نتایج پست ها برای عبارت :

می خوا از بابام پول تو جیبی بگیرم

سرخ و سفید و تپلممامان مي گه مثل گلم
شیرین زبونی مي کنمبابام مي گه که بلبلم
وقتی که دامن مي پوشممامان مي گه عروسکم
ادابازی درمي آرمبابام مي گه بانمکم
من نه گلم نه بلبلممن آدمم مثل شمام
شکل خودم رو مي کشمکنار مامان و بابام
شاعر: شکوه قاسم نیا
 
سرخ و سفید و تپلم 
مامان و بابام کفش ست خریدن و باهم‌ميرن پیاده روی
بابام‌تقریبا هر روز برای مامانم پاستیل ميخره
و قبل از اینکه لیوان هویج بستنیشو بخوره ميپرسه مامانتون خورده؟!
(بعضی وقتا فکرميکنم نکنه مامانم حاملست)
مامانم پیاله ی آخر‌ماست رو برای بابام‌نگه ميداره و آروم‌بهم ميگه دیگه به طور کامل پامو از خونه زندگیشون بکشم بیرون،مگه بابام با یه حقوق چقد ميتونه به بچه هاش کمک کنه؟!
بابام بهم ميگه این‌چند روز‌که اینجام من ظرفارو بشورم
مامانم ميگه شام در
یع دقدرچع دارم ذهنیاتم رو توش مينویسم .چن روز پیش بابام برگشتع ميگع ذهنیاتت خوبع وعز فلان حرفت خوشم اومد.فک ميکردم تو خونع امنیت و ازادی داریم من چ ميدونستم بابام ميرع طبقع پایین ميشینع پشت ميزم و دفدچع مو عز اول تا عاخر ميخووونع.
شاااید باورتون نشع ولی وقتی فهميدم مستقیم رفدم سروق دفدرچع چی نوشتمم و ننوشتم.شکر خدا  هنورز زندم
 
#یع فکر کاری دارم ک فقد باید عز پس این کنکور بربیام  باید عملیش کنم.فقد نیاز ب کمک چن تا بچع ها دارم ک تو ذهنمن
کارگاه رو از دست دادم ولی مهم نیست ترم بعد برش ميدارم 
دلم نميخواست بیشتر بمونم دلم برا اتاقم تنگ شده برا بغل بابام صدای مامانم برا شیطونیای بلفی دلم برا خونه تنگ شده 
الان تو راه کاتوره مهردادو گوش ميکنم و به فکر برگمم
فقط به لحظه ای که قراره پیش مامان بابام باشم فکر ميکنم 
الان 4 ماهه که ندیدمشون و چیزی جز صداهای چند روز یکبار ازشون نداشتم 
دلتنگم 
حتی دلتنگ تنهایی های تو اتاقم 
به الف شدن فکر ميکنم ولی بیشتر از همه دلتنگم 
شنبه شارژر جدیدم رسید . بد نبود ولی خب مثل مال خودمم نبود! 
امروز بابام شارژر گم شدمم پیدا کرد:/
هميشه ی خدا وقتی بابا جایی رو مرتب ميکنه، یه چیزی گم ميشه! اون روزم مهمون داشتیم و من خونه نبودم، بابام مرتب کرده بود اتاقمو. و خب نتیجه ش گم شدن شارژر بود. 
به هر حال خوشحالم شارژرم پیدا شد ^__^ (حقیقتش تعلق خاطر عجيبي به وسایلم دارم! حتی بهترشم بهم ميدادن، بازم همون شارژر خودم فقط ميتونست خوشحالم کنه:/)
My tiny doctor vs My great doctor.
My daughter and My father.
#Terminator
پ.ن:
سلام
دو تا چایی ریختم با قندون گذاشتم تو سینی و اومدم کنار بابام رو مبل نشستم و چایی رو گذاشتم رو ميز!
مشغول صحبت کردن بودیم که دیدم بصورت نامحسوس داره بهمون نزدیک ميشه!
حنانه صداش کرد که کجا ميری؟
خیلی جدی برگشت اشاره کرد به ما و گفت: "اَند" (ینی قند)
به بابا گفتم باباجان بی زحمت آروم اون قندونو بذارید کنار خودتون که این نره سراغش!
تا حرکت بابامو دید خیلی سوسکی و ریز با کلی ناز و عشوه اومد بغل بابام
بابا بزرگم حالش بد بود گفت برو دو تا کاغذ و خودکار بیار.گفتم بذار حالت خوب بشه بعدا اسم فاميل بازی ميکنیم
نميدونم چرا سکته کرد
 
                                               
 
بابام مخابرات کار ميکرد یک بار بابابزرگم زنگ زد ١١٨ گفت مرتضی اونجاست؟ گوشیو بده بهش
اونام قطع کردن بعد ميگفت این دروغ ميگه ميرم سر کار
 
                                                 
 
دستم تو دماغم بود ،بابام گفت دستتو در بیار حالمو بهم زدی،گفتم اگر جایی که ایستاده ای را
من آمـدم
محرم آمد امسال نميدونم تا سال دیگه و محرم دیگه ما باشیم یا نه ! گفته بابام هرسال موقع محرم و دقیقا بعد از محرم رفت و دیگه از محرم بعدش بابام نبود!!هــی دنیا 
شروع کردم به خوندن لنگان لنگان انشاالله که به برنامه روتین برسم :))
دوران درمانم به نیمه رسیــده و ماهی یبار باید برم خداروشــکر که بهترم ! خوشحالم که حس بهتری ایجاد شده و استلاحات زبان خارج رو دارم کم کم یاد ميگــیرم :))
شــما درچه حالیـــد ؟
دیروز رفتم کتونی خریدم مارک اریک 660بود تو حراج شد470
حالا خودم که پشیمون شدم هیچ به بابام گفتم کم مونده بود منو بزنه
کلی بحثو دعوا.
کلاس زبانو باید کنسل کنم.کارمو باید ادامه بدم چون به پولش نیاز دارم
از رفتار بابام ناراحتم.یعنی بعد ای همه مدت کارکردن حق نداشتم اون چیزی که ميخوامو بخرم!
ميخوام شروع کنم برای المپیاد دانشجویی شاخه زیست
دوستان اگر کسی تجربه ای داره بگه ممنون ميشم
خب دیشب آقا پسر مامانشو از خواب بیدار ميکنه که مامانی پاشو من دیگه دارم ميام
مامانشو ميارن بیمارستان و صبح ساعت 10:50 کوچولومون دنیا مياد
مامانم 8 صبح زنگ زد و گفتش که اومدن بیمارستان ولی پسره هنوز نیامده
هرچی گفتم مامانی ما راه بیفتیم گفت نه زوده :/
ساعت 9 بابام زنگ زد و مامانم گفت بیایید :/
دیگه تا بابام رفت ماشینو برد کارواش و من وسیله جمع کردم شد ی ربع 11
داشتیم از خونه ميامدیم که مامانم زنگ زد پسرههههه اووووومد
دیگه با خوشحالی به سمت شهر خواهر
بابام: محدثه حالش خوبه؟
خواهرم: آره، امروز باهاش حرف زدم. خوبه چرا؟ چی شده؟
بابام: نه،حال روحیش منظورم اینه که از خوابگاه اومده بیرون، خونه داره، دیگه خوبه؟ اذیت نميشه؟
خواهرم: آره بابا، خیلی خوبه خیالتون راحت.
 
من: کاشکی انقد باهات صميمي بودم که ميتونستم بگم دمت گرم که انقد هوامو داری و با اینکه من هیچی نميگم، خودت همه چی رو ميدونی
تا حالا سه نفری من و خواهرم و بابام جایی نرفته بودیم.من هیچ وقت از شاگرد نشستن(صندلی کنار راننده) خوشم نیومده به خاطر همين رفتم عقب.مامانم یه بالش و پتو برام گذاشته.همه وسایلمو جا گیر مي کنم و بعد مانتومو به گیره کنار دستگیره بالای پنجره آویزون مي کنمدر موقعیتی نیستم که زاحت بگيرم بخوابم ولی خب دراز مي کشمگوشم رو که رو بالش ميذارم صداها رو واضح تر ميشنوم صداها آزار دهنده تر ميشن ولی حواسم ميره پی فکرهای تو سرم پی بغل کردن و ماچ های محکم ا
زنگ ورزش راهنمایی که فوتبال بازی مي کردیم، دفاع راست وایميستادم و از همون زمين خودمون سانتر ميکردم واسه فرواردها، اون ها هم با سر گلش مي کردن. قدرت شوت زنی بالایی داشتم. گزارشگری این جواد خیابانی در حد همون بازی های زنگ ورزش بچه مدرسه ای هاست نه لیگ قهرمانان اروپا.
آخرین باری که فوتبال کردم رو یادم نیست.
یکی از بچه های شرکت مي گفت چرا سیگار نمي کشی؟ گفتم چون از بابام مي ترسم. واقعا مي ترسم یه روزی بابام ازم عصبانی بشه. ناراحتی مادر رو ميشه با ع
متن و ترجمه آهنگ
Tamam, tamam
حله حله
Vor der Tür stehen rund tausend Mann
تقریبا یه هزار نفر جلوی در وایستادن
Bit*h, es gibt keinen Kuss auf die Hand
آهای دختر ، حق نداری دست منو ببوسی
Nur Fotos plus Autogramm
فقط مي تونی عکس بندازی و امضا بگیری
Easy easy tamam tamam
آسون آسون ، حله حله
Immer rufen die Kunden mich an
مشتریام مدام بهم زنگ ميزنن
Und sie bringen mich um den Verstand
و اعصابم رو بهم ميریزن
Heute schneit es einhundert Gramm
امروز سر جمع صد گرم برف باریده
No sıkıntı, tamam, tamam
اشکالی نداره ، حله حله
Mhh, popp’ eine Molly
یه اکستازی بنداز بالا
Mhh, rock, r
براى کشتن خودم هرروز مصمم تر ميشم. ولى همينکه بعد از مرگمو تصور ميکنم ميبینم که ابجیمم مرده. و همين منو منصرف ميکنه. 
هیچوقت خونوادم انقدر دوستم نداشتن. داداشم همش منو ميبره بیرون، باهام حرف ميزنه انگار که ادم مهمى هستم.
مامانم بغلم ميکنه بجاى همه ى اون بغل نکردناى بچگیم.
بابام. بابام واقعا داره خودشو تغییر ميده. برام خونه ميگیره. ازم حمایت ميکنه و باهام مهربونه.
ولى من نميتونم ادامه بدم انگار که هیچ چیز دیگه اى براى دیدن و تجربه کردن وجود ندا
ساعت شیش بلند شدم صبحونه خوردم اینا یهو مامانم گفت نميریم :((( به دلم افتاده نميریم:((( به دلیل مسخره ایییییییم :((( شدییییییدا موند تو دلم :((((( بابامو فرستاد رفت اخه قرار بود بابام بمونه مواظب رقیه رقیه خواب بود هنوز
اخرم نتونستم بخوابم به اميد اینکه الان رقیه بیدار ميشه ميریم :(( و نرفتیییم:(( نرررررررررررفتیییییییییییییییم:(((((
خیلی بدید بد بد بد:(((((
بعدشم پاشدیم رفتیم بیمارستان ملاقات ابجیم:((( سفت بغلش کردم :((( اشکم دراومد بعد دیدم اشک بقیه هم د
خیره ام به تلویزیون
اشکام ميریزه
طاقت ندارم 
بابام رفته
مامانم نیست
من و داداشميم ، 
نميدونم نامرد بودن براتون چه شکلیه ولی برای من که دیده شد چه سخت چه سخت
هیچ تمرکزی روی درسام ندارم
4تا کلمه ميخونم اشکام ميریزن
امروز بابام داشت یه چیزی ميخوند نميدونم راست بود یا نه ولی از مکالمات دختر سردار بود
اونجایی که گفت روله بابا دستم روی دهنم بود 
اخرین باری اینقدر گریه کردم یادم نیستفک نکنم واسه یه شهید اینقدر تاحالا اشک ریخته باشم
کاش ميتونستم
هم حس خوبی دارم هم حس بد. هم خوشحالم هم نیستم. خوشحالم چون شاغل شدم هدف دارم برای تایمم و خب این سرآغاز خیلی چیزاست برای.
ناراحتم چون بخور و بخواب تموم شده. دوست دارم هروقت دلم ميخواد برم مسافرت بدون دغدغه. بدون مرخصی. مخصوصا تو پاییز و زمستون که همه جا خلوته و جون ميده برای مسافرت.
تو تابستون هم ساعت کاریم از ۸:۳۰-۹ شروع ميشه تا ۱ ظهر.
بابام ميگن باید قرارداد کاری بنویسی ولی من مخالفم چون تا همين الانشم چند تا سمت دادن به منی که هنوز مدرک لیسانس
هفته اخر صفر رو از مدرسه مرخصی گرفتیم و با قطار عازم مشهد شدیم .ولی چ رفتنی!از یک ظهر نشستیم تووکوپه تا جینگ ۲ نیمه شب!
هیچ وقت این مسیر اینقدر برامون کش دار نبود .این ساعتها هم گویی خوای بودن نمي رفتن که جلوووو
خلاصه نیم شب رسیدیم خونه مامان اینا و از فردا بدو بدوها شروع شد .از این خونه به اون خونه از این مراسم به این مراسم .
خونه مامان هم از سیل مشتاقان سروناز پر و خالی مي شد یعنی حتی فرصت نکردیم مادر دختری خلوتی باید(به سبک مختار)
خلاصه حسن
چند وقت پیش به طرز وقیحانه‌ای توی روی مامانم گفتم یکی از دلایلی که دوست نداشتم همين‌جا درس بخونم شما (یعنی خانواده‌ام) بودید. واقعیت بود، بالاخره یه روزی هم باید گفته مي‌شد، ولی موقعیت گفتنش مناسب نبود.
چند شب پیش، در حالی که با هلو کُشتی گرفته‌بودم و آب هلو از همه سر و صورتم جاری بود، به بابام گفتم چرا تا وقتی هلو انجیری هست، هلوی معمولی مي‌خری؟ سخته خوردنش. امروز بابام رفته‌بود خرید برای فردا که ملت قراره بیان عید دیدنی و با یک جعبه هلو
امشب مث هزار شب دیگه ای که با بابام دعوام ميشد ، دعوام شد
بازم سر هیچی
هیچی هیچی. فک کنم سر اینکه بهم گفت گوشیتو بذار کنار ، یا شایدم چیزی مسخره تر از این
بابام هر چی دلش خواست گفت منم هر چی دلم خواست جواب دادم ! یکی یکی خرج هایی که
واسم کرده بود آورد جلو چشمم ! گفت اگه پول شهریه واسه تو نميدادم الان ماشینمو عوض کرده
بودم ، در صورتی که همه شهریه منو مامانم با بدبختی داده . من نميدونم دقیقا از کدوم خرج حرف
ميزد ، حتی لباس تن منم مامانم ميخره، اون ف
سلام
من یه دختر مجرد هستم، از وقتی بچه بودم تا الان زندگی پر فراز و نشیبی داشتم از کمبود محبت تا کمبود مالی. الان وضع مون بهتر شده ولی من اميدی به زندگی ندارم و پشت کنکوری هستم، با اینکه خیلی تلاش کردم ولی نشد، شرایط یه جوری مي شد که توانایی تغییرش رو نداشتم.
اول سال پدرم برای کنکورم هزینه کرد و امسالم که گذشت با کلی کار خونگی خودم نتونستم پول زیادی در بیارم و مشاوره و آزمون ناقص رفتم، کتابم که همش ناقصه، واقعا گرون بود. خانواده ی فقیری نیستی
خب ما شنبه رفتیم شهر خواهر و همون فرداش صبح باز رفتیم بیمارستان پسره رو ببینیم و برگردیم
شهر خودمون .  همين هم شد
و چه خوب شد که برگشتیم . عصر روز یکشنبه بابام اومد بره دستشویی یه دفعه داد زد چه کار کنم
الان فاضلاب مباد تو خونه م . رفتم ببینم چی شده . چشمتون روز بد نبینه . فاضلاب همينجوری
داشت از توالت بیرون ميزد دیگه خلاصه سریع رفتم سراغ مردهای همسایه و گفتم تو رو خدا بیایید
کمک . بابام که داشت دیونه ميشد از ترس ميگفت الان زندگی مامانتو فا
معمولا وقت هایی که تو بلاگ چیزی نمي نویسم و دست و دلم به انتشار پست نميره، وقایع اطراف فوتبال تنها موضوعی هست که باعث ميشه بیام و کمي کی برد فرسایی کنم. (ورژن جدید قلم فرسایی)
الان حس بچه ای دارم که یه بابا داشته که پشتش به این بابا گرم بوده، و هر اتفاقی که مي افتاده یه نگاه به باباش مي کرده ادامه ميداده. به طور حتم این بابا نمي تونسته یه بابای معمولی بوده باشه. حتما تو شرایط سختی که اصلا این بچه انتظارش رو نداشته یه کارهایی که کرده که این بچه دیگ
1. کله سحر پا شدم رفتم کتری روشن کردم تو فلاکس ژذابم چایی بریزم. کلی وایسادم جوش بیاد. آبش تا نصفه بود. یه دقه غافل شدم رفتم گلاب به روتون دسشویی، برگشتم دیدم بابام کل کتریو آب کرده :| بنده خدا مثلا ميخواست بهم لطف کنه :| خلاصه که مامانمم بیدار شد و کلی با هم دعوا کردن سر من :))) و محتوای دعوا حول این جمله خطاب به بابام مي چرخید: ناموسا ميشه لطف نکنی؟ :|
فقط یه دقه رفتم دسشویی شر شد تو خونه -_- خلاصه که یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی :)))
2. ما هزارتا کارت بلیط
قشم که رفتیم بابای زهرا سفر رفته بود خرم اباد.زهرا گریه کرد گفت دلم برای بابام تنگ شده.
فقط لبخند زدم با خودم گفتم آدمها چه طوری روشون ميشه جلوی من از دلتنگی حرف بزنن؟ من که نميگم دل ندارم یا اونها فکر ميکنن دلهاشون خیلی دل تر از دلِ ماست.
خب چند ماه پیش یه پست زده بودم درمورد واکسن !
واکسن سربازی بود و ميخواستم معاف بشم !
خب خداروشکر معاف شدم !
اما چون سنم از 19 سال گذشته مجبورم از زیر بیمه تامين اجتماعی بابام بیام بیرون . 6 ماه اول سال 98 خودم ، خودمو بیمه کردم !
و برای 6 ماه دوم قرار بود الکی برم یه دانشگاه چرت با رشته چرت که فقط نامه بگيرم که دارم درس ميخونم تا بیمه برقرار باشه :)
رفتم تو سایت دیدم شهریه 1300 تومنه ! وناسه ترم 1 ؟!؟
بعد فعلا منصرف شدم برم دانشگاه  
خودم خودمو بیمه کنم بی
بعد از سکته‌ی بابام
وقتی نشستم پای صحبتاش
از دردش گفت.
گفت که از دوران راهنمایی سمت چپ بدنش ذق ذق ميکرده.
از نوک انگشتِ پاش تا کتفش تیر ميکشیده.
 
و
هنوز نميدونه که من هر روز اینطور ميشم :)
و هنوز هیچکس نميدونه.
و نميخوام کسی بدونه.
 
و نميخوام باشم :) . همين.
چندی پیش تلویزیون یک فیلمي قدیمي درباره دفاع مقدس پخش کرد که توش بازیگر نقش اول مرد وسط شب زار زار گریه ميکنه. پدرم بلافاصله گفت این از جنگ ترسیده ماهم دوران جنگ از این آدما زیاد داشتیم. برق عجيبي تو چشم بابام دیدم فکر کنم رفت تو اعماق خاطراتش. گاهی وقتا یه حس انقدر ساده انتقال پیدا ميکنه.
‏کارشناس تلویزیون داشت ميگفتیه تصویر از مشکلاتتون یا چیزی که به مشکلتون ربط داره و بزارین بک گراند موبایلتونکه هميشه جلو دیدتون باشهکه باهاش بجنگین و نابودش کنینبابام گوشیشو پرت کرد سمتم گفت پسرم لطفا عکس خودتو بزار بک گراند گوشیم
۱_چند شب پیش ساعت ۳ بود فکر کنم که برگشتیم خونه ، با داداشم جامونو توی حیاط پیش هم پهن کردیم ، اول با کرم ریزی هامون شروع شد و بعدم با تعریف خاطرات بچگیامون گذشت ، از ته دل قهقه ميزدیم خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بودم 
۲_از امروز قرار بوده یه رژیم حجم رو شروع کنم که همين روز اولی کلیش نصف و نیمه شد ولی خب تا یک ماه دیگه باید یه فرم خوب به بدنم بدم 
۳_یادم افتاد به ساعت خریدنم ، رفتم با مامانم اینا ساعت بخرم تا من انتخاب کنم بابام و داداشم ساعت خر
خبر رو نیلوفر بهم داد:دوستان دوستان هدیه دوشنبه سوریتون و بگیرینبزنید:ستاره100مربعتماس بعدش به ترتیب:641شانس نیلو 5گیگ بودخوشا به شانسشمن 500مگبدا به حالم(ولی ميشه سریال دان کرد با کلی عکس واسه وبم)بابام یه گیگ که خودم استفاده ميکنم همش
اولین‌باری که تنهایی با دوستام رفتم بیرون پونزده‌سالم
بود. رفتیم بالا استخر. قبلش هم پدر کلی توصیه‌های ایمنی کرد. البته بماند
که نیم‌ساعت بعدش زنگ زد که حواس‌تون باشه آفتاب سوخته نشید!» بعدم که
گفتم یه پتو مسافرتی آویزون کردیم جلو آلاچیق‌مون، گفت اون سفید
قهوه‌ایه؟». تا عصرم هزاران بار زنگ زد بهم بسه دیگه، بیاید خونه و نذاشت
تا ساعت 6 بیشتر بیرون بمونیم.
اولین‌باری که تنهایی رفتم جایی و
برگشتم شونزده‌سالگی بود. پیاده رفتم اسم‌مو
مامان بابام خیلی مذهبی بودن، هنوزم هستن. منتها مذهبشون جوری یود که ۹۰درصد سخت گیریشون رو دخترشون بود. باورتون ميشه آرزومه یک بار با دوستام شام برم بیرون؟؟
دوم ابتدایی بودم. زیر سن فاکینگ تکلیف. مامانم بهم گفت تو هیکلت نسبت به دوستات خیلی درشته، هرکی تو رو ببینه فکر ميکنه دانشجویی( حالا اصلا این طور نبودا). یه مانتو برام خرید تا مچ پام. گشاد گشاد گشاد. آموزشگاه زبان ميرفتم اون موقع. نگم براتون چقدر دوستام مسخره ام کردن. تا خود خونه گریه کردم. فک
مي‌گفت: 
پدرم خدا بیامرز نظامي بود، از اون آدم‌‌های مهربونِ کم حرف ولی جدی که کمتر کسی لبخند یا حتی اخمش رو دیده بود.
اون موقع‌ها ،حدود‌های سال تولد خودت یا حتی قبل‌تر، دانشگاه قبول شدن مثل الان نبود، کمتر کسی دانشگاه‌ قبول مي‌شد تازه اونم سراسری!
خواهرم که قبول شد رفتیم پیش بابا و گفتیم "بابا زینب دانشگاه قبول شده"‌، یه نگاه به خواهرم کرد و گفت "چی قبول شدی بابا؟" زینب سرش پایین بود، انگاری خجالت مي‌کشید به بابا نگاه کنه ، آروم گفت "پزشک
"بسم رب المهدی" 
 
یکی دوماه دیگه ميشه سومين سالگرد جدا شدنم از خانواده !اوایل خیلی سخت بود . دو ماه زودتر اومدم که به شرایط عادت کنم ( هرچند قبل از اون هم تجربشو داشتم)
اعتماد بیش از حد خانواده سنگین بود برام. هر لحظه باید مراقب این ميبودم که خراب نشه. کاری نکنم که ذره ای کم بشه . 
به هر سختی و جون کندنی بود گذروندم ( فکر ميکنم دلم برای اون روزا تنگ شده)
الان که 2 ماهی هست دوباره خانواده سه نفرمون دور هم جمع شده، دوباره دارم به این شرایط عادت ميکنم.
گفتم تموم بشه غمگین ميشم؟ 
دیدم نه واقعا.
غمگین نميشم اما تموم شدنش تموم شدنِ یک دوره آموزشی سخت و نفس گیر بوده.
گاهی پیش مياد که همه چی خوب باشه اما همه چی از دست بره.
من و مامان بابام روز اول عید سه نفر بودیم الان
پس هميشه ویرانی یکی از گزینه هاست که محتمل هست.
خیلی ممنونم ازت بهترینم . به خاطر همه چی :)
به خاطر زندگی که به من دادی و به خاطر اینکه ميذاری من شاد بمونم :)
امروز خبر خوب کم نشنیدم . هفته دیگه کلا تعطیل کردیم :دی
کلاس من و چند نفر دیگه رو ميخواستن عوض کنن تایم اون کلاسه هم واقعا بد . 22 نفر جدید آورده بودن ، ميخواستن از کلاس ما 10 نفر بردارن ببرن اون کلاس که شرط اینکه کلاس برگزار بشه ( حداقل 25 نفر) داشته باشن . خلاصه اون معاونی که ميخواست این کار رو انجام بده اومد کلاسمون گفت که کسی داوطلب هست بره ا
حدود یک هفته ای هست که هیچ علاقه ای به صحبت با هیچ انسان آشنایی ندارم، چه مذکر چه مونث.بند و بساطمو جمع کردم و اومدم خونه ی یکی از عمه هام و فعلا اینجا مستقر ميشم تا ببینم بعدا چه فعل و انفعالات شیميایی ای ميخواد تو مغزم صورت بگیره که تصميممو عوض کنم و باز کوچ کنم یه جای دیگه.
واتس آپمو پاک کردم،تلگرام لست سینمو برداشتم و اینستاگرام هم وقتی ميرم نه استوری ای رو  باز  ميکنم نه پستی رو لایک،چون بعدا همه ميریزن سرم که چرا واتس نیستی، چرا جواب زنگ
شقایق- راست ميگه دیگه چرا انتقالی نميگیری؟من- اگه قرار باشه به پول و پارتی بابام اميدوار باشم هیچی نميشم هميشه باید متکی به بابام باشم و هیچ وقت مستقل نميشم تازه حرف من اینه که مگه من خونم از شما رنگی تره که من اینجا درس بخونم اونموقع کسایی که بیشتر از من تلاش کردنم اینجا درس بخونن؟ خودتون ميدونین تو خط پارتی بازی و این چیزا نیستم و گرنه خیلی راحت همون موقع که دوست بابام گفت بیا دانشگاتو چهار ساله کنم ميتونستم اینکارو کنم ولی من اعتقاد دارم ت
1. خیلی خوشحال و خندان با داداشم وارد خونه شدیم و در حالیکه داشتیم گیس همو ميکشیدیم بابام گفت چتونه چرا انقد روحیه دارین؟ :|
حقیقتا ً با توجه به اوضاع موجود انتظار نداره:| 
ما هم گفتیم رقابت دیگه. رقابت روحیه ميده
بابام گفت رقابت چی؟
ما هم یک صدا گفتیم رقابت اینکه کی زودتر بره دسشویی :)))
حقیقتاً این داستان هميشگی ماست :)) و قطعا در راه این آرمان بزرگ جون یکیمون قراره فدا شه :)))
2. حقیقتا امروز ترین روز زندگیم بود چون فهميدم معاون تپلوعه ميخواد
چند وقتی بود گوشای پدرم اذیت مي کرد. چند تا دکتر رفت و درنهایت قرار شد بره مشهد عمل بشه. شنبه ی همين هفته رفتن. دوشنبه عمل شد. سه شنبه اومدن.
تو این چهار روز درک و شعور و مسئولیت پذیری که از برادر چهارده ساله ام دیدم واقعا خوشحالم کرد. هر روز صبح زود وقتی خواب بودم نون داغ مي خرزد صبحونه آماده مي کرد.
مغازه بابا رو هم اداره مي کرد.
بعضی مواقع آشپزی هم مي کرد، خریدای خونه هم که با خودش بود و.
دوشنبه شب شوهرخواهرم رفت مشهد که ماشین بابا رو برونه. خوا
بسته امروز رسید و کلی احساسات مختلف دارم. یه خورده بهم وقت بدین 120 بار دیگه نامه هارو بخونم بعد ميام رو سرتون خواب ميشم
 
+فقط اینکه 1) باشگاه فقط یه روز رفتم. نگفته بودم غش کردم؟ینی تقریبا غش کردم و دیگه نرفتم :|
 
2) بزار بابام بیاد برات کتابا و فلشارو ميفرستم.ولی نميدونم کی مياد =_=
ما امشب یعنی پنجشنبه مراسم شب یلدا رو گرفتیم با عمه ها و عموم و خیلی خوش گذشت. ميدونید خانواده ی من یعنی من مامانم بابام و خواهرم مراسما رو معمولا مثل بقیه جشن نميگیریم مثلا همين یلدا رو اکثر اوقات حدود ۹۹ درصدشو تو خونه ایم هر کس جدا:/ ولی خب پارسال مامانم ميخواست کمي تنوع بده مثلا آجیل و خریده بود که مثلا بشینیم باهم بخوریم !! یه باز هم خالم گفت شب یلدا بیاید خونمون که خاله داییا همه جمع شدیم اما چون متاسفانه تنها خاله ی با ذوقم کمي از نظر مال
چون انگار جدی جدی داره جنگ ميشه
اون ترامپ کسخلم که مغزش تو تخماشه
الان من اینجا
مامان بابام اونجا
نگرانم واسشون
کاش برميگشتم حداقل همه باهم بميریم
از فردا لابد قحطی و احتکار و. 
هرچی هم که بشه چوبش تو ما ميره
 
پی نوشت: یکی به اون کله زردمبو بگه ما به اندازه خودمون بدبختی کشیدیم
اگه خواست حمله کنه از شرق درو کنه که عدالت رعایت شه
کوچیک بودم، جمعه بود. 
شایدم نبود، یادم نیست.
بابام خونه نبود، یا مسافرت بود، یا سرکار. اینم یادم نیست.
مامانم خواست مارو ببره حرم، سر یک چیزی بهونه گرفتم و با لجبازی گفتم نمياام.
مامانمم دست X رو گرفت و دوتایی خونه رو ترک کردن، پشیمون بودم از رفتارم، دلم بیرون رفتن رو ميخواست، حرم رو ميخواست. 
رفتم پنجره که رو به خیابون باز ميشد رو به سختی باز کردم و داد زدم 
مامااااان! برگردین، منم ميخوام بیاااااام.
و زدم زیر گریه.
ولی مامانم نبود.
بعد دقایقی
نميدونم پدرای دیگه چطوری هستن ولی پدر من نمونه بارز. نگم بهتره تو این چند ساعتی که از خونه مادرم برگشتم انقدر از دست بابام حرص خوردم که دیگه حس ميکنم همين الانه که قلبم منفجر بشه از حجم این اندوه. داره کاری ميکنه بالاخره منم یه روز ولش کنم برم پیش مادرم. همه ی پدرا خوب نیستن از هر صد نفر یکیش بد ميشه که اونم نصیب ما شده. چرا تموم نميشه این روزا؟؟؟
روز ختم بابام جلوی کفشداری مسجد به زهرا یا هانیه گفتم دیگه هیچ کس رو بعد ازین دوست نخواهم داشت چون جدایی سخته. از اون لحظه رنگ قالی مسجد رو و حرکت عقربه ها و صدای لولای در نه رو یادمه اما زهرا و هانیه رو یادم نیست.کاش پای حرفم مونده بودم. چقدر فراموشی خطای دردناکی هست.
بابام:بالاخره چی قبول شدی؟
من:صنایع غذایی!
_چی هست؟
_خوبه.
به شدت به یکی نیاز دارم باهاش حرف بزنم,روز به روز بیام بگم چی شده,چیزی خریدم بیام بهش نشون بدم,نگید اینجا ,که نميشه,نميشه دم به دقیقه پست گذاشت,نميشه همه چیز رو گفت.
به یکی نیاز دارم!شخص حاضر!آدم واقعی!
سلام دوستان عزیز 
مشکل بزرگی تو زندگیم بوجود اومده، ازتون ميخوام لطف کنین منو راهنمایی کنید.
دختری حدود 25 ساله هستم، از نظر اعتقادی هیچ موقع با جنس مخالف ارتباط دوستی و این چیزها نداشتم، دلم ميخواد ازدواج کنم و با همسرم همه لذت ها رو تجربه کنم، از نظر مالی وضع متوسطی داریم، تو محیط کارم یکی از همکارانم خواستگارم شد، اینو بگم ما غریبه غریبه نميشیم پدرم و پدر همکارم خیلی وقته همدیگه رو بیرون ميشناسن در حد هم محلی، علاقه ما دو تا بهم خیلی زیاد
ظهر وصال بودم داشتم برميگشتم خونه گوشیم زنگ خورد، "ف" بود :/
-سلام، جانم؟
+سلام، کجایی؟
-وصال
+خب هیچی برو خونه حرف ميزنیم با هم
[حس کردم بغض داره صداش]
-چته "ف"؟
+حالا برو خونه
[چند دیقه از من اصرار و اینا]
-[کاملا جربان رو گفت که از حوصله من و جمع خارجه و گفتش که:]بابام فوت کرده
و من بودم و بهتی که تموم نميشد.
1. امروز مدرسه پیچونده شد و فردا نیز. من و این همه خوشبختی محاله :)
2. بابام تو ایستگاهی که حقیقتا سگ پر نميزنه وایميسه که برگشتنی راه کتابخونه نترسم :) زیبا نیست بابام؟ بعد تازه سه چهار تا اتوبوس پشت سر هم رسیدن به ایستگاه و من نبودم داخلش. نشسته کلی غصه خورده که لابد من تا رسیدم دم اون ایستگاه ها اتوبوسا رفتن :) عاشقشم :)
3. پسر همسایمون این دفعه عربده نکشید بابت تعطیلی فردا. نگرانشم حقیقتا :) برم بگم عمویی چرا امشب برامون تکنوازی نکردی؟ خوش صدای لن
ترم های اول لیسانس آرزو داشتم هروقت که درسم تموم شد و کار کاسبیم گرفت، یه ماشین آخرین سیستم واسه بابام بخرم. اما، الان برعکس شده.
امروز اولین وام زندگیم رو گرفتم و اگه خدا بخواد شنبه ميخوام ماشین بنویسم. 
البته هنوز نصف بیشتر پولشو ندارم و مي خوام از آقای پدر بگيرم. ميدونم باقی سررسید هاشم باید خودش کمکم کنه.
و مي گه اگه بخوای زن بگیری باید بیخیال ماشین بشی، چون پول نداریم. 
مي گم فعلا که خبری نیست، تا الانم هرچی و هرکس بوده نشده. بعدا هم معلوم
امشب هیوا و هاوش اومدن خونمون و شب ميخوابن، جاشون رو که انداختیم حس ذوق زدگیشون از غلتیدن روی رخت خواب های نو و خنک منو یه آن برد توی کودکی خودم، وقتی که تابستونا وسایلمو جمع مي‌کردم و مي‌رفتیم خونه عزیز. هميشه شبا موقع پهن کردن رخت خواب کلی برنامه و داستان داشتیم و همه رخت خواب ها رو از کمد دیواری در مياوردیم و خودمون رو بینشون غرق مي‌کردیم، واقعا که چه دنیایی بود، چه رهایی ای، چه آرامشی، بیخیال همه چیز و به فکر هیچ چیز بودیم. نهایت
خدایا در پس همه دل مشغله ها شکر مي کنم بخاطر وجود بنیامين نامي در زندگی ام
خیلی قشنگه تو دلت حس تعهد داشته باشی به یه نفر و چشت کور نسبت به همه غریبه ها  
خدایا این حس تعهد رو ابدی کن ‌‌‌
خدایا ميدونم ميانگین عمر خانواده ما خیلی کوتاهه حتی پدر و مادر مامان بابام زیر پنجاه سال فوت شدن،  ولی نه داغ منو بدل بنی بزار و نه داغ اون رو بدل من 
خیلی دوسش دارم خدا ، مواظبش باش افسرده نشه و مواظبم باش افسرده نشم 
دمت گرم خدا 
گل فروش سر کوچه مي گفت: ما بچه بودیم .بابام یخ فروش بود گاهی درآمد داشت گاهی هم نداشت .گاهی نونمون خشک بود گاهی چرب شاید ماهی یکبار هم غذای آنچنانی نميخوردیم.نون و پنیر و سبزی گاهی نون خالی.اما چشممون گشنه نبود.یه دایی داشتم اون زمان کارمند دولت بود .
ادامه مطلب
بیش نوشت : تقریبن چهل روز \یش بود که با خواندن \ست کارت ملی | اسن\ | خطر داشته های ناچیز آقا معلم "که ازین به بعد اینجا هم اساعه ادب ميکنم و محمدرضا صداش ميزنم" من هم دفترچه کوچیکی رو از کتابخانه استادم کش رفتم و در اون ذهن مشغولی ها یا چیز هایی رو که ميدیدم و ميخواستم دربارشون بنویسم رو یادداشت کنم تا اینجوری چشمم مصداق های اون رو بهتر ببینه و ذهنم رویداد هارو سودهی شده حلاجی کنه و در نهایت کمي آروم بگيرم . الان آخرین ساعت تابستونه و من هم به همين
سلام ، من دخترم و امسال ترم اولم، دانشگاه برای پیاده روی اربعین اسم مينویسن، اولویت برای جدیدالورود ها و اربعین اولی هاست، منم خیلی دوست دارم برم. 
مامان و بابام هم راضی هستند و هم ناراضی، اما ميشه راضی شون کرد، باید تا دو سه روز آینده ثبت نام کنم. 
کسی اینجا اگر رفته پیاده روی اربعین مخصوصا دانشجویی، ميشه از تجربیات تون بگید تا تصميم بگيرم؟
خدا خیرتون بده 
ادامه مطلب
واقعا نميدونم چرا دست و دلم به نوشتن دیگه نمياد
با اینکه خیلی اتفاق ها افتاده و من دو جا مشغول به کار شدم ولی تا ميام اینجا چیزی بنویسم مغزم خالی ميشه
من به عنوان مشاور روانشناس تو مرکز اختراعی مشغول به کار شدم
با بچه های کنکوری در ارتباطم.
امروز یه دختره اومده بود پیشم حقیقتا دختر کوشا و زرنگی بود. تو هر فیلدی که وارد ميشد جایزه مياورد فقط یه مشکل داشت بابایی داشت که از پیشرفت های جامعه به دور بود پدرش به شدت خودخواه و لجبازافسردگی د
امروز صبح رفتیم یکجا قبل مشهد بودیم که صبحانع بخوریم منم ته ماشین لای پتوم خواب بودم و روسری نداشتم بابام اومد صدام کرد تا اومدم بلند شم دیدم یک مرد حیض حیز حیظ :/ داره نگاه ميکنه از یک متر اونطرف تر سریع روسریم اینقدر هول شدم انداختم روی کل کله ام ینی حتی صورتم :/ بعد اومدم بیام پایین دیدم مانتوم کوتاهه بعد نميشد مانتوم عوض کنم اون مانتوم برای اینکه چروک نشه توی ماشین آویزون کرده بودم اونو برداشتم روی مانتوم پوشیدم :/// بعد با قیافه خابالووو او
پریشب خواب دیدم یه عده‌ی زیادی تو یه اتاقی مثل پذیرایی خونه‌ی بابابزرگم اینا جمعیم. بابام بود، آقای همسایه بغلی هم بود ولی به یه اسم دیگه! فک کنم یکی از دوستای دانشگاهم هم بود با کلی آدم دیگه که نمي‌شناختم. از اینجاش یادمه که همه زیرانداز انداخته بودیم که پیلاتس کار کنیم! ولی چون خیلی شلوغ بود جای کافی نبود برای انجام حرکت‌ها. از اون‌طرف یکی دو تا ظرف روی طاقچه بودن که تو یکیش انگار غذا بود. یهو منو صدا زدن که چرا در اینا رو درست نذاشتی کاغذ
داشتم با دختره تو اتاقم نماز مي خوندم.
یهو چشمم افتاد به عکس روی طاقچه.
یه فکری تو ذهنم خطور کرد.
به دختره گفتم این عکسه کیه؟ ميشناسیش؟
دختره گفت نه.
گفتم این آبجی منه.
یه نگاه متعجبانه کرد.
گفتم الان پیش خداست.
 
یهو چند قطره اشک اومد توی چشمام.
سریع نماز دوم رو خوندم و دعا کردم دختره جلو مامان بابام راجع به اون عکس حرف نزنه، سخته یه زخم کهنه دوباره باز بشه.
تا حالا پای آدمایِ زیادی به این‌جا باز شده. پسرعموی بابام، همکلاسیم، مدیر، معلم ادبیات مدرسه‌م، معلم المپیادم و حتی علی.
اما آه خدا. این‌که اخیراً پای 《 در و دافا》ی باشگاه انقلاب به این‌جا باز شده، باعث مي‌شه بخوام بخاطر احترام به ساحتِ معظم وبلاگ‌نویسی و صیانت عرصه‌ی وبلاگ از حضور این موجودات اینستاگرامي( خلقاً یا کنشاً) این‌جا رو پاک کنم؛ 
نه حتی بخاطر جلوگیری از گه‌خوری‌های آینده و واکنش به گه‌خوری‌های گذشته.
باز هم اومدم کتابخونه:)) برنامه ام اینه امروز استارت زبان را بزنم، ميخواستم معلم بگيرم با یه نفر صحبت هم کردم اما نهایتا گفتش آیلتس کار ميکنه و خب من نظرم روی تافل هست خلاصه فعلا گرفتن معلم منتفی شد هرچند من عموما ميتونم خودخوان پیش برم اما حقیقتش بدم نميآد این سری با معلم سرعت بیشتری به این پروسه ی زبان خوندن بدهم که اون هم فعلا نشد!
با دختری اومدیم کتابخونه و قبل از اینکه بیاییم تو سالن مطالعه با هم رفتیم بین قفسه ها و کتاب انتخاب کردیم، چند
وقتی بچه بودم طوری بودم که بچه های همسایه گاهی اذیتم ميکردن اما دوستای خوب هم داشتم .
حدود هفت سال تو ساختمونی که بودیم همه همکارای بابام بودم و بچه ها با هم دوست بودن. یکی از صميمي ترین دوستام اسمش ارشیا (یا عرشیا؟ هميشه خدا قاطی ميکنم ) بود که یا من خونه اونا بودم یا اون خونه ما بود. 
من یک سال ازش بزرگتر بودم و هميشه کلییییی باهم بازی ميکردیم اصلا اخبار جوانه ها رو که قبل از عمو گ پخش ميکرد رو اون به من معرفی کرد. از اون دوران چند تا خاطره د
به بابام گفتم ميگه زنگ بزن ۱۱۳ ولی ميترسم زنگ بزنم انقدر با خنده بگم اونا زنگ بزنن کمپ ترک اعتیاد اونا بیان منو ببرن که آزمایش کنن چی زدم و ساقیم کی بوده! ولی ناموساً باحال بود این به شما. حالا اميدوارم از این خل و چل‌های وهابی مهابی نباشه اگه هم هست خدا شفاش بده
آقاااا کی بلده با اریجین کار کنه؟ هم اکنون نیازمند کمکش هستم قربونش فداش بوس بوس!
ميخوام یه خلاصه کلی از تمام درس های مهم لیسانس تهیه کنم.
مي خوام برنامه بزارم نرم افزارهای مهم رشتم رو حرفه ای بشم.
مي خوام آزمون نظام مهندسی رو تا دو سال دیگه قوی بشم.
زبان انگلیسی رو هدفمند مرور ميکنم و بعد ادامه مي دم. یه ایده ناب دارم تا با یه روش نوین یه موسسه زبان عالی بزنم. باید تحقیق کنم ببینم چه جوری ميشه موسسه تاسیس کرد. شاید مجبور بشم مدرک ارشد زبان انگلیسی هم بگيرم.
اینا ایده های زندگیم باسه چند سال دیگست.
+ سعی ميکنم ناراحت نباشم.
++ ام
عمه جانم دیگه راحت بخواب.۵ روز روی تخت بیمارستان دراز کشیدی و از درد اشک ریختی.الهی قربونت برم که نذاشتی منو بیارن و توی اون حال ببینمتالهی قربون محبتهات،خوبیات و بودن هات و مهربونیات برم
بخوابدیگه اروم بخواب
کی فکرشو ميکرد کسی که اینهمه به همه خوبی ميکرد،کسی که هميشه خودش رو همراه دیگران ميکرد زمانیکه گوشه بیمارستان بودن،بعد خودش ۵ روز تمام از درد به خودش نالید.۵ روز مداوم اطرافیانش زجر کشیدن هاش رو دیدن و دلشون خون شد
خ
ولو شده ام توی تخت، بقیه خوابند و من بیدارم. هنوز چراغ من روشن است. خواهرزاده ام اومد اینجا و شب رو اینجا خوابیده ! بی حوصله ام. موهام رو بستم چون حوصله اشون رو ندارم !! داشتیم فیلم برادرم خسرو رو ميدیدم. بـرادر خسرو منو یادِ رفتارهایِ بابام ميندازه. و به نظرم خسرو بعضی رفتارهاش واقعن طبیعیه . مثلا اون صحنه که یک پراید تویِ کوچه آژیرش خفه نميشد و رفت داغونش کرد :)
یکشنبه خواهر و مامانم رفتن مشهد. مشهد رو دوست ندارم واسه همين باهاشون نرفتم. اما حسو
دیشب در محضر بابام بودم، یه مهمون داشتیم مي‌گفت رفتم با دوستم سینما، توی اون سانس، من بودم و دوستم بوده و یه نفر دیگه، فقط سه نفر!!!! سانس هم شب بوده، نه یه تایم خیلی عجیب و غریبی.
بعد به بابام گفتم مردم خرم‌آباد چرا برخلاف بعضی شهرای دیگه زیاد سینما نميرن؟ علیرغم اینکه مردم شهرای دیگه هم عوامل سینما نرفتنی ک در خرم‌آباد هست در مورد اونام هست ولی اونا زیاد ميرن سینما - مثل فقیر بودن برخی یا ماهواره داشتن برخی دیگه یا دیدن کپی غیرمجاز فیلم‌ها
خب؛ بالاخره رسیدیم به آخرای تابستون ۹۸. توی یه نگاه کلی این تابستون چه کردم؟
۱- کتاب خوندم: این تابستون نقش کتاب واسم خیلی پر رنگ تر از هميشه بود. حدود بیست تایی کتاب خوندم و از آخرین تابستون بی دغدغه ی قبل کنکورم حسابی استفاده کردم. ميگن توی سال کنکور نباید کتاب خوند چون مغز اون موقع خیلی با کتاب خوندن حال ميکنه و دیگه درس خوندن برای آدم سخت تر ميشه. پس من سعی کردم جای حسرتی نذارم دیگه :)))
از بین کتابایی که خوندم اینا رو واقع خیلی دوست داشتم: در
⭐⭐⭐⭐⭐
ویژگی های محصول:
مناسب برای: بانوان
نوع رایحه: گل
خرید با تخفیف ویژه عطر جيبي نه برند کالکشن مدل La Vie Est-076 حجم 25 ميلی لیتر
دسته بندی محصول :
#آرایشی_بهداشتی_و_سلامت
برای خرید با تخفیف ویژه عطر جيبي نه برند کالکشن مدل La Vie Est-076 حجم 25 ميلی لیتر یا دیدن جزئیات بیشتر بر روی لینک زیر یا بر روی عنوان محصول کلیک کنید.عطر جيبي نه برند کالکشن مدل La Vie Est-076 حجم 25 ميلی لیتر
[عک
چاپ تقویم جيبي ۹۹
همواره یکی از پرطرفدار ترین و ارزان ترین گیفت هایی که شرکت های خرد و کلان برای هدیه دادن انتخاب مي کنند ، تقویم جيبي مي باشد. تقویم جيبي به دلیل سایز کوچکی که دارد مي تواند هیشه همراه مخاطبان شما باشد که شما با یک هزینه اندک مي توانید یک هدیه ماندگار و زیبا داشته باشید.
مرکز تخصصی چاپ متین تلاش خود را کرده که متنوع ترین پکیج موضوعی تقویم های جيبي را در اختیار مشتریان گرامي خود قرار دهد.
چاپ تمامي تقویم های جيبي به صورت تما
امشب مامان بزرگم فوت کرد هميشه فک ميکردم تو این شرایط دیگه باید خیلی ناراحت بشم و گریه و اینا ولی واقعیتش داشتم کانتست ميدادم و سر این که باید پاشم یا نه شک داشتم که البته یه هو قطع شد و تصميم گیری رو راحت  کرد ولی الان سواله برام واقعن این قدر سنگ دلم ؟ این تا کجا قراره ادامه داشته باشه. ادمای تا چقد نزدیک زندگیم بميرن برام مهم نیست؟
 
بعد این با کلی از فاميلام اشنا شدم که واقعن ازشون خوشم اومد و نميدونم واقعن چرا این مجمعهی مضخرف از فاميلا
سلام 
راستش این چیزی که ميخوام بگم شاید بهش بخندید یا .، اما واقعا برام دغدغه شده و کلافه ام کرده. من یه دختر دم بختم با خانواده ای با آبرو و با شخصیت که واقعا تو  زندگیم آرامش دارم و کلا خانواده خوبی دارم الحمدلله. اما روم نميشه خواستگار تو خونه راه بدم و یه جورایی خجالت ميکشم .
خونه مون نوسازه و داخلش خوبه اما بیرونش!، یعنی چطوری بگم!؟، نمای بیرونش خوب نیست و هر چی به بابام ميگم نماش رو درست کن اما.، تا حالا صد بار هم خواهر و برادرهام  به
وقتی دو روز متوالی مدارس تعطیل شده یعنی اوضاع واقعا وخیمه! یعنی باید شهر تخلیه شه ولی خب از نظر ایشونا جز بچه‌های مدرسه‌ای و کادر مدارس بقیه نفس نميکشن که! اصلا ما با سرب زنده‌ایم.
بابام ميگه باید حتما یکسریا بميرن که بگن ااا اینام نفس ميکشیدن چه جالب! 
قصه های من و بابام
این کتاب درمورد پدر و پسری است که با هم زندگی مي کنند است .
 این کتاب برای گروه سنی 4تا 6 سال است.
خلاصه این کتاب
یک روز پدر به بیرون رفت او یک عالمه کلاه های جوراوجور داشت پسر که
دیده بود پدرش نیست همه ی کلاه های او را برداشت و خانه را تزیین کرد و وقتی پدر
آمد آن را دعوا نکرد برای اینکه او را تشویق هم کردو
نویسنده و تصویرگراین کتاباریش ارز»
مترجمایرج جهانشاهی»
 
بسم الله الرحمن الرحیم
اول. آسید ابراهیم خسروشاهی رحمه الله علیه دیدم که مي گفت آقای بهجت رحمه الله علیه برایشان تعریف کرده که در بغداد کسی مریض شد (مرحوم آسید ابراهیم احتمال مي داد که این شخص، خود آقای بهجت بوده). مریض را به بیمارستان بردند. بیمارستان پرستاری مسیحی داشت که گویا زیبا بود. این آقا اصلا به این پرستار توجه نداشت. روزی پرستار رو مي کند به این آقا و مي گوید: آقا مگر من زیبا نیستم، چرا به من نگاه نمي کنی؟!
آن آقا گویا فرموده اند که آخر
⭐⭐⭐⭐⭐
ویژگی های محصول:
مناسب برای: آقایان
نوع رایحه: گل
خرید با تخفیف ویژه عطر جيبي مردانه برند کالکشن مدل TOM FORD-143 حجم 25 ميلی لیتر
دسته بندی محصول :
#آرایشی_بهداشتی_و_سلامت
برای خرید با تخفیف ویژه عطر جيبي مردانه برند کالکشن مدل TOM FORD-143 حجم 25 ميلی لیتر یا دیدن جزئیات بیشتر بر روی لینک زیر یا بر روی عنوان محصول کلیک کنید.عطر جيبي مردانه برند کالکشن مدل TOM FORD-143 حجم 25 ميلی لیتر
[عک
بازم اومدم با یه سوال هرکی دلش خواست جواب بده
ميخوام چندتا سوال از شما دوستداران مدرسه بپرسم:
-شما وقتی تو مدرسه هستین چی خوشحال ترتون مي‌کنه؟
 
اول خودم جواب ميدم!
من هروقت وارد حیاط مدرسه که به بزرگیه یک زمين بازیه، خوشحال مي‌شم.
یا وقتی مي‌بینم دوستای عزیزم ایندفعه تنبلی نکردن و درس خوندن خوشحال ميشم
حتی وقتی که درس خوندم و خیلی خوب جواب دادم خوشحال تر تر مي‌شم
نمي دونم شما این اتفاقا رو مي‌فهمين یا نه 
اما هم سن و سال های من که تو این
الان سه روزه خبر ازدواج همسر سابقمو شنیدم، از خیلی وقت پیش اقدام کردن که انگار جدیدا جواب مثبت گرفتن
حالا اینجا اتفاقاتی که برای من افتاد، حرفایی که شنیدم جالب ترین چیزایی بود که تو این یک سال اخیر بعداز طلاقم باهاش برخورد داشتم و خواهم داشت.
چرا اطرافیان فکر ميکنن من باید از ازدواج همسر سابقم ناراحت بشم؟ درسته انتظار نداشتم الان اقدام کنه ولی از اینکه دیگران فکر ميکنن من الان باید خون گریه کنم رو نمي فهمم !!!
عموم به بابام گفت :بابام به م
خیلی خسته ام. ولو شده ام رویِ تخت . چراغ ها خاموش است. امروز خواهر و مادرم پرواز داشتند به سمتِ مشهد. ساعتِ صُبح را گذاشتم روی 8:30 اما از 7 بیدار شدم ! ميخواستم بروم آموزشگاه مون . نمازی پیاده شدم و آنها رفتند فرودگاه. هدفون قرمزم را گذاشتم و رفتم . حسِ آزادی نميدونم غمگین بود یا شاد! یا حتی دلگیر. دلتنگی برای گذشته . رفتم آموزشگاه منشی من را بغل کرد روبوسی کردیم. با استاد روبوسی کردم. دوستم هم بود. کلی گپ زدیم . ته دلم یکم گرفت اما به رویِ خودم نیاورد
ميم سرپرستاره اورژانسمونه.یه خانمه 40 ساله خوش رو خوش برخورد و به روزبرخلاف همه سرپرستارا که بداخلاق و مجردن این هميشه خوش اخلاق بود انقدر که یه روز داشتیم حساب ميکردیم گفتم همه سرپرستارامون مجرد جز ميم که بعد گفتن نه بابا ميم هم مجرده.یه روز پا پیش شدم گفتم چرا شوهر نکردی تو هم مثل من بابات نذاشت؟.خندید و گفت یه روز برات تعریف ميکنم.یه روز بالاخره گیرش انداختم و گفتم بگو
بالاخره یا روز برام تعریف کرد.گفت تازه درسشو تموم کرده بود و اوم
یادمه وقتی بچه بودم وقتای سحر از لا به لای در اتاقم مامان بابام رو ميدیم که زیر نور نارنجی رنگ آشپزخونه نشستن و دارن سحری ميخورن . اون موقع ها رادیو ما هميشه روشن بود و صدای ربنای شجریان ميومد . نميدونستم کسی که صداش داره مياد کیه فقط هميشه بهم حس دلتنگی و غصه ميداد . با خودم فکر ميکردم کاش منم ميتونستم بیدار شم و کنارشون قرمه سبزی بخورم و خوشحال باشم از اینکه یه وعده بیشتر غذا خوردم  پیش خودم فکر ميکردم وای چقدر داره بهشون خوش ميگذره و از صدای
ميم رفت
محمد، اولین عشق من اولین رابطه ی جدی من تو این شهر و بهترین دوست و همدمم توی این سالها از این شهر رفت
بدون اینکه بهم بگه رفت
بدون اینکه آماده م کنه رفت
رفت
رفت
رفت
حالا من چیکار کنم؟! مثل بابام بود
بابایی که بندر داشتم رفت
بی کس تر شدم.
رفت
رفت
دیگه واقعا رفت 
صبح خیلی زود، اصفهان رو به مقصد خونه ترک کردیم. نميدونم چه ساعتی رسیدیم. کل مسیر رو با علیرضا جان قربانی و همایون جان شجریان سر کردم. وقتی رسیدیم ناهار نخورده و نخوابیده یه راست رفتم حموم. باز هم جمعه و فشار کم آب عصبیم کرد. به خاطر همين فشار آب کم حمومم بیش از حد معمول طول کشید. توی حموم از شدت ضعف چیزی نمونده بود که غش کنم! بلافاصله بعد از حموم ناهار خوردم. بعدش داشتم موهام رو سشوار ميکردم که شنیدم بابا داره با تلفن صحبت ميکنه، ميگه باشه. زود خو
مي خوام این چند پست ِ پیش ِ رو  رو  درباره ی یه موضوع که در ادامه توضیحش مي دم، بنویسم.شما با پدرتون چقدر حرف مي زنید؟ من خیلی کم.البته نسبت به بقیه خواهرام؛ خیلی زیاد.بابای من خیلی کم حرفه. من نمي دونم درد دلاشو به کی ميگه؟ کلا چطور این حجم از حرف رو تو خودش مي ریزه. با اینکه خیلی از آدما پیشنهاد دوستی و رفت و آمد بهش ميدن ولی از رفت و آمد بیش از حد خوشش نمياد و کلا کل خانواده امون به جز من :/ اهل دوست و رفیق و این چیزا نیستن.(من هی ميگم بچه سر راهیم(
تاکید پدر روی اینه که برم و یاد بگيرم؛ برم بنگاه مسکن و معامله کردن یاد بگيرم، برم دفترخونه و شرایط سند زدن یاد بگيرم، برم بانک و کارهای مربوط به چک رو یاد بگيرم. تا به این‌جا هر سه موقعیت رو رفتم و تجربه کردم و واقعا هم پربار بود، همراه با ميزان متنابهی اضطراب و تنش. و خب هنوز روی حرف پیشینم هستم که من یه سند دارم، سیم‌کارتم به نا، و خیلی ممنون.
امروز ظهر که از خواب پاشدم با صدای درس خوندن خواهرم رفتم آشپزخونه چیزی بخورم که بابام شروع کرد به صدا زدن خواهرم اونم که وقتی داره درس ميخونه خدارو بنده نیست کلا صداییم نميشنوه جواب نداد بعد بابام به من گفت سردار سلیمانی شهید شده ! من گفتم عه چرا و انتظار نداشتم ولی ناراحت شدم. خب من از ت و اینا سر در نميارم کلا حزب باد هم هستم (ننگ بر من و این حرفا!) براش صلوات فرستادم و سریع رفتم تلگرام دیدم یه سریا پروفایل عوض کردن و تو اینستا یه سریا تس
سلام خدمت کاربران گرامي
من داوطلب کنکور نظام قدیم هستم، راهنمایی ميخوام در نحوه مطالعه کلوز تست و درک مطلب در زبان انگلیسی کنکور، منابعی که برای زبان دارم ببینید خوبه؛
درک متن به زبان ساده دکتر اناریی لغات کتاب جيبي مهر و ماه
از الان دارم شروع ميکنم به نظرتون ميشه موفق شد، روزی چند ساعت باید مطالعه کنم، یه سوال دیگه بدون رفتن به کلاس های کنکور ميشه رتبه برتر شد، من پول ندارم برم پیش یه اساتید کار بلد، هر سال هم طراحان سوالات رو سخت تر طرح
رمان توسکا
دانلود رمان عاشقانه توسکا اثر هما پور اصفهانی با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش و لینک مستقیم
داستان این رمان راجع به دختری به نام توسکا مي باشد ، دختری از گینه همه ی دخترا ، توسکا نطلبیده وارد مسیری مي شه که براش خیلی چیزا به وجود مياره ، چیزهایی مثل محبوبیت ، پیکار ، سرمایه و چیزی که هیچ وقت توی عقلش هم نمي گنجید ، عشق ، عشقی از نوع ویژه در دوره ای که نامش هم کیمياست …
 
خلاصه رمان توسکا
نگاهی عاقل اندر سفیهانه بهش کر
هو الرحمان الرحیم
از خوبی ها و ریلکسی های مامانم قبلا گفتم براتون.
مامان مارو کلا خیلی مستقل بار اورده!
طوری که برادرم تو ۲۰سالگی ماموریت رفته بود خوزستان
اونم تو فصل خرما پزون وتو ماه رمضون.کارشونم تو شهر نبود خارج از شهر بود
نهایت هفته ای دوبار زنگ ميزد داداشم و ميگفت افرین بهت افتخار ميکنم
و صدبار هم ميگفت دیگه چه خبر!
وقتی قطع ميکرد ميگفت ميدونم سختی ميکشه اما پسر نبایدلوس بشه
وقتی هم حقوقش و گرفت کمک کردن وخونه ساخت تو۲۱سالگی هم برلش
امروز یکی از بچه ها ازم پرسید آدم باید از همسرش پول بگیره یا نه؟ گفتم : آره حتما!
گفت: تو چطوری پول ميگیری؟ گفتم: من نميدونم! من هم سختمه بگم ! هم وقتی خودش ميگه بیا این پیشت باشه خیلیییی سختمه ازش بگيرم! نگیرمم ناراحت ميشه. ميگه زن و شوهر نباید با هم ازین حرفا داشته باشن!
 
من ازین حرفا ندارم اما یه احساسی درونم هست این احتیاج رو نميپذیره. نميدونم عزت نفسمه، غرورمه، استقلال طلبیمه، چیه دقیقا؟ولی به این فکر ميکنم که قرار باشه یه روز دیگه کار نکنم
عمه عمه عمه.مدت خیلی زیادیه از حال واقعیش بیخبرم. روزها یادم مياد و فکرم هزار جا ميره.من که بچه نیستم.ميدونم همه چیز سرجاش نیست.ميدونم همه چیز درست پیش نميره.نميدونم چرا همه مراعاتم رو ميکنن انگاری.نمي خوان افسردگیم عود کنه. چند ماه پیش سر اون موضوع که بابام تو چشم پزشکی ولم کرد و رفت دنبال عمه با اینگه مسئله ضروری نبود و عمه با شوهر و دخترش اومد بود من خیلی داغون شدم. به این خاطر که احساس کردم خیلی تنهام .نه به خاطر عمه.از بابام عصبانی بودم .
تو این دو سه روز یه چیزایی فهميدم که الان دارم با خودم فکر ميکنم که مگه ميشه اتفاقی باشه؟
سه نفری ک ميشناختم و هرروز باهاشون چشم تو چشم ميشدم فهميدم فرزند شهید هستن! یکیشون که خیلی نزدیک بود و باهاش زیاد پیش اومده بود حرف بزنم.
حالا همش دارم با خودم فکر ميکنم کی چه حرفایی زدم؟
شده ک از بابام براشون تعریف کنم؟
آخه دخترا یه جور دیگه بابایی هستن.
دو شبه که روی تخت برعکس ميخوابم
هرکار ميکنم نميتونم عادی باشم
دوباره از خودم خسته شدم
از بی ارادگیم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به قول بابام؛
عشق، آینه نیست که طرفت خندید تو هم بخندی، اخم کرد تو هم سگرمه‌ هاتو بکشی توی هم!
رابطه آینه نیست که خوب بود خوبی کنی، اگه بد بود تو بدتر بشی!
عشق یعنی ایثار، یعنی فداکاری.
عاشق که بشی باید یاد بگیری یه جایی اگه اون کوتاه اومد، یه جایی هم تو بایستی کوتاه بیای، دو تا من با هم نمي‌شن ما!
یه وقتایی لازمه اگه اون من بود، تو بشی نیم من، جای دوری نميره.
#طاهره_اباذری
➿ http://t.me/parvabook_bot ارسال نظر و شرکت در مسابقه
مشاهده مطل
+در واقع این باید سومين پست هنریم باشه ولی اون دو روز همش تمرین و خط خطی انجام دادم و اصلا قابل انتشار نبودن.
+امروز از پرتره ای که دارم مي کشم عکس گرفتم که بالاخره همت کنم و  پست های هنری بذارم.
+حالا خوبه ماجرای عکس گرفتن برای این پرتره رو بنویسم. من قرار بود اردیبهشت عکس بگيرم و کار پرتره امو شروع کنم ولی از عکاسیش ميترسیدم. به خاطر همين هر هفته مينداختمش برای هفته بعدش.تا اینکه یه روز نشسته بودم و دوربین هم جور کرده بودم.مامانمو صدا زدم تا چ
.
طبق معمول رفتم به مدرسه پول جزوه و کوفت و زهرمار و مرض بدم. بعد خوردم زمين :/ بعد پولام پخش شد تو هوا اصن یه فضای گادفادر طوری شد :)) بعد خانومه گفت حالا نميری. 50 تومن پول دادی حالا باید 500 تومن خرج دوا درمونت کنیم :/ منطقش نابودم کرد :)))
+ خانوادتاً رد دادیم. داشتیم راجع به یکی حرف ميزدیم. بعد بابام گفت خونه ش کجاست؟ بعد همه یهو داد زدیم تو باغچه بعد کر کر خندیدیم و بعدم زدیم قدش :)))
+ باورم نميشه تازه 9 مهره :/
+ تو توییتر ميگفتن این نرگس محمدی و فریبرز ع
بچه که بودیم
 
بابام ميگفت
 
به فلان کارگر (کارگر آ) من سلام نکنین و اگه سلام کرد، خیلی جدی جواب بدین و سریع ازش دور بشین.
 
به اون یکی کارگرم اگه خواستین حتما سلام کنین و حال خودش و بچه هاش رو بپرسین.
 
یه کارگرم داشت، که بهم ميگفت هميشه، دختر گلم، اگه دوست داشتی بهش سلام کنی و احوالپرسی هم بکنی، از یه شهر دیگه مياد و غریبه و پسر فوق العاده ای دوست داشتنی و مودب و باشخصیت و باسوادیه، ولی خیلی زیاد نپیچی بهش طفلک فکر ميکنه خودت رو ميخوای بهش بنداز
ساعت 22:10 روز جمعه:
 
دارم باز ميرم دکتر. همون بیمارستان.بابام تو راهه که بیاد خونه دنبالمون و من داشتم آماده ميشدم و درهمين حین همش داشتم دعا ميکردم پرسنل شیفت دیشب و امروز صبح الان نباشن تو اسکرین واتفاقات! اصلا حوصله دیدن پوزخند هاشون و از سر تاسف سر ت دادن هاشون و شنیدن "دیدی گفتم" و "مگه نگفتم." هاشون رو ندارم :|
+ گاهی یه همچین چیزایی درد رو غیر قابل تحمل تر ميکنه. :(
 
ساعت 1:00 بامداد روز شنبه:
 
+اونا نبودن. منتظر جوابCBC هستم . در حال خورد
نمي دونم چرا هیچ وقت مسیر زندگیم عادی‌نیست چرا این صراط مستقیم توی زندگی من نیست یعنی اگر بیای خونه ما از پدرم بپرسی بچه ناخلفت کیه اول ميگه همشون خوبن ولی نه دلش ميگه زهرا . من و خواهر کوچیکم عین هميم همون حد مقاوم سرسخت و ناسازگار و برادرم و خواهر دومم دقیقا عین همن انعطاف پذیر مهربون و بشدت به پدرو مادرم نزدیک و همه چیز رو به راحتی بدست ميارن ولی ما دوتا نمي دونم چرا اینطوریه هر راهی هر چیزی بخوایم باید اول یه جنگ راه بندازیم با کلی موانع و
عکس اول :اینجا خط مقدم حق علیه باطل و رزمندگان اسلام در حال هندونه خوردن.چیز خاصی به ذهنم نميرسه ولی از عکسِ خوشم‌مياد.اولین دفعه که این عکسه رو دیدم نميتونستم باورکنم مردان خداهم دراون شرایط پیکنیک ميرفتن و از قضا هندونه هم ميخوردن!
 اوشونی هم که پاشو بغل کرده بابامه.کلا خونوادگی اهل نگاه کردن تو دوربینیم!
عکس دوم:بابام درحال نامه‌نوشتن،برای چه کسی؟نامشخص!
 
عکس سوم:
حدسم اینه پیراهن قرمزه از یه چیزایی خبر داشته و بابام برای حفاظت از حر
عکس اول :اینجا خط مقدم حق علیه باطل و رزمندگان اسلام در حال هندونه خوردن.چیز خاصی به ذهنم نميرسه ولی از عکسِ خوشم‌مياد.اولین دفعه که این عکس رو دیدم نميتونستم باورکنم مردان خداهم دراون شرایط پیکنیک ميرفتن و از قضا هندونه هم ميخوردن!
 اوشونی هم که پاشو بغل کرده بابامه.کلا خونوادگی اهل بغل کردن پاهامون و نگاه کردن تو دوربینیم!
عکس دوم:بابام درحال نامه‌نوشتن،برای چه کسی؟نامشخص!
 
عکس سوم:
حدسم اینه پیراهن قرمزه از یه چیزایی خبر داشته و بابا
دیروز رفتم دخترم رو از خونه پدرشوهر بیارم خواهرشوهرم بیش از ده مرتبه به دخترک فحش داد :تو روح پدرت! تو گوش‌های بابات! پدرسگ اینا رو به خنده و بازی مي‌گه ولی واکنش دختر کوچولوم همونه که هممون وقت فحش شنیدن داریم عصبانی بود و به پرخاش ميگفت: تو روح پدر خودت! به بابام نگو! بابام رفته سرکار!بهش گفتم فحش نده مي‌گه به بچه نمي‌گم که به داداش خودم مي‌گم!!!!!!نشستیم تو ماشین دخترک مي‌غرید تو روح پدر خودت ،تو روح پدر خودت لیدم (به ر گاهی ل مي‌گه)عصبی شد
نتونستم، هرکاری کردم نشد، دلم آروم نگرفت،
صبح پاشد واسه خودش رفت شرکت، فقط رو‌ در یخچال یادداشت گذاشته بود که: برگشتم ناهار ميریم بیرون.
ته بخشش واسه آروم کردنم روز‌سالگرد مهسا همين بود :(((
ولی بس نبود.
به فرزانه زنگ زدم گفتم بریم سالگرد، باور نمي کرد بابا اجازه داده، گفته بود به خاطر من اونم نميره، گفتم بیا بریم اجازه داد ، دروغ گفتم.
مهسا مي دونم چقد زجر کشیدی مامان باباتو بالاسر قبرت دیدی، کنار هم! منم اندازه تو عذاب کشیدم، ازشون متنفر
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب