نتایج پست ها برای عبارت :

میمیری نگی تو نمیتونی

دانلود اهنگ ميميري زر نزنی نمیگن لالای
دانلود آهنگ جدید ميميري نگي دانلود آهنگ جدید به نام ميميري نگي به همراه متن موسیقی DL New Song . خب اگه اینجوریه که اوکی زر نزنی نمیگن لالای پر شهوت پر دود و.
دانلود آهنگ به نام ميميري نگي دانلود آهنگ جدید به نام ميميري کس نگي. دانلود آهنگ می میری نگي تتلو. Amir Tataloo Mimiri Kos Nagi . دانلود آهنگ جدید تتلو. آهنگ ميميري کس نگي باصدای - دانلود از . - سرزمین آهن
 
ﺪوم ماه ب دنیا اومدید؟ اماده ای  دﻟﻞ ﻣﺮﺘﻮ ﺑﺪﻭنی
ﻓﺮﻭﺭﺩﻦ: ﺧﻠ ﺭﻠﺲ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﺷﺎﺩ ﺳﺮﺗﻮ ﻣﺰﺍﺭ ﻣﻤﺮاﺭﺩﺒﻬﺸﺖ: ﺍﺯ بس مهربونی به خاطر عشقت ﻣﻤﺮ☺️ﺧﺮﺩﺍﺩ: از خندیدن زیاد ميميري
ﺗﺮ: ﺗﻮ ﻧﻤﻤﺮ ﻭ ﻟﻘﺐ ﻧﻤﺮﺍﻟﻤﻮﻣﻨﻦ ﻣﺮﻣﺮﺩﺍﺩ: ﺩﻋﻮﺍ ﺮﺩﻥ ﻣﻤﺮ ﻭﻟ ﺟﺎﺕ ﺗﻮ ﺑﻬﺸﺘﻪ♥️ ﺷﻬﺮﻮﺭ: ﺍﺯ ﺑﺲ ﺧﻮﺑ ﺸﻢ ﻣﺨﻮﺭ ﻣﻤﺮ
ﻣﻬﺮ: ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻪ ﺘ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺭﺳﺖ ﺣﺴﺎﺑ ﻣﻤﺮ ولی بعدا تو زنده میشی تا دیه بگیری، اصلا تو شریﺁﺑﺎن: ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺩﺳ
جنگ ، خون ، مرگ ، عزا ، اضطراب ، ترس ، نا امیدی ، غم ، سوز ، وحشت  .
هزاران واژه ی تلخ لبریز شده در روز هایمان ، در سال های جوانی مان ، و گویا هیچ راه نجاتی یا حتی فراری نیست !  اعتراض میکنی ؟ ميميري ! درس میخوانی ، دنبال کار میگردی ، پیدا نمیشود ، قصد ِ پناه میکنی ، بلیط میگیری ، خداحافاظی میکنی ، نرفته دلتنگ میشوی ، نرفته غریب میشوی ، نرفته اشک میشوی ، از گِیت رد میشوی ، میپری میرسی ؟ نه ! ميميري . با کدام عدل و منطق و رحمی به اینجا رسیدیم ؟ مگ
فقط ۲ چیز تو دنیا هست که باید نگرانش باشی:
این که ببینی سالمی یا مریضی! اگه سالمی که نگرانی نداره.اگه مریضی ۲ چیز هست که باید نگرانش باشی:
این که ميميري یا زنده میمونی! اگه زنده میمونی که نگرانی نداره. اگه ميميري ۲ چیز هست که باید نگرانش باشی:
این که میری بهشت یا جهنم! اگه میری بهشت که نگرانی نداره! اگه میری جهنماونجا اونقدر آشنا میبینی که اصلاً جای نگرانی نیست!
پس هیچ چیز ارزش نگرانی نداره
شاد باش.
همیشه کسی هست که عاشقته ولی تو بهش پشت میکنی و میری،چون عاشق کس دیگه ای هستی،کسی که بهت پشت میکنه و میره چون عاشق کس دیگری هست
و این چرخه همینطور ادامه داره
هیچ کدوممون برای هم  نیستیم بعضیا میگن عشق وجود نداره به این معنا و فقط عادته یا وابستگی،من میگم هر وقت حس کردی با فکر کردن به شخصی قبلت تند میزنه حالت خوب میشه نمیتونی جلوش راحت صحبت کنی و لکنت میگیری این حس علاقه است،حالا هر اسمی میخوای روش بزار رل،عشق،وابستگی،عادت
ولی هیچ وقت انکارش ن
ایرانی جماعت نمیتونی محدود کنی.
از صبح درحال تلاشم که برم تلگرام، چون میدونستم اونجا حتما میتونم روشای دیگه ای برای دور زدن محدودیت اینترنت پیدا کنم توی یه گروهی عضو شدم که همه درحال چت گفتن روش های دور زدن اینترنت :))
بعله دیگه ما ایرانی ها همچین ادمایی هستیم :)
 
نگران نباشید هرچی یاد گرفتم میام به شمام میگم :))
 
به نظرم
 
اگه تو توی زندگیت زحمت نکشی، سختی نکشی، و درد نکشی، نمیتونی حرفت رو طوری بزنی که ادمها باورت کنن در رابطه با اون مسئله زندگیت. 
پس برای اینکه هم حرفات واقعی باشن و قابل باور، هم بتونی به دل ادمها نفوذ کنی و زندگیشون رو تغییر بدی،
باید درد کشیده باشی. نمیتونی حرفی رو به زبون بیاری، بنویسی، و انتظار داشته باشی به دل بقیه بشینه (یا حتی خودت) در حالی که تجربه ش نکردی و ایمان و اعتقادی بهش نداری.
 
این رو با همه گوشت و خون و پوستم تجربه کرد
این روزا توی تموم دغدغه ها,مشغله ها
همه ی رفتن ها و نرسیدن ها 
تموم خسته خوابیدن ها و خسته تر بیدار شدنا 
عجیب دلم رفتن میخواد.
رهاکردن تموم فکرای کوچیکی که این روزها دارن از ذهنم تغذیه میکنند وبزرگترمیشن.
تا وقتی خودت چیزی دوست نداشته باشی نمیتونی اون حسو به یکی دیگه منتقل کنی
نمیتونی باهاش ارتباط برقرار کنی.
ادامه مطلب
میدونی الان دارم فک میکنم خیلی منطقی!
اینکه خود شریفی هم گفته حالش بد میشه ولی زود خودشو، حسشو خوب میکنهاما من اصلن این اجازه رو نمیدم و این یکم اذیت کننده است.چون یه جا دیگه نمیتونی و یهویی انقدر همه چی میریزه بهم وحالت بد میشه که نمیتونی خودتو تا چندین روز جمع کنی.
پس اگه حالت بد شد خودتو نگير و بروز بده اما فقط پیش خدا و بعد خودتو خوب کنمهم اینه زیاد تو حال بد نمونی ❤
روزای سختی و پشت سر میذارم. میدونم که میگذرن و میشن جزو خاطرات خاطراتی که هیچوقت سعی نمیکنم بیادشون بیارم /انگار نه اینکه هر روز و هر ساعت توی ذهنم دو دو میکنن./ فراموش کردن درد داره فراموش شدن ازونم بیشتر درد داره حالا ازین دوتا سخت تر و دردناک تر وقتیه که میدونی هیچ جای ذهنش درگیرت نیست ولی اون حکم رانی میکنه به مغزت به قلبت به تمام وجودت این درد از پا در میاره آدم واحساسشو اعتماد به نفسشو زندگیشو و روحشوکاش واژه ای بود فقط یک واژه که بتو
برای نوشتن قبل از مهارت، فضا، دلیل، آمادگی و نیاز شدید هست به حس نتونستن!
اینکه دیگه نتونی چیزی رو نگه داری و کلمه ها از همه جات بزنن بیرون .
واقعا چطور میشه حرفی رو که نمیخوای بزنی از تو دلت بکشی بیرون بخشش کنی رو کاغذ قلم و این صفحه های صفر یک صفر یک ؟
حرف ها روی هم جمع میشن جمع میشن تا میرسن به جایی که توی هم گره میخورن و تو نمیتونی گره هاشونو باز کنی ، نمیتونی هضمشون کنی نمیتونی از کنارشون بگذری و بری یه جا بالاخره گیرت میندازن و تا خالی
+ فکر می کردم دارم زندگی می کنم تا اون اومد
- زندگی تو بهم ریخت؟
+ نه بهم زندگی کردن یاد داد
- عجب
+ اگه قلبت گفت: بمیر، بمیر
- چرا؟!
+ آخه فرداش می فهمی زندگی بدون قلب از مرگ بدتره
- اگه عشقت بره، اونوقت ميميري؟
+ هنوز عاشق نشدی
- چطور؟!
+ از سوالت مشخصه
هفت سالم بود. به تازگی یک فشارسنج و یک گوشی پزشکی خریده شده بود. از قضا آقا سید عزیز (پسرخالم) با خانواده، میهمان ما بودند. از آنجایی که خیلی ذوق و شوق داشتم و از حد گذشته بودم، بلافاصله گوشی و فشارسنج را برداشتم و به آقا سید نشان دادم.
ادامه مطلب
دبیرستان طلایی ترین دوران زندگیم بود، بی نهایت تاثیرگذار همراه با معلم هایی که نه تنها کتاب هارو بلکه زندگی تدریس میکردن.
یادمه یه بار یکی از معلم ها در مورد بچه دار شدن صحبت میکرد و میگفت : 
بچه ای که به دنیا میاد مثل گِل سفال گری میمونه اصلا مثل سی دی خام! 
گِل سفال هر جوری که شما بهش شکل بدی و باهاش کار کنی شکل میگیره و خشک میشه تا وقتی هنوز تازه ست میتونی باهاش کار کنی وقتی خشک شد دیگه نمیتونی تغییرش بدی یا وقتی سفال زیبایی درست کردی برحسب ا
در حال گوش دادن به : Sigaraye Nakeshide - Shayeaبرگشت ناپذیری ! چند ماهیه که این کلمه موریانه وار افتاده تو ذهنم . من عادت دارم به بعضی اتفاق ها خیلی عمیق توجه میکنم ، پروبال میدم  و اثراتشون خیلی bold تر از حد طبیعی تو یادم میمونه .مثلا این کلمه برای من وحشت آور تر از چیزیه که هست. حس کردن این کلمه اینطوریه :اتفاقی میوفته ، تغییری بوجود میاد ، فرصتی از دست میره ،عمری میگذره و . نتیجه ش شُکّه کننده میشه و  دیگه کاری از دستت برنمیاد ، هیچ چیزیو نمیتونی تغییر بد
در حال گوش دادن به : Sigaraye Nakeshide - Shayeaبرگشت ناپذیری ! چند ماهیه که این کلمه موریانه وار افتاده تو ذهنم . من عادت دارم به بعضی اتفاق ها خیلی عمیق توجه میکنم ، پروبال میدم  و اثراتشون خیلی bold تر از حد طبیعی تو یادم میمونه .مثلا این کلمه برای من وحشت آور تر از چیزیه که هست. حس کردن این کلمه اینطوریه :اتفاقی میوفته ، تغییری بوجود میاد ، فرصتی از دست میره ،عمری میگذره و . نتیجه ش شُکّه کننده میشه و  دیگه کاری از دستت برنمیاد ، هیچ چیزیو نمیتونی تغییر بد
در حال گوش دادن به : Sigaraye Nakeshide - Shayeaبرگشت ناپذیری ! چند ماهیه که این کلمه موریانه وار افتاده تو ذهنم . من عادت دارم به بعضی اتفاق ها خیلی عمیق توجه میکنم ، پروبال میدم  و اثراتشون خیلی bold تر از حد طبیعی تو یادم میمونه .مثلا این کلمه برای من وحشت آور تر از چیزیه که هست. حس کردن این کلمه اینطوریه :اتفاقی میوفته ، تغییری بوجود میاد ، فرصتی از دست میره ،عمری میگذره و . نتیجه ش شُکّه کننده میشه و  دیگه کاری از دستت برنمیاد ، هیچ چیزیو نمیتونی تغییر بد
واسه خاطر هردوتاااااااااااااااااااااااااامونه اگه پای تو واینمیستم 
کسی جز تو توو زندگیم نیست، جزتو عاشق هیچکی نیستم 
من میرم 
واسه خاطر هردوتامونه اگه چشمامو روی تو بستم 
تو نمیتونی که بمونی با منی که خسته ی خستم 
من میمیرممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
من تو این مدت دیدم هر چی که باید از اول قصه می دیدم 
شبا تا خوده صبح آهنگهای غمگین گوش میدم 
نمیتونیم با هم باشیم اینو تازه فهمیدم 
میمیرم بی تو منه دیوونه ی زندونی 
مید
سلام
مشکل من مادرمه، نمیدونم چطور رفتار کنم احترامش حفظ بشه.
وقتی بچه بودم خیلی ذوق داشتم، میدیدم دختر خاله م ظرف میشوره، خونه جارو میکنه، میگفتم منم میخوام ظرف بشورم، میگفت نمیتونی خودم باید بشورم، (البته یکم وسواس داره) اگه می شستم ذوق میکردم می بردم نشونش بدم دعوام میکرد که چرا دست زدی انگار جنایت کرده بودم، منم زده میشدم.
یه کم بزرگتر شدم دختر خاله م مستقل تر شد من وابسته، خاله م همه ش از دخترش تعریف میکرد مادر منم همه ش منو با اون مقایسه
وقتی بعده یه روز عجیب و نسبتا خوب نصف شب یادش میوفتی و مث سگ اشک میریزی و نمیدونی باید چیکار کنی و پناه میاری به وبلاگ :))))
نقش بازی نکن دختر چرا نمیتونی خودت باشی!
حاجی،من ضعف میکنم واسه داشتنت.
من مثل یه قوطی خالی اب معدنیم که انتظار داشتم با چایی داغ پرم کنن.
همینقد مفلوک.
از یه سنی بالاتر انقد مشغله ها زیاد میشن که نمیتونی خودتو بدون هیچکدومشون متصور بشی.
باید تمام چیزایی که گذاشتی با فراغ بال انجامشون بدی رو تو برنامه ی روزمره ت جا بدی چون غیر از این دیگه تا آخر عمر نمیتونی براشون وقت بذاری.
بزرگ شدن خیلی دغدغه ی عجیبی برای آدم فراهم میکنه.جسمت یه جایی اسیر و روحت اما جای دیگه سیر میکنه و این بلوغ عقلی عجیب ترین چیزیه که میتونه آدمی تجربش کنه.انقدر منطقی فکر میکنی که تمام خیره سریهاتو فراموش میکنی و جاش روزم
 
مشکل از فهم نیست.
مشکل از اونجایی آب میخوره که نمیتونی مطابق فهمت عمل کنی
چون نفست گیره، دلش میخواد این کارو بکنه، پس صدای عقل و وجدان رو خفه میکنه و ادامه میده
بعدش.
بعدش گیر میفته بین همون عقل و فهم و نفس!!
زیبا نیست؟!
 
 
به نظر من ادمها هیچوقت عوض نمیشن.
یعنی توی ده پانزده سال اول هرچی یاد گرفتی گرفتی،
هرچی از محیط گرفتی روت اثر ابدی خواهد گذاشت.
میتونی کمرنگش کنی ولی نمیتونی بی رنگش کنی.
من عوض نشدم،
شما هم عوض نخواهید شد.
یعنی به مرور چیزای جدید یاد میگیری ولی چارچوبت عوض نمیشه.
بارش پاییزی قشنگه
اما نه وقتی که هواکش دستشویی چکه میکنه رو سرت!
:|
یعنی هرچی خودتو متقاعد میکنی که بخار هوا در اثر سرما میعان شده اومده پایین؛ بازم یجوریت میشه!
بدبختی تا کارت تموم نشده هم نمیتونی جُم بخوری، عین شکنجه می مونه!
برید کنار. ادوارد نمکدونشو درآورده امشب! :)))
دوست دارم به خودم بگم یادت باشه که وقتی داری به روابطت با بقیه نگاه میکنی، به خودت به خاطر رفتارهات حق ندی. در حال حاضر به نظرم آدما درست موقعی که سعی میکنن به خودشون حق بدن دچار اشتباه میشن. دعواها همیشه از اینجا شروع میشه که دو طرف فکر میکنن حق با اوناست و موقعی که اینجوری فکر کنی حتی نمیتونی درست به حرفای طرف مقابلت فکر کنی.
وقتی فشار روانی خیلی زیاد بشه . از همه جهت فکرت مشغول باشه . فشار خونت میشه مثل من و میره ۱۴ رو ۱۰ ! ضربان قلبت مثل من از ۱۰۰ پایین نمیاد! سر کلاس اصلا نمیتونی تمرکز‌کنی و گوش بدی! 
تو این شرایط حتی حضور گنگ آدم ها هم استرس زاست! چه برسه به فکر یک لحظه نبودن یا بی خبری ازشون! 
چی بنویسم که همه چیز تو همین ۲ خط بالاست . 
+ همه این استرس ها برام شیرینه !!!
 
من لاو ادیکتم. حدوداً ده ماهه فهمیدم. هیچوقت براش تراپی نرفتم. یعنی سعی کردم، تیری در تاریکی اتاق روانشناسم پرت کردم ولی از پنجره بیرون رفت. کمی متعصب بود و روی نظریاتش پافشاری می‌کرد و من دیگه پیشش نرفتم. اما با جستجو و مطالعه تونستم یک دوره‌ای رو بگذرونم. شش ماهه که تلاش می‌کنم الگوهای اعتیاد به عشق رو بشکنم. چطوری؟ وارد رابطه نشدم، روی عزت نفسم کار کردم، رابطه‌م رو با خودم ترمیم کردم، به روابط گذشته عمیق‌تر نگاه کردم، سعی کردم عقده‌هام
فاصله میگیری ازم اما نمیتونی بریچشمات میگن عاشقی چرا نمیتونی بگیاز چی فرار میکنی با من نمیخندی چراکمتر نگاهم میکنی موهاتو میبندی چرا
نگاهتو ازم نگير صدام بزن پیش همهپیش همهکیه ندونه ما دوتا حواسمون پیش همهپیش همه
بذار بفهمن با منیدیوونگي هات، پس کجاستاین عشق، فقط مال تو نیستاین عشق، مال ما دو تاست
نترس، من کنارتم هیچ مرزی میون ما نذارهیچکی رو غیر من نبین موهاتو واسم وا بذار
نگاهتو ازم نگير صدام بزن پیش همهپیش همهکیه ندونه ما دوتا حواسمون
خانم سیمین بهبهانی در جایی میفرمایند:
رفتم اما دل من مانده بر دوست هنوز
می برم جسمی و دل در گرو اوست هنوز
 
+بله یه موقع هایی فقط جسمت از کنارش میره ،یعنی در واقع تنها چیزی که میتونی با خودت ببری همین جسم هستش،یه چیزایی رو هیچ وقت نمیتونی با خودت ببری؛ مثل دل
 دل شاید تا ابد برای اون بمونه ،هدیه با ارزشیه ؛مگه نه ؟ :)
 
شعر یادوم رَاز گروه سیریا
مدام داره پلی میشه و پاهام با ریتمش هماهنگ میشه و با خوندنش درست همونجا که میگه : که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی قلبم پر از عشق میشه و چشمام پر از اشک.
بعضی آهنگا یجوری حل میشن تو وجود آدم که نمیتونی ازشون دست بکشی.
لهجه جنوبیِ فوق العاده.عاشقانگيش.حتی سرفه های وسطش.
میام تا نزدیک لبات.دِلِی دلی شعر یادوم رَ.
شعر یادوم رَ.
 
 
 
 
 
 
نکته عجیب اینه که سیگار کشیدن توی کانادا شده یه چیز کاملا مسخره و عادی.
یعنی تو نمیتونی دختر یا پسری پیدا کنی که سیگار نمیکشه.
معدود ایرانی دیدم که سیگار نمیکشن یا بعضی هندیا نمیکشن،
ولی واقعا توی مملکتی که به قول خودشون بهترین کشور دنیا برای زندگی انتخاب شده،
تعجب اوره این همه سیگار و ماری جوانا و کوکائین کشیدن.
فقط خیلی عجیبه.
توی سریال the office ورژن امریکاییش
دو چیز هست که به نظر جالب میاد
 
اینکه چند جا نشون میدن که دانشگاه چقدر توی مارکت و صنعت ناکارامده.
 
حالا اینها دانشگاههای امریکا رو میگن 
دانشگاههای کانادا رو ندیدن اینها که اولا کاملا بی ارتباطن به صنعت
در ثانی اصلا اون چیزی که توی دانشگاه یاد میگیری تو همه رشته ها، هیچ گونه کاربردی در صنعت و بازار نداره.
و سر اخرم از روی ملیت و نژادت بهت کار میدن.
 
دوم اینکه (مهم تر از اولیه) نشون میده که ادمها وقتی حرفای دلش
فکرکن یکی که نمیشناسی
میاد ۲۷۰ بهت پول میده و میگه به کارتم‌ پول لازم دارم
لطفا اگه میشه، اینو بزنین به کارتم
و تو با دستای خودت، بجای ۲۷۰، ۲۷۰۰ واریز میکنی به کارتش
و‌شب توی حساب کتابت متوجه میشی چه گندی زدی
و فرداش هم تعطیله و نمیتونی بری بانک شماره طرفو پیدا کنی
و تا پنجشنبه که شاید بتونی باهاش تماس بگیری
باید به خودت ناسزا بگی که آخه خره نفهم
چرا خودت، خودتو به میدی!
 
یعنی دیگه خواااب هوش و حواسو ببینم
الان دم در ۳ بار به شوهر عمه ام سلام دادم.یه بار جای خود سلام.یه بار در جواب خدابیامرزه مادربزرگتو.یه بار در جواب خداحافظیش .
ینی فاطمه گند قضیه رو درآوردیاااااااا.
به خودت بیااا دختررررر.
داری ميميري .
امروز استاد دید چشمام اشکیه .زیر چشمم گود افتاده هی میپرسید خانوم فلانی خوبی؟همه چی خوبه؟هی ازم سوالای راجع به چیزای مختلف _غیر درسی _میپیرسید.میگفتم استاد ببخشید متوجه نشدم.دوباره میشه بگید.
و
 
من وقتی تازه اومده بودم اینجا،
 
میرفتم Food basics خرید میکردم.
 
مترو و فودبیسیکز رو اینجا نداره. به جاش safe way و Saves on داره.
 
حقیقتش استور دیگه نمیرم. یعنی قید امتیازات کارتم و رو زدم و دیگه نمیرم اونجا.
به جای فقط والمارت میرم.
اینقدر که جنس های کانادایی اشغالن. کارکنانشون خیلی وقتها بی حوصله و ناشی هستن.
یعنی تو هیچی سالم یا تموم نشده نمیتونی پیدا کنی اینجور جاها.
 
دیدمت از دور
خسته بود پاهات
گفتی از دست این آدما خسته ام
زخماتو شستم، بالتو بستم
.
.
گفت شنبه میاد تهران. یکی دو روز کار داره.
گفت سعیدم اینجاست باهم میاییم
من ولی نمیدونم چرا فقط گریه ام گرفت
میدونم نمیبینمش.
.
.
نذار بمونه غمت رو دلم عشقِ دردسرساز
چرا انقد گرفتار توعم؟
میگی باید برم اما
نمیتونی
نمیتونم
.
.
متنفرم از اینکه حتی اینجاهم مجبورم خودمو سانسور کنم
.
.
سعید پست گذاشته بود تو یه تیکه اش این آیه رو نوشته بود "و ان لیس للانسان الا ما سعی"
دلتنگي:
دلت برای کسی تنگ بشه و بدونی که نمیتونی ببینیش!
اینکه رفع دلتنگي هات خلاصه بشه تو دیدن یواشکی عکس ها و فیلم های قدیمیت.
دلتنگي هارو باید با در آغوش کشیدن رفع کردبا بوسیدنبا بو کردننگاه کردن تو چشم ها.دلتنگي با دیدن عکس ها و فیلم های قدیمی بیشتر میشهبدتر میشه.غصه َش بیشترم میشه انگار.
"ای همدم روزگار‌؛چونی بی من."
 
نمیدونم‌چجوری لینک آهنگو بذارم!
"اهنگ چونی بی من؛ همایون شجریان"
قشنگه:)
من مرجع هر عکس‌ام و به همین دلیل است که وقتی خود را مخاطب این پرسش بنیادین قرار میدهم که: چرا من در این احظه زنده ام ؟ دچار حیرت می شوم. 
 
منم خیلی وقتا شده این سوالو از خودم میپرسم نه فقط با دیدن عکسها. یجور حس غریبی به آدم دست میده که تو نه قبل از خودتو درک میکنی و نه بعد از خودتو. این بین در لحظه میمونی و به دنیا میای ،میگذرونی و در آخر ميميري. آدم هایی که میانو میمیرن. یه ذره ترسناک نیست؟ نه ترس از مرگِ از این تعداد شاید از این جمعیت که فقط می
اخیرا به این نتیجه رسیدم که بدون شناخت "خود"، نمیشه در زندگی موفق بود. شناخت خود به زبان ساده یعنی بدونی کی هستی، علایق و سلایقت چیا هستن، توانایی هات چیا هستن، داشته و نداشته ها، امید و آرزوها و اهداف و رویاها و چیزایی از این قبیل. تا وقتی که اینا رو به طور دقیق نشناسی و نتونی در موردشون بنویسی و برات ملموس نباشن، نمیتونی اون بهینه ترین حالت خودت باشی.
خودمو سپردم به باد یعنی بدون چرخش خاسی جهت صاف رو انتخاب کردم مث بقیهی زندگیم نمیدونم شهامت چرخش ندارم یا به باده زندگی اعتماد دارم نمیدونم ولی میدونم دارم میرینمم به یه چیزی میدونم نمیتونم به حس ششمم اعتماد کنم از ترفی اگه به اون اعتمتد نکنم اینکه توی مردم چی میگزره رو با چی باید در بیارم؟؟خلاصه که حس ششمم رفته عقب نشسته و میگه ریدی مشتیییییی یکم صب کن تا ببینی هیج جامو نمیتونی بخوری وقتی یه چی میگم گوش کن
صبح ساعت 4 و نیم به خاطر سر و صدای هم خونه ایم از خواب بیدار شدم.
یه هم خونه ای سفید دارم که پسره ولی قدش از من حدود ده سانتی کوتاه تره. خیلی غیرعادیه قد و هیکلش ازین جهت که سفیدها دیدین درشتن؟ این برعکسه.
بگذریم.
خلاصه این ادم با اون هیکل ریز وقتی راه میره، اندازه چهل نفر سر و صدا میکنه انگار داره انتقام جویی میکنه.
 
همون موقع بلند شدم جواب پیامهای واتس اپ و تلگرم رو بدم.
 
به یه نفر جواب دادم: تو چشمای جذاب و دوست داشتنی ای داری (ِیا داشتی) 
اونم د
والا من میالم و دوست دارم کمکتون کنم.
 
و دارمم میکنم.
 
مشکل اینه که کلی اسپم توی این وبلاگ میاد و میره و مسخره بازی درمیاره.
 
برای همین واقعا خیلی وقتا نمیتونی بفهمی کی واقعا کمک نیاز داره.
 
anyways
 
خنگولتون به جز سفرهای کوتاه هفتگیش (یه روزه و دو روزه)
سه سفر خواهد رفت:
 
یه سفر تنهایی خنگولی یک هفته ای،
 
یک سفر یک هفته ای بعد ازون،
 
یک  سفر به کشورش ایران
 
و یه سفر نهایی برای همیشه ازینجا. و دیگه برنمیگرده. 
:)
 
برای خنگولتون دعا کنین.
 
دوستو
قدم گذاشتن روی رمل های فکه 
زندگی دنیا رو خوووب ترسیم میکنه
هرجایی که فقط رمل هست 
پا اونقدر توش فرو میره تا به سفتی برسه تا بتونی گام بعدی رو بگیری.
هرجایی که زمینش سفت تر باشه زودتر میتونی گام بعدی رو برداری وگرنه تلاشت بیهوده ست.

نکته بعدی این هست که 
وقتی وارد یادمان ها میشی 
گاهی نمیتونی تمرکز کنی 
توجه به آدم ها حواستو پرت میکنه و اکتفا میکنی به نفس کشبدن تو اون فضا
غافل از اینکه زمان محدود هست و ناگزیر بعد از چند دقیقه همون نفس کشیدن
تصور من از بخش مهمی از زندگی اینه :
بالای یه باتلاق ِ مسموم ایستاده ای که لجن های داخلش رو به بهترین شکل ممکن بزک کرده اند. به هوای ِ شکل زیبای اونا وارد این باتلاق میشی و هر چه از این هوس ها بیشتر میخوری و بیشتر کام میگیری بیشتر تو اون باتلاق فرو میری و کم کم متوجه میشی که هوس تمامی ندارد و بهای این هوس ها فرو رفتن در این باتلاقه . میبینی که یه نفر بالای این باتلاق با یه طناب ایستاده و طناب رو میندازه برات میگه بیا بیرون داری فرو میری ، خفه میشی ،
اینکه رفیق باشم برام سخت نیستمیدونی کجاش سخته؟
اونجا که از آدم خوبه ی داستان بودن خسته ای ولی حتی یه شونه واسه گریه کردن نداری
اونجا که همه به روابطتت و دوستات حسودیشون میشه ولی تو حتی نمیتونی به یکیشون بگی چه مرگته
اونجا که گریه هاشون رو بغل کردی ولی تا میای از خودت بگی، میخوری به یه دیوار محکم.
آدما دوست دارن از خودشون حرف بزنن از خودشون بگن، حتی از تو بگن از روابطشون بگن، ولی نشنون
.
.
دیشب دلم گرفت
دیشب تنها نبودم، ولی تنهایی گریه کردم
چیه این مثلا مرد بودن؟ 
وقتی برای اینکه کسی متوجه نشه باید سرتو ببری زیر پتو و تو اولین لحظه ای که چشاتو میبندی صورتت خیس بشه  
وقتی نداری کسیو که وقتی دلت آشوبه باهاش حرف بزنی . 
وقتی حتی نمیتونی دل خودتو آروم کنی . 
چیه این مرد بودن که مجبوری وسط همه کم اوردنا، به همه لبخند بزنی تا نشون بدی چیزی نیست ! 
+ نمیدونم . شایدم اصلا مرد و زن نداره تا وقتی کسی نباشه تا باهاش حرف بزنی و درکت کنه :) 
دلم خیلی برای ایرانیای کانادا میسوزه.
 
سال به سال شرایطتشون تغییر نمیکنه.
 
انگار خشکیدن. انگار تموم شدن.
 
تو نمیتونی یهویی یه شبه تغییر ایجاد کنی.
تغییر امادگی میخواد
بستر میخواد
ایرانیای اینجا انگار سالهاست از دنیا رفتن.
 
بی انگيزه تر از ایرانشونن.
 
خیلی برام عجیبه.
 
هر سال کریسمس میاد و ایرانیا عصبی تر، تنهاتر، و بی انگيزه تر از گذشته هستن.
تو میتونی مدتی سرت رو با مهمونای ایرانت گرم کنی
مدتی با امتحان
مدتی با کار
ولی اینها موقتن.
 
تاس
خیلی خوبه بدونی تو آینده چی میشه!
آیا مسیری که آلان داری میری رو به انتها میرسونی؟ 
موفق میشی؟نمیشی؟
مسیرت عوض میشه؟ نمیشه؟ 
امکاناتی که در آینده داری از الان بیشتره؟کمتره؟
کارایی که دوست داشتی رو انجام دادی؟ندادی؟
از زندگی لذت بردی؟نبردی؟ 
کنارت خانوادت هستی؟نیستی؟
تا 80 سالگی عمر میکنی؟نمیکنی؟
 
خب فکر کنیم مسیر الانتو به انتها رسوندی و موفق شدی و در کنار خانوادت داری در سن 90 سالگی لذت میبری . 
یا میتونیم فکر کنیم که در سن 60 سالگی میمیر
+ خلاقیتمو ول کرده بودم و براش داستان میبافتم
_درد در من باعث میشه فلاش بک بزنم : ) _
تک تک مزخرفاتمو باور میکرد
من سالها جز راست نگفته بودم و گوش او عادت به شک کردن نداشت
آخرش.آخرش گفت باور نمیکنم تو به کسی گفته باشی تو چه حالی هستی
گفت تو ميميري ولی صورتتو کنترل میکنی
.
عادتم شده
مردم اما لبخند مسخره م سر جاش موند : )
 
 
 
+ به خودم گفتم نکنه مرده باشه!؟ باید چک کنم!
و خوابیدم
چی مهمه!؟ لیترالی هیچی
فرشید میگه نگرانتم ک هیچی به هیچ جات نیس
وقتی او
این ترم آز فیزیک ۱ و بیوشیمی فیزیک داریم من و تارزان و فقط میتونم از خدا خواهش کنم به جوانی ما رحم کنه همین و دیگر هیچ.
البته استاد هر دو درس خیلی ماهن و عالی هم تدریس میکنن ولی خب فرقی نداره وقتی تو توی یک درسی نمیتونی ابتدایی‌ترین اصولم تشخیص بدی! البته اگه امتحان‌شون اپن بوک باشه میتونم بیست بشم و براشون استدلال کنم ولی به طور ذهنی خیر!
حالا هم برای دوشنبه باید برای گزارشکار فیزیک نمودار رسم کنم ای خدا ای فلک ای زندگی.
سوئد بیشترین امار به زن رو داره.
در کل جهان.
 
یعنی مثلا جمعیت سوئد اگه شش میلیون باشه و جمعیت هند یه میلیارد و نیم. سوئد امار ش بیشتره.
چرا؟
چون وی سوئد (خدا شاهده این واقعیه) و بسیاری از کشورای سوشال دموکرات من جمله کانادا،
اگه دختر حین سکس بشه و به پسره بگه لطفا بسه بکش بیرون و پسره بگه چشم ویه ثانیهدیرتر بکشه بیرون،
دختره میره ازش شکایت میکنه که ایشون التش رو توی من نگه داشت و بهمن کرد.
حتی اگه از رابطه شون راضی باشن هم،
از این به بعد تصورات و خیالپردازی هام و رویاهامو بر اساس عملکردم و داشته هام پایه ریزی کنم نه بر استس انچه که ندارم و حتی برای داشتنش عمل و تلاشی نمیکنم !!
میفهمی که چی میگم  
وقتی روزی ۳ ساعت ناخالص تلاش میکنی نمیتونی شب خواب دانشگاه تهرانو ببینی تهش باید تو دانشگاه شهرستان و یه رشته درپیت باید قبول شی که بعد چند سال کلی سرکوفت هم بشنوی و همچنین با عملکرد پایین حق گوش دادن به اهنگ های مورد علاقت و کارهای موردعلاقت رو نداری !! افهیم شد ؟؟
+امش
همیشه میخوای برنامه درسهایی از قرآن رو ببینی ، اما یادت میره ؟
آیا برنامه رو میبینی ولی بعضی نکات رو فراموش میکنی ؟
دنبال اینی که متن سخنرانی استاد قرائتی رو بصورت کامل داشته باشی ؟
سوالات هفتگی برنامه رو نمیتونی پیدا کنی ؟
یا بعضی سوالات رو اشتباه جواب میدی ؟
میخوای پاسخ سوالات درسهایی از قرآن رو همیشه دریافت کنی ؟
 
با ما همراه شو تا کمکت کنیم :)
 
ادامه مطلب
نوشته فلانی هنرمند دوزایه و تصویرسازیاش مفت نمی ارزه چون شبیهش توی پینترست ریخته!!! فقط چون به خودش گفته بود هنرمند!
اولا که دوزاری باشه یا نباشه حق توهین نداری چون داره برای کارش زحمت میکشه.درس میخونه تمرین میکنه و تو خودت یه خط کجم نمیتونی بکشی
دوما اینکه شبیهش توی پینترست( خدای من ) ریخته باشه باز هم به این معنی نیست که کارش ارزش نداره و یا کپیه.الان مردم ارتیست های مورد علاقشونو دنبال میکنن.ازشون الهام میگیرن و مشخصه که کار خیلیا شبیه هم م
حقیقتا فکر میکردم ک اتفاقای جدید آدمای جدید و حس های جدید باعث میشه حس بهتری نسبت به خودمون داشته باشیم ولی بعضی وقتا یه اتفاق یه اشتباه انقدررر جلوی چشم آدم تکرار میشه نمیذاره هیچ کدوم از آدمای جدید و اتفاقای جدید رو بیینی،من فکر میکردم همینقدر ساده اس تغییر کردن،فرار کردن از گذشته ،ولی اینطوری نیست،تا زندگی زندگیه مث یه لکه خون میمونه جلوچشمات ک نمیتونی پاکش کنی،گذشته خیلی ترسناکه:/میگفت تا حالا انقدر چشماتو مالوندی و سرتو ت دادی ت
امروز بالاخره بعد از هیجده روز رسیدیم به حروف فرانسوی. زیادم سخت نیست باید تمرین کنم خوندنشو. خیلی ذوق کردم براش این که بالاخره حروفو یاد گرفتمو میتونم بخونمشون. خب تمرین میخواد البته برای فهمیدن معنیشون باید به فکر یه دیکشنری هم باشم. چقدر ذوق دارم براش. نمیتونی فکر کنی چقدر هیجان زده ام. باید حسابی تمرین کنم. یه کتاب داستان دارم فرانسوی، میخوام اونو متناسب با چیزی که یاد گرفتم بخونم سی دی هم داره گوشم بدم. خوب نیست خوندنمم قوی بشه؟ یعنی می
تنها چیزی که این روزا غمگینم میکنه دور شدنش هست 
وقتی بهش فکر میکنم بی اختیار چشم هام خیس میشن. همین جوریشم چون که خواهر ندارم کلی احساس خلا و تنهایی میکنم
از کل دنیا ی دلم به داشتن برادر بزرگتر خوش بود که اونم میشه دورترین نقطه
تو این دنیا
اولین روزی که فهمیدم رفتنش حتمی شده آخرین امتحان ترم 2 بود 
که از خود شهر دانشجویی تا خود خونه بکوب گریه کردم 
همین جوریشم سالی 3 بار بیشتر نمیدیدمش 
ولی اینکه وقتی بهش فک کنی و بدونی حتی دیگه دستت هم بهش ن
دیشب داشتم به نوشته های توی وبلاگم فکر میکردم،به اینکه از قضاوت آدمایی که نمیشناسمشون و فقط میان میخونن و میرن میترسم،سریع نوشته هام رو رمزدار کردم که راحت باشم،که دچار خودسانسوری نشم.باز به خودم گفتم چقدر ضعیفی دختر!باید یاد بگیری که شهامت قضاوت شدن داشته باشی حتی قضاوت منفی!.باید یاد بگیری که انقدر زودرنج و شکننده نباشی.باید یاد بگیری که هر روز بیشتر از دیروز "خودت" باشی و از اینکه "خودِ واقعیت" هستی نترسی.وگرنه از نظر روحی زیاد نمیتو
دیشب داشتم به نوشته های توی وبلاگم فکر میکردم،به اینکه از قضاوت آدمایی که نمیشناسمشون و فقط میان میخونن و میرن میترسم،سریع نوشته هام رو رمزدار کردم که راحت باشم،که دچار خودسانسوری نشم.باز به خودم گفتم چقدر ضعیفی دختر!باید یاد بگیری که شهامت قضاوت شدن داشته باشی حتی قضاوت منفی!.باید یاد بگیری که انقدر زودرنج و شکننده نباشی.باید یاد بگیری که هر روز بیشتر از دیروز "خودت" باشی و از اینکه "خودِ واقعیت" هستی نترسی.وگرنه از نظر روحی زیاد نمیتو
متن ترانه احسان نیکخوی به نام زود بود

زود بودهمه ی حرفات دروغ بودمیگفتی عاشقم میمونیولی بازم اینم دروغ بودسختهمیدونم یه روز توام میریدستای یکیو میگیرییه روزیم براش ميميريبی طاقتمچه سخته از تو اینجا دور بودنماین حق عشقمون نبود که بریچه سخته بعد تو صبور بودنمآسون نبودگذشتی از من حقم نبودچجور گذشتی از قلبی کهعاشق تو بودرفتی تموم قلبمو سوزوندیومن اینجا تنهام نموندی توبی معرفترفتی تموم عشقمون به بادرفتروزای خوب من تموم شدبی معرفتبی طاقتم
یه اخلاقی دارم که وقتی ببینم چیزی واقعی نیست میذارمش کنار و میرم! 
که بیشتر در مورد آدم ها و رفتارشون واسم اتفاق میفته ولی میتونه در مورد هرچیز دیگه ای هم باشه که الان مثالش یادم نمیاد ولی حتما تجربه کردم! 
خلاصه که این اخلاقمم دوست دارم! 
وقتی میدونم واقعیت یه چیز دیگه ست چرا باید با یه مشت دروغ و چیزای غیر اصل دور و برمو پر کنم؟
همونطور که گفتم هیچ چیز اونطوری که میگن نیست تا خودت تجربه نکرده و ندیده باشی نمیتونی به واقعیت پی ببری؛ حتی باید ب
دلی رو زیر پا گذاشتی
که قبل تو شکستگی داشت
حال من عاشق
به کی به جز تو بستگی داشت
تهش واسه منو تو چی داشت
 
یه گوشه از تمام دنیا
تو قلب تو برای من بود
کفر ولی میگم
چشای تو خدای من
شروعت انتهای من بود
 
عشقم این روزا
هوای تو هوامو بد کرده
یکی برات دوباره تب کرده
باور کن
عشقم باور کن
که باورم نمیشه تنهایی
میبینمت هنوزم اینجایی
باور کن
 
دلتنگي یعنی تو
دلشوره یعنی تو
تو بی من ميميري
میمیرم من بی تو
 
عشقم این روزا
هوای تو هوامو بد کرده
یکی برات دوباره
چرا تو این دنیا همه چیز و همه کس نسبی هستن؟هیچ وقت نمیتونی مطمئن باشی کسیو کنار خودت داری فرقی هم نمیکنه دوست یا دشمنو
هیچکس نه مطلقا دشمنه نه صرفا دوست.
تو همچین دنیایی اعتماد کردن  به مردم معنایی داره؟؟؟
نه مطلقا عاشقی نه فارقی نه هنرمندی نه حتی مسلمان.
همه چیز نسبیه 
مشکل اینجاست من نمیتونم نسبی اعتماد کنم یا نسبی عاشق باشم یا نسبی دوست باشم
به قول معروف یا زنگيه زنگ یا رومی روم
دوست ندارم تلخ بنویسم یا سیاه نمایی کنم
راستش من خودمم کامل
بی‌رحم‌ترین اتفاق دنیا چیه؟برای آدمی که عزیزی رو از دست داده مرگ شاید بی‌رحم‌ترین اتفاق دنیا باشهبرای سربازی که تازه از جنگ برگشته؛ جنگ بی‌رحم‌ترین اتفاق دنیاستبرای مردی که سیل خونه و زندگیش رو برده؛ سیلبرای آدمی که از گذشته‌ش پشیمونه؛ حسرتبرای بچه‌ها اما یه زمین خوردن؛ افتادن بستنی روی زمینبرای یه بیمار که روی تخت بیمارستانه؛ بیماریبرای اونی که چشماش دنبال یه گمشده میگرده؛ انتظار
و
.
.
.
.
.اما میدونی من فکر میکنم دلتنگي بی‌رحم‌تری
خوب حالا که به حول و قوه الهی ما امن ترین و قدرتمندترین کشور خاورمیانه هستیم و دهه محرم هم داره شروع میشه و دیگه شور حسینی مملکت رو گرفته و غمی از بابت این دنیا نیس چطوره سری هم بزنیم به اون دنیا؟
یادمه ی زمانی بحث ما این بود که آقا این همه حوری و پری به آقایون وعده داده شده پس ما خانوما چرا داریم این همه برای بهشت تلاش می کنیم؟ 
حتی یادمه ی رفیق فاب داشتم می گفت داداشم به مامانم میگه: زن این همه عبادت نکن تهش میشی حوری بهشتی نمیتونی شلوارتو بال
 متن ترانه علی یاسینی به نام پرواز
            ‌                           دیدمت از دور خسته بود پاهات            ‌                          تا نگات کردم وای از اون چشمات              ‌                           گفتی از دست این آدما خستم      ‌                                      زخماتو شستم بالتو بستم                          حالا میبینم توی دیوونه فکر پروازی دور از این خونه        ‌                        نرو زندونیت کنن باز گم نشو تو فکر پرواز
      ‌                   
خوندن واسه المیپاد یا شرکت تو جشنواره یا خواب ؟
استاد حوزه پیام گذاشته واسم جشنواره داستان و شعره .
خیلی دوست دارم شرکت کنم اما سوژه هام تو این بل بشوی ذهنی یادم رفته .!
اصلا چیزی یادم نیس .!

دلم میخواد بنویسمکاش یه هفته وقت بذارم .بعد برم سراغ درسام .
البته داستان دارم اماده اما حسم میگه بهتر میتونم.اما متاسفانه نوشتن یه ذهن آزاد میخواد .که من ندارم الان.!
داداش میگه میگه تو هم خدا رو میخوای هم خرما رو .یکیش .تو نمیتونی!
میگم قدیمی
امروز با یزدان رفتیم بیرون
مامان قرار بود بیاد نیومد، کلی راجب اینکه اگه رشتتو دوست نداری نرو و اذیت میشی و زیاد مهم نیست چی میخونی گفت
گف اگه ۴ سال زجر بکشی و حسرت و غصه نمیتونی زندگی عادی روهم داشته باشی ، و دائم الحسرتی.
اینکه بیا بریم آزادِ حسابداری ثبت نام کن و خودتو راحت وبه فکر هزینشم نباش.
خودمم نمیدونم ، شنبه میرم انتخاب واحد 
تهش چی میشه رو اصلا نمیدونم 
فعلا قوت قلبی که بهم داده ارومم گرده ، اینکه هزینه های زندگی بر عهده تو نیست ک
+what is your name?
- I am Somaye and you can call me Parisa.
+ and where are you from?
- IRAN.
مکالمه‌ی معمولی‌ای که اینجا شکل میگیره. اهل کجایی؟ یک‌دفعه ضربان قلبم میره بالا. من از ایران میام. با خودم میگم کاش ورودی دیگه‌ای از ایران داشتیم. چقدر سخته که الان حداقل تو ذهن این فرد من نماینده‌ای از یک کشورم. اون فرد ممکنه که تا آخر عمرش با بالای 20 نفر ایرانی هم‌کلاس، همکار یا هم صحبت نشه. اوایل آدما میگذشتن و بعد حتی اسممون هم یادمون نمی‌موند و دوباره می‌پرسیدیم. 
اما چند روزه که
خب عنوان ارامش قبل طوفانه دلیلشم اینه هنوز از شدت و سختی ازمون آگاه نیستیم و فعلا شاید سرسری بگیریم اما خب میدونیم ازمون سختی هستش و تلاش زیادی میخواد
میدونی همیشه تا نزدیک طوفان نشه و اون استرس اماده بودنه سراغت نیاد نمیتونی به عمق اون حادثه پی ببری و اون لحاظ وقوع حادثه تو میفهمی که کجاهای کارو کم گذاشتی و کجاهارو الکی براس وقت گذاشتی
تو این راه خب من کم کم دارم درس خوندم رو روال میکنم اما ١٠٠ درصد از خودم راضی نیستم چون از یک درصد انرژی خ
هزار سال منتظر یه اتفاق خوب باش ، عمرا اگه اتفاق بیفته!بعد اتفاق هایی که اصلا احتمالش رو نمیدی بیفته ، چنان طوری از اون بالا میوفته رو مَلاجِت که دیگه نمیتونی راه بری.
یه توصیه برادرانه می کنم بهتون.جزئی از جامعه منتظر نباشید.هیچ کس قرار نیست بیاد . قرار نیست یکی  بیاد و زندگی ما رو گل و بلبل کنه و با انتظار هیچ چیز درست نمیشه.در مواقع سختی ،  یکی از راه های تسکین روح ، پناه آوردن به واژه انتظار هست  ولی انتظار مثل ماده مخدر میمونه و جز توهم و تب
سرگردانی بد چیزیه.تند و تند همه ی مراحل زندگی رو طی میکنیم و زور میزنیم که سریع ترم انجامشون بدیم.خاصیت همه ی آدما همینه.
آخر همش میایم میشینیم یه نفس راحت میکشیم.انگار یه حسی میاد سراغمون که خب که چی؟ این همه دوییدی چی شد؟ این نقطه ی سرگردانی بد چیزیه.یه احساس خلاء که خودت نمیتونی پرش کنی.کسیم نمیتونه کمکمی کنه.
نمیدونم این شرایط رو چجوری میشه باهاش تا کرد.اما خیلی ذهن آدمو درگیر میکنه و ممکنه حتی به یه خوره ی ذهنی تبدیل بشه.پس بهتره قبل اینکه
هیچ وقت توی زندگی ت نگو که
نمیتونی و حتی اجازه نده که کسی
بهت بگه نمیتونی❕
اگه کسی گفت نمیتونی لبخند بزن
پاتو رو اون پات بنداز و بگو
بشین و تماشا کن :) 
واسه آرزوهات واسه هدف هات
بجنگ :)  نگو که نمیشه :)
از کجا میدونی که نمیشه ؟ :)
امتحان کردی و نشد ؟ :)
پس بهونه ممنوع :)
بجنگ واسه هدفت حتی ممکنه 
بارها زمین بخوری اگه زمین خوردی 
دوباره بلند شو خاک رو زانوت رو تمیز کن
و دوباره ادامه بده
من میگم میتونی توام بگو میتونم
یاعلی رو بگو و ادامه بده :)
رسید
سوالی که برای خودم خیلی بدیهی بود اما برای همه عجیب وا مگه میشه؟ عروسی مثلا جدا از مسئله با کلاسی یا بی کلاسی، جدا از مسئله غرب زدگی و تعاریف اشتباه از زیبایی من فکر میکنم مهم ترین دلیلم اینه، موی رنگ شده سنو بالا میبره و تو ذهن من کسی که موهاش رنگ شده دیگه بزرگ شده و زن خونه اس من نمیخوام زن خونه باشم، من میخوام همون دختر بچه ای باشم که کتونی میپو‌شه، میدونی چرا چون نمیخوام مرگ ارزو هامو باور کنم چون میخوام فکر کنم هنوز وقت دارم واسه تلا
ساعت سه بود که گفتم نیم ساعت "سمفونی مردگان" بخونم و بخوابم. ولی تا ساعت چهاروپنجاه دقیقه سمفونی مردگان خوندم. فصل دومش جذاب بود. و با اینکه دوس داشتم کماکان بخونم ولی گفتم دیروقته و بسه.
 
دوس دارم از پیله‌م رها شم، ولی به این سادگی نیست، ولی به این مفتی نیست. عواملِ زیادی رو می‌طلبه که فعلاً خبری ازشون نیست. پای شرایط در میونه. تا شرایط خوب نشه نمیتونی به خودآگاه و ناخودآگاهت دست بزنی. متاسفانه پایِ این شرایطِ نا به سامان در میونه. 
هی میخوام
هیچ وقت نمیتونم این حسرت گران رو تحمل کنم که روزی
روز حسابی بگن تو که تحمل نکردی اگه اون روز اون جا صبر کرده بودی
اگه نشکسته بودی تا اون مدتی که جنگيده بودی
دقیقا پله ی اخر بود و بعد اون دیگه ورق برمیگشت .
در جواب منی که با شکایت دارم مقاومت نکردن خودم رو توجیه میکنم
سخته چون فرصت دوباره ای نیست هیچ وقت برنمیگرده
خدا کاری میکنه که نمیتونی بگی فرصت نداده بودی
هم خیلی سادست هم خیلی سخت
ساده از اون نظر که فقط باید مراقب باشی داخل این گرداب نیفتی
س
رابطمون داغونه اما،
رابطه ساختنیه
مثل دوست داشتن نیست.
دوست داشتن یکی اگر رفت تو قلبت،
دیگه هیچوقت نمیتونی بیرونش کنی
جوری که انگار از اول بوده.
اما رابطه نه،
ممکنه خراب بشه،
درست بشه،
شکلش عوض بشه،
میشه حتی دیگه نباشه،
اما دوست داشتن با رابطه فرق داره
دوست داشتن تاریخ انقضا نداره.
قبلنا اسم های آدما ،چهره هاشون ،حرفاشون و تموم گذشته ای که با هم داشتیم لحظه به لحظه تو ذهنم بود.تو هر لحظه میدونستم قبلا چی گفته چی فکر میکرده و نظرش چیه.خب این ویژگی تا حدیش خوبه ولی از یه جایی به بعد آزار دهنده میشه؛یه اشتباه رو میخوای ببخشی نمیشه چون هر لحظه جلو چشمته ،میخوای تغییرش رو بپذیری نمیشه چون با تموم گذشتش تو ذهنت داریش و طرز فکرت سایه میندازه رو آدمی که الان جلوته  و نمیتونی واقعیت رو تفکیک کنی.
نمیدونم آگاهانه بود یا نه ،ولی حد
نمی دونم هرچی سن بیشتر میشه یا هرچی بیشتر‌میگذره و جلوتر میریم چرا روزمرگی ها و دغدغه ها این روزها برای همه بیشتر میشه نابه سامانی ها وزندگی سخت تر و سخت تر میشه جوری که کارایی که قبلا دوست داشتی انجامشون بدی یا وقت داشتی انجامشون بدی و قبلا سرگرمی و عادت هات بودن ولی الان دیگه وقت نمیکنی حتی بهشون فکر کنی ولی بازم دلتنگشون میشی و نمیتونی ازشون دل بکنی
یه چیزایی هست تو زندگی  که وقتی بهشون دل ببندی  هیچ وقت نمیتونی فراموششون کنی حتی تو بدتر
‫دوران بچگیمون ‫کلی اعتماد به نفس داشتیم
‫اجازه می‌دادیم شکممون بیاد جلو و.
‫و می‌رقصیدیم و بازی می‌کردیم
‫و به مرور یه اتفاقاتی افتادن که.
‫باعث شدن خودمون رو زیر سوال ببریم
‫یه نفر توی زمین بازی یه حرف بد بهت میزنه
‫و بعدش که بزرگ میشین
‫بارها و بارها به خودتون شک می‌کنین
‫تا اینکه همه اون اعتماد به نفس رو از دست میدین، ‫همه‌ی اون عزت نفس
‫همه‌ی باوری که اول کاری داشتین ‫نابود میشه
‫اگه نذاریم اون لحظات ‫روی ما تاثیر بذارن چی
همیشه میخوای برنامه درسهایی از قرآن رو ببینی ، اما یادت میره ؟
آیا برنامه رو میبینی ولی بعضی نکات رو فراموش میکنی ؟
دنبال اینی که متن سخنرانی استاد قرائتی رو بصورت کامل داشته باشی ؟
سوالات هفتگی برنامه رو نمیتونی پیدا کنی ؟
یا بعضی سوالات رو اشتباه جواب میدی ؟
میخوای پاسخ سوالات درسهایی از قرآن رو همیشه دریافت کنی ؟
 
با ما همراه شو تا کمکت کنیم :)
 
ادامه مطلب
همیشه میخوای برنامه درسهایی از قرآن رو ببینی ، اما یادت میره ؟
آیا برنامه رو میبینی ولی بعضی نکات رو فراموش میکنی ؟
دنبال اینی که متن سخنرانی استاد قرائتی رو بصورت کامل داشته باشی ؟
سوالات هفتگی برنامه رو نمیتونی پیدا کنی ؟
یا بعضی سوالات رو اشتباه جواب میدی ؟
میخوای پاسخ سوالات درسهایی از قرآن رو همیشه دریافت کنی ؟
 
با ما همراه شو تا کمکت کنیم :)
 
ادامه مطلب
سلام عزیزای دلم،
امروز از پایان یه دنیا و شروع دنیای جدید براتون حرف میزنم.راستش دیگه از مدیریت خسته شده بودم .یه روز یه ایمیل به دستم رسید که تو دیگه مدیر نیستی منم که تمام زحمات این چند وقت رو بی ثمر دیده بودم از این تصمیم بدون قید و شرط استقبال کردم .کاش میتونستم متن ایمیل رو براتون کپی کنم تا بفهمید آدمها چه طوری کارهای غلط رو توجیه میکنند .بعد از چند روز مدیرعامل صدام کرد و گفت حقوقت خیلی زیاده یه کاری کن که ارزشش رو داشته باشی ومن  نمیتون
اینجا پست شماره ۲۰۰!
امروز روز جمعه ای .کتابای زبانی که هفته پیش گرفتم.کتابای حقوق ‌.و رمان های نخونده امانتی .داره بهم پوزخند زهرآلود تحویل میده .‌
منم بهشون پوزخند زهر آلود تحویل میدم و گوشیمو میگیرم دستمو و صدای آهنگو میبرم بالا.!
اما میفهمم که اونا دارن بهم میگن ما مثل یه جنازه ایم .که نمیتونی بیشتراز این  کاری به کارمون نداشته باشی و زیر ملافه سفید بیخیالی ندیدمون بگیری !چون تا چن وقت دیگه بوی تعفن بیخیالیت دنیاتو برمیداره .!
_جم
این روزا میشه گفت تو بدترین شرایط چند وقت اخیرم :))
اما به طرز عجیب و ناباورانه ای در من نمیبازم ، ادامه میدم بازم ترین حالت ممکن قرار دارم :))
میبینم ، میمیرم ، میخندم و اروم به خودم میگم نوبت جنگ تو هم میرسه :)
یک روزی یک نفر اومد گفت تو نمیتونی ! ادامه نده و امروز اون آدم میاد و از موفقیت هاش میگه ، با خودم میگم اون چطور جرئت کرده که با من از نتونستن حرف بزنه !؟:)
منتظرم باش یک روزی برمی‌گردم و میگم اشتباه کردی :))
امکان نداره پاپس بکشم ، در حالی که ب
الان رابطمون درسته که مصداق این بیت خواجه ی شیرازه 
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
 اما،
رابطه ساختنیه
مثل دوست داشتن نیست.
دوست داشتن یکی اگر رفت تو قلبت،
دیگه هیچوقت نمیتونی بیرونش کنی
جوری که انگار از اول بوده.
اما رابطه نه،
ممکنه خراب بشه،
درست بشه،
شکلش عوض بشه،
میشه حتی دیگه نباشه،
اما دوست داشتن با رابطه فرق داره
دوست داشتن تاریخ انقضا نداره.
یه سریال کره ای دیدم به اسم Moon Lovers . از زمانی که دیدم تا همین الان که دو هفته س میگذره کلا تو حال و هوای اون سریالم. چقدر این سریال غمگین و قوی بود. سریال های غمگین برام سنگينن. نمیتونم باهاشون کنار بیام. نمیتونم هضمش کنم. خلاصه که سریال قشنگ و قوی ای بود
سرم شلوغه مشاور تحصیلی کنکوری شدم. معلم دبیرستان شدم. ولی خب به این راضی نیستم. تمرکزم رو گرفتن مدرک ارشدم و بعد از اون دکترا هست و کار بالینی و کلینیکی.
بابام یکی دوماهی میشه هر روز صبح زود می
من عاااااشق زبان فرانسویم. نمیتونی حدس بزنی چقدر حال میکنم باهاااش کلی ذوق دارم که یه مکالمه رو باید بخونمو یادش بگیرم. امروز درس اول دوره ی نود روزه ی مصطفی شالچی رو خوندم و کار کردم باهاش بلند تکرار کردم و شنیدم. خیلی ذوووق زده ام به خاطرش. خلاصه که استارت خورد این برنامه ادامه داره حتی میخوام حفظظش کنم اونم منی که از حفظ کردن متنفرم هی میخوام گوش بدمو تکرار کنم. خلاصه که حالم الان اینجوریه. حس امروزم بی نظیر بود. میدونم اول راهم اما خودش کلی
 
یه وقتایی هس یه آدمی بهت کمک میکنه ، که خب خیلی نمیتونی تشکر با شکوهی ازش بکنی ، به دلایل مختلف
ممکنه طرف نامحرم باشع یا از این قبایل دلیل ها
در اینجور مواقع که خب زیاد هم برام پیش میاد واقعا نمیتونم کاری کنم-_-
انقد حرصم میگیره که نگوو خب یه دختر وقتی میخواد از یکی خیلی تشکر کنه یا تف تفیش میکنه یا قربون صدقش میره یا دیگر کارهای این مدلی
و من وقتی همچین حالتی برام پیش میاد که کم هم نیست با یه مررررسییییییی سعی میکنم بهش حسمو بفهمونم:|
مثلا او
آخ جون امروز افتابیه  
شب کلی برنامه میریزم صبح میگیرم می‌خوابم. کی تحمل روبرو شدن با این زندگی رو داره آخه؟ ولی الحمدلله امروز هوا آفتابیه و منم رو به بهبودی احوالاتم دارم میرم. چیه این بارون افسرده. 
البته من معتقدم به اندازه‌ی کافی کارشناس نیستم که به خدا فیدبک بدم از بارونت خوشم اومد یا نه. و اونروزی که نودت گفت " چه خوب که امسال اینقد بارون میاد"، سکوت کردم و یواشکی دوستیمو باهاش بهم زدم. چون نمیخوام با یه کسی که فقط به خودش فکر میکنه دوس
همیشه دلم میخواست فرزند یه خانوم و آقایی میبودم که شدیدا عاشق هم بودن و بعد ازدواج کردن از این عشقای اسطوره ای! ولی بعدا به این نتیجه رسیدم اگه عشق باشه حتی کم زندگی یه رنگِ دیگه ای داره. متاسفانه ازدواج مادر و پدرم کاملا از روی منطق اینکه این خانم یا آقا برای زندگی مناسبن اتفاق افتاده و کمترین علاقه ای حداقل از طرف مادرم نبوده. باورش یکم سخته ولی طی این بیست و چند سال زندگی مشترکشون مادرم حتی یه بارم پدر رو به اسمش صدا نکرده و همیشه حرفاشو با
مشکل اومدن به کشورهای دیگه اینه که انگلیسی خیلی کلمه ها رو یاد میگیری ولی فارسیش رو نمیتونی بگی
عین اذری، که من خیلی کلمه به اذری بلدم یا به ترکی استانبولی یا المانی، ولی فارسیشون رو نمیتونم بگم
dungeon هم همین جوری شد
میبینی معنیش رو میفهمی ولی نمیتونی فارسی رو بگی.
من دو تا شهر مختلف ونکوور بزرگ زندگی کردم و به جرات میگم تنوع کلمات حتی در این دو شهر که نزدیک همن هم زیاده.
همه اینها باعث میشن که مغز قاز بزنه.
 
یه هم خونه ای داشتم توی انتاریو،
که
من از بچگیم هم اینجوری بودم که هر کفشی نمیتونستم بپوشم. چون پام تو هرجور کفشی راحت نیست. حتی شده خودم رفتم کفش خریدم اما وقتی بیشتر از یک ساعت پوشیدمش دیدم که یه جوری اذیتم میکنه.
حالا دیشب. دوستم که چند بار خونمون اومده و رفته ازم پرسید: یاسی آیدی اینستاگرام مامانت اینه؟ گفتم آره. گفت: عه خب پس من برم دوست شم باهاش :)))) و از اونجایی که خیلی از دوستای من با مامانم خیلی دوستن گفتم باشه.
حتی یادم رفت همچین مکالمه ای با هم داشتیم.
امروز صبح تا از خوا
یه وقتایی آدم دلگیره 
دلسرده 
تنهاست، غمگینه 
دنبال یه شادیِ هرچند کوچیکه
دنبال یه چیزی میگرده که ازش آرامش بگیره 
فکر میکنه چیکار کنه بره کجا چی بگیره چیکار کنه 
چشم وا میکنه میبینه تویِ یه گلخونه‌اس 
پر از گل و گیاه 
کوچیک و بزرگ 
رنگي و سبز 
موندگارو ناموندگار
بعضیاش ساده ان ولی مقاومن و بعضیاش فقط زیبایی دارن و دو روز نری سراغش داغون شدن
یکیش مراقبت بیشتری میخواد حساس تره 
یکیش هست تو تا سه ماه هم بهش سر نزنی رسیدگی نکنی آخ نمیگه 
یکی
خب امروزم داره میگذره و من کارامو انجام میدم. کتابم تموم شد و البته بازخوانی تهشو اول تنبلی کردم اما بعد خوندمش البته سریع. قبلا خونده بودمش و یاداوری شد برام. شاید نباید تند میخوندم اما حوصله ام نیومد. زبانم خوندم الانم دارم باقی کارامو انجام میدم. با خودم شرط بستم هر روزی که کارامو انجام میدم شبش به عنوان جایزه یه قسمت از سریالمو ببینم. فکر میکنی چه سریالیه؟ آنه. خیلی خوبه نمیتونی باور کنی با این که کتابشم خوندم ولی خب خیلی حال میکنم باهاش.
وقتی بهت میگم اینکارو بکن اون کارو نکن
وقتی بهت میگم بافلانی حرف نزن
وقتی بهت میگم یه کاریو انجام نده.
وقتی بهت میگم پیش فلانی نرو.
وقتی بهت میگم عکستو به هرکسی نده
وقتی بهت میگم همه چیزتو به هرکسی نگو
وقتی بهت میگم به فلانی دست نزن.
وقتی یکی میاد سمتت یا بهت دست میزنه یا بغلت میکنه،بهت اخم میکنم ومیرم اونطرف
وقتی بهت میگم اگه اینکارو بکنی ناراحت میشم.
یعنی واقعا ناراحت میشم
یعنی دلم نمیخواد کس دیگه ای بهت نزدیک بشه.
یعنی و
یه روزی بود .
مثل همین امروز .بارونی .اونروز بارون انقدر شدید بود که پنجره ها رو شدت ضربه های قطره هاش میلرزوند .!
صدای ناودون اتاق یه لحظه هم ساکت نمیشد .انگار سطل سطل آب روی زمین میریختن.نمیدونم چرا اونروز سقف اتاق چکه نمیکرد.پاهامونو چسبونده بودیم به بخاری توی اتاق و روی دوشمون پتو انداخته بودیم .و چای تازه دمی که روی‌بخاری گذاشته بودم رو میخوردیم.و بارون رو تماشا میکردیم.
تنها کسی بود که از حسم اونروزا خبر داشت.اونم نه کامل .به
تا حالا شکار رفتی؟ من میرفتم ولی دیگه نمیرم!
 
آخرین باری که شکار رفتم شکارگوزن بود.
خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم.
بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش.
وقتی بالای سرش رسیدم هنوزجون داشت. با چشماش داشت التماس می کرد.
نفس می کشید. زیباییش منو تسخیر کرده بود.
حس کردم که اون گوزن می تونه دوست خوبی واسم باشه.
میتونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم.
خوب که فکر کردم با خودم گفتم که اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و وقتی منو ببینه یاد بلایی میفته که سرش آ
با یه ژاپنی قرار داشتم.اصلا هم نمیشناختمش از قبل.
ساعت ۹ شب به وقت اینجا و ده صبح به وقت ژاپن
قبلش گفتم بی خیال یاداوری نمیکنم.نیومد هم نیومد.خیلی بحث مهمی نیست.
راس ساعت ۹.نه یه ثانیه این ور نه یه ثانیه اون ور دیدم لینک اومد که به میتینگ ملحق شو.
بعد جلسه داشتیم.
اخرش بحث این شد که اون یکی عضو گروهشون سرش شلوغه و مراسم عروسیش در پیشه و بعدشم قراره ماه عسل برن ژاپن و
کلی داشت توضیح میداد که ژاپن قراره من میزبان باشم و بعدش فلانی سرش
جلد اول-قسمت هفتم
تنم
مور مور شد ، حس کردم اشتباه شنیدم ، واقعا او منو خواسته بود ولی من به
چه دردش میخوردم ، پدرم ، پدرم راضی میشد تا تنها فرزندش را به یه جادوگر
بده ، باید منتظر میشدم چون هیچکاری نمیتوانستم بکنم ، دوباره به صدایشان
گوش دادم پدرم گفت: بلک ویزار این عادلانه نیست تو ، تو نمیتونی پسرمو ازم
بگیری ، من هرگز این اجازه رو بهت نمیدم.بلک ویزارد گفت :پس تو میخواهی مرد خوت و قبیله ات رو انتخاب کنی.نه من فقط دنبال راه سومی برای رضایت هرد
به نظرم
حرف دل رو زدن
و مخصوصا با نوشته به زبون اوردن
خیلی خیلی جرات میخواد.
چون تو وقتی حضوری حرف میزنی یه بار حرفو میزنی و تموم میشه.
گاهی حتی اماده سازی نداری
ولی وقتی مینویسی
ممکنه بارها چکش کنی
گاهی حتی پاکش کنی.
 
خودم رو ازین جهت دوست دارم.
 
یه چیزم هست
 
که دوست داشتم به شما هم بگم
 
وقتی توی کشوری زندگی میکنین که بهترین کشور دنیا انتخاب شده امسال
ولی در وضعیت افتضاحی به سر میبره
 
اتوماتیک توقع و انتظاراتتون رو از همه جهان پایین تر خواه
 
یه وقتایی هس یه آدمی بهت کمک میکنه ، که خب خیلی نمیتونی تشکر با شکوهی ازش بکنی ، به دلایل مختلف
ممکنه طرف نامحرم باشع یا از این قبایل دلیل ها
در اینجور مواقع که خب زیاد هم برام پیش میاد واقعا نمیتونم کاری کنم-_-
انقد حرصم میگیره که نگوو خب یه دختر وقتی میخواد از یکی خیلی تشکر کنه یا تف تفیش میکنه یا قربون صدقش میره یا دیگر کارهای این مدلی
و من وقتی همچین حالتی برام پیش میاد که کم هم نیست با یه مررررسییییییی سعی میکنم بهش حسمو بفهمونم:|
مثلا او
نویسنده : اشکان ارشادی از کرمانشاه
آهنگهای عربی و سپس ترکی و کوردی خودم را بمرور تقدیم بچه‌های ایران فرهنگي می‌کنم
بعدا پکیج کامل نیز فراهم می‌کنم تا هرکس خواست تقدیم کنم ، میگم چطوری
آهنگ شیطون بلا
خواننده همشهری و هم عشیره ای نسب یا امی
گندم و هرکسی که دانلود کرد خواهشا کامنت و نظرش بگذاره تا بعدا آهنگ قدیمی من اسکندریا ، بلدی بلدی را هم از خواننده مرد دهه هفتاد میلادی بگذارم ، کلی زحمتی داره بخدا ، نظرت در مورد اهوازی خودمان بگذارید ، ت
من فکر میکنم مظلوم نمایی در عین غر زدن و قضاوت کردن آدم ها کار بسیار راحتیه. در واقع راحت ترین کاریه که ما میتونیم برای تبرئه کردن خودمون انجام بدیم.
ولی اگر دقت کنیم میبینیم که خودمون دقیقا همون بدی هایی داریم که داریم ازشون انتقاد میکنیم.
 
من نمیدونم، وقتی یه نفر تو رو دوست داره و تو دوستش نداری، در عین حال تلاش میکنی که بشه و بعد میبینی که نمیشه و نمیتونی و خودت به فنا میری توو این قضیه که هی بگی نه و هی دل بشکنی چون میدونی الان اگه این کارو
دیدی یه موقع‌هایی حس می‌کنی خیلی تنهایی؟! هرچی لیست چت‌های تلگرامتو پایین بالا می‌کنی که یه نفر رو پیدا کنی بتونی باهاش حرف بزنی، درد دل کنی هیچکسی رو پیدا نمی‌کنی. انگار هرچی سنت میره بالاتر، هم دوست‌هایی که بتونی باهاشون راحت حرف بزنی کم‌تر میشن هم اینکه خود اون‌ها هم ذهنشون درگیر هزارجاس و بخصوص اگه ازدواج کرده باشن که دیگه سخت‌تر هم میشه باهاشون ارتباط برقرار کرد.
به نظرم دوتا کار میشه کرد تو این شرایط. یکی اینکه بلد باشی چجوری تنه
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب