نتایج پست ها برای عبارت :

میکنم میشم اینم شمارم

دارم غریب و آشنا را می شمارماین خیل مشغول عزا را می شمارم هی خواب می بینم پیاده در طریقش درجاده دارم تیرها را می شمارم دل تنگ مشهد می شوم هرگاه در راه سربندهای یا رضا را می شمارم اما خدارا شکر با انگشت هایم جامانده های کربلا را می شمارم پس سعی خودرا می کنم موکب به موکب این مروه های با صفا را می شمارم باعقل نه، من با جنون بی شمارم این لشکر بی انتها را می شمارم تسبیح من این است در طیِّ طریقش هر صبح تاول های پا را می شمارم آن قدر نزدیکم به اوک
خب فکر کنم بازم اشتباه کردم.یه نفر بهم پیام ناشناس داد و با توجه به اینکه گفت حالم رو به راه نیست حدس زدم همون دوستی باشه که توی یکی دو پست قبل، از اتفاقی که بینمون پیش اومده بود نوشتم. و اصلا هم تعجب نکردم چون خیلی پیش میومد بهم پیام ناشناس بده. ولی یه موضوع عجیب این بود که دیر جوابش رو میدادم و شکایتی نمیکرد.بعد از یکم حرف و گفتن چیزای الکی (که خیلی تعجب کردم) گفت شمارم رو بهش بدم‌. اول یکم شک کردم و بعد فکر کردم شاید طی همون دعوا شمارم رو پاک ک
عصبانی هستم، از خودم.
از سر به زیر بودنم.
از سکوت کردنم.
از قانع بودنم.
از بخشیدنهای پشت سر هم.
از دادن، بدون گرفتن.
آدم وقتی فقط می‌بخشد، فقط دوست می‌دارد، و در زمانی که احتیاج دارد حمایت نمی‌شود، دوست داشته نمی‌شود، تعادلش را از دست می‌دهد.
از این به بعد دوست داشتن‌هایم را هم می‌شمارم.
اهنگ کجا بودی جیدال میگه کجا بودی کل شهرک دنبالم بود تو بغلت دختره نسخ شمارم بود و خلاصه که داره وضع قبل خودشو توصیف میکنه  
این اهنگو پارسال موقع دویدن گوش میدادم و بهم انکگیزه میداد امسال بتونم دانشگاه خوب قبول شم و . 
اما الان میخوام طی پستی شرایط الانم رو بیان کنم !
بدبختیامو که بعدا فراموشش نکنم :(
بالا می‌روم، پایین می‌روم. از توی اتاق دفترچه‌‌ام را برمی‌دارم، از توی لیوان یک خودکار آبی. تکه آینه را در مشتم می‌فشارم. می‌نشینم کنار بخاری. یک دسته کاغذ توی کلاسور می‌گذارم. دفترچه‌ی آبی را می‌گذارم پهلویم باشد. سرچ می‌کنم، بالا و پایین می‌روم. بین مقاله‌ها می‌گردم دنبال ایهام‌های حافظ. تا صفحه‌ها باز بشود، می‌روم تلگرام، می‌آیم پشت پنجره، رفرش می‌کنم. بغض توی گلویم بالا می‌رود، پایین می‌رود. سطرهای مقاله را تندتند رد می‌کن
شوم زار و نزار تو، نزاره،
نسازی سوی من باری نظاره.
قطار دوستان بی شمارم
ترا من دوست دارم بی شماره.
دو چشمم چار در راه تو باشد،
نسازی چارة دردم، چه چاره؟
کنار خود اگر جایم نمایی،
نگنجم در جهان بی کناره.
گل من باشی و خوارم نمایی،
دلت سخت است مثل سنگ خاره.
ز نو فصل جوانی ام بیابم،
اگر یابم ترا، جانم، دوباره
هرچی با سختی های بیشتر مواجه ميشم
هرچی بیشتر اذیت ميشم
هرچی دشمنام بیشتر میشه
بیشتر انگیزه میگیرم برای مبارزه
بیشتر تلاش ميکنم
بیشتر حس ميکنم موفقم و موفق تر ميشم
حس ميکنم انقد مسیرم درسته و انقد موفقم که با این حجم عظیم از مشکلات دارم روبه رو ميشم
و مطمئنم پسِ این مسیر پر پیچ و خم بالاخره مسیر هموار و روزهای خوب قرار داره
مادر سالاری چه عیب دارد؟ 
من " مادرسالاری "را صحیح می دانم و در تربیتِ فرزند ،  امری اساسی می شمارم ، امّا با این قرار :
 
آن " مادر " با " پدر " رفیق ، همدل ، هم روح باشد . 
 
آن " مادر " پدرِ فرزند را به فرزند با " خیر و حُسن " یاد کند و نیکو معرّفی نماید . 
 
آن " مادر " هماره حرمتِ پدر را بر فرزندان تأکید نماید . 
 
آن " مادر " از خدمات و زحماتِ پدر در بیرونِ خانه ، با فرزندان صحبت نماید . 
 
ادامه مطلب
کف ایوان نشسته ام. نسیم خنکی می وزد، برگ های درخت خرمالو تکان می خورند. موسیقی عربی دلخواهم را می شنوم و منتظرم که ماه از راه برسد. در حال انتظار ستاره ها را می شمارم؛ یکی، دوتا، سه تا، چهار تا، ده تا. خسته از شمردن  با خواننده زمزمه می کنم: زیدینی عشقاً زیدینی، یا احلی نوباتِ جنونی‌، زیدینی. این جور وقتها دلم می خواهد زبان عربی را بفهمم. به ماه کامل نگاه می کنم و دوباره زمزمه می کنم: یا احلی نوبات جنونی.
به نام خدای شاه خراسان:)
 
از همان دیروز، اول صبحِ اول هفته که هجدهم هم بود، می‌دانستم و می‌دیدم این هفته خیر است و نور دارد:)
از کجا معلوم؟
از آنجا که سر ارائه‌ی سختِ درس "نظریه‌‌های یادگیری"، در دو قسمتی که خودم هم نمی‌فهمیدم بنده‌ی خدا اسکینر چه می‌خواهد بگوید؟ و قرار بود به اینجا که رسید بگویم :"استاد خودم هم این قسمت رو متوجه نشدم."، یک دفعه درست سر همان دو مبحث استاد گفت:" این بخش رو لطفا رد کنید زمان نداریم، برید مبحث بعدی" :)))
 
از اولِ
ساعت خواب و بیداری‌ات از عالی به افتضاح تغییر کرده جانکم.  تا چهار صبح لگد میزنی به شکم مادرت و چهار صبح به بعد می‌خوابی تا دم‌دمای ظهر. خوابیدنت هم عجیب و غریب است . خودت را ول می‌کنی جلوی شکم مادرت و یکهو شکمش دوبرابر میشود. میفهمیم که ارغوان خوابیده است.
جواب سلام خاله را نمی‌دهی. جواب احوالپرسی خاله را هم نمی‌دهی. اما وقتی وحشی خطابت می‌کنم، تکان می‌خوری و سرت را می‌چرخانی . این را مادرت می‌فهمد و برای ما تعریف می‌کند.
جان دل خاله روز
صبح که رفتم واسه ورزش تو پارک مشغول دویدن بودم که خانم و اقای مسنی رو دیدم
که پیرمرده با حرص داشت حرف میزد با خانومش .
خانومش هم از این پیری گوگولی دوست داشتنی بود که غش غش همش میخندید 
ازکنارشون ردشدم پیرمرده صدام کرد : خانوم  خانوووووم   هاااای دختر بیا اینجا 
رفتم گفتم بامنید؟ شرمنده صدای اهنگ توگوشم نزاشت متوجه شم 
با حرص گفت بله از این بی صاحاب شده ها نوه های ماهم دارن :) 
گفتم خب بفرمایید چیکارم داشتین ؟
گفت تو اینجا وایسا ببین من دمب
نمیدونم چرا
از تقریبا یه خورده مونده بود که اربعین برم تا الان هر تعطیلی ای پیش میاد و دور ميشم از فضای دانشگاه دلتنگی ميکنم :|
سرمم خلوت نیستا که بگم آی حوصله م سر میره و اینا
اتفاقا تا 1 بیدارم هرروز و تهشم میمونه کارام
ولی خب نمیدونم چرا اینجوریم :/
عجم، بر کف ترا آن جام جم نیست،
عرب یا رب رها از بند غم نیست.
برای آدمی دام است عالم،
چو آدم واقف از راز عدم نیست.
 
ز باغ وصل تو یک گل نچیده،
هزاران خار غم بر دل خلیده.
تو نور چشم من، ای نور دیده،
که دیده چون تو زیبایی ندیده.
 
نگفتم پیش کس گر از غم دل،
الم دارد دلم در عالم دل.
درون خانه چشمم نهانی
حرم سازم برای محرم دل.
 
به روی سینه ات کی سر گذارم؟
تپشهای دلت را کی شمارم؟
شکست از سنگ هجرت شیشه دل،
بیا، با ناز خود بشکن خمارم.
 
ترا بار دگر پیدا کنم من،
همیشه اونجور که تو دوست داری نمیشه.زندگی ِ دیگه!
دوتا جمله ای که امروز تو سرم زنگ میخورن.نمیدونم کجا شنیدمش ولی بدمصب رفته تو مخم در نمیاد.
پیام خصوصی دادن ها زیاد و زیاد تر شد.هر روز به عشق اون از کتابخونه برمیگشتم.تا نتیجه سومین کنکورم هم اومد.گند زده بودم:)
کامپیوتر رو ازم گرفتن.بهم برچسب زدن.دیگه پزشک که هیچی فقط میخواستن یه چیزی دربیام و برم.
عصر همون روز که کامپیوتر رو جمع کردن رفتم کافی نت.قلبم میلرزید‌.دستام یخ بودن.چشام دو دو میزد.زانو
یه طومار مینویسم اخرش پشیمون ميشم و پستش نميکنم
میرم تو تلگرام دو ساعت تایپ ميکنم اخر نمیفرستم و همرو پاک ميکنم 
ده خط برای یکی کامنت میزارم ولی فکر ميکنم خیلی مسخره و بیخوده و پاک ميکنم
دهنمو باز ميکنم که حرف بزنم میگم چه اهمیتی داره اخرش که قراره از حرفم پشیمون بشم و میبندمش و چیزی نمیگم
دانلود اهنگ حس گیرایی چشمای تو مثل الکله 
نیاد اون روزی ببینم تو دلت جایی ندارم ♬
♫♫ پاک کنم از گوشی تو عکسامو هم شمارم
♫ حس گیرایی چشمای تو مثل الکله… ♬
♫ تو عشق منی تو همه جوره داری واسم حس عجیب ♬
♫ تو مال منی تو فال منی ♬
بغلم کن که الان بغل تو مونده برام
اون آغوش آرامشه… اینجوری داره منو میکشه
ادامه مطلب
+حس ميکنم بابا کاملا به شکمو بودن من آگاهه!
 
+با اینکه مدتیه هیچ نگاهی به برنامه زیباییم نمیندازم، روتین شبانه‌ام رو کاملا رعایت ميکنم، خب خداروشکر.
 
+نماز خوندنم مدتیه خیلی بهتر شده و به دلم بیشتر میشینه الحمدلله. شبا هم معمولا تسبیحات اربعه میگم، عادتیه که از مشهد اوردم :)
 
+شبا با خدا حرف میزنم و اصلا یه لذتی داره که نگو. اگه یه وقتایی حرف نزنم با خدا حس ميکنم گم شده ام و آروم و قرار ندارم و همش یه چیزیمه. وقتی حرف میزنم با خدا یهو همه چی خوب
من از خواب  بیدار ميشم، ساعتو نگاه ميکنم، منتظرم ، صورتمو می‌شورم ، به دیروز فک ميکنم ، به پریروز ، به هفته ی پیش و به ماه قبل ، میرم تو آشپزخونه ، غذا میخورم، میام اتاقم، با یه کاری سرمو گرم ميکنم ، شاید دوباره بخوابم دوباره بیدار ميشم ، سر خودمو گرم ميکنم ، میرم تو حیاط ، تو ی جاهای مختلف خونه قدم میزنم ، و شاید باز دراز بکشم . بعد ساعتو نگاه ميکنم ، ساعت چهاره .چهاره لعنتی ، بعد منتظر میمونم ، شاید با یکی چت کنم ، بعد شب میشه .منتظرم . میرم تو آ
فردا،وقتی جواب ازمایشتو گرفتی،زنگ میزنی بهم میگی هیچی نبود لوس خانوم،ترسوبرو نذراتو ادا کن،بعد من هی همینجوری ک اشک تو چشام جم شده زنگ میزنم اس میدم قط ميکنم گریه ميکنم و هی میگم مرسی که باز خدایی کردی برام،هی اس میدم هورااااا یا چی؟میشه نه؟میشه که فردا اعصابم آروم شه و تمرکز کنم،اونوقت بیام و بنویسم،همه چیزو بنویسم.!
کمتر از شصت روز دیگه وارد دهه دوم زندگیم ميشم و این خیلی خیلی وحشتناکه !! حس ميکنم توی این بیست سال زندگیم هیچ کاری رو درست و حسابی انجام ندادم ٬ یا بهتر بگم من دقیقا چیکار کردم ؟؟ داره بیست سالم میشه اما انگار یه دختر بچه ی پنج شیش سالم که منتظرم یکی بیاد بهم بگه چی درسته چی غلط ٬ چیکار کنم چیکار نکنم ٬ همش منتظر اينم یکی بیاد و بهم بگه هی تو دختر بیا این راه رو بگیر برو تا تهش ٬ ولی کسی نیست !! راه چیه ؟ هدف چیه ؟ زندگی چیه ؟ من دارم بزرگ ميشم ٬ دار
وقتی طوفانی  پشت سر گذاشته میشه، پر ميشم از ترس و اضطراب و هیچی مثل صحبت کردن آرومم نمیکنه نه اینکه دست یکیو بگیرم بگم بیا بشین من حرف میزنم تو باهام همدردی کن،نه . برعکس دست خودمو میگیرم یه گوشه از اتاقی رو انتخاب ميکنم  میشینم و فکر ميکنم. فکر ميکنم و همچنان فکر ميکنم. بهش احتیاج دارم چون هیچ جوره نمیتونم اون ترس و اضطرابو از خودم دور کنم
دور میشه چون ازبس درگیرش شدم برام عادی شده تو این زمان برای خودم فیلسوفی ميشم هرجمله ای که از ذ
خسته ام، خسته از چشم باز کردن تو کشوری که هر روز آبستن حوادث تلخ جدیدی هست.
نصفه شب بیدار ميشم گوشیمو چک ميکنم و خواب از سرم میپره.صبح شروع میشه با خبر سقوط
روز قبل هم که کرمان و .
چند روز قبل ترور.
.
.
.
حس ميکنم افسردگیم طبیعیه و الکی دارو میخورم، مگه میشه تو این شرایط شاد بود و بی دغدغه زندگی کرد؟
وقتی به جنگ فکر ميکنم، به خانواده ام، به دوستام. مگه قلب من چقدر تحمل داره؟
میدونم دارم درهم و نامفهوم حرف میزنم ولی اگه ننویسم این بغض منو میکش
همه‌ی روزا میتونن تکراری باشند ، چیزی که اونا رو خاص میکنه طرز فکر ماست.
برای مثال صبح طبق معمول چهارشنبه‌ست و من از خواب بیدار ميشم و اماده ميشم تا مثل تمام روزها برم مدرسه ، حالا چی این وسط تغییر کرده و یا خاص شده برام؟!
 
صبح یه چهارشنبه معمولی نیست.
اولین کوییز ریاضی رو دارم که میتونه منو به چالش بکشه. راستش هیچوقت به اندازه الان به ریاضی اهمیت ندادم ، همیشه برام یه درس مسخره و حوصله‌سر بر بوده 
اما صبح فرق میکنه! 
علاوه بر اون بعد از مدرس
 
من هنوز هیچی نیستم حتی از هیچم هیچ ترم. نه هنوز کاری کردم نه بهتر شدم نه به کسی کمک کردم نه خودم خودمو بهتر کردم. هیچی. دوروز دیکه معلوم نیست بیستو چند ساله ميشم. وجورم هنوز هیچ ارزشی نداره نه برای خودم نه برای دیگران :((( وقتی بهش فکر ميکنم خیلی ناراحت ميشم. احساس بی وجودی بی مصرفی ميکنم. به خصوص این مدت که کلا کار نکردم زیاد هرچند که دارم بهترش ميکنم اما چه فایده. هنوز بودو نبودم هیچ فایده ای نداره :(((. این فکرا اذیتم میکنه. خیلی زیاد. 
 
| من یه مشکل خیلی بزرگ تو زندگیم دارم اونم اینه که تازگی میفهمم دارم خواب میبینم یا بیدارم.هرموقع خوابم، توی خواب میتونم هرکاری بکنم.میتونم پرواز کنم و میتونم حتی یه نفرو بکشم توش.بیدار که ميشم همش تو فکر انجام دادنشم، تنها زمانی میفهمم خواب نیستم که و بیدارم اونم اینکه خودمو از یجایی تو خواب پرت کنم پایین. وقتی پرت ميکنم یهو از خواب بیدار ميشم، و الان که اینارو دارم میگم نمیدونم خوابم یا بیدار ولی اگه بیدار شدم بهتون میگم که بیدار شدم.الان
داشتم همینجور پستای جدیدتون رو میخوندم گفتم یه پست بزارم که وبلاگم دیگه کم کم داره میپوسه
شاید باورتون نشه ولی انقدر از قبولیم مطمئنم که حتی الان که رتبه ها هم نیومده ویس پزشکیا رو گیر اوردم نشستم گوش میدم =// داغون تر از اون اینه که پاورشون هم میبینم =|| و از اون داغون تر اینه که جزوه هم مینویسم =/ و حتی از این هم داغون تر اینه که جزوه م انگلیسی و با وسواس عجیبی مینویسم =//// و از همه ی اینا داغون تر اینه که از رفرنس های مختلف حتی مطالب اضافه هم وارد
امروز اینترنت که قطع بود و دارم دیوانه ميشم کاملا حس ميکنم اگه همین جوری بمونه قابلیت خود کشی دارم 
ولی الاوکیل  اگه قراره قطغ شه حداقل کم کم قطع شه عادت کنیم این چه وضعیه اخه 
و اگه تا اخر هفته قطع بمونه مطمعنم دیوانه ميشم و اهتمالا برم  گرافیتی بکشم و زندانو و این داستانا به طور جدی:))
دیشب خواب دیدم
د_ف تو خوابم بود و نان استاپ جنگ و دعوا بود
د_ف_ش هم بود و به طرز شدیدا عجیبی فقط نظاره گر بود و دخالتی نمیکرد
اصن یه وضعی بودا
 
سیستمم عجیبه
وقتایی که از یکی شدید شاکیم و امکان دعوا کردن با طرف واسم وجود نداره
شب تو خوابم میاد و یه دل سیر اونچه تو دلمه رو بهش میگم و خالی ميشم
میشورم و پهنش ميکنم رو بند و خلاصه اونچه تو واقعیت از دستم نمیادو تو خواب حساااببییی جبران ميکنم
 
صبحشم که از خواب پا ميشم انگار از رینگ بوکس برگشتم، حسابی
دارم پیش مشاورم و دوباره از نظرم همه چی گل و بلبله ولی شب دچار افسردگی حاد ميشم.من میدونم!!!(با لحن اون آقاهه تو اون کارتونه بخونین)
هوا چقدر آلودست.نفس نمیشه کشید.
بعد یه هفته بریم از نت دانشگاه مستفیض شیم.مسخره‌شو درآوردن دیگه
کرایه تاکسیای ما که اضاف شده.شمارو نمیدونم
 
میخواستم بیشتر در مورد خودم بدونم و بنویسم.
شاید که نه,ولی من از اون دسته ادمهایی ام که زیاد از خودم حرف نمیزنم. از خودم.از دغدغه هام.از ارزش هام.سکوتی توی زندگیم دارم که باعث میشه کلی حرف تو وجودم تلنبار بشه و بخوام یه جایی با یه سری دوست به اشتراک بذارم.
فقط اينم دوست دارم بدونین که من اول دبستان که بودم,معلمم ام اس گرفت و ما بیشتر وقتها کلاس نداشتیم.برای همین سخت ترین درس دوران تحصیل من املا بود.هنوز برای انتخاب این ز یا ظ یا ض,باید از اط
فکر ميکنم خوب یاد نگرفتم ولی خب ولی بهش فکر ميکنم متوجه ميشم planهایی که این چند روزه بعد ویزیت نوشتم دقیقاً مثل order اتندِ فوق تخصص ه و در حد پزشک عمومی و حتا اندکی کمتر از متخصص داخلی به نظرم به مباحث بیماری‌های کلیه مسلط شدم اندکی تا نسبتی. 
میدونم دارم اشتباه ميکنم. میدونم اخرش فقط خودم ضربه می بینم. میدونم چند ماه دیگه دوباره میام اینجا چس‌ ناله ميکنم. میدونم احساس پیدا ميکنم و بعدم دلمو میشه و مثل سگ پشیمون ميشم. میدونم دارم به خودم اسیب میزنم.
ولی لعنتی، حواسمو خیلی خوب پرت میکنه. این حواس پرتی ارزشش رو داره. حداقل فعلا.
میدونی من توی دنیای واقعی چه شکلی ام؟ توی محیطهای اجتماعی و فامیلی همیشه ساکت و لبخند به لبم . یه عضو بی ضرر و زیان که سرش تو لاک خودشهتوی جمع دوستای صمیمیم شیطون و خندان و پرسروصدام
اگه یه روز کسی ازم کمک بخواد تا جایی که بتونم کمک ميکنم و اگه نتونم حتی احساس شرمندگی ميکنم
همیشه سعی کردم خوب باشم و خوبی ها رو ببینم.سفیدی ها جلوی چشمم باشن
اما مدتیه که .
دیگه نه از اومدنی خوشحال ميشم و نه از رفتنی ناراحت
همونطور که دوستی و دشمنی برام رنگ باختن
روز به روز دارم آدم بدتری ميشم 
دارم حسش ميکنم قشنگ 
مثلا اگه توی چند واژه بخوام تعریفی از خودم داشته باشم باید بگم 
مثل همین هندزفری سفید سامسونگ که یه عالمه پیچ خورده و دیگه سفید نیست و کنار من افتاده . همین شکلی .
توی روابطم با آدم ها مشکل دارم و فکر ميکنم اگر حذفشون کنم همه چی حل میشه . احساس ميکنم تمام این ۲۱ سال هیچ چیزی رو متوجه نشدم به واقع . هیچی نفهمیدم و این دردناکه 
دوستم نداره حسش ميکنم که نداره حسش ميکنم لعنتییی:(.
انگار من هرگز نباید عاشق بشم
اون از کله که فقط کارم شده بود دعا کردن برای اینکه به عشقش برسه
اينم از این که دیشب کلی قران خوندم و دعا کردم که قهرمان جهانی بشه که شد ولی حالا جواب منو نمیده:(
میدونی چیه !؟
تو کوچه ما هم عروسی میشه حالا میبینی چی میشه:)
تا دو ماه دیگه ميشم یه دختر ۲۶ ساله. یه دختر ۲۶ ساله که تونسته تا امروزشو کار کنه. سخت کار کنه. یعنی از ۲۲ سالگی به بعدشو چون تا قبل از اونو بلد نبود چجوری میشه کار کردن و تلاش کردن برای ساختن زندگی و خودش. اينم یجورش هست دیگه همه که از بدو تولد نمیدونن. منم نمیدونستم چی از زندگیم میخوام. اما الان با تمام به ظاهر دیر بودنش احساس ميکنم خیلی خوشبختم که میدونم و شروع کردم حتی دیر. این که کسی بود تا بهم یاد بده به نظرت چند نفر این شانسو تو زندگیشون دار
امروز تولدش بود، اگر اینترنت وصل بود اولین کاری که می‌کردم بی‌شک فرستادن پیام تبریک نبود. بجایش کیلومترهای فاصله‌مان را جستجو می‌کردم. راستش را بخواهی بعدش هم پیام نمی‌دادم. با خودم حساب کتاب می‌کنم ببینم تعداد پیام‌های‌مان در این سال‌ها بیشتر شده یا کیلومترهای فاصله‌اندازمان؟ می‌نشینم به شمردن بهارهایی که باهم و بیهم اینجا و آنجا خزان کردیم، ضرب و تقسیم جواب نمی‌دهد برای تخمین تعداد پیام‌ها. به فرودگاه‌ها فکر می‌کنم، به ج
امروز تولدش بود، اگر اینترنت وصل بود اولین کاری که می‌کردم بی‌شک فرستادن پیام تبریک نبود. بجایش کیلومترهای فاصله‌مان را جستجو می‌کردم. راستش را بخواهی بعدش هم پیام نمی‌دادم. با خودم حساب کتاب می‌کنم ببینم تعداد پیام‌های‌مان در این سال‌ها بیشتر شده یا کیلومترهای فاصله‌اندازمان؟ می‌نشینم به شمردن بهارهایی که باهم و بیهم اینجا و آنجا خزان کردیم، ضرب و تقسیم جواب نمی‌دهد برای تخمین تعداد پیام‌ها. به فرودگاه‌ها فکر می‌کنم، به ج
+ متوجه شدم چشم راستم نیمه باز شده و تا ب تا شده چشمام. و من تازه فهمیدم و اصلا هم دلیلشو نمیدونم. میترسم به خاطر عفونت گوشم روی عصب فیشیالم فشار باشه و این تازه شروع bell's palsy باشه. خودمو با فلج نیمه صورتم که تصور ميکنم خیلی هم بد نیست. یعنی فرقی هم نمیکنه با الانم. :))
+ تابستون زبان رو مرخصی بودم. کلا speaking ام به زیر 0 میل کرده. اعتماد به نفسم در این زمینه به قهقهرا رفته. تیچر خوب بود و یکم راه افتادم دوباره. دارم خودم رو میابم :))
 
+ یه جمعه عصرا من تع
+ اوضاع خوب میگذره؟
_ آره میگذرهدارم میجنگمزندگی لذت بخش شدهبا اینکه همه همونن و چیزی عوض نشده ولی خودم عوض شدم و دارم ميشماحساس ميکنم تو یه مزرعه آفت زده گندم دارم رشد ميکنم چون فهمیدم یه بار زندگی ميکنم و باید تاثیرمو رو دنیا بذارمامشبم بارون قطره هارو دارم رو برگم حس ميکنم
+ حال خونم ته  کشیده بودحال مختصرت تزریق شد بم
_ چرا من باید این چیزارو امشب بت میگفتم نمیدونم ولی حتما یه چیزی هسیه قدرتی وجود دارهخوب باش همیشه دخترک
+ مرسی فضانورد ک
+ اوضاع خوب میگذره؟
_ آره میگذرهدارم میجنگمزندگی لذت بخش شدهبا اینکه همه همونن و چیزی عوض نشده ولی خودم عوض شدم و دارم ميشماحساس ميکنم تو یه مزرعه آفت زده گندم دارم رشد ميکنم چون فهمیدم یه بار زندگی ميکنم و باید تاثیرمو رو دنیا بذارمامشبم بارون قطره هارو دارم رو برگم حس ميکنم
+ حال خونم ته  کشیده بودحال مختصرت تزریق شد بم
_ چرا من باید این چیزارو امشب بت میگفتم نمیدونم ولی حتما یه چیزی هسیه قدرتی وجود دارهخوب باش همیشه دخترک
+ مرسی فضانورد ک
سلام
یکم سخته باورش ولی من هنوز استرس دارم.یه استرس توام با غم  و گوشه نشینی.دلم میخواد بیشتر سکوت کنم و تا حتی حرفی بهم زده میشه سریع گریم میگیره.دلم نمیخواد با هیچکس حرق بزنم و میخوام همه ازم دور باشن.فعلا این ارامش دو نفره و گوشه گیری رو واسه خودم تجویز ميکنم تا بلکه چند روز دیگه بهتر بشم.دلم نمیخواد فعلا از اتفاقات کنکور و اینا حرف بزنم که حس ميکنم مثل یه خواب گذشت از جلوی چشممانقدر دور میدیدمش از خودم.حس ميکنم شوکم کرددر هرصورت
ذهنتان را بهینه کنید
تکنیک های ساده ای هستند که به کمک اونها می تونیم ذهن خودمون رو طوری تنظیم کنیم که در بهترین حالت خودش باشه. این کار مثل تنظیم موتور برای ماشین می مونه. اگه درست انجام بشه خود به خود تعدادی از مشکلاتمون ناپدید می شند و از رخ دادن مشکلات ریز و درشت زیادی در آینده جلوگیری خواهد شد. چون نمی خوام طولانی بشه مطلب، کوتاه و تیتر وار اون ها رو در ادامه براتون می شمارم. ولی فراموش نکنید که با وجود ظاهر ساده بعضی از این کارها، نتایجشو
سلام وقت تون بخیر
از زمانی که یادم میاد یه مشکلی داشتم اینکه زیاد با خودم حرف میزنم توی ذهنم و خیلی فکر ميکنم و همه ش از درون با خودم در جنگم و توی ذهنم هر ثانیه و هر دقیقه با خودم راجع به هر چیزی که فکرش رو بکنین حرف میزنم.
راهکار های زیادی رو امتحان کردم، مغزم روی یه چیز قفل میشه و همون جا میمونه و مدام همون جاست، درس که اصلا نمیتونم بخونم، کار اصلا، ورزش رو ول کردم، هر چی این افکار بیشتر باشه خودیی هم بیشتر میشه و افکار خیالی هم بیشتر میشه
امشب ازاون شباست که بی خوابی به سرم،زده اما
حال هیچیو هم ندارم.یه وقتایی به شدت دلم میگیره که حتی
به بهترین دوستم هم نمیتونم بگم.
خیلی وقته که شدیدا دل نازک شدم و زود توچشام اشک جمع میشه
اماا به روی خودم پیش کسی نمیارم و سعی ميکنم خودمو
شاد نشون بدم و موفق هم ميشم
دلم یه اتفاق خوب میخواد،یه چیز جدید و حال خوب کن.
خسته شدم واقعا ازاین همه سست بودن،حرص چیزای مسخره رو خوردن
یا بی اراده بودندلم میخواد یه آدم مفید باشم،کار انجام بدم 
بیکار نبا
 
از اینکه آدمها فکر میکنن من قوی و مستقلم متنفرم . من انقدر از نظر روحی داغون و متلاشی ام که گاهی چند دقیقه به یه نقطه خیره ميشم و فکر ميکنم چطور میتونم به این نکبت پایان بدم بعد به خودم میام و فکر ميکنم من ترسوتر از این حرفام و بهتره بجای فکرای بیخود یه حرکتی برای زندگیم بکنم ، اما پنج دقیقه بعد دوباره مایوس ميشم و دلم میخواد بزنم زیر گریه . حالا نمیفهمم چرا با این روحیه‌ی نابود ، همیشه درحال خندیدنم و همه فکر ميکنم من زندگی به هیچجام نیست . من
شنبه تا سه شنبه از 8 تا 5 کلاس دارم و وقتی میام خوابگاه واقعا جنازه ام :))) با این حال بعضی روزها با همکلاسی ها بعد کلاس توی محوطه میمونیم و گپ میزنیم و میچرخیماون روز با ب و ن جلوی خوابگاه تو چمن ها نشسته بودیم که لعنتی ها بحثشون روی دلتنگی و این چیزا بود 
من گفتم دلم واسه آدمها تنگ نمیشه ، چون میتونم از راه دور هم باهاشون در ارتباط باشم اما دلم واسه فندقم تنگ میشه زیااااد. که یهو رفتیم سمت مرگ زودتر حیوونهای خونگی و من گریه ام گرفت و اشک توی چشمام
اول بسم الله بگم که عاقا پست قبلی قرار نبود منتشر شد چی شده که دستم خورده خلاصه که ساری من گاها پیش نویس ميکنم:دی
 
بریم سر موضوع قشنگممممم
عای دلم قنج میره خیلی وقته همچین حسی سراغم نیومده دلم تنگ شده بود عاشق بشم:دی
من هیچ حسی ب مردای واقعی اطرافم ندارم (نه که کلا:)) منطورم اینه نیست همچین کسی)و فقط عاشق بازیگرا ميشم اخه میدونی بر عکس من دوستام خیلی رو ادمای اطراف کراش میزنن و این حرفا
شاید نباید بگم ولی خب این حس من :/ از وقتی یادم میاد و هورمو
طبیعتِ اینجا همون سبزی رو داره که من دوست دارم. سبزِ روشنِ اول اردی‌بهشت. یاد حرف چند سال پیشم میفتم که "هر سال اردی‌بهشت سفر کنیم". هم‌سفر ها سر و صدا راه انداختن و میخندن. دوست داشتنی‌ن. یه کم دور ميشم ازشون. رو یه سنگ، وسط جنگل، تنها. هوا یه کم بادی‌ه. صدای درخت ها وحشت رو به جونم میندازه. پیش خودم میگم "من قوی هستم، من قوی هستم، من قوی هستم."بلند ميشم، قدم برمیدارم. تپش قلبم رو حس ميکنم. هر لحظه محکم تر. هر لحظه تندتر. مصمم هستم که جلو برم. نمی
میشد اینقدر به خودم سخت نگیرم
میشد شب و روزم یکی نشه
خیلی واکنش زیادی داشتم 
خیلی از همه چی که داشتم میساختمو نابود کردم خاک شون کردم
من رو خیلی اذیت کردن هیچوقت نمیتونم ببخشمشون هیچوقت خدا ازشون نگذره .
چقدر بده که سعی ميکنم احساسی رو در خودم ایجاد کنم که فک ميکنم بعدش برندم . مثلا گاهی فک ميکنم اگه بیخیال باشم نتیجه بد میشه بعدش خودمو مسترس ميکنم گاهی فک ميکنم من هر وقت انتظار چیزیو میکشم بد میشه 
بعد میخام خودمو بزنم به بیخیالی
ای
امروز به استاد بانک اطلاعاتی گفتم پروژه‌تون ترم قبل سخت بود؛ گفتش شما سر امتحان اشتباهات منو میگی، بعد با این استعدادت میگی امتحان سخت بود؟ تعجب ميکنم :) 
بعدم اخر سر گفت دختر خوب و دانشجوی خوبی هستی :) 
اصلا کیف کردم، البته اينم بگم که با این اوصاف تصور ميکنم اون روزی که کفت یه سریا که تو این کلاسم داریم من برگشونو میبینم میدونم درست نوشتن، منظورش به من بود، البته مطمئن نیستما. اما خب همین هم ما را بس :)
حتی خودمم نمیدونم دارم با خودمو و اینده ام چکار ميکنم .انگار که خودم نیستمدور شدم از خودم از هدفم از عشقم و از علاقه هام .تنها چیزی که دارم میبینم اینه ک دارم دیوانه وار خرید ميکنم .من شدم ادمی که نباید .سردمه انقدر سرد که ذهن و روح و جسمم همشون یخ زدن . سرماش انقدر زیاده ک حتی گاهی با سوزش استخونهام به خودم میام .نمیزارم اینجور بمونه از همین امروز تلاش ميکنم و دوباره اونی ميشم که باید .
دانلود آهنگ جدید اينم از من اينم از تو گرشا رضایی
Download New Music Garsha Rezaei Inam az Man
چی عوض شد تو وجودم
این نبودم قبل تو مطئن باش هر چی بود این نبودم قبل تو
اينم از من اينم از تو اينم از این زندگی
گاهی رازاتو نمیشه حتی به خودت بگی

ادامه مطلب
چرا همه فقط وقتی کارم دارن یادم میفتن؟ بعدش چی؟ قبلش چی؟
چرا انقد سرم درد میکنه؟ چرا حد تموم نمیشه؟ چرا هوا ابریه و بارون نمیاد؟ چرا چشمام درد میکنه؟ چرا امروز باید سه شنبه باشه؟ چرا سه روزه دارم خون دماغ ميشم؟ چرا همه چی رو هواعه؟ چرا آخرِ آذره؟ 
کدوم ماه پاییز قشنگ بود؟ کدوم ماه امسال؟ کدوم ماه پارسال؟ کدوم ماه زندگیم؟ هیچکدوم.
+ امروز ستی رو دیدم. همونکه میگفت وقتی دقت ميکنم شبیه سنگ کلیه ميشم :)
 
1. لیدیز اند جنتلمن. اسکارو بدین خودم که ککم هم نمی گزه بابت قطعی نت :) همینجا واسه ادم کافیه. آدمهایی بدبختن که وبلاگ ندارن :| خدایی
2. یه چیزایی هستن که میریزن تو شیر. نمیدونم اسمشون چیه ولی من نمیریزم تو شیر، خالی خالی میخورم نزدیک 1000 تا دونه ست :| بعد اقا من داشتم اینو میل می نمودم، یهو ری ری زنگ زد، منم از خود بیخود شدم و ناگهانی بر خیزیدم ظرفه چپه شد و لنتی هر 1000 دونه ش ریخت زمین :||| یعنی حتی یه دونه هم محض دلخوشی تو ظرف نموند که من حداقل 999
خب من عمه م و شوهر عمه م پزشک متخصص بودن، هر دو صبح ها بیمارستان، عصرها مطب و بچه ها کلا زیر دست مامان بزرگم بزرگ شدن. 
زمانی که رفتم پزشکی با خودم میگفتم من ميشم قطب مالی خانواده و یه همسری انتخاب ميکنم که قطب عاطفی خونه باشه و اصلا با پزشک ازدواج نميکنم. اما الان احساس ميکنم به یکی از همکلاسی هام علاقه دارم ولی به شدت میترسم برم جلو و پشیمون بشم.
میترسم اولویت خانم های پزشک درس و تخصص گرفتن و کار باشه نه خانواده، میترسم اصلا اهل هیچ نوع پخت و
اهنگ دیوونه ميشم وقتی نباشی پیشم

دانلود آهنگ دیوونه ميشم تو نباشی پیشم

دانلود آهنگ اگه نباشی دیوونه ميشم یه ویرونه ميشم
دیوونه ميشم وقتی نباشی پیشم آزرده ميشم تورو با اون ببینمت


آهنگ دیوونه ميشم وقتی نباشی تو کنارم
دانلود اهنگ دیوونه ميشم وقتی نباشی پیشم آزرده ميشم تورو با اون ببینمت

اهنگ دیوونه ميشم نمونی پیشم

دانلود اهنگ دیوونه ميشم کوروش مقیمی
بچه ها شاید مشاورم رو عوض کنم.
این کامی دیگه داره یه جوری میشه 
دو روزه رفتم تو فکرش
مث کسخول ها دارم همه جا تصورش ميکنم.
دارم خل ميشم
میخوام برم یه مشاور خانوم بگیرم.
کامی خیلی بچه خوبیه.
ولی حس ميکنم دارم وابسته ميشم.
خودشم به بهانه درس و اینا و پیشرفتی که داشتیم جلسات مون رو کرده دیر به دیر.
آقا دوست دارم به عنوان بهترین دوست با هم باشیم ولی نمیخوام دوستش داشته باشم.
چون همه پسرها یه لاشی درون دارن که اصلا قابل اعتماد نیس مخصوصا اگه سن شون با
ی شوکی بهم وارد میشه
شروع می کنم باهاش دستاویز شدن، کلنجار رفتن و به چالش کشیدن خودم. 
انرژیم تموم میشه. 
میفتم رو زمین. 
هی فکر ميکنم.
اتاقم شلوغ میشه
غذاههای پرکالری میخورم.
کارام همه  وای میسته. 
دوستامو می بینم. 
میفتم 
سرم درد میگیره 
بلند ميشم 
اتاقمو جمع می کنم.
ی چیزی مینویسم 
ذهنم جمع میشه
دوباره شروع ميکنم.
از وقتی تنها توی این خونم حس ميکنم چند وقته غمگینمهر روز با یاد تو پا ميشم هر شب فقط خواب تو میبینم
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
از وقتی تنها توی این خونم تنها امیدم چند تا دیوارهاحساسی که افتاده به جونم از زندگیم دست بر نمیدارهاز وقتی تنها توی این خونم هر عکس تو چند بار میبینمتا ساعت ها مات تو میمونم تا ساعت ها پای تو میشینموقتی جلوی آینه راه میرم تازه میفهمم که چقدر تنهاممن از در و دیوار این خونه چیزی به غیر از زندگی میخ
دانلود آهنگ جدید اينم از من اينم از تو گرشا رضایی
Download New Music Garsha Rezaei Inam az Man
چی عوض شد تو وجودم
این نبودم قبل تو مطئن باش هر چی بود این نبودم قبل تو
اينم از من اينم از تو اينم از این زندگی
گاهی رازاتو نمیشه حتی به خودت بگی

ادامه مطلب
چشم تو چشم هم نشستیم و زل زدیم به چشم و عمق وجودمون. 
گن با تمام وجودم میگم و تو با تمام وجودت میشنوی. 
من نگاه ميکنم تا ابد یادم بمونه و تو نگاه میکنی تا من نگاهتو در ذهنم حک کنم. 
نمیدونم پس نگاهت چیه ولی آدم عاشق مطمئنا همه چیو میفهمه. 
 
 
 
کم کم دو روح به هم نزدیک میشت و حس و حال همو تجربه میکنن و میفهمن که خواسته هاشون چیه و آهسته آهسته میشن یکی. 
من به خودم نگاه ميکنم و تو به خودت. یعنی ما. 
این آغازی هست که من و تو نیستیم و دو جسم با یک نگا
فعلا جانشینِ وب !
احساس ميکنم باید یکم تغییر تحول کوچیک ایجاد کنم برا خودم .
میخواستم تو دفتر بنویسم ولی من همچنان فوبیای اینو دارم که وقتی مردم یکی بشینه بخوندشون.
+ با توجه به شناختی که ازم دارید ، میدونید که برمیگردم :)
+ یه سری حرفا رو باید بزنم ولی هنوز درگیر اينم که باید کسی اینا رو بشنوه یا نه . باید این حرفا رو بنویسم تا فراموش بشن . وگرنه مدام بهشون فکر ميکنم و نابودم میکنن .!
+ این شبا خیلی التماس دعا دارم ، یاعلی
دعا کنید ترم اولی ها درساشونو پاس شن، استادا سوالای سخت ندن ، خلاصه که ما بدبختایی که داریم یه رشته بی ربط با رشته دیپلممون میخونیم از پسِ اقتصادو تجارت بر بیاییم.!!
ولادت حضرت زینب مبارک :) ❤
ولادت حضرت عیسی؟ باید گفت؟ نمیدونم اينم مبارک .! ۲۰۲۰؟! 
روز پرستار تبریک :) منم که همچنان به پیکسلِ پرستارِ مملکت هرروز خیره ميشم . !
+دلم برای  استادِ اصول حسابداری از همین الان تنگ‌ شد :(
 
گاهی به سیاق گذشته احساساتی ميشم و دلم میخواد حس درونی خودم را بگم یا بنویسم .
مواردی به ندای دل گوش میدم و مینویسم . بعد قبل از خواندن مخاطبان غیر فعالش ميکنم .
 
اما اغلب به بازگویی با خودم اکتفا ميکنم
سرکوب احساسات نه اما کنترل کردن و مدیریت را قبول دارم .
 
گفتن حرف هایی که شنونده ای نداره بیفایده است . اتلاف احساس و حرام کردن واژگانه .
خیلی وقته دیگه قدم اول را من برنمی دارم .
 
 
وقتی میرم از خونه بیرون و چیزی می شنوم و می بینم که شاید گناه باشه،وقتی پر حرفی پیش میاد و روحم خسته میشه .وقتی با یه حالت دلشوره از در خونه وارد ميشم و مثل یه معتاد میدوم دنبال صلوات شمارم و طاقت ندارم واسه حتی یه لحظه تأخیر توی ذکر استغفار گفتن،می فهمم تغییر کردم.
وقتی مثل یه معتاد که مواد بهش می رسه،ذکر استغفار رو که می گم کم کم نفسم جا میاد ،فقط دلم میخواد بگم خدایا شکرت که هم چین چیزی بهم هدیه دادی.
شکرت خدا.خیلی خیلی شکرررت⁦^_^⁩
+یه سر
من دارم انقدر زور میزنم که ده ساعتموحفظ کنم و به خیال خود کلی هم تلاش ميکنم .
بعد شب به شب میرم پیج های دبیرا و مشاور رو چک ميکنم ک مطلبینزاشته باشن و با استوری های شاگردای لنتی مشاورم روبه رو ميشم که لنتیا زیر ۱۳ نیستن و تو طول روز کمتر از500تست نمیزنن .
بعد ب خودم میگم تو کجای کاری اونا کجا!!!
واقعا میخوای با اینا رقابت کنی!! اینا عین لدر دارن هرروز وپیاپی میخونن اما توچی؟؟؟
مشاور همچنان نمیزاره برم ازمون و میدونم ضربه میخورم بابت این کار.
اما
من یه پتانسیل خیلی بالا برای تحمل دارم
 
یعنی صبر ميکنم
 
صبر ميکنم
 
صبر ميکنم
 
صبر ميکنم
 
صبر ميکنم
 
و یه روز، بدون اخطار، بدون هشدار، سر زده، حق طرف رو میذارم کف دستش. یا دوستیمو تموم ميکنم یا میدمش زندان، یا هرچی.
 
این صبر بالام رو دوست دارم.
همش به خودم میگم هنوز وقت هست که بیام و ببینم چی تو نظرات برام نوشتی، بیدار ميشم تا یکم فیلم نگاه ميکنم خیلی زود دوباره خواب میرم
دیگه بدنم به خواب عادت کرده، اگه نخوابم و بخوام بیدار بمونم حالت تهوع شدید و سردرد میگیرم
ولی خوبیش اینه تو خواب میبینمت
راستی کار جدیدت خوبه؟ راحتی؟ ازش راضی هستی؟
همه فک میکنن خودزنی کردم
همه میگن دیوونست
بعضیا میگن این زخمای رو دستش واسه جلب توجهه
هیچکس لمسش نمیکنه
اینا خلاصی از درده
دردی که زیر پوست من آتیشم میزنه
وقتی رگامو پاره ميکنم انگار دارم یه درد عمیقو از زیر وجود سیاهم میکشمش بیرون میکشمش رو پوستم
یه درد غیر قابل تحمل رو به یه درد قابل دیدن تبدیل ميکنم
بزار حداقل لمسش کنم
اینجوری سبک ميشم وقتی دردشو حس ميکنم حداقل این قابل لمسه
وقتی قابل لمس میشه قابل تحمل میشه
از روزی که چتر خریدم!
دیگه بارون نیومد .
درسته من از بارون خاطره خوبی ندارم و فقط مریضی واسم آورده.
اما دلیل نمیشه دوستش نداشته باشم .و عشق نکنم با صدای دلبرونه اش!
خدایا لطفا بارون بفرست.!
قول میدم همونطوری زیر بارون خیس بشم.بدون چتر!
با آغوش باز و دستایی رو به آسمونت که میخواااد جلو همه مردم شهر .بغلت کنه.!
قول میدم .
نه شکایت ميکنم.نه پرت و چرت میگم.
قول قول قول.یه قول دخترونه سفت و سخت!
بارون پلیز .
.
عاشقت ميشم دوباره.
عاشق اونی
بهم گفت برو قدم بزن، گفتم، آخه الان؟!
وجودم از هر حسی تهی شده، میفهمی اگه بگم در این لحظه خالی ام‌؟ خالی ام از هر چی.
قدم میزنم، آروم و پیوسته. هر لحظه سبک تر ميشم، گونه هام یخ زدن، نوک دماغم رو میتونم تصور کنم که قرمز شده، سعی ميکنم خوب باشم، این تنها چیزی هست که یاد گرفتم، فقط خودم میتونم به خودم کمک کنم، فقط خودم میتونم یه کاری برای حالم کنم، خیلی سخته هیچ کس نباشه بهش زنگ بزنی بگی فقط میخوام حرف بزنم :( حالا که همچین کسی نیست خودم یه کاری می
سلام سلام دوستای گلم:)
خیلی وقته که اینجا پست نذاشتم متاسفانه:( ببخشید 
بچه های گل خیلی خیلی خوشحال ميشم که از وبلاگ کوچولو موچولوی حقیری که برای مسابقه وب نویسی زدم رو حمایت کنید:* خیلی خیلی خوشحال ميشم:)) 
قربون مرامتون:)
اينم آدرسشه اگه دوست داشتین کلیک کنید
 
پ.ن: خیلی دلم تنگ شده واسه اینجا واسه پست گذاشتن. واسه شماها به خصوص. با این جشنواره تولید محتوا و درسای سنگینمون بعید میدونم بتونم فعالیت زیادی توی وبلاگ خودم داشته باشم ولی برای ش
منم یه روز عاشق ميشم
منم فراموش ميکنم
نبین که بی صدا شدم
منم پر خنده ميشم
 
امروز تو امروزم میشه
امروز من امروزت میشه
بازی دنیا همینه
غم و خنده میاد و نمیمونه
 
ولی مثل تو نميشم
خواهر شدی عشقم
من مثل تو هنرپیشه نميشم
عاشق بشم عاشق ميشم
از گذشته چیزی نمونده دیگه من یه دروغ و باور کردم . اينم یه امتحان بود . خیلی بد توی این امتحان رد شدم . ولی هر امتحانی یه درسی رو بم فهمونده اينم یکی از با ارزش ترین درس ها بوده خیلی بده احساس این روزام نیاز به یه تغییر دارم 
ادامه مطلب
شاید این اولین باری باشه که از دلهره داشتن خوشحالم! دلهره صبح زودتر بیدار شدن ، دلهره وقت تلف نکردن ، دلهره به برنامم برسم ، دلهره برای آزمون خوب آماده شم ، دلهره حواسم به بدنم و مغزم باشه ، دلهره حواسم به دوستام باشه ، دلهره حواسم باشه یه روز درمیون مامانو بغل کنم که غصه‌ش نشه ، دلهره زیاد نت نیام ، دلهره درسارو تا فلان تازیخ برسونم به فلان جا و هزارتا نگرانی دیگه.
و شاید از اول شهریور تاحالا اولین باریه که حس ميکنم واقعا دوباره کنکوری شدم!!
هنگام غروب که می شود روی ماسه های نرم ساحل می نشینم و لحظات پایانی روز را با انگشت می شمارم . غروب دل انگیز دریا آرامم می کند ، روحم را صفا می بخشد و مرا در دنیای خیال فرو می برد.
نور خورشید روی آینه ی موج دار دریا می افتد و آن را همچون زر ناب جلوه می دهد.هیچ تکه ابری در آسمان وسیع دلم نیست.خانم خورشید به آرامی جایش را به ستارگان درخشان و آقای ماه می دهد و به نقطه ی دیگری از جهان می رود. چه زیبا خداحافظی اش را در فضایی شاعرانه می کند و می رود.
صحنه ی ز
 
این روزا خیلی به مرگ فکر ميکنم.
خیلی زیاد.
به روز مرگم فکر ميکنم.
به اینکه در لحطه مرگ چقدر ناتوان و بی دست و پا ميشم.
چقدر نمیشه ازش فرار کنم.که یک لحظه تبدیل ميشم به تلی از گوشت و استخون که حتی نمیتونه یک میلی متر قدم از قدم برداره.که حتی نمیتونه خودشو از نامحرم بپوشونه که حتی نمیتونه.هیچی!
که مثل این دوستانی که تو هواپیما زنده زنده سوختن.هیچ کاری از هیچ کسی برنمیاد و تسلیم تقدیر الهی ميشم.پدر و مادر یا بچه و همسر .شاید!هیچ کس نمیتو
باز هم فکر و خیالات بیهوده، موقع نماز بر من غلبه کرد! لعنت به این سودای ناصاف! من هم رفتم از پستوی خانه (!) یک رکعت‌شمار پیدا کردم و با آن نماز خواندم. رکعت‌شمارم کمی قدیمی است و وقتی یک سجده را می‌شمارد، آنقدر صدا می‌دهد که یک آدم در اتاق بغلی می‌فهمد من دارم از رکعت‌شمار استفاده می‌کنم!
داشتم فکر می‌کردم چه کسی رکعت‌شمار را اختراع کرده، شاید مثل من سودای ناصاف و درنتیجه کلی فکر و خیال بی‌خود داشته و یا شاید مادر یا پدرش آایمر داشته، به
باز هم فکر و خیالات بیهوده، هنگام نماز بر من غلبه کرد! لعنت به این سودای ناصاف! من هم رفتم از پستوی خانه (!) یک رکعت‌شمار پیدا کردم و با آن نماز خواندم. رکعت‌شمارم کمی قدیمی است و وقتی یک سجده را می‌شمارد، آنقدر صدا می‌دهد که یک آدم در اتاق بغلی می‌فهمد من دارم از رکعت‌شمار استفاده می‌کنم!
داشتم فکر می‌کردم چه کسی رکعت‌شمار را اختراع کرده، شاید مثل من سودای ناصاف و درنتیجه کلی فکر و خیال بی‌خود داشته و یا شاید مادر یا پدرش آایمر داشته، ب
سلام :")
نمیدونم چند وقته درست و حسابی سر نزدم به اینجا. راستش فعالیتم رو به اینستاگرام انتقال دادم ولی دلم نیومد اینجا رو ببندم. ریویوها رو از حالا به بعد، هم توی وبلاگ و هم اینستاگرام آپ ميکنم. اگه اینجا براتون سخته به اینستاگرام کوچ کنین^^
اينم آدرس پیج:
sahrabookonalist@
7
سلام. میدونین من هر پست رو چطور میذارم؟ خب به این صورت که در ابتدا وارد فولدر عکس هام ميشم و یه عکس رو انتخاب می کنم. هرچیزی که چشمم بهش بخوره یا جالب به نظر بیاد برای اون موقع. بعد عکس رو اپلود ميکنم و سایزش رو اینجا تنظیم ميکنم. بعد هم هر حرفی که توی ذهنم باشه رو میزنم و اغلب هم خیلی از این شاخه به اون شاخه میپرم. گاهی خشک می نویسم گاهی بی حال و گاهی هم مسخره و پرت و پلا. راستی تا حالا فکر کردین اگه همه چیزتون رو توی یه لحظه از دست بدین چه حسی خواهی
حسابی بی پول شدم من موندم و چندرغاز پس انداز که به هیچ دردی نمیخوره.
دندونم درد میکنه و با چیزی که از این و اون شنیدم هزینه دندون پزشکی خیلی بالاست.
لپ تاپم رو همچنان خراب ول کردمآخه مطمئنم هزینه تعمیرش بالاست.
یه کلاس جدید ثبت نام کردم و همین روزا باید برم سر کلاس جدا از هزینه های وسایلش همچنان باید شهریه بدم.
واسه کار جدیدی هم که میخوام انجام بدم حتما پول لازم ميشم.
مدیرم چند ماه یکبار بهم حقوق میده و وقتی میده نمیدونم باید به کدوم زخمم بز
اومد
الان که دارم مینویسم استخونای صورتم درد میکنه .
خراب بود حتی خیلی خراب تر از چیزیکه فکرشو میکردم
از اون موقه تا الان دارم گریه ميکنم . فکر کنم تا یه سال دیگه این وضع ادامه داره
از اون موقه تا الان نخندیدم  و فکر نکنم به هیچ دلیلی تا سال دیگه هم بخندم
(البته اینجوری شبیه کسی ميشم که خیلی ازش بدم میاد ولی چیکار کنم ؟  حالم داغونه)
هرجور فکر ميکنم  هیچ اتفاق خوشحال کننده ای ممکن نیست بیوفته . اما نا راحتت کنندهه هاهیچ وقت تموم نمیشن
خودمو تو ا
وقتایی که می‌خوام باهات حرف بزنم چراغا رو خاموش ميکنم پرده‌ها رو میکشم درا رو می‌بندم و ملافه رو میکشم رو سرم و چشمامو می‌بندم. بعد های های گریه ميکنم. زار میزنم. سرم سنگین میشه. چشمام از زور اشک می‌خوان بیفتن جلوی پام. همینجوری هی سنگین ميشم. هی فرو میرم تو زمین. سنگین‌تر. انقدر پایین میرم که ملافه هم‌سطح فرش میشه. بعد یهو گرمای تنت رو دورم حس ميکنم. واست فاتحه میخونم. به خدا التماس ميکنم که گناهاتو ببخشه. تو که دیگه نمیتونی چیزی رو جبران ک
یه تیکه بنر گذاشتن تو دانشگاه بالاش نوشتن: "اگر دانشجوی ترم یک بودم"
داشتم فکر میکردم که خب من اگه دانشجوی ترم یک بودم چیکار میکردم!
راستش تازگیا دارم فکر ميکنم که منم اشتباه کردم یه جاهایی!قبلنا میگفتم درسته اشتباه بوده ولی تجربه شده!و از این داستانا!
الان دارم فکر ميکنم نه واقعا اشتباه بوده و پشیمونم!و اگر برگردم به قبل ، به اون موقع که ترم یک بودم ، شروع ميکنم معاشرت بیشتر با ادم ها ولی باهاشون همون اول راه دوست نميشم!دوست پسرمو از دانشگا
.من دارم ناپدید ميشم. دارم عقلمو از دست میدم. دارم ذوب ميشم. دارم از بین میرم. میدونم. من . من دیگه نمیدونم چجوری باید قوی باشم. چجوری باید تصور خوبی ک بقیه دارن ازمو حفظ کنم. تلاشم بی فایدس. من جسمم اینجاس اما روحم جای دیگه ایه یه جایی ک خودمم نمیدونم کجاس.ی وقتایی ب اتفاقایی ک هرروز میوفته فک ميکنم و unreal unreal unreal. توقعتو از ادما بیار پایین. از خودت. بیار پایین توقعتو. ول کن. ب درگ که هیچی پرفکت نیست. خب نیست. اگه پرفکت بود همه چی شاید بی معناتر میشد.
شش دقیقه مونده به ۱۲، هرشب همین موقعا که میشه تاریخو چک ميکنم که ببینم چند ‌روز دیگه مونده تا دوماه بشه، لعنتی خواب شبو ازم گرفتی، یه جایی تو قلبم خالی شده و جاش تیر میکشه، لعنت به تو
صبا وقتی بیدار ميشم هنوز خسته ام، یه چیزی میخورم میرم کافه میشینم با متن کتاب کلنجار میرم و بعد دوسه ساعت میام خونه یه کله شاگرد دارم تا شب که بشینم پای شام و سریال، به شدت کار ميکنم اما نمیتونم سیفون بکشم رو فکر تو، خسته شدم از تو که مثل خوره تو وجودمی چندساله و
امروز روز خوبی است و دلم از خوشحالی بکس باد می کند به همین دلیل در حال ذوق کردن نیستم و از اینجا برای شما آرزوی خر سواری می کنم البته با کیف و بدون کلاه که در جنگ علیه دشمن به جای استفاده از مگس نباید از خرمگس استفاده کرد چرا که من به فوتبال علاقه دارم و دوست دارم هر روز به مسابقات لیگ بز دوانی را تماشا کند ولی حیف که ماهیان شنا بلد هستند و همیشه در لیگ کشتی پیروز می شوند من این فرصت را غنیمت می‌شمارم و به شما توصیه می کنم که به پدر و مادرتان احتر
خان های پارسا رو یادتونه؟
خب خدا رو شکر، خان پنجم یا به عبارتی ششم* هم به سلامتی طی شد. پسرمون رو ختنه‌ کردیم. هرچند هنوز یه چند روزی کار داره ولی یه هولی از روی دلمون برداشته شد خدا رو شکر.
خان بعدی واکسن دوماهگیه و واکسن های بعدی. خدا خودش کمک کنه.
با این که دوره سختی بود و هست، ولی حس خیلی نزدیکی به خدا دارم. نه این که من خوب باشم و اینا، ابدا! ولی یه وقتایی که مستاصل ميشم و از خدا کمک میخوام، حس ميکنم انگار پیشمه، میبینه و جوابمو میده شب ها
احساس تنهایی ميکنم
قلبم یخ زده
چرا دیگه نمیتونم عاشق بشم؟ شایدم آش دهنسوزی نباشه.
یکی میخواد بیاد این تنهایی رو پر کنه،دست بردار نیست، منطق حالیش نمیشه، ما دنیامون فرق داره، ازش هم خوشم میاد و هم بدم میاد.ولی اون مثل اینکه بدجور عاشقم شده. احساس ميکنم میخواد بیاد منو محدود کنه.
منطق میگه ولش کن
احساس میگه so, so
پس بی خیالش ميشم
نمیخوام خودمو فدای عشقی که تو قلب یه نفر دیگست، بکنم. اصلا بره بمیره. واسم مهم نیست
     اخیرا متوجه ميشم با پسرم چند مورد بد رفتاری داشتم! کجاها؟ جاهایی که سرسخت رو نظر مخالفش با خودم پافشاری کرده؛ بخصوص که اگر جایی مثل استخر جلوی دید دیگران بودیم و تایممون رو به اتمام بود!
     یادمه تو خونه پدری آنقدر حرفم و نظرم نادیده گرفته میشد تا جائیکه حق انتخاب پوشش و مدل لباس خودم رو نداشتم، که همیشه برای ساده ترین مسائلی شخصیت میبایست زور زیادی میزدم تا با عصبانیت تا بتونم کمی از حریم دفاع کنم و بخصوص که خودم و نظرم رو اثبات کنم!
 
 
میگه من سرویس ميشم تنهایی، نمیذارم بری ها! اینام الان میرن، من میمونم و کل امامزاده. 
منم رسما دارم از وسط نصف ميشم، ولی راس میگه، دست تنهاس. موندم
حرص میخوره از دست دخترایی که اومدن کمک، میگه برو به اینا یه چیزی بگو، اومدن بازی انگار. میگم زوری که نیست! میگه باشه، ولی برو یه چیزی بگو سریع تر کار کنن. همش میمونه ها!
کلا حوصله قرتی بازی دخترا رو نداره. یه تابلو پاک میکنن یه عکس میگیرن. چایی براشون میبرن، اول عکس میگیرن، بعد چایی میخورن. کلا هم د
انگار دیگه منو نمی‌بینی. انگار دیگه صدام رو نمی‌شنوی. انگار با خورده‌شیشه‌های رابطه‌مون تنهام گذاشتی تا بمیرم. من هنوز دارم با دستای زخمی جمعشون می‌کنم و تو دیگه نیستی که نشونت بدم. باد میاد. سردمه. تو لباسم جمع ميشم و لبم رو‌ گاز می‌گیرم و می‌جوم. به پشت می‌افتم رو زمین و به تصویر مات ستاره‌ها خیره می‌شم. سایه کارهایی که برای دانشگاه باید می‌کردم رو افکارم افتاده و سنگینشون کرده ولی تمرکز کافی برای رسیدگی بهشون رو ندارم. گیجم و‌ نمی
من خیلی دوست داشتم که دوستام و فایزه هم وبلاگ بنویسن و وبلاگشونو دنبال کنم؛ کلا دنبال کردن یه وبلاگی یخلی باحاله ولی خب کسایی که میشناسمشون این کار رو نمیکنن. شاید هم میکنن و من نمیدونم. نمیدونم حالا. خلاصه این که عالیس خیلی کمتر از قبل پست میزاره و هر دفعه با صفحه تکراری مواجه ميشم ناامید ميشم؛‌پس گفتم چرا خودم پست نميکنم؟
میدانی شاید چون حقیقتا فرصت کمی دارم. امروز صبح ساعت 6 و ربع به زنگ موبایلم که 5 دقیقه ای زنگ زد بیدار شدم. ممعمولا زود بی
بالاخره جم و جور ميشم تا برم سراغ نتایج
وارد سایت ميشم و موقع وارد کردن مشخصات دعا دعا ميکنم
خدایا از هزار بیشتر نشه دیگه میشه که بشه؟!
فاصله بین زدن اینتر و باز شدن صفحه هزار سال برام میگذره
و سرانجام کارنامه اعمالم رو می بینم 
اسکرول ریزی می کنم و درصدهام رو می بینم
نفس عمیقی می کشم و می رم سراغ قسمت رتبه
رتبه:ششصد(و خورده ای!)
خوابم یا بیدار؟! خدایا مرسی!
و یه تشکر ویژه از خودم((((:
 
We never t the timing right,
I shot him down and he did the same to me.
 
جملات زیبا رو دارم جمع آوری ميکنم.
 
حقیقتش نمیدونم چرا تا این چنین جمله هایی رو میبینم سریع مینویسم.
 
انگار یه چیزی گوشه ذهنمه، که حتی نمیدونم چی هست و از کجا میاد.
 
ولی انگار یه تیکه هست توی زندگی من که هنوز دنبال اينم که اون قطعه، اون تیکه رو پیدا کنم و بذارم سر جاش.
آیا ضعیف و شکننده ام?
 
پر.یو.دم 
سرماخوردم
نامزدم قهر کرده 
و نتایج دانشگاه اومده دارم ۱۰۰۰ کیلومتر از خانوادم دور ميشم و از حالا اسیر غم غربت شدم .
 
بااین وجود احساس ميکنم دنیا هر قدر تلخ هر قدر بد هر قدر بی رحم ,واسه من جای خوشی داره  
این موزیک کره‌ایه. من عاشقشم. عاشق اينم که چطور آروم شروع می‌شه و با سروصدا تموم می‌شه. عاشق اسمشم. عاشق دودودورودادای وسطشم. عاشق اينم که منو یاد دخترای موکوتاه با دامن های تا وسط ساق پا میندازه. منو یاد رژ قرمز میندازه و ادمای تو فکرم باهاش میرقصن. برای همین میذارمش اینجا.
BtoB - Blue Moon
دارم تو پی ام اسم سر ميکنم و علایمش از سر و روم میباره. عصبی شدم، میرم تو خودم، میشینم ریز ریز و ته دلی بی دلیل مهمی گریه ميکنم، به همه بدبین شدم و فکرای خصومانه راجبشون ميکنم و وقتی تو جزوه ها چیزی خوب پیش نمیره میخوام تموم خودمو ریش ریش کنم از حرص و عصبانیت. که خب انقدر جزوه ها پراکنده ن که اصلن این حسم کم نیست.نشسم این پایین، جزوه هارو مرتب کردم، روزا و موضوعات رو مشخص کردم و چون که زیادی به جزوه ی ه دل بسته بودم و میبینم که انقدرام خوب نیست بی
+ ممنون بابت انرژی مثبت و دعاهاتون. واقعا میگم. حسش کردم و دیشب خیلی راحت خوابیدم.  ؛)
 
+ ولی امروز مثل آدمای خوب و بد نفهم، رفتم کلاس مزخرف ENT و گذشته از حرصی که سر کلاس از دست این نی نی های قنداقی میخورم،تو راه برگشت هم اونقدر نتونستم برسم خونه که زنگ زدم بابام اومد و الان هم از ساعت 11 در اتفاقات به سر میبرم :( متنفرم از این مکان لعنتی.
 
+ پلاکتمان آمده پایین. دلیل؟ خریت.پاهامان ورم نموده، تنفس سخت و مرتب سرفه . دلیل؟ تنبلی قلب لعنتی مان!:|و یک س
سلام
من  یک مفدار آدم زودرنجی هستم البته خیلی زود زرنج.ناراحت ميشم و بند بند وجودم این داستان رو نشون میده و علاوه بر این تازه اشکام میاد بغض ميکنم .رسما ظرایط خودم رو بدتر ميکنم حتی ممکنه شرایط به سمتی بره که من خطاکار بشم. اگه طرفم رند باشه که دیگه هیچ!
اینکه خودم این ضعفم آگاهم یکم شرایط بهتر میکنهآگاهانه باید به خودم نهیب بزنم که اگه الان اشکت در بیاد یا صدات بالا بره یا بلرزه شرایط به ضرر تو تموم میشه.پس خود دار باش.
شما وقتی ناراحت م
همیشه فکر ميکنم پروژه هایی که میگیرم به سادگی آب خوردنه البته که هست ولی نمیدونم چرا انجامشون انقدر برام سخته و طولشون میدم. تمرکزم هم کمه خیلی 
الان کار چندساعته رو سه رووووزه طولش دادم اونم در صورتی که از هفففت صبح بیدار ميشم که بشینم پاش خیر سرم!
یه وقتایی که حواسم نیست شروع ميکنم تو ذهنم باهات حرف زدن که وقتی دیدمت دست و پامو مثل همیشه از عشقی که بهت دارم گم نکنم. بعد یادم میاد که نیستی دیگه و قرار نیست حرفی بزنیم.یه وقتایی تو سرم به صدای خودم که اسمتو آواز میخونه گوش ميکنم. به چهره‌ی تو فکر ميکنم. صورتی که مجذوب صدای من شده.اون اوایل راحت‌تر بهت فکر میکردم. کم کم جزئیات داره از ذهنم میره. مثلا یادم نیست چروک‌های دور چشمت چندتا بودن یا مثلاً لهجه‌ی غریب قشنگت رو دارم یواش یواش فراموش
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب