نتایج پست ها برای عبارت :

میگذره بارونی که رو شیشه‌هاس میگذره

 
محیط کار غیرقابل تحمله ، پر از آدم‌هایی که سال‌ها عقده رو با خودشون حمل میکنن ، و وقتی تازه کار باشی، حتی یکی با ۶ماه سابقه به خودش اجازه میده از کارات ایرادای مسخره‌ای بگیره که چون احترام به سابقه‌دار تر از تو واجبه!!مجبوری خفه خون بگیری و بذاری عقده‌هاشو سر تو باز کنه .خیلی سخت ميگذره خیلی.مدام حتی تو طرز نفس کشیدن من دنبال ایراد میگردن . خدایا لطفا کمکم کن از این چندماه مزخرف تازه‌کار بودن با سربلندی بیرون بیام . آمین.
 
پی‌نوشت:من الا
سلام
باز نفهمیدم اصلا چطوری آذر تا 20 ام رسید .
خدایا این عمر منه داره ميگذره و من هیچی ازش نمیفهمم
انقد خودمو با کار و پروژه خفه کردم درک نمیکنم چطوری ميگذره عمرم
اصلا این کارا به خاط خداست؟
خدا راضیه؟ نکنه خسرالدنیا و الاخره بشم؟؟
الهی
ارحم لنا
اونقدری هست که نفهمم چقدر زمان داره ميگذره! اونقدری هم هست که بفهمم خیلی وحشتناک و بد داره ميگذره!
+ میزان درد رو همیشه نمیشه با کلمات و گفتن لفظ های نسبی زیاد و کم و عی و بدک نیست و متوسط و بهتر و بدتر توصیف کرد ! اگه بشه هم نوعش رو که دیگه اصلا نمیشه توصیف کرد :|
سلام عزیزای دل
از سالی که این بلاگ تاسیس شد ۴سال ميگذره من الان یه دانش اموز کنکوریم
فقط خواستم بهتون بگم التماس دعا
ممنون از همه کسایی که حمایت کردن دوستتون دارم 
وقتی نتیجه تلاشتو ببینی به پیروز شدن معتاد میشی :)
یادت نره رفیق زمان مثله سرعت نور ميگذره درست بگذرون لحظه هاتو 
ایندتو بساز
 وقتی سیزده سالم بود یا بیشنر رو نمیدونم شبا از لرز خوابم نمیبرد .میدونم که این ترس تا سال90 ایناهم طول کشید شبا میترسیدم که بخوابم باید خودمو مشغول میکردم که تا خسته شم بخوابم .الانم یه جورایی همونه تا سه چهار خوابم نمیبره و مغزم مشغوله اما یه تفاوت عمده هست که تقزیبا قابل تعمیم به همه ی زندگیمه وقتی ساعت ميگذره کلافه و پر استرس نمیشم که ای بابا گذشت چرا تینجوری شد همش در این مواقع میگم خب بالاخره ميگذره امشبم بالاخره یه ساعت دیگه نه دوساعت
دلم می خواد براتون بنویسم وقت ندارم 
داستان بنویسم گرفتاری دارم 
نمونش یک هفته جون کندیم حسن عباسی رو دعوت کردیم هیئت ولی دستگیرش کردن کلا همه چی بهم خورد 
براتون از متاهلی بگم و بدونید چه دنیایی جالبیه خوب مجردید و این مسائل خیلی شخصیه 
خلاصه کارم شده بیام هیی مطلب بخونم نظر بدم 
ولی خوش ميگذره 
به من داره خوش ميگذره شما رو نمی دونم 
سعی کنید تو بدترین روزای زندگیتون خوش بگذرونید 
می‌نویسم اینارو تا یادم بمونه روزای سختمو
الان یه وقتا همینطوری بعضی ازپستهای قبلی رو باز میکنم میخونم.
میببنم چقد مشکلات داشتم.
یا به فرض با خودم میگم چقد الکی ناراحت بودم.
به نظرم لازمه اینارو ببینی و با خودت بگی اونم گذشت. بقیه هم ميگذره
یه جا خوندم که آدمای پخته تو اوج ناراحتی خوشحال میشن. چرا که میدونن ناراحتی ميگذره و برعکسش هم.
به امید روزی که به این مرحله برسم.
عموم وقتی خبرِ دعوایِ پسرعموم با زنش رو شنید و فهمید بحث طلاق شده، کمرش گرفت و افتاد. هنوز که هنوزه نمیتونه درست راه بره ( تقریبا ۲ماه ميگذره).
 
جالبه
دنیا خیلی جالبه.
 
 
دوبار کمرم نگرفت. دوبار کمرم شکست.
یک سه شنبه و یک چهارشنبه.
و هنوز نمیتونم درست راه برم :)
 
و کاش ناشُکری نکنم و نگم اللهم عجّل وفاتی سریعا. :)
 
این روزا خیلی سخت ميگذره. خیلی.
بی معرفت نبودم ولی دارم بی مرامی میبینم.
 
کِی رسد فصل پرکشیدن؟.
چند روز از این ماجرا ميگذره و این غم با اعتراف نظام دو چندان شد .
به طور مستقیم و غیر مستقیم 8 نفر از این مسافران را میشناختم . 
 
این غم پایانی ندارد 
شاید چند روز دیگر از این شوک ِ عظیم خارج شویم 
اما با حالِ دل ِ بازمانده ها چه می توان کرد ؟ 
 
این همه امید ، این همه تلاش 
این روزگار بی مروت و سیستم پر اشکال 
 
خطای انسانی و درد جامعه ی انسانی
و این غم سنگین که پایانی ندارد .
 
زمان ميگذره اما هنوز نفس کشیدن برای من سخت هست .
وقتی ذهنم مدام ت
رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
قسم نده! که به جان تو هم نمی مانم
تو و جهان و همه مردمش عوض شده اید
و من هنوز همان شاعر پریشانم
چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
تو بوته ی گل سرخی و من زمستانم
تو پیش من سخن از روز جشن می گویی
من از تقارن عید و عزا گریزانم
شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
من آسمانی ام و تو. تو را نمی دانم
#محمدرضا_طاهری
پ. ن: یه وقتایی انگار دیگه زیادی فقط ميگذره، یعنی فقط ميگذره ها
نه که تند بگذره
بلکه خیلی بی خود ميگذره ‍♂️
همین
+ اوضاع خوب ميگذره؟
_ آره ميگذرهدارم میجنگمزندگی لذت بخش شدهبا اینکه همه همونن و چیزی عوض نشده ولی خودم عوض شدم و دارم میشماحساس میکنم تو یه مزرعه آفت زده گندم دارم رشد میکنم چون فهمیدم یه بار زندگی میکنم و باید تاثیرمو رو دنیا بذارمامشبم بارون قطره هارو دارم رو برگم حس میکنم
+ حال خونم ته  کشیده بودحال مختصرت تزریق شد بم
_ چرا من باید این چیزارو امشب بت میگفتم نمیدونم ولی حتما یه چیزی هسیه قدرتی وجود دارهخوب باش همیشه دخترک
+ مرسی فضانورد ک
+ اوضاع خوب ميگذره؟
_ آره ميگذرهدارم میجنگمزندگی لذت بخش شدهبا اینکه همه همونن و چیزی عوض نشده ولی خودم عوض شدم و دارم میشماحساس میکنم تو یه مزرعه آفت زده گندم دارم رشد میکنم چون فهمیدم یه بار زندگی میکنم و باید تاثیرمو رو دنیا بذارمامشبم بارون قطره هارو دارم رو برگم حس میکنم
+ حال خونم ته  کشیده بودحال مختصرت تزریق شد بم
_ چرا من باید این چیزارو امشب بت میگفتم نمیدونم ولی حتما یه چیزی هسیه قدرتی وجود دارهخوب باش همیشه دخترک
+ مرسی فضانورد ک
چرا به خودم نمیام؟ تا کی قراره اینطوری ادامه پیدا کنه؟ زمستون گذشت، بهار گذشت، تابستون گذشت، و پاییز. پاییز هم دارم ميگذره. دلیلش چیه؟ مشکل از کجاست؟دقیقا باید چکار کنم که نمیکنم؟ چرا دارم باز به شیوه گذشته عمل میکنم؟ بلاخره کی میخوام این من درونی که که من نیستم رو نابود کنم؟
اینجوری نمیشه. هرهفته داره بدتر از هفته قبل ميگذره و اصلا متوجه نمیشم دلیلش چیه.
بارها و بارها با خودم حرف زدم، از خودم قول گرفتم و چرا؟تک تک لحظات رو دارم میکشم و از د
چرا به خودم نمیام؟ تا کی قراره اینطوری ادامه پیدا کنه؟ زمستون گذشت، بهار گذشت، تابستون گذشت، و پاییز. پاییز هم دارم ميگذره. دلیلش چیه؟ مشکل از کجاست؟دقیقا باید چکار کنم که نمیکنم؟ چرا دارم باز به شیوه گذشته عمل میکنم؟ بلاخره کی میخوام این من درونی که که من نیستم رو نابود کنم؟
اینجوری نمیشه. هرهفته داره بدتر از هفته قبل ميگذره و اصلا متوجه نمیشم دلیلش چیه.
بارها و بارها با خودم حرف زدم، از خودم قول گرفتم و چرا؟تک تک لحظات رو دارم میکشم و از د
من همیشه به همه میگم ميگذره تموم میشه
همون آدما هم به من میگن ميگذره تموم میشه
در حالی که نمیدونیم تموم میشه
چند روز پیش که میثم سر جریانات اخیر گفت اعصابم خورده
و بهش گفتم نباشه چون کاری از دستت بر نمیاد و 
تموم میشه میدونستم تموم میشه؟؟نه
در واقع فکر میکنم هیچ وقت هیچی تموم نمیشه
امشب  خودمو رو تختم پشت این پرده حبس کردم
و حوصله بچه ها  اتاق رو نداشتم با اینکه میگفتند میخندیدن
و موقعیت دیگه باشه من کلا وسطشونم 
هیچی هم نمیتونه ارومم کنه
ا
دارم فکر میکنم ، معمولا چه وقتهایی خدا رو شکر  کردم؟
بعد از نعمتهاش؟ آیا گاهی موقعی که یه چیزی نمیشه و‌ نمیخواد و‌ نمیده، شکرش کردم؟؟
مثلا مرداد ۹۶ که همه چی نشد اونی که میخواستم ،یا بهمن ماه ۹۷؟؟ یا اواخر سال ۹۵.گاهی اصرار  هام  و تلاش  کردنم  و زمین و زمان رو به هم بافتم  که بشه و آخرش نشد.
روزنه امید قلبم بهم میگه، خداوند غافلگیرم می کنه و من، می شینیم به قضاوت روزهایی که گذشت، لحظه هایی که گذشت و عمری که گذشت! 
خدا، گاهی از روش های عجیبی ب
* خب خبر خوب برای خودم اینه که تا حدود زیادی تونستم تکلیفم رو با اون دو نفر درونم مشخص کنم و کمی هم افکارم رو نظم بدم:)
* دو روزه که تلاشم برای استفاده‌ی کمتر از گوشیم با موفقیت رو به رو میشه:))
* و سه روزه که تقریبا بی‌خبر از همیم! و تو ذهن من ميگذره که نکنه که تو سر اونم همین فکرایی ميگذره که تو سر من میگذرن:/ هم ناخوشاینده هم کمی‌خوشایند!
+  کسی پیج اینستاگرام یا چنل تلگرامی رو میشناسه که کفش، مخصوصا اسپرت، بصورت آنلاین بفروشه؟
تا حالا شده
 یه ادمی رو در نظر بگیری که یسری ویژگی های اخلاقی مزخرف داره که تو رو متنفر میکنه . و تو مجبوری باهاش بسازی به هر جهت . 
یه مدت ميگذره هم تو سعی میکنی باهاش کنار بیای
و هم حس میکنی این ادم انگار داره تغییر میکنه و انگار داره ادم میشه! 
دوباره یه مدت ميگذره
حس مثبت پیدا میکنی نسبت به این ادم که نه انگاری این ادم داره اخلاقای گندشو عوض میکنه و تو هم سعی میکنی خوب باشی باهاش.
.
.
.
 اما دقیقااا 
یجایی که باهاش اوکی میشی و میری بزرگترین ل
ننوشتن هم مثل ویروسی که این روزها افتاده به جون این مردم، مسری شده انگار.یه مدت که ميگذره و نمینویسی با خودت میگی حالا که اینهمه ننوشتی، صبر کن یه موضوع و سوژه خوب پیدا بشه و بعد بنویس و اون سوژه پیدا نمیشه یا اگه هست زمانش ميگذره و نمینویسی و بیات میشه و از دهن می افته و این دور باطل ادامه پیدا میکنه همچنان.
القصه اینکه امروز از صبح با عجله کارامو انجام دادم و وسیله جمع کردم چون قرار بود میم جان دو بیایند و بریم به سمت خونه ییلاقی ولی تماس گرفت
سلام
گاهی اینقدر  زمان دیر ميگذره که بایدالتماسش و کرد که نگذره ولی گاهی  لحظات شیرین خیلی زود ميگذره   یوقتایی ممکنه به پشت سر نگاه کنم و ببینم که چقدر راه اومدم و چقدر دیگ دارم
خیلی وقته وبلاگ نیومدم چون تابستونم خیلی شلوغه ذهنم خیلی مشغول همیشه اصرار دارم تنهایی یکاری و انجام بدم تنهایی فکر کنم ویجورایی دوسندارم بارم رو دوش کسی باشه واسه همین خیلی دورم شلوغه
خداروشکر که داره مشکلاتمون حل میشه
دلم لک زده برای اون وقتایی که خودکارو 
سلام. 
از بس نیومدم و ننوشتم دیگه خودمو هم نمی شناسم اون قدر زمان تند ميگذره که نمیدونم واقعا چی بگم. مثل پرش از منجنیق میمونه.
 
الان که مینویسم ساعت 2 و 20 دقیقه هست. همه جا ساکته فقط گهگاه صدای ماشینا تو خیابون میاد. همه خوابن. سکوت و آرامش شب رو دوست دارم. هیچ وقت این آرامش رو نمیشه توی روز تجربه کرد. دوست دارم ساعت ها بیدار بمونم و هیچ وقت نخوابم و از زندگی لذت ببرم.
 
 
گاهی  هم مثل بچه ها بهانه میگیرم و خسته میشم و منتطرم که همه چی تموم بشه.
ز
شب بیداری باعث میشه روزا زودتر بگذرن، باعث میشه روزا شبیهِ هم شن. و اینطور زودتر ميگذره.
منم که این روزا بیکارم و حتی اگه خوابم ناغافل تنظیم شه دوباره سوئیچ میکنم به شب بیداری. چرا؟ چون زودتر ميگذره.
چی زودتر ميگذره؟ این ایام.
چرا زودتر بگذره؟ چون این روزا ذاتا ارزشی ندارن، و ارزشِ تمامِ این روزا برابر با یکی از همین روزاست. مثلِ ضرب کردنِ هزار تا 1 با هم میمونه، 1×1×1×1×1×1×1 تا بی نهایت میشه یک. 
تا کِی؟ تا وقتی که وقتش برسه. وقتش میرسه؟ بله. 
 
ننوشتن هم مثل ویروسی که این روزها افتاده به جون این مردم، مسری شده انگار.یه مدت که ميگذره و نمینویسی با خودت میگی حالا که اینهمه ننوشتی، صبر کن یه موضوع و سوژه خوب پیدا بشه و بعد بنویس و اون سوژه پیدا نمیشه یا اگه هست زمانش ميگذره و نمینویسی و بیات میشه و از دهن می افته و این دور باطل ادامه پیدا میکنه همچنان.
القصه اینکه امروز از صبح با عجله کارامو انجام دادم و وسیله جمع کردم چون قرار بود میم جان دو بیایند و بریم به سمت خونه ییلاقی ولی تماس گرفت
ناهید داره میاد و من بعد سه ماه رفیقمو میبینم.
عمیقا به صحبت با یک دوست قدیمی، به درآغوش کشیدن و قدم زدن باهاش احتیاج دارم.
ناهید غمگین بود و باصدای گرفته و بغضی میگفت که باید این شهر مارو باهم ببینه.
درحالی که حس های تلخ و سیاه عالم به قلبم هجوم میارن، فقط گرمای دست های یک دوست میتونه تسکین دهنده باشه و دلم رو گرم کنه.
این به معنی نیست که من "محتاج" آدمهام یا به این معنی که حال خوب و بدم وابسته به حضور و نبود کسیه، که من یاد گرفتم درهرشرایط ادام
امروز برای ارشد ثبت نام کردم
بعید میدونم بیارم چون فرصت خوندن مفصل ندارم و دو ترم دیگه دارم و از طرفی اگر هم بیارم باید ورودی بهمن بزنم.
کارای پایان نامم مونده و حالا خوندن ارشد هم اضافه شده، درسای دانشگاهم هست. 
کلی کار دارم و همه اینا رو میتونم به راحتی با یه برنامه ریزی دقیق و از پیش تعیین شده به موازات هم پیش ببرم. 
هیچکاری نشد نداره، من خیلی به خودم و تصمیماتم ایمان و اعتماد دارم. 
میتونم به جرات بگم حس و حال خوبی که الان دارم موقع کنکور کا
زمان که ميگذره و بالاخره به روزی که ازش می ترسم میرسم و باهاش مواجه میشم پس چرا نباید از زمانی که الان دارم استفاده کنم شاید خیلی چیزا تغییر کرد.
از مریضی که دارم متنفرم باعث شده به خیلی از کارایی که دلم میخواد نرسم نتونم انجامشون بدم باعث شده که نتونم به خیلی از ارزوهام برسم دلم میخواد خودمو بکشم ولی از طرفی هم دلم نمیخواد که بمیرم و میترسم ولی خسته شدم از وضعیتی که دارم!فکر میکنم نباید اصلا متولد میشدم اگه میشد همون موقع که قرار بود سقط بشم
امروز که اولین بارون درست حسابی پاییز ۹۸ بارید . ! 
جالبه آب و هوا شبیه هرسال شده و خاطرات همه سال ها رو یادآوری می کنه. 
و جالب تر که من سال به سال دارم سرمایی تر می شم. دیگه مریم که همیشه مسخره ش می کردم چرا تا یه نسیم میاد سوییشرت می پوشه، امروز مریم داشت به من می خندید و واقعا خیلی سردم بود. 
مریم دستمو گرفت و مشت کرد دور لیوان چایی نذری که گرفته بود. گفت فاطمه تنها نیستی ما هستیم خوب شو.
خیلی ناشکرم که خوب نمیشم؟ 
امیدوارم این گلو درد هم مثل ق
چی بگم براتون از آشفته بازار زندگی؟
روزای اول دانشگاه؟
مدرسه؟
کربلا و اربعین؟
سایت بی صاحاب نظام وظیفه که هنوزم اوکی نمیده؟
اکیپ دانشگاهمون که جور شدیم؟
خواهرم که داره میره تا سال بعد؟
کتفم که دیگه قفل میکنه؟
فقط خدارو شکر که با شادی و خنده ميگذره :)
برای این روزهایی که با من قهری میتونی خودت رو ببخشی؟
اگر دوستم نداشتی دوریمون حالت رو خوب میکرد ولی تو دوستم داری.بهت سخت ميگذره بی من. ولی الان تصمیم گرفتم پذیرا باشم هر دوری و رفتنی رو.یه مدت تلاش نکنم ببینم بقیه چه میکنن. 
 
سال هاماه هاو روزها گذشته.و همینطوری ميگذره.نمیدونم چند سالچند ماهیا چند روزِ دیگه باید بگذرهتا تو از خاطرِ من بگذری.نمیدونم چند تا ادم دیگه
باید تو زندگیم بیاد،تا با اومدنش قلب منو به درد بیاره و یاد تو رو برای من زنده کنه.یاد تویاد فرصتی که بهت ندادمیاد عشقی که .
 
 
داشتم ویدیو ادیت میکردم واسه پیج کاری اینستاگرامم، ایده های کاریم نوشتم و خلاصه که سرم گرمه به کار.و چقدر دوست دارم اینو :) 
خدایا شکرت.
راستی رفتم باشگاه واسه یونی ، مثل اینکه نمیشه پیچوندش اما خبر خوب اینه که خوش ميگذره تقریبا . و فعلا :)
امروز با شدت زیادى عصبانى شدم. اومدم تاریخ آخرین عصبانیتم رو چک کردم. یک ماه ازش ميگذره. پیشرفته یا پسرفت؟ نمیدونم.
اگر دقت کنیم دررفتنم از عدم انجام تمرین سپاسگزارى به صورت ناخودآگاه لجبازى با مثبت نگر بودنه . 
چه چیز دیگه اى میشه گفت به جز دلتنگى براى همه چیزهایى که لحظات خوشى برایم ساختند.
از دوستان کسی هست راه شکایت از سایت هواشناسی خارجی رو بدونه ؟
بیست تومن پول کار واش دادم
قبلش هم سایت رو چک کردم که باروني نباشه، حتی ابری هم نبود!
اما روز بعد چشمتون روز بد نبینه
همچین باروني بارید که من کلی از مکانهای بدنم به خاطر اون بیست تومن پول کارواش سوخت خخخخخ
درسته نزدیک ترین مرگ به من مرگ بابابزرگم بود اما تکان دهنده ترین مرگ تا اینجای زندگی برام رفتن حسین علیمرادی بود، من دوست دارم بهش بگم شهید حسین علیمرادی از دیروز انگار طوری سیلی خورده تو گوشمون که نمیفهمیم چی داره ميگذره!
امروز سوم آذره.
پانزده سال گذشت 
پانزده ساله نمیدونی چه روزایی بر ما ميگذره.یادمه همیشه مشکل خواب داشتی. راحت بخواب 
پ.ن:ما همیشه بچه های بدی برای مادرم بودیم شک ندارم الانم هستیم و ازمون راضی نیست . برای آرامش روحش دعا کنین.
همیشه وقتی معاشرت خواسته یا ناخواسته م با آدما بیشتر میشه، انگار یه تیکه هاییم میچسبه اون ورا، پراکنده و آشفته میشم. نه که جا بمونه ها، جا موندن یا قشنگه یا غمگین، اما چسبیدن اعصاب خورد کنه.
معاشرت ناخواسته و یا خواسته م بیشتر شده، حالا فردا امتحان دارم و مغزم خوراک هجوم آوردن فکرای بیخوده. هی داره فکر تو سرم میاد و حتی نمیدونم چرا این مورد باید اذیتم کنه، هی دلیل میتراشم و هنوزم اذیتش هست ولی. بدخوابی دیشب و امروزمم بی تاثیر نیست، اصن شاید ت
حرص های بیخودی، نگرانی‌های بیخودی، فکر و خیال بیهوده 
پیر میشیم تو روزهایی که هیچی ازش نمیفهمیم و ميگذره 
روزهایی که قبل از اومدنشون حرصشونو خوردیم :) 
من خیلی اینطوریم و دارم روز به روز بدتر میشم 
درست کردنش سخته ولی با مراجعه به طبیب شاید بشه کمی این سودای لعنتی رو پایین آورد 
قبل از اینکه همه چیمو از دست بدم باید برم .
بالاخره با مقابله با تموم انرژی منفی های دیگران و مشکلات دوری من تونستم برم دانشگاهاونم چه رشته ایادبیاتبجای ادبیات میشه گفت:فرهنگ،آرامش،ادب،عشق،عشق و عشق.من عاشقشمالان دو ماه و بیست روز ميگذره و من هر روز عاشق تر میشمدرسا برام سخت نیست و چقد خوبه که دنبال علاقت بریبعد چهار سال❤
بعضی شبای عمرت هست اینقدر بد ميگذره که میدونی و مطمئنی که اون شبا خدا خودش تو رو توی بغلش گرفته تا صبح شده والا میدونی که غیر این بود دووم نمی آوردی.
وقتی دوران سیاه سپری شد میمونی که سرت رو با افتخار بالا بگیری و بگی من ازش گذشتم یا اینقدر کابوس بوده که دعا میکردی هیچ وقتتتت نیومده بود. این حس دوگانه همیشه باهات میمونه
از ساعت شیش اینطورا تقریبا بیدارم. یه خورده دیر شد اما بعدش که نشستم پای کار نفهمیدم چطور ظهر شد. بیشتر زبان خوندم درس جدید و البته کتابمم خوندم الان دوباره میخوام برم سراغش.
دلم میخواد همیشه اینجوری باشم. اینجوری که نمیفهمم زمان چجوری ميگذره انگار غرق میشم توش. دیگه زمان و مکان از معنا خالی میشه. من میمونمو نوشته ها. فرقی نمیکنه که چی میخونم. انگار دیگه منتظر چیزی نیستی. شناوری و کار میکنیو غرق میشی و لذت میبری. خودتیو خودتیو کتابها جمله ها
یکی از دوستای صمیمیم رو که به زور بهم چسبید و دوستیمون ادامه پیدا کرد رو امروز حس کردم چقد لازمش داشتم. چقد دوست خوب داشتن لازمه و چقد خوب و لذت بخشه.
همیشه با خودم میگفتم این بدیاش از خوبیاش بیشتره و چرا من با این همچنان دوست موندم.
اما هر بار که ميگذره و میبینمش حس میکنم لازمه باید باشه.
و چرا من تعداد دوستام کمه!!!!
AGLA  GOZBEBEGIM گریه کن چشم من 
Güneşede heves dölü bana ne bundan
در طلوع خورشید نشاط و شادابی است اما چه تفاوتی به حال من میکنه؟
Bak ben yine yetık ziyan kederlerdeğim 
بنگر که من بازهم در غم و اندوه فراوان به سر می برم
Sevdim sevdim sevilmedim gülemedim ben
دوستی و محبت کردم اما هیچگاه مورد محبت قرار نگرفتم
Şimdi aslim nerelerde ben neredeğim
اکنون لیلی من کجاهاست و من کجا هستم؟
Ağla ağla gözbebeğim
گریه کن ، گریه کن ای چشم من
Ağlamaya döymadin sen
تو از گریستن سیر نشدی
Oda gitsin sen tükenme
این هم ميگذره ، تو ضعف نشان مده
Zaten mütlü olm
امروز روزی هست که عاشق شدم 
سه ساله از این عشق ميگذره 
تمام این مدت انتظار برای یک لحظه دیدن دوباره 
انتظار برای یک بار دیگه صدا کردنت 
هنوز که هنوزه از تو خبری ندارم 
هر روز نگرانی ، دلتنگی 
دلم آرزوی دیدن دوباره ی تو ، تو دلم زندس 
میدونم که روزی تو رو خواهم دید
آسمون دنیامونبی ستاره موندهماجرای عشقیموننمیه کاره موندهرفتی و هنوز اینو باورم نمیشه این سکوت سنگین باورم نمیشهدارم به این فکر میکنم تو فکر تو چی ميگذره که خسته شدی
پ.ن:
سلام دوستای خوبم
عیدتون با کلی تاخیر مبارک:)))
عاشق نشدم و ماجرایی هم در کار نیست:|
۱-  استرس عجیبیه. توی دلتو خالی میکنه. میدونی برای چی میخوای این کارو بکنی.برای چی میخوایش. حس نیاز میکنی بهش. منتظری.منتظری.منتظری. چند دقیقه رفتم بیرون و قدم زدم. هیچ اتفاقی نیفتاد. گمونم باید امروز و فردارو تحمل کنم. خدایا ناامیدم نکن. من به این تغییر نیاز دارم. خیلی نیاز دارم.
----------------------------------------------
۲ - هر دقیقه‌ای که ميگذره جون میکنم تا تموم شه.
----------------------------------------------
۳- هرچی  ميگذره و بیشتر در موقعیت‌های مختلفی که این چند وقت داشت
نا امیدی و ترس و بلاتکلیفی تمام حس های من به آیندست
در حالی افتادم تو جریان آب که بعضی وقتا هنوز از خودم میپرسم آیا دوست دارم اصلن تن به این آب بدم؟و جواب رو نمیدونم
یک روز آره یک روز نه
ولی حداقل این پنجشنبه وقتی برگشتم خونه افسرده نبودم
فکر کنم موتورم داره روشن میشه 
و خب فکر کنم بار ها از خودم پرسیدم'قبل اینکه بری ببین برای چی میری به چی قراره برسی که پاش همه چی میدی؟
ولی خب یه روز روزای خوب رو همه می بینیم:)
بسم الله مهربون :)
 
امتحان پاتولوژی کشت مارا!
همه ی لام ها شکل همه و تشخیصشون سخت. از صبح هرچی فیلم و عکس نگاه کردم انگار نه انگار. همه رو با هم اشتباه میکنم. واقعا پاتوی عملی بلد باشیم که چی؟ خیلی به درد نخوره :|
خوابم میاد و چشمام کلی خسته شدن. دلم میخواد بخوابم تا چهار، دوباره بیدار شم یه دور عکس ها رو ببینم ولی میترسم خواب بمونم.
چقدر شبای امتحان بد ميگذره .
 
امروز روزی هست که عاشق شدم 
سه ساله از این عشق ميگذره 
تمام این مدت انتظار برای یک لحظه دیدن دوباره 
انتظار برای یک بار دیگه صدا کردنت 
هنوز که هنوزه از تو خبری ندارم 
هر روز نگرانی ، دلتنگی 
هنوز آرزوی دیدن دوباره ی تو ، تو دلم زندس 
میدونم که روزی تو رو خواهم دید
خب از حالت تهاجمی دربیایم یکم
این روزا هم ميگذره، مثل همه ی روزای بد که گذشت. خوشبینم، مثل همیشه چون تنها راهه و بهترین راه. الان هم بیخیال همه چیز میرم خودمو غرق میکنم بین برگه های کتاب تو دنیای تالکین
بیخیال اینکه کجام و چی داره میشه
بذار فکر کنم یه هابیتم که میخواد بره به جنگ سائرون، یا یه الف که جز یاران حلقه ست یا شایدم یه ساحره ی قدرتمند که یاران رو رهبری میکنه.
مهم نیست، فقط میخوام برم. 
شیشه ماشینو داد پایین
گفت ببین هوارو! ببین چه باروني میاد! اینا به خاطر حضور توعه ها!
دلبر میبینی قطره هارو؟ مثل خنده های تو که گوشه لبت جا خوش میکنن نشستن رو شیشه بخار گرفته! 
خوب نگاه کن! حس میکنی چقدر حالم خوبه؟
خندیدم !گفت هنوزم بارون که میاد ساکت میشی و زبونت بند میاد!!
با تمام وجود هوای بارونيو کشید تو ریه هاش و ادامه داد :
من از این همه خوش بختی که کنار تو دارم حالم اینقدر خوبه وگرنه این قطره ها و بارون که بهانس. 
 
+ گفت هارو من گفتم! و دلبر
از روزی که رفتم و دستبند طلای هماهنگ‌با گوشواره دخترم رو سفارش دادم دو هفته ميگذره ،سه دفعه پیام دادم و یه بار رفتم مغازه‌ش ولی هنوز جوابی نگرفتم 
چرا اصرار دارم باهاش کار کنم؟ چون طلاهای قبلی رو از همین گرفتم و قراره برام طلا به طلا معاوضه کنه که ضرر نکنم یا کمتر ضرر کنم 
اُف بهش واقعا
کاش پست بعدی ذوق کردنم برا گرفتن دستبند و قشنگیش باشه  
تو یه دوره سخت قرار گرفتم
فشار روحی خیلی زیاد شده
فردا میخوایم بریم شمال میخوام نرم. دوس ندارم برم. هر لحظه که ميگذره بیشتر دلم میخواد که نرم.
دقیقا از چهار طرف فشار رومه و باید دندون رو جیگر بزارم تا اینا هم تموم بشه.
و باید زودتر تموم بشه تا از دست نرفتم.
شمال رفتنم واجبه بابد برم یه سری چیزا برام مشخص بشه و حل بشه.
تاب آوردنِ نبودنت از هرکسی ساخته نبود. 
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت 
انقدر که خالی شده بعد از تو جهانم 
تو نمیدونی از دست دادن و دلتنگی چه طعمی داره؛ مثل قورت دادن خون ميگذره. شبیه عذابی که باید ازش عبور کنی.
درد شاعرانه ترین وجه زندگی آدم هست؛ درد نبودنت ؛ آخ از نبودنت
من دردِ تو را به هیچ درمان ندهم.
خواستم بدونید هنوزم نمیتونم فاتحه بخونم اما دوستتون دارم.
تو یه دوره سخت قرار گرفتم
فشار روحی خیلی زیاد شده
فردا میخوایم بریم شمال میخوام نرم. دوس ندارم برم. هر لحظه که ميگذره بیشتر دلم میخواد که نرم.
دقیقا از چهار طرف فشار رومه و باید دندون رو جیگر بزارم تا اینا هم تموم بشه.
و باید زودتر تموم بشه تا از دست نرفتم.
شمال رفتنم واجبه باید برم یه سری چیزا برام مشخص بشه و حل بشه.
چی شد که بازم همون شد
تکرار گذشته انگار کسی اونو از قبل نوشته
چه سخت و تاریک 
بازم دنیایی که دوس نداریش 
عینک خوشبینیم انگار کار ساز نیست
شاید این اشتباه همیشگی با عثشه
بودن تصادفی 
اره شاید عدم انتخاب اختیاری اونا
بازم چشمامو میبندم رو بدیا
سعی در گذشت زمان خخخ
این ميگذره اما به زور؟
کاش بشه یروز روزا اونطوری که میخواد بگذره
با ادمای انتخابی
 
سلام :)
خبر از هیچکـی ندارم امیدوارم حال دل همتون خوب باشه دوستان 
خیلی وقته ننوشتم اینجا شاید از یک ماه بیشتر ولی در تلاشــم بنویسم و یکم این حال و هوای دپرسی و چه کنم چه نکنم رو از خودم دور کنم .
روزای من همش در راه تحصیل و یادگیری ميگذره ، همیشه زمانبر هست این زندگی برای من تا زندگی بشه :))))
#یه پرستش نق نقــــــــو
کشیک ها داره خیلی بد ميگذره.انقدر از سال بالا حرف شنیدم که اگه یبار دیگه بشنوم حتما بالا سر مریض میزنم زیر گریه.وشرایط یه جوریه که هیچکس برات ناراحت نمیشه.توهین تحقیر و کار کشیدن از نیروی ارزونی مثل ما کاملا احمقانس.به جای اموزش فقط از ما کار میکشن.و ما در عوضش فقط میشیم سیبل هدف برای عقده های روحی و فشار های بقیه برای تخلیه شدن
فرجه هام داره ميگذره و اونطوری که باید درس نمیخونمدلم خیلی غم داره.به هزاران دلیل
احساس میکنم  ذهنم کیلومترها گرد و غبار گرفته
انرژیم باهام لج کرده و شارژ نمیشه
حتی شکایتی هم ندارم از این وضع
خیلی بده عادت کنی به کم بودن ، نبودن 
عادت کنی به چیزهایی که حقت نیست
ببینی حقتو ازت گرفتن و فقط ببینی
کاش یه جا بودم که هیشکی کنارم نبود
مدت ها از آخرین باری که صفحه ی بلاگفا رو باز کردم و تایپ کردم ميگذره گاهی وقت ها نیازه آدمیزاد تاریخ رو دوباره تکرار کنه و برگرده به چیزها و کسایی که روزی رهاشون کرده و قصه ی اونهارو کامل کنه 
اینجارو ساختم چون همه ی ادمها حق دارن جایی رو داشته باشن که بتونن خیلی راحت خودشون باشن و از خودشون بگن 
پس سلام مزرعه ی آفتاب گردون 
این دور دور با ماشین که میگن هم واقعا خوش ميگذره ها :) 
بعدِ عمری رفتیم یه دوری زدیم تو شهر، کاش همیشه جمعه بود و شهر انقدر خلوت. وای دلم میخواست هنوزم بگردیم :( 
جالبه وقتایی که اینجوری میریم تو شهر میگردیم موقع برگشتن یه "آخیش هیچ جا محله ی خودمون نمیشه" میگیم و محو زیبایی باغ میشیم که واقعا اگر نبود این شهر همون یه قرون هم نمی ارزید.
باید قدر این طبیعت توی این شهر بدترکیب رو بیشتر بدونم.
مغزم با سرعت وحشتناکی کار میکنه
باید خیییلی بنویسم این روزها خیلی خیلی اما نمیشه تا میام بنویسم پریده یا اینقدر ميگذره که یادم میره نوشتن و موضوع.
الان که در یه وضعیت عجیبی نسبت به مصطفی قرار گرفتم قشنگ حس میکنم ترسم رو از نزدیک شدن آدمها بهم، از اینکه تو چشمشون بزرگ دیده بشم آدم مهم پرثمر اثرگذار خفن ال و بل
ترسم از کم آوردن تو دوستی
راستش رو بخوای هیچ وقت از سرما خوشم نمیومد حتی ازش متنفرم بودم، همیشه دلم میخواست سویشرت صورتی کلاه دارم روی لباس بافت زمستونیم بپوشم و کز کنم کنار بخاری بخار داغ لیوان چایم هم به صورتم بخوره وبوی پوست پرتقالی رو که یواشکی دور از نگاه بابا گذاشتم روی بخاری با تمام وجود نفس بکشم و زل بزنم به برگ های درخت نارنج وسط باغچه که چه جور تمام قامت ایستاده مقابل باد استخون سوز اون عصر زمستونی به امید شکوفه های بهاری که جون تازه میبخشن به خونه ما، دووم
+هیچ وقت نفهمیدم جمعه هام چجوری ميگذره! جوری که مثل امروز الان یهو فهمیدم که جمعه بوده امروز ! :|
 
+روزی 5 بار قرص میخورم. هر بار بین 2 الی 4 عدد.وعده عصرم و شبم رو یکی کردم و نیم ساعت پیش خوردم؛ یک بوی گندی از ته حلقم حس میکنم و یک مزه تلخی ته زبونم. معدم هم در حال ه ! 
 اصلا همه وعده هاش برن به جهنم :|
 
+ در ضمن؛ اصلنم قرص رو با آب میوه و شیر و آب زیاد و فلان و بهمان نخورید. هیچ کدوم تاثیره نداره  دروغ محضه فقط جهت حواس پرت کردن. والله :))
امشبم یکی از اون شباس
از اون شب هایی که ميگذره
ولی دردی که کشیدی تا عمر داری فراموش نمیکنی
همون زجری که چند سال بعد بهش نگاه میکنی میگی
اره همون شب بود که تغییر کردم
از درد زیادش بود
مثل درد فشار دادن یه زخم عمیق می مونه
 
 
بعد نوشت: نشستم دارم از سرما می لرزم
پلیور پشمی پوشیدم و جوراب پشمی
ولی دارم از سرما یخ میزنم فایده نداره
عصبی که میشم فشارم میاد پایین
نمیدونم چرا بشر فکر می‌کنه هرچی جلوتر رفته تاریخ انسان موجود باهوش‌تری شده! والله و بالله که این اجدادمون باهوش‌تر بودن! عقلشون می‌رسید که کوچ کنن به جایی که قابل زندگیه در هر فصل از سال! ما چی؟ تمام فصول سال رو می‌خوایم یه جا بگذرونیم. تصور کنین آدم تابستون می‌رفت کانادا، زمستون می‌رفت اسپانیا. یا مثلا می‌شد که اگر عاشق پاییزیم این وقت سال بیایم نیم‌کره‌ی شمالی و ۶ماه بعد بریم نیم‌کره‌ی جنوبی. چقدر زندگی زیباتر می‌شد!
 
تصویر: یک باف
پوشش شیشه X یک روکش شفاف و محافظ را بر روی شیشه برای تمیز نگه داشتن سطوح شیشه ای تمیز و شفاف تر فراهم می کند. پوشش مقاوم به پره های خشک کننده و outlasts شیشه معمولی با حاشیه عریض است. دستگاه X شیشه دید راننده را در تمام شرایط آب و هوایی بهبود می بخشد.پیوندهای شیشه ای ایکس با شیشه برای ایجاد یک مانع لیز بین شیشه و عناصر. قطرات باران را از روی شیشه پاک می کند و با شیشه treated می کند. گرد و خاک کم تر قادر به چسبیدن به چوب است. ات و یخ برای حذف آسان تر هستند.
زنگ زدن از موسسه گفتن بیا ی ترم بالاتر بشین ، نتیجه ای پیگیر بودن میشه این ، شیت نگهبانی یکمش مونده شیت آنالیز خیلیش ، فردا باید جفتش تموم شده ، بعد برم کد بزنم ، بعدش خواب بعدم فرستادن عکسای مشتریا بعدش فرستادن عکسا برای استادم و ادیت چندتا از عکسای قدیمی . شدم بعد یک هفته ، معلوم نیست تو وجودم چی ميگذره . نتیجه ی استرس هم میشه این وضع گند 
جای تاسفه. هر روز که ميگذره بیشتر از روز قبل مطمئن میشم نمیشه با زهرا کار کرد. اصلا نمیشه. جای تاسفه که نمیشه دفتر خاطرات داشت.خوب نیست که آدم برای داشتن دفتر خاطرات احساس امنیت نکنه. نکته:غیبت همکاره کردن مثل تف سربالاس. درنتیجه سکوت میکنیم. فقط احساس خفگیش بده.
ازشلوغی و مهمونی های پی در پی بیزارم.
درونگرانیستم اما با تنهایی بیشتر خو گرفتم.
تو تنهاییم بهم خوش ميگذره ، میتونم با تخیل هرجایی که میخوام برم.
تو تنهایی میتونم چشمامو ببندم وخودم کنار یه شومینه تصورکنم درحالی تو کنارم نشستی و فروغ میخونی برام.
تو تنهایی میتونم اهنگ محبوبم بارها گوش کنم و درتنهایی خودم با لذت آشپزی کنم
دنیای تنهایی من فقط متعلق به منه.

ادامه مطلب
هنوز بعد یک سالی که از کارآموزیم ميگذره ایمیل‌های ثبت خرید سایت دمو برام میاد. نه دسترسی دارم به پنل‌ش و نه دلم میخواد با پشتیبانی‌شون تماسی داشته باشم. حالا درسته شرکت اشتباهی کرده منقضی نکرده سایت رو، سوال من ابنجاست چرا بازدیدکننده‌ها یه سایت معروف با دامنه‌ی معروفش رو از یه سایت دمو با دامنه‌ی معلوم‌الحالش رو تشخیص نمیدن؟ اصلا به همین خاطره دلم راضی نمیشه پیام بدم به پشتیبانی‌.
دانلود آهنگ سینا شعبانخانی ماجرای عشق | کیفیت 320 و 128
ترانه جدید سینا شعبانخانی بنام ماجرای عشق همینک با متن و بهترین کیفیت از رسانه جاز موزیک
Exclusive Song: Sina Shabankhani – Majaraye Eshgh With Text And Direct Links In jazzMusic.blog.ir
متن آهنگ سینا شعبانخانی ماجرای عشق
آسمون دنیامون بی ستاره مونده ماجرای عشقیمون نمیه کاره موندهرفتی و هنوز اینو باورم نمیشه این سکوت سنگین باورم نمیشهدارم به این فکر میکنم تو فکر تو چی ميگذره که خسته شدی واسه فراموش کردنم به چه چیزی یا چه کسی واب
دقیقا یک سال گذشت .
پارسال توی همین روز رسما دانشجوی کارشناسی ارشد شدم. 


و امروز وقتی از زیر این پرچم‌ها رد میشدم با خودم گفتم: چی فکر میکردم و چی شد؟ اینهمه غر زدم و حرص خوردم برای هیچ و پوچ! بالاخره یه روزی اونی که باید بشه میشه! 
+ ترم ۳ خیلی ضعیف و خسته کننده و ناهماهنگ شروع شد.
++ گروهمون رو عوض کردیم و همون بدو ورود مورد تهاجم و فحاشی هم گروهی‌های جدید قرار گرفتیم! باورتون نمیشه؛ شروع رسمی ترم ۲۳ شهریور بوده و الان سه هفته از سال تحصیلی می
حالش خوب نیسو اون بهش میگه قوی باشفک کن مثلن ب کسی ک بچه شو تازه از دست داده بگی قوی باشواقعا نمیفهمم تو مغز بعضیا چی ميگذره.این موضوع حتی منی ک زیاد ربط ب ماجرا ندارمم ، داره از تو میکشه بعد ب اون میگه قوی باش
حالم خوش نیسفشار امتحان داره لهم میکنهعملا تمام وقتمو دارم میخونم ولی هنوز از برنامم دو روز عقبم.با همه اتفاقات این چند وقت واقعا نیاز دارم ب مغزم حداقل دو روز استراحت بدمولی وقتشو ندارمنمیفهمم چقد دیگه میکشم
واسه رفیقم دع
3
به وقت 2:43 
سریال جدیدی رو شروع کردم با ری» باهم نگاه کردیم ، کلا خوش ميگذره باهاش فیلم دیدن اون رفیق خوبِ منه الآنم خابه کنار دخترش . منم نشستم رو مبل داخل سالن و می‌نویسم اینجا قبلش داشتم تو گروه سه نفرمون گپ می‌زدیم درمورد وام دانشجویی و خرید لنز و لب تاپ ، ترم جدید لب تاپ لازمه بچه ها باید همه تهیه کنن ، ماشالله قیمت‌ها از ده تومن به بالاست . دلم براشون تنگ شده برای همه ی ماجراها و رفاقتامون ، دلم پر کشیده براشون ، یک هفته دیگه میبینمشو
یه حس هایی هست .
نه میشه راجع بهشون با کسی حرف زد .
نه میشه تو دل نگهشون داشت حتی!
نه حتی تر واسه خود آدم واضحن!

یه جور مثل یه مااار بلند میپیچه تو سراسر مغز آدم.نه میدونی اون لحظه کجای ذهنتو نشونه گرفته.فقط میدونی به هرچی فکر کنی اون مار پرپیچ و خم لعنتی از اونجا ميگذره و نیش خودشو به خاطره هات و فکرات فرو میکنه .و از همشوووون یه نقطه سیاااااه.یه عالمه چیز منفی درمیاره .و میاره جلو چشم آدم!و اگه اینکارا رو انجام نده.یه جوری فکراتو پوچ ن
ای پرنده مهاجرسفرت سلامت امابه کجامیری عزیزم قفسه تموم دنیا
روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوریوقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری
ميگذره روزای عمرت توی جاده های خلوتتا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت
واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیمدلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبهتازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبهآخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبهتازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه
ميگذره رو
درب شیشه ای سکوریت برای داخل دفاتر ، آپارتمان ها و ورودی ساختمان ها و جدا کننده پارکنیگ 
نصب شیشه سکوریت در تمام نقاط تهران جهت درب ورودی مغازه و یا ویترین فروشگاه
طراحی و ارائه محصولات شیشه سکوریت
نصب و تعمیر شیشه سکوریت رگلاژ درب شیشه ای 09121279023. تعمیرات شیشه . فروش و نصب شیشه میرال مغازه و راه پله شیشه درب مغازه کشویی
تعمیر درب شیشه ای سکوریت, رگلاژ درب شیشه سکوریت, تعمیر درب شیشه سکوریت, تعمیرات دربهای شیشه ای سکوریت,تعمیر ش
چند وقت پیش به سوگ دکتر ف در این کافه نشستم 
پشت همین پنجره ی کثیف بودم که میم زنگ زد و کلی باهام حرف زد 
میم انقدر نامرئی حضور داشت که الان بعد از رفتنش تازه میتونم بودناشو ببینم
حالا دو ماهی از اون روز ميگذره
من منتظر واو نشستم واوی که اصرار به ادامه داره البته نه به شکل واضح بلکه غیر مستقیم و با حفظ غرور 
پنجره ی کافه کثیفتر شده و این آقای کافه ای خیلی راحت میتونه تمیزش کنه ولی نمیخواد دیگه 
من دفعه بعدی مجهز میام و این پنجره رو تمیز میکنم 
آ
خیلی بده تو اوج جوانی نا امید بشی ایران انگار طلسم شده هر کاری میکنیم نمیشه درستش کرد(البته شاید دلیلش اینه که چند نفر دست گذاشتن رو مملکت تمام تلاششون رو میکنن که فقط زحمت ما رو هدر بدن) ولی خلاصه جوانی ما داره همینطوری ميگذره بدون اینکه بفهمیم چی شد چند وقت دیگه اگر مملکت خوب بشه دیگه به درد ما نمیخوره ما پیر شدیم 
خدایا اگه ما رو میبینی هیچ کاری نمیکنی خیلی نامردی(البته اگه هستی و میبینی)
دیشب آرزوی روزهای باروني کردم و خب هواشناسی هم روز جمعه رو باروني نشون میداد. درحالی که پنج صبح و بعد از دیدن سیزن اول سریال See خوابیدم و ظهر بیدار شدم ولی انقدر حالِ دلم خوبه که برام عجیبه. نه اینکه دلتنگ نباشم ولی دلگیر نیستم. انگار واقعاً به غار تنهاییم رسیده باشم و شروع زندگیم از همین 13 دی ماه 1398 باشه. حالا دارم فکر میکنم چطور تا انتهای شب همینطور حال خودم رو خوب نگه دارم و کیفیتش رو حتی بیشتر و بیشتر کنم. 
دانلود آهنگ امیر کایوت و محمد تکرا به نام سال باروني 2
Download Music From Amir Kayot & Mohammad Tekra - Sal Barooni 2
 
دانلود آهنگ امیر کایوت و محمد تکرا به نام سال باروني 2
دانلود آهنگ امیر کایوت و محمد تکرا به نام سال باروني 2 با دو کیفیت 128 و 320
برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنید.
ادامه مطلب
سلام
روزهای بدی رو میگذرونیم.
من و ما و همه.
اونقدر تاریک و خراب و بی فروغ. که دیگه هیچی باقی نمیمونه.
 
اما، این روزها هم ميگذره.
نمیدونم بعدش چی میمونه. ولی این روزها هم ميگذره.
و ما.
بزرگتر میشیم.
نه، درستش اینه: پیرتر میشیم.
ما دیگه بزرگتر از این نمیشیم. پیرتر میشیم.
هر روز. هر لحظه. هر نفس
 
آرهههه
 
26 آبان 98
و کلی بهانه داشتم بای نوشتن که، باز هم مثل همیشه حوصله ش نیست.
 
چهار پنج روز دیگه میرم مرخصی.
نقشه های بزرگی دارم که باید روشون کار کنم.
این روزها همش به خودم میگم ۲۷ سال از روز تولدم ميگذره و شاید نیاز به تولد دوباره دارم(دقیقا ۱۴ آبان ۲۶ سالگیم تموم میشه)
قبول دارم فصل بعضی کارها که گذشت ، سختی های انجام اون کار ۱۰۰ برابر میشه.اما من مررررد روزهای سخت هستم :)
نمیدونم چرا ، ولی امروز حس خیلی خوبی دارم.فقط از روزی ۱۳ ساعت کار کردن توی گرمای عسلویه خسته شدم.
خسته.
اما.
پیش به سوی آسمان.
پیوسته.
هوای باروني و قدم زیر بارونامروز صبح خروج زیاد چرک دندون عفونی حالمو بد کرده بود.به بیرون نگاه کردم بارون میومدتو دلم غر زدم که آیا رواست هوا باروني باشه و ما اینجا تو چرک و خون غلت بزنیم؟؟
هیچی دیگه خدا صدامو شنید و بارونشو قطع نکرد.الان آف شدم و اومدم زیر بارون.
میگن دعا زیر بارون مستجابهیعنی میشه کار پروتز منم درست بشه؟
هر چقدر می‌خوام فکر نکنم میاد تو ذهنم و مغزمو میخوره از درون.یشتر از اون درگیر فهمیدن علتشم.این دو روزه بخش خطا
آروم نمیشدم
از معدود مواردیه که هرچی بیشتر ميگذره، بیشتر گریه‌م میگیره :( 
آروم نمیشدم تا اینکه دیدم هرکسی با هر عقیده ای متوجه شده که چه کسیو از دست دادیم. انقلابی و غیر انقلابی، مذهبی و غیر مذهبی، ایرانی و غیر ایرانی
شب ها نمیخوابید تا ما راحت بخوابیم و دقیقا وقتی خواب بودیم . :(
آروم نمیشدم
از معدود مواردیه که هرچی بیشتر ميگذره، بیشتر گریه‌م میگیره :( 
آروم نمیشدم تا اینکه دیدم هرکسی با هر عقیده ای متوجه شده که چه کسیو از دست دادیم. انقلابی و غیر انقلابی، مذهبی و غیر مذهبی، ایرانی و غیر ایرانی
شب ها نمیخوابید تا ما راحت بخوابیم و دقیقا وقتی خواب بودیم . :(
مثلا اینستا دی اکتیو کردم که درس بخونم. وسعی کردم کار جدید نگیرم. اما راستش حوصله ندارم درس بخونم .دلم می خواهد این ترم بیخیال شم.کار کنم و فکر کنم.و تصمیم بگیرم .و راستش این قدر تاریخ ازمون جامع را نزدیک اعلام کردند که امیدی هم به خوندن ندارم.
پاییز خوشگل و باروني پشت پنجره ایستاده  و من می تونم لباس خوشگل پاییزی بپوشم و حال کنم اما پتو گرفتم دور خودم و درس می خونم.
چقدر امروز جمعه بود.
سه شنبه یه راز بزرگ بود باید از خدا تشکر کنم واسه سه شنبه .
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی ازحج اومد میگفت من شرمنده خدا بودم چرا بچه کم اوردم و نتونستم نسل شیعه رو زیاد کنم این احساسی که یه مادر شیعه داشت و الان چند ماه از سفر حج این حاجیه خانم ميگذره خدا ازش یه امتحان بزرگ گرفت و تنها پسرش در اثر تصادف دچار مرگ مغزی شد اما این مادر عزیز با اهدای عضو پسرعزیزش  به چند نفر حیات و زندگی بخشید.
و جزاهم بماصبرواجنه و حریرا12/انسان
برای این مادر عزیز و این خانواده سید بزرگوار که در همسایگی ما هستند از خداوند مت
سلام
این مطلب هم برای کسانی هست که تازه شروع به کار برای برنامه‌نویسی کردن، آموزش الگوریتم و فلوچارت هست. کتاب خوبی هست. ظاهرا هم از چاپش خیلی ميگذره و چاپ مجدد نشده، لذا به نظر نمیاد نویسنده کتاب از منتشر شدن کتاب ناراحت بشه:
https://www.sourcebaran.com/alrithms-and-flowcharts.html
4ماه پیش بود.
مرداد یعنی.
یه پست گذاشته بودم در مورد تصمیماتم برا زندگیم که 2ماه قبلش نوشته بودم اینجا و بهش عمل نکرده بودم!
الان باز 5ماه از اون تایم ميگذره و بازم دارم می نویسم در مورد همون.
الحق که کم کاری کردم.
آی خداجون.
به حق این شب عزیز.
به حق شب شهادت حضرت زهرا
بذار دیگه از این مرحله عبور کنم.
دلم برات تنگ شده.
می خوام پرواز کنم.
چقد رو زمین بمونم.
چقد نماز بخونم ولی همش رو زمین باشم.
بذا حس و حال بندگیت رو حس کنم.
نمی خوام عمرم تباه بشه.
خداااا
انواع مختلف شیشه  چند جداره مصرفی در پنجره  UPVC: یکی از مهمترین اجزای تشکیل دهنده پنجره دوجداره، شیشه است که از نظر جداره ها در انواع شیشه تک جداره، شیشه دوجداره، شیشه سه جداره و شیشه 4 جداره تقسیم بندی می شود. انتخاب کدام شیشه چند جداره می تواند ما را در بدست آوردن یک محصول عالی کمک کند. قیمت شیشه دو جداره و میزان کارایی آن در افزایش فروش این نوع از شیشه بسیار تاثیرگذار بوده است. برای انتخاب صحیح، نیازمند شناخت انواع شیشه چند جداره هستیم که در
گذر زمان واقعا میتونه تغییرات اساسی ایجاد کنه.
مثلا منی که از چند نوع غذا به شدت بدم میومد الان دیگه برام تفاوتی ندارن یا مثلا جاهایی که هیچ علاقه ای بهشون نداشتم رو الان با علاقه میرم و حتی هم صحبتی با خیلی ها رو که روزهایی شده بود عادت هر روزه م رو دیگه تمایلی بهش ندارم.
زمان و روزهای زندگیمون یکی یکی داره سپری میشه و من این روزها به شدت گذر اون رو در زندگیم حس میکنم.
همه ش حس میکنم زمانِ یکسری چیزها داره ميگذره و دارم از زندگی عقب میافتام در ح
فروش و تعمیر درب شیشه ای میرال 09121279023 
رگلاژ و خرده کاری شیشه های میرال ، سرویس و تعمیر درب شیشه میرال باکمترین هزینه شیشه سکوریت طوفان . تعمیرات انواع درب های میرال ( کشویی و بازشو)44047945 . آگهی های تعمیر و رگلاژ شیشه سکوریت ، شیشه ساختمانی 66890273تعمیر شیشه سکوریت 09121279023 تعمیرات و نصب رگلاژ درب میرال  تهران ، رگلاژ شیشه سکوریت,تعمیرات شیشه میرالنصب شیشه سکوریترگلاژ درب شیشه ایتعمیرات شیشه سکوریت در غرب تهران
تعمیرات شیشهتعمیر کار شیشه سکو
رئیس دانشکده پزشکی که دکتر روانپزشکیِ تو چشم دانشجو ها نگاه میکنه و دروغ میگه !!! 
بی برنامگی تو حرفاش موج میزنه . رئیس دفتر و معاون فرهنگیش ارتباط با دانشمو رو قطع کردن .
با یه عبارت مزخرف "مطالعه آزاد"  هر هر به ریش دانشموها میخنده و منت هم میذاره . 
همه  کرکر میخندیم و به روی خودمون نمیاریم که چی داره ميگذره
چقدر همه چیز خوبه آقای دکتر 
ولی یه روزی دوره شما تموم میشه و اون روز اگر وجدانی برات مونده باشه امیدوارم در آرامش باشه :-/
 
میدونی، استراتژی من اینه که برای بهتر شدن تلاش کنیم.
قطعا آسون نیست ولی خب هیچی آسون به دست نمیاد. اینکه اگر منِ نوعی (در واقع منِ واقعی!) نتونستم بعد از هفت سال درس خوندن توی رشته خودم شغل مورد علاقمو پیدا کنم جا نزنم. تفکر رشد داشته باشم و برم دنبال کاری که همیشه دوست داشتم. برم دنبال یاد گرفتنش. من مطمئنم که با لطف و عنایت خدا یه برنامه نویس حرفه ای و خفن میشم.
ولی بعضی وقتا اعداد و ارقام سن و حساب مدتی که گذشته آزارم میده. کاش میشد اون چیزایی ک
کتاب "هرس" پایین تخت افتاده بود و مدادها روی کاغذهای روی میز تحریرم پخش بودند وقتی که از خواب بیدار شدم, شانه زدن موهای نرم, هوای خنک باروني, عطر قهوه و صدای خوابالود قشنگ یار, نوید یه صبح قشنگ ِ دلپذیر و یه روز کاری عالی رو میداد.
چیزی از شروع کار نگذشته بود که همکارم بابت حرفی ازم رنجید, مقصر بودم؟ صد در صد.
بعدتر که خواستم از دلش در بیارم حوصله و آمادگی نداشت, میدونی گاهی وقتها آدمها خواسته یا ناخواسته حرفی رو میزنن که طرف مقابلشون رو میشه
صبحایی که زودتر بیدار میشم و می پرم پشت رولر ترم(بخونید میزمطالعه م) ، قبل رفتن سرکار برام چایی میریزه ، میبوستم و میگه: داغتو نبینم بابا
کاش منو اینقدر شرمنده خوبی هاشون نکنن.
واقعا کی توی این دنیای بزرگ پیدا میشه که مارو اینقدر عمیق و بی منت دوست داشته باشه؟از لبخندمون جون بگیره و پا به پای ناراحتی هامون گریه کنه؟ وقتی که خوش اخلاق و مهربونی و دنیا بر مدارت میچرخه که همه دورتن .اما وقت ناخوشی و حال نداریات کیه که تحملت کنه و بگه ميگذره
امروز بازدیدهای زی زی به 10000 رسید.تو این 1077 روزی که از عمر زی زی ميگذره نه من مخاطبینم رو می شناسم و نه مخاطبینم منو. مخاطبینی گاه ثابت که هر روز به اینجا سر میزنن و آروم و بی سر و صدا و بی نشون، زی زی رو میخونند و رد میشن. اینجا می نویسم که فراموش کنم و همیشه از خودم می پرسم برای چی خونده میشم؟ گاهی شاد گاهی خسته گاهی امیدوار گاهی پر از عشق گاهی دلتنگ. هرچه که هست اینکه اینجا اونقدرها هم تنها نیستم، شوق نوشتن رو در من بیشتر میکنه. اینجا هنوز نتون
کارخانه شیشه سکوریت ایمن جام آذر
کارخانه ایمن جام آذر، با 10 سال سابقه و بهترین خدمات پس از فروش و نصب ، تولید کننده انواع شیشه سکوریت ،شیشه میرال، شیشه های ساختمانی، شیشه های چاپ شده ، شیشه های اجاق گازی، شیشه سند بلاست شده، شیشه های دوجداره و چند جداره، شیشه های لمینت و سایر شیشه های صنعتی است.
این مجموعه با بکارگیری مدرن ترین تجهیزات و تکنولوژی روز دنیا آماده خدمت رسانی به شما عزیزان با کیفیت قابل رقابت در سطح جهانی هست. بدون واسطه با بهت
الان که وسط اتاق شیش نفره ی خوابگاه تنها زیر پنکه نشستم و دارم مقاله ای که استاد به من داده رو ترجمه میکنم ، یهو به این فکر میکنم که چقدر زمان داره زود ميگذره چه وقتای زیادی بوده که بجای محبت کردن و عشق ورزیدن ، خشن بودم و بیخیال ! حتی که چقدر از ترم یکی که اومدم اینجا زود گذشته :) از مهر نود و شیش تا تیر نود و هشت ! چقدر زود ترم چهارمم هم تموم شد و زندگی خوابگاهی از من چه آدمی ساخت . قوی تر ، محکم تر ولی متاسفانه گوشه گیر تر . ولی یه مدت باز برم خو
این اواخر شدیدا مشغول طراحی سایتم هستم، طراحی و توسعه البته. دیشب یه قسمتِ کار پیچیده شده بود و نمیشد نیمه کاره ولش کرد، و واسه همین تا 7.5 صبح دورش بودم.
و امروز تماسای تلفنی مهمی رو از دست دادم. تُف. لعنت به تماسی که بر اثرِ خواب تا لنگه ظهر از دست بره، یا لعنت به خوابِ لنگه ظهری که تماسای مهمی رو بپرونه. یا لعنت به کاری که باعث شه تا صبح بیدار بمونی و باقی ماجرا.
 
کارای سایت خوب پیش میره، طراحیش استاندارد و خوب شده. بنظرم از سایتایی که رقیبم مح
3
به وقت 2:43 
سریال جدیدی رو شروع کردم با ری» باهم نگاه کردیم ، کلا خوش ميگذره باهاش فیلم دیدن اون رفیق خوبِ منه الآنم خابه کنار دخترش . منم نشستم رو مبل داخل سالن و می‌نویسم اینجا قبلش داشتم تو گروه سه نفرمون گپ می‌زدیم درمورد وام دانشجویی و خرید لنز و لب تاپ ، ترم جدید لب تاپ لازمه بچه ها باید همه تهیه کنن ، ماشالله قیمت‌ها از ده تومن به بالاست . دلم براشون تنگ شده برای همه ی ماجراها و رفاقتامون ، دلم پر کشیده براشون ، یک هفته دیگه میبینمشو
هر شب وقتی همه خوابن و پامیشم برم سرویس بهداشتی جلو آینه تو راهرو وایمیستم و چند دقیقه زل میزنم به خودم
تو سکوتهمینجور زل میزنم به خودم زل میزنم به چشمام چشم هایی که شاید چند سال دیگه .
بعد زل میرنم به موهای جلو سرم که تو این چند سال چقدر ازشون کم شده و داره میشه
بعد فکر میکنم که اونی که تو آینه است داره چیکار میکنه؟چیکار باید بکنه؟
چرا فلان جا اینکارو کرد؟چرا فلان جا این کارو نکرد؟چرا این حرفو به فلانی زد؟چرا این حرفو به فلانی نزد؟
چ
دلبر خوبی؟
بیخیال، بیخیال چیزاییکه باب میلت نیستن،این روزاهم ميگذره و تموم میشه میره،
چندماه مونده؟ فقط7ماه. فقط 7ماه مونده دلبر. پس 7ماه تحمل کن باشه؟
این 7ماه که تموم شه همه چی درست میشه.
دراز2 شده بهترین دوستت؟ ایول بهش. دوسش دارم. خیلی مهربونه.
پدر؟ پدر نه تعادل داره و نه کسی قبولش داره. پس بیخیالش. بیخیالش شو و به هیشکدوم از کاراش توجه نکن.
دایی؟ اگه تو قبول شی همه چیو فراموش میکنه و میبخشتت.
تقریبا یه سال دیگه همه چی تموم میشه پس فقط 7ماه تلا
+ دور خودم میچرخم ، دوران بی فایده برای گذران روز هاست . ادم هی می دوه ولی هیچی تغییر نمیکنه ، فقط توی بدبختی عمیق تر فرو میره .
+ وقتی همه ی کار ها توی هم میپیچه و غصه ها رو سرت اوار میشن بابا غمگینه به خاطر کارش، داداشت یه جای دوره و معلوم نیست چی بهش ميگذره ، مامانت غصه داره و تنها شده ،از دستت خون میچکه ، لباسات توی لحظه ی مهم میسوزه ، استادت عوضیه ، دنیا زشته ، و فردا قراره شمع 22 رو فوت کنی . وقتی میفهمی قید خیلی چیزا رو برای خودت زدی که دیگه نه
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب