نتایج پست ها برای عبارت :

می گفت هیچی نبوده که الان با من بود

هيچي هيچي هيچي بیشتر از وقتیکه ميبینم یکی که سنش از من کمتره و کارش خیلی خوبه حالمو بد نميکنه
همش فکر ميکنم این از فلان وقت شروع کرده ینی وقتی که من نصفه اون کارو ول کرده بودم
الان به یه جایی رسیده و من هنوز دارم درجا ميزنم
چند سال دیگه خفن ميشه و من تازه ميرسم به اونجایی که الان هست
 
حجم صدایی که هر روز تو خونه ميشنوم بیش از حد تحملمه. روزهایی که از صبح تا شب خونه‌ام حس ميکنم راهی تا دیوونه شدن نمونده.
از صبح ميخواستم برم بیرون، برم خونه عزیز، برم تو خیابون قدم بزنم، تنبلی و تنهایی باعث شد نرم و تو حسرتش بمونم.
قصد کردم استفاده از موبایل رو کم کنم، فعلا که در حد حرف باقی مونده.
الان یه تایم خالی گنده دارم که البته کار واسه انجام دادن زیاد دارم اما علاقه و انگیزه نه، لذا اگر بتونم بر گشادیم فایق بیام ميتونم کارهایی که دوست د
 
اخرسر هم این شایعات  ww3 به ضرر ما تموم ميشه با تصور که امریکا یی ها از ایرانیا براشون ایجاد شد 
پ.ن اونجوری که من از نظرات امریکایی ها متوجه شدم اکثرا فک ميکنند ما یه دولت تروریست داریم و توی تظاهرات ابان ماه تعداد زیادی افراد رو دولت کشته.  خودمم موندم و خسته شدم از بست توی اینستا با انگلیسی متوسطم نوشتم اینجور نبوده.  دیگه حوصله بحث کردن ندارمممم 
بااینکه خسته ام همين الان پست ترامپو دیدم و اعصابم خورده شده و ميخوام بازم بنویسم ولی وقت
موقع دفاع کردن هم، همين شد. اینقدر خون به جگرم کردن و شدم، که موقعی که دفاع کردم و خانوادم خوشحال و خندان دورم رو گرفته بودن که اره اره، پس خیلی خوشحالی الان؟ من واقعا حسی نداشتم.
تا هفته پیش خوشحال بودم از نزدیک شدن به موعد اتمام طرح ولی الان که معلوم نیست تا کی و کجا و چطور. هیچ حسی دیگه ندارم. هيچي. هيچي. فقط خستگی.
Anxiety که شنیدین که؟
چقدر زیاد شده و چقدر در موردش ميگن و اینها
من الان همينم، کلا مضطرب و پریشون و همه چی با هم. پر از استرس که خودمم نميدونم چرا. از شروع جدید از سر کار جدید تو درمونگاه گرفته تا این وضعیتی که مملکت داره تا وضعیتهای خودم.
سرچ‌کردم که چه ميشه کرد؟ اون سایته پیشنهاد کرده بود که خاطرات رو بنویس. که فکر ميکنی قدیما چه همه چی سهل و اسون بوده و الان نه. که بفهمي که اینجوری نبوده. که از یه سری چیزا جون سالم به در بردی. که باز هم به در ميبری.
واقعا چرا آخه؟!!
الان خیلی بی پولم و درسته که این حس بی پولی رو بارها در زمان های گذشته تجربه کردم
اما
الان در این سن، این همه بی پولی سخته واقعا
چی کار کنم که دوست دارم یه سری چیزا داشته باشم. چی کنم؟ الان این زیاده خواهیه ؟ یا چیز مهمي نیست، واجب نیست و چیزای مهمتری وجود داره یا انسان در درخواستاش سیری نداره یا اینا زیاده خواهیه یا خیلی های دیگه بودن که همينایی رو که الان دارم رو نداشتن یا این شرایطی که الان دارم آرزوی کس دیگه است؟ یا چی؟!!!
واق
تا حالا به این فکر کردید بدترین موقعیت های متضاد توی زندگیتون چیه که اعصابتون خرد ميشه
برای من چایی خور چایی دوست بدترین تضاد اینه که همزمان دلم چایی تازه دم داغ و آب هندونه خنک باهم بخواد 
یعنی الان با یه دستم به دسته قوری گرفتم یه دستم به ظرف آب هندونه  موندم کدومش رو بخورم  هر دوتاشم رو به شدت ميخوام  الان دارم فک ميکنم اگه چایی بریزم تو آب هندونه و باهم بخورم چی ميشه  
هم زمان که دارم به چایی آب هندونه باهم فکر ميکنم دارم تحلیل ميکنم چرا ظ
اقا به خودم گفتم امروز دیگه هيچي نميخورم اصن. یعنی که چی؟؟ فردا پس فردا چاق شم کی پاسخگوعه؟ بعد دیدم تو کیفم فقط انگور و پاستیل دارم :| گفتم خدایا من تا 8 شب انگور بخورم ینی؟؟ 
هيچي دیگه. تا الان طاقت آوردم الان رفتم کلاب بگیرم. تو مارکت خوردم زمينننننن خدااااا :|||| خببب چرااااا؟؟؟ :|| #آل_استار_نپوشید_آل_استار_لیز_است . بعد یه پسره فروشندش بود. بعد من که خوردم زمين از خنده داشتم ميیی ترکیییییدممم ولی جلو خودمو گرفتم بعد یهو گفتم سلام :| 
با خود
+ حالم بد نیست. خوبم نیست.
 
+ جون آدميزاد ارزونترین چیزیه ک سراغ دارم.
 
+ خیلی عصبانیم. و دل گرفته :(
 
+ رضایت شخصی دادم و الان خونه ام. :| 
 
+ هیچ وقت دوست ندارم تو بیمارستان بميرم. فقط مرگ تو خواب! همين و بس!! :|
 
+ تو از من هيچي نميدونی. هيچي هيچي. پس قضاوتم نکن و از نگاه خودت زندگی و حرفای منو نبین. اینا تخلیه روحی و روانی و حتی گاهی جسمي منه. 
 
+ داداشمو ميخوام :((((((
ظهر از شرکت زدم بیرون هیچ هنوز یه دقیقه نشده بود بهم زنگ زدن که بلع برگرد هيچي با سه ونیم شرکت بودم و دمار از روزگارم دراومد.الان هم دارم ميرم موسسه زبان انگلیسی!!!! یعنی مسیری اتوبوس ی که هر چند دقیقه یه بار اتوبوس‌ داشت الان چهل دقیقه ست خبری نیست
جهان رو دیدی؟ دیگه جایی برای صافی و یک رنگی نیست!
خود مردم تلون و رنگارنگ بودن رو دوس دارن چه در لباس‌هاشون و چه در اخلاقشون.
دیگه هيچي مثل سابق نیست!
قبلنا تلویزیون‌ها مابین دو رنگ سیاه و سفید رو نشون مي‌دادن و الان ۱۴ ميلیون رنگ رو نشون مي‌دن.
هيچي مثل سابق نیست!
الان دوس دارن همه چیزشون رو بقیه ببینن و مراقب دل اونی که ندارن نیستن.
دیگه این‌جا جای زندگی نیست.
باید به ماه سفر کرد، همونجا که حتی زمينش هم نورانیه و همين دنیا ملوّن و رنگارنگ رو
شماهارو نميدونم اما من واقعا اعصاب و روانم بهم ریخت!
عصرم که رفتم سرکار بچه ها همه دپرس بودن
یعنی از عید هيچي نفهميدم
الان تو فکر خرید دوچرخه ام!
هم ورزشه هم پاکه هم جای پارکش همه جا هست هم هزینه بنزینم مياد پایین چون واقعا صرف نداره!
اونایی ک شعار با تا ۱۴۰۰ ميدادن الان بشینن تا منقرض بشه نسل ایرانیا تا ۱۴۰۰
 
ی کاج مطبق دارم یک ساله ت نخورده
نه خشک ميشه نه رشد ميکنه
یک سااااااااااااااالههه
قبلش خیلی بچه بهتری بود
ولی الان دیگه دلمو زده
قشنگه ها
ولی اگر من ميخواستم ی گل خوشگل ثابت و ایستا داشته باشم خو گل مصنوعی مي گرفتم
چه کاریه هی من ميام پای جنابعالی آب و کود مي ریزم و خاکتو هم ميزنم و شما هيچي به هيچي:/
توی زندگیم
در هیچ مقطع و زمانی
خودم رو به اندازه الان دوست نداشتم و روی خودم به اندازه الان حساب نکردم.
به خودم خیلی اعتماد دارم.
 
این رو مدیون دوستهای خوب
و عشق خودم هستم که یه انسان فوق العاده هست و انسانیت رو در من تقویت کرد.
 
و البته ممنون صابخونه قبلیم (همون که مسن هست و ادم خودخواه و دیکتاتوری هست و پیر درون داره) و همه کسانی که خودرای و مستبد و حرف حرف منه، مای وی اور های وی، و هستن، که به من نشون دادن، گذر سن، حتی رسیدن به هشتاد سالگی، ب
70 سال عمر با سگ دوئی و زندگی متوسط تقریبا رو به بالا و با کلی عقده و رویا ی به سرانجام نرسیده !
یا 
30،35 سال عمر که توش به همه چیزهایی که خواستی رسیده باشی ببین همه چیز حتی اون مدال !!!
مين الان فیلم 8mile تموم شد و داره تیتراژپایانیش پلی ميشه !
+از باشگاه ميام و دستگاه و شام و فیلم و مسواک !
و خدا ميدونه چه بلایی قراره سر خودم بیاره ! خدا رحم کنه
این شیر بیدار شده !
به وقت الان
همين الان نه الان !
بی دلیل غمگینم. .
دستم به کارام نميره زیاد ، بی حوصله انجامشون ميدم. دلم ميخواد گریه کنم. دلم ميخواد بخوابم. فقط بخوابمو به هيچي فکر نکنم. چرا دوباره اینجوری شدم. دلم نميخواد روزمو از دست بدم. شاید باید خودمو مجبور کنم تا کار کنم. با این حال نميدونم ميشه یا نه. فکر نکنم. کاش مثل روزای خوبم بودم روزایی که با شوق کار ميکردم و لحظه ای رو هدر نميدادم.اما الان وسط این وضعیت مزخرفم. که حتی نميتنم از جام پاشم. فقط احساس ميکنم هيچي نیستم احساس ميکنم همه
معمولا زیاد کسی از دستپخت من تعریف نميکنه
البته شاید اینکه افراد زیادی نبودن که تا حالا دستپخت منو خورده باشن هم تو این قضیه بی تاثیر نبوده
به هر روی نميدونم دستپختم تعریفیه یا نه
اما شخص خودم که حال ميکنم باهاش
امروز آشپزی کردم و ای کااااششش که نميکردم
از ساعت 12 که غذام حاضر شد تا الان 3 بار غذا خوردم
جنبه ی دستپخت خودمو ندارم واقعا
عود، چای، دختر پرتقال. تابستونم رو اینجوری گذروندم. اتاقم رو به سلیقه خودم چیدم به این اميد که زندگیم رو هم همينجوری بچینم. سخت، طولانی، با کمک مامان و بابا.‌ خوش گذشت؟ الان دیگه نميدونم. الان که بهش فکر ميکنم، خیلی تنها بودم. فکر کنم خوش هم گذشت. الان داره بهم خوش ميگذره؟!شک دارم که بدونم شاد بودن یعنی چی. تو گوشه ذهنم هميشه چند تا دغدغه هست که نميذاره راحت و‌ بیخیال باشم. ولی مثل هميشه باید تلاش کنم که خوب باشم. که صداشون رو نشنوم. باید خودم
قبلا یک بنده خدایی که الان اسمشون یادم نمياد گفته بودن که گردشگری از خانه ما آغاز ميشه الان ما در حالی که کنج خونه نشستیم رفتیم کره شمالی این هم گردشگری حساب ميشه ؟؟ راستی الان از ما عوارض خروج از کشور نمي گیرن؟شوخی و مسخره بازی نیست که خلاصه الان شرایط یک کشور دیگه رو داریم تجربه ميکنیم دیگه
و امروز درخواست ویزای دانشجوییم هم ریجکت شد.
 
بعد از کلی انتظار که CAQ لعنتی صادر بشه که آخرم هنوز نشده، بعد از گرفتن وقت برای آماده شدن CAQ امروز ویزای دانشجوییم با ۳ دلیل ریجکت شد.
تای خانوادگی (دلایل بازگشت به کشور)
هدف از سفر
و مالی
پرونده دانشجوییم هم ریجکت شد
خدا جون خودت ميدونستی چقدر دوست داشتم و دارم برم، چقدر براش تلاش کردم، اما نميدونم چرا به صلاحم نبود که برم کانادا
 
البته فکر کنم تو دوستم داری چون اذت خواسته بودم اگر قراره ریجکت ب
این روزا خیلی بیشتر حواسم به خودم هست 
بعد از پشت سر گذاشتن اون همه اتفاق و حساسیتایی که بعدش داشتم حالا هيچي برام مهم تر از ارامشم نیست 
هيچي مهمتر از خودم نیست 
حالا تقریبا از نظر ذهنی دارم اماده ميشم برا اینده 
و شاید خوشحال بابت اتفاقایی که سخت بودن اما باید ميفتادن تا من تارای امروز و الان باشم
هر وقت آهنگ عاشقانه گوش ميدم کسی نمياد توی ذهنم یعنی کسی نبوده !!!! همين هیچ کس !!!! یعنی کسی ها بوده ازشون خوشم اومده ام خوب فراموش کرده ام همين فقط یه لحظه بهرحال انگار دنیا برای آدم های سالم ساخته شده آدم های که از لحاظ جسمي و روحی و روانی سالم باشند و نه برای کسی مثل من مریض !!! هستیم
و بالاخره ح رو آنبلاک کردم. پی‌ام‌اس تموم شد و من شدم اما حال روحیم خوب نشد. نمي‌دونم دوای من س ک س هست یا محبت؟ یا هر دو؟ و جهان بخیل تر از این حرفهاست مری گوری جان.
دلم؟ کمي غم داره که نشونه‌ی خوبیه. نوشته‌ی اميد، خواستن، زنده بودن. و دلم به حال ميم مي‌سوزه.
بگذریم، دیشب خواب آقاجون رو دیدم. از جای از حافظه و خیال ترکیبی درست شده بود، حالا دلتنگ آقاجونم. و این عجیبه، دلتنگ آقاجون؟ خیالات وزن داشته مری؟ اون که هیچ محبتی نداشت! اه همش تقص
توی کارگاه نقد عکس نشسته بودم و حتی فکر کردن به او مرا قلقلک مي‌داد. کلاسم که تمام شد سریع برگشتم خانه. سر راه خریدهایم را انجام دادم. دوش گرفتم. ظرف‌ها را شستم. خانه را مرتب کردم. لباس قشنگ پوشیدم. موهایم را گوچه‌ای بستم و فرفری‌های قشنگم را روی صورتم شه ریختم. عظر زدم. نگاهم به ساعت بود. جواب زنگم را نمي‌داد. با خودم گفتم حتی اگر دم در هم باشد راهش نمي‌دهم داخل. بالاخره تماس گرفت. عذرخواهی کرد و گفت که در حال تعمير پکیج، حواسش به ساعت نبو
توی کارگاه نقد عکس نشسته بودم و حتی فکر کردن به او مرا قلقلک مي‌داد. کلاسم که تمام شد سریع برگشتم خانه. سر راه خریدهایم را انجام دادم. دوش گرفتم. ظرف‌ها را شستم. خانه را مرتب کردم. لباس قشنگ پوشیدم. موهایم را گوچه‌ای بستم و فرفری‌های قشنگم را روی صورتم شه ریختم. عطر زدم. نگاهم به ساعت بود. جواب زنگم را نمي‌داد. با خودم گفتم حتی اگر دم در هم باشد راهش نمي‌دهم داخل. بالاخره تماس گرفت. عذرخواهی کرد و گفت که در حال تعمير پکیج، حواسش به ساعت نبو
+دیگه منتظر هيچي نیستم. نه چیزای خوب نه چیزای بد! اینطوری خیلی بهتره فک کنم :)
 
+ تمام بدنم درد ميکنه! 
 
+ هیچ مردی هیچ جای زندگیم و زندگیش منتظر من نبوده و نیست و احتمال زیاد نخواهد بود ؛ و این خنده دار ترین چیزیه که ميتون وجود داشته باشه :))
 
+ دلم یه موزیک خیلی خاص و تووووپ ميخواد.
 
+ داداشم. :(((((((((
 
افکارم تبدیل شدن به یه باتلاق
خیلی خوبه آدم از اول راهِش رو درست انتخاب کنه و پی ِ ش رو بگیره نکه حالا مثه من تو ندونم کاری هاش غوطه بخوره نمي تونم به یک نتیجه گیری درست برسم تو ذهنم ، احساس ميکنم تموم راه هایی که تا الان اومدم اشتباه بوده احساس ميکنم حتی یه تصميم درست هم نداشتم الان واقعا مغزم کشش نميده نميدونم چه راهی رو انتخاب کنم ، خستم خستم خستم از اینکه هيچي جواب نداد . هيچي رو درست نرفتم . از هیچ فرصتی درست استفاده نکردم . نمي ت
بسم الله الرحمن الرحیم
هیچ نوشته ای نیست که با نام خدا شروع نکرده باشم بالای هر پست بسته به حالی که داشتم یکی از اسما خدا رو مي آوردم 
اکثرا با بسم الله الرحمن الرحیم شروع کردم.آخه هيچي مثل رحمن و رحیميتش بهم نميچسبه هيچي مثل رحمن و رحیميتش منو در برنگرفته.
الانم همين رحمن و رحیميتش من رو سرپا نگه داشته اگر حس نميکردم یه خالق رحمن و رحیم حواسش به من هست با همه کاستی ها بازم بهم عشق ميورزه واقعا نميدونستم با چه اميدی زنده بمونم؟؟
از اميد حرف
ازینکه نميدونم ته قضیه زندگی چی ميشه تا یکم انگیزه بگیرم یا کلا نااميد شم ، اعصابم بهم ميریزه
اینکه برای( هيچي ) تلاش ميکنم ، مسخرست ، اینکه دیگه هیچ چیزی نميتونه انرژی  و اُميد بهم بده
اینکه نميدونم . !
خیلی سخته کلا ، حس ميکنم مزخرف ترین سالای زندگیم که بهترین سالای زندگیم قرار بود باشن گند شدن ، یا گند زده شد بهشون ، خیلی خستم ، دلم گرفته عميقا ، از خودم و خدا و قسمت.!
اینکه کجای کارو اشتباه رفتم و قسمتم شده این.! دلم دیگه نميخواد روز و ماه
غلامرضا انصاری ( معاون وزیر امور خارجه )  12 ادعای خلاف واقع بیان نموده است : یکی از آنها این است که هدف برجام ، اقتصادی نبوده است.
آقای انصاری لطفا بگویید پس هدف برجام چه بوده است!؟ معامله کردن کشور با آمریکا و غرب یا خیانت به کشور یا .
خبر 12 آبان 1398
 
سایت های شفاف ساز اعتقادی ی مذهبی:
1) www.noorisafa.ir
یه زمانی آرزوم این بود وضع زندگیم بشه اینی که الان هست
ولی الان اون حس لذتی که اگه اون موقع ميداشتمش رو بهم نميده
یه جورایی حالت قدر ندونستنه:)
دلم ميخواد امتحانا تموم شهو بشینم به کارو زندگیم برسم یکم سرو سامون بدم وضع زندگیمو
ولی هنوز 5 تا امتحان دادم از 16 تا:))
+برای سلامتی همه مریضا دعا کنیم خصوصا سرطانیا:)
++دارم ميذارم موهام بلند شه از یه بند انگشت الان رسیده به یک وجب^-^
هر آدمي یه اختلال روانی داره 
منم یه اختلال دارم اسم انگلیسیش یادم رفته اسم فارسیش اختلال عدم توجه در بزرگسالی هستآدم های دارای‌این اختلال به نور و صدا حساسیت نشون ميدن و یه عالمه ویژگی دیگه که اصلا قشنگ نیستن.
این اولین وجه تشابه کشف شده بین خودم و بنی بود. و الان ک دقت مي کنم گاهی‌ بیخالی‌های مشترک مون از توجه به بعضی از موضوعات در حدیک گسل ميشه فاصله ميگیریم اونقدر که اهميت موضوع فراموش ميشه و باید برم دکتر ولی هیچ وقت حسش نبوده و نیست.
ا
سرم رو گذاشتم رو بالش و به صدای خس‌خس نفسم گوش ميدم. ادای جانبازای شیميایی که تو فیلم‌ها نشون ميده رو درميارم، همونا که چنان با سختی و صدا نفس مي‌کشن که ميگی الان تموم مي‌کنن دیگه. البته سعی زیادی نمي‌کنم، بیشتر سعی مي‌کنم بهتر گوش کنم، چون سرما خوردم و همون‌جوری نفس مي‌کشم.
از دست خودم خسته شدم، هيچي بارم نیست، هيچي نمي‌فهمم، هیچ فکر مفیدی نمي‌کنم، هیچ نقطه‌ی مثبتی ندارم، مثل تقریبا صددرصد اطرافیانم، برخلاف خیلی از آدم حسابی‌ها. بع
به حدی دلم گرفته که فکرشم نمي کنین
دلم ميخاد زار بزنم
دلم ميخاد تا جایی که خالی شم زار بزنم
کردمم
ولی نشد
نمي دونم
تهِ ته همه ی این حرفا هيچي نیس
جز دل شکستگی
و تنهایی
حیف!
صد حیف!
که اونجوری نبودین که باید ميبودین
که اونجوری نبودم که باید ميبودم
 
من تحمل لحظه ای ناراحت بودن مامانمو ندارم
اونوخ شماها
اصن تقصیرکار منم
شاید الان هيچي اینطوری نبود
چرا
چرا تهِ اون دلی که براتون از آبِ زلالم صاف تر بودو ندیدین؟
من خودم با وجودم حس کردم که برای تک
هواپیما خارج از مسیر چرخش کرده به سمت پدافند هوایی این هيچي!
پدافند با خطا عمل کرده اینم هيچي!
تو این دو روز کلی رسانه های چپ و راست خودشونو خرج کردن در مقابل رسانه های انور تا این دستاورد نظامي زیر سئوال نره و گفتن بر اثر اصابت موشک نبوده که درست بود چون این اتفاق با اشتباه پدافند تهران اتفاق افتاده نه حمله موشکی و کسی به اطلاعات پدافند دسترسی نداشته ولی آخرش خورد تو دهن همه اینم هيچي!
این حرف هایی که در ادامه ميگم احتمالا شمارو اذیت کنه ولی؛
یه عده هم هستن فقط به همه چیز اعتراض دارن :-/ و جز نق زدن هيچي بلد نیستن!
من ۴۰ سالمه و کارمندم ولی خونه ندارم! 
من ۳۰ سالمه ولی دستم تو جیب بابامه !
من ۴۰ سالمه نتونستم ازدواج کنم چون زمين کجه !
همه تو این دوره زمونه دارن پول درميارن من نميتونم !
اون کنار خانوادشه من نیستم !

بس کنین دیگه ! اینقدی که انرژی ميذارن سرتون نو زندگی مردمه اگه به فکر زندگی خودتون بودین الان شاید راضی بودین از خودتون -_- (شاید بگین الان سرم تو زندگی مردمه !) 
اگه یکی دوسال
هنوز هفته اول شهریورم تموم نشده و من پر از حس گند پاییز شدم. انقد که باز شبا صدبار از خاب بیدار ميشم و کل روز تو دلم  رخت ميشورن.
دو روز پیش دوستم اومد اینجا و کلی حرف زدیم با هم درباره چیزای مختلف و سر ناهار ازم پرسید اپلای و اینا رو به کجا رسوندی؟ گفتم عزیزم به هیچ جا. انقد چیزای حاشیه ای پیش اومد که نشد. بعدم که پاشدم رفتم دماغمو عمل کردم و الان همش فک ميکنم چه غلطی بود که کردم. حالا نه اینکه دماغم چیز ایده آلی بودا. داغون بود. ولی این جراحی با وج
.
فقط یک آدم توی دنیا هست که اونقدر من رو مي‌شناسه که من مي‌تونم باهاش درباره فکرهایی که یک لحظه آرومم نميذارند صحبت کنم؛ ولی نه تنها هزار کیلومتر ازم دوره و منم آدمي نیستم که بتونم حرف‌هامو از این فاصله بزنم، آدم خیلی خیلی واقع‌بینی هم هست و تابستون بهم گفت که باید قدر زندگی‌ام رو بدونم و خب واضحه که قرار نیست از تصميم‌های دیوانه‌وار این روزهای من حمایتی بکنه. 
هیچ وقت این همه مغزم پر پر و در عین حال خالی خالی نبوده‌. کاش آبان بود الان
پ.
سلام دوستای گلم چطور مطورین؟حقیقتامن یکم گیج شدمدوستای عزیزی که قراربودباهم پیش بریم بدجوری سکوت اختیارکردید،الان روز سوميم داریم باهم پیش ميریم؟الان احساس ميکنم همه چیز بهم ریختهالان هيچي معلوم نیست،چرا تیک نميزنیم چرادرموردش نميحرفیم ابزارو تفسیراهست پستاهم هروز اپدیت ميشهالان چندتاسوال مهم مطرحه اون دوستایی که جامونده بودین پیش اومدین باتفسیر؟اون دوستایی که همون دوراول خونده بودین اون تفسیرجدیداروميخونین؟یابینش وقفه وشکاف ا
ميگفت:
"از حدود 14 سال پیش تا حالا که از حرکت دقیق تو مسیر اصلیم جا موندم، دیگه نميدونم درست زندگی کردن چیه چون یه پام هنوز تو دانسته های گذشته از زندگیه (که اون موقع بچه بودیم نسبتاً) و یه پام اینجاییه که الان هستم و بزرگ شدیم و خیلی کارای قدیم به نظرم خوب نمياد و بچگانه به نظرميرسه یعنی کامل سر جایی که باید باشم، نیستم این وسط 14 سال انگار زندگی نکردم، و دانسته هام از رشدی که باید تو این 14 سال صورت ميگرفت، خالیه. رشد صورت گرفته، اما تو مسیر
شتباهات کودک را گردن کسی نیندازید!
بچه من نبوده!شیطون گولش زده !پسر ما نبوده؛ اميرعلی بوده!امروز مریم اینجا بوده این کارها را انجام داده!
زیرا: دراین حالت به دنبال مقصر هستیم ،مقصریابی و توبیخ شخص اشتباه است.با این کار به فرزندمان مي‌آموزیم مسئولیت کارت را نپذیر!دروغ‌گویی و مخفی‌کاری را یاد‌ مي‌گیرد. کار صحیح آموزش داده نشده و تمرکز بر روی کار اشتباه است.
تو وضعیتی بسر مي‌برم که هیشکی دوسم نداره. البته احتمالا غیر از ميم.نگران دلشونم، دل تک به تکشون، که الان کی اون توه. و بقول مادرجون پوووف. زیادی باورت شده بود که زمانی تو اون توها بودی. نه بابا جون تو از ابتدا برای هیشکی هيچي نبودی.
.هيچي. چحوری به این همه پوچی و سطحی بودن رسیدم. ب ی جایی که کاش همونقدری ک همه ميگن باهوش و خوب بودم. نیستم. هیچکس هيچي‌ نميدونه از من. اینکه چقدر از خودم بدم  مياد. چقد از کلاسمون بدم مياد. هرروز ميرم اونجا ولی اتفاقایی ک ميوفته اصلا برام مهم نیستن و اصلا یادم هم نميمونن. همه چی خیلی پیش پا افتادس و من هیچوقت نميتونم خودم باشم.نميدونم. چرا امسال زودتر تموم نميشه؟ اصلا مهم نیس چی قبول شم. فقط ميخوام تموم شه. نميدونم شایدم ی روزی دلم تنگ شه واسه
+ستایش زیرپوستی به آقای مظفری ميگه من کم کم داره ازتون خوشم مياد ولی از یه طرفم نمي خوام خوشم بیاد چون طاهر مرد اول و آخرمه :)
الان پسر خانوم مظفری داره جدی جدی به ستایش فکر مي کنه!!!! 
عجیبا غریبا!
نشستن دور همي فیلم درست کردن :////
+ آقا ایرانسل دیگه خیلی بی چشم و رو شده الان چهارصد تومن دارم نمي‌ذاره با هیشکی تماس بگیرم یا پیامک بدم ! چه وضعشه آخه!
+ یه لحظه موقع پیام بازرگانی زدیم شبکه نمایش مرد و زن جوون همدیگه رو بغل کرده بودن! دیگه فیلم جنگیه صل
یه بنده خدایی بعد مدت ها یه مراسم گرفته برای شهدا که سخنران ومدعوین شهری نیست
یه رزمنده ساده دفاع مقدس و مدافع حرم بوده. 
ایشون که در تموم زمينه ها و زمان ها از استر اژی محافظه کاری استفاده مي کرد تا به کسی خدای ناکرده بر نخوره. 
 
الان با دیدن پستی در تلگرام از مسئولین شهری در مراسمات داخل شهر شاکی شده 
گفته چرا مراسم من نیومدیم شاید دوربین نبوده؟؟؟
 
حاجی جان خودت مي دونی چقدر بهت علاقه مندم که اینجا جوابتو مي دم نه در گروه تلگرامي
 
ولی قب
این اولین نوشته ی من توی وبلاگ بیان هست . قبلا وبلاگ نویس بودم ولی بنا به مسائلی نشد که ادامه پیدا کنه . بارها وبلاگ ساختم و بعد از مدتی حذفش کردم . ولی الان ميبینم شاید اگه همه ی تلخی هاش رو هم نگه ميداشتم و ادامه ميدادم الان یه وبلاگ پر و پیمون داشتم و یه کار فرهنگی خوب ميتونستم انجام بدم . ولی خلاصه اینکه یه مادر هستم . مشغله های خاص خودم و مادر بودن و خانه داری و همسرداری رو دارم و احتمالا بشه گفت سرم خیلی شلوغه . مثل شما که شاید کارمند باشی و دغ
خب یادتون هست که من خونه ی مامان اینا مستقر شدم؟:))
الان باز تنهام.
عصر حیاط رو شستم و بعد نشستم گوشه ی حیاط کتاب خوندم
الان هم نماز خوندم و از تاثیر کتابی که خوندم چند خط توی سررسیدم نوشتم
کتاب سکوت و جدل آخراشه و الان واقعا دلم ميخواد برای مدتها حرف نزنم:)
این کتاب رو تموم ميکنم و کتاب توکل و آرامش رو از پاتوق کتاب ميخرم.
مي‌خوام خودم رو ببندم به رگبار احساسات فوق العاده:)
جای همگی خالی:))
بالاخره‌ تونستم بعد مدتها ساعت سه بیدار شم تا کار کنم. باید فقط به خودت غلبه کنی چون در هر صورت اولش خواب ولت نميکنه و فکر ميکنی چون زوده جا داره که بیشتر بخوابی که البته خیال خام. ميخوام جدی تر روزامو بگذرونم. نه که تا الان جدی نبوده باشه. نه. ولی جا داره جدیتر بشه و وقت هدر دادن کم. زمانم کمه من باید تا یکی دوسال دیگه زبانم چه انگلیسی چه فرانسوی حتما خوب بشه. و دانشگاه حتما باید قبول بشم. هرچی بیشتر ميگذره زندگی انگار جدی تر ميشه. نميدونم این خ
مدتهاست هیچ جایی نمي‌نویسم اما الانه که از درد خفه شم باید حرف بزنم با یکی بگم که دلم تنگه، که تنهام که تو تاریکی دارم گوله گوله اشک ميریزم که مي‌خوام از یاد ببرم همه هیچه و بس اما واقعیت اینه که همه هیچه و بس. مي‌خوام همين حالا بميرم. یعنی یه آرزوم هم نميبایست تو این دنیا فی‌الفور مستجاب شه؟ 
آخ آخ آخ درد دارم دل تنگم و مي‌دونم همه هیچ و این یعنی "بن بست"یعنی ته خط یعنی هيچي این زندگی نداره بهم بده.
دیشب رفتم لانچر ۵. خوب بود بد نبود. تو ب
به قول هوشنگ گلشیری آنقدر عزا برسرمان ریخته اند که فرصت زاری نداریم
هر صفحه اجتماعی را بالا و پایین ميکنم ميرسم به یک سری عکس شاد و خندان که صاحبش دیگر زنده نیست
و دوستش برایش نوشته و نوشته و اخرش گفته نبودنش را باور ندارد
مرگ از هرچیزی شنیدنی تر است این روزها
برای ادم هایی که زیر دست و پا مانده اند_ که ساج ميگفت کودکان کم نبوده اند بینشان_ و برای مسافران هواپیمایی که دچار نقص فنی شده عزادارم
برای مادر فاطیما که فردا چهل روز ميشود نبودنش
برای
هيچي نگو دانلود آهنگ جدید مجید خراطها دانلود آهنگ جدید مجید خراطها به نام هيچي نگو از ایران پاپ Download New Music By Majid Kharatha Called Hichi Nao با متن + بخش آنلاین و دانلود مستقیم
متن آهنگ
الان خوب شد دلت خنک شد آره ته لجبازی و دعوا رو دیدی
چه حرفایی که من از تو شنیدم چه حرفایی که تو از من شنیدی
هيچي نگو نذار از چشم هم بیوفتیم هيچي نگو اینا چی بود از هم شنفتیم
هيچي نگو نگو نگو نگو عزیزم هيچي نگو بسه هر چی چند روزه گفتیم
♫♫♫
چقدر گفتم بهت قطع کن عزیزم الان حال د
هیچوقت تو زندگیم ب اندازه ی الان کم نیاوردم هیچوقت . حتی لحظه ای ک داشتن رو جسمش خاک ميریختن حتی وقتی ک رفتم تا تو سرد خونه با چشمای بسته ببینمش حتی زانوم خم شد تعادلمو از دست دادم افتادم ولی ب اندازه ی الان کم نیاوردم و این یه واقعیته  
اره این یه واقعیته ک منه احمق دارم ب خودکشی فکر ميکنم
هميشه گفتم و ميگم ک خودکشی کار ادمای بازنده اس . کسایی ک عرضه ندارن خودشونو جم و جور کنن آره یه واقعیته ک الان دارم ب خودکشی فکر ميکنم و در عین حا
بسم الله الرحمن الرحیم
یا اباصالح المهدی ادرکنی
گفت چون نام علی در قرآن نیامده است علی جانشین پیامبر نیست
 
گفتم 
آفرین چون نام عایشه در قرآن نیامده پس همسر پیامبر نبوده است
عمر و ابوبکر و عثمان هم جانشین پیامبر نبوده اند
چون قرآن نگفته مردم برای پیامبر جانشین مشخص کنند
چون قرآن نگفته عمر و عثمان و ابوبکر اصحاب پیامبر بوده اند
بگذر تو از خطای من وعفو  ما بکنرحمي زلطف خویش براین بی نوا بکنای آنکه مهر توست فزون از هزار باریک بار عفو بنده  برای خدا بکنسر در گریبانم  وبر دل ملال هاستگرد ملال پاک ز دامان ما بکنرنجیده خاطری قبول، ولی از سرکرميک گوشه چشم، رحم به من از وفا بکنقصدم نبوده آنکه تو را رنجشی رسدحق داری، عذر خواهم و دفع بلا بکنباور کن که نیت من بد نبوده استغمگینی و ملول دلت را رضا بکنمن شرمسارم که دلت را شکسته امای دل شکسته رحم بر این آشنا بکناز من اگر که خسته شد
بارون.
خیس شدم.
نگید چتر .
چتر بردم.اما این بار بازش نکردم.
هندزفیری هم نداشتم.
سوار اتوبوسم نشدم.
اومدم.راه اومدم.
با همه چی.با خودم.که نميدونه هنوز جاش کجاش !
نميدونه قراره کجا بره.
نميدونه استعدادش کجاس .
ضعفش کجاس.
نميدونه.هيچي نميدونه!هییییچی!
با هر متر و معیاری خودمو نگاه کردم هيچي نبوووود!اول خط هزار راه ناتموم!

حرف زدنمم نمياد.ینی نميومد.
اما بارون.آتیش چن روز و شبی که توی مغزم بود و خاموش کرد.
سکوت خونه آزارم ميده .
الان توی تایم رست هستم توی کشیکم ولی انقدر فکر کردم به این موضوع که دیگه حتما باید بنویسمش جای اینکه بخوابم
بعد از چند سال یکی از دوستامو چند وقت پیش دیدم .شوهر کرده بود به برادر دوست سوممون.من و دوستم م و خواهرشوهر دوستم که دوست سوممون بشه الف
م یه دختر تپلی شده با کلی ناز و عشوه که هنر خونده و جویای وهر بوده
الف معلم شده
برادر الف که شوهر م باشه که دوست داداشمم هست شغلی داره که من خیلی دوست دارم و خیلی پولداره
چند سال پیشا اتفاقی ماهمو پیدا
همين الان که دارم این پست را مي نویسم برنامه امروزم به کلی به هم ریخته است. قرار بود امروز صبح بنشینم و درس معادلات دیفرانسیل را بخوانم که ناگهان مادرم زنگ و شروع کرد به درد و دل کردن و اصلا خودش را جای من که طرف مقابلش هستم قرار نداد که شاید کار داشته باشد و حدود دو ساعتی به درد و دل نشست. البته من هم هيچي نگفتم چون دیدم نیاز به حرف زدن دارد و گذاشتم تمام حرف هایش را بزند ولی خب کاش کمي فکر مي کرد که من هم کار دارم. الان هم باید ناهار بخورم بروم دا
هر جوانی یه روزی خیلی عميق ميره تو فکر
که آینده چی ميشه؟
من باید چیکار کنم؟
اخرش که چی؟
این همه سختی واقعا بعدش راحتیه؟
من که هنوز با همه تلاش هایی که کردم هیچ نور سویه اميدی ندیدم
فقط دیدم کسایی الان دارن به خوبی زندگی ميکنن که تا الان به فکر ایندشون که نبودن هیچ ،تا الان یا بیراهه رفتم یا تلاشی نکردن یا.
حالم بد ميشه وقتی ميبینم کسایی دارن پر ادعا کار ميکنن که والله هيچي تو چنته ندارن و فقط ادعا دارن .
کی ميدونه چیکار کنیم؟
پس جوونایی که خیل
چِنان سکوت کرده ام که : دیگه هيچي از جانِ زندگی و خدا نميخوام
ما شده ایم همانند فرزندی که دیگر حامي ندارد ، امنیت ندارد ، . 
انشالله من هم فردا در تشییع سردار دل ها خواهم بود. ❤ 
عجیب بغض دارم و دلم ميخواد حتی یک دقیقه گریمو نگه ندارم. ! 
امروز فقط یچیش قشنگ بود که استاد اصول لبخندن بهم ميگه : آفرین ۱۸ شدی ، تعدادی زیادی مردود شدن ، آفرین. ! لبخندشو به دنیا نميدم اصلا.! 
یجا هست سردار ميخنده بعد سرشونو ميندازه پایین ، اونجا آدم ميخواد بمير
تا حالا شده ندونید با خودتون چند چندید؟
الان وضعیت من دقیقا همينه.
یه موقع از نا اميدی از دست خودم ناراحتم.
یه موقع مثل الان هم که یک موقعیت عالی پیشنهاد شده، از خودم نااميدم.
چه کنم؟!
( توی ترک بودم، نمي خواستم بنویسم. افسار از دستم رفت.)
خدا به دادم بر‌سه!
 
مامانم به دلایلی گوشی‌شو کوبیده تو دیوار =|
گوشی‌شم ک سنگ نیست هيچي‌ش نشه ، الان صفحه‌ش از حال منم داغون تره.
داستان از این قراره که
گیج خواب بودم ، مامانم بیدارم کرد و گفت : رمز گوشی‌تو بگو صبح ميخوام ببرم مدرسه.
ادامه مطلب
ميدونم چرا همش فکر ميکنم از امتحان جا موندم.این کابوس همه شب های امتحانه منه! چه تو بیداری و چه تو خواب. مرتب از همه ميپرسم الان چه موقع اس؟ امتحان دقیقا کیه؟ مطمعنین؟ روانی ميکنم ملت رو! :|
 
+ الان بامداد روز 31 شهریوره؟؟
 
+ یکی از خوبیای همون اتفاقات کوفتی و همون اتاق های تکی خلوت و حوصله سر بر اینه که تا هر وقت بخوای چراغ روشنه! نه مثه الان که این خانم بغلی با نور صفحه موبایلم هم نچ و نچ ميکنه! خوبه بهش هم گفتم فردا امتحان دارم و پیشاپیش یه مر
الان کل خاطرات وبمو یه مروری زدم 
مردم از خنده 
بعضیاشونو اصلا یادم نميومدن 
چجوری اساتیدو توصیف کردم و الان از انی که خیلی خوشم ميومد متنفر شدم ( مذلف آبرو بر ) الان استادی که اصلا فکر نميکردم باهاش ارتباطی برقرار کنم کل زندگی دانشجوییمو عوض کرده . فک ميکنم کل حال خوب الانمو که دانشگاه برام بهشترو اول مدویون خدا بعد مدیون اونم .
چقد عوض شدم، چقد عوض شدیم
چقئ طرز فکر جالبی داشتم، الان کمرنگ شدم 
هنوز بعضی چیزا ثابتن مثه مشکلات منو خانم نامزد
همون روز سقوط هواپیما، بعضی خبرگزاری‌های خارجی تو توییتر شروع کردن به گفتن این که ماجرا کار پدافند هوایی بوده، همون روزی بود که موشک‌های سپاه به عین‌الاسد خورده بود و خبر رو خبر بود که ميومد. یادمه به یه توییتی منشن دادم گفتم حاضرم همهٔ زندگیم رو بدم فقط این خبر درست نباشه.دیگه نه ناراحت مي‌شم، نه مضطرب، نه نگران، نه عصبانی، نه به‌هم مي‌ریزم هيچي. دیگه هیچ حسی به هيچي ندارم. به یه جور آرامش قبل و بعد طوفان رسیدم. دیروز وقتی مي‌خواستم
کتابو تمومش کردم و الان حال عجیبی دارم!
یه مردِ عجیبِ!خوندنش شنیدنش خسته کننده نیست!قرار بود این هفته 5شنبه یعنی امروز بریم مزارشهدا،بریم پیش ابراهیم هادی ولی نشد،بهتر که نشد چون نصف کتابو نخونده بودم،امروز این کتابو تموم کردم و الان دلتنگش هستم بیشتر از هميشه، مشتاق دیدارش هستم بیشتر از هميشه.قرار شده هفته بعد5شنبه بریم.دل تو دلم نیست،کاش جور بشه و بریم.
داداش ابراهیم چقققدر حسودیم ميشه به هرکسی که.هيچي ولش کن
گفتگوی های ذهنی آدمها گاهی معطوف ميشه به یه نفر گاهی یا چند نفر . یه زمانی ميرسه و اون آدمها نیستن تا به حرفهات گوش بدن و تو یه خلا بزرگ تو وجودت حس مي کنی.
این کشف جدید من بوده در مورد خودم. من یادم رفته بود اونی که باید باهاش حرف بزنم کسی نیست جز خودم.من عادت کردم توی ذهنم با صبا و مریم و مریم حرف بزنم و اون حرفها هم سعی کردم به صورت مستقیم به خودشون هم بگم(الان فهميدم دلیل اینکار من این بوده که همه حرفهای ذهنی من با اونها و برای اونها بوده پس به
به نام او.
من از سفر برگشتم و حالم خیلی خوبه
خیلی اتفاقا افتاد،چند تا جای جدید رفتم و خیلی بهم خوش گذشت؛خییلی بیشتر از تصورم
ولی نميخام از هیچ کدومش هيچي بگم ؛ فقط گفتن یه شب پر ستاره کافیه!
ميخام بمونه گوشه ی ذهنم و هر بار ذوق کنم با مرور کردنش و اشک شوق بریزم.
۹تا ۱۲ شهریور ۹۸
حتی همين الان هم دلم تنگ شده برای تک تک ثانیه های چند ساعت قبل.
 
و خب مي‌دونی؟ من هر لحظه حس مي‌کنم دارم به خودم دروغ مي‌گم. وقتی یه لحظه مي‌گم که وای، تو چه‌قدر شبیه فلانی هستی، همون صداهه هست که بگه حرف مفت نزن، دروغ نگو. وقتی مي‌گم تو اصل اصلی، تو خودتی دختر! باز هم صداهه هست که بگه دروغ مي‌گی. حتی همين الان که دارم این رو مي‌نویسم، صداهه داره مي‌گه هیس، هيچي نگو. کم سر خودت و بقیه رو گول بمال.
و خب مي‌دونی؟ عملا هيچي راضی‌ش نمي‌کنه، هيچي، هيچي. اگه بگم هست، مي‌گه دروغ مي‌گی و اگه بگم نیست همون حرف خ
جیمز (خامس) برگشت رئال. من اوایل از این که قرضی دادنش به بایرن مونیخ ناراحت بودم. ولی انتظار داشتم الان که جایگاه خودشو پیدا کرده نخواد برگرده. حیف نیست؟ الان اگه بازم نذارن بازی کنه خوبه؟ این جوونا یه کارایی ميکنن آدم حیرون ميمونه. نچ نچ نچ.
بسم الله
 
امشب 23 امين سالی شد که دارم از اکسیژنِ هوا استفاده ميکنم.روی خاک زمين راه ميروم.از چیزهایی که دیگران برایم ساخته اند و خریده اند استفاده ميکنم و احساسِ زنده بودن ميکنم.نميدانم من چه چیزی به این جهان اضافه کردم؟من چه کردم که امروز که در دلت شعف انگیزم؟فکر نکنم چیزی باشه.چیز خاصی نبوده.روز تولدم یک روزِ کلاسیک و زندگی بحش برام بود.رفتم لواسون خونه ی خاله ام اینا و از باغشون گوجه چیدم.بعدشم یه ماهی خوشمزه خوردم و گرفتم خوابیدم.بعدش بی
                                                                    سلام
این اولین نوشته ی من توی وبلاگ بیان هست . قبلا وبلاگ نویس بودم ولی بنا به مسائلی نشد که ادامه پیدا کنه . بارها وبلاگ ساختم و بعد از مدتی حذفش کردم . ولی الان ميبینم شاید اگه همه ی تلخی هاش رو هم نگه ميداشتم و ادامه ميدادم الان یه وبلاگ پر و پیمون داشتم و یه کار فرهنگی خوب ميتونستم انجام بدم . ولی خلاصه اینکه یه مادر هستم . مشغله های خاص خودم و مادر بودن و خانه داری و هم
مدتی ميشه که هيچي ننوشتم. اما کارهای زیادی رو توی این مدت انجام دادم.
کتاب‌های جدید زیادی خوندم.
فیلد شغلی و تخصصی‌ام تغییر کرده.
خلاصه کم و بیش آدم‌تر شده‌ام و دلم خیلی هوای وبلاگ و دوستانم رو کرده بود که الان بعد از مدت‌ها غیبت دوست دارم که دوباره بنویسم.
ارادتمند
سعید فعله گری
آدم باید خوشحال باشه؟ آدم باید تو زندگیش لذت ببره؟ آدم باید چه‌جوری باشه دقیقا؟ چی درسته؟
من الان لذت یک غمي رو مي‌خوام که بشینه تو دلم و درام کنه تو خیال و زندگی رو رنگ بزنه. من الان دلم لذت عشق مي‌خواد، آره همون که جز هورمون نیست. من الان دلم نوشتن مي‌خواد از این زندگی از منی که دلم حواسش داره پرت ميشه. اما کجا؟ من که کسی رو نمي‌بینم بشه باهاش عاشقی کرد. کاش س کمي وا ميداد. اما همون بهتر که عاقله. من دلم مي‌خواد کسی به عشق و دوست داشتن من احت
 
https://www.aparat.com/v/5LlbC
 
کریس و لوهان و تائو رفتن چون کمپانی اصلا بهشون اهميت نميداده و براشون ارزشی قائل نبوده فقط چون کره ای نبودن
کریس حقوق کمي ميگرفت و حتی اجازه نداشته مادرشو ببینه و باید هميشه غذاهای اماده ی کمپانی رو ميخورد
لوهان گفت کمپانی تمام مدت قصد سواستفاده از منو داشت
تائو گفت من بخاطر برادرام قربانی شدم و کمپانی مدام عذابم ميداد
حالا کریس لوهان و تائو خیلی معروف و موفقن ولی اگه تو اکسو ميموندن شاید هیچوقت نميتونستن استعدادشون ر
تو هر مغازه ای که ميرم 
از ميوه فروشی و لوازم یدکی و لوازم خونگی و‌ لبنیاتی و شیرینی فروشی و قصابی تا هر چیز دیگه ای با خودم ميگم اگه اینام طرز تفکر مادر پدر منو داشتن که فکر ميکنن آدم یا باید دکتر شه یا هيچي چی ميشدیم ما 
بعد ميترسم از اینکه الان همه همينو از بچه هاشون ميخوان 
یا حداقل خواسته ی ایده آلشون دکتر و مهندس شدنشونه 
به این فکر ميکنم اگه این آدما نباشن همون دکترا چقدر لنگ و ناتوان ميشن و به این فکر ميکنم کاش ما اعتماد و احترام و علاق
بهترین وضعیت آپ کردن وبلاگ هم؛ به طور دمر دراز کشیدن روی تخت بالا، همراه با باد کولر که دریم کچرای بالای پنجره رو ت ميده و دیدن منظره ی بلوار پشت پنجره و عبور ماشینا توی پس زمينه و گوش دادن آهنگای مورد علاقس. که البته الان به دلیل شرایط سری و وجود مهمون ناشناخته ی توی پذیرایی که مطمئنن نميشناسمش و الان دارم صداش و به عنوان پس زمينه ی شرایط ایده آلم ميشنوم، نميتونم قسمت آخر رو اجرا کنم.
بماند که این روزا شرایط چقدر تحت کنترل ام نبوده، ولی هن
گفت دوتا فحش درست حسابی بهش بده. زنگ بزن با داد فحش بده و قطع کن. ایشون خیلی بیشعورن.
گفتم اخلاقی نیست زیبنده ی شان من نیست و .
اما الان که خیلی گذشته ميگم چند تا فحش و مقداری داد حقت بود. اما من دلش رو نداشتم. هنوز دوستت داشتم جرئت نميکردم بهت از گل نازکتر بگم.
امشب حالم بده. خیلی. من چرا هيچي بهت نگفتم؟! مقادیری داد و بد و بیراه بهت بدهکارم. 
اینکه چند وقته محوم بخاطر اینه که یکم درگیرم .
اما ميون این همه درگیری یهو دیدم عه ! وب قبلی و مردم دارن هی دنبال ميکنن !
یه کاری با ادم ميکنید که ادم به کارایی که ميکنه هم شک ميکنه :)))
الان یه مدلی ام که اینجا بنویسم . اونجا بنویسم ؟ 
الان من چه کنم خب ؟ 
 
 
Narnak.blog.ir
امروز صدمين روز از بازکردن وبلاگم گذشته! الان که دارم به اون صد روز فکر ميکنم اصلا گذر زمان رو حس نميکنم. فقط مشکلات و درد هایی که این مدت کشیدم جلوی چشمام ردیف ميشن.
من چه نقشه ها که برای وبلاگم نداشتم. چه حرف هایی که ميخواستم بزنم. اسم وبلاگمم ناگفته های یک دختر موفرفری هست. ميخواستم ناگفته هامو اینجا بزنم.  ولی گاهی اوقات یه مشکلاتی پیش ميان، یه اتفاقاتی رخ ميدن که مسیر زندگیت رو صد و هشتاد درجه تغییر ميدن! زمانی که وبلاگم رو باز کرده بودم ه
نزدیکِ مرگ به عبد الملک مروان گفتند که 84 ساله هستى، الان حالت چطور است؟
گفت:
الان معناى این آیه قرآن را که مى‏فرماید :
وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَى »
و [ لحظه ورود به جهان دیگر به آنان خطاب مى‏شود : ] همان‏گونه که شما را نخستین بار [ در رحم مادر تنها و دست خالى از همه چیز ] آفریدیم .
خوب درک مى‏کنم. الان برایم روشن شد که تمام این جاه و جلالى که در اختیار ما بود، خیال بود و خیال بود و خیال.
دوست داشتم به جاى این که شاه این مملکت باشم، دو عدد گوسف
یه دوره‌ای در مورد بازاریابی دیجیتال هست که چند وقتیه دنبالشم و در تهران و در سازمان مدیریت صنعتی برگزار ميشه و هزینه‌‌اش هم 1/5 ميلیون هست و خیلی برام خوبه که توی این دوره شرکت کنم ولیولی حقیقتا ميترسم,من عادت دارم پشت گوش بندازم,من تنبلی ميکنم,دانشگاهی که پیاده 20 دقیقه راهه رو کل 20 واحد رو 10 جلسه هم کلاساش رو شرکت نکردم
المانی رو چند جلسه‌ است نرفتم حداقل دو هفته است هيچي نخوندم
هميشه همين بودما چند بار کانون ثبت نام کردم و رکوردار غیبت تو
 از روزهای رفته و نیامده چه مي‌خواهی؟ 
فقط مي‌خواهم خوش‌حال باشم و بدانی یا نه، خوش‌حالی من بسته‌ست به نگاه تو. مي‌خواهم بدانی، در هر لحظه‌ای که گذشته تمام جان و توانم را گذاشته‌ام که تو از آن‌چه مي‌کنم راضی باشی. باور کن که هرلحظه از زندگی‌ام تا به حالا بهترینی بوده‌ام که در توان داشته‌ام. باور کن که هیچ‌وقت تو را فراموش نکرده‌ام. زندگی کرده‌ام که تو در لحظه‌هایم جاری باشی. مرا ببخش که کافی نبوده‌ام. مرا ببخش که خوب نبوده‌ام. مرا
هیشکی از من هيچي نميدونه:)
نصفشم که پرسیدن که شاید هيچيشم حقیقت نداشته باشه
دیگه هيچي اهميت نداره هيچي:)
هيچي:)
زندگی تلخ تر از دیروز و امروز.
باچیزی که شنیدم دیگه قلبم اروم و قرار نداره و زندگی من تمام خواهد شد.
یکم زجر کشیدن زوده
خدا هستی؟
کاش نفسم قطع شه.
هیشکی از من هيچي نميدونه:)
نصفشم که پرسیدن که شاید هيچيشم حقیقت نداشته باشه
دیگه هيچي اهميت نداره هيچي:)
هيچي:)
زندگی تلخ تر از دیروز و امروز.
باچیزی که شنیدم دیگه قلبم اروم و قرار نداره و زندگی من تمام خواهد شد.
یکم زجر کشیدن زوده
خدا هستی؟
کاش نفسم قطع شه.
اینجا رو که مي ساختم مي خواستم هر جور که شده به جایی برسم که الان هستم و به جرئت مي تونم بگم از همون روز اول ساخته شدن اینجا تا همين الان همه اش در حال تکاپو بودم. اما حالا وقت تغییره. اسم اینجا رو باید عوض کنم و قالبش رو. باید نسبیت رو واردش کنم و طیف باشم نه صفر و یک.
دانلود آهنگ مهدی مقدم بد جاییه
همينک شنونده اثر جدید و فوق العاده زیبای { بد جاییه } با صدای دلنشین هنرمند محبوب , مهدی مقدم باشید.
 
دانلود آهنگ مهدی مقدم به همراه متن و بهترین کیفیت
Download new music : Mehdi Moghadam | Bad Jaeiye With text and the best quality in sedavir
 
متن ترانه مهدی مقدم به نام بد جاییه
هم زندگیم بودو هم یار بازی بود بازی ميکردمو اون خیلی راضی بود چشمامو بستم تا هی بهم دروغ بگه چیزی نميگفتم عاشق بودم دیگه ميگفت دوست دارم ميگفت خیالت تخت ميگفت دوسم داره اما
این هفته ی خوابگاه خیلی یه جوری ميگذره. از شنبه اش معلومه. با این که تازه از خونه اومدم؛ دلم ميخواد زود برگردم. دلم چای خوردنای این موقع و توی حیاط نشستنامونو ميخواد؛ نه اینکه الان توی اتاق توی خوابگاه، روی تخت، توی تاریکی، گوشی دستم باشه و عین جغد به سیاهی های دور و برم خیره بشم :)
وقتی به فردا فکر مي کنم یه جوری ميشم :|
حالا باز الان قابل تحمل تره، دوره ی امتحانا خیلی بدرترم ميشه. بچه های اتاقمون امتحاناشون خیلی زودتر از من تموم ميشه، من مي مون
تصادفی گذرم به سایت ایران نمایش خورد و دیدم که نزدیک بود از خرید بلیط جا بمونم! بله دوستان علی الحساب تا ۲۹ آبان تمدید شده… صندلی مورد نظرم رو انتخاب کردم و مشخصات رو وارد کردم، نوبت به مرحله‌ی پرداخت که رسید مامانم رو صدا زدم تا کارتش رو برام بیاره. دیدم هی مِن‌مِن مي‌کنه! گفتم یه ذره عجله کن دیگه الان مهلت پرداختش تموم مي‌شه باید از اول اطلاعات رو وارد کنم… باز هم تعلل کرد. گفتم مامان موجودی نداری؟ گفت دارم! گفت پس چرا نمي‌ری کارتت رو بیا
ن همه ی راهها رو روی خودم بستم الان هيچي ارومم نميکنه چیکار ميتونم بکنم یه کتابی که بخونم یه فیلمي که ببینم یه حرفی که بزنم نه هيچي دیگه نمونده هيچي 
 
حتی نميدونم واسه چی دارم گریه ميکنم فقط ميدونم دیگه نميخوام هیچ حرفی بزنم 
چه اهميتی داره 
فقط نميتونم جلوی گریه همو بگیرم عین ظرفی که تا لبه پر شده باشه منم پرشدم و از چشمام سر ریز ميکنه 
اميدوارم فردا آرزو بمونه ميخوام بغلش کنمو کلی گریه کنم برای همه چی  برای همه ی روزا برای همه چی .
کشیک دیش
من همه ی راهها رو روی خودم بستم الان هيچي ارومم نميکنه چیکار ميتونم بکنم یه کتابی که بخونم یه فیلمي که ببینم یه حرفی که بزنم نه هيچي دیگه نمونده هيچي 
 
حتی نميدونم واسه چی دارم گریه ميکنم فقط ميدونم دیگه نميخوام هیچ حرفی بزنم 
چه اهميتی داره 
فقط نميتونم جلوی گریه همو بگیرم عین ظرفی که تا لبه پر شده باشه منم پرشدم و از چشمام سر ریز ميکنه 
اميدوارم فردا آرزو بمونه ميخوام بغلش کنمو کلی گریه کنم برای همه چی  برای همه ی روزا برای همه چی .
کشیک دی
اون زمان که ما کنکور داشتیم.هم عصر جدید داشتهم نود داشت.هم دورهمي داشت.هم خندوانه داشتهم تلویزیون فیلمای قشنگ ميذاشت.هم پرسپولیس برانکو رو داشت.هم کلی جام داشتهم بازی داشت.اصن همه چیزای جذاب لعنتی بودن تا ما با کنکور به ملکوت بپیوندیم!!!!
الان هيچي ندارن!قحطی اومده!
پ.ن:نصفه شبی یادم اومد اعصابم خرد شد.-_-
بذارین بگم چی از هرچیز دیگه ای ميتونه گیج کننده تر باشه، گم کردن هدف!وقتی که کلاس پنجم بودم و مامانم منو برد و کلاس زبان ثبت نامم کرد فکر نميکردم که داره بهم هدف ميده، داره یکی از مسیر های مهم زندگیمو برام درست ميکنه. اگه به غر غرای من گوش ميکرد و ثبت نامم نمد الان من شاغل نبودم، الان احتمالا هيچي از زبان بارم نبود و فقط یه مسیر رو به روم داشتم و احتمالا حسابی نااميد بودم با وجود وضع الان مملکت.
وقتی مامانم دست منو گرفت و منو برد که ثبت نامم ک
امروز داشتم از محل رفت آمد به مدرسه راهنمایی ام رد ميشدم.یکم خاطراتو مرور کردم / دلم به حال خودم سوخت / تاحالا اینقدر واسه خودم غصه نخوردم /من خیـلـی تنها بودم / فقط خودمو زده بودم به نفهمي / فرقش با الان اینه که الان ميدونم و اون موقع نميدونستم.
الان یه طوری شده نميدونم ماشین و بردارم برم به کار و زندگیم برسم یا ماشینو بذارم و بی ماشین برم و کارامو عقب بندازم؟!!
بی ماشین اصلا احساس امنیت نميکنم! به خاطر اون یه باری ک تو خیابون کتک خوردم
الان با ماشینم البته حس خطر هست! دیروز خییلی خیابونا شلوغ بود. تو این مدت هیچ وقت اینجوری ندیده بودم!
ميدونی گاهی انگار هيچي نميدونی گاهی خسته تر از اونی هستی که چیزی بدونی
و گاهی اونقدر نسبت به همه بی حس ميشی که بازم نميدونی داری چیکار ميکنی!
خب خودمم خیلی نميفهمم دارم چی ميگم
خسته ام     نه! نیستم خسته نیستم فقط هنگم
راستش زیادی درگیرش شدم وحشتناک بهش اعتیاد پیاده کردم
اینکه 7 صبح تا 8 شب مدرسه ام و 13 ساعت نميتونم صداشو بشنوم روانی ميشم 
به قول مامامنم سال اخری داری گند ميزینی
ولی به نظرم وابستگی خیلی هم بد نیست الان که نسبت به همه چی بی حسم ی
یه روز یه بابایی ؛
پسرش فارغ التحصیل ميشه. هيچي هم بارش نبوده. زنگ ميزنه به پارتیش ميگه : دمت گرم واسه پسرم یه شغلی پیدا کن. پارتیه ميگه : ميخوای سفیرش کنم؟ باباهه ميگه : نه بابا اون خیلی زیاده پارتیه ميگه : ميخوای وزیرش کنم ؟ باباهه ميگه : اوووووووف نه. پارتیه ميگه: ميخوای نماینده مجلسش کنم؟ باباهه ميگه: نه بابا زیادشه! پارتیه ميگه: ميخوای فرماندارش کنم ؟ باباهه ميگه : نه بابا یه جایی معلمي چیزیش کن پارتیه ميگه : شرمنده اون دیگه سواد ميخواد .!!!
امروز صبح خواب مي‌دیدم باید برم یه جایی و هيچي هم همراهم نیست نه گوشی نه کیف، هيچي. کل راه رو باید پیاده مي‌رفتم. رسیدم به یه سر بالایی، یه جایی که توی واقعیت هم هست اما شیبی که داره در واقع یک چهارم اون چیزیه که توی خواب مي‌دیدم. خستگی و ناتوانی زانوهامو با تمام وجود حس مي‌کردم طوری که همين الان هم که بهش فکر مي‌کنم کاملا یادم مياد که چه حسی داشت. بعدش به خودم گفتم پنجاه قدم دیگه بشماری رسیدی به جای صاف فقط پنجاه قدم! یک دو سه . همين‌طور شمر
Federer و Djakovic (جاکویج) الان چهار ساعته دارن مسابقه ميدن! همين الان و واقعا چهار ساعت طول کشیده بخاطر سطح بازی و نزدیک بودنشون.
حالا کار به این ندارم، تو کل زمين بازی بطور واضح صدای تشویق برای فدرر بیشتر از جاکویچه و چیزیکه برای من جالبه اینه خودشو از تک و تا ننداخته و همين سه دقیقه پیش نتیجه نزدیک به باختش رو به برد صد در صد اون ست تغییر داد!
تفسیری ندارم واقعا!
الان باز است ست رو برد شدن ۹-۸ به نفع جاکویچ و حالا این ست تعیین کننده س
ببینیم چی ميشه!
ا
خبر کوتاه و سوزاننده بود، تنها پروگرمي که تو اون آزمایشگاه اسکولارشیپ نداره همونی بود که من واسه‌ش اپلای کردم و پذیرش گرفتم. کاش تا مطمئن نشده بودم به پدرم نگفته بودم، اميد واهی دادم. یا کاش درست و حسابی توضیحات همه‌ی پروگرم‌ها رو خونده‌بودم. و بزرگترین کاش: کاش دوران کارشناسی مثل آدميزاد درس خونده‌بودم.
به طور خلاصه الان مغزم در حال ه!
14:30 - مي‌دونید چی بیشتر از همه ذهنم رو آزار مي‌ده؟ تو ذهنم محاسبه مي‌کنم الان 25 ساله هستم، اگه ا
از آخرین باری که اینجا مينویسم خیلی ميگذره واو عملا فراموش کرده بودم اینجا رو ترم پیش یک درس دیگه هم افتادم الان هم که تابستونه و من یکمي درس خوندم فقط یکم البته، تفریح خاصی هم نداشتم کلاس شنا رفتم که اون هم چالش بزرگی بود واسم دیگه اینکه خبری از اون شکی که قبلا به احساسم داشتم نیست الان ميدونم که واقعا عاشق "ع" ام و "ا" حتی به زور جایگاه دوست رو داره تو زندگیم. الان فهميدم که واقعا کی و چی برام مهمه. از "ع" دورم و دوری داره اذیتم ميکنه.بشه که
من هیچ وقت درست و حسابی به آینده ام فکر نکردم 
ازین شاخه پریدم اون شاخه 
تمام رشته های دبیرستان رو امتحان کردم
آخرش هم تو یه رشته ای که اصلا تصورش رو هم نمي کردم مدرک گرفتم 
و الان که مثلا تو آینده ام هستم بازم نمي دونم ميخوام چی کار کنم 
شاید اصلا بهتره که هیچ کاری نکنم 
هيچي !
سلام. اگر ميخواهید به کسب و تجارت اینترنتی بپردازید به کسب و تجارت بیت کوین انجام دهید الان قیمت هر بیت کوین 100 ميلیون مي باشد که اخیرا دولت هم بیت کوین رسمي کرده است پس همين الان بیت کوین بر روی کامپیوتر و لب تاب نصب کنید . 
با استفاده از لینک که گذاشتم 
ولی به خودم تبریک ميگم امروز درس خوندم بعد عمری.
هميشه وبلاگی که صاحبش روزی چنتا پست مي‌داشت برام آزاردهنده بود ، الان خودم همون کارو دقیقا مي‌خوام بکنم ! الان دوس دارم به یکی پیام بدم ، بگم :هی بیشعور ! دلم برات تنگ شده :/ ولی بیشعور یه کاری کرده که مقاومت کنم در برابر این دوس داشتن :|
یه اتفاق خیلی قشنگ در انتظارمه :)
من الان پر از احساس خوبم، پر از عشق و انگیزم :)
یه وقتایی باید از تموم نرسیدن ها عبور کنی، باید گذشت کنی، باید صبور باشی، تا اون اتفاق قشنگ که با فکر کردن بهش قلبت تند تند ميزنه، اتفاق بیوفته :) 
من الان در اولین قدم از اون اتفاقم، ولی ميتونم هزارمين قدم رو هم تصور کنم و باهاش عشق کنم! ميتونم بغلش کنم و بگم نزدیکی! دوستت دارم! و چقدر خوشحالم بخاطرت :) 
من الان در اولین قدمم و سرشارم از شوق رسیدن، لبریزم از اتفاقی که
الان دلتنگ خودم هستم خوب به من چه اون کسی رو که مورد پسندم هست رو تاب حال پیدا نکردم.من از اون تیپ ادم هایی نیستم که بخوام با یه موقشنگ دیزلی ونصفه ونیمه وداری پستی وبلندی مو وشلوار تنگ پوش واصلاح کرده با شمع ازدواج کنم من الان سر دوراهی ایستاده ام ایا کسی به تقدیر من دچار شده؟!!من دلم یک فنجان ارامش از جنس دوری از ادمهای دور ورم ميخواهم .وهمين ها باعث
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب