نتایج پست ها برای عبارت :

ندارم اصلا با آشنا کاری فرق دارم از دم با همه اینقده خوب خاصم

بعد از پنج روز جلسه و هم اندیشی و فکر بالاخره یه بهونه توپ پیدا کردم که در جواب گند زدن امتحان به استاد بگم*_____*
با هاجر کلی ام بالا پایینش کردیم که مو لای درزش نره

یه سه هفته است به همه آدمای زندگیم روزی دوازده بار میگم:اينقده دور شدی و مغرور شدی که دیگه کور شدی،اوناعم ضمن ابراز اینکه حالشون دیگه بهم خورده بهم اشاره میکنن اگه خفه شم خیلی امنیتم بالاتره:///
.
نمیدونم چند روزه با داداشم قهرم فقط دیروز برای پنج دقیقه فکر میکردم تک بچه ام و اصلا یا
به زنی که کنارت هست نگاه کن
+ میخنده؟
-آره
+ پس روزت مبارک ❤❤

+روزت مبارک خاص ترین مرد دنیا تویی که برام از مرد هم مردتری تویی که نمیذاری یه ذره آب تو دلم ت بخوره که اینقدر نگرانمی مراقبمی .اینقدر لبریزم میکنی از عاشقانه هات که سرریز میشم 
اینقدر هوامو داری که هیچوقت حس دلتنگی از وقتی که اومدی نمیدونم یعنی چی کاش بابا بود و میدید که منو دست کی سپرده کاش بابا بود و بهت افتخار میکرد 
تو بهترین دنیایی برای من مرد خاصم خدا رو هزار هزار هز
راستش فردا تولدمه
ولی.
اصلا حس خاصی ندارم
نه هیجانی 
نه شوقی
نه ذوقی
ولی ی چیز دارم
بغض
تا حالا چندبار شب تولدتون یا روز تولدتون گریه کردید؟؟ینی اصلا شده گریه کنین روز تولدتون؟؟
من نمیدونم این چندمین باره
ولی انگار ناخودآگاه از تولدم ناراحتم.
دیروز فیلم گرگ وال استریت رو دیدم ، واییی که چقدر خوب بود ، دوست دارم اینقدر ثروتمند بشم از طرفی هم دوست ندارم اينقده پول داشته باشم !!!
ولی بگما از راه درستش البته ، دوستم توی یه بیزینس کوچیک که داریم سر بقیه رو کلاه میزاره بگی نگی و من قبول ندارم اینو پس به شیوه خودم عمل میکنم
یبار برای قسمتی از معامله رفتم سراغ یه ادم خیلی پولدار ، بعد کمتر یه هفته متوجه کلاهی که سرم گذاشته بود شدم ، من حتی با اینکه اون گولم زد بازم سود کردم ولی خب واقعا از یه
کاش نیومده بودم تهران. متنفرم از خودم به خاطرش. اصلا حالم خوب نیست حتی نمیتونم راجع بهش حرف بزنم. دلم میخواد بمیرم. من حتی عرضه ی مردنم ندارم. حتی مرگم برام اتفاق نمیفته. حتی لیاقت مرگم ندارم. از همه متنفرم. از خودم از دنیا. کاش امشب تموم بشه. اینجا مینویسم شاید فقط خالی شم. وگرنه جای دیگه ای. رو ندارم. نه جاییو دارم نه کسیو. 
چند وقته که حالم اصلا خوب نیست. این روزا حوصله هیچی رو ندارم
 خسته‌ام از این شرایط مسخره که توش گیر کردم
حس و حال درس و دانشگاه رو که اصلا ندارم و بیشتر کلاسام رو نمیرم
فعلا فقط دارم ورزشمو ادامه میدم و البته به خاطر شرایط بد زندگی خوابگاهی خیلی اذیت میشم،میخواستم بهمن برم مسابقه اما دیدم با این اوضاع زندگی فعلا بیخیال مسابقه باشم سنگین‌ترم 
 
نمیدونم چم شده، همش فکر و خیال میاد سراغم
فکرایی که اصلا نمیدونم از کجا میان
از خودم میپرسم این نظام اموزشی که همش بفکر پوله و نمیخواد به من روانشناسی یاد بده من چجوری در اینده روانشناس بشم؟
در باره شرایط جسمیم و ایندم فکرای جور واجور میکنم
در باره عجوزه فکر میکنم
اینده ساجده
اینده بابام
اینده مامانم
اینده خونوادم
اصلا تو اینده من چی میشم یا باید چکار کنم
در باره این که تمام مشکلاتی که گفتم چجوری حلشون کنم
باور کن من شاید در روز ۶-۷ ساعت بیدا
سلام به دوستان خانواده برتر
وقت تون بخیر. شما روزها برنامه تون چیه تا شب؟، چرا من انقدر بی انگیزه و بی حس شدم؟، شما با چی انرژی میگیرین، با چی آرامش پیدا میکنید، چرا من اصلا حوصله رفت و آمد و خاله بازی! ندارم.
اصلا دوست ندارم خونه کسی برم یا کسی بیاد خونم که حداقل تنوعی بشه. مهمونی . تولدی . . اینم بگم که متاهلم و همسرم تحت تاثیر من مجبوره که رفت و آمد نکنه. با وجود اینکه خیلی اهل رفت و آمده. میدونید یه جورایی استرس جمع دارم. یا حوصله ندارم‌. از خ
نظر شما چیه که برای خواستگاری اصلا پدرم رو با خودم نبرم؟، پدر من با زن جدیدش داره یک جای دیگه زندگی میکنه و زندگی خودش رو داره و همیشه هم من با پدر آبم توی یک جوب نرفت و اختلاف داشتم.
هیچ چیز دیگری به جز یک خانه برای زندگی کردن ندارم، دوست دارم حتی پدر خودم رو خواستگاری نبرم، این طوری راحت ترم، از حرف هاش، از رفتارهاش از همه چیزش بدم میاد. تازه اگه اون رو ببرم پای نامادریم هم باز میشه، نامادری ای که الان چندین ساله دیگه داره با پدر یک جای دیگه زن
فک کنم پالتوی ابی بلند قشنگم رو خراب کردم. میدونید چرا؟ چون قوانین طبیعت فقط تا وقتی درست عمل میکنن که من لازمشون نداشته باشم. 
تا دو سال دیگه پول خریدن پالتو ندارم و همینجوریشم باید دو سه ماه پول جمع کنم شاید بشه لپ تاپم رو درست کرد.‌ و فکر مریض احمقم گم کرده که چطوری شاد باشه یا بخنده، چون قرصای مریض احمقش تموم شدن و‌ خسته شده از بس نسخه چندبار مصرف شده برده و بهش فقط یه برگ دادن.‌
اصلا گشنمه! اصلا هوا سرده! هم اتاقی دارم! رو‌تختیم کثیفه! همه
فیلم چهل سالگی رو دیدم ، اینکه رفتم دیدمش فقط بخواطر یه دیالوگش بود که خیلی وقت پیش شنیده بودمش و امروز با سرچ پیداش کردم 《 عشق ، ایمان ، مرگ ، همون سه کلمه ای که هر کس باید تنهای تنها تجربه کنه ، تنها عاشق میشی ، تنها ایمان میاری و تنهاییم می میری 》.
جز فیلمایییی بود که خیلی دوستش داشتم و خیلی باش حال کردم  و بازم دوست دارم ببینمش .
نمیدونم چرا اينقده با این فیلم عاشقانه این مدلیا رابطم خوبه .
یه اعتراف بکنم به عنوان یه پسر میشه که توی یه سری سک
 
متن آهنگ علی لهراسبی بنام تو رو دارم
از قبل تو برخورد هات فهمیدم آینده دارم باهات
تو اومدی که با تو ثابت شه هیچکی بعد تو نمیتونه دیگه بیاد جات
انقدر حرف دارم که براش تو قلبم حتی جا ندارم
خیلیه یه آدم اینجوری بتونه بگه تو انتخابم اشتباه ندارم
من خیلی خوشبختم که تو رو دارم سر کن با عشقم تنها نزارم
خوشبختی یعنی که تو آرزومی هر وقت بخوامت همیشه پیشمونی
من ترس از دست دادن ندارم خیال دل پس دادن ندارم
محاله وقتی از خدا یه چیزی میخوام نگفته باشم اسم
سلام
امروز تا ظهر سرکار بودم
عصر سردردم خیلی بدتر شد
با شمایی که نمیشناسم که تعارف ندارم راستش رو بخواید پول ندارم برم دکتر
و از طرفی هزینه های زیادی بهم اضافه شده
سخت شده
گاهی میترسم از این سردرد هام
پر از ابهام و علامت سواله زندگیم
کار هرشبم شده فکر و فکر و فکر
فکر کنم توی دایره لغات هم نمی گنجه حالم
حس میکنم محرم نزدیکه
خدایا من جز تو کسی رو ندارم
سلام دوستان 
من یه پسر ۱۹ ساله م که یه اخلاقی دارم، اونم اینه که یه کاري رو دوست دارم خودم از ۰ تا ۱۰۰ ش رو خودم انجام بدم و از کسی کمک نگیرم.
حالام موضوعی که پیش اومده اینه که پدر من مغازه دارن و کارشون و موسسه تبلیغاتی هستش و پدر من چند وقت پیش یه مغازه جدید خریدن و قراره اون رو بدن به من و یه دستگاه چاپ بنر که من قراره خودم کار کنم و اقساط اون دستگاه رو بدم.
حالا طبق اخلاقی که من دارم و اصلا دوست ندارم از کسی کمک بگیرم و این مغازه توسط پدرم خریدا
هنوز از این درد رهایی نیافته‌ام که آخر چرا کسی نیست که مرا بخواهد؟ چرا اینقدر بی‌کس و تنها و بی‌عشقم؟ چرا هیچ چیز در این دنیا کافی نیست. بعد از تنهایی هفته‌ی قبل که ح نیومد و به تنهایی گذشت دارم هنوز دارم درد می‌کشم. دیروز برای همیشه از ح دست شستم، بلاکش کردم. دیگه توان انتظار بی‌مورد رو نداشتم. دلم چیزی می‌خواد که این دنیا بهم نمیده و افتادم به جون بدنم و مثل چی هی می‌خورم و چاق و چاق‌تر میشم. حالم از خودم بهم می‌خوره، از زندگیم، از این کث
به این باد پاییزی سرد
خبرهای جنجالی زرد
نه من اعتمادی ندارم
به بختی که هی می‌زند رعد
فرو ریختن های ممتد
امید زیادی ندارم
دلم خانه‌ی دردهای فراری
گلویم نگهبان فریاد جاری
فرو می دهم خون، نباید ببارم
چه میدانی از قلب طوفانی من
چه میدانی از چشم بارانی من
سدی پشت هر گریه دارم
گذشت بر من هر فصل پاییز غم بود
هنوز ایستاده‌م بر پای بر خود
در آغوش تو ریشه دارم
نمی ترسم از هجمه‌ی خشم این آسمان
خودت گفته بودی کنارم بمان
به چتر اعتقادی ندارم
من از زخم‌ه
 سلام
من یه مشکلی دارم، اونم اینه که همیشه توی زندگیم سعی کردم آدم درستی باشم، بیست و چند سال دارم، شغلی رو پیدا کردم، در زمینه تحصیل هم خدا رو شکر، منتهی داستانی که هست اینه که راستش اولا من با اطرافیانم عمیقا احساس صمیمیت ندارم قلبا.
یعنی دوست ندارم کاري رو که بعد از کلی سختی بهش رسیدم، یعنی خدا بهم داده، به کسی بگم فوت و فنش رو که یاد بگیره غریبه یا آشنا.
از طرفی هم من همیشه سعی میکنم رفتارم رو بررسی کنم که اگر مشکلی دارم برطرفش کنم، واسه خا
دیدمش چون سارا بهرامی را دوست دارم ولی بازیش یک سوم ابتدایی فیلم، بد بود. لوس بازی اصلا بهش نمی آید! بازیش خیلی مصنوعی بود.
دوم اینکه این همه که روی عشقشان مانور داده شد، من عمقی درش ندیدم. اصلا عشقی ندیدم.
سوم اینکه آیا می دانستید این فیلم اقتباسی از یکی از داستانهای جومپا لاهیری در مترجم دردهاست! همان داستانی که کنجکاوم کرد یک رمان از لاهیری بخوانم. بعد از خواندن نقد زومجی متوجه این اقتباس شدم. داستان زوجی است که از هم فاصله گرفته اند.
در کل ف
سامانه بیان یا همین بلاگ دات آی آر خودمان سامانه ی خوبی است و مثل خیلی از بلاگر های داخلی که درجا زده اند و دلخوش به کاربران زیادشان کرده اند نیست. هنوز دلم می خواهد بیشتر وبلاگ بنویسم دغدغه هایم را بدون ترس از تمسخر بنویسم . 
ی نوشتن هم انگیزه می خواهد هم حوصله من هم فعلا حوصله ندارم . دوست دارم به ادامه تحصیل فکر کنم دوست دارم زبانم را بهبود ببخشم دوست ندارم درجا بزنم . اما انگار تاهل و اشتغال و پدر بودن آن قدر بیست و چهار ساعته هستند که نم
بازگشتِ تو خوب است، امّا، دیگر اسمی از آن زن نیاور!
هر زنی بود فرقی ندارد، بعد از این اسمی اصلاّ نیاور!
گرچه خورشیدِ بی‌آسمانم، می‌توانم درخشان بمانم
هی نگو اسم معشوقه‌ات را! ماه در روزِ روشن نیاور!
من فقط دوستت دارم و بس؛ خواهشی هم ندارم جز این که:
ماجراهای بی‌قیدی‌ات را، گوشه‌ی حُرمتِ من نیاور!
این‌همه گل که دیدی و چیدی، شک ندارم که حتماً شنیدی:
عطرِ مریم فقط ماندگار است؛ بی‌خودی لاله سوسن نیاور
یوسفِ بی‌ملاقاتیِ من! - گرچه با دست‌های
اقا من زنده هستما ، ولی چندوقته اصلا دست و دل وب رو ندارم نمیدونم چرا یعنی میدونما ولی خب بی خیالش ، با شرمندگی فراوان به هیچکدومتونم سر نمیزنم ، فقط هعی وبو چک میکنم ببینم کسی کامنت داده یا نه ! 
حتی دوبار به حذف وب فکر کردم که اصلا خودم به خودم فحش دادم حتی به حذف و راه انداختن یه وب دیگه فکر کردم حتی یجورایی اسمشو هم انتخاب کردم ولی باز به خودم نهیب زدم .
یه مقدار این روزا حالم گرفته شده ولی من بی خیالشون ادامه میدم ( یعنی یه اتفاقایی پیش اومد
یکی می گفت دوست دارم همسرم باهوش باشه.
پرسیدن باهوش یعنی چی؟
_گفت وقتی که لازم نیست حرف نزنه وقتی که لازمه حرف بزنه وقتی بهش احتیاج دارم کنارم باشه و وقتی بهش احتیاج ندارم خودش بفهمه وقتشه از پیشم بره.
_بفرمایید که از نظر شما باهوش بودن یعنی این که هر کاري دوست دارید باید انجام بده.
_تقریبا بعله.
_این که انتهای بیهوشیه. ما همچین آدمی تو دنیا نداریم که هرچی شما میخواین رو از حفظ باشه و انجام بده. اصلا یه همچین توقعی بیجاست.
_اما من میخوام.
_شرمنده ب
دیدمش چون سارا بهرامی را دوست دارم ولی بازیش یک سوم ابتدایی فیلم، بد بود. لوس بازی اصلا بهش نمی آید! بازیش خیلی مصنوعی بود.
دوم اینکه این همه که روی عشقشان مانور داده شد، من عمقی درش ندیدم. اصلا عشقی ندیدم.
سوم اینکه آیا می دانستید این فیلم اقتباسی از یکی از داستانهای جومپا لاهیری در مترجم دردهاست! همان داستانی که کنجکاوم کرد یک رمان از لاهیری بخوانم. بعد از خواندن نقد زومجی متوجه این اقتباس شدم. داستان زوجی است که از هم فاصله گرفته اند.
در کل ف
راستش اصلا نمیتونم دیگه به هیچ پسری اعتماد کنم اصلا وقتی میگه دوست دارم خندم میگره 
ببخشید ولی بران غیر قابل باور شدن
مهر پارسال یادتونه مریض شدم ۲۰ روز من همش بیمارستان بودم
امسال هم همینجوری شدم
اصلا من هر موقع میخوام درس بخونم اینشکلی میشم
چ خبرا دوستان؟؟
ا اینکه الان ساعت یک و بیست و چهار است و من پشت پنجره ی اتاقم افتاده ام و گلدون ها را دید میزنم و یک مشت کتاب هم جلویم پهن است، و فقط پهن است ، دارم میمیرم . نه راستش اصلا مردنم از این ها نیست :/ من ا اینکه نمیتوانم با کسی که دوست دارم، ارتباط داشته باشم  به شدتِ فاکی ناراحتم:/ و بدتر از آن ا اینکه چیزهایی که دوست دارم اینقد دور از دسترس اند و حداقل فاصله شان با من به اندازه ی فاصله‌ی کهکشان راه شیری و آندرومدا است ، میخواهم خودم را بکشم:/ و به طور کل
. از اونجا شروع شد که دلش پر بود از کلی چیزا و با یه اتفاق کوچیک فقط منفجر شد. امروز بالاخره اومد. و به طرز خیلی خیلی عجیبی استرس داشت و به نظر میومد که واقعا پشیمونه و خب مسلما من همون لحظه بخشیدمش! من که اصلا غرور ندارم. دارم؟! ( نه اینکه ازش ناراحت باشم! غرور کلا چیز مسخره ایه!) من همیشه آدمیم که راحت می بخشم بقیه رو. و دلیلش هم کاملا خود خواهیه!  اصلا برای چی باید قلبمو به خاطر یکی دیگه تیره کنم؟
ولی چیزی که خیلی توی حرفاش برام جالب بود این بود ک
دیدمش چون سارا بهرامی را دوست دارم ولی بازیش یک سوم ابتدایی فیلم، بد بود. لوس بازی اصلا بهش نمی آید! بازیش خیلی مصنوعی بود.
دوم اینکه این همه که روی عشقشان مانور داده شد، من عمقی درش ندیدم. اصلا عشقی ندیدم.
سوم اینکه آیا می دانستید این فیلم اقتباسی از یکی از داستانهای جومپا لاهیری در مترجم دردهاست! همان داستانی که کنجکاوم کرد یک رمان از لاهیری بخوانم. بعد از خواندن نقد زومجی متوجه این اقتباس شدم. داستان زوجی است که از هم فاصله گرفته اند.
در کل ف
به سر حد مرگ دلم میخواد بنویسم و تک تک حرفام بگم.
یک چیزایی که. نمیتونم با افکار مزخرفم بجنگم نمیتونم و هربار فقط گریه به چشمم میارن. عقلم حرف درست میزنه و فکر درست میکنه ولیردلم باعث میشه کاريو بکنم که نمیخوام این تضاد وحشتناک داره دیوونم میکنه
از این همه بیکاري و الاف بودنم نفرت دارم
از اینکه وقتم پوچ بنظر میاد حالم بهم میخوره از انلاین بودنای همیشگیم به کیایی که اینقدر سرشون شلوغه ک نمیرسن گوشیشون چک کنن حسودیم میشه
اینکه بنطر ادم بیکاري
یا خدا واقعا خجالتی ام!
 
دو تا از استادا امروز بهم گفتن!
 
واسه همینه وسط ندارم.
در حالت عادی در حال خجالتم،
 
و یه وقتایی وقتی مجبورم، توی دفاعی جایی، باید خجالت رو بردارم و اصلا بلد نیستم در اون وسط حرکت کنم.
 
برای همینم هست که نوشتن رو دوست دارم.
 
توی نوشتن بدون اینکه شماها رو ببینم میتونم حرفای دلم رو بزنم.
:)))
یا فحش بدم :)
 
 
1. 
یه دختر تین ایجر امریکایی تو اینستاگرام بود از مدل میکاپ هایی که میکرد خوشم میومد یه مدت کوتاهی فالوش کرده بودم خیلی mess بود پدرش معلوم نبود کجاست، مامانش هم نمیخواستش، و پیش مادر بزرگش زندگی میکرد، ماریجوانا میکشید و شاید چیزهای دیگه که نمیدونم من اسمشونو. یه روز لایو گذاشته بود و میگفت مادربزرگم هم از خونه بیرونم کرده و الان هوم لِس ام و در ماشین می زی ام، و همزمان هم داشت ماریجوانا میکشید، براش کامنت گذاشتم واقعا بیوتیفولی تو، با
نمی‎دونم چرا تمام پست‎هایی که قبلا گذاشتم و نیم‌فاصله‌هاشون درست بوده؛ به هم متصل شده‌ن! بنده حوصله ندارم برم درستشون کنم به هر روی.
مدت مدیدیه که آثاری ازم دیده نشده در این جا. واقعیت امر اینه که یا کار دارم؛ یا اگه کار دستم نیست بی‌حوصله و خسته و شل و ولم! تو این فاصله دوتا دندون عقل هم جراحی کردم و جراحی دوتای دیگه مونده! خلاصه اخبار همین بود، و این که تازه شروع کردم برای ارشد درس بخونم. فقط برام دعا کنید که دانشگاهی که می‌خوام، پرونده‌
یا سَریعَ الرِّضا، اِغْفِرْ لِمَنْ لایَمْلِکُ اِلاَّ الدُّعآءَ
 
هرچه فکر می کنم بیشتر ایمان پیدا می کنم
اگرچه بزرگتر می شم ولی باز کوچک می شم.
 
خدایا کاري جز دعا برای طلب استغفار در پیشگاه ات ندارم
 
خدایا کار خوب اونه که خودت درست کنی. 
عزت وذلت فقط دست توست. 
اصلا چیزی جز تو را ندارم
از حوادث و چالش چه باک که در مسیرت باشم. 
خدایا اهدنا صراط المستقیم.
خدایا حق را مسیرم، کلامم، قلمم، تفکرات و هر چه که مرا در مسیر حق و خودت قرار می
اوه اوه یه سریال دارم میبینم اگه نبینی هیچی ندارم که بهت بگم دیگه
The Handmaid's Tale
اونقدر همذات پنداری خواهی کرد که از عصبانیت به مرز میرسی حتی قدرت گریه هم ازت سلب میشه
درموردش هم هیچی نمینویسم
فقط تنها چیزی که میتونم ازش منتقل کنم خشمه
البته هنوز اوایل سیزن 2 هستم، امیدوارم در آخر دل آدمو خنک کنه.
 
کاش می شد مجبور نبودیم به خاطر پول زندگی کنیم و کار کنیم.
اونوقت می نشستی از صبح تا شب کتاب می خوندی و فیلم نقد می کردی و می نوشتی و . .
اما افسوس که این ها همه اش آرزوعه.
 
از وقتی شنیدم و دیدم و خوندم که مهندس های زیادی هستن که هم مهندسن هم نویسنده، منم دیگه جوش گذشته رو نمی زنم که چرا رشته ی انسانی نخوندم. هم مهندس می شم هم نویسنده، و برای هر دو از جون مایه می زارم، قول می دم به خودم. دوست ندارم شرمنده ی خودم و زندگیم بشم.
 
اصلا از کجا معلوم اگه اد
اعصابم خیلی خورده چون مامانم مثل دختر شاه پریون رفتار میکنه و هیچ کاري نمیکنه بعد حرف بهش میزنم چون حرفم درسته میخنده :/ بعدم قهر میکنه ینی هنوزم قهره ولی مهم نیس کاش همش قهر باشه چون در هر حالت هیچ کاري باهم نداریم.
خداروشکر از فردا میرم دانشگاه و کلاس حتی اگه هیچکی نیاد من همونجا میمونم و نمیام خونه چون اصلا حوصله خونه رو ندارم و دوشنبه ها و چهارشنبه ها و شاید پنج شنبه ها کلاس حسابداریم باشم وقتم پر تره و کمترررر خونه ام . نمیتونم کامل بگم چی
حامله بودن خیلی سخته،
گاهی وقت ها احساس میکنم  دارم افسردگی حاملگی میگیرم. خیلی بدم میاد ک چاق شدم :(
دوروز دیگه تولد شوهرمه نمیدونم براش چیکار کنم.
حوصله هیچ کاري رو ندارم اصلا :(
خیلی بی حوصله شدم، مثلا الان مامانم زنگ زد و درمورد جواب سونوگرافیش که با یکی دیگه اشتباه شده بود کلی با هیجان صحبت میکرد، و من با سردی تمام فقط گوش دادم،،،،
خداکنه نفهمیده باشه و از دستم ناراحت نشده باشه.
خدایا خوبم کن :0

بچه های یکی از همکارهام عاشق ی دختری بوده و و
چاره‌ای ندارم جز نوشتن وقتی نای حرف زدن برایم نمانده است. اینجا خلوت است می‌نویسم. و گرنه از گفتن غم پرهیز دارم ولی اگر ننویسم قالب تهی می‌کنم.
من همیشه از مواجهه با این روزها می‌ترسیدم،حالا درست وسط آن ایستاده‌ام.
کاش کابوس بود. 
کاش هیج کدام از این روزها نبود. 
قلبم دیگر در سینه‌ام بند نمی‌شود
هر چقدر تلاش می‌کنم خودم را مشغول نگه دارم، جز خیره ماندن به گوشه‌ای نتیجه دیگری عایدم نمی‌شود.
 من عمیق معتقدم گاهی باید در آغوش خدا ت
سلام
من هستم
کم هستم
و کمی خسته م
ببخشید که دیگه حوصله بلاگ بازی ندارم، حوصله شلوغ کاري ندارم، حوصله کامنت بازی ندارم. حوصله هیچ کاري ندارم.
نق نمیزنم،
غر نمیزنم،
کاملا بی تفاوتم
و معنی ش این نیست که برام مهم نیستین ( البته بعضیا که از اولم مهم نبودن همچنان مهم نیستن )
فقط این که عوض شدم کمی
دوز خوشحالی م کم شده
دوز بی تفاوتی م بیشتر شده
یخ شدم
اینا اعترافات سنگینیه ها از کنارشون به راحتی نگذرین :))
im a monster
می دونم و بازم اهمیتی نمیدم آه .
نمیدونم امروز چندمه اما از استوری های بچه ها 
و حرفاشون میدونم که خیلی به مهر نزدیک شدم!
کل حسی که الان دارم پوچی محضه!:/ 
یادمه پارسال خیلی برای اول مهر استرس داشتم و کلی هم دلتنگ دوستام بودم.
اما الان اصلا هیچ حس خاصی ندارم ، خالی خالی خالی ـ
بدون هیچ احساسی:! 
ادامه مطلب
دارم کار میکنم و اصلا وقت ندارم. چرا؟ چون مثل خرس خوابیدم :/ و از دست خودم به شدت عصبانیم نمیدونم چرا اینجوری شد :( به هر حال باشه. بهتره برم. میبینم که تهرانم برف اومده و ما نیستیم. اینجام خیلی سرده اما خبری از برف نیست.  همین اینقدر ناراحتم نمیتونم خونسرد فکر کنم و بنویسم برات. چرا اخه دیر بیدار شدم چرا خوابیدم :( میرم کار کنم. فعلا.
تمامِ خواسته هام‌رو تغییر دادم
تمام علاقه هام رو از دست دادم 
چی شد؟ هیچی من هنوز هستم و یک راه اجباری جدید
خدایا دیگه بهت رو نمیزنم و ازت نمیخوام چیو بهم بدی چیو ندی، دیگه نمیخوام هی ضایعم کنی و یجور دیگه بهم بدی که دوست ندارم
فقط چیزایی ک دادیو ازم‌نگیر، نامردیه ، خیلی نامردیه، من که گناهی ندارم شدم بنده؟ دارم؟ خودتم میدونی اصلا دستِ من نبوده تو خواستی واسه به وجود اومدنم
پس اینقدز همه کارارو برعکس نکن بعدشم‌نگو قسمته حکمته، من هنوز از ل
قیمت سکه تمام بهار آزادی طرح جدید در بازار امروز (سه‌شنبه) با ۱۰ هزار تومان کاهش قیمت نسبت به روز گذشته، به چهار میلیون و ۲۵ هزار تومان رسید، همچنین سکه تمام بهار آزادی طرح قدیم چهار میلیون تومان قیمت دارد که نسبت به دیروز تغییری نکرده است.
نیم‌سکه نیز بدون تغییر قیمت دو میلیون و ۶۰ هزار تومان قیمت دارد. ربع سکه هم یک میلیون و ۲۵۰ هزار تومان قیمت دارد که ۱۰ هزار تومان گران شده است. ربع سکه هم یک میلیون و ۲۶۰ هزار تومان قیمت دارد که ۱۰ هزار توما
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب