم نشده
البته من میگم تمیز کاری شما تو ذهنت گردگیری و تمیزکاری
در حد تمیز کاری عید رو تصور کن
الان فقط مونده لباس های داخل کمدم رو مرتب کنم
.وسایل بالای کمد رو نظم بدم و
اتاقم رو جارو بزنم
ی بار دیشب قبل خواب و ی بار هم صبح جارو زدم
ولی آخرین جارو رو باید بزنم قبل خواب
ادامه مطلب
این روزا دارم روی خودم کار میکنم که برای انجام کارهام برنامه و نظم داشته باشم . دلیل اصلی اینکه من امسال رتبه خوبی تو کنکور نیاوردم این بود که به برنامه م خوب عمل نمیکردم و پایبند نبودم . البته دلایل دیگه ای هم داشت ولی این دلیل مهمترینشون بود . حالا دارم روی خودم کار میکنم تا توانایی عمل به برنامه رو پیدا کنم چون واقعا تو زندگی لازمه .دلیل اینکه تو این دوماه به وبلاگ ها سر نمیزدم یا پست نمیزاشتم همین بود . از این به بعد هم نمیدونم چقدر میتونم سر
سر تیره شناسی باخودم میگم منکه ارزو داشتم مثل اینیشتین مجبور نباشم حتی سرعت نور رو حفظ کنم چون تو یکی از مصاحبه هاش ازش میپرسن و میگه حفظ نیستم حالا مجبور هی باخودم تکرار کنم fritillariasp لاله واژگون میشه و جز تیرهliliaceae ست که 6تا گلپوش و پرچم داره ومادگی اش فوقانی. Tulipa لاله خودرو وبرگش نواری موج دار.  حیف نیست که ذهنم با این مسایل اشغال شه اخه؟؟؟
چون ميخوام گله کنم اسمش نمیییگممم پس هی نپرسید لطفا. داشتم باهاش حرف میزدممم بعد بابامم يه چی گف زدم زیر خنده بعد هی میگه نخند نخند گفتم باش بابا :/ ینی اینجوری نگفتم ولی باید میگفتمممم چرا نگفتم؟ خب نمیشد . حالا نگهداشتم یعدا کلی حرف بهش بزنم بعد ک دوباره باش حرف زدم توضیح دادم که من تو ماشین بودم و به حرف بابام خندیدم بعد تهش اومدم بگم چررررا بمن گیرررر میدی؟؟؟ چرررراااا؟ و بگم اصن به درک به تووو چه ولی بازم نمیشد بگم ینی نشد ولیییی اینم نگه
تو اتاق تنهام
از دوستامم هیشکی خوابگاه نیست
دلم میخواست یکی می بود
با یکی حرف بزنم
تو این دنیا 4 نفر رو دارم که همه چیزمن
غیر از اونا هیچی دیگه برام مهم نی
نه کشور نه حکومت و نه هیچ خر دیگه ای
فقط و فقط ميخوام جون همین 4 نفر حفظ شه و تمام
کاش اگه قراره جنگی بشه موشک هاش صاف برن تو خونه ی باعث و بانی هاش
ما چه گناهی کردیم
 
ولی اگه بگم ته دلم يه نمه خوشحالم چی؟
یا این وری یا اون وری
تکلیف مون باید بالاخره معلوم میشد
نمیشد که دنیا همینجوری بمونه
ولی یکی دیگه از دلایلی که دوست دارم نقاشی کنم اینه که من با کلمات نمیتونم سر و کله بزنم
همیشه يه چیز تو ذهنمه و يه چیز دیگه از دهنم میاد بیرون و یا اصلا نمیتونم چیزی بگم و نوشتنمم خوب نیست. نمیتونم يه جمله ی درست و حسابی بسازم.
دوست دارم بتونم احساسات و حرفامو بکشم، رو کاغذ بیارم، رنگ بپاشم روشون
دوست دارم بتونم حالت های بدن و چهره رو خوب دربیارم تا به بقيه بفهمونم من( یا اون کاراکتره) چه احساسی داره
ميخوام يه منظره رو اونقدر خوب بکشم که بتونم ا
من هیچوقت داد زدن رو یاد نگرفتم اینکه بتونم حرفمو درست بزنم و حقمو بگیرم. راستش کسی گوش شنوای من نبود. برای همینم هست هیچوقت نتونستم راحت خواسته هامو بگم و سرکوب کردم خودمو. انقدر مراعات میکنم که يه جا دیگه منفجر میشم و مگه بعد میشه چیزی رو درست کرد؟ مسلما نه! پر از خشم و هیاهو شدم و تاوانشو خودم دادم. تبدیل شدم به يه آدم نا متعادل که وقتی محبت میبینه وا میره بدی میبینه دلش میخواد از بیخ ریشه همه چی رو بزنه. من نمیخواستم چیزی که امروز هست
من هیچوقت داد زدن رو یاد نگرفتم اینکه بتونم حرفمو درست بزنم و حقمو بگیرم. راستش کسی گوش شنوای من نبود. برای همینم هست هیچوقت نتونستم راحت خواسته هامو بگم و سرکوب کردم خودمو. انقدر مراعات میکنم که يه جا دیگه منفجر میشم و مگه بعد میشه چیزی رو درست کرد؟ مسلما نه! پر از خشم و هیاهو شدم و تاوانشو خودم دادم. تبدیل شدم به يه آدم نا متعادل که وقتی محبت میبینه وا میره بدی میبینه دلش میخواد از بیخ ریشه همه چی رو بزنه. من نمیخواستم چیزی که امروز هست
من هیچوقت داد زدن رو یاد نگرفتم اینکه بتونم حرفمو درست بزنم و حقمو بگیرم. راستش کسی گوش شنوای من نبود. برای همینم هست هیچوقت نتونستم راحت خواسته هامو بگم و سرکوب کردم خودمو. انقدر مراعات میکنم که يه جا دیگه منفجر میشم و مگه بعد میشه چیزی رو درست کرد؟ مسلما نه! پر از خشم و هیاهو شدم و تاوانشو خودم دادم. تبدیل شدم به يه آدم نا متعادل که وقتی محبت میبینه وا میره بدی میبینه دلش میخواد از بیخ ریشه همه چی رو بزنه. من نمیخواستم چیزی که امروز هست
نمیدونم چ گناهی کردم بعضی هام  منو يه ادم بد میبینن والا من خیلی مظلوم دل نازکم
فقط بعضی وقتا شوخی هایی تو خصوصی بقيه کردم که الان چند ماهه ازشون خبر ندارم ازم فرار کردن
یادمه به يه نفر گفتم ميخوام مخت بزنم دیگ حتی جوابمم نمیده
و . 
امیدوارم منو بخشیده باشین من قصد ناراحتیتون ندارم همه بیانی ها مثل يه خانواده اییم دوستیم پس بیایم هرچی کینه از هم داریم همین الان دفنش کنیم
تو کجایی وقتی اشکمو به خاطر دوست داشتنت درمیارن؟ وقتی میخوان به جای من ازت انتقام بگیرن درحالی که من بخشیدمت و رهات کردم تو کجایی ساعت سه و پونزده دقیقه شب؟ به چی فکر میکنی؟ با کی حرف میزنی؟خوابی؟ بیداری؟ روزات چجوری تموم میشن؟ امتحانات چجوری پاس میشن؟ تو کجایی الان که هم باید به خاطر جدا شدن ازت زجر بکشم هم به خاطر اینکه يه دوست روانی دارم که سر تو اذیتم میکنه؟ تو کجایی که بهت غرشو بزنم تو کجایی که حرفمو گوش کنی بگی چشم هرچی تو بگی تو کجایی ک
بسم الله الرحمن الرحیم
 
دیروز که اون پستو گذاشتم داغ بودم نمیفهمیدم وخامت حالمو
اما الان میبینم خیلی اوضاع خرابه خیییییلی.
پتانسیل اینو دارم يه دریا اشک بریزم
قشنگ احساس میکنم قلبم مچاله شده 
الان فقط يه نفرو ميخوام که باهش حرف بزنم .يه شونه ميخوام برای باریدن به مدت چند ساعت .يه دست ميخوام برای روی سرم
اما منکه کسیو ندارم!کسی که بشه بهش حرف های دلی گفت:(
اووم چرا دارم بهتر از رفیق کسی نیست که هم به حرفام گوش کنه هم موقع گريه اشکامو پاک کن
دلم می خواد پنج سال بخوابم. دلم می خواد همه چی رو بذارم پست سرم و برم يه جایی که هیچ کس من رو نمی شناسه، اسمم رو نمی دونه و منتظرم نیست. دلم می خواد سوار قطار شم و برم تبریز. می خواد وقتی موسیقی می شنوم؛ گوشهام درد نگیره. دلم می خواد یکی برام شعر بگه، برام نامه بنویسه. یکی باشکوه دوستم داشته باشه؛ جوری که بپذیرم همین جوری هم خوبم و از جهان نترسم. دلم می خواد برم بالای کوه داد بزنم، اونقدر داد بزنم که صدام دیگه بالا نیاد. دلم می خواد با اینکه گوشها
خسته شدم
از آدمای اطرافم که همش ازم انتظار دارن و هیچکدوم درکم نمیکنن
خستم از ادمایی که هربار واسه گله و شکایت رفتم سراغشون تا حرف بزنم
همیشه منو محکوم کردن
خسته شدم و دیگه حوصله ندارم
کاش یکی بود میفهمید
میگفت اره حق با توست
شدیدا به یکی نیاز دارم که منو بلد باشه
که حتی اگه کاری خلاف میلم ازم میخواد، بلد باشه چطور ازم درخواست‌کنه
که به زور اون کارو‌ انجام ندم
درک نشدن
نفهمیدن
انتظار داشتن
محکوم بودن
اینا تحملش سخته
بخصوص وقتی که مجبور باشی
باران می‌بارد. همه چیز زرد و سیاه است. آرزو می‌کنم یک قطره باران باشم. ببارم. بوزم. بیایم پایین. رو تن خشک خیس یک برگ. با او حرف بزنم. حرف بزنم و بشنوم که قطره‌ی زیبایی هستم. تو راهرو دختری می‌بینم که موهاش آبی‌ست. دوست دارم با تو حرف بزنم. به او می‌گویم موهاش زیباست. می‌گردم دنبال اسم آن فیلم که دختر موهاش را آبی کرده که به برگ بگویم آن را ببیند. سُر می‌خورم. برگ رفته است. دنبال او می‌گردم. گم شده است. رفته‌ام. پله‌ها را. سراشیب را. رو به پایین.
بهم گفت برو قدم بزن، گفتم، آخه الان؟!
وجودم از هر حسی تهی شده، میفهمی اگه بگم در این لحظه خالی ام‌؟ خالی ام از هر چی.
قدم میزنم، آروم و پیوسته. هر لحظه سبک تر میشم، گونه هام یخ زدن، نوک دماغم رو میتونم تصور کنم که قرمز شده، سعی میکنم خوب باشم، این تنها چیزی هست که یاد گرفتم، فقط خودم میتونم به خودم کمک کنم، فقط خودم میتونم يه کاری برای حالم کنم، خیلی سخته هیچ کس نباشه بهش زنگ بزنی بگی فقط ميخوام حرف بزنم :( حالا که همچین کسی نیست خودم يه کاری می
 
 
ورزش به من آموخت.
 
فرصتهای زندگیم محدود هستند.
 
مثل تعداد هر حرکت.      
 
به من آموخت.                         
 
هر چیزی بیش از حد به من آسیب میرساند                                  
 
مثل تعداد تکرارهای هر حرکت.      
 
آموخت که .                                
 
هیچوقت نمیتوان گفت به آخرین
 
نقطه موفقیت رسیده ام .                      
 
مثل وزنه هایی که میزنم هر بار میتوانم
 
سنگین تر بزنم ،،،.                   
امروز نرفتم کتابخونه و چه اشتباهی کردم.من نباید تنها بمونم ، وقتی تنهام نمیتونم خوب تمرکز کنم.باید یکی باشه باهاش حرف بزنم .خونه ما صبح تا شب هیچ کس نیست و در این لحظه دارم دیوونه میشم از این میزان سکوت حاکم.به برنامم خوب نرسیدم.کلی فکرای منفی تو سرم میچرخن ، هوا ابره و به شدت سرده.احساس میکنم چقدر همه چیز دارکه.
دوست دارم گريه کنم و به زمین و زمان لعنت بفرستم.
حتی حوصله ندارم برم بیرون.برم دوش بگیرم شاید بهتر شد ، ها؟ يه فیلم هم ببینم
لکنت شعر و پریشانی و جنجال دلم چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم کاش می شد که شما نیز خبردار شوید لحظه ای از من و از دردِ کهنسال دلم از سرم آب گذشته ست مهم نیست اگر غم دنیای شما نیز شود مالِ دلم عاشق ِ نان و زمین نیستم این را حتما بنویسید به دفترچه ی اعمال دلم آه ! یک عالمه حرف است که باید بزنم ولی انگار زبانم شده پامال دلم مردم شهر ! خدا حافظتان من رفتم کسی از کوچه ی غم آمده دنبال دلمنجمه زارع
+خیلی شعر خوبيه.
اینکه من گاهی حواسم به کارایی که م
مینویسم. يه روز بخون.
حداقل من به این امید مینویسم. :)
 
دیشب کابوس دیدم.
و يه جوری نصفه شبی بغض کردم که خودم به حال خودم گریم گرفت:)
 
2 دی شناختمت. پارسال.
و کن فی شد دل لامصبم.
 
 
آه. یاد ب ا د.
 
الان یادم افتاد.
کاش برات کادو میگرفتم تولدت.:)
حیف.
خیلی چیزا دستامو بسته بود. خیلی چیزا.
 
ولی الان که رو به راه شدم.
تو دیگه منو نمیخوای.:)  زیبا نیست؟ :)
 
د ا ر م   د    ق   میکنم  :      )
 
کاش برات يه ماشین تحریر میگرفتم.:)
 
نامبرده جانم.
من برات کافی نیست
❤️ دلــــــــــــــــنوشته .❤️
 زندگیِ بی مهدی.
دست به قلم بردم تا برایتان حرف ها بزنم 
اما نشد.
خواستم از "دردم" بگویم
دیدم دردِ شما ، خودِ (( من )) م.
خواستم از "بی کسی" ام حرف بزنم
دیدم (تنها) تر از شما در عالم نیست.
خواستم بگویم" دلم از روزگار گرفته"
دیدم خودم در (خون به دل) کردنِ شما کم نگذاشته ام
قلم کم آورد.
به راستی که وسعت (( مظلومیت )) شما قابل اندازه گیری نیست
شب که اومدم خونه دخترک خوابش برده بود تو ماشین و خوابوندمش 
آش از خونه مامانم آورده بودم واسه شوهرم براش کشیدم و با هم ساخت ایرا دو دیدیم يه کم ،دخترک اومد تو اتاق پیشمون و رو دست باباش خوابید يه کم حرف زدیم و بعد اوکی داد واسه تتو خط چشم و من باااورم نمیشد که موافق بود 
نميخوام به این فکر کنم موافقه چون که آبجی کوچیکه‌ش میخواد هاشور بزنه ابروهاشو، 
چون وقتی گفتم می‌خوام برم تتو بزنم پرسید ابروهاتو؟!! 
بعد هم ک شب با قلبی مطمئن و دلی آرام خوا
دلم اونقدری گرفته که برم سراغ آینه و زل بزنم به اون دو تا حفره ی معصوم و بی روح که بار غصه های عمر من رو به دوش می کشن
اون دوتا زبون بسته که مثل بقيه اعضای بدنم دلم براشون ریش ریشه
اعضایی که می تونستن مال کسی باشن که خیلی بهتر از من بهشون برسه
حیف! طفلکی ها به نام من سند خوردن و محکومن به تحمل
اگر زبون داشتن حتما تا حالا از من به هر کجایی شکایت برده بودن
 
دلم اونقدری گرفته که برم پشت پنجره ی بلند نشیمن بایستم و از ورای برج های بلند و مزاحمی که آ
دلم اونقدری گرفته که برم سراغ آینه و زل بزنم به اون دو تا حفره ی معصوم و بی روح که بار غصه های عمر من رو به دوش می کشن
اون دوتا زبون بسته که مثل بقيه اعضای بدنم دلم براشون ریش ریشه
اعضایی که می تونستن مال کسی باشن که خیلی بهتر از من بهشون برسه
حیف! طفلکی ها به نام من سند خوردن و محکومن به تحمل
اگر زبون داشتن حتما تا حالا از من به هر کجایی شکایت برده بودن
 
دلم اونقدری گرفته که برم پشت پنجره ی بلند نشیمن بایستم و از ورای برج های بلند و مزاحمی که آ
دلم اونقدری گرفته که برم سراغ آینه و زل بزنم به اون دو تا حفره ی معصوم و بی روح که بار غصه های عمر من و به دوش می کشن
اون دوتا زبون بسته که مثل بقيه اعضای بدنم دلم براشون ریش ریشه
اعضایی که می تونستن مال کسی باشن که خیلی بهتر از من بهشون برسه
حیف! طفلکی ها به نام من سند خوردن و محکومن به تحمل
اگر زبون داشتن حتما تا حالا از من به هر کجا و هر کسی شکایت برده بودن
 
دلم اونقدری گرفته که برم پشت پنجره ی بلند نشیمن بایستم و از ورای برج های بلند و مزاحم
 
هیچ غمی بزرگتر از این نیست، که نتونی کسی رو برای حرف زدن پیدا کنی!هیچ کس نیست برای این که باهاش حرف بزنم یعنی هست ولی خب مسخره می‌کنند و یا شروع می‌کنند به پند و اندرز دادن و اینکه ما هم مشکل داریم و از همه مهمتر اینکه خیلی از حرف هارو به همه کس نمی‌توان زد وگرنه يه دفعه براشون میشی يه موجود ترحم برانگیز و شروع می‌کنند بهت ترحم کردن برای اینکه به خودشون اثبات کنند آدم خوبی هستند و بعد يه دفعه ازت خسته میشند و تبدیل میشی به موجودی که تو اون ه
چراا بعضی خانم ها انقدرررر دوست دارن حرف بزنن؟؟
نمونه اش بنده.
البته چندساله که خودم رو خیلی محدود کردم
ولی بچه که بودم، از اینهایی بودم که یک ریییییییز حرف میزدم :)
قوه خیالم هم قوی بود
يه عالمه چیز هم میساختم و میگفتم.
بعد کم کم یاد گرفتم که بنویسم.
نوشتن رو که شروع کردم حرف زدنم کمتر شد.
کمتر
و کمتر.
الان به جایی رسیدم که به زور از زبونم حرف می‌کشن.
اماا.
خب این جلوی انحرافاتی رو گرفت، ولی خیلی هم خوب نبود.
چون من تنها شدم. چون روابط اجتماعی
سال پیش که نه حتی اگه همین چهار ماه پیش به من میگفتی چهار ماه بعد مشغول چه کاری ای میگفتم خواب تموم شد صب بخیر!!!
ولی خب همه چیز خیلی يهویی شد و فک کنم اسمشو میتونیم بزاریم يهویی خوب!!
امروز موقع ناهار به دوستام گفتم هفته ی بعد من در حالی میام سر کلاس میشینم که تیر خوردم و خب اون مدرسه ندار های عوضی خندیدن.هشتگ کثافطای مرض
الان نميخوام از تندباد دهن سرویسی ای که در طی هشت ماه آینده قراره بر من روا داشته بشه حرف بزنم ذاتا مهم هم نیست چون تموم میشه
مثل خری شدم که تو گِل گیر کرده. یا شاید شبيه کسی که افتاده توی باتلاق. 
دست و پا بزنم زودتر خفه میشم. دست و پا نزنم، کمی دیرتر. در هر صورت خفه شدنم قطعی هست.
دیگه نه فیلم و سریالی منو سرگرم میکنه و نه آهنگی منو شاد.
این روزها فقط نفس میکشم. جسته گریخته يه غذایی میخورم و عصرها راه میرم.
همین و بس. 
حتی حوصله نگاه کردن به اطرافم رو ندارم چه برسه به اینکه بخوام با کسی حرف بزنم.
حتی حال و حوصله ندارم به کسانی که اونها رو دنبال کردم سر بزنم و کامنتی بذارم.
بعد عمری پا شدم رفتم کلاس زبان آخرش این شد ! 
معلمه يه طوری رفتار می کنه که انگار من اصلا وجود ندارم 
من واقعا می خواستم تو کلاس شرکت کنم , به سوال ها جواب می دادم,سعی می کردم حرف بزنم 
اما انگار من اضافی ام 
امروز از بس دستم رو بالا بردم برای جواب دادن که خسته شدم 
نمی خواد من حرف بزنم 
با اینکه ردیف اول می شینم وانمود می کنه منو نمی بینه 
جلسات قبل هم که هنوز ممنوع الصحبت نشده بودم يه اشتباه جزیی هم داشتم میزد تو حرفم 
در حالی که برای بقيه ی کلا
 
 نمی تونم حِسای بدم رو از آدما پنهون کنم ، نمی تونم بی جهت بهشون لبخند بزنم چون تو دلم کلی حِس متضاد ِ انگار يه چیزی ته ِ دلم نمی‌ذاره امـا لبخند قشنگ ِ خیلی اما نمی تونم وقتی دروغ و درویی می بینم لبخند بزنم  
جلسه ی پیش سر کلاس عکاسی وقتی نوبت دیدن عکس های من شد : همکلاسی پسرم که پشت سرم نشسته بود گفت باز شروع شد (منظورش دیدن عکسای من بود ) بعد دیدن عکسا از استاد اجازه گرفتم و برگشتم به پشت سرم و بهش گفتم آقای ن شما اذیت میشین از دیدن عکسا
يه موضوعی رو داشتم بهش فکر میکردم و اون این بودکه وقتی تستای يه منبعو زدم و نکاتش رو درآوردم بیام دوباره بزنمش یا برم سراغ منبع جدید!رفتم با آقای کریمی [که جانم به فدایش♥:دی] حرف زدم و به نتیجه نهایی رسیدم.واقعا چه حرکت اسکلانه(!) ای بود که من پارسال میزدم آخه؟:/ الگو رو سه بار زدم و تقریبا حفظ شده بودم جوابارو ولی همون نکات محدود رو یاد گرفته بودم :| الان الگوهارو میبینم ميخوام اوق بزنم! فقط چون شنیده بودم يه منبع رو چند بار بزنی خوبه :| اسکل بود
قبل اغتشاشات (! ) من چند مدل گلسر پسندیده بودم برای خودم که کلیپ هاش رو دانلود کردم که از دستم نَرَن! چه آینده نگری ای کرده بودم ها . حالا این روز ها که اینترنت نداریم کاری هم برای انجام دادن نداریم ميخوام کم کم گل سر ها رو درست کنم . فقط همین قدر بگم که هیچم ساختن گلسر به صرفه نیست ‌. من الان چند متر روبان و ۴ عدد گل سر تق تقی گرفتم شد ۱۵ تومن !.سمت ما پر مغازه و پاساژه ، امروز که رفتم بیرون دیدم تمام بانک ها رو شیشه هاشونو شکستن :/ واقعیتش تعجب کردم .
استاد هنر گفته بود عکس بگیریم برای آخر ترم ،منم فکر کردم برای این هفته میخواست پدرم رو درآوردم تونستم ده تا عکس بگیرم که تازه کیفیت چندانی نداشتن و اونقدرها هم قشنگ نبودن ولی این یکی واقعا قشنگ دراومد :)
 
گفتم یک مقدار الهام بگیرم از بقيه عکس ها .
 
اگه چند روزی نمیتونم بیام بهتون سر بزنم معذرت ميخوام . خیلی کار دارم . 
جدن توی این عمر کوتاه به بیست نرسیده م، حداقل از سنی که یاد گرفتم حرف بزنم - و اینطور که از شواهد بر میاد خیلی هم زود بوده - یاد ندارم دلم میخواسته حرفی بزنم و نتونسته باشم. منظورم از لحاظ چیدن کلمه ها تو ذهن کنار هم و تبدیل کردنشون به صوته. تا يه سنی که کلن محدودیتی نداشتم. ابتدایی از مدرسه که میومدم انقدر حرف میزدم که مامانم ازم خواهش میکرد یکمی ساکت بشم. اما خب بعد يه سنی هم فقط جمله ها توی ذهنم مرتب می شدن، خیلی هاش به صوت تبدیل نمیشد، در بهتری
دیشب از سر دلتنگی بهش گفتم می خوام باهاش حرف بزنم ولی یادم رفت. با این که دیشب هم بهم پیام داده بود باز یادم نیومد که خودم خواسته بودم باهاش حرف بزنم و جوابش رو ندادم!
نگرانم بود یا هرچی، صبح که به زحمت از اون خواب بد، -خوابی که توش زدم تو صورت بهترین دوستم - بیدار شدم، دیدم روی صفحه ی گوشیم +99 تا میس کال و مسج دارم ازش. یک کم نگران کننده بود، نبود؟
توی آخرین مسجش نوشته بود: مگه نگفتی می خوای باهام حرف بزنی؟ من کل شب منتظرت بودم و هنوز هم منتظرم، ب
کز کرده بودم گوشه مبل و هربار که سرفه میکردم دلم تیرمیکشید و بیشتر مچاله
میشدم تو خودم گوشیم زنگ خورد ،ف خ بود گفت ایرانسلتو اوکی کن تا زنگ بزنم 
کارت دارم! بدن ِ تب دار و پر از دردمو کشوندم بردم تو حیاط،کنار راهرو! تنهاجایی که
ایرانسل بهتر آنتن میداد ! ف خ دوباره زنگ زد گفت ميخوام باهات درد و دل کنم وغیرازتو 
هم به کسی دیگه نمیتونم بگم!
جریان واسه یکی دو هفته پیش بود که اومد وگفت :
میتونی پیامکای ی شماره رو واسم دربیاری؟ گوشیش ساده ست ،وگفتم
آنفلوآنزا
می‌ترسم و می‌لرزم و هیچم ثمری نیست
وز دایره‌ی سبز سلامت خبری نیست
نی پاستا خورم، نی پلو و نی شکلاتی
در باسلق و شیرینی من هم شکری نیست
روغن که به کل حذف شده از کلماتم
دانم که به حالم همگی جز ضرری نیست
کم قرص نخوردم که کنم ریشه‌کن این درد
افسوس که جز تلخ‌زبانی اثری نیست
سوزن بزنم تا که کند درد مرا کم
خود درد فزوده وَثَرَش آن قَدَری نیست
گه سرد شوم چون پولوتون، گه چو عطارد
اما چه کنم، در دو مدارم قمری نیست
بارَد ز یکی منفذ بینی، تو بگو
امروز دوبار زبونم نچرخید که اون حرفی که ميخوام رو بزنم. نه به خاطر جرات نکردن یا مراعات یا هر چیزی. فقط يه حرف ساده بود. مثلا عصری يه بار خواستم بگم آب بیاره خواهرم برام، نتونستم بگم. و همین الان مامانم يه سوال درباره چرخ خیاطی پرسید که قرقره اش کجاست و. ، باز نتونستم بگم :| عصری فک کردم يهویی بوده و همینجوری! ولی الان اعصابم خرد شد! :| کلا يه حس بدی دارم. 
 
+چرا واقعا؟
 
+ الکی ناراحتم. مگه نه؟ میدونم شورشو در آوردم! :(
 
+ برم خواهرم برام لاک بز
فقط بگردید تو دنیا و فکر کنید ازین دست سوالا به ذهنتون برسه بپرسید 
:| اینجور مواقع حس سیامک انصاری بهم دست میده،دوست دارم زل بزنم تو لنز دوربین و تمام غم و بدبختیمو بریزم تو عمق نگاهم بلکم مخاطب بفهمه دردمو.
حس بایکوت شدن بهم دست داده.نزدیک‌ترین کسایی که میتونستم باهاشون حرف بزنم یا باهام صجبت نمیکنن،یا قهرن،یا سرشون شلوغه.حق هم دارن.
نمیدونم کی میرسه که حالم خوب بشه و بتونم يه متن قشنگ و دلی بنویسم.
شاید باید به اینکار به دید یک وظیفه نگاه
این چند روز حسابی درگیر کار کَنده کاری و لوله کشی برای تنها اتاق خونه بودیم ، بهرحال هوا داره روز به روز سرد و سردتر می شه و نیاز به بخاری توی اتاق هم به شدت احساس می شد جایی که برای هواکش بود رو شروع کردیم به کندن تا رسیدیم به سقف ، با يه تیزبر که می تونم بگم حداقل 10 کیلو بود و با هیکل ورزشکاری :| داشتم از زیر به سقف ضربه می زدم تا برسم به پشت بوم دیدم کار خیلی سختی هست و رفتم بالای پشت بوم که از اونجا ضربه بزنم . سنگینی تیزبُر و وجود جاذبه زمین با
نباید شبایی مثل امشب که خیلی خسته ام حرف بزنم. به چیزی جز متنفرم نمیتونم فکر کنم. مجبور کردن خودم به مثبت فکر کردن و مثبت گفتن و بخشیدن و مهربون بودن، انقدر خسته ام کرده که حتی يه لبخند دیگه هم نمیتونم بزنم. خاطرات و زخمای قدیمی ام دارن مثل موریانه از درون گوشتم رو میجون و من تلاش میکنم بهشون بخندم. به خاطره ی نی ساما میخندم به خاطره ی اردلان میخندم به جای خالی والرین میخندم و به جدا شدن به زور بهترین دوست جدیدم که برام مثل جدایی يه عضو بدن بود م
امروز درس روانشناسی صنعتی داشتیم دختری که کنفرانس داشت نیومده بود ما هم بیکار بودیم با استادمون شروع کردیم به حرف زدن بعدش هم رفتیم همگی چای خوردیم 
به من خیلی خوش گذشت چون فکر میکردم نمیتونم با بچه ها ارتباط بگیرم و باهاشون حرف بزنم اما فهمیدم که چقدر راحته و نباید دیگه خودمو بکشم کنار 
از این به بعد سعی میکنم بیشتر باهاشون حرف بزنم و یخمو آب کنم ⁦>.<⁩
استادمون میگفت تو این چهار سال خیلی وقت دارید خوش بگذرونید بعدش اکه بخواید ارشد و دکت
بعدِ چند روزی که حس میکردم تمام غصه‌ی دنیا مال منه، امروز پاشدم اتاقو نظافت کردم، دوش گرفتم، مقدار چشمگیری چرت و پرتِ قابل تناول ریختم دورم و نشستم که فصل آخر پیکی بلایندرز رو ببینم. لاکمم اینجاست. ميخوام دوباره زرشکی بزنم. درباره‌ پیکی بلایندرزم نظری ندارم. منو چه به شاهکارـای انگلیسی. به قول خودِ تامی کلمه‌هایی که بخوان احساسمو بیان کنن وجود ندارن. خلاصه که اگه تا الان سریالو ندیدین و میخواین که یک در دنیا و صد در آخرت نصیبتون شه اقدام
بعدِ چند روزی که حس میکردم تمام غصه‌ی دنیا مال منه، امروز پاشدم اتاقو نظافت کردم، دوش گرفتم، مقدار چشمگیری چرت و پرتِ قابل تناول ریختم دورم و نشستم که فصل آخر پیکی بلایندرز رو ببینم. لاکمم اینجاست. ميخوام دوباره زرشکی بزنم. درباره‌ پیکی بلایندرزم نظری ندارم. منو چه به شاهکارـای انگلیسی. به قول خودِ تامی کلمه‌هایی که بخوان احساسمو بیان کنن وجود ندارن. خلاصه که اگه تا الان سریالو ندیدین و میخواین که یک در دنیا و صد در آخرت نصیبتون شه اقدام
از وقتی شروع کردم به سبک کردن زندگیم مجبور شدم خیلی چیزا رو رها کنم گاهی هم اتفاقی کلا به فنا رفتن و من بودم و دهن باز از تعجب، به هرحال هرجوری که بود قشنگ بود الان راضیم از اینکه میدونم پس ذهنم فقط چیو ميخوام جدی بگیرم و بقيه مهم نیست چه شکلی باشه مثل همین وب مثل همون اینستا مثل قیافه بی آرایش خودم مثل همه چیزایی که ساده و تک رنگ دوسشون دارم نه شلوغ و رنگارنگ من حتی رابطه هامم شفاف دوست دارم ولی آدم ها پیچیده تر از این حرفا هستن و فک میکنم تو ای
خواهرم با یک بشقاب شیربرنج آمد داخل اتاق. یکی دو ساعت پیش هم یک بشقاب دیگر شیربرنج خورده بودم؛ اما مادر بقيه اش را دور نریخته بود. گاهی در هفته، شام مان می‌شود شیربرنج. خلاصه، قاشق اول را که در دهان گذاشتم، دیدم مثل همان قبلی بی مزه است و تازه، کمی هم سرد شده. خواستم پیش خودم نق بزنم و از شیربرنج تکراری مادر گله کنم که یک آن، چشم های مادر از درِ ذهنم آمدند تو؛ دست های خسته ی او نیز. پیش آنها خجالت کشیدم گله کنم و نق بزنم. با خودم گفتم طور دیگری با
به دفتر استادم وارد می‌شوم با کنايه بعضا تکراری روبه‌رو می‌شوم که پیش ما نمی‌آیی و همیشه با دیگران انگار هستی. می‌توانم حدس بزنم این طعنه از کجا می‌آید از اینجا که چند روز پیش چند ساعتی را در دفتر استاد دیگرم گذرانده‌ام و بر سر کارهایمان کمی با هم اختلاط کرده بودیم. کاش می‌توانستم بی‌پرده حرف‌هایم را بزنم اما چه می‌شود کرد بهرحال نه دوست دارم حرمتی را بشکنم نه حوصله‌ای مانده برای زدن برخی حرف‌ها و نه سیستم حوصله و وقت شنیدن برخی حرفه
سالی که گذشت از پرتجربه‌تربن سالهای عمرم بود تا به الان، سالی که در ابتداش حتی قسم می‌خوردم به اعتبار و اعتماد آدم‌هاش که الان بسی پشیمانم، سالی که میگفتم بدون فلان جا یا فلان فرد یا فلان دوست و فلان فامیل دنیا سخت میشه و من زندگی بدون اینا رو نمی‌خوام الان به جایی رسیدم یا مرا به جایی رساندند که از کارهای کرده و نکرده‌ام پشیمان شده‌ام! گاهی می‌خواهم فریاد بزنم که مگر خودت شاهد نبودی چه بر سرم آمد و یا آوردی پس این همه اصرار برای ماندنم ب
اصلا حوصله ی خودمم ندارم و دوست دارم آزمون فردا کنسل شه !!!!
ایشالله بشه !!!!
میشه خدا یعنی ؟!!!
دوست دارم فردا رو تا لنگ ظهر بخوابم.!
+ از اینکه به 17 تکه ی نا مساوی به دست مامان تبدیل بشم جرئت نمی کنم آزمون فردا رو جیم بزنم:/ ولی خداییش فردا حوصله آزمون نیست.اونم بعد يه هفته قطعی اینترنت که دسترسی من رو به خیلی از منابعم قطع کرد :/  تازه همین دیروز فهمیدم که اگه آدرس سایت های ایرانی رو بزنی باز میشن ! فکر میکردم همه قطعن !
یادم باشه آدرس ها رو بوکمارک
دلم میخواد زیبا باشم .موهای مرتب .ابروهای تمیز .لباسای قشنگ و زیبا .لبهای همیشه خندون .چشمایی که با امید به دنیا نگاه میکنه
دلم میخواد به ناخونام برسم ،به پوستم به موهام گلسرهای زنگی رنگی بزنم.دلم میخواد کفش کتونيهامو بپوشم و برم تو خیابونا قدم بزنم
دلم میخواد ازون کیف شیشه ایا بخرم و کلی جینگول جات توش بندازم و حال کنم اما چیکار میتونم بکنم ؟ به زور خودمو میکشم جلوی آینهو اکثر اوقات يه رد اشک رو صورتم خشک شده .حتی وقتی گاهی جوم میگیره و این خو
دلم می خواهد مکانی را بیابم و تا دل تقاضا دارد غر بزنم . آنقدر غر بزنم که دیگر جایی برای شکایت باقی نماند  . راستش را بخواهی مغزم از مشتی افکار پوچ دچار اسپاسم شده . به جایی نیاز دارم که همه را دور بریزم . وقتی به خودم بیایم که بتوانم نفسی عمیق بکشم. حال و هوای این روزهای من به کابوس شباهت دارد . یا شاید به نهالی عقیم تبدیل شده ام که برگ و باری نمی دهد . شاید هم تنهایی بلایی شده که احساس نامساعدی داشته باشم. هر چه که هست، دوست داشتنی نیست. همین احساس
دلم می خواهد مکانی را بیابم و تا دل تقاضا دارد غر بزنم . آنقدر غر بزنم که دیگر جایی برای شکایت باقی نماند  . راستش را بخواهی مغزم از مشتی افکار پوچ دچار اسپاسم شده . به جایی نیاز دارم که همه را دور بریزم . وقتی به خودم بیایم که بتوانم نفسی عمیق بکشم. حال و هوای این روزهای من به کابوس شباهت دارد . یا شاید به نهالی عقیم تبدیل شده ام که برگ و باری نمی دهد . شاید هم تنهایی بلایی شده که احساس نامساعدی داشته باشم. هر چه که هست، دوست داشتنی نیست. همین احساس
دو شب پیش به یکی از دوستام پیام دادم و خواستم یکمی حرف بزنیم بهم گفت حوصله تایپ ندارم و اگر میتونم بهش زنگ بزنم.من نمیتونستم زنگ بزنم.ینی هیچوقت نمیتونم.حرف زدن برام سخته وقتی کسی پیشمه.معذبم و اذیتم.در نهایت ازش خداحافظی کردم و اون شب هم گدشت.انگار دایره ارتباطام به اجبار هر روز داره کمتر میشه.هیچ دوستی اینجا ندارم و همه دوستیام به چت کردن محدود شده که از يه جایی به بعد برای خودمم خسته کننده میشهخودم هم تاحدی گریزان شدم از رودرو شدن با آدما.ا
باید يه جایی باشه که خودمو از حرف و فکرایی که مثه خوره میفته به جون و مغزم رها کنم.
حرف بزنم،
از درد هام بگم،
از تنهایی،تنهایی و تنهایی.
بدون نگرانی از قضاوت شدن!
خیلی وقته که فکر يه وب شخصی افتاده تو ذهنم؛چند سالی میشه.درست بعد از دومین وب مسخره ای که زدم و مثل اولی رهاش کردم.و فکر میکردم با وجود فیسبوک و اینستاگرام دیگه کسی به وب سر نمیزنه و حالا میبینم که این مکان شیرین هنوز مخاطب های خاص خودش رو داره.:))
حس میکنم واقعا به این پناهگاهم احتیاح
این خیلی برام سخته که راجع موضوعی که بشدت ذهنم درگیر کرده با کسی که اصلا راجع اون موضوع نظری نداره و بهش فکر نکرده حرف بزنم چرا چون اون موصوع به اون شخص مربوطه در واقع منو سردر گم میکنه و انگار بیشتر توی خلع فرو میرم.
کلی حس بد و عذاب وجدان دارم نمیدونم چرا بیشار از هرچی از مبهم بودن اینده بیشار کفری میشم وارد هر کاری میشم باید مسیرم مشخص و برنامه ریزی شده باشه و بدونم هدفم چی هست وگرنه تمام افکار منفی ذهنم منو به جایی میرسونه که اون کار هر چه س
.
سلام :)
فردا مصاحبه دارم و بالاخره قراره از این هفت خوان رستمی که خودم ساختم عبور کنم . دیگه هر چی شد ، شد برام مهم نیست .
اگر هم بخوام معلم بشم و قبول بشم، فقط یک هدف دارم ، اون هم ادامه تحصیل تا دکتری ، یا اینکه از طریق بورسيه معلمی برم دکتر یا داروساز بشم ( البته نمیدونم میشه یا نه ) البته حقوقشون چندان فرقی نداره .( البته اینا رو در مصاحبه نمیگم !! متاسفانه مجبورم یک مقدار حرفهای قشنگ قشنگ بزنم که البته دروغ نیست)
نمیدونم بگم دعا کنین خوب بشم یا ن
1. امروز دلم میخواست بزنم تو دهن مشاوره بگم بسه دیگه اینقدر چرت نگو! از همه بیشعور بازیات خبر دارم بسه!
2. امروز گربه ها اومدن چسبیدن ور دلم باز. خب اخه کوکو سبزی چه جذابیتی داره مگه؟ 
3. از اونجایی که ناهارم کوکو سبزی بود رفتم تو راه کتابخونه برا خودم نون بگیرم :/ يه همچین ادم خودکفایی هستم. چخبره نون سنگک 2500؟ :/ #تورم
4. دارم از خواب مییییییییمیرم. صبح ساعت 4 بلند شدم تستای لعنتی هندسه رو بزنم. رفتم مدرسه بعد معلم هندسه هه به من گفت اسم بچه ها رو که ن
نفس بده که برایت نفس نفَس بزنم
نفس به جز تو نخواهم برای کَس بزنم
مرا اســیر خــــودت کرده‌ای دعــایی کن
که آخـــرین نفســم را در این قفَـــس بزنم
 
 
حقیقتش مدت هاست خیلی چیزا ميخوام بنویسم ولی نمیتونم هربار یک جمله مینویسم و از نوشتن بقيه اون چیزی که ميخوام بگم دریغ می‌کنم اما حیفم اومد که دهه محرم بره و چیزی درباره سیدالشهدا ننوشته باشم حدیثی مینویسم از سالار شهیدان:
حدیث پینج بند دارد
و از کتاب چهل حدیث از امام حسین عليه السلام تالیف م
سلام به تمامی خوانندگان قدیمی و جدید وبلاگ عاشق خداخوبید انشاالله؟امروز ميخوام در مورد یک جنبهء عشق باهاتون صحبت کنم اما قبل از اون.عشق تفاسیر زیادی داره و بنا به تجربه افراد متفاوت هستش و خیلی ها از جمله بنده معتقدند که عشق واقعی رو خدا نسبت به مخلوقاتش داره و یا میتونم عشق پدر و مادرها رو نصبت به فرزندان رو مثال بزنم که اکثراً اون رو حس کردیم و حتی این عشق در بین حیوانات هم دیده میشه این ٢ نوع عشق رو میتونیم راحت احساس کنیم و به دست بیاریم
فردا امتحان علوم دارم
یکی از سخت ترین امتحانای دنیا اونم برای منی که هیچ وقت نتونستم معنی چیزایی که دارم میخونم رو بفهمم:/
ساعت ۱ شبه و من هنوز دو فصل دارم که نخوندمشون:))
زندگی قشنگيه نه؟
خیلی دوست دارم به دیروز برگردم و یکی بزنم پس سر خودم و بگم ‌"گمشو برو پای درسات"
ولی خب نمیشه-_-
الان دلم میخواد تو تخت گرمم دراز بکشم و کل این زندگی رو به تخمام دایورت کنم و خیلی راحت بخوابم
حتی گفتنشم باعث میشه بخوام از خوشحالی اشک بریزم~
ولی اینم نمیشه
نت
بعد از مدتها به این فک کردم که بدشانسم. 
امروزم رفتیم جایی که باید میرفتیم و همه جلسه بودن. این امريه ریشه‌ی منو خشک میکنه آخر.
پریروز رفتیم و مدیرعامل نبود و گفتن چهارشنبه میاد. 
امروز رفتیم و مدیرعامل جلسه بود و هر چی وایسادم نیومد و گفتن شنبه بیا. یعنی نه فردا و نه پس فردا. شنبه.
عجب.
البته تو اون سه ساعتی که منتظر بودم نشستم و نزدیک 80 صفحه از جزوه ای که واسه برنامه نویسی VBA نوشته بودم رو خوندم. باز خدا رو شکر که دفترمو برده بودم. وگرنه امروزم
نمیدونم چقدر وقته ننوشتم. يه نوشتنِ واقعی. يه نوشتنی که دو دقیقه بعد از تموم کردنش پاکش نکنم، یا حتی بتونم تمومش کنم و بیشتر از چهار خط بنویسم. یاد سالهایی افتادم که وبلاگ داشتم و فعال بودم. با اینکه همیشه وبلاگامو پاک میکردم و يه جدید میساختم و از اول مینوشتم، مثل کسی که خونه اش رو هی عوض میکنه چون آدما آدرسشو یاد میگرفتن، و توی تنهایی امنیت بیشتری رو حس میکنه. من حتی از نوشتن برای خودم هم میترسم چه برسه به اینکه آدمای دیگه بخوان نوشته هامو ب
در حال حاضر در نمیدونم چه غلطی بکنم ترین حالت زندگی به سر می برم.نمیدونم چه کاری درسته و چه کاری غلط.آقاجون میگفت بیا تو شرکتی که من کار میکنم منشی شو.به دو دلیل گفتم نه.اول اینکه این همه گفتم دارم درس میخونم و ال و بل که تهش برم منشی شم و دوم اینکه چون خود آقاجون اونجاست و آمار لجظه به لجظه قراره به بابا داده بشه.عزیز زنگ زده به موصی که اون بره و اینم باز برام توهین محسوب میشه.چون به خود من زنگ نزدن و به بابا گفتن ولی به ایشون شخصا نظر خودشونو خوا
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب