نتایج پست ها برای عبارت :

می دونی کرده کارای تو کمرمو خم

پرم از نشدن از حسرت از غم از غصه
دلم غم داره درد یه روز و دو روز نیست. خیلییی وقته باهامه.
چشامو ميبندم خودمو تصور ميکنم تو یک دنیای دیگه دنیایی که خیلی چیزاش فرق داره با این واقعیت
حالم خوب ميشه لبخند مياد رو لبم. زیر بار غم طاقت ندارم خیلی وقته قوی بودم دیگه دارم کم ميارم.
.
.
از بدبختی ميان بهم ميگن به ولله خنده م ميگیره!! به خداوندی خدا تو دلم بهشون ميخندم. اصلا نميدونن سختی زندگی چیه. یه سری اتفاق های کوچیک ميفته ميگن بدبختی.
امان از ای
بچه که بودم وقتی بابا و مامان کاراي بزرگی بهم ميسپردن حس خوبی داشتم. کارش سخت بود اما من به این عشق انجام مي دادم که حتما روی من خیلی حساب کردن . الان وقتی استادام کاراي سخت رو بهم ميدن بازم قلبا راضیم، حتما روی من یه جور دیگه حساب مي کنن . اما چرا توی زندگی وقتی با سختی های مختلف درگیر مي شم . وقتی دچار مشکلاتی ميشم که فقط خدا ازشون خبر داره خوشحال نميشم . حالا یاد گرفتم به این فکر کنم که حتما خدا یه جور دیگه روت حساب کرده پس نااميدش نکن . فک
یه جوری مي فرستنت وسط ميدون و ازت نظر مي خوان در مورد چیزی که نمي دوني یا مي دوني و بعد بمبارانت مي کنن با اطلاعاتِ معلوم نیست از کجا اومده. 
نگات مي کنن. دنبال چیزی نیستن، جز اینکه نمي دونم چی. یه چیزی که درونشون تو مسیر زندگی گم کردن.
توی این بازی، قراره حقیقت گم شه. قراره تو گم شی.
و تو مي مونی که من کی خواستم وارد این بازی مسخره شم؟
به هوش، از این استراتژی به هوش! :دی
با این طور آدمي فکر مي کنم که نشه دوستی کرد. :) دست کم، من هنوز بلد نیستم. شاید
مامانم ده روزه مامان و بابابزرگم رو برده مشهد دکترهای مختلف و کاراي خونه افتاده گردن من.نميدونم واقعا چی بگم و کی رو مقصر بدونم.این خیلی بده که مردی پنجاه و خورده ای سنش باشه و بلد نباشه غذا بپزه یا هنوز بعد از 27 سال یاد نگرفته باشه اخلاق های دخترش رو.از دیشب که باهاش دعوام شده هنوز عصبانیم.از اتاقم کم خارج شدم و یه کلمه هم باهاش حرف نزدم و احتمالا تا دو روز آینده هم همين طور باشم.
یاد بگیرین از پس کاراي شخصی تون بربیایین مردها.مردسالاری شما رو
ترم سنگینیه!
یعنی یه طوفانیه که نميدونم چجوری از پسش باید بر بیام!ولی اگه بربیام چقد به خودم افتخار کنم :)
یه سری چیزا یهو مياد سر راهت بدون اینکه براش نقشه ای کشیده باشی!من خیلی به این چیزا اعتقاد دارم!
بچه ها ميگفتن تا قبل از اینکه سر کلاس الکترونیک برسم همههه ساکت بودن!وقتی من رسیدم و سوالام شروع شد همه بچه ها هم فعال شدن :)
بهم انگیزه داد این خبره :)))
همه چی خوبه ولی فکر کنم ارامش قبل طوفانه!طوفان ترم ۵ با ۱۹ واحد اختصاصی سنگین!
دیوونم؟!شاید!
به
آدمای خوب هم در شرایطی کاراي بد انجام ميدن ،
گرچه یه روزایی هم ميتونن بد باشن و کاراي خوبی بکنن ،
وقتی در ميانه ی همه حرفای نگفته ام به گلایه هام ميرسم اونا رو تو خیسی چشام حل ميکنم و به خودم ميگم ،
تو که همه جوره از تقدیر طلب کاری  اینم روش ،:
و این منم 
که دیگه  حتی با خودمم دردودل نميکنم به گمانم غم وغصه هم از دست من عاصی شده ،
خیلی ها فکر ميکنن چون کسی دور و برشون نیست یا با هیچ کس رفت و آمدی ندارن ،
تنهان 
ولی تنهایی رو کسی ميفهمه که شلوغی دورو
خدای من زندگیم قشنگ تر بود.تصميمات بهتری ميتونستم بگیرم.مسیر بهتری ميرفتم.کاراي بهتری ميکردم.کاراي کوچکی که قبلا ميکردم چقدر الان مد نظرم بزرگ و سخت مياد.ادم قبل نیستم.ازت دور شدم.دارم ميشم همونی که نميخوام و نميخواستم!راه فرار کجاست؟؟؟غفلت و گناه دو دستمو بسته.پاهام هم خسته اند و جونی ندارند دیکه.قلبم؟نميدونم.اونم داره به فاک ميره.اگه با تو بودم از زندگیم و لحظاتم و طبیعت و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه بیشتر لذت ميبرم.
اما حالا چی؟؟موندم تو
اِدی: من مي خوام برم پیش خواهرم، اونجا یه شیرینی فروشی بزنم. برای روز تولدت یه کیک بزرگ مي فرستم.
جک: من از کیک تولد بدم مياد.
اِدی: چی؟ بدت مياد؟ چرا؟
جک: مي دوني ، اینایی که ميگی ، به روحیه ات نمي خوره. تو دوباره ميری سراغ ی چون تو یه ی.
اِدی: آدما عوض مي شن جک 
جک: روز ها عوض ميشن، ماه ها عوض ميشن ، فصل ها عوض ميشن، ولی آدما هرگز عوض نميشن.
ادی: چرا عوض مي شن، خود تو هم عوض ميشی. مي دوني مي خوام رو کیک تولدت چی بنویسم ؟ جک موزلی. هه آره برات مي فر
دوست دارم یه جور دیگه زندگی کنم.
سرم تو لاک خودم باشه از آدمایی که انرژی منفی دارن تا جایی که ميتونم دور شم.
شیک بگردم ورزش کنم واسم مهم نباشه درآمدم کمه بیشتر مواظب خودم باشم
کمتر عصبانی و بیشتر مهربون باشم جوگیر نشم به آدمایی که ندارم فکر نکنم
کتابای خاص بخونم کتابایی رو که نیمه تموم گذاشتم تموم کنم خوش بگذرونم
بیشتر تلاش کنم هر شب با خدا حرف بزنم کمتر حسودی کنم از چیزای کوچیک لذت ببرم
پروژه ای که توی فکرش هستم رو کم کم شروع
دوباره یه سریال آبکی رو شروع کردم به دیدن که توش همه چی رنگی پنگی و خوبه. تمام دغدغشون اینه که طرف چپ نگاش کرده،دختره یه دفعه از شاگرد بقالی ميره تو یه شرکت تبلیغات و کاراي گنده گنده ميکنه.اینارو ميبینم و ميدونم همش فیلمه اما با توچه به پتانسیل افسردگی و بی‌انگیزگی که دارم، حالم گرفته است و هیچ کاری نميتونم بکنم.اخه اینم شد زندگی.هیچی سرجاش نیست.چقدر ميتونم غر بزنم.گه توش
اگر از اونهایی هستی که هیچکس نميتونه روی کمکت حساب باز کنه، لطفاً از اونهایی هم نباش که ژست روشنفکرانه مي‌گیرن و هی ميگنجامعه‌ی ما». وقتی خودخواهانه پشتت رو به دیگران مي‌کنی و این رو زرنگی و فهم و شعور بالای خودت ميدوني، چرا وقتی یکی پشتش رو بهت مي‌کنه یه دفعه جیغ بنفش سر مي‌دی؟
جامعه ميدوني یعنی چی؟
-------
 
Photo by Joshua Humphrey on Unsplash
دختر ساکت و سر به زیر و درس گوش کن کلاس من بودم. دختر شنگول و پر هیجان و خنده رو و سوتی بده ی کلاس الی و سومي تو بودی. یه وقتا انقدر عاقل و فهميده که باورم نميشد یه دختر چهل و پنج کیلویی ریزه ميزه بتونه اینقدر خوب و به موقع حرف بزنه و تصميم درست بگیره، یه وقتا بچه شرور مردم آزار و ریسک پذیری که از جسارتش انگشت به دهان مي موندم. شما دو تا رو همه توی دانشگاه دوست داشتن. استادا، همکلاسیا، هم خوابگاهی ها، اصلا همون همه. یه جور شیطنت معصوم توی وجودتون ب
آقای دهنوی معلم تاریخ سال سوم دبیرستان‌مون بود‌ و من خیلی دوسِش دارم.
یه روز اومد توو کلاس و گفت:"بچه‌ها تاریخ مثل صندلی مي‌مونه! فرض کنین یه صندلی توو حیاط مدرسه باشه، از هر طرف که نگاهش کنی یه دید بهش داری، از بالا نگاه کنی یه دید، از چپ و راست و روبرو و پشت یه دید. حتی اگه بری کنارش وایستی و کامل نگاهش کنی باز در مورد رنگش و کیفیت چوبش و . چیزی نميدوني.  اگه همه‌چی هم بدوني، ممکنه بشینی یه‌دفعه بشکنه! چون تو همه‌چی رو نميدوني که، شاید ی
در نهایت با تمام چیزهایی که از مزایای منزوی‌بودن مي‌گم، ولی تهِ دل‌م، اون‌جا که کسی ازش خبر نداره [البته به جز شما]، خوشحال شدم که م. و ز. و ر. تولدمُ یادشون بود. ميدوني؟ اون‌جایی که انتظارش ُ نداری.
 
 
× ولی دیگه امسال وقت‌شه زندگی رو جدی بگیرم.
ِ_آخرین پستم دقیقا روز قبل عروسی دوستم بود و الان دقیقا شب بعد از عروسی دوستم ،یعنی دیشب این موقع من بغل دست دوستم تو جایگاه عروس نشسته بودم و با اون یکی دوستم مثل ندیده ها عکس ميگرفتیم ، و یک ساعت بعدشم وقتی بغلش کردم چشماشو دیدم اشکم در اومد و با این جمله به آقای داماد :آقا امير مواظبش باش ،سالنو ترک کردم . وقتی به سمت در ميرفتم جوری دیگران نگام کردن که از کرده ی خود پشیمانم تا حالا این همه آدم یه جا باهم اشکمو ندیدن و البته تاحالا بخاطر هی
سمند نقره‌ای رنگ با سرعت زیاد از کنار آینه‌ی بغل عبور مي‌کند._آخ آخ ببین عین گلوله ميره !
_ ماشین شوتیه؛ این به هر کس بزنه کسی زنده ازش در نمياد.
صدای آرامش از صندلی پشتی بلند مي‌شود، هندزفری را از گوشش بیرون مي‌کشد و مي‌گوید : "از کجا فهميدین ماشین شوتیه؟"
_مشخصه دیگه، پشتش رو ببین، پشت ماشین رو ميارن بالاتر که وقتی بار ميزنن و سنگین ميشه خیلی نیاد پایین، ببین الان بار نداره پشت ماشین بالاست!
_ ميگم! مگه امام جمعه نگفت اگه با سرعت مجاز برن پلی
به نشونه‌ی وقت‌هایی که نه ميتونی گریه کنی و نه ميتونی گریه نکنی. همين‌طور عاجز و درمونده مي‌شینی روی پله کنار دوستی که هنوز نميدوني داره از ته دل حرف مي‌زنه یا نه.
به نشونه‌ی وقتی که بین خروار خروار غم و خشم گیر مي‌کنی. غم نمي‌ذاره عصبانیتت رو بروز بدی و خشم نمي‌ذاره غمت رو
به نشونه‌ی وقتی که نميدوني باید بری یا بمونی
با لافکادیو در مورد کمال گرایی صحبت ميکردم و خیلی خوب توصیفش کرد و حتی گفت چرا ما کمال گراها اهمال کار ميشیم و البته درمانشم گفت و اون این بود که : 
"راهش اینه که خودمون رو با تغییرات کوچیک راضی نگه داریم و استمرار داشته باشیم روشون تا کم کم تغییرات بزرگ سر و کله شون پیدا بشه." 
منم به جهت اینکه دیگه خسته شدم از اوضاع بی طاقتی و درجا زدن خودم تصميم گرفتم به حرفش عمل کنم و این تمرین استمرار رو عملی کنم توی زندگیم با یه سری کاراي ریزه ميزه، به همين
حال و هوای این روز های پاییز به شدت این آهنگ رو مي طلبه و اگه گوشش ندادین باید بگم که بسی اشتباه کردین!
این آهنگ یه احساس عجیبی داره که اصلا نمي شه توصیفش کرد. مسلما جزء خاطره انگیزترین های شادمهر هست و خواهد موند.
آهنگ دومين قطعه از آلبوم دهاتی هست که متاسفانه اصلا اعلام نکردن شاعر این قطعه کیه ولی آهنگ سازی به عهده ی سیاوش قميشی عزیز بوده و بعضی ها مي گن شاعر هم خود آقای قميشی بوده ولی اطلاعات دقیق در دسترس نیست.
 
 
دانلود آهنگ
 
 
وقتی چشت پا
چند روزه دارم برنامه ریزی های کوچیکی ميکنم و رو کاغذ رنگی های چسب دار مينویسم و ميچسبونم بالای کمد. یه مربع کوچیک هم کنارِ هر کار (Task) ميزارم که وقتی انجامش دادم تیک بزنم براش.
روزی 4-5-6 تا کار توش مينویسم؛ از نگاه کردن به آموزش ویدیویی 20 دقیقه ای اکسل، تا نگاه کردن به آموزش ویدیویی 50 دقیقه ای اکسل، تا خوندنِ کتاب، تا نوشتنِ جملاتِ برگزیده ی کتابای قبلی داخل دفتر سبزم، و حتی تا برقراریِ یه تماسِ تلفیِ واجب که هی عقبش مينداختم.
شیوه ی بدی نیست.
یک هفته‌است استاژر شده و خیلی به‌ش برخورده از این‌که استاد به‌ش پریده که چرا مدفوع بیماری که خون‌ریزی داخلی داشته رو چک نکردی؟ [و وقتی جواب این‌ئه که چندش‌ش مي‌شده، خیلی ناراحت‌کننده‌ست.]
 
 
~ ميدوني؟ این روحیه‌ی خوبی نیست برای یک پزشک. 
الان حتی از دست حرفات ناراحت نیستم ، حتی بغضم نمي گیره ، درست ِ اون لحظه بغض گلوم رو فشار ميداد اما الان نه اصلا حرفات روحم رو آزار داد اما خب من سکوت کردم چون فایده ایی نداره . ميدوني تو حق داری منم حق دارم تو با اون فرهنگ بزرگ شدی منم متضاد این فرهنگ تو با لاک زدن من مخالفی بخاطر دلایل بچگانه ی مزخرف امروزی اما از نظر تو دلایل بابا طور مي باشه . تو با رفتن من به رستوران با اکیپ دختر پسری عکاسی مخالفی و منم که لج نميکنم و سفارشم رو لحظه ی آخر ل
بسم الله الرحمن الرحیم
اول. آسید ابراهیم خسروشاهی رحمه الله علیه دیدم که مي گفت آقای بهجت رحمه الله علیه برایشان تعریف کرده که در بغداد کسی مریض شد (مرحوم آسید ابراهیم احتمال مي داد که این شخص، خود آقای بهجت بوده). مریض را به بیمارستان بردند. بیمارستان پرستاری مسیحی داشت که گویا زیبا بود. این آقا اصلا به این پرستار توجه نداشت. روزی پرستار رو مي کند به این آقا و مي گوید: آقا مگر من زیبا نیستم، چرا به من نگاه نمي کنی؟!
آن آقا گویا فرموده اند که آخر
بعضی وقتا زندگی عجیب ميشه خیلی عجیب انقدر عجیب که نمي دوني چرا اینطوریه اصلا همه چیز یک جهتی ميره که نمي دوني چرا اینطوری شد همه خوابن من بیدارم و فکر ميکنم زندگی خیلی وقتا ارزش ادامه دادن نداره به این هر روز فکر ميکنم هر روز که زندگی بیشتر از ظرفیتم تحت فشار ميذارم و حاضرم برم بیرون از چهار دیواری این خونه و بميرم شاید برای هميشه آروم شدم همه چیز عجیبه خیلی لجیب خیلی وقتا انتظار نداری این اتفاقا بیوفتن ولی ميوفتم خزلی وقتا ظرفیت نداری مثل م
خدای زیبای من که باهام سر جنگ داری انگار؛
بهم بگو این بازی بچگانه و احمقانه‌ی 《 ببین تا کجا‌ ميتونم بلا سرت بیارم》 و 《 ببین چقدر ميتونم بدبختت کنم》 کِی تموم مي‌شه.
چون من دیگه کشش ندارم.
واقعا کشش ندارم. 
و علاوه بر اون، بهم‌ بگو که آیا خودت روا ميدوني بعد از مردن هم منو بندازی جهنم؟ بعد همه‌ی جهنمایِ لایِ نفسام؟
همين که پاشو گذاشت تو حیاط و از نظر ناپدید شد، برگشتم گفتم یعنی شبو مي مونه؟! ای کاش نمونه. دیدم گلی اینا دارن هیس هیس مي کنن. 
بعدش آروم بهم گفتن که چرا اینو گفتی تو اژ کجا مي دوني برنامه ضبط صدای گوشیش رو روشن نکرده؟!
خداااااایا. ماجرا رو پلیسی معمایی مي کنن! 
مي خوام اهميت ندما ولی هی فکرم درگیر مي شه!
اضطراب های بی خود و بی جهت!
+ حافظ
لایف ایز فاکین هارد، وقتی داشتم آشغالارو جم مي کردم گفتم، بلید ادامه داره و در این حالت کار کردن خیلی سخت تره، حال آدم خراب ميشه ولی فقط خراب جسمي، یعنی جسمت خرابه و وقتی ملاتونین ميخوری دراز مي کشی روی تخت تا لذت هیچکاره بودنو حس کنی تازه متوجه پاهات ميشی که تیر مي کشن، مچ پات و انگشتای پات و حتا ناخناش درد مي کردن کل روز و تو وقت نداشتی به صداشون گوش کنی، بعدم یاد عشق مجازیت ميفتی که دیگه نیس و اون آهنگیو که اونقد پخش شده رفته تو صدر پخشیا گو
یه وقتا بیرون از خودت دنبال یه چیزی مي‌گردی. اما نميدوني چی. یه اتفاق، یا یه نفر، یا یه چیز؛ یه چیز که باید، که قراره حالتو خوب کنه. یه حس انتظار عجیب داری تو هر لحظه. اصلا شایدم ندوني با اون اتفاقه قراره حالت خوب شه یا نه، اما ميدوني که منتظر یه چیزی هستی.کاش زودتر پیداش شه، تموم شه این انتظار#آنا_جمشیدی
گاهی فقط دوست دارم بنویسم من نوه بزرگ این روستام وقتی ميایم اینجا باید همون چیزی بشیم که مردم اینجا ميخوان محرم امسال اصلا حوصله نداشتم برای همين فقط توی دوتا از مراسماشو شرکت کردم تا امشب که مادرم گفت همه حالت رو ميپرسن پاشو بیا بیرون فکر نکنن مشکلی داری خلاصه امروز رفتم یک ساعت توی مسجد نشستم حال و احوال کردم و بعد رفتم نذری خوردم برگشتنم با عموزاده های پدرم احوال پرسی گردم و اومدم تازه فردا باید توی یک مراسم عزاداری دیگه شرکت کنم که همه ه
چند روزه یه جای بزرگ نشستم و کاراي بزرگ رو مي‌بینم.
بزرگ که فکر کنی، روحیه‌ت بزرگ مي‌شه. تلاشت هم. انرژیت هم. آرزوهات هم.
باید، باید، باید، باید، باید و باید و باید و باید برای بزرگ شدن، تلاش بزرگ کرد! با خوابیدن تا لنگ ظهر و امشب و فردا کردن به نظرم درجا مي‌زنیم.
فردا دوشنبه،اولین روزِ هفته اس.هفته ی پیش فقط دو روز کلاس داشتیم و ۵ روز تعطیلی.
و من چقدررر به این تعطیلیِ بزرگ نیاز داشتم و چقدررر باعث عوض شدن روحیم شد که خدا ميدونه.
روز اول،شبش تولد یکی از همکلاسیهام دعوت شدم که تازه منو با اون و چندتا دختر دیگه،یه اکیپ کوچولو شدیم و گاهی اگه بشه،باهم یه بیرونی بریم و از تنهایی دربیایمخلاصه که رفتم تولدتاا دلتون بخواد زدیم و رقصیدیم و جای شما خالی خیلی خوب بود.فردا صبحش از بسی که ورجه وورجه ک
یک روز دختر یا پسرت، که هر کاری تونستی برای رفاه و آرامشش کردی، مياد بهت ميگه دیگه نمي‌خواد با شما یعنی پدر و مادرش زندگی کنه. تعجب مي‌کنی و ناراحت مي‌شی. فکر مي‌کنی کجا دیگه این همه عشق بی‌منت به پاش ریخته مي‌شه، کجا هر وعده غذای گرم مي‌گذارند جلوش، کجا غیر این خونه و کنار پدر و مادرش ميتونه این‌قدر امن باشه. اما ميدوني؟ نه تو کم گذاشتی و نه اون ناسپاسه. یک نیازی هست به اسم استقلال که از یک سنی مياد سراغت. شاید تو قبل این که نیازت به مرز
هیچ‌کس یه جایی تو یکی از آهنگ‌هاش مي‌گه: خونواده زرشکه، بیست سالته و انگار نه انگار».
ما مي‌ترسیم، از خوندن و شنیدن این جمله، از بلند گفتنش، از اون مدلی شدن و جلوی خونواده وایستادن؛ ینی ميدوني حداقل من مي‌ترسم، یا مي‌ترسیدم. مشکلات بی‌شماری با خونواده‌م دارم که باید سر کوچک‌ترین حقم کلی صحبت کنم تا ته‌ش شاید، شاید بشه که من کاری رو انجام بدم. نود و هشت این ترسم رو گذاشتم کنار، پوسته رو شدم و زدم بیرون. تنهایی رفتم شهری که قرار بود
از تکرار خسته ام . از زیاده روی . از خشم و صدای بلند . از لحن بد . از نیشخند.از برداشت غلط.من از تکرار حرفِ از در این متن خسته ام ‌‌‌‌. من از گفتنِ خسته ام ، خسته ام:/  کاراي بیهوده ، حرفای اشتباه . بدبین بودن و اسمون ریسمون بافتن. انگاری مغز منو و مغز ادماهای زیادی ویروس گرفته و پر از کپی اطلاعات هرز و باطله ست که سرعتمونو کند ميکنه. مارو گیج ميکنه .و وقتمون رو تلف. 
 ۱.قطعا مسخره است  ولی مي دونيد من یه گوشه از ذهنم خوشحاله چون از چیزی که فکر مي کردم  بهتر نتیجه گرفتم.این نتیجه هیچ تاثیری به جز کمي ضرر مالی برام نداشته.
۲.مامان بابای بی سواد هم خیلی باحالن نه؟مامانم منتظر بود برام زنگ بزنن از سازمان سنجشدر صورتی که من حتی کتابای هنرم ندارم!حالا امروز به مامانم گفتم رتبمو بعد نمي دونه چی بگه چون نمي دونه خوبه یا نه مي گم باید رتبه ام زیر فلان عدد مي شدبعد مي فهمه قضیه از چه قراره سینه ميزنه :))
۳.ولی خیلی
+ ببین من دو سال از تو بزرگترم. علاوه بر این، بنا به زندگی خودم، یه ۴-۵ سالی هم از هم‌سن و سال‌های خودم با تجربه‌تر و دنیا دیده‌ترم. یعنی من حداقل ۶-۷ سال بیشتر از تو شلوار پاره کردم. پس باید به حرفایی که بهت مي‌زنم خوب گوش کنی.- ميدوني پرتکرارترین چیزی که تا حالا به من گفتی چی بوده؟+ چی بوده؟- گه نخور» + و تو همچنان مي‌خوری؟- ا [sighs].+ منو ببخش که یه کم تند باهات حرف مي‌زنم. این به خاطر اینه که دوستت دارم. من معمولاً چیزایی که دوست دارم رو مي‌گا
دیروز همسر در حالی اومد خونه که یه پرنده تو دستش بود. گفت داشتم از فلان جاده ميومدم که این کبکه یهو خورد به سپر ماشینم. گفت پاش شکسته.
یه کارتن آوردم با مشت برنج و یه کاسه آب. گذاشتش تو آشپزخونه. خواستم بگم بذارش تو بالکن، بعد گفتم حالا گربه ميخوردش عذاب وجدان همسر بدتر ميشه! بد از ظهر رفتیم سر کار، وقتی برگشتیم دیدیم کبکه رفته زیر سینک. نميدونم چرا اصلا فک نکردم اتفاق بدی باشه. فک نکردم کبکا هم پی پی ميکنن! :/
صبح همسر چند ساعتی مرخصی گرفت که کار
از ساعت هشت بیدارم اما تازه ميخوام کاراي امروزو شروع کنم. البته تازه که نه از اون موقع تا حالا به عکاسیم فکر ميکردم. یه مجموعه ی جدید در راااااههه هوووراااا :))))خودم کلی ذوق دارم براش. یه چیزایی تو مغزم گیلی ویلی ميره ولی به قول استادم اجرا مهمه. خیلی مهم. ميخوام به خاطرش حرفای استادم رو که زده بود مرور کنم حتما [شکلک رقص ]:دی خلاااصه که امروز با این فکرا شروع شده جرقه زد حالا که سه ماه اینجایی یه کاری کن بچه جان تنبلی نکنو کار کن کنکورم هرچی شد شد
سلام به همه ی دنیا 
 
راستش خیلی نا اميد شدم از اون عاشق های بیچاره ام حتی یادم رفته یه چیزی یا یه کسی رو برای چی مي خوام یه چیز با حال بگم  زانو هام مي لرزید وقتی توی دست هام داشتمش دنیال یه قاصدک بازیگوش بودن به نظر دیوونگی مي یاد ولی  گرفتم توی دست هام ظریف و نحیف بود ارزو کردم نویسنده خوبی باشم زیر تابلو بخش زبان و ادبیات فارسی فوت کردم تا بره مي دوني  اونی که مي گه قاصدک ها پیام رسون هستن دروغ نگفته اگه یه قاصدک دیدی کلی ارزو پشت سرشه دیدی چ
کلی تلاش کردم تمام کلاس هامو بندازم عصر که صبح ها خونه باشم برای این که بتونم غذا بپزم و به کاراي خونه رسیدگی کنم. اما یکی از کلاس های جدید داره برام دردسر ساز ميشه. یکی از زبان آموز ها که متولد 79 (حدودا 10 سال از من کوچک تره) چند روزیه که شروع کرده به فرستادن پیام های نامربوط. منم اولش تعجب کردم و خیلی محترمانه بهش گفتم که من متاهل هستم. اما اون دست بر نداشت و نوشت که دوست دختر قبلیش هم متاهل بوده! آووکادو که پیام ها رو دید چهره ش گرفته شد و کلی ت
سلام. اميدوارم حالتون خوب باشه. 
عیدی شکر خدا بد نبود. 
من که همش استراحت کردم. کاراي عقب افتاده زیادی دارم. هر وقت ميخوام مشغول بشم به درسی و چیزی یه افسردگی عجیبی منو ميگیره. اینکه رنگ موهام مثل دندونام بشه بازم بیکار و عاطل باطل نشسته باشم مشغول درس خوندن محض و علاف خیلی منزجرم ميکنه. 
نه عشقی نه حالی نه کاری نه باری. خدایا شکرت سلامتیمونو بهمون ارزانی داشتی و ندادی دست یه عده که از توش نون دربیارن. 
خب با ماجراهای من و استاد در خدمتتون هستیم.
در این سری از پست‌ها "استاد" یک شخص ثابت نیست و ممکنه هربار یه استاد متفاوت باشه. مهم اینه که همشون استادن و من در برابر همشون مثل کودنا عکس‌العمل نشون ميدم :))))
برای مثال وقتی پیاممو جواب ميدن اونقدر در جواب دادن مکث و تامل مي‌کنم که ده ساعت مي‌گذره، دیر ميشه، ميگم چرا دیگه جواب بدم، ضایع‌ست، فلانه، کلا جواب نميدم، مي‌رینم، اصن یه وضعی.
یا مثلا ميام یه پیام به استاد بدم که سلام وقت داری؟ دقیقاا دو
روزها و کار های دانشگاه به نحوی پیش ميره که یکی از لذت بخش ترین صحنه هایی که این یک ماه اخیر دیدم دیدن قالب های آمادمه. البته ميدونم لحظات اشکباری در راهه :))دو تا cast که درست شد. 
اونقدر خوشحالم که بالاخره درست شدن !!
 
+ تجربه هزار برابر علم ارزش داره. واقعا هزار برابر شایدم بیشتر. :)
 
+ به جای این حفره ی کلاس 1 اکلوزال 4  ماگزیلام کلا خراب شد  4 تا رو خراب کردم :((
 
+ خدا منو کوه کنه . :|
 
+ امروز فقط دوست داشتم بميرم ولی نرم پرتو. از بس نابود بودم. ولی
وبلاگ نویسی برای من 3سال و 6 ماهه شد.
اوایل که رسما مينوشتم تا خالی شم بعدش شد ثبت خاطرات، یه مدت هم کاراي هنریمو ميذاشتم و کلی روزانه نویسی ميکردم.
همه منو تو بیان به اسم وب اولم ميشناسن و با اینکه بعد از پاک کردنش کلی وب دیگم داشتم ولی هنوز اون اسم روی من مونده.
یه مدتم افتادم تو خط نوشتن نقل قول های خودم و از شانسم فایلی که کپیشونو داشتم پاک شد :) 
حالا دلم ميخواد بازم بنویسم روال وب یهویی پیدا ميشه.
فعلا همينا واسه پست اول کافیه.
دریافت
 
 
 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمي باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه مي باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.



 
 
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب