نتایج پست ها برای عبارت :

می دونی کرده کارای تو کمرمو خم

حتی با وجود اینکه مشکلات دارن کمرمو خم ميکنن ، خیلی شیک و مجلسی بهشون زل ميزنم و یه سیلی ميزنم زیر گوششونفشار ناشی کار و خستگی و عین حال درس خوندن تو دانشگاه یا حتی رفتن به کلاسای مختلف درحالی که داری تعميرات منزل انجام ميدی و همزمان چندتا پروژه ی سایت و ربات دستته مگه چقدر ميتونه سخت باشه؟ما که دیگه خودمونو زدیم به رگ بیخیالی :/
نوشتن مطلب با 9000 کلمه ( کلمه هاااا ، کاراکتر نه ) ، ساخت ربات تلگرام یا حتی طراحی وبسایت .یا حتی SEO کردن یه وبسایت سا
اینترنتارو اینجوری کردن
واقعا فکر نکردن ما ميخوایم چیکار کنیم؟
کاراي بیمه؟
کاراي مقالم
کاراي زبانم 
کاراي تحقیقاتیمون
همه چی رو هواست
یعنی حتی کلاسامونم نميدونيم تو چه تایمي برگزار ميشهو کدوم کلاسیم چون کل برنامه تغییر کرده از هفته قبل‍♀️
من نشستم دارم یک خط درس ميخونم نیم ساعت حرص ميخورم فقط
 
بعد رفتن همه چیو الکترونیکی کردن:///////
تازه مشکلات من مشکلات خیلییییییی کوچیکیه در نبود اینترنت خیلی از کارا رو هواس الان
 دلم تنگه عزیزم
سرم درد گرفته نمي دونم چرا.
امروز فکر کردم یعنی ميشه یه بار دیگه ببینمت؟ميشه سر بذارم روی شونه ات؟ ميشه بوت کنم؟ ميشه توی آغوش تو احساس آرامش کنم؟
ميشه توی گوشت زمزمه کنم دوستت دارم؟ ميشه بگم خیلی دلم برات تنگ بوده؟ ميشه بگم که چه حس غریبی دارم؟
چرا امروز گفتی من از همه چی باخبرم؟ چرا گفتی باید همه چی رو از من بپرسی؟
نزدیک ترم از تو به تو؟ مي دوني که هميشه حواسم بهت هست  ؟ مي دوني که بیشتر از همه مي خوامت؟ مي دوني که لحظه ای ازت
پرم از نشدن از حسرت از غم از غصه
دلم غم داره درد یه روز و دو روز نیست. خیلییی وقته باهامه.
چشامو ميبندم خودمو تصور ميکنم تو یک دنیای دیگه دنیایی که خیلی چیزاش فرق داره با این واقعیت
حالم خوب ميشه لبخند مياد رو لبم. زیر بار غم طاقت ندارم خیلی وقته قوی بودم دیگه دارم کم ميارم.
.
.
از بدبختی ميان بهم ميگن به ولله خنده م ميگیره!! به خداوندی خدا تو دلم بهشون ميخندم. اصلا نميدونن سختی زندگی چیه. یه سری اتفاق های کوچیک ميفته ميگن بدبختی.
امان از ای
بچه که بودم وقتی بابا و مامان کاراي بزرگی بهم ميسپردن حس خوبی داشتم. کارش سخت بود اما من به این عشق انجام مي دادم که حتما روی من خیلی حساب کردن . الان وقتی استادام کاراي سخت رو بهم ميدن بازم قلبا راضیم، حتما روی من یه جور دیگه حساب مي کنن . اما چرا توی زندگی وقتی با سختی های مختلف درگیر مي شم . وقتی دچار مشکلاتی ميشم که فقط خدا ازشون خبر داره خوشحال نميشم . حالا یاد گرفتم به این فکر کنم که حتما خدا یه جور دیگه روت حساب کرده پس نااميدش نکن . فک
سرم بدجوری درد مي‌کنه . احساس خیلی بدی دارم . ازینجا خیلی بدم مياد. اینجا ینی این اتاق و کلا این. کلا این مکان. همه ی آدما خائنن.بلااستثنا همه خیانت ميکنیم. اصلا تو خونمون ـه. موضوع خیانتِ معروفی که ممکنه بین دوتا زوج که تو رابطه ان رخ بده،نیست. کلا مدلای مختلف رو ميگم. نمي‌دونم قضیه چیه. اصن ميدوني حتی موضوع فقط خیانته نیست. موضوع ميتونه حتی خیلی تهوع آور تر بشه. بدترش اینه که اون آدمه پناه ببره به کلمات. پناه ببره به کلمه و بگه که خیانت به ت
و خب ميدوني؟ من هر لحظه حس مي‌کنم دارم به خودم دروغ مي‌گم. وقتی یه لحظه مي‌گم که وای، تو چه‌قدر شبیه فلانی هستی، همون صداهه هست که بگه حرف مفت نزن، دروغ نگو. وقتی مي‌گم تو اصل اصلی، تو خودتی دختر! باز هم صداهه هست که بگه دروغ مي‌گی. حتی همين الان که دارم این رو مي‌نویسم، صداهه داره مي‌گه هیس، هیچی نگو. کم سر خودت و بقیه رو گول بمال.
و خب ميدوني؟ عملا هیچی راضی‌ش نمي‌کنه، هیچی، هیچی. اگه بگم هست، مي‌گه دروغ مي‌گی و اگه بگم نیست همون حرف خ
یه جوری مي فرستنت وسط ميدون و ازت نظر مي خوان در مورد چیزی که نمي دوني یا مي دوني و بعد بمبارانت مي کنن با اطلاعاتِ معلوم نیست از کجا اومده. 
نگات مي کنن. دنبال چیزی نیستن، جز اینکه نمي دونم چی. یه چیزی که درونشون تو مسیر زندگی گم کردن.
توی این بازی، قراره حقیقت گم شه. قراره تو گم شی.
و تو مي مونی که من کی خواستم وارد این بازی مسخره شم؟
به هوش، از این استراتژی به هوش! :دی
با این طور آدمي فکر مي کنم که نشه دوستی کرد. :) دست کم، من هنوز بلد نیستم. شاید
مامانم ده روزه مامان و بابابزرگم رو برده مشهد دکترهای مختلف و کاراي خونه افتاده گردن من.نميدونم واقعا چی بگم و کی رو مقصر بدونم.این خیلی بده که مردی پنجاه و خورده ای سنش باشه و بلد نباشه غذا بپزه یا هنوز بعد از 27 سال یاد نگرفته باشه اخلاق های دخترش رو.از دیشب که باهاش دعوام شده هنوز عصبانیم.از اتاقم کم خارج شدم و یه کلمه هم باهاش حرف نزدم و احتمالا تا دو روز آینده هم همين طور باشم.
یاد بگیرین از پس کاراي شخصی تون بربیایین مردها.مردسالاری شما رو
چقدر به آدم حس خشکی دست ميده 
اینکه با کسی که نمي دوني جنسش چطوریه صحبت کنی 
دقیقا عین اینه با کسی که حسی بهش نداری سکس انجام بدی.
فشار زیادی بهم وارد شده،  نتایج روانشناسی رو برای پدر نامزد فرستادم
خیلی قلبم درد مي کنه و اینکه هر روز به این نتیجه مي رسم بنی برای بدست آوردن من چقدر سختی تحمل کرده و چقدر هوشمندانه همه چی رو کنترل کرده.
واقعا خودش مي گفت ارتش یکنفره 
حالم بده
خدایا کمکم کن.
ترم سنگینیه!
یعنی یه طوفانیه که نميدونم چجوری از پسش باید بر بیام!ولی اگه بربیام چقد به خودم افتخار کنم :)
یه سری چیزا یهو مياد سر راهت بدون اینکه براش نقشه ای کشیده باشی!من خیلی به این چیزا اعتقاد دارم!
بچه ها ميگفتن تا قبل از اینکه سر کلاس الکترونیک برسم همههه ساکت بودن!وقتی من رسیدم و سوالام شروع شد همه بچه ها هم فعال شدن :)
بهم انگیزه داد این خبره :)))
همه چی خوبه ولی فکر کنم ارامش قبل طوفانه!طوفان ترم ۵ با ۱۹ واحد اختصاصی سنگین!
دیوونم؟!شاید!
به
آدمای خوب هم در شرایطی کاراي بد انجام ميدن ،
گرچه یه روزایی هم ميتونن بد باشن و کاراي خوبی بکنن ،
وقتی در ميانه ی همه حرفای نگفته ام به گلایه هام ميرسم اونا رو تو خیسی چشام حل ميکنم و به خودم ميگم ،
تو که همه جوره از تقدیر طلب کاری  اینم روش ،:
و این منم 
که دیگه  حتی با خودمم دردودل نميکنم به گمانم غم وغصه هم از دست من عاصی شده ،
خیلی ها فکر ميکنن چون کسی دور و برشون نیست یا با هیچ کس رفت و آمدی ندارن ،
تنهان 
ولی تنهایی رو کسی ميفهمه که شلوغی دورو
بالاخره باید از یه جایی بنویسم اه لعنت به ترس اصلا بی خیالش 
 
مي دوني چه طور بگم این روز ها سرم خیلی شلوغه فکر اینده طول و دراز ،از همه وحشتناک تر امتحان های ميان ترم خیلی ازار دهنده هستن ولی نمي دونم باز سعی مي کنم بجنگم برای چیزی که گاهی فراموشش مي کنم 
 
عشق به گفتن داستان خودم 
 
لطفا بهم نخند ولی منی که خودم مي ترسم بنویسم برای بقیه تجویز نوشتن  مي کنم مي گم بهشون هر کسی داستانی داره باید بنویسه مهم نیست چه طوری ولی باید بنویسه مي دوني مي
خدای من زندگیم قشنگ تر بود.تصميمات بهتری ميتونستم بگیرم.مسیر بهتری ميرفتم.کاراي بهتری ميکردم.کاراي کوچکی که قبلا ميکردم چقدر الان مد نظرم بزرگ و سخت مياد.ادم قبل نیستم.ازت دور شدم.دارم ميشم همونی که نميخوام و نميخواستم!راه فرار کجاست؟؟؟غفلت و گناه دو دستمو بسته.پاهام هم خسته اند و جونی ندارند دیکه.قلبم؟نميدونم.اونم داره به فاک ميره.اگه با تو بودم از زندگیم و لحظاتم و طبیعت و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه بیشتر لذت ميبرم.
اما حالا چی؟؟موندم تو
اِدی: من مي خوام برم پیش خواهرم، اونجا یه شیرینی فروشی بزنم. برای روز تولدت یه کیک بزرگ مي فرستم.
جک: من از کیک تولد بدم مياد.
اِدی: چی؟ بدت مياد؟ چرا؟
جک: مي دوني ، اینایی که ميگی ، به روحیه ات نمي خوره. تو دوباره ميری سراغ ی چون تو یه ی.
اِدی: آدما عوض مي شن جک 
جک: روز ها عوض ميشن، ماه ها عوض ميشن ، فصل ها عوض ميشن، ولی آدما هرگز عوض نميشن.
ادی: چرا عوض مي شن، خود تو هم عوض ميشی. مي دوني مي خوام رو کیک تولدت چی بنویسم ؟ جک موزلی. هه آره برات مي فر
کاراي مامانا واقعا سخته.
این یه هفته .که مجبور بودم کل کاراي خونه رو انجام بدم
فهميدم.صبحونه ناهار شام.چای دم کردن و ظرف شستن.
خونه مرتب کردن و.اوووه.
دارم از هوش ميرم.
ساعت ۶ از خواب بیدار شدم.

المپیاد .فعلا بای بای.
مامان ميگه ها:ميگه وقتی مجبور باشی .کدبانو هم ميشی.عجله نکن!
اوپس.واقعا توان رفتن دانشگاه رو ندارم.
کاش بگن استاد نمياد.یا تعطیله.یا هرچی!
من‌هرروز ۳ تا دادخواست واسه بابا تایپ ميکنم امروز جون خودکار دست گرفتن
دوست دارم یه جور دیگه زندگی کنم.
سرم تو لاک خودم باشه از آدمایی که انرژی منفی دارن تا جایی که ميتونم دور شم.
شیک بگردم ورزش کنم واسم مهم نباشه درآمدم کمه بیشتر مواظب خودم باشم
کمتر عصبانی و بیشتر مهربون باشم جوگیر نشم به آدمایی که ندارم فکر نکنم
کتابای خاص بخونم کتابایی رو که نیمه تموم گذاشتم تموم کنم خوش بگذرونم
بیشتر تلاش کنم هر شب با خدا حرف بزنم کمتر حسودی کنم از چیزای کوچیک لذت ببرم
پروژه ای که توی فکرش هستم رو کم کم شروع
بعضی وقتا فقط انتظار یه کم محبت داری
با تمام وجودت داری ميگی الان منو دوست داشته باش
بهم حق بده ناز کنم حتی الکی
بعد یه ضربه محکم ميخوری که کی به تو حق داده اخم کنی؟
کی به تو حق داده غر بزنی؟
کی به تو حق داده روز تعطیل منو خراب کنی؟
من کار ميکنم، تو کاراي خونه کمک ميکنم، تو کاراي بچه کمک ميکنم، تو رو ميبرم خونه بابات و ميارم
پس تو حق نداری از من بخوای نازتو بکشم
حق نداری الکی قهر کنی که من دوستت داشته باشم
من چون دارم به سختی زندگی ميکنم پس بسه دی
نگاهش مي‌کنم؛ چشمان آبی و سردش را مي‌بینم که مسحورم کرده. به سختی ازش رو بر مي‌گردانم و مي‌گویم: ميدوني چیه که این‌قدر خاصت کرده؟»
جوابی نمي‌دهد، جز یک کلمه: نمي‌دونم!»
انتظاری هم ندارم که بداند؛ خب، از زیبایی بی‌رحم و یخ‌زده انتظاری نیست که گرمای آتش فریفته شدن را درک کند.
دستان بلورین هم‌چون یخ‌‌اش را در دستانم مي‌گیرم. به او مي‌گویم: زمستان‌جان من، دوستت دارم؛ با این‌که گرمای آتش روحم رو درک نمي‌کنی!»
پ.ن: این یه متن در وصف ع
دوباره یه سریال آبکی رو شروع کردم به دیدن که توش همه چی رنگی پنگی و خوبه. تمام دغدغشون اینه که طرف چپ نگاش کرده،دختره یه دفعه از شاگرد بقالی ميره تو یه شرکت تبلیغات و کاراي گنده گنده ميکنه.اینارو ميبینم و ميدونم همش فیلمه اما با توچه به پتانسیل افسردگی و بی‌انگیزگی که دارم، حالم گرفته است و هیچ کاری نميتونم بکنم.اخه اینم شد زندگی.هیچی سرجاش نیست.چقدر ميتونم غر بزنم.گه توش
یکی دیگه از اون آهنگ های پاییزی که واقعا به حال و هوای این فصل مي خوره آهنگ نه نرو از سیروان خسروی هست که به شدت رومنس و یه جورایی ناراحت کننده ست ولی از اون غم های دوست داشتنی. از اون آهنگ هایی که مي دوني وقتی گوشش مي دی روح و دلت پر مي کشه به جایی که نباید. از اون آهنگ هایی که حتی اگه از لحاظ احساسی توی شرایط خوبی باشی باز هم ذهنت رو درگیر مي کنه و واقعا دیوونه ی این آهنگم. از اون آهنگ هایی که مي دوني وقتی گوشش بدی دلتنگی دیوونت مي کنه ولی باز هم
اگر از اونهایی هستی که هیچکس نميتونه روی کمکت حساب باز کنه، لطفاً از اونهایی هم نباش که ژست روشنفکرانه مي‌گیرن و هی ميگنجامعه‌ی ما». وقتی خودخواهانه پشتت رو به دیگران مي‌کنی و این رو زرنگی و فهم و شعور بالای خودت ميدوني، چرا وقتی یکی پشتش رو بهت مي‌کنه یه دفعه جیغ بنفش سر مي‌دی؟
جامعه ميدوني یعنی چی؟
-------
 
Photo by Joshua Humphrey on Unsplash
یه تکنیکی هست تو این سازمانا و تشکیلاتا، برای وقتایی که نمي تونن باهم ارتباط مستقیم داشته باشن، همو ببینن یا باهم صحبت کنن به هر نحوی.
من تو فیلم نفس دیدمش برای اولین بار. فکر کنم عضو مجاهدین خلق بودن اونا، نمي دونم. ندیدیش احتمالا، بعید مي دونم.
ولی حالا، مي دوني اون تکنیک برای چیه؟
برای اینه که تو همين شرایطی که گفتم از حال هم خبردار بشن.
یه نشونه که مي گه: "من زنده ام."
فکر کنم تو کتاب من زنده ام هم همين جوری بود، نمي دونم نخوندمش. یه کلیپی بود
دختر ساکت و سر به زیر و درس گوش کن کلاس من بودم. دختر شنگول و پر هیجان و خنده رو و سوتی بده ی کلاس الی و سومي تو بودی. یه وقتا انقدر عاقل و فهميده که باورم نميشد یه دختر چهل و پنج کیلویی ریزه ميزه بتونه اینقدر خوب و به موقع حرف بزنه و تصميم درست بگیره، یه وقتا بچه شرور مردم آزار و ریسک پذیری که از جسارتش انگشت به دهان مي موندم. شما دو تا رو همه توی دانشگاه دوست داشتن. استادا، همکلاسیا، هم خوابگاهی ها، اصلا همون همه. یه جور شیطنت معصوم توی وجودتون ب
 
تو سایه ی من باشی
من همسایه ی تو
 
عیشی بُوَد آن، نه حدِّ هر سلطانی
 
وقتی من سرمای خرابی خوردم و تب و لرز کردم
تو بدو بدو بیایی به عیادتم
 
وقتی جشن تولد کوچولوی تو بود
من بیام شادیِ خونه ی تو رو توی همه ی دنیا تکثیر کنم
داد بزنم 
آهای دنیا
امشب خواهرِ عزیزم خوشحاله
کسی حق نداره غم تو دلش باشه
 
 
 
مي دوني الان که دارم اینا رو تایپ مي کنم چشمام پر از اشکه و قلبم پر از درد؟
نمي دوني
 
 
آقای دهنوی معلم تاریخ سال سوم دبیرستان‌مون بود‌ و من خیلی دوسِش دارم.
یه روز اومد توو کلاس و گفت:"بچه‌ها تاریخ مثل صندلی مي‌مونه! فرض کنین یه صندلی توو حیاط مدرسه باشه، از هر طرف که نگاهش کنی یه دید بهش داری، از بالا نگاه کنی یه دید، از چپ و راست و روبرو و پشت یه دید. حتی اگه بری کنارش وایستی و کامل نگاهش کنی باز در مورد رنگش و کیفیت چوبش و . چیزی نميدوني.  اگه همه‌چی هم بدوني، ممکنه بشینی یه‌دفعه بشکنه! چون تو همه‌چی رو نميدوني که، شاید ی
در نهایت با تمام چیزهایی که از مزایای منزوی‌بودن مي‌گم، ولی تهِ دل‌م، اون‌جا که کسی ازش خبر نداره [البته به جز شما]، خوشحال شدم که م. و ز. و ر. تولدمُ یادشون بود. ميدوني؟ اون‌جایی که انتظارش ُ نداری.
 
 
× ولی دیگه امسال وقت‌شه زندگی رو جدی بگیرم.
چرت و پرت نوشتم ارزش خوندن نداره:
 
چطوری بهشون بفهمونم من بیشتر از همه مردم دنیا از خودم ميترسم
با این مغز معیوبی که دارم و هر چند وقت یکبار بهم ميریزه
سیستم هاش قاطی ميشه
دفعه پیش حدودا 4 ماه پیش بود بعدیش هم الان
انگار مغزت سفید ميشه نمي تونی حتی درست فکر کنی
مثل یه مجسمه تو خالی
سابقه هر مشکل مغزی بگین توی فاميل پدری داریم
عموم فقط 3 تا عمل روی مغزش داشت هر کدوم 9 ساعت
از اسکیزوفرنی و شیزوفرنی بگیر تا دو قطبی و چند شخصیتی و بقیه
بیست و چهار سا
ِ_آخرین پستم دقیقا روز قبل عروسی دوستم بود و الان دقیقا شب بعد از عروسی دوستم ،یعنی دیشب این موقع من بغل دست دوستم تو جایگاه عروس نشسته بودم و با اون یکی دوستم مثل ندیده ها عکس ميگرفتیم ، و یک ساعت بعدشم وقتی بغلش کردم چشماشو دیدم اشکم در اومد و با این جمله به آقای داماد :آقا امير مواظبش باش ،سالنو ترک کردم . وقتی به سمت در ميرفتم جوری دیگران نگام کردن که از کرده ی خود پشیمانم تا حالا این همه آدم یه جا باهم اشکمو ندیدن و البته تاحالا بخاطر هی
سمند نقره‌ای رنگ با سرعت زیاد از کنار آینه‌ی بغل عبور مي‌کند._آخ آخ ببین عین گلوله ميره !
_ ماشین شوتیه؛ این به هر کس بزنه کسی زنده ازش در نمياد.
صدای آرامش از صندلی پشتی بلند مي‌شود، هندزفری را از گوشش بیرون مي‌کشد و مي‌گوید : "از کجا فهميدین ماشین شوتیه؟"
_مشخصه دیگه، پشتش رو ببین، پشت ماشین رو ميارن بالاتر که وقتی بار ميزنن و سنگین ميشه خیلی نیاد پایین، ببین الان بار نداره پشت ماشین بالاست!
_ ميگم! مگه امام جمعه نگفت اگه با سرعت مجاز برن پلی
به نشونه‌ی وقت‌هایی که نه ميتونی گریه کنی و نه ميتونی گریه نکنی. همين‌طور عاجز و درمونده مي‌شینی روی پله کنار دوستی که هنوز نميدوني داره از ته دل حرف مي‌زنه یا نه.
به نشونه‌ی وقتی که بین خروار خروار غم و خشم گیر مي‌کنی. غم نمي‌ذاره عصبانیتت رو بروز بدی و خشم نمي‌ذاره غمت رو
به نشونه‌ی وقتی که نميدوني باید بری یا بمونی
ميدوني من هميشه با اعدام موافق بودم راستش. و خب فکر مي‌کردم فلانی رفته بهمانی رو کشته و هزار کار وحشتناک دیگه باهاش کرده، خب پش حقشه که اعدام شه. هیچوقت حرف کسایی رو که با اعدام مخالف بودن درک نمي‌کردم واقعا. ولی مدت‌ها بود به این قضیه و دلایل مخالفت‌ها فکر مي‌کردم. آخرین باری که واقعا درمورد درست و غلط بودن اعدام تردید کردم وقتی بود که تو کتاب ابلهِ داستایفسکی، درموردش خوندم. و الان، بار دومه و تو کتابی دارم درموردش مي‌خونم که خودم مترج
حال و هوای این روز های پاییز به شدت این آهنگ رو مي طلبه و اگه گوشش ندادین باید بگم که بسی اشتباه کردین!
این آهنگ یه احساس عجیبی داره که اصلا نمي شه توصیفش کرد. مسلما جزء خاطره انگیزترین های شادمهر هست و خواهد موند.
آهنگ دومين قطعه از آلبوم دهاتی هست که متاسفانه اصلا اعلام نکردن شاعر این قطعه کیه ولی آهنگ سازی به عهده ی سیاوش قميشی عزیز بوده و بعضی ها مي گن شاعر هم خود آقای قميشی بوده ولی اطلاعات دقیق در دسترس نیست.
 
 
دانلود آهنگ
 
 
وقتی چشت پا
با لافکادیو در مورد کمال گرایی صحبت ميکردم و خیلی خوب توصیفش کرد و حتی گفت چرا ما کمال گراها اهمال کار ميشیم و البته درمانشم گفت و اون این بود که : 
"راهش اینه که خودمون رو با تغییرات کوچیک راضی نگه داریم و استمرار داشته باشیم روشون تا کم کم تغییرات بزرگ سر و کله شون پیدا بشه." 
منم به جهت اینکه دیگه خسته شدم از اوضاع بی طاقتی و درجا زدن خودم تصميم گرفتم به حرفش عمل کنم و این تمرین استمرار رو عملی کنم توی زندگیم با یه سری کاراي ریزه ميزه، به همين
هنوز روزم تموم نشده، اما اومدم اینجا از احوالاتم بنویسم. حس مي‌کنم چشمم کمي باز شده، حس مي‌کنم دارم یه چیزایی رو مي‌بینم. انگار که قبلا نمي‌دیدمشون. بذار تلاش کنم توضیح بدم:
بعضی وقتا توی موقعیتی هستیم که درکش نمي‌کنیم. خبر نداریم کجاییم. نميدونيم چشم بسته به کجا رسیدیم. مثل این مي‌مونه که چشم بسته رفته باشیم روی یه بند یه اینچی که بین دوتا صخره یا آسمون‌خراش وصله. خبر نداریم تو چه موقعیت بدی هستیم. نميدونيم چقدر متزل شده موقعیت‌م
یک هفته‌است استاژر شده و خیلی به‌ش برخورده از این‌که استاد به‌ش پریده که چرا مدفوع بیماری که خون‌ریزی داخلی داشته رو چک نکردی؟ [و وقتی جواب این‌ئه که چندش‌ش مي‌شده، خیلی ناراحت‌کننده‌ست.]
 
 
~ ميدوني؟ این روحیه‌ی خوبی نیست برای یک پزشک. 
چند روزه دارم برنامه ریزی های کوچیکی ميکنم و رو کاغذ رنگی های چسب دار مينویسم و ميچسبونم بالای کمد. یه مربع کوچیک هم کنارِ هر کار (Task) ميزارم که وقتی انجامش دادم تیک بزنم براش.
روزی 4-5-6 تا کار توش مينویسم؛ از نگاه کردن به آموزش ویدیویی 20 دقیقه ای اکسل، تا نگاه کردن به آموزش ویدیویی 50 دقیقه ای اکسل، تا خوندنِ کتاب، تا نوشتنِ جملاتِ برگزیده ی کتابای قبلی داخل دفتر سبزم، و حتی تا برقراریِ یه تماسِ تلفیِ واجب که هی عقبش مينداختم.
شیوه ی بدی نیست.
فروردین
مسایل زیادی هست که باید بهش برسیباید خلوت کنی و به کارات برسی هرچند که سخته و فشار مسئولیت هابهت وقت خالی نميدهاولویت بندی کن کارهات رو و بعد سراغشون برو
اردیبهشت
منتظر خبر یا پیام یا چیزی هستی از عزیزیشاید دیر شه و عصبانی شیپس بهتره سرت گرم باشه به کاری تا وقت زودتر بگذرهو انتظار اذیتت نکنه و چیزی که منتظرشی بهت برسه
خرداد
نگرانی های مالی از اونجا سرچشمه مي گیرهکه خبری یا اظهار نظری تورو تحت تاثیر قرار دادهباید اول صحت این صحبتا
۱. گردنی خودمو با کاموای ست کلاه اینای شوهری شروع کردم 
۲. ته چین مرغ خوشمزه دست پخت خواهری + سیب زمينی سوخاری + نودل با ماست + هات چاکلت با شیرینی خامه ای + لبو لبو + آبنباتای خوشگل گوگولی
۳. کاراي عقب موندم ـو انجام دادم و حس سبک شدن دارم
توی ماشین یه آشنا نشستی و در طول مسیر،
راننده یه جایی کار داره و جای پارک هم نیست. مجبوره دوبل واسته و ازت مي
خواد که بشینی پشت فرمون تا اگه افسر اومد جریمه نکنه؛ در حالیکه تو کل
عمرت فقط یه بار سه چرخه ی بچه ی همسایه تون رو دور حوض خونه سوار شدی!
خانمت
داره کیک درست مي کنه و ازت مي خواد با همزن برقی، چند دقیقه خمير کیک رو
هم بزنی؛ در حالی که فرق بین نون و کیک و بیسکوئیت رو هم نمي دوني!
با
رفیقت مي ری کوه و برای پختن کباب کوبیده، چند تا شاخه ی خشک
الان حتی از دست حرفات ناراحت نیستم ، حتی بغضم نمي گیره ، درست ِ اون لحظه بغض گلوم رو فشار ميداد اما الان نه اصلا حرفات روحم رو آزار داد اما خب من سکوت کردم چون فایده ایی نداره . ميدوني تو حق داری منم حق دارم تو با اون فرهنگ بزرگ شدی منم متضاد این فرهنگ تو با لاک زدن من مخالفی بخاطر دلایل بچگانه ی مزخرف امروزی اما از نظر تو دلایل بابا طور مي باشه . تو با رفتن من به رستوران با اکیپ دختر پسری عکاسی مخالفی و منم که لج نميکنم و سفارشم رو لحظه ی آخر ل
بچه ها هميشه دوست دارن به خاطر کاراي خوبی که ميکنن جایزه بگیرن البته نه تنها کار خوب بلکه چیزای جدیدی که یاد ميگیرن شیرین کاریهای که دوست دارن به بقیه هم نشون بدن. بابا خیلی قبل تر ها عکاسی زیاد ميکرد عکسای قشنگ ميگرفت و از خواهر برادرام زیاد عکس گرفته. یکی از عکسای خواهرم رو زیاد دوست دارم یه توپ رنگی که بالای سرش گرفته با یه پیرهن سبز رنگ همرنگ چشماش به تنش کرده. این عکس رو قاب کرده گذاشته بالای تخت خواب اتاق خوابش. نقلی خودشم الان کاراش مثل
بسم الله الرحمن الرحیم
اول. آسید ابراهیم خسروشاهی رحمه الله علیه دیدم که مي گفت آقای بهجت رحمه الله علیه برایشان تعریف کرده که در بغداد کسی مریض شد (مرحوم آسید ابراهیم احتمال مي داد که این شخص، خود آقای بهجت بوده). مریض را به بیمارستان بردند. بیمارستان پرستاری مسیحی داشت که گویا زیبا بود. این آقا اصلا به این پرستار توجه نداشت. روزی پرستار رو مي کند به این آقا و مي گوید: آقا مگر من زیبا نیستم، چرا به من نگاه نمي کنی؟!
آن آقا گویا فرموده اند که آخر
http://writers.blog.ir/1396/02/14/%D8%B3%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D8%AA%D8%B4این سه گانه رو حتما بخونین با اینکه ایرانیه به پای کاراي درن شان ميرسه!خودم 4بار خوندمش یه جورایی ميشه گفت کاپلیه!عشق بین آیدن و آدریان بین هیچ دو بشری دیده نشده!ژانر:تخیلی/جادویی/حماسی/سد اند
بعضی وقتا زندگی عجیب ميشه خیلی عجیب انقدر عجیب که نمي دوني چرا اینطوریه اصلا همه چیز یک جهتی ميره که نمي دوني چرا اینطوری شد همه خوابن من بیدارم و فکر ميکنم زندگی خیلی وقتا ارزش ادامه دادن نداره به این هر روز فکر ميکنم هر روز که زندگی بیشتر از ظرفیتم تحت فشار ميذارم و حاضرم برم بیرون از چهار دیواری این خونه و بميرم شاید برای هميشه آروم شدم همه چیز عجیبه خیلی لجیب خیلی وقتا انتظار نداری این اتفاقا بیوفتن ولی ميوفتم خزلی وقتا ظرفیت نداری مثل م
بهش مي گم عزیزم! حواست باشه فایل ورد رو، حتی اگه پی دی اف کردی هم قبل از بستن سیو کن، که مثل من وقتی بعد دو ماه ميای که فایل پایان نامه ت رو ادیت کنی، یهو با یه فایل ورد 174 صفحه ای و فایل پی دی اف 171 صفحه ای مواجه نشی، در حالی که نمي دوني اون سه صفحه کجان!
 
چه کنم حالا؟ :/
♪♬♬♪اومده اون روز که حتی فکشرم حالمو بد مي کرد♪♬♬♪
♪♬♬♪حواست نبود به من، لعتی دیدم♪♬♬♪
♪♬♬♪دلت داشت به چشماش التماس مي کرد دیگه دستت رو شد♪♬♬♪
♪♬♬♪از تمام خاطراتی که با من داری دور شو♪♬♬♪
♪♬♬♪خوبی مثل اینکه زدبه چشمات کورشد♪♬♬♪
♪♬♬♪دیگه نبینمت فقط دور شو♪♬♬♪
♪♬♬♪حال منو نمي دوني تمي تونی که بفهمي♪♬♬♪
♪♬♬♪ميگیره آهمو زندگیت ببین الان داری مي خندی♪♬♬♪
♪♬♬♪واسه من کاری نداشت بخوام مثل تو امشب بایکی♪♬
این روزا جز گذر زمان همه‌چی یه روال عادی و آروم داره برام
گهگاهی کتاب ميخونم؛ فکر ميکنم؛ با دوستام حرف ميزنم؛ آهنگ گوش ميدم؛ پیاده‌روی؛ تفریح و بیرون رفتن و گاهی چک کردن بورسو کاراي روزمره؛ دیدن فائزه؛ چند روزی هست دارم به کاراي عقب افتادم ميرسم یکمي زیادن ولی ميخوام حداقل تا آخر دی ماه تموم بشن ولی سعی ميکنم زودتر بهشون برسم؛ از فردا ميخوام تکلیفمو با انباشتگی اتاقم روشن کنم چون یکمي زیادی کلافم کرده و بنظرم برای شروع کاراي جدید نیازه به
الان چند ساعته دارم عکسامو ميبینم. انتخابشون ميکنم کلی رو هم تلمبار شدن همشونو خورد خورد ميبرم چاپ پولامم جمع کردم. باید اونجوری دیگه نگاهشون کنم تو لپ تاپ نميشه انتخاب کرد. باید اینارو سروسامونی بدم تا بعد که ميرم عکاسی بیشتر از اینی که تلمبار شده نشه. یه خورده هیجان زدم. باید برای چاپم امادشون کنم به خصوص مجموعه عیدمو بعضیاش ميترسم تو چاپ دیگه خیلی تاریک بشه هرچند که تو لپ تاپ اوکی ولی خب یه ذره هم بعضیاش تاریک. همين الان چند تا مجموعه است ک
خدای زیبای من که باهام سر جنگ داری انگار؛
بهم بگو این بازی بچگانه و احمقانه‌ی 《 ببین تا کجا‌ ميتونم بلا سرت بیارم》 و 《 ببین چقدر ميتونم بدبختت کنم》 کِی تموم مي‌شه.
چون من دیگه کشش ندارم.
واقعا کشش ندارم. 
و علاوه بر اون، بهم‌ بگو که آیا خودت روا ميدوني بعد از مردن هم منو بندازی جهنم؟ بعد همه‌ی جهنمایِ لایِ نفسام؟
مياز دارم با یکی الان صحبت کنم 
بهم واقعا انگیزه بده 
داغم کنه 
موتورمو روشن کنه 
بعدش منو با لگد پرتم کنه تو اتاق 
درو قفل کنه 
و بگه تا اینقدر تلاش نکی از ارامش و غذا خبری نیست 
محبت رو جیره ای کنه 
مجبورم کنه 
کاری کنه که مجبور بشم کاری کنم که دیگه از این همه کاراي بیخود دست بردارم (بازی با کلمات کردم :/// )
به نام خدا
با اینکه عاشق هم بودیم، اما هیییییچوقت درست و حسابی باهم حرف نزدیم.‌ زیاد حرف مي‌زدیم اما از هر دوتا جمله مون صددرصد یکی از اونها بدوبیراه گفتن و مسخره کردن و نیش و کنایه و دست انداختن و ازین چیزها بود. ازهمين کاراي نوجوونها!!
ادامه مطلب
کمتر از شصت روز دیگه وارد دهه دوم زندگیم ميشم و این خیلی خیلی وحشتناکه !! حس ميکنم توی این بیست سال زندگیم هیچ کاری رو درست و حسابی انجام ندادم ٬ یا بهتر بگم من دقیقا چیکار کردم ؟؟ داره بیست سالم ميشه اما انگار یه دختر بچه ی پنج شیش سالم که منتظرم یکی بیاد بهم بگه چی درسته چی غلط ٬ چیکار کنم چیکار نکنم ٬ همش منتظر اینم یکی بیاد و بهم بگه هی تو دختر بیا این راه رو بگیر برو تا تهش ٬ ولی کسی نیست !! راه چیه ؟ هدف چیه ؟ زندگی چیه ؟ من دارم بزرگ ميشم ٬ دار
 . من و تو دو تا پیک مشـ ـروب یا شـ ـراب یا ودکا . یا هر کوفتی که بخوریم همين که گرممون کنه برامون کافیه . ولی اونا اینقدر مي خورن که تا مرگ پیش مي رن . که دیگه هیچی از دور و اطرافشون نمي فهمن . من و تو دو تا پک سیـ ـگار بکشیم روی همون دو تا پیک مشـ ـروب کیفور مي شیم . اما اینا امشب انواع و اقسام مواد رو به اسم سیـ ـگار مي کشیدن و به هم تعارف مي کردن که سبک ترینش ماری جوانا بود . تو مي دوني طبقه بالای اون خونه چه خبر بود؟ مي دوني وقتی رامين من و وا
 خب تا تو مذهب رو تو چی ببینی .- نمي دونم . خوب عین اونا که خیلی مذهبی هستن دیگه . زیادی نماز مي خونن . و کاراي سخت سخت مي کنن .- چه جوری برات بگم؟ آراد نماز مي خونه . روزه مي گیره . و خیلی کاراي دیگه . ولی عقایدش بسته نیست .- یعنی چه؟- یعنی خودشو درست مي کنه ولی کاری با بقیه نداره .- بازم نفهميدم .- ا ویولت! یعنی دوستاش اصولا پسرای خیلی بازی هستن . حتی چندین بار توی مهمونیاشون که رفته بعد با خنده گفته چه وضعیتی داشته! اما آراد فقط اعمال خودش ر
ميدوني در این وانفسای بی‌اینترنتی و اعصاب‌خوردی و خماریش، چی بیشتر از همه مي‌چسبه؟آفرین. خوندنِ مطالبِ قدیميِ وبلاگت و به وضوح مشاهده‌ی بزرگ شدنت. اون وسط مسطا هم، حذفِ چند تا نخاله از زندگیت و به جاش پیدا کردنِ چندین تَن که از جنسِ خودِ خودِ خودتن. اون گوشه موشه‌هاش هم دلت برای عده‌ای که یهو بی‌خبر رفتن هم تنگ ميشه. مثل عرفان.
همين که پاشو گذاشت تو حیاط و از نظر ناپدید شد، برگشتم گفتم یعنی شبو مي مونه؟! ای کاش نمونه. دیدم گلی اینا دارن هیس هیس مي کنن. 
بعدش آروم بهم گفتن که چرا اینو گفتی تو اژ کجا مي دوني برنامه ضبط صدای گوشیش رو روشن نکرده؟!
خداااااایا. ماجرا رو پلیسی معمایی مي کنن! 
مي خوام اهميت ندما ولی هی فکرم درگیر مي شه!
اضطراب های بی خود و بی جهت!
+ حافظ
بسم الله الرحمن الرحیم
به خودم مي‌گم اشکال نداره غذای مفصل نذاری؛ اشکال نداره نميتونی به کاراي خونه‌ات برسی. تو داغداری. داغ داری. داغ.
دلم داغه ولی به همون اندازه مصمم و پر قدرت. راهت رو ادامه خواهیم داد سردار!. نه فقط وجود بچه‌هامون، همه دنیا رو از اسمت و رسمت پر خواهیم‌ کرد. 
لایف ایز فاکین هارد، وقتی داشتم آشغالارو جم مي کردم گفتم، بلید ادامه داره و در این حالت کار کردن خیلی سخت تره، حال آدم خراب ميشه ولی فقط خراب جسمي، یعنی جسمت خرابه و وقتی ملاتونین ميخوری دراز مي کشی روی تخت تا لذت هیچکاره بودنو حس کنی تازه متوجه پاهات ميشی که تیر مي کشن، مچ پات و انگشتای پات و حتا ناخناش درد مي کردن کل روز و تو وقت نداشتی به صداشون گوش کنی، بعدم یاد عشق مجازیت ميفتی که دیگه نیس و اون آهنگیو که اونقد پخش شده رفته تو صدر پخشیا گو
یه وقتا بیرون از خودت دنبال یه چیزی مي‌گردی. اما نميدوني چی. یه اتفاق، یا یه نفر، یا یه چیز؛ یه چیز که باید، که قراره حالتو خوب کنه. یه حس انتظار عجیب داری تو هر لحظه. اصلا شایدم ندوني با اون اتفاقه قراره حالت خوب شه یا نه، اما ميدوني که منتظر یه چیزی هستی.کاش زودتر پیداش شه، تموم شه این انتظار#آنا_جمشیدی
گاهی فقط دوست دارم بنویسم من نوه بزرگ این روستام وقتی ميایم اینجا باید همون چیزی بشیم که مردم اینجا ميخوان محرم امسال اصلا حوصله نداشتم برای همين فقط توی دوتا از مراسماشو شرکت کردم تا امشب که مادرم گفت همه حالت رو ميپرسن پاشو بیا بیرون فکر نکنن مشکلی داری خلاصه امروز رفتم یک ساعت توی مسجد نشستم حال و احوال کردم و بعد رفتم نذری خوردم برگشتنم با عموزاده های پدرم احوال پرسی گردم و اومدم تازه فردا باید توی یک مراسم عزاداری دیگه شرکت کنم که همه ه
چند روزه یه جای بزرگ نشستم و کاراي بزرگ رو مي‌بینم.
بزرگ که فکر کنی، روحیه‌ت بزرگ مي‌شه. تلاشت هم. انرژیت هم. آرزوهات هم.
باید، باید، باید، باید، باید و باید و باید و باید برای بزرگ شدن، تلاش بزرگ کرد! با خوابیدن تا لنگ ظهر و امشب و فردا کردن به نظرم درجا مي‌زنیم.
یک روز دختر یا پسرت، که هر کاری تونستی برای رفاه و آرامشش کردی، مياد بهت ميگه دیگه نمي‌خواد با شما یعنی پدر و مادرش زندگی کنه. تعجب مي‌کنی و ناراحت مي‌شی. فکر مي‌کنی کجا دیگه این همه عشق بی‌منت به پاش ریخته مي‌شه، کجا هر وعده غذای گرم مي‌گذارند جلوش، کجا غیر این خونه و کنار پدر و مادرش ميتونه این‌قدر امن باشه. اما ميدوني؟ نه تو کم گذاشتی و نه اون ناسپاسه. یک نیازی هست به اسم استقلال که از یک سنی مياد سراغت. شاید تو قبل این که نیازت به مرز
فردا دوشنبه،اولین روزِ هفته اس.هفته ی پیش فقط دو روز کلاس داشتیم و ۵ روز تعطیلی.
و من چقدررر به این تعطیلیِ بزرگ نیاز داشتم و چقدررر باعث عوض شدن روحیم شد که خدا ميدونه.
روز اول،شبش تولد یکی از همکلاسیهام دعوت شدم که تازه منو با اون و چندتا دختر دیگه،یه اکیپ کوچولو شدیم و گاهی اگه بشه،باهم یه بیرونی بریم و از تنهایی دربیایمخلاصه که رفتم تولدتاا دلتون بخواد زدیم و رقصیدیم و جای شما خالی خیلی خوب بود.فردا صبحش از بسی که ورجه وورجه ک
هیچ‌کس یه جایی تو یکی از آهنگ‌هاش مي‌گه: خونواده زرشکه، بیست سالته و انگار نه انگار».
ما مي‌ترسیم، از خوندن و شنیدن این جمله، از بلند گفتنش، از اون مدلی شدن و جلوی خونواده وایستادن؛ ینی ميدوني حداقل من مي‌ترسم، یا مي‌ترسیدم. مشکلات بی‌شماری با خونواده‌م دارم که باید سر کوچک‌ترین حقم کلی صحبت کنم تا ته‌ش شاید، شاید بشه که من کاری رو انجام بدم. نود و هشت این ترسم رو گذاشتم کنار، پوسته رو شدم و زدم بیرون. تنهایی رفتم شهری که قرار بود
فکر نکنی همش کار ميکنما. نه بیرونم رفتم زیر بارون. رفتیم در به در دنبال کافینت همه هم به اتفاق ميگفتن همه جا قطع. تا مها راضی شدو بیخیالش شدیمو رفتیم دانشگاه غذارو گرفتیمو خرید کردیمو اومدیم خونه. شاید سر جمع یه ساعت شد اما کلی حال کردم. شبای رشت زیر بارون خیلی قشنگه. خلاصه که جالب نیست همه جا قطع اینجا وصله؟ تحت هر شرایطی من اینجا مينویسمو بیخیال نميشم چقدر دیوونه ميشدم اگه اینجا نبود. امروز کاراي جدید هم به برنامم اضافه شد. زدن تست وقتی بخش ب
دیشب تا ۳ بیدار بودم ، داشتم رفرنس ميخوندم ، اما نه رفرنس کنکور ، اول ميخوام عملیمو تقویت کنم ، بعد کنکور ، کارا پایان نامم مونده ، پژوهشی برداشتم ، هنوز تو پروپوزالم خدایا بهم توان و قدرت ونیرو بده.
معدلم مرزی هست ، خیلی فشار رومه   خدایا کمکم کن
 ۱.قطعا مسخره است  ولی مي دونيد من یه گوشه از ذهنم خوشحاله چون از چیزی که فکر مي کردم  بهتر نتیجه گرفتم.این نتیجه هیچ تاثیری به جز کمي ضرر مالی برام نداشته.
۲.مامان بابای بی سواد هم خیلی باحالن نه؟مامانم منتظر بود برام زنگ بزنن از سازمان سنجشدر صورتی که من حتی کتابای هنرم ندارم!حالا امروز به مامانم گفتم رتبمو بعد نمي دونه چی بگه چون نمي دونه خوبه یا نه مي گم باید رتبه ام زیر فلان عدد مي شدبعد مي فهمه قضیه از چه قراره سینه ميزنه :))
۳.ولی خیلی
از تکرار خسته ام . از زیاده روی . از خشم و صدای بلند . از لحن بد . از نیشخند.از برداشت غلط.من از تکرار حرفِ از در این متن خسته ام ‌‌‌‌. من از گفتنِ خسته ام ، خسته ام:/  کاراي بیهوده ، حرفای اشتباه . بدبین بودن و اسمون ریسمون بافتن. انگاری مغز منو و مغز ادماهای زیادی ویروس گرفته و پر از کپی اطلاعات هرز و باطله ست که سرعتمونو کند ميکنه. مارو گیج ميکنه .و وقتمون رو تلف. 
+ ببین من دو سال از تو بزرگترم. علاوه بر این، بنا به زندگی خودم، یه ۴-۵ سالی هم از هم‌سن و سال‌های خودم با تجربه‌تر و دنیا دیده‌ترم. یعنی من حداقل ۶-۷ سال بیشتر از تو شلوار پاره کردم. پس باید به حرفایی که بهت مي‌زنم خوب گوش کنی.- ميدوني پرتکرارترین چیزی که تا حالا به من گفتی چی بوده؟+ چی بوده؟- گه نخور» + و تو همچنان مي‌خوری؟- ا [sighs].+ منو ببخش که یه کم تند باهات حرف مي‌زنم. این به خاطر اینه که دوستت دارم. من معمولاً چیزایی که دوست دارم رو مي‌گا
با سلام خدمت دوستان عزیز با یه آموزش جدید و کامل در خدمتتون هستم این آموزش توسط بنده از 0 تا 100 آماده شده و از جایی کپی برداری نشده خوب ميریم سر اصل مطلب . بازی آنلاینی که ميخوام خدمتتون معرفی کنم بسیار ساده هستش با درآمد بالا در شروع کار شما حدود 1 دلار در هر 3 روز درامد خواهید داشت . که ميتونید با این درآمد کاراي زیادی کنید . ميتونید اونو نقد کنید و پول اشتراک اینترنت خودتون رو دربیارید . ميتونید باهاش بیتکوین . داگ کوین و معامله کنید و ک
من در مسیر ميهمانی راه را گم کرده ام
در آخر شعبانم اما ماه را گم کرده ام
یک آه گاهی راه را وا مي کند افسوس من
در سینه ی آلوده حتی آه را گم کرده ام
پیغمبرم را در خودم در قعر چاه انداختم
حالا پشیمانم ولی آن چاه را گم کرده ام
آنقدر بعد از توبه ام در خواب غفلت رفته ام
حتی همان بیداریِ گهگاه را گم کرده ام
این لحظه های ناب مثل ابرها در حرکت اند
من عمر را، این فرصت کوتاه را گم کرده ام
راهی به جز گریه نبود از روزه تا روضه ولی
بی اشک و غم! هم راه و هم همراه را
از دیروز مدام جمله‌بندی کرده‌ام و حالا همه‌اش بی‌فایده به نظر مي‌رسد.
کاش مي‌شد روی پیشانی‌ام بنویسم: اگر از مدافعان سپاه پاسدارانید، اگر سنگِ ولایت را به سینه مي‌زنید، اگر نهم دی برایتان روزی‌ست باشکوه، به من نزدیک نشوید. من از تعامل با شما مشمئز مي‌شوم. مدّت‌ها فکر مي‌کردم مواضع این‌چنینی ااماً بر بی‌شرفیِ گوینده دلالت ندارد. ميتواند صرفاً نشانه‌ای از بلاهت، کمبود اطّلاعات و ضعف هوشی باشد. حالا اینکه چه چیز بی‌شرفی‌ست از ه
دیروز همسر در حالی اومد خونه که یه پرنده تو دستش بود. گفت داشتم از فلان جاده ميومدم که این کبکه یهو خورد به سپر ماشینم. گفت پاش شکسته.
یه کارتن آوردم با مشت برنج و یه کاسه آب. گذاشتش تو آشپزخونه. خواستم بگم بذارش تو بالکن، بعد گفتم حالا گربه ميخوردش عذاب وجدان همسر بدتر ميشه! بد از ظهر رفتیم سر کار، وقتی برگشتیم دیدیم کبکه رفته زیر سینک. نميدونم چرا اصلا فک نکردم اتفاق بدی باشه. فک نکردم کبکا هم پی پی ميکنن! :/
صبح همسر چند ساعتی مرخصی گرفت که کار
بسم الله الرحمن الرحیم
اه. اعصابم خیلی خرده. 
دیشب همسر نذاشت ظرفای شام رو بشورم. امروز اومدم دانشگاه. دنبال کارام. قرار بود تا من کارامو ميکنم همسر و بچه ها برن بیرون صبحانه بخورن و بعد بریم دنبال بقیه کارامون. برای بعد از ظهرم هم برنامه داشتم.
هنوز درست و حسابی از هم جدا نشده بودیم که همسر زنگ زد و گفت مامانم و داداشم اومدن قم. صبح پیام دادن که دارن حرکت مي کنن من ندیدم.
خب ما چه کردیم؟ من تند تند کاراي دانشگاهم رو کردم، بی خیال دیدن استادم شد
با سلام خدمت دوستان عزیز با یه آموزش جدید و کامل در خدمتتون هستم این آموزش توسط بنده از 0 تا 100 آماده شده و از جایی کپی برداری نشده خوب ميریم سر اصل مطلب . بازی آنلاینی که ميخوام خدمتتون معرفی کنم بسیار ساده هستش با درآمد بالا در شروع کار شما حدود 1 دلار در هر 3 روز درامد خواهید داشت . که ميتونید با این درآمد کاراي زیادی کنید . ميتونید اونو نقد کنید و پول اشتراک اینترنت خودتون رو دربیارید . ميتونید باهاش بیتکوین . داگ کوین و معامله کنید و ک
 
مائده های زمينی و مائده های تازه ، آندره ژید ، مهستی بحرینی ، نشر نیلوفر
من رویا را تنها تا زمانی دوست دارم که آن را واقعیت بپندارم. زیرا زیباترین خوابها هم با لحظه ی بیداری برابری نمي کند. 
 
 
خب من تا الان فقط کتاب خوندم. بعدش فاطمه اومد با دوستش که من ميشناسمش دربینمو دادن کم پیشم موند باید ميرفت و الانم باز ميخوام کتاب بخونم مائده های زمينی تموم بشه تا فردا کلا کتابمو تموم کنم. البته کاراي دیگمم انجام ميدم ولی یه دو ساعت دیگه. همين. ملالی
نظر علما رو نميدونم ولی واقعن همين روزای تعطیل آخر هفتست که اسلامو نگهداشته. قشنگ کاراي کل هفته و البته خوابای کل هفته جمع ميشن برای این روزا
+اینکه ازین استعدادای ادبی ندارم به کنار ولی واقعنم نميخوام اینجا یسری خزعبلات غیر واقعی بنویسم. اميدوارم همش در مورد خودم باشع یا حداکثر چسناله هام
باشد که باشد
از ساعت هشت بیدارم اما تازه ميخوام کاراي امروزو شروع کنم. البته تازه که نه از اون موقع تا حالا به عکاسیم فکر ميکردم. یه مجموعه ی جدید در راااااههه هوووراااا :))))خودم کلی ذوق دارم براش. یه چیزایی تو مغزم گیلی ویلی ميره ولی به قول استادم اجرا مهمه. خیلی مهم. ميخوام به خاطرش حرفای استادم رو که زده بود مرور کنم حتما [شکلک رقص ]:دی خلاااصه که امروز با این فکرا شروع شده جرقه زد حالا که سه ماه اینجایی یه کاری کن بچه جان تنبلی نکنو کار کن کنکورم هرچی شد شد
سلام به همه ی دنیا 
 
راستش خیلی نا اميد شدم از اون عاشق های بیچاره ام حتی یادم رفته یه چیزی یا یه کسی رو برای چی مي خوام یه چیز با حال بگم  زانو هام مي لرزید وقتی توی دست هام داشتمش دنیال یه قاصدک بازیگوش بودن به نظر دیوونگی مي یاد ولی  گرفتم توی دست هام ظریف و نحیف بود ارزو کردم نویسنده خوبی باشم زیر تابلو بخش زبان و ادبیات فارسی فوت کردم تا بره مي دوني  اونی که مي گه قاصدک ها پیام رسون هستن دروغ نگفته اگه یه قاصدک دیدی کلی ارزو پشت سرشه دیدی چ
قابل توجه صاحبین کسب کار
قابل توجه صاحبین کسب کارجهت دریافت پنل اس ام اس رایگانبه مدت محدود و تعداد محدود کافی است کلمهتخفیفرا به شماره 300077 ارسال کنید.نام کاربری و رمز عبور پنل و لینک پنل ارسال مي شود برای شما.دقت فرمایید ارزش کاراي پنل بیش از 500 هزارتومان مي باشد.
 
 
یکی از دعاهای هر روزم ، اینه که مي گم خدایا بهم رزق حلال و طیّب عنایت کن !
طبق معمول هميشه ، سرِ کار که مي رم بعضا حرص و جوش مي خورم که چرا فلانی کار نمي کنه ، چرا من که انقدر سابقه بیشتری نسبت به همشون دارم باید یه سری کاراي دستی کنم که وقتم رو تلف مي کنه ؟ بعدش هم یکم ناراحت مي شدم که چرا این اتفاقا داره ميفته !!!
تا این که روز جمعه ، با رضا رفتیم تا کل اجناس مغازه ی محمد رو بشماریم . . هر از مدتی کوتاه ، خسته مي شدن و مي رفتن بیرون از مغازه و یا لم مي د
چایی داغ مي خورم با کیک سیب و دارچینی که خودم پختم
بارون ميبارد این جملات قشنگه ولی پشت این جملات ،ابانی است که امروز یه قدم دیگر برداشت برای تمام شدن .ناهار خوردیم و فکر کردم کی باور مي کنه این قدر نااميدم که اخرین ناهار را باهاش خوردم. مي دوني اميد نداشتن ادم به اینجا ميرسونه.عصر گریه کردم . رفتم دفتر و خانم نون بهم گفت خودت را رها کن .رها کن من که فکر مي کنم هیچ کس رها نميشه.همه ماپرنده های تو قفس ایم فقط من دیگه رویای پرواز ندارم 
کلی تلاش کردم تمام کلاس هامو بندازم عصر که صبح ها خونه باشم برای این که بتونم غذا بپزم و به کاراي خونه رسیدگی کنم. اما یکی از کلاس های جدید داره برام دردسر ساز ميشه. یکی از زبان آموز ها که متولد 79 (حدودا 10 سال از من کوچک تره) چند روزیه که شروع کرده به فرستادن پیام های نامربوط. منم اولش تعجب کردم و خیلی محترمانه بهش گفتم که من متاهل هستم. اما اون دست بر نداشت و نوشت که دوست دختر قبلیش هم متاهل بوده! آووکادو که پیام ها رو دید چهره ش گرفته شد و کلی ت
خب با ماجراهای من و استاد در خدمتتون هستیم.
در این سری از پست‌ها "استاد" یک شخص ثابت نیست و ممکنه هربار یه استاد متفاوت باشه. مهم اینه که همشون استادن و من در برابر همشون مثل کودنا عکس‌العمل نشون ميدم :))))
برای مثال وقتی پیاممو جواب ميدن اونقدر در جواب دادن مکث و تامل مي‌کنم که ده ساعت مي‌گذره، دیر ميشه، ميگم چرا دیگه جواب بدم، ضایع‌ست، فلانه، کلا جواب نميدم، مي‌رینم، اصن یه وضعی.
یا مثلا ميام یه پیام به استاد بدم که سلام وقت داری؟ دقیقاا دو
امروزم شروع شد. خیلی وقته البته و من خونه رو جارو گردگیری کردم مهام یخچالو تميز کرد مهم اینه تموم شدن این کاراي تقریبا کسل کننده. یعنی باید انجام ميشد. خب شاید با همين کاراي به ظاهر کسل کننده و عادی روحیه آدم عوض بشه. البته با تميزی که قطعا روحیه ادم عوض ميشه :دی 
نگرانم. خیلی نگرانم ميترسم از خیلی چیزا که نشه. نتونم. باید حسابی کار کنم اونوقت امروز وقتم رفت :( چقدر زمان الکی هدر ميره و نميشه جلوشو گرفت. چشم به هم زدن شد اواسط آبان. من موندمو کلی ک
آبجی هلاکمون کرده ،هر دفعه که دعوا مي‌کنن مياد ميگه ميخوام به هم بزنم هفته ای دو سه بار تقریبا 
هر بار ما به مامان ميگیم زود دست به کار شو .مامان طرف پسره رو مي‌گیره و هممون کلافه و عصبی با داد و بیداد قهر ميکنیم همه با هم قهر .جو سنگین 
دیروز آبجی بزرگه گفت هر دفعه دعوا ميکنید ميای اینجا و اعصاب همه رو خورد ميکنی وقتی خوبید با هم چرا نميای بگی این اخلاقش خوبه این کارا رو ميکنه 
خوشیت تنها تنها غمت تو دلِ ما، چقد قشنگ گفت 
دیشب پسره نصف شب زن
سلام. اميدوارم حالتون خوب باشه. 
عیدی شکر خدا بد نبود. 
من که همش استراحت کردم. کاراي عقب افتاده زیادی دارم. هر وقت ميخوام مشغول بشم به درسی و چیزی یه افسردگی عجیبی منو ميگیره. اینکه رنگ موهام مثل دندونام بشه بازم بیکار و عاطل باطل نشسته باشم مشغول درس خوندن محض و علاف خیلی منزجرم ميکنه. 
نه عشقی نه حالی نه کاری نه باری. خدایا شکرت سلامتیمونو بهمون ارزانی داشتی و ندادی دست یه عده که از توش نون دربیارن. 
سایت مورد علاقه م رو هم فـیـلـتـر کردن!
آخه سایتی که فقط چند تا رادیو داره و فقط آهنگ پخش ميکنه با کدوم یکی از قوانین شما در تضاد هست؟
اصلاً شما از انسانیت بویی بردید؟
به معنای واقعیِ کلمه: ریدم وسط این زباله دوني که من توش به دنیا اومدم.
دیشب با زور قرصای مسکن و خواب اور و سیتریزین تونستم بخوابم.
یعنی اونقدر پلکمو سنگین کرده بودن که پلکهای خیسم دیگه نميتونست باز بمونهراااحت خوابیدم.ولی تو خواب همش خواب ميدیدم که دندونپزشکم بیمارستان بستری شده زبونم لال و من ميخوام برم عیادتش ولی هی وسط راه الکی یه چیزایی پیش ميومد که باعث شد تا اخر خوابم من به بیمارستان نرسم و نفهميدم بیچاره چش شده که دارم ميرم عیادتش.دیگه با الارم گوشیم از خوب پریدم.
دقیقااا یکساعت تو رخت خواب ب
.
دلم مي‌خواد خونه‌ام بوی رنگ بده، لباس‌های سفید و روشنم هميشه تميز بمونند، چهار روز در هفته کار کنم و سه روز در هفته خودم بمونم و دنیای خودم، شب‌ها با خیال راحت خوابم ببره و آخر هفته‌ها با ی. بریم ییلاق دوچرخه‌سواری.
ولی خب ميدوني، بیشتر از هر چیزی مي‌خوام که این حس عدم تعلق و وصله‌ی ناجور بودن برای هميشه بره. تو هم بتونی اونی که هستی رو نشون دنیا بدی و بدرخشی. که این دنیا برای آدم‌هایی مثل ما هم جا داشته باشه. 
هزار فرسنگ نفرینشب نامه: دوم ژانر: وحشت ، رازآلود نویسنده: سیماتوجه: 15+
از ورودی بیمارستان که رد شدم احساس سنگینی کردم تمامي خاطرات اون شب ۱۰ سال پیش تو ذهنم مرور مي شد مشتاق بودم ببینم که آیا سونا اون رو دیده یانه؟ چیزی که توی مسابقه و بازی قرار شد با رفتن به اون اتاق لعنتی ببینتش! نمي دونستم چه شکلیه اما با اتفاقی که برای سونا افتاد مطمئن بودم که دیدتش ، اون شیطان رو دیده!از آسانسور خارج شدم جو سالن خیلی سنگین بود مي تونستم جک ، ماریا ، ما
خب امشب دلم هوای دیدن عکسامو باز انتخاب کردن از توشو کرد. باید برم چاپشون کنم قطعا یعنی چاپشون ميکنم منتها رشت نميدونم نزدیک ما عکاسی کجا داره. فکر کنم حوالی فلکه گاز یه چیزی دیدم. شایدم تهران که رفتم چاپ کنم. نميدونم. ولی چاپ ميکنم. دلم برای دیدن عکسام رو کاغذ تنگ شده. واسه لمس کردنش. 
خیلی خوابم مياد اما به خاطر مها بیدار موندم فعلا مقاله رو ميخونم تا بیهوش بشم کاش صبح بتونم صبح زود بیدار بشم. چون قراره دیر بخوابم. 
یه برنامه هم باید برای مطال
روزها و کار های دانشگاه به نحوی پیش ميره که یکی از لذت بخش ترین صحنه هایی که این یک ماه اخیر دیدم دیدن قالب های آمادمه. البته ميدونم لحظات اشکباری در راهه :))دو تا cast که درست شد. 
اونقدر خوشحالم که بالاخره درست شدن !!
 
+ تجربه هزار برابر علم ارزش داره. واقعا هزار برابر شایدم بیشتر. :)
 
+ به جای این حفره ی کلاس 1 اکلوزال 4  ماگزیلام کلا خراب شد  4 تا رو خراب کردم :((
 
+ خدا منو کوه کنه . :|
 
+ امروز فقط دوست داشتم بميرم ولی نرم پرتو. از بس نابود بودم. ولی
وبلاگ نویسی برای من 3سال و 6 ماهه شد.
اوایل که رسما مينوشتم تا خالی شم بعدش شد ثبت خاطرات، یه مدت هم کاراي هنریمو ميذاشتم و کلی روزانه نویسی ميکردم.
همه منو تو بیان به اسم وب اولم ميشناسن و با اینکه بعد از پاک کردنش کلی وب دیگم داشتم ولی هنوز اون اسم روی من مونده.
یه مدتم افتادم تو خط نوشتن نقل قول های خودم و از شانسم فایلی که کپیشونو داشتم پاک شد :) 
حالا دلم ميخواد بازم بنویسم روال وب یهویی پیدا ميشه.
فعلا همينا واسه پست اول کافیه.
هیچوقت فکر نمي کردم دنیای بدون اینترنت اینقدر غیر قابل تحمل باشه. واقعا سخته که نتونی یک کلمه را که معنی اش را نمي دوني را سرچ بکنی. یا بری و دو تا خبر خارجی بخونی. یا برای رفتن به یک سایت مجبور بشی که حتما آدرس اون سایت را حفظ کنی . 
 
عجب زندگیه سخته که حتی نتونی یه ذره بازی آنلاین بکنی
 
به نظر اگه سریعا این اینترنت را وصلش نکن من یکی که کلا مریض بشم
من پیشنهادش رو رد کردم با دلیل و بــرهان های خودم فقط نه اون چون ایشون بسیار بسیار اسیب پذیر هستن  و اونی که ممکنه باز ضربه بخوره منــم
اخه من واقعا خیلی کاراي نکرده دارم چرا به خودم اسیب بزنم
من خودم رو دوست دارم و برای این خوده عزیز قراره تلاش های بسیاری بشه!!
از سرم خواهم، که یادت یک دمي بیرون کنم،
روی تو آید به یادم، من ندانم، چون کنم.
توبه از مي کردم و لعل لبت آمد به یاد،
مي پرستی بعد از این من از لب ميگون کنم.
 خان و مان از دست دادم من ز دست خانمان،
خانه بردوشم، چو مجنون خیمه در هامون کنم.
تیغ ابرویت بریزد خون دلها را به ناز،
چون نمي ریزی تو خونم، قلب خود را خون کنم.
صد بیابان تشنة بارانم و دریای ناز،
چشمة چشمم نخشکد، دیده را جیحون کنم.
شکوه از عمرم ندارم، شکو ه از آب و گلم،
عیب باشد، گر ز دوني شکو ه بر
امروز، داشتم مي مُردم. اما تو نبودی. 
امروز، همون طور که صدای بوق ممتد از توی سرم قطع نمي شد و آدم ها، فقط سایه های سیال و سیاهی بودند که جلوی نور رو گرفته بودند، دنبال تو مي گشتم؛ مي خواستم بلند شم و پیدات کنم و بهت بگم که خوبم، که نگرانم نباش، اما یادم ميومد که تو نیستی، که نمي دوني افتادم روی زمين و دست هام، پاهام، سرم، کمر و شکمم ورم کرده و تک به تک، دارن خاموش مي شن. تو نبودی که بخوام به خاطر تو، بلند شم. نبودی و این نبودنت فقط، دلسرد ترم کرد.
چقدر تعریف کردن قضیه نویز‌، بد بود :)) کلا کشور به هم ریخت.
منو بگو مي‌خواستم تازه ماجرای آشنایی و ازدواجم با همسر رو بنویسما  
داشتیم اقدام مي‌کردیم واسه کاراي عروسی و اینا که با این وضع، اصلا قیمت‌ها قابل پیش‌بینی نیستن و فعلا دست نگه داشتیم. 
چه خوشحالم این‌همه ستاره‌ی روشن توی وبلاگستان مي‌بینم، این اعتراضات و قطعی اینترنت و تحميل اینترنت داخلی هر چی که بد بود و تلخ، اما این قسمتش که همه برگشتن اینجا خیلی شیرینه :)
قابل توجه صاحبین کسب کارجهت دریافت پنل اس ام اس رایگانبه مدت محدود و تعداد محدود کافی است کلمهتخفیفرا به شماره 300077 ارسال کنید.نام کاربری و رمز عبور پنل و لینک پنل ارسال مي شود برای شما.دقت فرمایید ارزش کاراي پنل بیش از 500 هزارتومان مي باشد.
☎️تلفن تماس و واتس آپ و تلگرام 09179112533☎️تلفن تماس   09172226275☎️تلفن تماس 09335665646
 
سلام
شاید نمي دونستی که نباید هر حرفی رو جلوی یه دلشکسته ی جون به لب رسیده بزنی
شاید خبر نداشتی که عاشق حسوده و نمي تونه بعضی حرفها رو بفهمه
وگرنه طوری حرف نمي زدی که یه ویروس بیفته به جون من و ساعت به ساعت حالم بد تر بشه 
 
مي دوني داستان از کجاش جالب مي شه؟!
از اون جایی که اینقدر تو دیر سر مي زنی به این وبلاگ، که وقتی اینا رو مي خونی اصلاً یادت نیست و از خودت مي پرسی کشکِ چی مشکِ چی
 
بماند
این نیز بگذرد
ما نیز بگذریم
ولی خدا داند و دل من و بلایی ک
توی اخرین روزهای سال۹۷ و دهه ی دوم زندگیم بعد از ۸۰۰کیلومتر راه اتفاقی برام افتاد که الان ميشه گفت جز اندوخته های ذهنیم و خودم تقریبا هیچ چیز دیگه ای ندارم . ۹۸ برای من از صفر شروع کردنه صفره صفر. ناراحت نیستم اصلا پذیرفتمش شاید این بار بهتر بود شروعم .با اینکه از هیچ کدوم از کاراي گذشتم پشیمون نبودم و نیستم . ولی شاید این شروع بهتر باشه . سال نو مبارک . شروع تازه ای داشته باشین پست های بهتری خواهم نوشت  
کشور رو نااميدی و افسردگی گرفته.همه به فکر مهاجرت افتادن یا دارن با سرعت چند برابر کاراي رفتنشونو انجام ميدن
فضای خونه بده.تازه بعد 30 و خرده ای سال و کلی قهر و دعوا به این نتیجه رسیدن که نميتونن با هم بسازن
ميرم توییتر حرف از سیاهی و هیچی درست نميشه و چقدر همه بدبختیمه
ميام خونه باید این جو مسخره و سنگین و بچه بازیای دو تا ادم50-60 ساله رو تحمل کنم
حالا تو این وضعیت باید برای کنکوری که معلومم نیست رتبه بیارم بخونم
خدایا
.
ميدوني، دلم برای اون بخش از شخصیتت تنگ شده که حتی سرعت ِ بالای حل کردن یک سوال ژنتیک هم بهش حس رضایت ميداد. 
حالا که انگار دویدن‌ها برات کافی نیست. هیچ کاری که انجام بدی برات کافی نیست. نمي‌دونم دانشگاه چه بلایی سرم آورده ولی حالا که ترم تموم شده نگاه مي‌کنم عقب و مي‌بینم خیلی از کارهایی که برام مهم بود رو این ترم انجام دادم. یک کار گروهی رو با هم انجام دادیم. یک سری از ترس‌هامو کنار گذاشتم. درسی که برام مهم بود رو یاد گرفتم. ایده‌ام رو از ی
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب