نتایج پست ها برای عبارت :

نادیده میگیری منو گاهی حال دلم آشفته

محبوبم!جهانم آشفته است؛ جهانم میزان نیست.جهانم پر از اضطراب است.لحظات چموش اند.تنها هنگامی که به شما میرسم،رو به روی تو ام و به تو سلام میکنم،آن زمان جهان به تعادل میرسد.جواب بدهی یا نه،تو جهان مرا متعادل میکنی محمد_صالح_علاء
حال دلم همونجوره که می‌خواستم. تپش، آشفته حالی، نازک خیالی. ولی بسه. نه ح و نه هیچ کس دیگه ای و هیچ چیز دیگه ای نمی‌تونه چیزی که می‌خوام رو بهم بده. راستش حتی میم. میم هم برام یک عادته، یک مفر، یک جایی برای نفس کشیدن و موندن و زندگی کردن. من چی می‌خوام؟ عقل. بله عقل. عقلانیت رو ترجیح می‌دهم به زیبایی و هیجان خیال. باید که پایم بند شود به عقل، باید افسار بدهم دست عقلانیت. تا این دل افشار گیرد آشفته حالی اگرچه نیکو اما درد بی درمان خواهد بود. و مگر
 
چقدر عمیقاً خوشحالم که توى این دوره اینجا هستم
چقدر عمیقاً خوشحالم که توى این خیابونا وول خوردم و توى بارون و برف و آفتاب ماشینهاى آشفته رو توى خیابوناى آشفته دیدم
چقدر عمیقاً خوشحالم از دیدن این وانتهاى پر میوه و بچه هاى شیطون توى خیابون و ماشینهاى کثیف با بوى دود سیگار و فونتهاى بى ربط روى مغازه ها و قلیون فروشى هاى زشت و عابرهایى که یهو میان وسط خیابون و مکانیکى هاى سیاه و چراغهاى یکى درمیون خاموش خیابونها و این وانتهاى آبى فحش خور و تا
یکی از  روزهای اوایل اردیبهشت بود، نسیم خنکی از پنجره نیمه باز از سمت درختان سیب میپیچید، شاید برای او که روبه‌رویم نشسته بود خنک بود، اما برای منِ سرمایی که تا همین خرداد سرما را حس میکردم، سرد بود، ذهنم از هزاران فکر و خیال آشفته بود، آنقدر آشفته که شبهایش تا نیمه بیدار بودم. به چشمانم خیره شده بود، نتوانستم نگاهش را تحمل کنم، ناخوداگاه نگاهم به سمت دیگر رفت. گفت: فکراتو کردی؟دیگر تردید نداری؟
 نگران بودم از اینکه هنوز او را خوب نشناخته ب
سلام 
 
خاص ترین لحظات زندگی انسان دقیقا لحظه هایی است که از تفکر به گذشته دور شده ودر حال با نیم نگاهي به آینده صرفا در حال زندگی هستیم 
وقت هایی را به یاد دارم که در فکر گذشته و نگرانی آینده حال خود را از دست دادم  و به نظرم گذشته فقط و فقط برای خاطره بازی و عبرت هاست ولا غیر 
 
خب این هارو گفتم ولی به قول نا معلومی اگر آشفته خاطر هم نباشد که دل نیست    دله؟؟؟
 
و این خاصیت جوانیست و زمانی برسد که دلمان برای آشفته خاطری ها هم تنگ شود و فقط در حاف
فکر کنم چهارمین روزه که گلودرد دارم ! چشام میسوزه گوشام کیپه و بیحالی هم میاد و میره. عجیبه که انقدر ریلکسم و کل درمانم یه کلداکس و یه بار آب نمک بود! 
آه ای روزگار چقدر خوبه که تونستم با پشمای صورتم زندگی کنم! کاش یاد بگیرم با پشمای دستمم میتونم زندگی کنم! کلا فقط مساله ما پاهاست! آقا نه حوصله شو دارم نه تو این آشفته بازار این روزا برام اولویته که به پشم چینی بپردازم! ولی چیکار کنم که برای پوشیدن اون مانتو خوشگله که آستین 3 ربع هست باید دستام شیو
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه
آشفته بودم. آشفته هستم. جای فقدان معنا کم است. رفتم حمام به صدای سوت کشیدن گوش هایم فکر کردم. به حرکت قطرات آب بر روی جسمم. به کاشی نگاه کردم، باید تهی میشد، باید میترسیدم ، نشد و نترسیدم. و از این نترسیدن و منجمد نشدن ، ترسیدم. جلوی آینه رفتم به آسمان تیره و کدر چشم هایم نگاه کردم ، باید از معنا خالی میشد ، نشد. باید رشته ی فکرهای پوچ را میگرفتم ، میکشیدم بیرون در اسید حل میکردم. سردرد تمام نشونده را میگرفتم و با آن بمب میساختم و جایی زیر تخت جاسا
سوالی که دوست دارم از ذات اقدس اله بپرسم جهت تنویر افکارم این است که
دقیقا اینکه فرمودید و جعلنا نومکم سباتا چوطو میشه؟
شب چطور هم مایه ارامش است و هم به سان یک باتلاق، آدم را در خود می‌کشد.
اصلا شب‌ها ترسناکند. صداهای شهر افتاده است. و صداهای تو در توی ذهن بلند و بلند تر می‌شود. 
اما هر چه هست من شب را دوست دارم. گاهي حس ‌ می‌کنم برای گذار از برهه‌های مختلف زندگی‌ام باید شب را بیدار بمانم. چند شب که پلک بر هم نزنم، همه چیز سر جای خودش
سوالی که دوست دارم از ذات اقدس اله بپرسم جهت تنویر افکارم این است که
دقیقا اینکه فرمودید و جعلنا نومکم سباتا چوطو میشه؟
شب چطور هم مایه ارامش است و هم به سان یک باتلاق، آدم را در خود می‌کشد.
اصلا شب‌ها ترسناکند. صداهای شهر افتاده است. و صداهای تو در توی ذهن بلند و بلند تر می‌شود. 
اما هر چه هست من شب را دوست دارم. گاهي حس ‌ می‌کنم برای گذار از برهه‌های مختلف زندگی‌ام باید شب را بیدار بمانم. چند شب که پلک بر هم نزنم، همه چیز سر جای خودش
بعضی‌وقت‌ها واقعا حس میکنم که یک مشت خاکم که از خاکم عشق می‌چکد. شما نمیدانید . من بعضی‌وقت‌ها ـ واقعا ـ حسش میکنم . مثل آب نیست .غلیظ تر است انگار . اما همان قدر شفاف و روشن.بعضی وقتا که توی خیابان راه میروم میبینم چطور از پاهایم روی زمین میریزد . وقتی در گوش‌ت زمزمه‌ میکنم میبینم که چطور روی گردنت جاری می‌شود . بعضی وقت‌ها که دستانم را دور سینه‌اش حلقه می‌کنم میبینم چطور از آستین‌هایم می‌چکد و آغشته‌ میکند. لَوْلا أَنْ تُفَنِّ
یا رب نظر تو برنگردد 
گاهي پیش می آید که دلت یک اتفاق خوب می خواهد.
اتفاقی که از روزمرگی نجاتت دهد.
اتفاقی که حالت را خوب کند.
حتی حاضری در هوای یخ زده ی زمستان پیاده قدم بزنی، به هوای اینکه آفتابی بتابد و تو را گرم کند.
نمی دانی چه می خواهی.
فقط می گویی منتظر یک اتفاق تازه هستی.
به ترنمی دلبسته می شوی و روزی هزاربار با گوش جان آن نوای موسیقی را می شنوی،
اما باز هم نمی دانی که چه می خواهی
آشفته و بی قرار هستی.
و باز هم نمی دانی که چه می خواهی.
من راز ا
چی بگم براتون از آشفته بازار زندگی؟
روزای اول دانشگاه؟
مدرسه؟
کربلا و اربعین؟
سایت بی صاحاب نظام وظیفه که هنوزم اوکی نمیده؟
اکیپ دانشگاهمون که جور شدیم؟
خواهرم که داره میره تا سال بعد؟
کتفم که دیگه قفل میکنه؟
فقط خدارو شکر که با شادی و خنده میگذره :)
پای پدرش روی فرش خونه سر خورده بود و تا پدر از بیمارستان مرخص بشه به هم ریخته و آشفته بود.
دیروز که با آرامش گفت میفهممت میخواستم بگم پای آقا رضا از زندگی سُر نخورده؛ قطع شده. 
نمیتونم تنها برم بهشت زهرا.چند بار تلاشم رو کردم برم. یا تصادف میکنم یا گم میشم.
احساس وقتهایی رو دارم که گم میشدم. خجالت میکشیدم به بقیه بگم گم شدم.
*هوس کشک بادمجون کردم پریروز خوردم  دیگه نگم این دو روز چه ضعف و سردردی داشتم
الان که مینویسم هنوز یه کم سرم درد میکنه
فردا حامد میاد بعد از یک هفته میخوام برم بیرون 
دقیقا جمعه که اومدم خونه هنوز در واحدمون باز نشده
امروزم قرار بود برم بیمه ولی ترسیدم به حامد گفتم به باباش بگه بره کارمون رو انجام بده 
*پریشب یه دوستی خصوصی کامنت گذاشت چه دل خوشی داری که دمنوش میخوری و مهمتر این پست ها رو مینویسی
در حالی که من متن خاصی هم نزاشتم 
دقتم میکرد م
دیریست که با یاد تو من خانه نشینم چه کنمآشفته دل و خسته ز هر مسلک و دینم چه کنم
تنها تر از آنم که به جز صرف ضمیرت دگرم باشد پیشجز  یاد تو ام نیست به فکر و به زبانم چه کنم
آلوده ی عشقی شده ام پاک ، زمینی نشدهدر محضرت ای خوبترین ، سرو چمانم چه کنم
گویند چرا غافل دنیا شده ای ، سر به خرابات زنی راه دگرم نیست و چون معتکف پیر مغانم چه کنم
امروز هیچ حرفی از دیروز ندارم که بزنم. هیچ چیزی برای تعریف کردن ندارم. تمام روز را با افکار و احساساتم درگبر بودم. دیشب کابوس دیدم. خواب آشفته‌ای داشتم. روز بدی را گذراندمو تمام روز را به تصمیمم برای شروع دوباره فکر کردم.
باید امروز را در وبلاگ خصوصیم ثبت کنم.
نمیدانم این زخم کهنه را چطور باید مداوا کنم و بنابراین با آن مدارا می‌کنم. این می‌شود که گاهي سرباز می‌کند و درد می‌کشم.
همین قدر می‌توانم بنویسم. 
فردا باید برنامه ریزی کنم. روز شیرین
امروز هیچ حرفی از دیروز ندارم که بزنم. هیچ چیزی برای تعریف کردن ندارم. تمام روز را با افکار و احساساتم درگبر بودم. دیشب کابوس دیدم. خواب آشفته‌ای داشتم. روز بدی را گذراندمو تمام روز را به تصمیمم برای شروع دوباره فکر کردم.
باید امروز را در وبلاگ خصوصیم ثبت کنم.
نمیدانم این زخم کهنه را چطور باید مداوا کنم و بنابراین با آن مدارا می‌کنم. این می‌شود که گاهي سرباز می‌کند و درد می‌کشم.
همین قدر می‌توانم بنویسم. 
فردا باید برنامه ریزی کنم. روز شیرین
صوفی می خواهد خدا را این جا و اکنون بشناسد. او نمی خواهد مانند دیگران تنها به شیوه انفعالی طبق اراده خدا زیست کند. او می خواهد در هر لحظه از زندگی خویش با جهاد اکبر طبق اراده خدا زیست کند. او می خواهد پیوسته به یاد خدا باشد، و به همین دلیل می خواهد از جنبه بیرونی به جنبه دورنی بگراید.
تصوف به یک معنا درون گرایی در اسلام است. تصوف همان رازورزی یا mysticism است و به رازهای الهی مربوط می شود. این واژه در لاتین به معنای بستن دهان و سکوت است. گذر از جهان صو
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست / پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان / نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین / گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند / کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر / که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم / اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار / ای بسا
دلم برای نوشتن خیلی تنگ شده.
مخصوصا فکر کنم این روزها نوشتن برام مثل یه تجویز باشه
از بس که جملات توی ذهنم بالا و پایین میرند و توی هم گره میخورند و گم میشند و معنی خودشون و از دست میدن
شاید  خوب باشه برا رها شدن از این آشفته بازار ذهنیم یکم بیشتر بنویسم.
 خواب دیدم.
آشفته بودم از اینکه حتی توی خوابم هم تو را باید شریک شوم.
تو را قایم می کردم و همه را پس می زدم.
 
پ.ن:
خوب شد کسی توی خوابم نبود تا یادم بیاورد که توی بیداری اصلا هیچ سهمی از تو ندارم چه رسد که.، خوب شد کسی نبود تا یادم بیاورد وگرنه حتما دق می کردم.
بسمه تعالی
الله اکبر الله اکبر الله اکبر

آماده‌باش در پایگاه‌های نظامی اسرائیل


شبکه المیادین لحظاتی پیش تاکید کرد وضعیت نظامی ائتلاف آمریکایی در پایگاه عین الاسد بسیار آشفته است.

به گزارش مشرق، شبکه تلویزیونی المیادین» به نقل از منابع خود گزارش داد صدای آژیرها و بالگردهای آمریکایی در آسمان پایگاه عین الاسد» در غرب عراق شنیده می‌شود و همزمان در این منطقه وضعیت هشدار اعلام شده است.
هنوز گزارش‌هایی درباره میزان تلفات احتمالی در میا
شاید منظور از یکی شدن بدن و ذهن این است که جسم از جریان ذهن جدا نیست. مثلا وقتی جسم بیمار و ذهن سرحال است تا حدی می‌تواند جسم را تسکین دهد. وقتی مدام به بدن ایراد گرفته شود، تو زشتی، تو چاقی، تو لاغری، تو شیر برنجی، موهات شبیه اسکاچ است و. ذهن نیز آشفته می‌شود. اگر در مورد بدن بد فکر کنیم تبدیل به چیز بدی می‌شود و اگر احساس خوبی درموردش داشته باشیم چیز خوبی می‌شود. اهمیت این موضوع وقتی است که بدانیم ما با ارزش‌گذاری در حال خلق خودمان هستیم.
هر شئ وقتی آرام می‌گیرد که به موطن خودش برگردد.
بحثش را هم می‌توان در طبیعیات یافت لکن حرف من چیز دیگر است!
این گم‌گشتگی همان عدم بازگشت به موطن اصلی و سکنی در غیر موطن او را آشفته نموده و همین شده که آن یکی لباس پاره بپوشد و دیگری در کوی و برزن عربده بزند.
آن‌کس که موطن خودش را بیابد، آرام است و به بودن او باقی آرامند ولی امان از گمراهان که موطن را گم کردگانند.
سلام آقای کارمند مجرد
آیا شما یک فعال اجتماعی هستید؟
آیا شما سفیر صلح جهانی در مجموعه بیان هستید؟
آیا شما نماینده ی سازمانهای مردمیِ این کشورِ آشفته حال هستید؟
چی هستید؟ چه رنگی هستید؟ کدام جهتی هستید؟ کدام خدا رو بنده هستید؟ به چه صراطی مستقیم هستید؟
ادامه مطلب
خارجی ها می‌گویند: یک فیل در اتاق است»
این فیل همه چیز را به گند کشیده است. هیچ چیز سر جایش نیست. شما به خانه‌ی دوستتان می‌روید. شاهد افتضاح پیش آمده هستید اما برای حفظ ظاهر هم که شده ساکت می‌نشینید و از تعریف در رابطه با آب و هوا شروع می‌کنید و درنهایت با برنامه ریزی خوش‌گذرانی آخر هفته از همدیگر خداحافظی می‌کنید. بی آنکه کسی در رابطه با فیل حرف بزند.
فیل در محیط کار است. رد پایش همه جا هست. هیچ کاری سر وقت انجام نمیشود و رئیس حسابی کلافه اس
 
تو این هیاهوی گرونی بنزین و قطعی اینترنت فقط یه چیز دل منو بعد از مدتها به حال و آینده
خوش کرد اونم شنیدن صدای عزیز دلم برادرزاده ی کوچکم علی کوچولو بود !!
 
امروز کلا هواییش شده بودم و یه بغض کوچولو ته دلم بود حتی به خانواده مقیم تهران هم گفتم
که دلم بدجور هواییش شده و دلتنگشم ولی خب صبح مدرسه بود !
 
و واقعا درست گفتن که  دل به دل راه داره !!
چون همین چند دقیقه پیش برادرزاده جانم با یه صدای که از سر دلتنگی بود  بهم زنگ زد و برای اولین بار بهم گف
یکسال پیش همه زندگیم از هم فروپاشید. سخت کار میکردم. پدرم در همان ایام به طور ناگهانی فوت کرد و رابطه روحی عاطفی ام با همکاران و عزیزانم آشفته و پریشان شد. در آن موقع نمیتوانستم به خوبی درک کنم که والاترین نعمت زندگیم از لا به لای بزرگترین لحظات یاس و ناامیدی به سوی من خواهد آمد. تنها ذره از یک راز بزرگ به من هدیه شده بود، راز زندگی. این اندک بصریت را از کتابی به قدمت یک صد سال که دخترم هیلی به من داده بود دریافتم.
ادامه مطلب
زندگی در مدار دل می چرخدزندگی بر مدار دل می چرخد

ظهر نوشت های یک ذهن آشفته :
تمرکز که ندارم پریشان حال که باشم پناه میبرم به یک صفحه سفید. دلم مینوازد و انگشتانم میرقصند.زندگی بر مدار دل باشد یعنی چه؟یعنی به هرسازی که دل بزند میرقصم. یعنی هرچه دل بگوید همه میشود. زندگی بر مدار دل باشد یعنی حال دل که خوب باشد. همه چیز خوب است. حال دل که خوب نباشد. هیچ چیز خوب نیست. در حالت لوکال زندگی متاثر از دل است. یعنی جز به جز کوچولو کوچولو به دل مربوط
فرض می کنیم، بچه ای لیوانش را بیندازد و بشکند.
در خانواده های آشفته این حادثه ممکن است منجر به سخنرانی، خوردن سیلی و شاید تبعید کردن بچه با چشمان اشکی به اطاقش شود.ولی در خانواده بالنده ، به احتمال زیاد یک نفر خواهد گفت : پسرم لیوانت شکست ؟ ببینم انگشتت را هم بریده ای ؟ من برایت یک چسب زخم می آورم ، بعد برو جارو بیاور و تکه های شکسته را جمع کن .
خانواده ی بالنده میداند زندگی آدمی و احساسات بشری و تاثیر آن روی آینده ی کودک از هر چیز دیگر مهمتر اس
گذشته‌ از استوری‌های اینستاگرامی و تلگرامی و . که هرسال درحال تکرار شدنه، به شخصه اعتقاد دارم پاییز آشفته‌بازار زندگی‌هامون رو منظم می‌کنه. 
تغییر فصل برای من با تغییر خیلی چیزهای دیگه هم همراه هست. خیلی چیزها که باید بنشینم منتظر نتیجه‌اش. 
این چند خط نامفهوم رو می‌نویسم که یادم نره این روزها رو. 
اگر این روزها دست دعاتون پیش خدا بلند بود، اون آخرای کارتون با خدا، من رو هم دعا کنین.
همین.
زنده باشید و برقرار.
× و بالاخره روز موعود رسید. اسباب کشی. اگر خدا بخواد امشب وسایلم رو میبرم جای جدید. البته که هنوز توش پر از کارگره و جا هنوز مرتب نیست و ممکنه چند روزی رو توی یک آشفته بازار به سر ببرم، تنها دغدغه ی من اتاقیه که باید دو تخته باشه و هنوز آماده نیست و کلی آدم براش دندون تیز کردن. کله ی صبح رفتیم اسمامونو چسبوندیم به درش ":)))) ولی خب دیگه خوابگاهه و قانون جنگلش.
×× روم نمیشه بگم ولی میگم، برام دعا کنید به انرژی مثبتش احتیاج دارم.
درکدامین بی راهه این زندگی گمت کردم. 
نمیدانم!!! 
بی مهابا قلمی برمیدارم، خط خطی میکنم صحفه های زندگیم را  تا پیدایت کنم از میان تمام موج های آشفته دفتر خاطرات زندگانیم
کجایی؟
رفتی و هیچ نگفتی درمانده ای اینجا تنها ماند.
آن موقع که رفتی
لاله ها با سرخی شان در طبیعت دلبری می‌کردند
غنچه ها به هوای تازه بهار شکوفه می‌دادند.
و من هنوز 
به مانند همان لاله تنها در این طبیعت سخت با نبودنت واژگون میشوم
تو حالتی ام که میخوام یکی بزنم تو دهن خودم.
آشفته م .
از تک بعدی بودن خودم بیزارم .
قلبم به دو تکه تقسیم شده 
بنیامین و استخدام شدن در ایران 
میترسم بخاطر کار جدیدم بنیامینم رو از دست بدم‌.
تصمیمم خیلی منطقی و تحسین برانگیزه که تا زمانی که نرفتم اونور دنبال کار باشم
چون از لحاظ مالی مرفه بی درد نیستم و به قول دیگران کاملا خود ساخته م.
طرفی کلاس زبانم 
از طرفی دفترکار جدیدم که اینهمه براش ذوق دارم 
خدایا خودت همه چیو جفت و جور کن.
کائنات حواس
صدایش را میشنوم.در روزهای نیمه سردِ زمستان،گاهي من چشم‌هایم را جا میگذارم میان پَرهای نرمِ ابرها و صدایت در عوض لای بوته‌های عشق پنهان میشود و دست‌های نقره‌ای‌اش را موازی با زلف‌های لَختِ درختان بید مجنون،روی شانه‌هایم میکشد.گاهي دست‌هایم،پاهایم و حتی صدایم خش برمیدارد.از بس که زمین مرا به خود می‌کوباند و بجای نوازش،سنگ‌ریزه‌هایش را در بافتِ نرمِ بدنم فرو میبرد.من هیچ نمیکنم جز یک لبخند.معنایی عظیم میتواند پشتِ هر منحنیِ باز و ب
هنگامیکه نمی‌دانی چه بگویی،
چه پاسخ دهی و یا چطور بگویی،
فقط سکوت کن!
گاهي نگفتن، شیرین تر از گفتن سخنان آشفته است؛
که در لحظه تو را سبک می‌کند.
در آن لحظه سکوت کن!
دقیقه‌هایی که حس در سلولهایت تو را از درون می‌خورد،
سکوت را تجربه کن؛
که ذهنت با آرامش با قلبت م کند و تصمیمی درست بگیرد.
یک وقت‌هایی "سکوت" پاسخ همه‌ی دردهاست.
 
قیمت حنا صادراتی را از ما بخواهید. قبل از خرید عمده، حتما از لیست قیمت بهترین نوع حنای کشور اطلاع یابید. در این بازار آشفته براحتی می توانید حنای درجه یک صادراتی را با ارزانترین قیمت خریداری نمایید. با ما ارتباط بگیرید 09120545865 
هنگامیکه نمی‌دانی چه بگویی،
چه پاسخ دهی و یا چطور بگویی،
فقط سکوت کن!
گاهي نگفتن، شیرین تر از گفتن سخنان آشفته است؛
که در لحظه تو را سبک می‌کند.
در آن لحظه سکوت کن!
دقیقه‌هایی که حس در سلولهایت تو را از درون می‌خورد،
سکوت را تجربه کن؛
که ذهنت با آرامش با قلبت م کند و تصمیمی درست بگیرد.
یک وقت‌هایی "سکوت" پاسخ همه‌ی دردهاست.
 
(؟)
هنگامیکه نمی‌دانی چه بگویی،
چه پاسخ دهی و یا چطور بگویی،
فقط سکوت کن!
گاهي نگفتن، شیرین تر از گفتن سخنان آشفته است؛
که در لحظه تو را سبک می‌کند.
در آن لحظه سکوت کن!
دقیقه‌هایی که حس در سلولهایت تو را از درون می‌خورد،
سکوت را تجربه کن؛
که ذهنت با آرامش با قلبت م کند و تصمیمی درست بگیرد.
یک وقت‌هایی "سکوت" پاسخ همه‌ی دردهاست.
 
(؟)
اومده تو جلوی رزیدنته بهش اشاره میکنه میگه حلقه ی دختره رو ببین انقد بلد که برگشت نگاه کردبهش میگم چرا این مدلی میگی حداقل جلوش نگو ،جلوشم میگی حداقل اروم بگو حداقل اشاره نکن!!مگه ندیدی برگشت نگاهمون کردمیگه چرا انقد سخت ميگيري،چرا همه چی رو به خودت ميگيري!!میگم ک من فقط ترجیح میدم با ملاحضه نسبت به ادما رفتار کنم!!ناراحت میشه فک میکنه من حساسم!!حالم از این رفتارای احمقانه و گندش بهم میخوره!!فک میکنه فقط خودش درست میگه:/احمق:/
من قبل از ازدواج اینطوری بودم که هر چند وقت یکبار دچار بحرانِ روحی "خب که چی؟" میشدم! جهان برام از معنا تهی میشد. حوصله هیچ کاری رو نداشتم. انقدر بین سوالاتم دست و پا میزدم تا بالاخره یه راه نجاتی پیدا کنم.
الان غیر از یه دوره بحرانی اول ازدواج که الان که بهش می نگرم بسیار آشفته بودم و حق هم داشتم آشفته باشم ( چون برام کنار اومدن با این سبک زندگی جدید خیلی سخت بود، داده های جدید انقدر زیاد بود که نمیتونستم تحلیلشون کنم، چیزایی تازه داشت برام پرر
بیشترافرادوقتی شب خواب آشفته میدیدندصبح اقدامی متحیرالعقول میکردنداین اتفاق برای دونالدترامپ هم رخ داده بود.هنگامی که به زورقرص اعتیادآورمیخوابیدومعیشت اطرافیانش خراب بودخواب هایی رامیدیدکه حکم کودتای ذهنی راداشتند.بوی تقلبات انتخاباتی میدادند.بوی خون مظلومان دنیارامیدادند.بوی دلارکه وقتی بیش ازحدتوان فدرال رزروبوجودمیامدرامیدادند.بوی گندنظام سرمایه داری وقمارهای زیرزمینی وبازاربرده داعش رامیدادند.
ظرفیت دونالددربرابرخوابها
چشم‌هایم را باز می‌کنم ، صدای جیک جیک گنجشک‌ها از  شاخه‌ی انار کنار پنجره به گوش می‌رسد، پرده‌ی سفید پنجره با نوازش‌های باد به کناری رفته و نور سپید صبحگاهي اتاق را تسخیر کرده است، کش و قوسی به تنم داده و رو به پنجره می‌چرخم ، بوی بهارنارنج کنارِ در تا طبقه‌ی دوم خانه صعود کرده است، صدای موسیقی ملایم شاخه‌ها و جیک‌جیک گنجشک‌های دیوانه‌ی روی شاخه صبحم را روشن‌تر می‌کند . 
همین ! همین چند خط بالا تنها تصویریست که مدت‌هاست در ذهنم رژ
هنوز روزم تموم نشده، اما اومدم اینجا از احوالاتم بنویسم. حس می‌کنم چشمم کمی باز شده، حس می‌کنم دارم یه چیزایی رو می‌بینم. انگار که قبلا نمی‌دیدمشون. بذار تلاش کنم توضیح بدم:
بعضی وقتا توی موقعیتی هستیم که درکش نمی‌کنیم. خبر نداریم کجاییم. نمی‌دونیم چشم بسته به کجا رسیدیم. مثل این می‌مونه که چشم بسته رفته باشیم روی یه بند یه اینچی که بین دوتا صخره یا آسمون‌خراش وصله. خبر نداریم تو چه موقعیت بدی هستیم. نمی‌دونیم چقدر متزل شده موقعیت‌م
مثل معجزه، توی یه لحظه ی محو پیدا شد.
انگار که ساااال ها می شناختمش.
یه حس خوب توی وجودم نقاشی کرد و رد شدیم.
چند ماه بعد فهمیدم که سر زده به اینجا. خیلی خوشحال بودم اما نمی دونستم دقیقا چرا.
از ناخودآگاه با تمام وجود خوشحال بودم.
دیدمش؛ و هر لحظه، بیشتر و بیشتر منو با خودم پیوند می داد. بدون اینکه بدونه!
رفتیم باز. اون رفت. من موندم و اون پیوندهای گسسته ای که توی وجودم پیوسته کرده بود.
انگار گمشده ی پازل آشفته ی زندگی بود که باید می اومد.
اون ر
امروز در پاکت می نویسم:
می توان یک عمر صبر کرد تا عاقبت را دید، می توان عاقبت را رقم زد .
تغییر ضامن به اختیار کشیدن عاقبت است، ثبات عامل دیدار عاقبتِ بی اختیار .
بگذریم . اولین پست پاییزی 98 را با دلتنگیِ ذاتی این فصل می نویسم .
پاییز زیباست اما هر زیبایی دوست داشتنی نیست .
پاییز پر از ابهام است، هیچ برگی نمی داند چه وقتی با چه رنگی می افتد .
یکی سبز و سرحال رها می شود، دیگری طلایی و سیراب!
یکی هم زردِ خشک شده،شکننده، مثلا اوایل زمستان، در سر
مثل معجزه، توی یه لحظه ی محو پیدا شد.
انگار که ساااال ها می شناختمش.
یه حس خوب توی وجودم نقاشی کرد و رد شدیم.
چند ماه بعد فهمیدم که سر زده به اینجا. خیلی خوشحال بودم اما نمی دونستم دقیقا چرا.
از ناخودآگاه با تمام وجود خوشحال بودم.
دیدمش؛ و هر لحظه، بیشتر و بیشتر منو با خودم پیوند می داد. بدون اینکه بدونه!
رفتیم باز. اون رفت. من موندم و اون پیوندهای گسسته ای که توی وجودم پیوسته کرده بود.
انگار گمشده ی پازل آشفته ی زندگی بود که باید می اومد.
اون ر
مثل معجزه، توی یه لحظه ی محو پیدا شد.
انگار که ساااال ها می شناختمش.
یه حس خوب توی وجودم نقاشی کرد و رد شدیم از هم.
چند ماه بعد فهمیدم که باز سر زده به اینجا. خیلی خوشحال بودم اما نمی دونستم دقیقا چرا.
از ناخودآگاه با تمام وجود خوشحال بودم.
دیدمش؛ و هر لحظه، بیشتر و بیشتر منو با خودم پیوند می داد. بدون اینکه بدونه!
رفتیم باز. اون رفت. من موندم و اون پیوندهای گسسته ای که توی وجودم پیوسته کرده بود.
انگار گمشده ی پازل آشفته ی زندگی بود که باید می ا
مادری خورد زمین و همه جا ریخت بهم***همه ی زندگیِ شیر خدا ریخت بهم
داغی و تیزیِ مسمار اذیّت میکرد***تا که برخاست ز جا عرش خدا ریخت بهم
بشکند پای کسی که لگدش سنگین بود***تا که زد، سلسله ی آل عبا ریخت بهم
ثلث سادات میان در و دیوار افتاد***نسل سادات به یک ضربه ی پا ریخت بهم
گُر گرفته بدنِ فاطمه، ای در بس کن***وسط شعله ببین زمزمه ها ریخت بهم
شدتِ ضربه چنان بود که سر خورد به در***رویِ آشفته یِ اُمّ النُجَبا ریخت بهم
پشتِ در سینه یِ سنگین شده هم ارثی شد***گیسوا
در یکی از روزهای تلخ زندگانی ام وقتی  برای خفه کردن صدای هق هق هایم سر آستینم را گاز میگرفتم، فکری به سرم زد که شاید به ظاهر احمقانه بیاید‌. 
از خودم عکس گرفتم و در گوشه ای پنهانش کردم تا احدی جز خودم به آن دسترسی نداشته باشد . امروز اتفاقی به آن عکس رسیدم . 
هزاران بار بوسیدمش، موبایل را در آغوشم گرفتم، سپس دوباره عکس را بوسیدم. چشمهایش را، اشک هایش را، چین های پیشانی اش را، دهانش را که از هق هق نیمه باز بود، موهای پسرانه ی آشفته اش را . همه اش ر
مثل معجزه، توی یه لحظه ی محو پیدا شد.
انگار که ساااال ها می شناختمش.
یه حس خوب توی وجودم نقاشی کرد و رد شدیم از هم.
فهمیدم که باز اومده اینجا! خیلی خوشحال بودم اما نمی دونستم دقیقا چرا.
از ناخودآگاه با تمام وجود خوشحال بودم.
دوباره دیدمش! و هر لحظه، بیشتر و بیشتر منو با خودم پیوند می داد. بدون اینکه بدونه!
رفتیم باز. اون رفت. من موندم و اون پیوندهای گسسته ای که توی وجودم پیوسته کرده بود.
انگار گمشده ی پازل آشفته ی زندگی بود که باید می اومد.
اون رف
لوموند افزود: ترامپکه خود را سلطان مذاکرات می داند تنها به دام محذوف است. ترامپ درون خلیج فارس رویکردی در پیش گرفت که وی را تو موقعیتی قرار داد که نمی خواست باشد؛ تحقیر شده توسط ایران و عاری پاسخ مناسب. ترامپ نزاکت بازار داخل ایران را دست کم گرفت. ترامپ گلف بسیار بازی می کند اما در شطرنج تبحری ندارد. در اینجا هم مانند آسیا و اروپا مسئله اصلی حیثیت آمریکا نزد متحدانش است. در این اوضاع آشفته رئیس جمهور آمریکا که خود با مسئله استیضاح ترساندن می ش
 
أیْنَ الْخِیَرَةُ بَعْدَ الْخِیَرَةِ
 
 کجاست بهترین برگزیده بعد از بهترین برگزیده.
[فرازی از دعای ندبه]
 
**أللَّهُمَ عَجِّل لِوَلیکَ أَلفَرَج**
 
**********
 
کاش من هم شاعر بودم.
کاش می توانستم واژه های آشفته ای را که از فراق بر زبان می آورم، کنار هم بچینم و کمی شرح حال دهم برای آنهایی که نمی توانند بفهمند سکوت غروب های جمعه یعنی چه؟
 
آن وقت شعرهای تب دارم را روی تن زمخت دیوارهای این شهر می چسباندم تا شاید کسی با خواندنشان رحم بر حال من کند و
( حسرت دیدار )
گوزلریم نن یاش آخور  ئوز سر و سامانیم نن
جانا گلدی ئورگیم  حالی پریشانیم نن
ای منیم طالعی آشفته  سنه واردی گله م
چوخلو گوردیم آجی لیق  همدم جانانیم نن
ئورگیم تنگه گلوب   سینه ده زندانی اولوب
درد، چوخدور کی دیم  غصه ی پنهانیم نن
یارادوبور نجه آلله  آلا گوزلی صنمی
بیر باخیش آیری سالار  مکتب و ایمانیم نن
یولمی؟ گر چی خطا  گئتمیشم امّا بیر عـمور
قاپوون سائلی یم  دیده ی بارانیم نن
لاله گون اولسادا دریا  گوزومون یاشی لن
انتظارون چک
قدم میزنم
باید برگردم اما راه برگشت را نمیدانم
باید برگردم اینجا جای من نیست
هوایش، هوای من نیست
رنگ آسمانش، رنگ دل من نیست
قدم میزنم در کوچه پس کوچه های عشق
در خیابان های یک طرفه که هزار بار رفته ام ولی ته همه آنها بن بست است
باید برگردم
اگر نه، فکر و خیال ها مرا به جنونی میرسانند که یک شب راس ساعت 7 خودم را در میدان شهر به دار میکشم
خیال دست هایم لای گیسوانت
خیال لرزان شالت قرمزت، مثل قلب قرم. نه نه قلب من سیاه شده .
دیگر خیال قلب قرمز را نم
شنبه یِ بارونیِ زمستآن 98 . احساس میکنم از زمستون متنفرم، حتی از تابستون هَم متنفرم .نسکافه و بیسکوییت خوردم. اگه تویِ این خونه یِ لامصب نبودم میرفتم بیرون و شهر رو میگشتم. شاید. اگه بخواهم از حال و روزم بگم چیز جدیدی رخ نداده، من همون آدمِ عصبی و بی حوصله یِ چند ماهِ اخیرم . یک روز بَدم و یک روز بدتر ! مثلا دیروز بدتر بودم ! روزها خوابم میاید و شب ها که قصد دارم بخوابم دوست ندارم بخوابم ! گریه ام می آید اما نمی آید. باران اون حسِ قشنگِ قدیم رو بهم نم
(*بسیار تلاش شکست خورده و افتضاح که در کلام شاعر به صورت زیر تجلی میابد*)
عشقم به حق جوشیدنیست                  شعرم ولی کوشیدنیست
(*گاه ابیاتی سرشار عاطفه و حقیقتا زیبا*)
اندکی از عشق تو آشفته‌ام                  اندکی از جور خود وا رفته‌ام
ترس من کوتاهیم در راهت‌است              آرزویم دیدن رخْ ماهت‌است
(*و در نهایت شکوفایی قطعات با حقیقت زیر*)
من همان شبلم که در نخجیرگاه            میکند بر شاپرک هایش نگاه
411.4.kawaii14(16)
-Shebl
افتاده‌ایم
عکس خورشیدیم در آب روان
افتاده‌ایم
ناامید از جذبهٔ خورشید تابان
نیستیم
گر چه چون پرتو به خاک از
آسمان افتاده‌ایم
رفته است از دست ما بیرون
عنان اختیار
در رکاب باد چون برگ خزان
افتاده‌ایم
نه سرانجام اقامت، نه امید
بازگشت
مرغ بی‌بال و پریم از آشیان
افتاده‌ایم
بر نمی‌دارد عمارت این زمین
شوره‌زار
ما عبث در فکر تعمیر جهان
افتاده‌ایم
از کشاکش یک نفس چون
موج فارغ نیستیم
گر چه در آغوش بحر بیکران
افتاده‌ایم
چهرهٔ آشفته حالان
گاهي آدم دلش برای خودش می‌گیرد
برای همه‌ی از خود گذشتگی‌های بی  جواب،  برای  لحظه لحظه خستگی هاش،برای  هر لحظه ای  که  با مرورش چشمات تار میشه و غم خودشه مهمون ِ قلبت میکنه.
گاهي همین طور  که کُنج مبل نشستی  ُ چشم دوختی به قاب  تی وی  ،  فکرت میره سمت  تمام ااتفاقات و روزهای گذشته زندگی ، متوجه میشی  چقدر جان سخت بودی ، چقدر بیش از توان دوام آوردی!  
 فنجون چای به دست ميگيري ،  اینبار با لبخندی  که  به لب داری  به این  فکر میکنی بیشتر برای
گاهي وقتا دلم از دستت خیلی ناراحت میشه، ولی اصلا نمیتونم باهات حرف بزنم، نمیذاری باهات حرف بزنم، زود ناراحت میشی، زود کوچیکم میکنی، زود حق حرف زدن و اظهار نظر رو ازم ميگيري حتی اگه این جمله ها رو‌هم بگم اول به چیزی که تو فکر خودته فکر میکنی نه ناراحتی که تو دل منه
من میمونم و یه دنیا غم و یه شب که صبح نمیشه بگو براش چیکار کنم
این چه عشقیه که بغضم میگیره و نمیتونم هیچی بگم؟ 
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

آشفته بازار کتاب واقعا به شکل ناعادلانه ای دارد مولف ایرانی را از گود خارج می کند.
معلوم نیست چرا وزارت ارشاد ناشران سوداگری مثل میلکان را که فقط کتابهای خارجی بنجل ولی پرفروش منتشر می کنند وادار به گرفتن کپی رایت نمیکند؟ 
البته این هم پایان ماجرا نیست. نشر هوپا همین کتابهای بنجل را با کپی رایت منتشر می کند.
بگذریم.
در این وانفسا بنده و چند دوست دیگر برای ترویج مطالعه آثار فارسی یک حلقه راه انداخته ایم با نام
⭕️ این مطلب به شدت آشفته و بی سر و ته است ⭕️ ولی دوستش دارم.   
به نظر شما حل مسائل ریاضی طور جذاب تره یا مسائل ی اجتماعی ؟ دوست دارین جواب مسئله صفر و یک باشه یا طیف عظیمی از جواب ها که هرکدوم طرف دارهای خاص خودش رو داره ؟ دوست دارید سرمسئله ای چونه بزنید که مطمئنین که یا شما جواب درست رو میگید، یا طرف مقابل و یا حتی طرف سوم، ولی ااما یکی درست میگه، یا مسئله ای که شاید جواب هر دوتون درست باشه با فرسنگ ها فاصله از هم و یا که جواب هردو تون ا
یه چند روزیه که کلا از لحاظ روحی آشفته بودم و دلیلش؟ دلیلش مشخص نبود ، شاید هم مشخص بود ولی دلیل اصلی این غم نبود . دیشب فهمیدم دلیلش چیه و حداقلش این بود که به خودم گفتم میدونی که میگذره؟ پس بابد صبر کنی ؛ راه حل خاص دیگه ای وجود نداره دختر . امروز هم مامان فهمید ناراحتم ، چه طور؟ از قیافه م ، از سکوتم ولی مامان دلیل این بی ثباتی که ممکنه حتی فراتر از این هورمون های مسخره رفته باشه رو نمیدونه . منم نمیدونم .
* بهش میگن pms ولی من میگم درسته پیش از وا
اصلا دوست نداشتم توی جلسه ختم قرآنی که برای دومین سالگرد برگزار شد حضور داشته باشم
به بهانه کاری کتاب ها رو بلند کردم رفتم کتابخونه محله که از قضا استثنا امروز تعطیل بود
رفتم کتابخونه مرکزی. حدودا سه بعد از ظهر بود
من سالها بود سالن مطالعه نرفته بودم!
خیلی جالب بود مدل پوشش و درس خوندنشون
تا ساعت شش و نیم توی محوطه کتابخونه و کنار کارون پرسه زدم
عمیقا دوست داشتم با کسی از سر دوستی همکلام بشم
اتفاقی سروش رو دیدم که احتمالا اومده بود واسه حسابا
در دانشگاه هم‌کلاسی داشتم که معتقد بود قادر به انجام هر کاری هست. به به‌اصطلاح زیر آب زدن برای دیگران حتی اساتید افتخار می‌کرد و این رو هنر خودش می‌دونست و البته هنوز هم می‌دونه. گاهي دوستان رو نزد اساتید تحقیر می‌کرد و با خودنمایی، تلاش بر جلوه کردن داشت. هیچ واهمه‌ای از ایجاد تنش و بهم‌ریختگی در روابط نمی‌کرد و اتفاقا با این کار آرامش در چهره او احساس می‌شد. من هم از رفتارهای آسیب‌رسانش در امان نبودم و چند باری مورد اذیتش قرار گرفتم.
۱۰ ماهه شدی و با چشمات همیشه دنبال منی، از جلو چشمت که دور بشم گریه میکنی. با دستای کوچولوت هرچی که داری میخوری میاری طرف دهنمو به منم میدی، عاشق زیر تلویزیونی و همیشه چسبیدی بهش و با آهنگای تلویزیون میرقصی. تو هر حالتی تا صدای آهنگ میشنوی دست میزنی.موقع تعویض پوشک میخندی و فرار میکنی، ت  آینه خودتو میبینی با ذوق میگی ددا یعنی مثلا دلسا.بابا که میاد از ذوق جیغ میزنی. تو صندلی غذات لم میدی و دونه دونه پفیلا برمیداری و میخوری و خیلی حواست هست چی
صندلی کنار پنجره را برای نشستن انتخاب کردم.اگر موفق شوی نگاهت را از منظره‌ی ماشی‌های پارک شده بی باز هم آنطرف‌تر چیزی نصیبت نمیشد،جز ساختمان‌های یک شکل و بد قواره اما حداقل گاهي بادی میوزد و اگر از تماس پرده ی کثیف آویزان دلچرک نشوی آنوقت حداقل جایت از جای بقیه بهتر است.
به صحبت‌ها گوش نمیدهم، کتابم را در می‌آورم و سرگرم رمانم میشوم.
”همیشه یکی این دور و بر هست که روزت را خراب کند،تازه اگر برای خراب کردن زندگیت نیامده باشد”
زیرش را خ
صندلی کنار پنجره را برای نشستن انتخاب کردم.اگر موفق شوی نگاهت را از منظره‌ی ماشی‌های پارک شده بی باز هم آنطرف‌تر چیزی نصیبت نمیشد،جز ساختمان‌های یک شکل و بد قواره اما حداقل گاهي بادی میوزد و اگر از تماس پرده ی کثیف آویزان دلچرک نشوی آنوقت حداقل جایت از جای بقیه بهتر است.
به صحبت‌ها گوش نمیدهم، کتابم را در می‌آورم و سرگرم رمانم میشوم.
”همیشه یکی این دور و بر هست که روزت را خراب کند،تازه اگر برای خراب کردن زندگیت نیامده باشد”
زیرش را خ
جنگ روشنایی و تاریکی
اذیت شدن چشم ها پشت پلک
صدای گردش خون
رسیدن به جنون
بی قرار و آشفته
جنگ سکوت و صدا
نت های ناکوک ساز
ناله های هیولاهای ذهن
جنگ گرمی و سردی
فرورفتن تمام درون در آتش
فرو رفتن تمام بیرون در یخ
خوب گوش بده
صدای لخ و لخ پاهایش را میشنوی ؟
صدای کشیده شدن تبرش را روی زمین ؟
صدای خورد شدن استخوان هایم را زیر دندان هایش؟
خوب گوش بده
صدای خنده های آن دو کودک را چه ؟ آنها را میشنوی ؟
صدای قرچ و قرچ مغزم لا به لای دستان پر از شوق توپ بازی ر
بوسلمه یا هیولای دریا را از میان افسانه‌های جنوب پیدا کردم. موجودی حسود و بدطینت که طاقت خوشی زمینی‌ها را ندارد و هر لحظه در شکل تازه‌ای سر بر می‌آورد و طغیان می‌کند و زندگی را آشفته می‌کند.
همه بوسلمه را موجود افسانه‌ای می‌بینند و زاده‌ی ناآگاهي و خیال مردم اما من این روزها به چشم خودم بوسلمه را هرجا و در شکل‌های مختلف می‌بینم.بوسلمه همان جنگی است که همیشه در پرده منتظر استبوسلمه همان حماقت استبوسلمه همان ظلم و زورگویی استبوسلمه هم
بگذار این بار بنویسم، بگذار جور دیگر بنویسم، بگذار تمام، نه بخشی از این ذهن آشفته را بیرون بریزم.
بگذار عمری تنها حرف زدن و تنها شنونده بودن را دور بریزم.
بگذار این بار از خودم و برای خودم بنویسم.
بگذار این بار در تحسین این من بنویسم
بگذار تا این ذهن نوشته ها حک شوند تا این من کمی سبک شود.
ادامه مطلب
دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند. 
 
اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !
 
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم، 
 
فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه
 
امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد .
 
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ، 
 
به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود 
 
لجوجتر و مصمم تر است .
 
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد .
 
اما آب. راه خود را به سمت دریا می یابد .
 
در زندگی، معنای واقعی 
 
سرسختی، ا
باید بگم
از سخت ترین روزهای زندگی
اوقاتیه که همسر فشار کاریش زیاده
و همه زندگی مون میریزه به هم!
از افت شدید روابط عاطفی گرفته تااا خستگی های جسمی و عصبی شدن ها و
بخصوص از بعد تولد دخترک
اینجور وقت ها خیلی احساس تنهایی میکنم
و همه ی این احساسات منفی فقط برای منه 
دو روزه دارم فکرمیکنم این مدت همممش به همسرجان گیر دادمچقدر سر چیزای الکی با هم بحث کردیم موضوعات پیش پاافتاده ای که تفاهم نداشتن توشون هیچ اهمیتی نداره اون ها برام پررنگ شد
الف.
 سلام.
  ماه کامل است. می‌درخشد. بی‌هیچ ابری در کنارش. سکوت. در هم شکسته‌ام از نادانسته‌گی‌م. اوها می‌دانند، که چه می‌خواهد، که چه خواهند کرد، که چه می‌شود. من هیچ. من کیستم؟ گریه‌ای که نمی‌آید و دادی که بی‌صداست، مث یه کوه بلند! خسته و آشفته‌ام. ملول‌م چه بسیار. درد می‌کند جای تازیه‌ها بر تن‌م. زنده‌گی؟ چیست این؟ نمی‌دانم. مویه‌ای‌ست بر نادانسته‌گی. آااااه. فریادددد. که من حتا نمی‌توانم بگویم. زبان دارم، نمی‌چرخد. دست دارم نم
گاهي گمان نمی کنی ولی خوب می شودگاهي نمی شود که نمی شود که نمی شودگاهي بساط عیش خودش جور می شودگاهي دگر، تهیه بدستور می شودگه جور می شود خود آن بی مقدمهگه با دو صد مقدمه ناجور می شودگاهي هزار دوره دعا بی اجابت استگاهي نگفته قرعه به نام تو می شودگاهي گدای گدایی و بخت باتویار نیستگاهي تمام شهر گدای تو می شود…گاهي برای خنده دلم تنگ می شودگاهي دلم تراشه ای از سنگ می شودگاهي تمام آبی این آسمان مایکباره تیره گشته و بی رنگ می شودگاهي نفس به تیزی شمش
گاهي گمان نمی کنی ولی خوب می شودگاهي نمی شود که نمی شود که نمی شودگاهي بساط عیش خودش جور می شودگاهي دگر، تهیه بدستور می شودگه جور می شود خود آن بی مقدمهگه با دو صد مقدمه ناجور می شودگاهي هزار دوره دعا بی اجابت استگاهي نگفته قرعه به نام تو می شودگاهي گدای گدایی و بخت باتویار نیستگاهي تمام شهر گدای تو می شود…گاهي برای خنده دلم تنگ می شودگاهي دلم تراشه ای از سنگ می شودگاهي تمام آبی این آسمان مایکباره تیره گشته و بی رنگ می شودگاهي نفس به تیزی شمش
هنر از آسمان روح خیزدز آه و اشک جان روح خیزد
هنر گوید شب آشفته طی کنسحر از آستان روح خیزد
ز خلق و پلق عالم سینه می‌شویکه خلقت از کمان روح خیزد
الا ای خفتگان وهم و پیغامپیام از نیسِتان روح خیزد
خرابیم ای خران بس خوش خرابیمچنین وجد از نهان روح خیزد
غزل بهر غزل در سینه بشکفتسخن جوشان ز آن روح خیزد
عدم در رقص و حلمی در رگ دوستخدا را بین ز خوان روح خیزد
موسیقی: Nils Frahm - All Armed
هفته ی پیش همین روز، ساعت 3:56 دقیقه مردی از ترمینال تماس گرفت و گفت بلیط ساعتِ ده شبت به ساعت 8:30 تغییر ساعت داده، درست وسط خوابِ آشفته ام روی کوله پشتی وسط اتاق خوابگاه زنگ زده بود.
هفته ی پیش همین روز ساعت 7:10 دقیقه داشتم توی حیاط خوابگاه چمدان به دست، با "آ" خداحافظی می کردم.
هفته ی پیش همین روز ساعت 10 شب دنبال نان سنگ پز یا همچین چیزی می گشتم، حوالی انار!*
هفته ی پیش همین روز ساعت 11: 30 دقیقه ی شب توی اتوبوس خوابم برد و یک باره از خواب پریدم! دوباره
 
فرسوده دل و جانم آشفته ای  در خوابم                           رهسپار اندر شب
                          خوابی شده آزارم 
        در شبی تار و سیاه
        قایقی می سازم               دور از همهمه خوابستان       آسمان است آرام 
      وستاره هایی که می درخشند در برگ سیاه 
       همه جا تاریک بود 
      نوری از زمزمه عشق چراغانی بود       نقطه نقطه نور در جشن چراغستان       مثل یک نقاشی  
      می درخشیدند در هلهله ساحل شب می روم بالاتر در شبستان سحر  پی ان
۱- بلند پروازی نکنید؛ برنامه را بیش از حد توان تنظیم نکنید، واقع بین باشید!
۲- مباحث پیچیده و سخت را زمانی مطالعه کنید که کارایی و توان ذهنی بیشتری دارید.
۳- رعایت تنوع مطالعاتی در یک روز؛ حتما حتما در برنامه ی یک روز درس های متفاوتی را قرار داده و تنها یک درس خاص را مطالعه نکنید.
۴- تک برنامه ای باشید؛ از آشفته کردن ذهنتان با چند برنامه ای بودن و برنامه های درهم و نامنظم خودداری کنید.
۵- تا حد ممکن تعداد تست هایی که قراراست در یک هفته کار کنید را
مهمترین نشانه ها و علامات سحر و طلسم مرشوش و پاشیدنی:
احساس درد شدید خصوصا در بخـش پاها احساس گرما یا سرمای شدید از زانو به زیـر ، ورمهایی در ناحیه پا همراه با درد شدید ، احساس گرما یا سرمای شدید در ناحیه درد ، ترس بدون علـت ،خوابهای پریشان و آشفته .
 
ادامه مطلب
چند روز پیش باید تا یکی از خیابان‌های اطراف میدان بوعلی می‌رفتم. به گمانم 5 دقیقه صبر کردم اما در آن ساعت از روز اسنپی گیرم نیامد. به ناچار مسافت کوتاهی را پیاده رفتم و منتظر تاکسی شدم. در صندلی عقب بین دو خانم جوان و میانسال جا گرفتم و بعد از پرداخت کرایه نگاهي به آیینۀ ماشین انداختم. چشمهای بردلی کوپر را میشد از آینه دید. راننده تاکسی کمی جوان‌تر از او به نظر می‌آمد. چین و چروکهای اطراف چشمش هم به مراتب کم‌تر بود. آنقدر از دیدن چشمهایش مت
به حدیییییی افکارم مشوش و به هم ریخته و ذهنم آشفته و داغونم که هندزفری رو گذاشتم گوشم، زبان تخصصی هم جلو م باز ه! بچه هام تو فلت هِر هِر و کِرکِر شون به راهه!
+اخه ساعت یک تا سه ، بعد اینکه از هفت و نیم تا یازده و نیم بیمارستان بودی چطوری میشه درس گوش داد! امروز استاده بهم گیر داده! میگه خانم شما اصن حواست نیستااااا! احتمالا از ملاقات شوندگانی!!! منظورش این بود میفتی! شیطونه میگفت برگرد بهش بگو : استاد محض اطلاع تون من معدلم بالای هیجده ست ، رتبه سو
برای نوشتن قبل از مهارت، فضا، دلیل، آمادگی و نیاز شدید هست به حس نتونستن!
اینکه دیگه نتونی چیزی رو نگه داری و کلمه ها از همه جات بزنن بیرون .
واقعا چطور میشه حرفی رو که نمیخوای بزنی از تو دلت بکشی بیرون بخشش کنی رو کاغذ قلم و این صفحه های صفر یک صفر یک ؟
حرف ها روی هم جمع میشن جمع میشن تا میرسن به جایی که توی هم گره میخورن و تو نمیتونی گره هاشونو باز کنی ، نمیتونی هضمشون کنی نمیتونی از کنارشون بگذری و بری یه جا بالاخره گیرت میندازن و تا خالی
به شهری آمده ام که جای نفس های توست 
به نامت که شعرم رد گریه های توست 
آخر به کجا می رسد این روایت عشق 
کاش آنجا برسد که مراد چشم های توست 
هر دم موجی می کشاند مرا به کوی یار 
این موج یقیناً عطری ز نفس های توست 
فکر وصلت مرا به مرز جنون خواهد رساند
معمای این آشفته بازار در دست های توست 
 
شاعر ابراهیم حجتی نژاد
 
من حتی شب کنکور گریه نکردم و راحت خوابیدم. نه تنها گریه نکردم، بلکه خیلی هم همه چیز برام قابل هضم و راحت بود. اما شب امتحان علوم پایه از شدت استرس تا دیروقت بیدار بودم و تا ۴ صبح هم داشتم گریه میکردم. و اما امشب، شب امتحان قلب، از ساعت یک و نیم که خواستم بخوابم، تا ده دقیقه پیش داشتم زیر پتو ریزریز گریه می کردم. با یادآوری همه چیز اشک میریختم. از مامان بزرگم بگیر تا خاطرات بچگیم. از فکر این که جلسات باقی مونده رو صبح نتونم تموم کنم یا نتونم بخواب
دیروز اومده بود دنبالم دم خونمون با کمال تعجب رفتم نشستم تو ماشینش گفتم اینجا چکار میکنی؟؟؟ مگه قرار نبود حالا حالاها برنگردی! گفت سه چهار روزه ک برگشته و مثل اینکه اونجا کارای اصلیشو کرده و بعد سپرده ب یکی ک مورد اعتمادشه(میشناسمش) و خودش برگشته ایران و بی مقدمه گفت مامانت بهم گفته ک این چند روزه دوباره زدی سیم اخر بد نگاش کردم و بعد یهو هنو از تعجب اینکه اینجا چکار میکنه درنیومده بودم ک دوباره یکی دیگه . در کمال و اوج تعجب گفتم چی؟؟؟ ماما
 
حافظ از کارو بار ناجورش به خدا پناه میبرد و این بیت برای من تداعی کارهاییست که ومش پناه بخدا نیست، چون ما کار بی اجرو منت طبیعتاً بلد نیستیم و بنابراین آن کشش هولناکی که باعث میشه به طرف دیگران بریم رضای درون آشفته و بدحال و پریشان خودمان است. واقعیت واقعاً هولناک است مثلاً یکی بیاید و بگوید منظور حافظ چیزی دیگر بوده و شما اشتباه کردی؛ مانند کوره ذوب آهن _ سرخ میشی و غضبناک!  
من خریت خودم را یا ناخودشناسی و عطشِ هولناکم را در این بیت دیدم
آشفته ام چو موی تو در دست بادها
سردم شبیه آه زعمق نهادها
آئینه ی تمام قد نامرادی ام
من پشت کرده ام به تمام مرادها
باید که گوشه گیر شوم مابقی عمر
من دوستی چگونه کنم با عنادها
از سردی نگاه شکایت نکن برو
کم ضربه دیده ام من از این اعتمادها؟!
علمی حریف هرزگی چشم من نشد
نفرین به خال دوست کنم یا سوادها؟!
هرکار کردم عکس جوابش گرفته ام
محکوم بودنم به جهان تضادها
هرگز به حق خود نرسیدم که ناگزیر
دلخوش شدم به مرگ به روز معادها
مجتبی مرتضوی راد
تازه‌ترین آمار فروش فیلم‌های سینمایی در حال اکران اعلام شد. فیلم مطرب» با گذاشتن فروش متری شیش و نیم» پرفروش ترین فیلم سال 98 شد تا کنون شده است. * مطرب:29 میلیارد و 100 میلیون تومان/7 هفته * چشم و گوش بسته: 9میلیارد و 100 میلیون تومان/7هفته * هزارتو:5 میلیارد و 650 میلیون تومان/9 هفته * منطقه پرواز ممنوع:4 میلیارد و 400 میلیون تومان/7 هفته * بنیامین:2 میلیارد و 700میلیون تومان/7هفته * جان دار: 1 میلیارد و 800 میلیون تومان/ 2 هفته * زیر نظر: 800 میلیون تومان /2 روز * ت
تازه‌ترین آمار فروش فیلم‌های سینمایی در حال اکران اعلام شد. فیلم مطرب» با گذاشتن فروش متری شیش و نیم» پرفروش ترین فیلم سال 98 شد تا کنون شده است. * مطرب:29 میلیارد و 100 میلیون تومان/7 هفته * چشم و گوش بسته: 9میلیارد و 100 میلیون تومان/7هفته * هزارتو:5 میلیارد و 650 میلیون تومان/9 هفته * منطقه پرواز ممنوع:4 میلیارد و 400 میلیون تومان/7 هفته * بنیامین:2 میلیارد و 700میلیون تومان/7هفته * جان دار: 1 میلیارد و 800 میلیون تومان/ 2 هفته * زیر نظر: 800 میلیون تومان /2 روز * ت
بیش از یک ماهست خودم را گره زدم به یک کار موقت که هر چند قرار نبود
جدی شود ولی شد و حالا درست توی همین روزهای نفس گیر و پر آشوب و غم، شده
است بهانه ی کنده شدنم از تخت. دوباره برگشته ام به تکرار پرخوابی های عصبی
و اگر این نیمچه تعهد نبود خدا میداند رکورد چند ساعت در روز را رد
میکردم. قبل ترها خواب کمی آرامم میکرد ولی حالا خستگی روی خستگی دارد
برایم. همه یمان توی شوک یک تصمیم به ظاهر احمقانه دست و پا میزنیم و فعلا
از دست هیچ کس کاری ساخته نیست، قر
اگر چه عمری ای سیه مو چون موی تو آشفته ام
درون سینه قصه این آشفتگی بنهفته ام
ز شرم عشق اگر به ره ببینمت
ندانم چگونه از برابر تو بگذرم من؟
نه می دهد دلم رضا که بگذرم ز عشقت
نه طاقتی که در رخ تو بنگرم.
دل را به مهرت وعده دادم، دیدم دیوانه تر شد
گفتم حدیث آشنایی، دیدم بیگانه تر شد
با دل نگویم دیگر این افسانه ها را
باور ندارد قصه مهر و وفا را
مگر تو از برای دل قصه وفا بگویی
به قصه چون شد آشنا غصه مرا بگویی
 
+ بشنویم.
چه روزهای بدی،روزهای تسلیت!همه بی رمق،آشفته،احساس تاسفمان را پشت تصاویر ایموجی پنهان میکنیم و تنها کلمه ای که این روزها وِرد زبانمان شده کلمه ی "تسلیت" است،تا کی باید بخاطر سهل انگاری ها و بلایای طبیعی و مصیبت های ناگهانی بنویسیم "ایران،تسلیت"؟ ویدیو چک بزنیم به همه ی این سالهایی که گذشت؛یک روز حادثه ی منا،یک روز سقوط اتوبوس به دَره،یک روز ساختمان پلاسکو،یک روز کشتی سانچی،یک روز سقوط هواپیما در کوه های دنا،یک روز حمله ی تروریستی به مجل
چه روزهای بدی،روزهای تسلیت!همه بی رمق،آشفته،احساس تاسفمان را پشت تصاویر ایموجی پنهان میکنیم و تنها کلمه ای که این روزها وِرد زبانمان شده کلمه ی "تسلیت" است،تا کی باید بخاطر سهل انگاری ها و بلایای طبیعی و مصیبت های ناگهانی بنویسیم "ایران،تسلیت"؟ ویدیو چک بزنیم به همه ی این سالهایی که گذشت؛یک روز حادثه ی منا،یک روز سقوط اتوبوس به دَره،یک روز ساختمان پلاسکو،یک روز کشتی سانچی،یک روز سقوط هواپیما در کوه های دنا،یک روز حمله ی تروریستی به مجل
زمان رفته رفته می رود اما من نمیتوانم زمان معینی مشخص کنم،دلم آنجاست ،ذهنم آشفته از یک زندگی
 که می گویم آخرش خوشبختیست
ولی به قولش آن موقع چندساله هستیم!!!؟ حق دارد
من هرشب هرشب غصه میخورم فکر میکنم خیال می کنم غرق میشوم در رویا.میدانم فایده ای ندارد اما 
چگونهمی شود خوشبخت باشم وقتی که زندگی در این جامعه همیشه با مشکلات، سختی، درد و دلسوزی 
برایمان بوده.   ما باید بهترین باشیم ، ما میدانیم بهترینیم در جهان!!!
 هروز این زندگی با چالش ها
گاهي گمان نمی‌کنی ولی خوب میشود
گاهي نمی‌شود که نمی‌شود 
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می‌شود
گاهي هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو می‌شود
گاهي گدایِ گدایی و بَخت با تو یار نیست
گاهي تمام شهر گدایِ تو می‌شود
گاهي تمام آبیِ این آسمانِ ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ می‌شود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهي چه زود فرصتمان دیر می‌شود
گاهي گمان نمی‌کنی ولی خوب میشود
گاهي نمی‌شود که نمی‌شود 
گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می‌شود
گاهي هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو می‌شود
گاهي گدایِ گدایی و بَخت با تو یار نیست
گاهي تمام شهر گدایِ تو می‌شود
گاهي تمام آبیِ این آسمانِ ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ می‌شود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهي چه زود فرصتمان دیر می‌شود
در این سری مطالب، به نظریه های استراتژیک و یکپارچه پیرامون تحلیل کسب و کار برای ارزش آفرینی می پردازیم. در عصر تغییرات سریع و افزایش پیچیدگی، یادگیری سریع با ارزشتر میشود.
نحوه تصمیم گیری ها با استفاده از داده های عظیم، شلوغ و آشفته نیازمند تحلیل کسب و کار است. استفاده شایسته از دید تحلیلی، در همه جای آنالیز کسب و کار اهمیت دارد: دید تحلیلی روی داده ها به عنوان یک سرمایه استراتژیک، روی روش ها و فرآیندها برای تصحیح شدن و بهینه شدن، روی مردم و
راستش فیلمش اونقدرا هم که همه میگفتن از نظرم جذاب نبود و جذبم نکرد گاهي دلم و به درد آورد گاهي شاید چند قطره ای نشست رو گونه ام اما نه به نظرم ارزش اینهمه تعریف رو نداشت.
البته باید بگم من نمونه سانسور شده اش رو دیدم و این شاید به تاثیر نباشه که قطعا هست ولی نه اینهمه.
فیلم هایی رو دوست دارم که آخر فیلم بگم وای لعنتی این چی بود و تا یک هفته ذهنم و مشغول کنه و نتونم فیلم دیگه ای ببینم ولی اینجوری نبود یه جاهاییشم کاملا مستند گونه بود.
ولی یه قسمتی
همه‌شان قدهایشان بلند است اسمورودینکا.
همه‌شان دراز شده‌اند‌. من اما هنوز شانزده‌ساله‌ام. حالا از همه‌شان کوچکترم. پسرخاله‌ام، برادرِ زن‌داداشم، خواهرِ زن‌داداشم، پسرعمه‌‌ام، همه‌شان یکهو دراز شده‌اند، من اما مانده‌ام همچنان اینجا. در پی تو، که از همان ابتدا دراز بوده‌ای. همه‌شان رفته‌اند پی زندگی‌هاشان، برای خودشان کسی شده‌اند. به دنبال تشکیل خانواده، بچه‌ پس‌انداختن و جمع‌آوری مال دنیا هستند. می‌دانی اسمورودینکا، هم
به خیالم تنها بوسه ای و آغوشی ! 
چه میدانستم که میدَرَد،بکارت روح آشفته ام را !
بر وزن درد ، هم رنگ لعنت ! 
و چه میدانستم که من میمانم و ذهنی ملتهب
از تهوع صبحگاهي یک زن !
آبستن شوریدگی لعنت 
و خون خشکیده ام ، تحفه ی آخرین دیدار
قابله را خبر کنید !  
غم برای رسیدن به سینه ها گُر گرفته ام ، امان نمیدهد !
گرگ ها را به میلاد طفل من دعوت کن و بند ناف را 
به دندان کفتار پیری از جانم بیرون بکش !
لالایی کودکم ! 
لاشه ی تو،ته مانده ی عشق،کودکم ! 
تو مرا به انزو
من با آنها چه تفاوت های دارم، زمانی که به یک شکل می گوییم: دوستت دارم. آنها دوستت دارند می گویند تا تو خوشحال شوی اما من می گویم تا قلبم دیگر در انتظار گفتن نباشد. آنها ادعا خواهند کرد با گفتن: دوستت دارم، هر چیزی برایت فراهم کنند. اما من چنین ادعایی نمی کنم. زمانی که می گویم: دوستت دارم، بگویی: بمیر، خواهد مرد. بگویی: اشک بریز، دریا خواهم شد. معیار آنها را در دوست داشتن تو نمی دانم، نمی دانم روزی تغییر خواهد کرد یا نه. اما معیار من قلب من است. تو ان
گاهي، وقتی با عجله دارم به سمت خونه برمیگردم حسودیم میشه به کسایی که عجله ندارن! اما ته دلم می دونم که شاید اونا هم به من حسودیشون میشه که کسی تو خونه منتظرمه! چون ذات آدمیزاد همینه. آدم معمولا حسرت چیزهایی رو می خوره که نداره!
اما به هر حال به نظرم کار درست رو اونایی می کنن که بعد از رسیدن به یه سنی مستقل میشن. و این مستقل شدن وما به معنی ازدواج کردن نیست. مستقل شدن خیلی سخته. یاد ميگيري که ظرفا و لباسا خود به خود تمیز نمیشن. یخچال خود به خود پر
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب