نتایج پست ها برای عبارت :

ندارم اصلا با آشنا کاری فرق دارم از دم با همه اینقده خوب خاصم

تقریبا تو شمارش مع افتادیم برای شب یلدا :(
ولی من اصلا حال خوبی ندارم تازه دارم کم کم حال اونایی که روز تولدشون غمگینن رو درک میکنن .
نه این که شب یلدا تولدم باشه بلکه چون حال دلم خوش نیس ، هیچ موفقیتی ندارم و هیچ تفریح و شادی بلکه از روزی که حق شادی دارم ولی شرایطشو ندارم دلگیر میشم
6 ماه دیگه مونده تاکنکور و امیدوارم هرچه زود تر تموم شه
 تو این 6 ماه تکلیف دو تا چیز معلوم میشه : کنکور و اون اتفاق خاصه :////
دیگه هم حاضری نمیزنم ! چون بسشه ! بقی
بعد از پنج روز جلسه و هم اندیشی و فکر بالاخره یه بهونه توپ پیدا کردم که در جواب گند زدن امتحان به استاد بگم*_____*
با هاجر کلی ام بالا پایینش کردیم که مو لای درزش نره

یه سه هفته است به همه آدمای زندگیم روزی دوازده بار میگم:اينقده دور شدی و مغرور شدی که دیگه کور شدی،اوناعم ضمن ابراز اینکه حالشون دیگه بهم خورده بهم اشاره میکنن اگه خفه شم خیلی امنیتم بالاتره:///
.
نمیدونم چند روزه با داداشم قهرم فقط دیروز برای پنج دقیقه فکر میکردم تک بچه ام و اصلا یا
شدیدا دوستش دارم ولی جرأت ندارم. فقط گریه ست آثارم ولی جرأت ندارم.
 
 سکوتی لعنتی بین من و او.دهد هر باره آزارم ولی جرأت ندارم.
 
 دلم فرمان دهد: تو صحبتی کن!بله! دل کرده اجبارم ولی جرأت ندارم.
 
 بگوای دل بگو که دوستش دا.همین دل کرده احضارم ولی جرأت ندارم.
 
 دگر کارم به سمتی رفته کـِ ـمْروزدگر سر، داده اخطارم ولی جرأت ندارم.
 
 خدایا سختتر از بی کسی چیست؟!سکوتم. قلب اِدبارم. ولی جرأت ندارم.
 
دو جمله از سخنهایم بداند،شود مجموع اشعار
دیروز فیلم گرگ وال استریت رو دیدم ، واییی که چقدر خوب بود ، دوست دارم اینقدر ثروتمند بشم از طرفی هم دوست ندارم اينقده پول داشته باشم !!!
ولی بگما از راه درستش البته ، دوستم توی یه بیزینس کوچیک که داریم سر بقیه رو کلاه میزاره بگی نگی و من قبول ندارم اینو پس به شیوه خودم عمل میکنم
یبار برای قسمتی از معامله رفتم سراغ یه ادم خیلی پولدار ، بعد کمتر یه هفته متوجه کلاهی که سرم گذاشته بود شدم ، من حتی با اینکه اون گولم زد بازم سود کردم ولی خب واقعا از یه
راستش فردا تولدمه
ولی.
اصلا حس خاصی ندارم
نه هیجانی 
نه شوقی
نه ذوقی
ولی ی چیز دارم
بغض
تا حالا چندبار شب تولدتون یا روز تولدتون گریه کردید؟؟ینی اصلا شده گریه کنین روز تولدتون؟؟
من نمیدونم این چندمین باره
ولی انگار ناخودآگاه از تولدم ناراحتم.
کاش نیومده بودم تهران. متنفرم از خودم به خاطرش. اصلا حالم خوب نیست حتی نمیتونم راجع بهش حرف بزنم. دلم میخواد بمیرم. من حتی عرضه ی مردنم ندارم. حتی مرگم برام اتفاق نمیفته. حتی لیاقت مرگم ندارم. از همه متنفرم. از خودم از دنیا. کاش امشب تموم بشه. اینجا مینویسم شاید فقط خالی شم. وگرنه جای دیگه ای. رو ندارم. نه جاییو دارم نه کسیو. 
چند وقته که حالم اصلا خوب نیست. این روزا حوصله هیچی رو ندارم
 خسته‌ام از این شرایط مسخره که توش گیر کردم
حس و حال درس و دانشگاه رو که اصلا ندارم و بیشتر کلاسام رو نمیرم
فعلا فقط دارم ورزشمو ادامه میدم و البته به خاطر شرایط بد زندگی خوابگاهی خیلی اذیت میشم،میخواستم بهمن برم مسابقه اما دیدم با این اوضاع زندگی فعلا بیخیال مسابقه باشم سنگین‌ترم 
 
نمیدونم چم شده، همش فکر و خیال میاد سراغم
فکرایی که اصلا نمیدونم از کجا میان
از خودم میپرسم این نظام اموزشی که همش بفکر پوله و نمیخواد به من روانشناسی یاد بده من چجوری در اینده روانشناس بشم؟
در باره شرایط جسمیم و ایندم فکرای جور واجور میکنم
در باره عجوزه فکر میکنم
اینده ساجده
اینده بابام
اینده مامانم
اینده خونوادم
اصلا تو اینده من چی میشم یا باید چکار کنم
در باره این که تمام مشکلاتی که گفتم چجوری حلشون کنم
باور کن من شاید در روز ۶-۷ ساعت بیدا
به زنی که کنارت هست نگاه کن
+ میخنده؟
-آره
+ پس روزت مبارک ❤❤

+روزت مبارک خاص ترین مرد دنیا تویی که برام از مرد هم مردتری تویی که نمیذاری یه ذره آب تو دلم ت بخوره که اینقدر نگرانمی مراقبمی .اینقدر لبریزم میکنی از عاشقانه هات که سرریز میشم 
اینقدر هوامو داری که هیچوقت حس دلتنگی از وقتی که اومدی نمیدونم یعنی چی کاش بابا بود و میدید که منو دست کی سپرده کاش بابا بود و بهت افتخار میکرد 
تو بهترین دنیایی برای من مرد خاصم خدا رو هزار هزار هز
وااییی کوچولووووییی مننن تولدت مباارک عسیسسممم
لبوی نازم امیدوارم شاد زندگی کنی همیشههه 
کسایی ک دوستشون داری همیشه پیشت بااشن
یادم نمیره وقتی فهمیدی همشهری ایم چقدر ذوق کردی
منم البته تو شوک رفتمم
یاد اونروزا بخیر
ایشالا قشنگترم میشه چون روزای زیبایی در انتظارته
دوستت دارم مبینای من  فحشاتو خنده هاتو حضورت وقتایی ک حالم خوب نیس. همه چیزتو دوست دارم ❤️❤️ مرسی از خدا ک دوستای خوبی بهم داده
یک عالمه قلب با یه عالمه بوووس
کادتو وقتی ا
من دیگه نمیتونم با همه چی بجنگم 
خسته شدم دیگه تحمل ندارم 
دیگه بدنم طاقت نداره
اگه همین جوری پیش بره فک کنم سکته رو زدم
اصلا چرا من باید اینقدر با همه بجنگم
اصلا دیگه نمیخوام
وقتی دکتر میگه قلبت یه جوریه انگار همش تو در حال ورزشی همش رو ۱۲۰ شده
من ۴ روزه از دست درد دارم میمیرم
#دوست_دارم_غرر_بزنم 
وااییی کوچولووووییی مننن تولدت مباارک عسیسسممم
لبوی نازم امیدوارم شاد زندگی کنی همیشههه 
کسایی ک دوستشون داری همیشه پیشت بااشن
یادم نمیره وقتی فهمیدی همشهری ایم چقدر ذوق کردی
منم البته تو شوک رفتمم
یاد اونروزا بخیر
ایشالا قشنگترم میشه چون روزای زیبایی در انتظارته
دوستت دارم مبینای من  فحشاتو خنده هاتو حضورت وقتایی ک حالم خوب نیس. همه چیزتو دوست دارم ❤️❤️ مرسی از خدا ک دوستای خوبی بهم داده
یک عالمه قلب با یه عالمه بوووس
کادتو وقتی ا
سلام به دوستان خانواده برتر
وقت تون بخیر. شما روزها برنامه تون چیه تا شب؟، چرا من انقدر بی انگیزه و بی حس شدم؟، شما با چی انرژی میگیرین، با چی آرامش پیدا میکنید، چرا من اصلا حوصله رفت و آمد و خاله بازی! ندارم.
اصلا دوست ندارم خونه کسی برم یا کسی بیاد خونم که حداقل تنوعی بشه. مهمونی . تولدی . . اینم بگم که متاهلم و همسرم تحت تاثیر من مجبوره که رفت و آمد نکنه. با وجود اینکه خیلی اهل رفت و آمده. میدونید یه جورایی استرس جمع دارم. یا حوصله ندارم‌. از خ
سلام
من نمیدونم چرا خدا با من این کار را می کنه؟
مدت ها بود دلم میخواست ارتقا شغلی بگیرم. هم از نظر مالی نیاز دارم و هم دوست دارم دیگه از کارشناسی بیام بیرون.
الان بهم یه سمت ریاست پیشنهاد شده که اصلا به زمینه کاري و علاقه من ارتباطی نداره. یه چیزی شبیه تلفن چی و هم اینکه مجبور میشم برم جای کسی کار کنم که با من دوست صمیمی هست و من نمیخوام برم جای اون.
 
نمیدونم خدا واقعا با من چکار میکنه؟
چرا اون چیزی که دوست دارم را بهم نمیده؟
 
 
نظر شما چیه که برای خواستگاری اصلا پدرم رو با خودم نبرم؟، پدر من با زن جدیدش داره یک جای دیگه زندگی میکنه و زندگی خودش رو داره و همیشه هم من با پدر آبم توی یک جوب نرفت و اختلاف داشتم.
هیچ چیز دیگری به جز یک خانه برای زندگی کردن ندارم، دوست دارم حتی پدر خودم رو خواستگاری نبرم، این طوری راحت ترم، از حرف هاش، از رفتارهاش از همه چیزش بدم میاد. تازه اگه اون رو ببرم پای نامادریم هم باز میشه، نامادری ای که الان چندین ساله دیگه داره با پدر یک جای دیگه زن
فک کنم پالتوی ابی بلند قشنگم رو خراب کردم. میدونید چرا؟ چون قوانین طبیعت فقط تا وقتی درست عمل میکنن که من لازمشون نداشته باشم. 
تا دو سال دیگه پول خریدن پالتو ندارم و همینجوریشم باید دو سه ماه پول جمع کنم شاید بشه لپ تاپم رو درست کرد.‌ و فکر مریض احمقم گم کرده که چطوری شاد باشه یا بخنده، چون قرصای مریض احمقش تموم شدن و‌ خسته شده از بس نسخه چندبار مصرف شده برده و بهش فقط یه برگ دادن.‌
اصلا گشنمه! اصلا هوا سرده! هم اتاقی دارم! رو‌تختیم کثیفه! همه
سلام به همه خانواده برتری های عزیز
دختری 19 سالخ م و پشت کنکوری. امسال برای دومین بار میخوام کنکور بدم، با اینکه میدونم باید خیلی درس بخونم و تلاش کنم ولی اصلا متوجه نیستم و تنبلی میکنم. اصلا انگار نه انگار که کنکور دارم.
هدفم رو هم که اصلا اصلا نمیتونم بی خیال بشم، یعنی هدف بزرگی در ذهنم دارم ولی تلاشی نمیکنم، درس خوندن رو شروع میکنم و چند روزی خوب میخونم ولی یهو ول میکنم و چند روز نمیخونم . انگار هیچ تمرکز و توجهی به درسم ندارم. هیچ وقت هم ن
فیلم چهل سالگی رو دیدم ، اینکه رفتم دیدمش فقط بخواطر یه دیالوگش بود که خیلی وقت پیش شنیده بودمش و امروز با سرچ پیداش کردم 《 عشق ، ایمان ، مرگ ، همون سه کلمه ای که هر کس باید تنهای تنها تجربه کنه ، تنها عاشق میشی ، تنها ایمان میاری و تنهاییم می میری 》.
جز فیلمایییی بود که خیلی دوستش داشتم و خیلی باش حال کردم  و بازم دوست دارم ببینمش .
نمیدونم چرا اينقده با این فیلم عاشقانه این مدلیا رابطم خوبه .
یه اعتراف بکنم به عنوان یه پسر میشه که توی یه سری سک
 
متن آهنگ علی لهراسبی بنام تو رو دارم
از قبل تو برخورد هات فهمیدم آینده دارم باهات
تو اومدی که با تو ثابت شه هیچکی بعد تو نمیتونه دیگه بیاد جات
انقدر حرف دارم که براش تو قلبم حتی جا ندارم
خیلیه یه آدم اینجوری بتونه بگه تو انتخابم اشتباه ندارم
من خیلی خوشبختم که تو رو دارم سر کن با عشقم تنها نزارم
خوشبختی یعنی که تو آرزومی هر وقت بخوامت همیشه پیشمونی
من ترس از دست دادن ندارم خیال دل پس دادن ندارم
محاله وقتی از خدا یه چیزی میخوام نگفته باشم اسم
 
زنگ زد دعوت کرد خونشون برای جلسه با یکی که اسمشو تریلی باید میکشید! بیشتر که پرسیدم فهمیدم کاندیدا شدن ایشون، میخوان آشنا بشیم باهاشون و ازین حرفا!
احتمالا پشتش هم گرمه تو انتخابات!
گفتم کیا هستن دیگه تو اون جلسه؟ یه چنتا اسم گفت.
من:
واقعیتش اینه دوست ندارم اصلا ببینمشون. حالا ما با هم اختلاف فکری پیدا کردیم، ولی پدرکشتگی که ندارم باهاشون! ولی رفتارهاشون یه جوری عوض شد که انگار از اول و ازل دشمن بودیم!
 
گفتم جهنم الضرر شناختن یه کاندیدا! ن
سلام
امروز تا ظهر سرکار بودم
عصر سردردم خیلی بدتر شد
با شمایی که نمیشناسم که تعارف ندارم راستش رو بخواید پول ندارم برم دکتر
و از طرفی هزینه های زیادی بهم اضافه شده
سخت شده
گاهی میترسم از این سردرد هام
پر از ابهام و علامت سواله زندگیم
کار هرشبم شده فکر و فکر و فکر
فکر کنم توی دایره لغات هم نمی گنجه حالم
حس میکنم محرم نزدیکه
خدایا من جز تو کسی رو ندارم
سلام دوستان 
من یه پسر ۱۹ ساله م که یه اخلاقی دارم، اونم اینه که یه کاري رو دوست دارم خودم از ۰ تا ۱۰۰ ش رو خودم انجام بدم و از کسی کمک نگیرم.
حالام موضوعی که پیش اومده اینه که پدر من مغازه دارن و کارشون و موسسه تبلیغاتی هستش و پدر من چند وقت پیش یه مغازه جدید خریدن و قراره اون رو بدن به من و یه دستگاه چاپ بنر که من قراره خودم کار کنم و اقساط اون دستگاه رو بدم.
حالا طبق اخلاقی که من دارم و اصلا دوست ندارم از کسی کمک بگیرم و این مغازه توسط پدرم خریدا
به این باد پاییزی سرد
خبرهای جنجالی زرد
نه من اعتمادی ندارم
به بختی که هی می‌زند رعد
فرو ریختن های ممتد
امید زیادی ندارم
دلم خانه‌ی دردهای فراری
گلویم نگهبان فریاد جاری
فرو می دهم خون، نباید ببارم
چه میدانی از قلب طوفانی من
چه میدانی از چشم بارانی من
سدی پشت هر گریه دارم
گذشت بر من هر فصل پاییز غم بود
هنوز ایستاده‌م بر پای بر خود
در آغوش تو ریشه دارم
نمی ترسم از هجمه‌ی خشم این آسمان
خودت گفته بودی کنارم بمان
به چتر اعتقادی ندارم
من از زخم‌ه
هنوز از این درد رهایی نیافته‌ام که آخر چرا کسی نیست که مرا بخواهد؟ چرا اینقدر بی‌کس و تنها و بی‌عشقم؟ چرا هیچ چیز در این دنیا کافی نیست. بعد از تنهایی هفته‌ی قبل که ح نیومد و به تنهایی گذشت دارم هنوز دارم درد می‌کشم. دیروز برای همیشه از ح دست شستم، بلاکش کردم. دیگه توان انتظار بی‌مورد رو نداشتم. دلم چیزی می‌خواد که این دنیا بهم نمیده و افتادم به جون بدنم و مثل چی هی می‌خورم و چاق و چاق‌تر میشم. حالم از خودم بهم می‌خوره، از زندگیم، از این کث
دیدمش چون سارا بهرامی را دوست دارم ولی بازیش یک سوم ابتدایی فیلم، بد بود. لوس بازی اصلا بهش نمی آید! بازیش خیلی مصنوعی بود.
دوم اینکه این همه که روی عشقشان مانور داده شد، من عمقی درش ندیدم. اصلا عشقی ندیدم.
سوم اینکه آیا می دانستید این فیلم اقتباسی از یکی از داستانهای جومپا لاهیری در مترجم دردهاست! همان داستانی که کنجکاوم کرد یک رمان از لاهیری بخوانم. بعد از خواندن نقد زومجی متوجه این اقتباس شدم. داستان زوجی است که از هم فاصله گرفته اند.
در کل ف
 سلام
من یه مشکلی دارم، اونم اینه که همیشه توی زندگیم سعی کردم آدم درستی باشم، بیست و چند سال دارم، شغلی رو پیدا کردم، در زمینه تحصیل هم خدا رو شکر، منتهی داستانی که هست اینه که راستش اولا من با اطرافیانم عمیقا احساس صمیمیت ندارم قلبا.
یعنی دوست ندارم کاري رو که بعد از کلی سختی بهش رسیدم، یعنی خدا بهم داده، به کسی بگم فوت و فنش رو که یاد بگیره غریبه یا آشنا.
از طرفی هم من همیشه سعی میکنم رفتارم رو بررسی کنم که اگر مشکلی دارم برطرفش کنم، واسه خا
سامانه بیان یا همین بلاگ دات آی آر خودمان سامانه ی خوبی است و مثل خیلی از بلاگر های داخلی که درجا زده اند و دلخوش به کاربران زیادشان کرده اند نیست. هنوز دلم می خواهد بیشتر وبلاگ بنویسم دغدغه هایم را بدون ترس از تمسخر بنویسم . 
ی نوشتن هم انگیزه می خواهد هم حوصله من هم فعلا حوصله ندارم . دوست دارم به ادامه تحصیل فکر کنم دوست دارم زبانم را بهبود ببخشم دوست ندارم درجا بزنم . اما انگار تاهل و اشتغال و پدر بودن آن قدر بیست و چهار ساعته هستند که نم
بازگشتِ تو خوب است، امّا، دیگر اسمی از آن زن نیاور!
هر زنی بود فرقی ندارد، بعد از این اسمی اصلاّ نیاور!
گرچه خورشیدِ بی‌آسمانم، می‌توانم درخشان بمانم
هی نگو اسم معشوقه‌ات را! ماه در روزِ روشن نیاور!
من فقط دوستت دارم و بس؛ خواهشی هم ندارم جز این که:
ماجراهای بی‌قیدی‌ات را، گوشه‌ی حُرمتِ من نیاور!
این‌همه گل که دیدی و چیدی، شک ندارم که حتماً شنیدی:
عطرِ مریم فقط ماندگار است؛ بی‌خودی لاله سوسن نیاور
یوسفِ بی‌ملاقاتیِ من! - گرچه با دست‌های
سلام امروز یه دوست عزیز برام کامنت داد یه بحث چند دقیقه ای کردیم که حیفم میاد براتون نگم اول بهم گیر داد که فیلماتو که دیدم مطمئن شدم یه تختت کمه گفتم چطور و مبحث رو باز کردیم تا رسیدیم به نی قلیون که چرا نی قلیون میگیری بدستت و توی اتاق میچرخی خوب ببنید من دلم افسرده میشه دیگه براتون گفتم که نوشتم یعنی که فضای غمه و باید یه رقصی بکنم اولشم نمیخواستم نی قلیون بدست بگیرم و من اگه مردم که میبینندم شاد باشن منم شادم ولی اگر نگرانم باشن و گریه کنن
سرم گیج میره.
صدای ماشین شهرداری میاد و صداش انگار سوت میکشه تو گوشم.
یه حس سنگینی دارم
کلی پیام و دایرکت که حوصله ندارم جوابشونو بدم
دراز میکشم
فکر می‌کنم
و
می‌فهمم
همه‌ی اینا تلقینه
و من فکر میکنم سرگیجه دارم
و میفهمم چقدر افکار ما میتونن قوی باشن تا کل جسمتو تحت تسلط خودشون بگیرن
سعی میکنم به این فکر کنم که نه سردرد ندارم و نه سرگیجه
و صداهای اطراف آزارم نده
 
 
 
 
این روزا به شدت قلب درد دارم
اصلا آروم و قرار ندارم
بعد از صبح جمعه شدت این درد بیشتر شد
انگار یه تیکه از قلبم جدا شده
مثلا 7صبح از خواب بیدار میشم تپش قلب دارم و حالم بده
دوست دارم یه دل سیر گریه کنم. 
تو مراسم تشیع شاعر شعرهای آهنگران و مطیعی پشت سر من نشسته بود اصلا نذاشت من حس بگیرم!!!!
یه خانمی که فکر میکرد خودش این شعرارو نوشته داده دست این اقایون مداح 
هی زیرگوشم زمزمه میکرد نمیدونست چی میخواد بخونه ها اما مثلا که من بلدم!!!! ویز ویزویز و
اقا من زنده هستما ، ولی چندوقته اصلا دست و دل وب رو ندارم نمیدونم چرا یعنی میدونما ولی خب بی خیالش ، با شرمندگی فراوان به هیچکدومتونم سر نمیزنم ، فقط هعی وبو چک میکنم ببینم کسی کامنت داده یا نه ! 
حتی دوبار به حذف وب فکر کردم که اصلا خودم به خودم فحش دادم حتی به حذف و راه انداختن یه وب دیگه فکر کردم حتی یجورایی اسمشو هم انتخاب کردم ولی باز به خودم نهیب زدم .
یه مقدار این روزا حالم گرفته شده ولی من بی خیالشون ادامه میدم ( یعنی یه اتفاقایی پیش اومد
من یه مشکلی دارم، دوست ندارم اصلاً کار کنم، هیچ انگیزه ای برای آینده ندارم، یعنی اصلاً اهمیتی نداره چه اتفاقی میخواد بیافته، فقط دوست دارم یه گوشه ای بگیرم بخوابم، همه به من میگن چرا اینقدر بی حالی، ولی من واقعاً نمیفهمم چرا اینو میگن؟
پیش روانشناس رفتم میگه هرمون های مردانه ضعیف کار میکنه، ولی به نظرم حرفش بی ربطه، راستش یه حسی هم همیشه دارم، میگم من که لیاقت بهترین ها رو ندارم هر چقدر هم تلاش کنم موقعیت خوب برای دیگرانه، اصلاً دوست ندارم
یکی می گفت دوست دارم همسرم باهوش باشه.
پرسیدن باهوش یعنی چی؟
_گفت وقتی که لازم نیست حرف نزنه وقتی که لازمه حرف بزنه وقتی بهش احتیاج دارم کنارم باشه و وقتی بهش احتیاج ندارم خودش بفهمه وقتشه از پیشم بره.
_بفرمایید که از نظر شما باهوش بودن یعنی این که هر کاري دوست دارید باید انجام بده.
_تقریبا بعله.
_این که انتهای بیهوشیه. ما همچین آدمی تو دنیا نداریم که هرچی شما میخواین رو از حفظ باشه و انجام بده. اصلا یه همچین توقعی بیجاست.
_اما من میخوام.
_شرمنده ب
دیدمش چون سارا بهرامی را دوست دارم ولی بازیش یک سوم ابتدایی فیلم، بد بود. لوس بازی اصلا بهش نمی آید! بازیش خیلی مصنوعی بود.
دوم اینکه این همه که روی عشقشان مانور داده شد، من عمقی درش ندیدم. اصلا عشقی ندیدم.
سوم اینکه آیا می دانستید این فیلم اقتباسی از یکی از داستانهای جومپا لاهیری در مترجم دردهاست! همان داستانی که کنجکاوم کرد یک رمان از لاهیری بخوانم. بعد از خواندن نقد زومجی متوجه این اقتباس شدم. داستان زوجی است که از هم فاصله گرفته اند.
در کل ف
ا اینکه الان ساعت یک و بیست و چهار است و من پشت پنجره ی اتاقم افتاده ام و گلدون ها را دید میزنم و یک مشت کتاب هم جلویم پهن است، و فقط پهن است ، دارم میمیرم . نه راستش اصلا مردنم از این ها نیست :/ من ا اینکه نمیتوانم با کسی که دوست دارم، ارتباط داشته باشم  به شدتِ فاکی ناراحتم:/ و بدتر از آن ا اینکه چیزهایی که دوست دارم اینقد دور از دسترس اند و حداقل فاصله شان با من به اندازه ی فاصله‌ی کهکشان راه شیری و آندرومدا است ، میخواهم خودم را بکشم:/ و به طور کل
راستش اصلا نمیتونم دیگه به هیچ پسری اعتماد کنم اصلا وقتی میگه دوست دارم خندم میگره 
ببخشید ولی بران غیر قابل باور شدن
مهر پارسال یادتونه مریض شدم ۲۰ روز من همش بیمارستان بودم
امسال هم همینجوری شدم
اصلا من هر موقع میخوام درس بخونم اینشکلی میشم
چ خبرا دوستان؟؟
توی اتاق خواب  خونه لعنتیش دراز کشیدم در رو هم قفل کردم و دارم فکر میکنم چطور در عرض یک ساعت دعوای به این بزرگی کردیم! 
از حرفاش دلم گرفته
ناامیدم کردی صبا
 
تو بخاطر موقعیتم زنم شدی! 
 
تو خیلی بی فرهنگی صبا
 
تو درک نمیکنی شوهر داشتن یعنی چی صبا
 
مادامی که اخلاقتو درست نکنی حرفی واست ندارم صبا
 
پشیمونم که باهات ازدواج کردمصبا
 
اصلا منم ازت متنفرم پسره پررو لوس ! من میدونم مردم تا میبیننت تو دلشون میگن چقدر اقا! چقدر باشخصیت! من می د
. از اونجا شروع شد که دلش پر بود از کلی چیزا و با یه اتفاق کوچیک فقط منفجر شد. امروز بالاخره اومد. و به طرز خیلی خیلی عجیبی استرس داشت و به نظر میومد که واقعا پشیمونه و خب مسلما من همون لحظه بخشیدمش! من که اصلا غرور ندارم. دارم؟! ( نه اینکه ازش ناراحت باشم! غرور کلا چیز مسخره ایه!) من همیشه آدمیم که راحت می بخشم بقیه رو. و دلیلش هم کاملا خود خواهیه!  اصلا برای چی باید قلبمو به خاطر یکی دیگه تیره کنم؟
ولی چیزی که خیلی توی حرفاش برام جالب بود این بود ک
دیدمش چون سارا بهرامی را دوست دارم ولی بازیش یک سوم ابتدایی فیلم، بد بود. لوس بازی اصلا بهش نمی آید! بازیش خیلی مصنوعی بود.
دوم اینکه این همه که روی عشقشان مانور داده شد، من عمقی درش ندیدم. اصلا عشقی ندیدم.
سوم اینکه آیا می دانستید این فیلم اقتباسی از یکی از داستانهای جومپا لاهیری در مترجم دردهاست! همان داستانی که کنجکاوم کرد یک رمان از لاهیری بخوانم. بعد از خواندن نقد زومجی متوجه این اقتباس شدم. داستان زوجی است که از هم فاصله گرفته اند.
در کل ف
به سر حد مرگ دلم میخواد بنویسم و تک تک حرفام بگم.
یک چیزایی که. نمیتونم با افکار مزخرفم بجنگم نمیتونم و هربار فقط گریه به چشمم میارن. عقلم حرف درست میزنه و فکر درست میکنه ولیردلم باعث میشه کاريو بکنم که نمیخوام این تضاد وحشتناک داره دیوونم میکنه
از این همه بیکاري و الاف بودنم نفرت دارم
از اینکه وقتم پوچ بنظر میاد حالم بهم میخوره از انلاین بودنای همیشگیم به کیایی که اینقدر سرشون شلوغه ک نمیرسن گوشیشون چک کنن حسودیم میشه
اینکه بنطر ادم بیکاري
نمی‎دونم چرا تمام پست‎هایی که قبلا گذاشتم و نیم‌فاصله‌هاشون درست بوده؛ به هم متصل شده‌ن! بنده حوصله ندارم برم درستشون کنم به هر روی.
مدت مدیدیه که آثاری ازم دیده نشده در این جا. واقعیت امر اینه که یا کار دارم؛ یا اگه کار دستم نیست بی‌حوصله و خسته و شل و ولم! تو این فاصله دوتا دندون عقل هم جراحی کردم و جراحی دوتای دیگه مونده! خلاصه اخبار همین بود، و این که تازه شروع کردم برای ارشد درس بخونم. فقط برام دعا کنید که دانشگاهی که می‌خوام، پرونده‌
یا خدا واقعا خجالتی ام!
 
دو تا از استادا امروز بهم گفتن!
 
واسه همینه وسط ندارم.
در حالت عادی در حال خجالتم،
 
و یه وقتایی وقتی مجبورم، توی دفاعی جایی، باید خجالت رو بردارم و اصلا بلد نیستم در اون وسط حرکت کنم.
 
برای همینم هست که نوشتن رو دوست دارم.
 
توی نوشتن بدون اینکه شماها رو ببینم میتونم حرفای دلم رو بزنم.
:)))
یا فحش بدم :)
 
 
1. 
یه دختر تین ایجر امریکایی تو اینستاگرام بود از مدل میکاپ هایی که میکرد خوشم میومد یه مدت کوتاهی فالوش کرده بودم خیلی mess بود پدرش معلوم نبود کجاست، مامانش هم نمیخواستش، و پیش مادر بزرگش زندگی میکرد، ماریجوانا میکشید و شاید چیزهای دیگه که نمیدونم من اسمشونو. یه روز لایو گذاشته بود و میگفت مادربزرگم هم از خونه بیرونم کرده و الان هوم لِس ام و در ماشین می زی ام، و همزمان هم داشت ماریجوانا میکشید، براش کامنت گذاشتم واقعا بیوتیفولی تو، با
کار در منزل یکی از بزرگترین دغدغه بسیاری از افراد است که قصد دارم در منزل کسب درآمد کنند. خیلی از افراد با من تماس می‌گیرند و می گویند که چطور می توانیم یک کسب و کار در منزل راه اندازی کنیم. که در این مقاله قصد دارم به صورت کامل و جامع شما را با ایده های پولساز کسب و کار در منزل و خانه آشنا کنم.
خیلی از افراد اصلا کار کردن در خارج از منزل را دوست ندارند و بنا به یک سری دلایل نمی‌توانند در بیرون از خانه کار کنند و مشغول به کاري بشوند به همین دلیل ب
عجیبا غریبا! طبق عادت یهو صفحه بیان رو باز کردم، نام کاربری و رمزی که اصلا نمیدونم چی بوده رو طبق عادت زدم و یهو دیدم عه!!! وبلاگ دارم!!! عجب! پس که اینطور. پررررر حرفم این روزا! پررررر حرف! 
سلامی دوباره جهان وبلاگ. گرچه که هنوزم دوستت ندارم
کلاسمون کلا 20 نفره. من با 18 تاشون هیچ مشکلی ندارم و تازه هممون کلی با هم دوستیم  و یکیمون نباشه انگار یچیزی کمه و اصلا کلاس باب میل نیس. حالا کلی از بچه هایی که با همشون همین امسال آشنا شدم حرف دارم که شاید بعدا براتون گفتم
حالا میرسیم به اون یه نفری که نه تنها من بلکه کل کلاس باهاش مشکل دارن://
از همه چیزش بگذریم (نمیخوام زیاد خون خودمو کثیف کنم ولی در کل اصلا شخصیت جالبی نداره) کار دیروزش به شدت رو مخ من و کلا همه بود
خانوم فامیلیش 4 خطه(اینو خا
کاش می شد مجبور نبودیم به خاطر پول زندگی کنیم و کار کنیم.
اونوقت می نشستی از صبح تا شب کتاب می خوندی و فیلم نقد می کردی و می نوشتی و . .
اما افسوس که این ها همه اش آرزوعه.
 
از وقتی شنیدم و دیدم و خوندم که مهندس های زیادی هستن که هم مهندسن هم نویسنده، منم دیگه جوش گذشته رو نمی زنم که چرا رشته ی انسانی نخوندم. هم مهندس می شم هم نویسنده، و برای هر دو از جون مایه می زارم، قول می دم به خودم. دوست ندارم شرمنده ی خودم و زندگیم بشم.
 
اصلا از کجا معلوم اگه اد
یا سَریعَ الرِّضا، اِغْفِرْ لِمَنْ لایَمْلِکُ اِلاَّ الدُّعآءَ
 
هرچه فکر می کنم بیشتر ایمان پیدا می کنم
اگرچه بزرگتر می شم ولی باز کوچک می شم.
 
خدایا کاري جز دعا برای طلب استغفار در پیشگاه ات ندارم
 
خدایا کار خوب اونه که خودت درست کنی. 
عزت وذلت فقط دست توست. 
اصلا چیزی جز تو را ندارم
از حوادث و چالش چه باک که در مسیرت باشم. 
خدایا اهدنا صراط المستقیم.
خدایا حق را مسیرم، کلامم، قلمم، تفکرات و هر چه که مرا در مسیر حق و خودت قرار می
چاره‌ای ندارم جز نوشتن وقتی نای حرف زدن برایم نمانده است. اینجا خلوت است می‌نویسم. و گرنه از گفتن غم پرهیز دارم ولی اگر ننویسم قالب تهی می‌کنم.
من همیشه از مواجهه با این روزها می‌ترسیدم،حالا درست وسط آن ایستاده‌ام.
کاش کابوس بود. 
کاش هیج کدام از این روزها نبود. 
قلبم دیگر در سینه‌ام بند نمی‌شود
هر چقدر تلاش می‌کنم خودم را مشغول نگه دارم، جز خیره ماندن به گوشه‌ای نتیجه دیگری عایدم نمی‌شود.
 من عمیق معتقدم گاهی باید در آغوش خدا ت
حامله بودن خیلی سخته،
گاهی وقت ها احساس میکنم  دارم افسردگی حاملگی میگیرم. خیلی بدم میاد ک چاق شدم :(
دوروز دیگه تولد شوهرمه نمیدونم براش چیکار کنم.
حوصله هیچ کاري رو ندارم اصلا :(
خیلی بی حوصله شدم، مثلا الان مامانم زنگ زد و درمورد جواب سونوگرافیش که با یکی دیگه اشتباه شده بود کلی با هیجان صحبت میکرد، و من با سردی تمام فقط گوش دادم،،،،
خداکنه نفهمیده باشه و از دستم ناراحت نشده باشه.
خدایا خوبم کن :0

بچه های یکی از همکارهام عاشق ی دختری بوده و و
اعصابم خیلی خورده چون مامانم مثل دختر شاه پریون رفتار میکنه و هیچ کاري نمیکنه بعد حرف بهش میزنم چون حرفم درسته میخنده :/ بعدم قهر میکنه ینی هنوزم قهره ولی مهم نیس کاش همش قهر باشه چون در هر حالت هیچ کاري باهم نداریم.
خداروشکر از فردا میرم دانشگاه و کلاس حتی اگه هیچکی نیاد من همونجا میمونم و نمیام خونه چون اصلا حوصله خونه رو ندارم و دوشنبه ها و چهارشنبه ها و شاید پنج شنبه ها کلاس حسابداریم باشم وقتم پر تره و کمترررر خونه ام . نمیتونم کامل بگم چی
اوه اوه یه سریال دارم میبینم اگه نبینی هیچی ندارم که بهت بگم دیگه
The Handmaid's Tale
اونقدر همذات پنداری خواهی کرد که از عصبانیت به مرز میرسی حتی قدرت گریه هم ازت سلب میشه
درموردش هم هیچی نمینویسم
فقط تنها چیزی که میتونم ازش منتقل کنم خشمه
البته هنوز اوایل سیزن 2 هستم، امیدوارم در آخر دل آدمو خنک کنه.
 
غمگین م،مضطرب م،نگران م،گیج م،خسته م،امیدوارم،سرگردان م،میلی به حرف زدن ندارم،میلی به نوشتن ندارم،میلی به خواندن ندارم،شب را روز می کنم و روز را شب،انتظاری از هیچ کس ندارم،از همه کس توقع دارم،از خودم انتظار ندارم،از خودم متوقع هستم،از خودم راضی  نیستمچند ماه.نه چند سال.آخرین کتابی که خواندم کیمیا گر بود و ادامه ندادمشچرا؟دست های م قهر کرده با بوی کتابهر کتابی را که شروع می کنم فقط چند صفحه می خوانم و بعد می گذارم کنارمی ترس
چند روزی‌ست که حتی نمی‌توانم پست جدید در اینستگرم بگذارم و برایش متن کوتاهی بنویسم. با خودم فکر می‌کردم که فراخوان وبلاگی روی هوا مانده؛ همچون من و زندگی‌ام. امروز در اتاق درمان فرق هدف و آرزو را یاد گرفتم و فهمیدم که من اصلا در زندگی‌ام هدف ندارم. امروز ساکتی.» حتی همان لحظه نتوانستم جواب درستی بدهم. همه چیز به شدت گنگ بود. ماه سختی را پشت سر گذاشتم. مدتی‌ست که حتی توی وبلاگم ساکتم. دارم خودم و زندگی را از نو پیدا می‌کنم. کارگاه آموزشی ام
سلام
من هستم
کم هستم
و کمی خسته م
ببخشید که دیگه حوصله بلاگ بازی ندارم، حوصله شلوغ کاري ندارم، حوصله کامنت بازی ندارم. حوصله هیچ کاري ندارم.
نق نمیزنم،
غر نمیزنم،
کاملا بی تفاوتم
و معنی ش این نیست که برام مهم نیستین ( البته بعضیا که از اولم مهم نبودن همچنان مهم نیستن )
فقط این که عوض شدم کمی
دوز خوشحالی م کم شده
دوز بی تفاوتی م بیشتر شده
یخ شدم
اینا اعترافات سنگینیه ها از کنارشون به راحتی نگذرین :))
im a monster
می دونم و بازم اهمیتی نمیدم آه .
نمیدونم امروز چندمه اما از استوری های بچه ها 
و حرفاشون میدونم که خیلی به مهر نزدیک شدم!
کل حسی که الان دارم پوچی محضه!:/ 
یادمه پارسال خیلی برای اول مهر استرس داشتم و کلی هم دلتنگ دوستام بودم.
اما الان اصلا هیچ حس خاصی ندارم ، خالی خالی خالی ـ
بدون هیچ احساسی:! 
ادامه مطلب
دارم کار میکنم و اصلا وقت ندارم. چرا؟ چون مثل خرس خوابیدم :/ و از دست خودم به شدت عصبانیم نمیدونم چرا اینجوری شد :( به هر حال باشه. بهتره برم. میبینم که تهرانم برف اومده و ما نیستیم. اینجام خیلی سرده اما خبری از برف نیست.  همین اینقدر ناراحتم نمیتونم خونسرد فکر کنم و بنویسم برات. چرا اخه دیر بیدار شدم چرا خوابیدم :( میرم کار کنم. فعلا.
تمامِ خواسته هام‌رو تغییر دادم
تمام علاقه هام رو از دست دادم 
چی شد؟ هیچی من هنوز هستم و یک راه اجباری جدید
خدایا دیگه بهت رو نمیزنم و ازت نمیخوام چیو بهم بدی چیو ندی، دیگه نمیخوام هی ضایعم کنی و یجور دیگه بهم بدی که دوست ندارم
فقط چیزایی ک دادیو ازم‌نگیر، نامردیه ، خیلی نامردیه، من که گناهی ندارم شدم بنده؟ دارم؟ خودتم میدونی اصلا دستِ من نبوده تو خواستی واسه به وجود اومدنم
پس اینقدز همه کارارو برعکس نکن بعدشم‌نگو قسمته حکمته، من هنوز از ل
اصلا حوصله ی خودمم ندارم و دوست دارم آزمون فردا کنسل شه !!!!
ایشالله بشه !!!!
میشه خدا یعنی ؟!!!
دوست دارم فردا رو تا لنگ ظهر بخوابم.!
+ از اینکه به 17 تکه ی نا مساوی به دست مامان تبدیل بشم جرئت نمی کنم آزمون فردا رو جیم بزنم:/ ولی خداییش فردا حوصله آزمون نیست.اونم بعد یه هفته قطعی اینترنت که دسترسی من رو به خیلی از منابعم قطع کرد :/  تازه همین دیروز فهمیدم که اگه آدرس سایت های ایرانی رو بزنی باز میشن ! فکر میکردم همه قطعن !
یادم باشه آدرس ها رو بوکمارک
#پارت_16
#متغیر 
تقه ای به در زدم کسی دروباز نکرد ضربه های پی درپی و بلندتری به درکوبیدم خبری نشد ازپنجره دوباره نگاهی انداختم بنظرمیرسید که خواب هستند ویا نکنه مرده باشند؟!
-دست از فضولی کردن میتوانی برداری یا نه؟! 
این صدای آشنا منو بی نهایت ترسوند مضطرب و ترسان به سمت صدابرگشتم همچنان که دست روی قلبم داشتم +رادین حسابی من ترسوندی ابرویی بالا انداخت و ازکنارم رد شد -معلومه. نمیدانم چرا اصلا از طرز برخوردش خوشم نیامد -خب چیزی شده؟! چطور این
دو ماه مانده به کنکور دکتری و من همچنان بی‌خیالی طی می‌کنم و درعین حال توقع دارم آی‌پی‌ام قبول شوم. راستش حال و حوصله ندارم احساس می‌کنم با اینقدر خواندن کاري از پیش نمی‌برم پس چرا وقت بگذارم. اما واقعیت این است که حاوی بهتر از هیچی. 
در مورد روابط کمی دارم به رابطه روی می‌آورم. کمی از عزلت دربیایند.
راستش قصد دارم از ایران برویم. باید ابتدا زبانم را تقویت کنم که بدرد کنکور دکتری هم می‌خورد و بعد بدنبال رفتن باشم.
چاقی کلافه ام کرده باید ف
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
ببین دلم درگیره بی تو دائما میگرده دوس ندارم یه جایی باشی بی منمیدونی میخوامت عشقم ببین بازم دارم میگم دوس ندارم یه جایی باشی بی منتکرار نگاه تو میتونه از من که آروم بودم بسازه یه دیوونهببین منو وقتایی که دور ازت بیمارم فقط تو اون لحظه خوبمکه رو شونه های تو سر میذارم میذارم
ببین دلم درگیره بی تو دائما میگرده دوس ندارم یه جایی باشی بی منمیدونی میخوامت عشقم ببین بازم دارم میگم دوس ندارم یه جای
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
ببین دلم درگیره بی تو دائما میگرده دوس ندارم یه جایی باشی بی منمیدونی میخوامت عشقم ببین بازم دارم میگم دوس ندارم یه جایی باشی بی منتکرار نگاه تو میتونه از من که آروم بودم بسازه یه دیوونهببین منو وقتایی که دور ازت بیمارم فقط تو اون لحظه خوبمکه رو شونه های تو سر میذارم میذارم
ببین دلم درگیره بی تو دائما میگرده دوس ندارم یه جایی باشی بی منمیدونی میخوامت عشقم ببین بازم دارم میگم دوس ندارم یه جای
امروز روز اول مهر بود
 . پارسال و سال قبلش که میرفتم مدرسه یه تاکسی بود که یه پسر تقریبا جوون راننده اش بود و یه پسر بچه کوچیک صندلی جلو مینشست.فقط یبار سوار تاکسی اش شدم، اونم چون خیلی عجله داشتم و دیرم شده بود.من از این آدم خوشم‌نمیومد هیچوقت.اما همه مسیر راننده در حال مسیج دادن بود و حواسش به گوشیش بود پسر بچه هم جلو نشسته بود و با یه قیافه مبهوت بیرون تماشا می کرد؛ بعد برگشت و تا وقتی رسیدیم به مدرسه به من نگاه کرد. حالا اون پسر بچه شاگرد منه
ساعت از دوازده گذشته بود. داداشم آهنگ لالایی گذاشته بود و همه مون داشتیم تو ماشین خمیازه میکشیدیم جز فرد مورد نظر!از سر شب گوشیم دستش بود.بهش گفتم عمه زیاد به گوشی نگاه کنی حالت بد میشه ها. بدون اینکه سر بلند کنه داد زد: نمیشه!از وقتی کارتون شرک رو دیده همه ش مثل شرک داد میزنه!
گفتم: بابا اصلا کار دارم با گوشیم!دست خالیشو گرفت سمتم و گفت: خب بیا! تو با گوشی من کار کن. من بهت اجازه میدم!
کم نیاوردم، گفتم: باشه عمه. ممنونم. و اون "هیچی" رو از تو دستش
دارم از استرس دفاع خفه میشم و همچنان ذهنم درگیر مح و شکستی هست که در مقابلش خوردم و یا طعم درست ناچشیده‌اش یا هرچی!
حال و روز خوبی ندارم، ذهنم پرت مح میشه مدام و غمی الکی گلومو می‌گیره. نمی‌دونم حتی حال اینجا نوشتن و از خودم نوشتن رو هم ندارم 
الان که دارم فکر میکنم،می‌بینم خیلی کم حوصله و بیحال شدم.
امروز ساعت ۲ظهر از خواب بیدار شدم ، ناهارمو خوردمو دوباره اومدم توی تخت تا بخوابم:/ ، اگه میخوابیدم عصر ساعت ۷ بیدار میشدم تا ۹ و دوباره میخوابیدم:/!!
چه این وضعیه؟ چرا انقدر خسته و تنبل شدم؟ 
واقعا با چه امیدی میخوام برم مدرسه؟
 با پتو و بالش برم؟-_- 
الانم که دارم می‌نویسم به زور چشمامو باز نگه داشتم حوصله هیچ کاريو ندارم ، راستش اگه نت داشتم ، شاید میشد یه جوری از بی‌حوصلگی در بیام 
ا
من دوست زیاد دارم.
هم از اون دسته از دوست‌ها که از کنارشون رد می‌شم و فقط سلام می‌کنیم بهم و تمام! (شاید اسم دوست زیاد باشه براشون!)
هم از اون دسته از دوست‌ها که کم دیدنشون هیچ تاثیری نمی‌ذاره و هردفعه که می‌بینیشون انگار از قبل، دوست ترن.
از اون‌هایی که فقط گاهی یادم می‌کنند که کارشون رو راه بندازم هم دارم! هممون داریم و اصلا شاید خودمون یه همچنین دوستی واسه بعضیا باشیم!
از اون‌هایی که توی ذهنم فقط باهاشون دوستم و تو واقعیت خجالت یا هرچیز
هوروش باند–چه حالی میشی
شده شمع بشی نبینی پروانتو
شده حتی بترسی از سایتو
تو چشماش ببینی هرشب آیندتو
یه شب ترکش کنی این عادتو
شده تک بیوفته تو دلت یه گوشه
شده خاطره هات آرزوت شه
شبا حرف بزنی با در و دیوارا نتونی پا بذاری حتی توی کوچه
من الان این حالو دارم یه بی قرارم تورو ندارم
کجای شهرو پا بذارم اسمتو نیارم
من الان این حالو دارم یه بی قرارم تورو ندارم
کجای شهرو پا بذارم اسمتو نیارم
اگه یه نفرو خیلی دلت بخواد واسش آب بشی نشه ماهی برات
دیگه اسمت
ادم های زیادی هستند که بسیار دوستم دارند
ادم های زیادی هستند که دوستم دارند
ادم های زیادی هستند که از من بدشون که نه، فقط خوششون نمی آید
ادم های زیادی هستند که بسیار دوستشان دارم
ادم های زیادی هستند که دوستشان دارم
ادم های زیادی هستند که حسی بهشون ندارم
تا به حال نسبت به هیچ کس حس تنفر نداشته ام
 فقط نسبت به بعضی که لایق دوست داشتن نیستند حسی ندارم
مگرنه من آن پیرمرد عطار که همیشه کتاب حافظ دستش هست با آن عینک ته استکانی را از صمیم قلب دوست دا
از تو خبر هست ولی خیلی کم. گاهی تو خواب میبینمت و خیلی هم شبیه خودمی اتفاقا. صداهایی که از تو حرف میزنن رو اگرچه دوست دارم ولی گوشمو میگیرم تا نشنوم. وقتی گوشمو میگیرم صداها رنگ میبازن. میدونی؟ فکر کردن به تو و عواقب بعد از تو، بهم استرس میده. واسه همین دارم جاخالی میدم. این روزا روزای خوبی نیست واسه ورود شکوهمندت. روزای من رنگش مدام بین نارنجی و سبز و بنفش در نوسانه. روزای هیجان و آرامش و ترس من قاطی شده و اصلا موقع خوبی برای پاشیدن یه رنگ جدید ن
درد دارد توی تنم می‌پیچد. نیاز دارم که دردمند باشم. من با این احساس زنده ام و یا به این احساس نیازمندم. روزها و شب‌ها از پی هم می‌آیند. روزگار دارد از طریق میم همه‌ی وجودم را توی صورتم می‌پاشد. 
از خودم خسته‌ام، تاب خودم را ندارم و تحمل به دوش کشیدن کثافت درونم بسم بود دیگر چه نیاز بود اینجوری توی صورتم بخورد.
دارم می‌فهمم که زندگی از من بازیگر می‌خواهد، صادق باشم کثافتم و کثافت باشم به من باز می‌گردد این من. دارم بالغ می‌شوم، دارم فکر می
دوره‌ی فترت را می‌گذرانم. دور مانده از هر عشقی. عشق میم، عشق م، عشق ح و . دورم از همه‌کس و هیچ کس را رای من نیست. دلم خالی، جهانم خالی، روحم تنها، . من مانده‌ام و خودم و گستره‌ی بی‌پایان هستی. و هستیِ جدا مانده از وجود. درد هم ندارم فقط اخلاقم گه است و حوصله‌ی هیچ کس و هیچ چیزی ندارم
چیه این هستی؟ چیه این زندگی؟ چقدر تنهام و بی‌کس و بی‌عشق و بی هم‌صحبت حتی. ح هم بدرد من نمی‌خورد او هم آنقدرها هم آدم فهیمی نیست. میم هم این روزها درگیر عشق تا
دانلود آهنگ گرشا رضایی دل ندارم
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * دل ندارم * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , گرشا رضایی باشید.
دانلود آهنگ گرشا رضایی به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Garsha Rezaei called Del Nadaram With online playback , text and the best quality in mediac
متن ترانه گرشا رضایی به نام دل ندارم
اینم از مناینم از تواینم از این زندگیگاهی حرفاتو نمیشه حتی به خودت بگیاون دوتاییا تموم شد اما باز دوست دارم
 
منبع
بسم الله الرحمن الرحیم
 
خواب های جالبی آدم می بینه
 
ولی یک مسئله جالب تری این هست
که این دو روز به شدت "می فهمم"
با تمام وجود
 
اینکه اگر روزی به یکی کمکی کردم
هیچ وقت "کمکم رو"
تعقیب نکنم
چون ممکنه یکدفعه بیام ثواب کنم، بعدش طرف رو کباب کنم
 
یک مدت هست که دوست ندارم هیچ آدمی رو ببینم 
دوست ندارم سر بذارم به بیابون
100 کیلومتر
گاهی به اندازه دور زمین پیاده روی کنم
 
این قدر این مدت اینجا "تئاتر" دیدم
که نمی دونم "واقعیت" 
کجا اتفاق
کمتر از شصت روز دیگه وارد دهه دوم زندگیم میشم و این خیلی خیلی وحشتناکه !! حس میکنم توی این بیست سال زندگیم هیچ کاري رو درست و حسابی انجام ندادم ٬ یا بهتر بگم من دقیقا چیکار کردم ؟؟ داره بیست سالم میشه اما انگار یه دختر بچه ی پنج شیش سالم که منتظرم یکی بیاد بهم بگه چی درسته چی غلط ٬ چیکار کنم چیکار نکنم ٬ همش منتظر اینم یکی بیاد و بهم بگه هی تو دختر بیا این راه رو بگیر برو تا تهش ٬ ولی کسی نیست !! راه چیه ؟ هدف چیه ؟ زندگی چیه ؟ من دارم بزرگ میشم ٬ دار
توقع ندارم چشم هایت مرا شفا بدهد. تو فقط مرا نگاه کن، زیرا در تمام دنیا فقط من بیمار نگاه تو هستم. 
نمی خواهد با صدایت همت مرا سلسله جنبان کنی! فقط مرا صدا کن. آرام و ملکوتی! من محتاج صداشدن هستم.
از گیسوانت هم افشاندن و جعدیت نمیخواهم. من فقط میخواهم با دستهای استخوانی و رگهای برآمده ام گاه گاه موج زلفانت را حس کنم.
من هیچ قرارداد شاعرانه ای با کسی ندارم. تنهاترین آدم روی زمین هم بشوم، باز عاشقانه خواهم زیست.
 
+ناشناسی آشنا!؟ مرا میخواند که به
سلام
من پسری ۲۹ ساله هستم قصد ازدواج دارم، اما موضوعی منو نگران کرده، اونم اینکه من چند سال افسردگی داشتم، الان خوب شدم اما همچنان اختلال خواب دارم و قرص خواب میخورم، اما تعریف از خود نباشه، اخلاق به شدت خوبی دارم و بسیار اجتماعی هستم و بسیار زیاد احساساتی، و ظاهر خوبی هم دارم، اما میترسم با داشتن اختلال خواب ازدواج کنم.
از طرفی نمیخوام با کسی دوست بشم چون خودم هم خواهر دارم، دخترها رو مثل خواهر خودم حساب میکنم، چون همین طور که خودم دوست ندا
اصلا
اصلنه اصلاملوم نیس چی گفتن پش سر طفلی که اینجوری دارن میکنن ولی خیلی ظلمه!خیلی ناراحت کننده اس تاسف آوره.میدونین؟!آخه خیلی دارن بهش بد میکنن!ولی این داره خوبی میکنه!چرا خب؟!چرا چرا نمیدونن؟آخه اونا چرا اینجورین؟!دلم نمیخاد ببینم دارن در حقش اینکارا رو میکنن!خیلی نامردیه بخدا.من چیکار کنم؟!فقد میشه از خودت بخام چرا نمیتونم؟اصلا روشم ندارم بخام !چیو بخام اصن!هووووفچقد بد عذاب آوره!چه تجربه ی تلخیه////٪ 
:|
 
امروز نرفتم کتابخونه و چه اشتباهی کردم.من نباید تنها بمونم ، وقتی تنهام نمیتونم خوب تمرکز کنم.باید یکی باشه باهاش حرف بزنم .خونه ما صبح تا شب هیچ کس نیست و در این لحظه دارم دیوونه میشم از این میزان سکوت حاکم.به برنامم خوب نرسیدم.کلی فکرای منفی تو سرم میچرخن ، هوا ابره و به شدت سرده.احساس میکنم چقدر همه چیز دارکه.
دوست دارم گریه کنم و به زمین و زمان لعنت بفرستم.
حتی حوصله ندارم برم بیرون.برم دوش بگیرم شاید بهتر شد ، ها؟ یه فیلم هم ببینم
 
زنگ زد دعوت کرد خونشون برای جلسه با یکی که اسمشو تریلی باید میکشید! بیشتر که پرسیدم فهمیدم کاندیدا شدن ایشون، میخوان آشنا بشیم باهاشون و ازین حرفا!
احتمالا پشتش هم گرمه تو انتخابات!
گفتم کیا هستن دیگه تو اون جلسه؟ یه چنتا اسم گفت.
من:
واقعیتش اینه دوست ندارم اصلا ببینمشون. حالا ما با هم اختلاف فکری پیدا کردیم، ولی پدرکشتگی که ندارم باهاشون! ولی رفتارهاشون یه جوری عوض شد که انگار از اول و ازل دشمن بودیم!
 
گفتم جهنم الضرر شناختن یه کاندیدا! ن
کارهای زیادی ریخته سرم و قدرت انجام برنامه‌هایم را ندارم. همان ماه پیش به روانشناسم گفتم که نمی‌توانم. ولی یک ماه به من فرصت داد. هیچ چیزی برایش ننوشتم. چندان سرحال نیستم. هندوانه‌های زیادی هستند که باید با یک دست بلند کنم و نمی‌دانم که از کجا شروع کنم. این آشپزی کردن هم شده بلای جان. اصلا چرا آدمیزاد چرا باید غذا بخورد و نیاز به ادرار و دفع داشته باشد؟!
با علی توی کارگاه نقد عکس آشنا شدم. عکاس خبری‌ست. 32 سال دارد و نصف کف پای چپش را دو سال پیش
از ساعت پنج اینطورا بیدار شدمو میخوام شروع کنم. از شانسم فعلا خوابم نمیادو خسته نیستم. این روزا سعی میکنم زود بیدار شم که بتونم زیاد کار کنم تا عقب نمونم کار زیاده و زمان کم. دیروز با این که کلی از برنامم رو انجام دادم فقط کتاب چندین صفحه اش آخرش موند با این حال کم نمیارمو امروز تمومش میکنم و سهم امروزمم میخونم. نباید کند پیش برم. همش میترسم نرسم آخرش اما ادم نباید از این ترسا داشته باشه و حتی نباید از اونور بوم بیفته که دل گندگی کنه ( درست گفتم)
دیگه هرکس هم ندونه، شما می‌دونید که من الان بعد گذشتن ۶ سال از زندگی مشترکم، چقدر شوهرم، بچه‌هام و خونه گرمی که با هم ساختیم رو دوست دارم و برای نگهداری ازش تلاش می‌کنم. 
یکی دو سال پیش به واسطه یکی از دوستان شوهرم، ما با "نوید ابراهیمیِ ارموی" آشنا شدیم. کسی که در فضای مجازی مبلّغ چند همسری هست و خودش ۴ تا زنِ دائمی داره. (بگذریم از داستانِ خودِ این نوید که بعدا مفصّل در موردش خواهم نوشت.)
وقتی همسرم و دوستاش در معرض موعظه‌های نوید قرار گرفت
با مامان زیاد سره دانشگاه حرف میزنیم رابطه م با مامان روز به روز داره بهتر میشه نمیدونم چه اتفاقی داره میوفته!تا قبل از بهبود روابطمون پیش خودم میگفتم اگر چندین سال هم نبینمشون اصلا اهمیتی نداره اما این روزا دارم میفهمم که چقدر ته دلم خانوادم دوست دارم،شاید بد موقعی داره خوب میشه.باید بنویسم که یادم بمونه شرایط دقیقا چطوری بود!از طرفی دانشگاهِ همینجا و خب درکنار خانواده بودن و راحتی برای رفت و امد!از طرف دیگه کسایی که دوست ندارم مثل این روز
- انگار دارم یه تیکه گوشت رو می ک ن م- خب وقتی میکنی یعنی خودت همینو میخایدارم آگاهی پیدا میکنم نسبت ب تغیرات رفتارم با بودن نفر سوم یا نبودنش. و دارم ب جاهای خوبی میرسم. قبلا به خاطر حس گناه عذاب وجدان یا هرچی. همیشه خودمو مقید میکردم. خودمو مقید میکردم به مطابق میل همسر رفتار کردن. هرچی اون بخاد. هروقت بخاد . هرچی بگه. انگار ی صدایی ک صدای خودم بود . بهم میگقت. باید هرکاري اون میگه بکنی . تو مجبوری . تو وظیفته تو باااااید . تو باید ب حرفش گوش بدی بای
درد دل ما به درد هیچ کس نمیخوره واسه این میام اینجا.
راستش اهل درد دل کردن هم نیستم  شاید به همین خاطره ک به کسی چیزی نمیگم جز روزمرگی ها هوا خوب شده ها اخ اخ دیدی چقدر وسایل گرون شده .گوشت رو دیدی قیمتش چقد زیاد شد .اخی  چقدر زمونه ی بدی شده .خسته شدم از شب وروز های تکراری از زندگی بی هدف ازبی برنامگی از بی ایمانی جدی از این اخری بیشتر خسته شدم من مسلمانم اما ایمانم .ایمان ندارم جدی میگم ازخودم بیزارم که چی بشه دارم زندگی میکنم و بی برنامه جلو
بچه که بودم عاشق سیب بودم. هر چی می خوردم سیر نمی شدم. یادمه یه شب توو مهمونی مشغول بازی بودم که چشمم افتاد به آخرین سیب توی ظرف میوه. تا اومدم بِرَم بَرِش دارم یکی دیگه از مهمونا برش داشت! منم اصلا به روی خودم نیاوردم!
 
چندوقت پیش دلم می خواست کنسرت خواننده ی مورد علاقه مو برم. وقتی رفتم توو سایت فقط یه جای خالی مونده بود. تا اومدم رزروش کنم یکی پیش دستی کرد. منم اصلا به روی خودم نیاوردم!
حالا اگه می بینی من عجله دارم، اگه می بینی من هولم، اگه می
داشتم فکر می‌کردم اگه فیلمساز شدم و خواستم فیلم عاشقانه بسازم نقش اول مرد و زن رو زن و شوهر واقعی می‌ذاشتم. والا. خانومه یه دکمه لباس به زور داره واسه شوهرش می‌بنده.
اصلاً من و فیلمسازی؟! واو استبعاد؟
راستش از خدا پنهون نیست، از شما هم پنهون نباشه، من از همون ترم پنج قصد انصراف از دانشگاه داشتم که بنا به دلایل خانوادگی نشد. فلذا بر آن شدم که کنکور ارشد را بنشینم  رشته‌ی سینما یا ادبیات نمایشی  بخوانم.
بدیهی‌ست که هر کس رشته‌ی یک چیزی را
من اینجام. نه اینکه کفتر جلد باشم، فقط چون جای دیه ای نیست ک برم.  و نموندم اینجا چون بلد نیستم ک برم، فقط اصلا دلم نمی خواست ک هیچوقت هیچ جایی می بودم. برای همین، نه برای برداشتن یه قدم کوچیک جدید حاضرم، و نه زیاد با این تکرار همیشگیم خوب کنار اومدم. متاسفانه زیاد برای "هیچ جایی" بودن مناسب نیستم. به ظاهر عادی و نه حتا هنجار شکنم و میلی نیست برای برخلاف جریان بازی کردن، در واقع اصلا دوست ندارم ک بازی کنم. یک جورایی متاسفم ک اینجا وجود دارم. و حال
یکی نیست بگه که بشر، بگیر بخواب، مگه مجبوری پست می‌ذاری؟!
منم بهش میگم که مغزم اضافه بار داره، باید درستش کنم.
____
دلم یه کیسه بوکس می‌خواد! نه، حسش نیس. دلم اصلا چیزی نمی‌خواد، غلط کرده اصلا چیزی بخواد.
____
بزرگ‌ترین لذت این روزا که از پروژه‌های درسیم آزاد شدم، خوردن آب یخه. در این حد والا و متعالی.
____
شنبه همین هفته برای اولین بار توی چهار سال دانشگاه، به یکی از دخترهای دانشگاه سلام دادم‌. اعتراف می‌کنم که تو عمل انجام شده قرار گرفتم.
____
تا چند ماه پیش فکر میکردم باید بمیرم و نمی تونم این زندگی رو ادامه بدم اما امروز از هر روزی دیگه ای که تو زندگیم بوده امیدوارم ترم به اینده!
دلم میخواد سال های طولانی زندگی کنم هیچ چیز برام بی معنی نیست شاید ظاهرم شاد نباشه ولی از درون خوشحالم
کلی برنامه ریختم برای زندگیم که انجامشون میدم 
فراموش نکردم که چقدر بی رحمی و ظلم شد در حقم ولی ازشون گذشتم از هیچ کس و هیچ چیز نفرت ندارم همه چی پاک شده 
با مریضی که دارم کنار اومدم حالم بهتر شده و تازه ی
اولین کاري که پام برسه خارج اینه که برم و یه بلائی سر خودم بیارم که دیگه نشم.اصلا وحشتناک آدم خود درگیری پیدا می کنه،  احساس خفگی و غم آدم رو می خوره،  بی دلیل و بی جهت می خوام بمیرم.و از همه چی ناراحتم.
تو حالتی ام که دوست ندارم صحبت کنم 
خب راستش از وقتی که اومدم رشت یعنی از آخر شهریور تا الان که یه هفته از آذر میگذره تازه یه کم جا افتادم دست و دلم به نوشتن نمی رفت پشیمون بودم که چرا یک سال دیگه نخوندم و پشت کنکور نموندمالان اما بهتر شدم از خود دانشگاه خیلی دل خوشی ندارمیعنی درس ها از سختیشون بگذریم چون کلی چیز جدید یاد گرفتم ،برام حتی لذت بخش هستنداما چیزی که آزارم میده راستش همکلاسی های مسخره ای هستند که من اصلا فازشون رو نمیفهممبرن ب درک همشوندلم برای روانپزشک و
وضعیت جسمیم نگران کننده ست. آخرین بار اواخر تیر این حالت رو داشتم. ازصبح vertiی شدبدی احساس میکنم و باید کسی دستم رو بگیره تا بتونم راه برم! یا سرم رو از روی کتاب بر میدارم ارتعاشات رو کامل احساس میکنم.
خدایا؟ خواهش میکنم این دفعه هم به خیر بگذره! خواهش میکنم! اصلا علاقه ای به نوارمغز و سی تی اسکن ندارم.روی رفتن پیش پزشکمم بعد قطع کردن داروها روهم ندارم. مرسی.
من خیلی وقت نیست که رسیدم خونه. اصلا رسیدما اروم گرفتم اینقدر که توی اتوبوس استرس داشتم خیلی بد بود. بیخیال مهم نیست. خیلی خسته ام اما نمیخوام فعلا بخوابم میخوام کار کنم. احتمالا تا یازده صبحم زود بیدارشم که نباید تو کار کردنم وقفه بیفته. امروز انرژی خیلی زیادی از دست دادم واقعا نشستن توی اون اتوبوس کذایی انرژیمو گرفت. دوست ندارم دیگه بیام و برم :((( دوست دارم ساکن باشم هر جا شد اصلا. همین خسته ام. حوصله ی نوشتنم نمیاد :) :دی 
 
تا من اینو سند کنم س
مطابق معمول هر سال، امسال هم سیر ترشی انداختم. سالهاست  که هر سال یک دبه سیر ترشی میندازم. وقتی که حدودا هفت ساله می شوند شروع می کنم به باز کردن و استفاده از انها.
این سیر ترشی خانگی به طور کل با آنچه از بیرون تهیه می کنید متفاوت است. نه یک تفاوت کوچک بلکه اصلا قابل مقایسه نیست. 
اگر از خواص درمانی آن بگذریم که من اصلا اطلاع درستی از اونها ندارم ولی طعم و مزه ای داره که غذا را به شدت دلپسب می کنه.
متاسفانه برخی از دوستان برای درست کردن سیر ترشی،
باید بگم میترسم . قدم هایی که دارم بر میدارم تهش میتونه به نوک کوه منجر بشه و حتی هر قدم اشتباهی میتونه باعث سقوط من بشه و حالا شاید پر استرس تر از دیروزم . میترسم , چون خیلیا تو کارم نه آوردن . خیلیا و من چاره ای ندارم دختر. دارم برنام میچینم و بیست و چهار ساعت شبانه روز رو تجسم میکنم . به شدت دلم درد میگیره به خاطر پدرم و البته مادرم .خدایا میشه ایندفعه همه جوره کمکم کنی؟ من همه ی خودمو میسپرم دستت همه چیز رو کنترل کن . همه چیز رو خوب تغییر بده . خدا
آنچه در ادامه میخوانید بخشی از مکالمه چتی دیشب  من و یکی از دوستانم هستش  ستاره ها * منم مربع ها ■دوستم 
*سلام فاطمه خوبی میگم امروز دختر عمت رو تو دانشگاه دیدم خیلی دختر خوبیه
■ سلام دختر عمه من؟؟؟؟ مطمئنی من که دختر عمه ندارم!!!!
*اواا خودش گفت دختر عمتم نههه اشتباه میکنم شاید دختر داییت بود
■واااا طاهره حالت خوشه من که داییم ندارم مامانم دختر یکیه
* پس دختر عموت بود مالی میخوند دانشگاه یزد درسته؟؟
■ اشتباه میکنی من دختر عموی دانشگاه بروو
بعد کلی وقت سلام :)
خب تابستون همتون شروع شده؟؟؟؟؟
من که کلی برنامه برای تابستون چیده بودم و هنوز در حال برنامه ریزیم اما بعضی وقت نمیدونم چرا حال ندارم:/
دار گلیممو چله کشی کردم اما دیگه ولش کردم .
کلی کتاب دارم که یه کوچولوش رو خوندم بعد امتحانام شروع شده کلا ولش کردم الانم نمیدونم چرا حال خوندن ندارم.
و کلی کار دیگه که اگه بیشتر ادامه بدم آبرو دیگه ندارم پیشتون:)
حالا کلی کار مثبت هم انجام دادما.کلی اهنگ حفظ کردم:)
نه شوخی کردم علاوه بر اهن
من اینجام. نه اینکه کفتر جلد باشم، فقط چون جای دیه ای نیست ک برم.  و نموندم اینجا چون بلد نیستم ک برم، فقط اصلا دلم نمی خواست ک هیچوقت هیچ جایی می بودم. برای همین، نه برای برداشتن یه قدم کوچیک جدید حاضرم، و نه زیاد با این تکرار همیشگیم خوب کنار اومدم. متاسفانه زیاد برای "هیچ جایی" بودن مناسب نیستم. به ظاهر عادی و نه حتا هنجار شکنم و میلی نیست برای برخلاف جریان بازی کردن، در واقع اصلا دوست ندارم ک بازی کنم. یک جورایی متاسفم ک اینجا وجود دارم. و حال
یک سوسک حمام . همه اش برمیگردد به سوسک های حمام . من آنها را دوست ندارم . ولی دوست دارم بیخیال از کنارشان رد بشوم . میدانید به نظر من سوسکِ حمام قیافه اش ترسناک است . نه اینکه چندش باشد نه. ترسناک واژه ی دقیق تری است . البته به شدت زیباست . ولی برای من یک جور غریبه ایست که انگار اگر نزدیکش شوم به زجرآورترین شکل ممکن میمیرم . یک همچون حسی :/ و سوسک های حمام با همدیگر مشکلی ندارند . تازه گربه ها هم باهاشان مشکلی ندارند و اصلا اینقدر که برای من ترسناکند ب
نمی دونم چرا هر وقت احساس نتونستن احاطه م میکنه و انگیزه م کم میشه ،سه چهار قسمت اول سریال کره ای doctors 2016 حالم رو بهتر میکنه. کاري به این ندارم که واقعیت نیست. فقط به من یه احساس تونستن و خواستن میده. همین ! قبلنا که ضعیف تر بودم این سریال رو از جنبه ی عاشقانه دوست داشتم. اما الان بیشترین چیزی که ازش میفهمم قدرت تلاش و خواستن و رسیدنه.هر چقدر سخت هر چقدر ناممکن.
 هر روز بارها با خودم تکرار میکنم "دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان
می دونی کلا توی ساختمونمون همسایه بد زیاد داریم
ولی این یکی فرق می کن
فرقش اینکه اگه ما خارج از ایران بودیم حتما گزارش کودک آزاریشون میدادم
مادر خانواده عصبیه بچه سه یا چهار سالشون بشدت کتک میزن
و اصلا بچه رو تربیت نمی کنن
یعنی خودشون تربیت ندارن که بچه بتون یاد بگیره
دو هفته پیش دوباره اون زن عصبی بود کلی جیغ و عربده و شکستن وسایل خونه داشت
و شوهرشم مثل خودش داد میزن
کلا داد زدن بلدن نه حرف زدن
من یکبار بهشون  اعتراض کردم که خب جلوی جیغ زدن ب
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب