نتایج پست ها برای عبارت :

میچرخه کل دنیا دور ما انگار خورشید حرارتیم

♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
اینجوری که تو عزیزی واسه دلم هیچ کسی نبوده
اولین دفعه که دیدمت با خودم گفتم این همونه
تو چشاش برق داره انگار با همه فرق داره انگار
رگ خواب این دل ما رو بد داره انگار
تو چشاش برق داره انگار با همه فرق داره انگار
رگ خواب این دل مات رو بد داره انگار
از دست این اداهات وای ای وای میبینی منو ولی خب 
از دست این اداهات وای ای وای میبینی منو ولی خب انگار نه انگار
از دست این اداهات وای ای وای میبینی منو ولی خب انگار نه ا
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
اینجوری که تو عزیزی واسه دلم هیچ کسی نبوده
اولین دفعه که دیدمت با خودم گفتم این همونه
تو چشاش برق داره انگار با همه فرق داره انگار
رگ خواب این دل ما رو بد داره انگار
تو چشاش برق داره انگار با همه فرق داره انگار
رگ خواب این دل مات رو بد داره انگار
از دست این اداهات وای ای وای میبینی منو ولی خب 
از دست این اداهات وای ای وای میبینی منو ولی خب انگار نه انگار
از دست این اداهات وای ای وای میبینی منو ولی خب انگار نه ا
شیخو هدایت کردند پشت سرم با این توجیه که اگه وسط نماز برا امام اتفاقی افتاد شما باشین!!تا حالا اینجور حس نکرده بودم که دنيا چقدر راحت قراره بعد از ما به کار خودش ادامه بده!!!!که انگار نه انگار چون مایی نه روز و روزگاری که دقیقه ای پیش وجود داشته ایم!!+ وقتی ما رو ذره ای جدی نمیگیره، چرا ما باید اینقدر دنيا رو جدی بگیریم؟!غیرتم گل کرد!! خخخخ
زهرا جان سلام
کجایی بابا که این قدر دور از دسترسی؟ دور از دسترس ولی نزدیک.کجاست آنجا؟
نه نشانی و نه خبری! آخر کجا رفته ای که انگار سالهاست رفته ای اما با هر نگاه به عکس و فیلمت انگار همین جایی اصلا جایی نرفته ای.انگار پیش کسی هستی و قرار است برگردی.آخر این واژه مرگ چه می کند با آدمها که این طور بینمان جدایی می افکند. بابا جان! این چه دنيایی است که رفته ای؟هر چه فکر می کنم نمی توانم ماهیت آن دنيا را درک کنم.چرا یک ذره  فقط یک ذره از آنجایی که هستی ن
انگار روی آبم. وقتی ایستادم و راه می‌روم شناورم. دراز که می‌کشم مثل کشتی آبکش شده غرق می‌شوم. انگار زیر آبم. همه چیز از این پایین متلاطم و درهم برهم است. سرم از فشار آب درد می‌گیرد. روی پا هم که باشم انگار دریا زده‌ام، تهوع امانم نمی‌دهد. هر چی قرص دکتر دفعه پیش داده بود خوردم اما هنوز سرگیجه دارم. بنشینم سرگیجه هیچکاک را ببینیم شاید افاقه کرد.
بچه ها این کامنت ها رو کی میذاره؟
آخری رو مینویسم:
 
تنهایی صرفا عدم وجود آدمها نیست (اسم من)
امکان داره خیلی دوست داشته باشی، آدمهایی که اصلا درکت میکنن،
ولی وقتی کسی نباشه نوع دغدغه ذهنی تورو بفهمه، نوع برداشت تو از جهان، نوع خواسته های تو از دنيا، نوع دیدگاه تو به مسائل، اونوقته که تنهایی.
 
اگه کسی که اینها رو مینویسه خود واقعیش رو معرفی کنه به من، به من لطف میکنه. چه دختر باشه چه پسر چه ترنس. دوست میشم باهاش.
فقط میخوام بدونم کار کی هست.
 
مت
فرقی نمی‌کنه چقدر تلاش کرده‌م و وقتی اتفاقی میفته که خودم رو با خودِ چند سال پیشم مقایسه می‌کنم می‌بینم که چقدر جلو زدم. مهم اینه اینجا جایی نیست که من می‌خواستم باشم. همین.
احساس پوچی می‌کنم. نه اون‌طور که انگار من هیچ فایده‌ای توی دنيا ندارم، برعکس انگار تموم دنيا هیچ تأثیری روی من نداره. و احساس تنهایی عجیبی می‌کنم، نه ـ مثل قبل‌ترها ـ اونطور که انگار جزو هیچ گروه و جامعه‌ای نیستم، درواقع انگار که هیچ‌کسی دستش بهم نمی‌رسه. اونقدر ا
دلم خیلی برای ایرانیای کانادا میسوزه.
 
سال به سال شرایطتشون تغییر نمیکنه.
 
انگار خشکیدن. انگار تموم شدن.
 
تو نمیتونی یهویی یه شبه تغییر ایجاد کنی.
تغییر امادگی میخواد
بستر میخواد
ایرانیای اینجا انگار سالهاست از دنيا رفتن.
 
بی انگیزه تر از ایرانشونن.
 
خیلی برام عجیبه.
 
هر سال کریسمس میاد و ایرانیا عصبی تر، تنهاتر، و بی انگیزه تر از گذشته هستن.
تو میتونی مدتی سرت رو با مهمونای ایرانت گرم کنی
مدتی با امتحان
مدتی با کار
ولی اینها موقتن.
 
تاس
5
تا حالا شده هیچ حس خاصی نداشته باشین و تصور کنین که توی یه حباب شناور شدین؟ بعد یهو یه فکری میاد یه تلنگری بهتون میزنه که باعث میشه یه کم به دنيای واقعی نزدیکتر شین اما بعد دوباره توی همون حباب فرو میرین و یه گوشه اش لم میدین. صداها انگار از دور به گوشتون میرسه و حس می کنین که به دنيا تعلق ندارین، نه اینکه متعلق نباشین، بلکه انگار معلقین.
خب الان من دقیقا همچین حسی دارم. گاهی وقت ها حس می کنم دارم خودم رو از دور می بینم و انگار جسمم برای من نیست.
نمیدونم براتون پیش اومده یا نه ؟!
یه وقتایی هست که هیچ کجا احساس آرامش نمیکنم و اروم نمیگیرم 
دقیقا مثل الان 
هیچ مکان و شخصی نمیتونه منو آروم کنه حالم رو خوب کنه 
فکر میکردم دوری از خونه‌ای که بیشتر وقتم رو با پسر تنهایی اونجا سپری میکنم بتونه کلی حالم رو بهتر کنه
اما انگار نه! 
اصلا انگار که دنيا دیگه مال من نیست .
یه روزایی انگار کل رخت‌شور خونه های عالم جمع شدن تو دلت و خانم هایی با لباسای سفید هی چنگ میندازن به دلت، هی چنگ میندازن و هی لباساشون قرمز میشه از خون جگر.یه روزایی انگار سر تموم شدن ندارن، حتی اگه خورشيدو بذاری تو جیبت و زل بزنی به آسمون، هوا آبی مایل به نارنجی میمونه که میمونه. یه روزایی انگار واقعا غروب جمعه خودشو بهت نشون میده تا دست کم نگیری اون روزارو.
هو
 
طبق معمول تمام کارها مانده برای لحظات آخر. ساعات بامدادی جمعه‌ها مترادف است با نوشتن مطلب جام‌جم و جمع کردن کارهای طول هفته و تمیزی خانه و . . کارهایی که انگار آیه آمده همه را بگذارم برای همین ساعت 11 شب تا 2 صبح. انگار نه انگار که سه روز پشت سر هم تعطیل بوده‌ام. دو هفته فراموشی کامل گرفته‌ام و اکنون آزمایش مورد نیاز برای مدرسه را انجام نداده‌ام. آزمایش!! تو بگو هیچ‌کار مربوط به مدرسه را. نه طرح درس‌های مهر و آبان را تحویل داده‌ام نه می‌
Here am I ترجمه دلنشین لبیک است. 
انگار یک دوست قدیمی دست بگذارد روی شانه‌ات و بگوید روی من حساب کن. 
انگار یک رفیق با معرفت وقت به هم ریختگی اوضاع، جلو بیاید و بگوید من که نمرده‌ام، هستم. 
انگار وقت یارکشی و تنها ماندن، یک آشنا از راه برسد، سینه سپر کند که من اینجایم، با تو . 
وقت یار کشی برای پسرهات می‌شود روی ما حساب کنی مادر؟ 
+ ز تن مقصرم از دولت ملازمتت؛ ولی خلاصه جان خاک آستانه توست
+ روزهای احلی من العسل رجب گوارای وجود.
+ المستغاث بک یا ص
میخوام یادم بره کجام 
میخوام یادم بره دلتنگی هام
اما
تو هرلحظه یادم میاری کجام
یادم میاری اندازه ی دلتنگی هامو
انگار قرارنیست این عذابِ شیرین تموم بشه
انگار قراره هی مدام یادم بیای!!!!!.
انگار تو بیشتر از من به من دلتنگ تری.
بیا و به این فِراق پایان بده
بیا و قراری به دل بده.
#خلوتِ _حرم
#رواقِ_دارالحکمه
#راهیان_هویزه
#بابُ_القبله
#اللهم عجل لولیک الفرج
وقتی کتابو میخونم همش فکر میکنم چرا زمان ما اینجوری نیست. انگار بودو نبود ما هیچ فرقی نداره. انگار ماها هیچ کاری نمیکنیم. انگار تو زمان و مکان وجود نداریم با این که هستیم. چقدر دلم میخواست جای دیگه توی اون زمانها بودم. زمان پیکاسو یا زمان سونتاگ و بارت. اما خب چیکار میشه کرد. من اینقدر دیر به دنيا اومدم. و باید با همین شرایط پیش برم. 
 
کتاب پیروزی و شکست پیکاسو ، نوشتهٔ جان برجر ، ترجمهٔ سما صالح زاده ، نشر حرفه نویسنده
انگار یه خبراییه دانلود آهنگ جدید ماکان بند دانلود آهنگ جدید ماکان بند به نام انگار یه خبراییه از ایران پاپ Download New Music By Macan Band Called Engar Ye Khabarayie با متن + بخش آنلاین و دانلود مستقیم
نوشته ماکان بند به نام انگار یه خبراییه اولین بار در ایران پاپ:دانلود آهنگ جدید. پدیدار شد.
بسم الله الرحمن الرحیم ./
امروز فهمیدم بیشتر ازینکه عاشق فصل خاصی باشم و سینه چاک بدم و یقه بدرم برای یک فصل مشخص ، عاشق تغییر فصل هام . عاشق ذره ذره ی تغییراتی که توی جون ِ طبیعت میپیچه ، عاشق نفس کشیدن دنيا و رنگ عوض کردنش ، از سبز پررنگ به زرد و نارنجی و قهوه ای ، از زرد و نارنجی به سفید و آبی کم رنگ ، از سفید به سبز روشن و صورتی .
 
 
میدونی ؟ جهان ميچرخه و ميچرخه و ميچرخه ! جهان هیچوقت توجه نمیکنه من چی دوس دارم . راه خودشو میره ، کار خودشو میک
بسم الله
 
امشب مستند "نان گزیده ها" راجع به کارگران هپکو رو دیدم و بغض کردم.اولش بغضم به خاطر روزهای خوبِ از دسته رفته ی این خاک به خاطر ی های ناتموم این آدم ها بود.ولی بعدش بغضم به خاطر ناتوانی خودم بود.که انگار هیچ کاری از دستم برنمیاد و فردا صبح همه ی این ها از یادم میره.از یادم میره و انگار اصلا وجود نداشته.میرم گم میشم تو زندگیِ پر از هوس و لذتِ خودم.انگار نه انگار که کلی آدم همین امشب شب رو با عذاب گذروندن و من هیچ کاری براشون نکردم.یه جا
این روزا خیلی قاراش میشه همه چی انگار بهم ریخته
روزای خیلی مهمیه انگار.
یه تیکه از دلم تو حرمه
یه تیکه ش تو بیمارستان
یه تیکه اش تو یه شهر غریب پیش یه عزیز
یه تیکه ش تو جلسه خواستگاری ودرگیر سئوال جواب
.
کار حسسسابی سنگین شده و نفس آدمو میبره
و امروز یه ضربه ی سنگین انگار از خواب بیدارت میکنه!
. هم رفت!
باتعجب و بهت میپرسی اونکه چیزیش نبود! اما او رفته بدون دلیل قانع کننده ی پزشکی
میخوای بگی هنوز زود بود اما زبونت نميچرخه چون در هر حال مرگ از ر
دیدید یه اتفاق‌هایی در زندگی آدم می‌افته که بعدش تو دیگه اون آدم قبلی نیستی؟ یعنی خورشيد همان خورشيد است و زمین همان قدر گرد است، ولی یک چیزی درون تو تغییر کرده که خورشيد رو یه طور دیگه می‌بینی و زمین رو طور دیگه.
انگار این چند روز برزخی گذشته یک چیزی رو درون من تکان داده، نگاهم به هویت، وطن، دوست، تنهایی، ارتباط و صمیمیت کلا دگرگون شده، حالا نشستم سر خرابه‌هایش به مویه.
یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه
که یادت نیاد تولد من چند پاییزه
هر کدوم از ما کنار یکی دیگه خوشبخته
چیزی که امروز باورش واسه هر دومون سخته
یه روزی میاد سالی یه بارم یاد هم نیایم
از گذشتمون جز فراموشی هیچ چیزی نخوایم
از تو فکر ما خاطراتمون میتونه رد شه
بدون اینکه حتی یه لحظه حالمون بد شه
فکر نکردن به خاطراتمون رو بلد میشیم
میبینیم همو از کنار هم ساده رد میشیم
انگار نه انگار به من میگفتی بی تو نابودم
انگار نه انگار یه روزگاری عاشقت بودم
میبی
من برای رسیدن به مقصد هر روزم سه تا تاکسی سوار میشم.امروز اما عجیب شروع شد. تاکسی اولی بیشتر ازم گرفت به بهونه ی گرونی بنزین.تاکسی دوم هزینه ی روتینش رو به بهونه ی خورد نداشتن بیشتر از یه خانم مسن گرفت. تاکسی سوم، دو برابر ازم پول گرفت و وقتی پرسیدم که گروه شده؟ چنان بله ی محکمی گفت که ترجیح دادم بحث نکنم. نمیدونم چند درصد ماها تو سختیا پشت همیم.اما همینکه هر روز داریم حق هم رو ضایع میکنیم، از هم سوء استفاده میکنیم به بهونه های مختلف، انگار پشتم
بدبختی من اینه:
هر روز بیشتر دلم میسوزه و هر روز به قول بچه ها قلبم بچه تر میشه.
 
قبلنا حرفای ادما منو عصبانی میکرد.
 
الان میخندونه.
اصلا نمیتونم عصبانی بشم دلیلش رو نمیفهمم.
 
بچه ها انگار مردم.
انگار همه چی تموم شده
 
و از بالا دارم نگاه میکنم و میخندم.
 
از بعد از ورود بدین خطِ جدیدِ طی کردنِ روز ها، ضرباهنگ زندگی گرفته شده است و روز و شب ها انگار به سکوت رد می شوند. ثانیه ها کش نمی آیند و سریع هم رد نمی شوند. همه چیز، در معمولیِ ترینِ معمولی ها. انگار ک بر سطحِ بی حرکت اقیانوسِ بی اتمامی شناور خوابیده باشی و هیچ حرکتت ندهد. نه حتا باد، نه نهنگ های تویِ اعماق، نه ترسِ از انطباق تمام امتداد های آبی دور و برت. و دستاورد طولانی شدنِ زمان و ثبت خاطرات و تصاویر یکسان از ادراکت توی آن محیطِ تکرار شونده،
دانشگاه برای من هرچند نقطه‌ی شروع خیلی از موفقیت‌هام بود اما یک جورایی انگار تبدیل به یک رنج بی پایان شده بود! یعنی انقدر خودم رو تو گردابش اسیر می‌دیدم که حس می‌کردم هیچ‌وقت ازش بیرون نمیام. حالا انگار جدی جدی داره تموم می‌شه. طی چند سال اخیر، شاید هیچ رویداد و روندی برام آزاردهنده‌تر از بازه‌ی زمانی دانشگاه نبود. 
تموم شدنش با اتفاقات زمان‌بری همزمان شد که نتونستم و نمی‌تونم یک دل سیر از حس و حالم بنویسم. فقط می‌دونم که احساس رهایی
روی قاب گوشیم نوشته: من چه سبزم امروز» و پرنده‌ی کوچکی کنارش جا خوش کرده. معمولا رنگ سبزش به همراه حروف فارسی توجه همه را جلب می‌کند و ازم می‌پرسند که چه نوشته و معنیش چیست. یک بار همکار هلندیم وقتی بهش گفتم بخشی از یک شعر است بهم گفت شما ایرانی‌ها انگار با شعر زندگی می‌کنید. انگار در خونتان رفته شعر. گفتم چطور؟ گفت ایران که بودم هر جا که می‌رفتم تابلویی بود با شعری با خط زیبای پر از قوس و منحنی. هرچه می‌خواستم بخرم یک طوری به شعر مربوط می
 
دوست داشتم که دل خوشی داشته باشم ، مثل اون آدمایی که تو برنامه‌های شبکه نسیم ، رو ردیف‌های مرتبی کنار هم مینشینند و یک لبخند رضایت روی صورتشان دارند و هی دست میزنند و هی با صدای بلند میخندند . انگار که اصلا مال این ورها نیستند . انگار از سیاره‌ی دیگری آمد‌ه اند
اینکه دوستت دارم سرمایه ی تو هست.
هربار که می بخشمت دارم از دوست داشتنت بهای خطات رو می پردازم.
حواست هست داره از سرمایه ت کم میشه؟ 
چقدر خسته ام. انگار نه انگار شروع مسیر هست.
راستی این همه بی رحمی و بی انصافی حالت رو خوب میکنه؟
انگار یه خبراییه از ماکان باند آهنگ انگار یه خبراییه ماکان باند آهنگ جدید آهنگ جدید ماکان باند آهنگ جدید ماکان باند با نام انگار یه خبراییه آهنگ ماکان باند آهنگ ماکان باند با نام انگار یه خبراییه انگار یه خبراییه از ماکان باند انگار یه خبراییه ماکان باند دانلود آهنگ دانلود آهنگ انگار یه خبراییه از ماکان باند دانلود آهنگ انگار یه خبراییه ماکان باند دانلود آهنگ جدید دانلود آهنگ جدید ماکان باند دانلود آهنگ جدید ماکان باند با نام انگار یه خب
انگار یه خبراییه از ماکان باند آهنگ انگار یه خبراییه ماکان باند آهنگ جدید آهنگ جدید ماکان باند آهنگ جدید ماکان باند با نام انگار یه خبراییه آهنگ ماکان باند آهنگ ماکان باند با نام انگار یه خبراییه انگار یه خبراییه از ماکان باند انگار یه خبراییه ماکان باند دانلود آهنگ دانلود آهنگ انگار یه خبراییه از ماکان باند دانلود آهنگ انگار یه خبراییه ماکان باند دانلود آهنگ جدید دانلود آهنگ جدید ماکان باند دانلود آهنگ جدید ماکان باند با نام انگار یه خب
انگار بعد از همه‌ی بایدها و صبرها، دوباره از سوی همه زخم‌ها احاطه شده ام. انگار همه دوره‌ام کرده‌اند و هر از گاهی همه‌ی آن روزهای سیاه را دوباره برایم زنده می کنند. اما این بار دیگر نه رمقی برای جنگیدن و ایستاده مردن هست و نه دیگر امیدی برای هر آنچه که دیگر در ذهن و روحِ خسته‌ام، معمولی و آرام نیست. این بار دیگر یا باید تسلیم محض شد و یا باید برای همیشه پرده‌ها را انداخت؛ شاید این آخرین تلاش برای نجات خودم باشد
نشاید که تو را دوست نداشت؛
او ظالم بود 
دیگر شُده بود عادت ما
دیگر جایِ شکایتی انگار نبود
در بین مردم فقط به اندازه ی حرف و حدیثی جای داشت و نقل غیبتها 
 
کم کم، کم کم
زندگی که جریان داشت
بُرد با خودش به دنبال جریانِ .نبودن 
 
. و دیگر واقعا نبود
هیچ حسی هم انگار نبود و انگار مینمود به نبودن نیز
انگار
 
عِـــشق 
 
شده است طعمه ی حرف
حرفِ دوست داشتن 
و انگاری از هوس
 
 
.ادامه دارد
او ظالم بود
و عشق سکوت کرد به حُرمتش 
برای بقایی انفرادی 
اما
فقط بقاء
 
   او بهان
انگار یه خبراییه از ماکان باند آهنگ انگار یه خبراییه ماکان باند آهنگ جدید آهنگ جدید ماکان باند آهنگ جدید ماکان باند با نام انگار یه خبراییه آهنگ ماکان باند آهنگ ماکان باند با نام انگار یه خبراییه انگار یه خبراییه از ماکان باند انگار یه خبراییه ماکان باند دانلود آهنگ دانلود آهنگ انگار یه خبراییه از ماکان باند دانلود آهنگ انگار یه خبراییه ماکان باند دانلود آهنگ جدید دانلود آهنگ جدید ماکان باند دانلود آهنگ جدید ماکان باند با نام انگار یه خب
 
We never t the timing right,
I shot him down and he did the same to me.
 
جملات زیبا رو دارم جمع آوری میکنم.
 
حقیقتش نمیدونم چرا تا این چنین جمله هایی رو میبینم سریع مینویسم.
 
انگار یه چیزی گوشه ذهنمه، که حتی نمیدونم چی هست و از کجا میاد.
 
ولی انگار یه تیکه هست توی زندگی من که هنوز دنبال اینم که اون قطعه، اون تیکه رو پیدا کنم و بذارم سر جاش.
بسم الله
 
سه روز رفته بودم تالش.بیرون از دنيا.بالای کوه ها.کلبه ای چوبی که با بخاری هیزمی گرم میشد و نان داغی که همان حوالی
می پختند.انگار رفته بودم به گذشته ی بشریت.بی خیال دنيا و همه چیز.گوشی خاموش درون کیف و رخت و خواب و چراغ نفتی.دست خودم نیست.سخت با زندگی شهری کنار می آیم و نمیتوانم خیلی چیز ها را تحمل کنم.این ها بعد از اینکه از تهران رفتم بدتر هم شد.دیگر حتی حوصله ی تهران را هم نداشتم.بوی زندگی میداد این چند روز برایم.انگار دنيا راهش را از م
به نام او.
فردا برای بار هزارم برمیگردم تهران و امشب باز انگار اخرین شبی عه که تو خونم!
با اینکه تا دیروز هم دلم میخواست برم تهران؛حالا انگار دلم میخواد ساعت ها دیرتر بگذرن زمان کش بیاد تا میتونه.
مامان که غصه میخوره دلم میریزه.یا حتی بابا وقتی هی تکرار میکنه که داری میری دیگه هاا.
دلم میگیره از نبودن خودم!
زندگی نامرد ترین چیزه
یه چیزیو بهت میده و بهش عادت میکنی و مجبوری واسه بهتر شدنش ازش دور بشی و سختی بکشی و.
فردا این ساعت ها تنهام.
هم
انگار یه خبراییه از ماکان باند آهنگ انگار یه خبراییه ماکان باند آهنگ جدید آهنگ جدید ماکان باند آهنگ جدید ماکان باند با نام انگار یه خبراییه آهنگ ماکان باند آهنگ ماکان باند با نام انگار یه خبراییه انگار یه خبراییه از ماکان باند انگار یه خبراییه ماکان باند دانلود آهنگ دانلود آهنگ انگار یه خبراییه از ماکان باند دانلود آهنگ انگار یه خبراییه ماکان باند دانلود آهنگ جدید دانلود آهنگ جدید ماکان باند دانلود آهنگ جدید ماکان باند با نام انگار یه خب
در فضای وبلاگ، کانال، توییتر، اینستاگرام، غریبم. انگار همه‌ی خوانندگانم برایم غریبه‌اند. هر کجا که می‌نویسم ناراحتم، انگار که دارم روی دیوار خانه‌ی همسایه می‌نویسم. اگر ننویسم در خودم نابود می‌شوم و اگر بنویسم، تنهایی‌ام دو چندان می‌شود. از هر فضایی گریزانم و به هر فضایی وابسته.
+ من از زندگی تو هوات خسته‌م
 
دو روزه بعد نماز مغرب و عشاء سوره ی واقعه رو میخونم
چند وقته حال خوشیم ندارم
امشببه آخرای سوره واقعه رسیدم
حس کردم خود خدا داره باهام حرف میزنه
انگار که گله انگار
مگه ندیدی ما اینکارو کردیم؟
مطفه بودی ما بزرگت نکردیم؟
حتی اگه یه بذر کاشتی ما بزرگش کردیم یا تو؟
پس چته؟؟
چرا نمیبینی
چرا یادت رفته
از من کی بهتر که بخوای؟
از من کی بیشتر مگه میتونه
از من کی بیشتر میفهمتت تو که خودتم فهمیدی تو این دنيا بی من بی کسی.
تو که میدونی
منم مید
ته دنيا کجاست؟
امروز توی اینستاگرام یکی این سوال پرسیده بود،برای اولین بار نوشتم:ته دنيا اونجاست که توی آینه به خودت نگاه میکنی و خودت نمیشناسی. برای من ته دنيا اونجا بود،وقتی بعد از اون روز به خودم توی آینه نگاه کردم؛انگار اندازه هزار سال پیر شده بودم و خودم نمیشناختم.
گاهی وقتا خیلی از خودمان دور میشویم. گویی که نه تبارکی بر ما گفته شده و نه در مخلوقات احسنیم !
حالیا ! ما در این دنيا هر چند هم بازیچه تقدیر باشیم اما خداوند آنان را که تقدیرشان را خود ساخته کردند می ستاید و بر آنان رحمت میبارد.
انگار یادم رفته است که چندی پیش به معجزه معتقد بودم. انگار یادم رفت که اعتقادم را با چشم دیدم.
حالا، امروز قبل از طلوع صبح بیدار شدم تا باز هم بفهمم طلوع انسان حتی از طلوع خورشيد اولاتر است چرا که خورشيد احسن مخلوقات نیست.
M
کاش تموم شه تنهاییام
من غم رو از ساعتها قبلش میفهمم داره میاد 
من نبودن کسی رفتن کسی رو انگار بومیکشم میفهمم
امروز صب اصلا غمگین بودم تا شب انگار میدونستم چی میخاد بشه
من دختر قوی هستم تاب میارم همه چیو 
از نظر من تموم شد
بشین و بتمرگ و بفرما یکیه احترام میگیره برم و نمیخام و ولم کن کنه یکیه 
به وقت غم بود امشب 
۲۰آبان ۹۸
لعنت به آبان 
متن آهنگ میدونستم امو باند
میدونستم که دروغ بودن همه حرفات میدونستم خوبفکر اینکه تو نباشی یه لحظه کنارم منو میترسوندچقده زود همه حرفا و قول و قرارات از یادت رفتمن آرومم با خودم تنها تو این خونه تو خیالت تختمیدونستم اگه هرجایی باشی تو بی من حرفی از من نیستکنار تو چه باشم چه نباشم انگار منو یادت نیستمن هنوزم که هنوزه مثل قدیما عاشق تو هستم.نمیدونم گناهم چی بوده که تو قلبت زده شد از مندوست دارم ولی انگار دل تو با من نیست میدونم اگه رفتنی باشم ک
 
ماکان بند انگار یه خبراییه
دانلود آهنگ جدید ماکان بند به نام انگار یه خبراییه
Macan Band - Engar Ye Khabarayie
ترانه و موزیک : ماکان بند ؛ تنظیم : رهام هادیان
+ متن ترانه انگار یه خبراییه از ماکان بند
آره انگار یه خبراییه / که دلم احساسش عالیه
قلبم هنوز یه جاییش خالیه / میدونم عشقم همین حوالیه
 

ادامه مطلب
بسم الله مهربون :)
 
امتحان پاتولوژی کشت مارا!
همه ی لام ها شکل همه و تشخیصشون سخت. از صبح هرچی فیلم و عکس نگاه کردم انگار نه انگار. همه رو با هم اشتباه میکنم. واقعا پاتوی عملی بلد باشیم که چی؟ خیلی به درد نخوره :|
خوابم میاد و چشمام کلی خسته شدن. دلم میخواد بخوابم تا چهار، دوباره بیدار شم یه دور عکس ها رو ببینم ولی میترسم خواب بمونم.
چقدر شبای امتحان بد میگذره .
 
امروز ظهر که در خیابان های اصفهان راه میرفتم احساس کردم که انگشتان آفتاب آسفالت خیابان را نوازش می کند.
اما کرج انگار نور خورشيد به کف خیابان نمیرسد. این موضوع نمیتواند ناشی از اختلاف زاویه ی میل خورشيد در اصفهان و کرج باشد. قطعا به نوع شهر سازی و نحوه ی معماری شهر مربوط است.
وقتی کرجی به معنای واقعی کلمه درون شهری. شهر تو را احاطه کرده . گویی در بتون و آهن دست و پا میزنی.
اما وقتی اصفهان هستی قدم که میزنی روی شهر سر میخوری. جاده ها زیر پایت کشید
* گاهی ذهنم خیلی زیاد شلوغ میشه انقد شلوغ که نمی‌دونم واسه هر فکری که تو ذهنمه باید چیکار کنم و چه تصمیمی بگیرم! این روند تا جایی پیش میره که همه‌ی فکرام گره میخورن بهم و نهایتا پرتشون می‌کنم یه گوشه و خودمو می‌زنم به اون راه انگار نه انگار که اصلا چیزی بوده:/
ادامه مطلب
هویه داغه نه؟
آره
ولی دست منو نمیسوزونه لامصب
چون من داغترم
باور کن الان گرفتم تو دستم داغیشو حس میکنم
ولی انگار اون خجالت میکشه
انگار من داغترم
درد داره ولی نمیسوزونه
 
گمونم هر دکتری اینارو بخونه منو تو بیمارستان روانیا بستری کنه
ولی دروغ نمیگم
مستم ولی دروغگو نیستم
داغه ولی نمیسوزونه
انگار یه خبراییه از ماکان باند آهنگ انگار یه خبراییه ماکان باند آهنگ جدید آهنگ جدید ماکان باند آهنگ جدید ماکان باند با نام انگار یه خبراییه آهنگ ماکان باند آهنگ ماکان باند با نام انگار یه خبراییه انگار یه خبراییه از ماکان باند انگار یه خبراییه ماکان باند دانلود آهنگ دانلود آهنگ انگار یه خبراییه از ماکان باند دانلود آهنگ انگار یه خبراییه ماکان باند دانلود آهنگ جدید دانلود آهنگ جدید ماکان باند دانلود آهنگ جدید ماکان باند با نام انگار یه خب
این عکس اولین عکسی بود که هزارو هشتادو شیش روز پیش گذاشتم پروفایل وبلاگم 
داره سه سالش میشه 
این سه سال چقدر اتفاقا افتاد 
چقدر زمان چیز عجیبیه 
نمیدونم 
قبلنا حس جا موندن داشتم 
الان ناامیدی 
کاملا میدونم نباید اجازه بدم ناامیدی رخنه کنه تو وجودم 
و میدونم باید اسوده خاطر تر پیش برم 
اما انگار یه چیزی تو دلم سنگینی میکنه 
انگار منو به سمت انزوا و سکوت سوق میده 
انگار قرار نیست چیزی بهتر بشه 
کاش میتونستم یه قسمتایی از حافظمو شبا خالی کنم
مهر که تمام بشود انگار مهربانی را هم با خودش می برد. 
البته برای کسی که مهربانی می بیند نه برای منی که نه تنها مهربان نبود بلکه نامهربانی هم دید . 
و نه تنها تمام نمی شود بلکه هم انگار آغاز ماجراست.
 
پ.ن:
آره پیام داده بودم . ظاهرا خیلی علاقه ای به ارسال نظرات نداره اینجا
بگذریم .
من کلا آدمی نیستم که وقتی مشکلی پیش بیاد بشینم به تسلیم شدن، یعنی عموما مدلم اینطوریه که پنج دقیقه غصه میخورم بعدش میگم خوب حالا باید چکار کنم؟ اما این چند روزه فقط غصه خوردم و دیگه یه موقع هایی حریف اشکهام نشدم. دیروز برای اولین بار یهو دیدم دارم نفرین میکنم! منی که اصلا تا حالا زبانم به نفرین باز نشده بود اصلا انگار میترسیدم از نفرین کردن، انگار تا الان خجالت میکشیدم از نفرین کردن، انگار نفرین کردن بهم نشون میده طرف چقدر بیچاره و مستاصل ش
سلام !! حال شما؟!
اونطوری ک گفتی 
اگه نخونده باشی و نفر 13 عم شده باشی 
معنیش اینکه یا خیلی خوب دادی الا رغم نخوندنت 
یا سوالا اسون بوده 
یا اینکه بچه های دیگه هم نخوندن
یا اینکه بچه های دیگه هم شبیه من و توعن و اونقدراهم شاخ نیستن 
منم 15 عم امتحان دارم :)
پسر حواست ب عمومیا هم باشه ها 
یوخ ب خودت نیای ببینی فارسی و عربیت جا مونده ها
این ماه عجیب دلم میگیره همیشه،شهر بین پارچه های مشکی حس و حال عزا میگیرهانگار یه نفر همین امروز ترکمون کردههمه رفت و آمد ها و فعالیت‌های روزانه رنگ غم میگیرن.انگار یه پودر سیاه ریخته میشه رو سر شهر که فعالیتش رو مثل موج روی دریا شناور و کند میکنه.یاد اون محرمی میفتم که تو برف میرفتیم دسته ها رو میدیدم.انگار خیلی ازون روزا گذشته،مامانم میگه مدرسه نمیرفتی اون موقع هنوز.

امیدوارم این ماه بهانه ای باشه
چی شد که بازم همون شد
تکرار گذشته انگار کسی اونو از قبل نوشته
چه سخت و تاریک 
بازم دنيایی که دوس نداریش 
عینک خوشبینیم انگار کار ساز نیست
شاید این اشتباه همیشگی با عثشه
بودن تصادفی 
اره شاید عدم انتخاب اختیاری اونا
بازم چشمامو میبندم رو بدیا
سعی در گذشت زمان خخخ
این میگذره اما به زور؟
کاش بشه یروز روزا اونطوری که میخواد بگذره
با ادمای انتخابی
 
به نام اوی من و تو 
داشتم نگاهت می‌کردم.‌ همونموقع که اومدی توی دفتر و حس کردی اوضاع عادی نیست و  پرسیدی چه خبره و اون همکارت که اتفاقا زیاد بهش نزدیک نمیشی، گفت که فردا تعطیله، بعد هم از سر شوق و ذوق زد زیر خنده. اما تو انگار یکدفعه غمی سنگین روی دلت افتاد. انگار یکدفعه ذهنت بهم ریخت، درسته؟ نگو که نه. دیگه خوب میشناسمت عزیزم.
ادامه مطلب
وای خدا چقد این آنتونی لورن خوبه کتاباش *__* بی‌صبرانه منتظرم کتابای جدیدی ازش ترجمه شه. سبکشو خیلی دوست دارم. داستان‌های معمایی مینویسه، و در طول داستان تو رو مثل یه کارآگاه با سرنخ‌ها جلو میبره. اما تفاوت خیلی بزرگی که با بقیه‌ی داستان‌های معمایی داره اینه که نه قتلی رخ داده، نه ی‌ای شده و نه به طور کلی جرم و جنایتی در کاره. یک شیء واسطه میشه و در دست غریبه‌ها ميچرخه. داستان‌ها با وجود اینکه کاملاً رئال هستند، یک‌جور معجزه در درونشون
مانتو پانچ، شلوار گت دار، روسری ساتن مشکی و صندل های زندایی که یک سایز برایم بزرگ تر بود و این ترکیب فاجعه که انگار به تنم زار میزد را به خودم پوشاندم و صورتم را شسته  نشسته جواب اسنپی ِ پراید سفید با پلاک ط ۲۱ » را دادم و به سرعت برق و باد خودم را جلوی ماشین رساندم و سلامی با زور به راننده تحویل دادم . 
نگاه متعجبش را اما تحویل نگرفتم و وسایلشان را توی ماشین جا دادم و بوس فرستادم و خدافظی کردم . اما ترجیح دادم جای نگاه کردن به ماشین تا محو شدنش
میدانی؟ از من چیزی نمانده. مگر یک نفر‌چند بار می تواند بشکند و خرده هایش را به هم بچسباند و دوباره بشکند؟ من خسته هستم. خسته تر از‌ این که دوباره جمع کنم خرده هایم را. ضربه ی سختی بود. عمیق بود و محکم! تا مغز استخوان دلم را شکافت. 
راستش را بخواهی، فکر نمی کنم من دوباره تکرار شود. حداقل منی که انقدر عاشق میشدم. فکر نمیکنم احساسم تکرار شود. تو اما قطعا تکرار خواهی شد. دنيا پر است از ادم های مثل هم. اما احساس من به تو قطعا تکرار نشدنی بود.هست؟ نمیدا
یکیش سیاهه یکیش سفید
تو یکیش انگار یکی زل زده بهمون و تو یکیش انگار ما داریم به یه جهان روشن نگاه میکنیم
کدومش!؟
چه غیر منتظره عوض میشه حال ما تو این دنياهای موازی
حرفام تشبیه نیست دارم با چشمام میبینم هم اون شنل پوشی که زل زده بهم هم بهشتی که توشم و دل خوشه
واقعیه. فقط نمیتونم سقوط بین اینا رو کنترل کنم
میدونم تو هم همین طوری هستی
من دارم نگات میکنم
.
یک وقت هایی هست که آدم جلوی اشکش را میگیرد. نمیگذارد بغضش خوب خوب چلانده شود. نمیگذارد تا آخرین قطره ی اشک روی گونه اش سر بخورد. انگار که بخواهد ثابت کند هنوز ته مانده زوری دارد . هنوز ته مانده قدرتی توی بازوهایش مانده . هنوز ته مانده قوتی توی زانوهایش مانده .  ولی می‌دانی ؟ یک شب هایی هست که آدم ذره ای، ذره ای در برابر اشک هایش از خود مقاومت نشان نمی‌دهد . ذره ای جلویشان نمی‌ایستد . ذره ای بغضش را کنترل نمی‌کند . انگار کن که ابر پاییز باش
من موندم برخی چطور واقعا حوصله شون از زندگی سر می ره؟ که به فکر جذاب کردنش می افتن!
این همه جذابیت واقعی(روی این کلمه می شه گیر داد، بله:دی)، جدی چه کاریه؟ گرچه. من نمی دونم چرا آدما رو از زندگی جدا کردم. آدما هم جزوی از زندگین. ولی انگار یکم متفاوت. انگار ک آدم، هر چیزی می تونه باشه، ولی درخت همیشه درخته. سگ همیشه سگه، قورباغه هم همیشه قورباغه ست.
شاید آدمم همیشه آدمه. شایدم نه :دی
وقتی میترسم قدرت اراده ام رو از دست میدم نمی تونم انتخاب کنم و نمی دونم چه کاری درسته مثل این میمونه وسطه یک گله گرگ باشی و هر لحظه منتظر حمله و این تجربه زخمی شدن رو یکبار دیگه هم دیده باشی  میدونم تصمیم امروزم روی سرنوشتم خیلی تاثیرگذاره برای همین نمی تونم تصمیم درست رو بگیرم گیج شدم و بشدت تنهام و احساس ناامنی میکنم توی ذهنم میاد که برم بپرسم باید چکار کنم و یکی توی مغزم بهم میگه میدونی باید چکار کنی انگار گذاشتنم لای منگنه انگار باید این
پی آرامش شب می‌گردم. از شب‌ چه می‌شود نوشت؟ که ننوشته باشند؟ همه جهان انگار مواجهه است. مواجهه من با خودم و همه چیز. سیگار توی دستم نفس می‌کشد. به کور سوی زننده‌ی چراغ‌ها از دور می‌نگرم. به رفتن ماشین‌ها از بالای یک‌ بزرگراه. به دویدن انگار یک مسابقه است در گذراندن. ثانیه‌ها می‌چرخند مثل‌ پاهایم پاندول وار. خوابم؟ جهان خواب است؟ یا همه تبدیل شده‌ایم به همان چراغ‌های دور ِ زننده. چه‌چیزی است جهان جر خنکا و یخ‌زدگی مسکوت شب؟
براى کشتن خودم هرروز مصمم تر میشم. ولى همینکه بعد از مرگمو تصور میکنم میبینم که ابجیمم مرده. و همین منو منصرف میکنه. 
هیچوقت خونوادم انقدر دوستم نداشتن. داداشم همش منو میبره بیرون، باهام حرف میزنه انگار که ادم مهمى هستم.
مامانم بغلم میکنه بجاى همه ى اون بغل نکردناى بچگیم.
بابام. بابام واقعا داره خودشو تغییر میده. برام خونه میگیره. ازم حمایت میکنه و باهام مهربونه.
ولى من نمیتونم ادامه بدم انگار که هیچ چیز دیگه اى براى دیدن و تجربه کردن وجود ندا
امروز کلا دوست داشتم فقط راه بروم و چیزی ننویسم ولی آخرش نتونستم و الان پشت لپ تاب دارم می نویسم.
نوشتن یه جورایی اعتیاد میاره و انگار یه چیزی کم دارم وقتی نمی نویسم.
انگار اونایی که مطلبت را می خونند و نظر می دهند می شوند دوستهای عزیزت. باهاشون ارتباط می گیری و .
 
من همه شما را دوست دارم
به این نتیجه رسیده ام که فارغ از اینکه آیا از نظرت، والدینت، رفتارها و حرف هاشون شایسته ی احترام و تکریم هست، آیا احترام را ازت خواسته اند و حق انتخابی در این زمینه داری یا نه، تو خودت عمیقا و قویا نیاز داری که بهشون احترام بذاری، گرامیشون بداری و بزرگشون بپنداری، جوری به حرف ها و نصیحت هاشون توجه کنی انگار که ارزشمند ترین رمز زندگی را دارن بهت میگن، جوری بهشون خدمت کنی و جلوشون خم و راست بشی انگار به مرشدت خدمت میکنی، و جوری بهشون محبت کنی
مسئولین نسبتا محترم ما جوری رفتار می کنن که انگار فقط و فقط می خوان لج امریکا رو دربیارن و هدفی جز این ندارن(ملت به درگ)
مثلا یکیشون میگفت: بعد فیلتر تلگرام امریکا عصبانی شد و ما فهمیدیم که فیلتر کردن تلگرام کار درستی!!!
انگار بخشی از تصمیماتشون فقط برای عصبانی کردن اونهاست و هدف دیگه ای ندارن
مثل بچه ها 
یه سگ شکاری پنجاه متر اونورتره. چرا براش دست ت می دی آخه؟!!! کارتوبکن خب!
و عاقبت، همه‌چیز فروکش خواهد کرد. صبح دیگری آغاز می‌شود، پیرمرد نان‌خشکی چرخ‌دستی‌اش را روی خیابان‌های آسفالت‌شدهٔ شهر می‌کشد، پسرک خردسالی با لبا‌س‌های چرک‌گرفته تا کمر خم می‌شود درون سطل زباله برای یافتن بطری‌های پلاستیکی، دستفروش‌های مترو دوباره صدایشان را می‌اندازند پس کله‌شان و از ریمل و لباس و شارژر و هندزفری می‌گویند و در گوشه‌ای از شهر پدری از شرمندگی زن و بچه، به خانه نمی‌رود. صبح دیگری آغاز می‌شود، و انگار نه انگار
تصمیم داشتم بیام و از خاطرات سفر کربلا بگم، از ابوجعفر، از دریاچه ی توی حیاطش! از ابوعلی، از خود علی، وقتی سر مرز برای چند ثانیه گم شد!
ولی انگار تقدیر اینجوری رقم خورد که بیام و از دست گچ گرفته ی علی بگم! ازین که چطور بخاطر کنجکاوی برای پیداکردن مهرها، چهارتا کشو چوبی فوق سنگین رو به انضمام چرخ خیاطی و اتو، روی خودش انداخت و فقط خدای حسین بود که بچمونو دوباره بهمون برگردوند و خیلی بهمون رحم کرد که فقط استخون کوچولوی دستش ترک برداشت و به یه گچ
یعنی دلم مثل یه بزرگراه شده که دم به دقیقه عاشق میشه؟ ازش عکس گرفتم. غروب بود تو کویر . نمیدونم چرا انگار قند تو دلم آب میشد انگار عاشق شدم. انگار یه حسی بهم میگفت عکسارو همون لحظه براش نفرست بعدا براش بفرست یا حداقل شمارشو بگیر . یکی تو این دل صا مرده ام مدام میگفت برو دنبالش . 
اما گذشت زمانی که دیگه قابل برگشت نیست .
 
 
متن آهنگ روزبه بمانی بنام اسمت که میاد
اسمت که میاد حالم بد میشهیه تریلی غم از روم رد میشهمادرم میگه چته بیخودی بازاسمش اومد دیوونه شدیمیگه چیه باز این حالت شده خجالت بکش چهل سالت شدهمیگه با خودش باز شد عین روح زیر لب میگه این شب میره کوهرفیقام میگن‌ بسه بیچاره بعد پشتم میگن طفلی حق دارهپشتم از تو‌ تو مهمونی میگن برمیگردم از گرونی میگناسمت که میاد همه باهام بدن انگار سر صف کتکم زدنانگار نه انگار دیگه بزرگم میرم بغل مادربزرگممیرم بغلش‌ م
امروز ، شاید آخرین مکالمه یک ساعتمون بود . به مدت یک سال .
میخواد دوباره کنکور بده . رشته ریاضی و اهدافی که برای خودش ساخته . 
امروز جوری صحبت میکرد که انگار نمیخواست زمان تموم بشه و یکک نفر رو پیدا کنه باهاش صحبت کنه . گفت میره سالن مطالعه و انگار صحبت کردنامون یا قطع میشه یا محدود میشه به یک مکالمه ده دقیقه ای :( هر دو هفته :( دلم براش تنگ میشه :(
قدر رفیقای صمیمی و وفادارتون رو بدونین . 
 
 
 
 
 
 
 
دانلود آهنگ جدید ماکان بند به نام انگار یه خبراییه
Download New Music Macan Band – Engar Ye Khabarayie
هم اکنون ، موزیک جدید و شنیدنی ماکان بند به نام انگار یه خبراییه با لینک مستقیم و دو کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸ همراه با متن آهنگ از سایت موزیک من
دانلود آهنگ ماکان بند انگار یه خبراییه

ادامه مطلب
ای کاش میتونستم این سه هفته رو به عقب برگردونم.
فردا قرار نیست ازمون خوبی بشه. 
اما نا امید نمیشم. 
+دفعه پیش جوری درس خوندم انگار چیزی بلد نیستم و خیلی خوب امتحان دادم.اینبار جوری درس خوندم انگار همه چی رو بلدم و شب قبل از ازمون ذره ای ارامش ندارم. 
+نتونستم خوب درس بخونم. در واقع انگار نخواستم. باید بخوام . باید بشه.
 بعضی مواقع هم دلت برای یکی تنگ میشه ولی دیگه نمیخوایش
انگار که یه سری ادما فقط برای یه دوره ی خاص از زندگین.برای همون موقع لازم بودن و شدیدا بهشون احتیاج داشتی ولی یه جورایی انگار تاریخ مصرفشون تموم میشه و الان نبودنشون خیلی بهتر بهت کمک میکنه.باید بزاری تمام اون حس و خاطرات خوب تو همون گذشته فریز بمونن.ظالمانس ولی فک کنم اینم یکی از چیزایی باشه که باید یاد بگیرم بپذیرم
دو ماه مونده به امتحان و من هنوز سه تا درس رو اصلا تابحال در عمرم نخوندم،از درس های خونده بخاطر کمبود وقت دارم فرت فرت حذف میکنم و با هر مبحثی که بار قبل کلی براش وقت گذاشتم و الان حذفش میکنم قلبم تیکه تیکه میشه.کاش یکی بود بهم قوت قلب میداد که منم همینجوری بودم ولی نتیجه ام فلان شد.پشتیبان من که به خواب ابدی فرو رفته و انگار نه انگار یه مسئولیتی رو قبول کرده.امروز با تپش قلب از خواب بیدار شدم.دوباره شروع شد!
 
*موهام انگار به پوست سرم وصل نی
روز های عجیبیهاز بی امیدی و بی انگیزگی خودم و ناراحتی هایی که به وجود اومده و افسرده کننده ترش کرده.موقع امتحان های ترمه و از هر ترمی بی تفاوت تر امتحان میدمدیگه مهم نیست که کی بغل دستم نشسته و حتی حوصله ی نوشتن‌جواب کامل رو هم ندارم و فقط میخوام که بگذره و تموم بشه.فقط میخوام که دور بشم.یه دوست جدید پیدا کردم و حس خوبی داره تو این اشفته بازار فکریمتقریبا بعد مدت ها،اولین کسی هست که خودم سعی کردم که باشه.چن شب پیش خیلی حالم گرفته بوددوتا امتحا
رنگ بدی دارد و یک حالت افتاده روی بدنت، ک پیشتر خودِ آویزانت را آویزان تر نشان می دهد و منحنی ستونِ فقراتت را خمیده تر. لایه عجیبی ـست روی همه چیز، نه می شود از توی آیینه پاکش کرد و نه با لیف زدن های بسیار از روی پوست. می شود آنقدر خراشیدش ک قرمز شوی ولی همچنان باقی ـست، آن هنگام ک خوب می نگری حتا توی چشم هایت هم هست و با بازدم از توی ریه هایت هم بیرون می زند. و هر چه را ک لمس می کنی، انگار ک از آن خیس می شود، مثل لایه ای لباس ک معلوم نیست تو آن را پوش
این بار دیگر سر پیچ سرعت نرفتم. توجهم جلب شده بود به او. درختی که انگار صاعقه تاجش را پرانده بود. نوک نداشت. اما عجیب تر از بی تاج بودنش، بی شاخه بودن یک سمت از بدنش بود. وقتی پیچ را دور زدم فهمیدم فقط یک سمت از بدنش شاخه ندارد. در سه سمت دیگر شاخه ها پربار و باشکوه و زیبا و متوازن روییده بودند. اما در یک سمت. دقیقا در سمتی که رو به شرق بود. رو به آفتاب. درخت یک جور خاصی شده بود. انگار هر روز صبح رو به آفتاب صبحگاهی سینه ستبر می کرد و می گفت بر من بتاب
انگار همگی به زندگی سابق خود برگشته‌اند و انگار همگی مردگانی متحرک‌اند. انگار ما در خلائی زیسته‌ایم که نه نوری به آن می‌تابد و نه آوایی سکوت گوش‌آزارش را می‌شکند. این روز است که شب شده و هزار سال است شب مانده، چه که اژدهایی گیتی‌خوار خورشيد را درسته بلعیده است. ولیکن اکنون خورشيد اندک‌اندک از ژرفای شکم هیولا جوانه می‌زند و پرتو می‌افکند؛ تاریکی، لیکن، دوران‌ها تا به عمق جان سایه‌ها دوانده و هزاره‌ای رگبار خون بایست ببارد تا سرخی کف
رنگ بدی دارد و یک حالت افتاده روی بدنت، ک پیشتر خودِ آویزانت را آویزان تر نشان می دهد و منحنی ستونِ فقراتت را خمیده تر. لایه عجیبی ـست روی همه چیز، نه می شود از توی آیینه پاکش کرد و نه با لیف زدن های بسیار از روی پوست. می شود آنقدر خراشیدش ک قرمز شوی ولی همچنان باقی ـست، آن هنگام ک خوب می نگری حتا توی چشم هایت هم هست و با بازدم از توی ریه هایت هم بیرون می زند. و هر چه را ک لمس می کنی، انگار ک از آن خیس می شود، مثل لایه ای لباس ک معلوم نیست تو آن را پوش
تکه های تنش را از آن سر شهر آورده بودند. می گفتند آفتاب که زده سیاهی جسمی را روی آب دیده اند. به گمان اینکه نیمه جان می گیرندش به آب زده بودند. وقتی رسیدند چیزی جلوی چشمانشان شناور بود که گویی هیچگاه نفس نمی‌کشیده. انگار هیچگاه راه نرفته است، شعر نخوانده است، انگار که هیچ شبی عشق نورزیده است. انگار از ازل روی آب شناور بوده .
دنبال خانواده اش می گشتند. کسی نمی دانست از چه وقت روی آب بوده. چشمانش بیرون زده و پلک هایش طوری ورم کرده بودند که نمی بستن
خستهله .داغون
بازم روزای تکراری، آدمای ثابت و دیالوگای کسل کننده ی همیشگی
صبحانه.کار.ناهار.کار.شام.چک کردن گوشی.خواب
خوبی؟ این کارو انجام بده ممنونلطف داریباشه.حتما.‌‌

امروز هم  صبحانه،کار،ناهار،کار،شامچک کردن گوشی‌ و.اما.صبر کن .خودشه؟؟؟ نهحتما اشتباهی شده.
دوباره چک میکنه، انگار رویاش تعبیر شده‌. با لبخند جواب میده.سلفی و ارسال. قرار.
بالاخره رسید.
به دخترکِ شادِ توی آینه خیره شده. چقدر زیبا، چه ل
جالب ترین خصوصیت بشر "تناقض" است!
به شدت عجله داریم بزرگ شویم و بعد دلمان برای کودکی از دست رفته مان تنگ میشود !برای پول در آوردن خودمان را مریض میکنیم بعد تمام پولمان را خرج میکنیم تا دوباره سالم شویم !طوری زندگی میکنیم که انگار هرگز نمی میریم و طوری می میریم که انگار هرگز زندگی نکرده ایم .!
تا حالا شده
 یه ادمی رو در نظر بگیری که یسری ویژگی های اخلاقی مزخرف داره که تو رو متنفر میکنه . و تو مجبوری باهاش بسازی به هر جهت . 
یه مدت میگذره هم تو سعی میکنی باهاش کنار بیای
و هم حس میکنی این ادم انگار داره تغییر میکنه و انگار داره ادم میشه! 
دوباره یه مدت میگذره
حس مثبت پیدا میکنی نسبت به این ادم که نه انگاری این ادم داره اخلاقای گندشو عوض میکنه و تو هم سعی میکنی خوب باشی باهاش.
.
.
.
 اما دقیقااا 
یجایی که باهاش اوکی میشی و میری بزرگترین ل
الان ساعت 5 صبحه . و من منتظر طلوع خورشيد هستم، بعضی وقتا که دارم به این لحظه‌ی زیبا فکر می‌کنم، می‌بینم که چقدر لحظات زیبا رو ما از دست می‌دیم . شاید همون یک لحظه‌ی زیبا مسیر جدیدی به زندگی ما بده، شاید تغییری ایجاد بشه . همه‌ی ما متولد یک لحظه هستیم. یک لحظه که پدر مادر تصمیم به ازدواج می‌گیرن، یک لحظه که بچه به دنيا میاد و یا یک لحظه که از دنيا میریم.
هر لحظه می‌تونه یک اتفاق جادویی داشته باشه که شاید بتونیم بهش برسیم. من که خیلی از طلوع
امشب بعد مدت ها با عموی خانوم.م هم صحبت شدیم.
گفته بودم که یک فامیل مشترک با هاشون داریم.
اون فامیله رفته بود کربلا و ولیمه داده بود امشب.
به محض این که اومد داخل و نشست و من رو دید، برگشت از داداشم پرسید که محمدرضا چی شد؟ سربازیش تموم شد؟
داداشم گفت آره، بعدشم سریع رفت سرکار.
عموی خانوم.م یک آهی کشید.
چند دقیقه بعد من رفتم دوباره باهاش هم صحبت شدم. اصلا انگار نه انگار که خانوم.م  هم وجود داشته.
من به قسمت اعتقاد دارم، شما چی؟!
دارم خو می‌کنم کم‌کم به این که یک جا نشسته یا ایستاده باشم -هر کجا، ایستاده وسط تراموا، روی دوچرخه و در حال عبور از روی پل، وسط کلاس اسکواش و در حالی که راکت را برده ام بالا که به موقع توپ را هدف قرار دهم، وسط خواندن قسمت‌های چالشی متدلوژی یک مقاله، یا در حال بررسی کتاب‌های داخل کتابخانه- و ناگهان احساس کنم وسط زمین و هوا رها شده‌ام. بی‌مکان. بی‌زمان. بی‌تعلق. بی‌اتکا. و ناگهان از خودم بپرسم: من اینجا چه می‌کنم؟ و جوابی پیدا نکنم. ناگهان ان
بعضی آدم ها به قدری عزیز هستن که مرگشان دردش کمتر است
شاید عجیب باشد اما منظور در زمان و نوع مرگ است که می بینی باز خدا بهترین را برایش رقم زده و این بسیار جای شکر دارد
زنی که هرگز از او شکایت ندیده باشی. هرگز کنایه نشنیده باشی.
هرگز درخواستی نداشت. گوشش برای غیبت شنیدن نبود و زبانش برای به زبان آوردن نبود
زحمت بسیار کشید و از دنيا کمترین را داشت.
سال های آخر عمرش صاحبخانه شد اما انگار در دنيا نبود فرقی برایش نداشت
جایی نرفته بود
از صبح فقط داشتم دانش می‌خوندم ، آخ انگار داشتم زجر می‌کشیدم. انگار که نه ، واقعی بود زجرم
داشتم با بابا سر زبان بحث میکردم ، یهو گفت تو وقت نمیکنی از تو اتاقت بیای بیرون غذا بخوری بعد برای من میخوای بری کلاس زبان . راستی یهو ذهنم آلارم داد یعنی اینقدر دارم کار میکنم که اینجوری به چشم میاد ؟ بعد به این فک میکنم خب آره دیگه ، الان مثلا فرجه هاست  . از روزی شروع شده بیرون نرفتم . بعد با خودم میگم ارزشو داره یا نه ؟ اگه منو یه درصد به رفتن نزدیک کن
دیوونه شدم 
رفتم نشستم وسط حال پذیرایی
به هر وسیله ای ک چشمم میخورد خندم میگرفت 
انقد بیصدا خندیدم ک انگار چشام بهشون برخورد و اونام شروع کردن
انقد باهم مسابقه دادن ک هردو خسته شدن 
دماغمم ک انقد پر شده بود ک انگار یه سنگ کیلو بود ک روی صورتم سنگینی میکرد
خیلی چیزا برام مرور شد
همه تلخ بود همه حل شده بودن توی هاله ی تاریک مشکی و کثیف چرکو 
شیرین و مثبت نداشتن 
اونا اصا نبودن ک بخان حل بشن یا نشن
نمیدونم شایدم.
ههییییی 
چقد برا خودم گریه کردم
Jamshid and Khorshid,امین حیایی,انیمیشن جمشید و خورشيد با کیفیت 1080p,بهروز یغمائیان,پرویز پرستویی,ترانه علیدوستی,جمشید و خورشيد,دانلود انیمیشن ایرانی,دانلود انیمیشن جمشید و خورشيد با لینک مستقیم,دانلود جمشید و خورشيد رایگان,دانلود رایگان انیمیشن جمشید و خورشيد,دانلود کارتون جمشید و خورشيد,دانلود مستقیم انیمیشن جمشید و خورشيد,کارتون جمشید و خورشيد 720p HD,
ادامه مطلب
دانلود آهنگ دنيا با تو نیما مسیحا
Download song Nima Masiha >> ♬ donya-ba-to ♬ >> Music streaming from wikimusic
 
دریا غرق چشماته چشمام مات رویاته ♪♫♪♥♥
اومدی تا تن من بی تن تو خسته نشه ♪♫♪♥♥
حرفام مونده توو سینم وقتی تورو میبینم ♪♫♪♥♥
تو بگو تا لب من بی لب تو بسته نشه ♪♫♪♥♥
تو آرومی من آرومم انگار حالت حال منه ♪♫♪♥♥
دنيای من توو چشماته چشمای تو فال منه ♪♫♪♥♥
تو آرومی من آرومم انگار حالت حال منه ♪♫♪♥♥
دنيای من توو چشماته چشمای تو مال منه ♪♫♪♥♥
دی
داخل ماشین
از پشت شیشه
دنيا، زشتی بود
 
خاکستری، تار
تیره، غمگین بود
 
از گریه ی درد،
طاق اسمان،
سنگی سنگین بود.
 
اشک های او،
پشت پلک ابر
مثل بغض درد
مثل کینه بود
 
ماشین که ایستاد
در ها که وا شد
دنيای من هم، 
انگار رنگی شد
 
آسمان خندید
زمین می رقصید
برگ هم آرام
بر درخت خندید
هوا پر نفس
دنيا رنگین بود
پس حتما شیشه
پیر و دلگیر بود!
____
برگ ها بالاخره افتادند. انگار تازه خدا یادش افتاده پاییز امده، هلنی هم هست، و هلنی هم دلش پاییز می خواهد.
آنقدر نا
صبح از تهران حرکت کردیم. جاده خیلی شلوغه. داریم میریم به سمت مهران.
از 70 کیلومتری سرابله ترافیک سنگین شد و تا 10 کیلومتر ادامه داشت!
الآنم تو صف بنزینیم تو پمپ بنزین شباب.
ملت دبه ورمیدارن و بدون نوبت میرن بنزین میزنن و میرن! انگار نه انگار این همه ماشین تو صفه!
امسال ویزا نیاز نیست و همین باعث شده مسافرای اربعین خیلی خیلی نسبت به سالهای قبل بیشتر بشن! مخصوصا سواری ها.
خدا همه مسافرا رو صحیح و سالم به مقصد برسونه
آمین
 
+یکی بیاد این راننده ها رو
بسم الله
 
این روز و شب ها برگشته ام به گذشته.به گذشته ای که در آن نبوده ام ولی انگار حالا درکش میکنم.این روزها چیزی نمانده جز همین وبلاگ نوشتن.هیچ راه ارتباط دیگری برای ارتباط با آدم های غریبه ندارم.باید کنار برف آخرِ آبان بنشینم و شیر داغ بخورم و بنویسم.بعد بخوانم و بعد راه بروم و بعد ساز و بعد بنویسم.ولی این روزها هیچ کدامش مزه نمیدهد.همه اش نگرانیم که آخرش چه میشود.نمیدانم توی دنيا چه خبر است و چه میشود اصلا!حالا ارتباطم با نزدیکانم بیشتر و
انگار که زمان به عقب برگشته باشد گوشی‌های هوشمندمان به اندازه‌ی یازده دو صفرها تنزل پیدا کرده‌اند،با درد بدن‌هامان چه کنیم!؟
صبح‌ها عادت داشتم اول کانالهایم را چک کنم،الحمدالله که هیچوقت خبر خوبی نبود زله بود اگر نه گران‌تر شدن یا نماینده‌ای  که جایی چیزکی بگوید و ما ببینیم بعد سر تکان دهیم که باورت میشود این مجلس ماست و این‌ها نماینده‌های ما؟ بعد برویم به زندگیمان برسیم.
صبح که بیدار شدم حس میکردم از دنيا بریده شده‌ام ،یعنی آن بی
هیچ میدونی چرا انقدر فیلمای احساسی یا حتی غمناک رو دوست دارم؟ چون همه ی احساسات توی فیلم گذران. حتی اگر غمناک ترین قصه ی دنيا هم باشه نهایتش دو ساعت طول میکشه. باهاش گریه میکنی، حالت بد میشه و شاید چند ساعتی هم بهش فکر کنی ولی از همون وقتی که فیلم تموم میشه تو میدونی دیگه قصه تموم شده. دیگه دلیلی واسه غصه خوردن وجود نداره. اما امان از حقیقت زندگی. امان از وقتایی که ابر غم آسمون دلتو سیاه کنه و نباره. اونقدر نباره تا پر شی از صاعقه هایی که ختم نم
فعلا اینو مینویسم؛ دو سال این ساعتا بین‌الحرمین بودم و بعدشم تا نزدیکای اذان توی خیابونا و کوچه‌های کربلا قدم میزدیم انگار که سال‌هاست اونجا بودیم و با همه‌ی شهر آشناییم؛ آدما؛ مغازه‌ها و. اون شب اولین ‌ای بود که بین‌الحرمین بودم و زیارت عاشورا خوندم و آخرین شبی بود که کربلا بودم؛ بخوام خیلی شاعرانه بگم باید بنویسم کربلا؛ شهر عاشقانه‌های من. 
آخرین تصویرایی که ازون شب توی ذهنمه خلاصه میشه توی شلوغی شب اربعین؛ دسته‌های سی
۱. توی شبکه های اجتماعی جامعه بیشتر باطن و لایه های پنهانش مشخص میشه.
میرم توی توییتر و برام جلبه که توی توییتر فارسی به وضح همه از جذابیت برجستگی جلو و عقب فلان بازیگر یا فلان مدل یا فلان زن حرف میزنناینقدرررررررر این رو توی این سالا توی توییتر دیدم که سرریز کردم دیگه.
درک میکنم که بر اساس غریزه ادما به زیبایی یا جذابیت جنسی کشش دارن اما وقتی اینقدر داره راجع بهش حرف زده میشه این روزا عجیبه.
میرم توی اینستاگرام.اینستاگرام فارسی که هنو
 
عشقم کنارم نبود دوستام نتونستم کنارشون باشم دوستم به خاطر من حرف خورد امید تو نبودی 
بدون تو انگار من همینم که سرپرست درو محکم روم ببنده که از پشت حالت میله های زندان در بیرونو نگا کنم فقط غمه و غم 
نمیدونم چرا چرا جا آغوش گرم تو من و.این همه غم تنهاییم 
چرا من اینقد باید گریه کنم که رگ چشام بخواد بترکه 
خسته ام از اینهمه غم نا ندارم 
دلم خنده میخواد روز تولدم حتی انگار نمیتونم دوباره بخندم سرم درد میکنه چرا منو تو قلعه ی غم گیر انداختن حتی ر
به دورترین روزی که میتونم فکر کنم. دوشنبه یا شاید به زور سه شنبه‌ست که باید تمرینامونو تحویل بدیم. خیلی وقته چیزی به اسم آینده، بلندمدت، رویا، آرزو، وجود نداره. 
 دنيا چیز جذاب و جالب توجهی نداره. انگار فقط سرگرمی‌ایه همه چی که حواس ما رو از غمبار بودن لحظه‌ها پرت کنه. 
واقعاً چه چیز خوشحال کننده‌ای میتونه تو دنيا وجود داشته باشه؟ 

تقویم ما امروز و فردا است و بعد از آن
اسمش چه فرقی دارد اصلاً "بهترین" باشد
اوضاع ما با گردش دنيا نمی چرخد
بگذ
خیلی از شما منو با موهام میشناسید. موهای خرمایی! آووکادو منو با موهام یا با چال زیر گونه هام به شما معرفی کرده. اما من امروز رفتم  آرایشگاه، این مدل رو گذاشتم جلوی خانم آرایشگر و کوتاهشون کردم. بعد همونجا تو ارایشگاه عکس گرفتم و برای آووکادو فرستادم. اولین واکنشی که نشون این بود که دیگه نمیشه بافتشون. اونم با افسوس زیاد! حالا انگار بافتن اینا از هرچیزی که تو ذهن من ميچرخه مهم تره. الانم باهام قهر کرده و جوابمو نمیده چون بی خبر این کارو کردم. چ
امروز کلاس زبان نمیرم. با این که این همه راهو به خاطر همین کلاس اومدم :/ دیوونم نه؟؟ خب حوصله اضطرابو استرسشو ندارم. نمیدونم کی پس این اضطراب و استرس من درست میشه حتی با این که پرانول ۴۰ میخورم  هنوز انگار نه انگار. شاید باید قلبم وایسه تا من عذاب نکشم. عذاب. حتی اینم نمیتونه شدتی که اذیت میشمو نوصیف کنه. مها پنجو نیم میاد. باید خودم زبانو بخونم و کتابمو. امروز اصلا خوب نبودم. 
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب