نتایج پست ها برای عبارت :

نشکنم اسمشو بیای دلی به ای دل بسازی

کاش یه نفر بود که میتونستم کنارش به آرامش برسم
یه نفر که سر بذارم روی شونش و هرچه میخواهد دل تنگم، بگم
نمیدونم
کاش یه خواهر داشتم
شايد میتونست اين یه نفره بخصوص باشه
امشب اسمشو توی خلوتم صدا زدم
بعده اين همه مدت که فقط توی دلم صداش میکردم
امشب توی خلوتم، اسمشو به زبون آوردم
هنوزم اسمش زیباست
زیبا و بی‌تکرار
دلم تنگ شده لعنتی
شايد اين خصلت پايیزه
پايیز که میرسه، دلم پر میکشه واسه کسی که دیگه نیست
حرف میزنم باکسی که دیگه نیست
میخندم با جاي خال
بچه هام اگه دختر شدند، مادرشون اسمشو انتخاب میکنه، اما اگر پسر شد اسمش علیه.بچه بعدیم هم اگه پسر بود، باز هم علی، هزار تا پسر هم بیارم اسم همه شون علیه. اصن میخوام اسم زندگیمو بزارم علی. فقط علی، فقط علی.شمع شب هاي دژم ماه غریبستان علی، جان عالم به فداي تو علی*
بنده به یه مرضی مبتلام که هرچند وقت یکبار وبلاگام رو عوض میکنم :( 
امروز زد به سرم از اينجا هم برم 
رفتم نگاه کردم دیدم عه بالاخره بعد از سالها بلاگری یه جايی پیدا شد که من یکسال اونجا آرومم گرفت و نوشتم 
ولی چه نوشتنی آخه ؟ 
یه سری نوشته‌ی بی سر و ته . 
اسمشو روزانه نویسی هم نمیشه گذاشت ! 
از بس هم از خوشی و عاشقانه نوشتن رو منع کردم که اينجا شده مصیبت نانه :))))
گوش کنیم  :)
پ.ن: اول اينکه اون بالا به جاي موزیک باکس یچی دیگه گذاشتم و زیاد هم اسمشو دوست ندارم اگه اسمی پیشنهاد دارید بگید مرسی میشم :)
پ.ن2: اون مداحی آخریش رو هم گوش کنید از عبدالرضا هلالیه :)
پ.ن3: براي اون کسی که موزیک باکسه رو برام درست کرد هم دعا کنید
پ.ن4: میشه برا منم دعا کنید؟ :)
دلم کربلا میخواد :(
سال پیش که نه حتی اگه همین چهار ماه پیش به من میگفتی چهار ماه بعد مشغول چه کاری اي میگفتم خواب تموم شد صب بخیر!!!
ولی خب همه چیز خیلی یهویی شد و فک کنم اسمشو میتونیم بزاریم یهویی خوب!!
امروز موقع ناهار به دوستام گفتم هفته ی بعد من در حالی میام سر کلاس میشینم که تیر خوردم و خب اون مدرسه ندار هاي عوضی خندیدن.هشتگ کثافطاي مرض
الان نمیخوام از تندباد دهن سرویسی اي که در طی هشت ماه آینده قراره بر من روا داشته بشه حرف بزنم ذاتا مهم هم نیست چون تموم میشه
الان؛ و بعد از گذشت ۳ ماه از بیست و یک سالگی، مطمئن شدم که همیشه اول هرکاری دوتا راه جلوی پامه.یکی‌اش همواره و پرنور. پر از درخت‌هاي سر به فلک کشیده. گاهی اوقات یه رودخونه هم از کنارش رد میشه. تا تهشم معلومه. اسمشو میذاریم راه یک.اما راه دوم، ناآشناعه و تاریک. درخت هم نداره، شايد چندتا نهال کوچیک. پر از پیچ و خم و چاله‌چوله هم هست تازه. تهشم معلوم نیست اصلا. اسمشو میذاریم راه دو. راهِ یک، راه آسودگیه. راهِ شروع نکردن. راهِ حالا باشه یه وقت دیگه‌
هیچوقت کسايی رو که توی وبلاگشون یا جاهاي دیگه از اينکه پدر مادرشون براشون اينکارو کرده یا اونکارو کرده مینویسن رو درک نکردم . وقتی کسی که اعتراف می‌کنه حتی  یبار هم وبلاگ خودش رو نمیخونه ، دیگه چه ومی داره گفتن اين چیزاي .نمی‌دونم اسمشو چی بذارم ، آره هر لحظه مردم میلیون ها چرند رو میگن و مینویسن ولی آخه بايد یه دردی رو دوا کنه بلاخره. تو که همه چی توی دنیات عالیه ، یا حداقل تو اين زمینه وضعیتت رو دوس داری و جالبه که از کار شاقه اي هم حرف نم
سه روزه طبقه اول ساختمون که یک سال بود خالی مونده بود مستاجر دار شده خیلی سروصدا دارن 
صبح ها براي نماز بیدار میشم صداي خوندن یه پرنده اي از حیاطشون میاد نمیدونم بلبله قناریه 
چیه اما مدام میخونه کله سحر -ساعت نه تا ده - چهار تا پنج - هفت تا نه 
الودگی صوتی قشنگیه 
یاد طوطی بابابزرگم افتادم
براي تولدش نوه هاي پسر پول جمع کرده بودن یه طوطی جیغ جیغو براش گرفته بودن
اولا دوستش نداشت اما کم کم بهش عادت کرد اسمشو گذاشت نیوان به کردی ما یعنی پهلوان:))
اين پست سوراخ دعاي اقاي یگانه منو یاد چند نفر میندازه من جمله:
صفدر قبلی حمزه نژاد اصل کتول فر (که اسمشو به کامران صحت عوض کرده با اون قیافه تخمیش)
شاهکار بینش پژوه
یغما گلروئی (جدیدا هم که عنش دراومد و همتون دیدین که دليل حال به هم خوردن من و بقیه ازش بی دليل نبود)
 
بقیه اونايی که دم به ساعت استوری میذارن و پست توی اينستاگرم و جاي به جاي حس ها و زندگی و لحظه هاشون رو توی همه شبکه هاي اجتماعی شرح میدن به انگلیسی و فارسی (همون دختر بداخل
به حدی دلم گرفته که فکرشم نمی کنین
دلم میخاد زار بزنم
دلم میخاد تا جايی که خالی شم زار بزنم
کردمم
ولی نشد
نمی دونم
تهِ ته همه ی اين حرفا هیچی نیس
جز دل شکستگی
و تنهايی
حیف!
صد حیف!
که اونجوری نبودین که بايد میبودین
که اونجوری نبودم که بايد میبودم
 
من تحمل لحظه اي ناراحت بودن مامانمو ندارم
اونوخ شماها
اصن تقصیرکار منم
شايد الان هیچی اينطوری نبود
چرا
چرا تهِ اون دلي که براتون از آبِ زلالم صاف تر بودو ندیدین؟
من خودم با وجودم حس کردم که براي تک
سلااااااااام.
اينم از اولین پست love your self اسمشو love your self  گذاشتم چون تو اين وب فقط میخوام بگم خودتو دوست داشته باش.وجودتو.زندگیتو.هدفتو.آرزوهاي توی سرتو.براي همشون بجنگ و به دست بیارشون.
از لحظه لحظه زندگیت لذت ببر
*نکاهی به سطرهاي بالا میاندازدفکر میکند و میگوید:بیشعور تو که هنو خودت رو هم نمیشناسی چه برسه به آرزوهاتچرا زر میزنی؟؟؟ اصلا تو میدونی تلاش چیه؟؟؟*
خب خب اينو ولش کنید یکم بهش بی توجهی کنید راهشو میکشه میرع.به هر حال اينکه
نمیدونم چندبار اين جمله رو گفتم که" از پايیز بدم میاد" ولی واقعابدم میاد
روزايی ک ابری میشه حالم بد میشه. خورشید ک نیست دلم میگیره. یادمه از دوم راهنمايی هرسال پايیز که میشد حالم بد میشد. شايد تو بعضی ازین سالا میشد اسمشو بذارم افسردگی فصلی.
الان دوباره حالم خوب نیست. مخصوصا اين چند روز ک نرفتم دانشگاه و سرگرمی قشنگم ک نگاه کردن حرکات آدماي تو خیابون از شیشه ی اتوبوسه رو نداشتم
حالم خوب نیست اما نه ب اندازه پارسال و خب اين خودش خوبه!
نمیتونم د
 
به طرز شگفت آوری امروز همه همکاری کردن و کارم یه روزه تموم شد. تو آسمونا دنبال یکی شون میگشتم که فک نمیکردم پیدا شه به اين راحتی! لامصب اسم اون یکی هم سسمی باز شو اه اصن! تا اسمشو بردم بی چک و چونه تحویل گرفت!
بینش هم رفتم کتابخونه. اون یکی سالن مطالعه با تقریب خوبی دلبازتر و پرنورتر و خوشايندتره. اين یکی هم البته دنجه و پیژامه هم میتونی ببری و تا شب بمونی
فقط قوانینش خیلی سفت و سخته، که به مکانش در! حیف نمیتونم اينجا بیام.
 
+ گاهی یه چیزی تو ذهن
سلام. 
یبار به اين فکر کردم اگر واقعیت الان زندگیمو ببینم و قرار باشه 50 سالم بشه گلی تنها گ مجرد باشم چقدر تلخ و غمناک هست. یکی از سرگرمی هاي تلخم اينه که سن ازدواج و بچه دار شدن اطرافیانم رو بیاد بیارم و ببینم چقدر از من جوون تر بودن وقتی ازدواج کردن یا بچشون به دنیا اومد با اينکه تز من بزرگترن ولی خیلی زودتر از من و امثال من تشکیل خانواده دادن.
اينم قسمت منه. حالا شانس بدبختی آزمايش قسمت تقدیر هر چی اسمشو بزاریم. 
هر کی هم خواستگاری سنتی اومد ن
بخیز آنجا که آنجا را بسازيبخیز اينک زمان روح‌تازی 
سلوک عاشقان دانی چه باشد؟رهايی از جهانهاي مجازی
بخیز از جامه‌هاي سست زیرینبخیزی تا بسوزی تا بسازي
به دنیا آمدی تا حق ببینیچو باطل دیده‌اي اين چیست بازی
برو آنجا که غرب و شرق محوستنه کس داند ز رومی یا حجازی
برو آنجا که آب از عشق جوشدز خون روح بر خود تکیه سازی
رها از نسبت و خویشان خاها از خیر و شرّان موازی
دویی اينجا، برو آنجا یکی شوبرو حلمی چه اينجا نرد بازی
میتونم تمام اين مسافت رو چارتار گوش بدم. 
تمام اين مسیر، تمام بلوار بهشت ، تمام چمران ، تمام عفیف آباد، تمام ارم
میتونم همه شون رو راه برم و با صداي بلند بخونم :
"من ايستگاه آخرم،عبور آخرین قطاری
در امتداد ساقه ام،تو ارتفاع بی مهاری"
 
بياي ته باغ ارم و براي اولین بار دستم رو محکم بگیری 
بياي عفیف آباد و محکم بغلم کنی و من دلم هری بریزه
بياي تو اون پیاده رو ها همه ی اردیبهشت ها رو قدم بزنیم و تو برام آهنگ کوردی بخونی 
دست بکشم رو تر قوه ت و تو حو
میتونم تمام اين مسافت رو چارتار گوش بدم. 
تمام اين مسیر، تمام بلوار بهشت ، تمام چمران ، تمام عفیف آباد، تمام ارم
میتونم همه شون رو راه برم و با صداي بلند بخونم :
"من ايستگاه آخرم،عبور آخرین قطاری
در امتداد ساقه ام،تو ارتفاع بی مهاری"
 
بياي ته باغ ارم و براي اولین بار دستم رو محکم بگیری 
بياي عفیف آباد و محکم بغلم کنی و من دلم هری بریزه
بياي تو اون پیاده رو ها همه ی اردیبهشت ها رو قدم بزنیم و تو برام آهنگ کوردی بخونی 
دست بکشم رو تر قوه ت و تو حو
الان یه جور نبردی درونم داره اتفاق میوفته اسمشو میزارم نبرد من
چون جنگی درون من اما بی سرو صدا داره اتفاق میوفته درون تفکراتم
افکارم در یک لحظه به هم میریزن و در لحظه اي دیگه سرشار از سکوت میشن
تشنه پیشرفتم اما تمايل براي بازگشت به حالت س منو داره از حرکت باز میداره
میخوام قدم بردارم به سمت رویاهام
اولین قدم!
اهسته و بی سروصدا
دیروز داداشم پیام داد که ما شام میايم خونتون.
منم جواب دادم آخ جوون، بعد سه شب بالاخره شام می خورم.
عصری دوباره اس ام اس داد که نمیايم ولی برات شام میارم.
امشب هم اومدن خونمون و کلی غذا درست کردن.
اين طوری شد که دیگه من شام دارم.
 
مامان بابام زنگ زدن و گفتن که امشب رفتن سامری.
یاد سفر سال ۹۵ مون افتادم، یک شب و دو روز حرم سامری موندیم و مهمون حضرت صاحب بودیم.
اون موقع با خدا عهد کردم که یک دختر صالح و نیک سیرت بهم بده و اسمشو بذارم نرگس.
از اون جا ش
+ تا نصفش رفتم، به شدت درگیرکننده است، گاهی اصلا متوجه گذر زمان نمیشم :)
+ تا چند روز دیگه وارد سه ماهه سوم میشم. حالم خوبه خدا رو شکر البته اگر نوسانات خلقی، حساسیت و زودرنجی هامو فاکتور بگیریم! سعی میکنم خودمو شاد نگه دارم. ولی بعضی وقتا انحراف فکرم به مسائل خوب و مثبت واقعا سخت میشه.
+ از سیسمونی فقط سفارش تخت مونده. بقیه چیزا الحمدلله خریده شد :جیغ دست هورا 
+ باهاش حرف میزنم، اسمشو صدا میکنم ولی ترکیب مامان ارکیده هنوز براي خودم عجیبه :))
+
علیرضا،
 
تو اگه واقعنی داری وبلاگ منو میخونی،
بايد بدونی که من حرفم اينه: مهاجرت آسون نیست.
 
براي تو که میخواي زندگی و همه چیت رو بفروشی و بياي، راه برگشتی نیست.
 
اگه بياي اينجا و شکست بخوری یا اينجا بهت نسازه چی؟!
 
بعدم من هیچی از زندگی تو نمیدونم پسر.
 
چطور میتونم کمکت کنم؟!!
یک روز یک موش گرسنه که دنبال غذا میگشت یک فندق در بسته پیدا کرد.
هرچقدر سعی کرد با دندونش فندوقو باز کنه نتونست.
پوسته ی فنذق خیلی سفت و سخت بود و دندان هاي کوچیک موش نمیتونست اون رو بشکنه.
موش رو به آسمون کرد و گفت: "خداي مهربون! چرا به من دندوناي به اين کوچیکی دادی؟
من نمیتونم باهاش فندوقو بشکنم. الان من غذا دارم ولی نمیتونم بخورمش."
خدا از توی آسمون بهش جواب داد:
"برو توی جنگل و دندون همه ی حیوون ها رو ببین.
دندون هر حیوونی که دوست داشتی رو انتخا
دختر کرد ايرانه غریبه در گیلانه
پوست سفیدی داره 
موهاش رنگ برگ پرتغاله
تو کافه لاهیجان دور همی نشستیم 
با بچه هاي دانشگاه چاي نباتی خوردیم
شب بود و زمستون 
تو ماه شش دی
شب سرد پنجشنبه
تو پارک جنگلی 
آستانه
خنده کنان با بچه ها 
قدم ن در سبزه ها
سیاه بود همه جا
میگفتیم لبخندن میرفتیم
ساعتی از بامداد رد کردیم
موقع رفتنم شد
مسافر بودم و خسته 
حال مجنونی داشتم 
دست رو سینم گذاشتم
با فاصله اي از دوستان خداحافظی کردیم 
خوشحال شاد بودم 
نشست
سلام من برگشتم
سه ساعتی میشه که رسیدم
چقدر همه چی یه جوری شده هنوز حتی ذهنم تو پادگانه
تو خاموشی تو بیدار باش تو انکادر
تلویزیون برام یه جوری میاد با اينکه اونجا تلویزیون داشتیم
ولی فرصت نمیشد دید
دو ماه اموزشی خوب سخت و پر سود
امروز 10 صبح ترخیص از کرمانشاه
اينجا میام مینویسم اما الان فقط تنها چیزی که لازم ندارم نوشتن چیز هايی که دیدم و فهمیدم
که همش باز در همون جهتی بود که میخواستم
با تمام سنگینی هاش روز هاي اردو که اسمشو گاها میگم فوق س
 
زنگ زد دعوت کرد خونشون براي جلسه با یکی که اسمشو تریلی بايد میکشید! بیشتر که پرسیدم فهمیدم کاندیدا شدن ايشون، میخوان آشنا بشیم باهاشون و ازین حرفا!
احتمالا پشتش هم گرمه تو انتخابات!
گفتم کیا هستن دیگه تو اون جلسه؟ یه چنتا اسم گفت.
من:
واقعیتش اينه دوست ندارم اصلا ببینمشون. حالا ما با هم اختلاف فکری پیدا کردیم، ولی پدرکشتگی که ندارم باهاشون! ولی رفتارهاشون یه جوری عوض شد که انگار از اول و ازل دشمن بودیم!
 
گفتم جهنم الضرر شناختن یه کاندیدا! ن
نگاه کردم دیدم ۵۷۸ تا پست گذاشتم تا الان . برام سواله که چجوری همه شونو از دسترس خارج کردم اين روزها از نظر احساسی مود هاي مختلفی دارم ، گاهی خشم ، گاهی غم ، مقدار بسیار کمی شادی و اکثرا بی حالی و خواب :/اينجا نگفتم براتون ، دو هفته پیش به داداش بزرگه گفتم حالم بد شده بود و رفتم سرم زدم و اين حرفها ، یک ربع دیگه ش پیام داد ما یه ربع دیگه اونجايیم ‌. فکر کردم داره مسخره بازی در میاره ولی واقعا یه ربع دیگه اينجا بودن ، برام یه خوکچه مو بلند هم آورده ب
سلام به همه
امیدوارم خوب باشین
داشتم نظرات قدیمی رو میخوندم
که دیدم یه چیزی بهم قول دادع بودین که یادتون رفته
قرار بوووووووووووووووووووود
اسمممممممممممممم
بچههههههههههههه ییییییییی
منوووووووووووووو
کوووووووکیییییی 
رووووووووووووو 
شما انتخاااااااب کنییییییییین
جنسیتش معلووووووم شده
دخترهههههههههههه
پس لطفا اونی هاي گلم
و هانی جان که قرار بود انتخاب کنن
اسماشونو بگن که به کوکی بگم
هر کدومو دوست داشت بذاریم 
برا بچه اموووووون
اولی
از بی اينترنتی، رفته بودم سراغ گالری گوشیم. عکسی رو دیدم که هیچوقت دلم نیومده از گوشیم حذفش کنم. دیدنش یادآور آرامشیه که اون روز داشتم. 
عکس چیز خاصی رو نشون نمیده. چند تا ماشین و چند بوته گیاهی که اسمشو نمیدونم. از اون عکس هاست که مستعد حذف شدن از گوشیه! ولی حذف نشده. اين جا یه زمانی پناهگاه من بود. یادم نیست مربوط به کدوم دوران از تحصیلمه و ترم چند بودم.از اسم فايل عکس فهمیدم که مربوط به 2018/4/11 بوده. و چون گوگل دردسترس نیست! تبدیل تاریخ نمیتون
یک‌سری پست‌ها هست که ترجیح می‌دم فعلا به‌صورت رمزدار منتشرشون کنم.
رمز پست‌ها به چه کسانی تعلق می‌گیره؟
 
1- کسانی که زیر اين پست درخواست رمز کرده باشن.
2- کسانی که یا وبلاگ‌نویس ِ آشنا باشند یا آشناي بدون ِ وبلاگ باشند.
توضیح: آشنا بودن چطوری مشخص می‌شه؟ کافیه کمی از شما شناخت داشته باشم، یعنی وقتی اسمتون رو می‌بینم با خودم نگم یارو چه مشکوکه، کیه؟ من که نمی‌شناسمش؟ تا حالا ندیدم اسمشو!
 
+ لازم به ذکره که، اين پست‌ها، چون کمی جنبه‌ی شخ
:)نگین بانو می بینی؟عشقا همه کشک شدن.ینی تو هم وقتی میرفتی همین احساسو داشتی نفسم؟همین چیزا رو به بقیه میگفتی؟اصلا مگه ممکنه؟دارن یه کاری میکنن باورم شه اون حرفا رو از ته دلت میزدی.به لیسا گفتی منو نمیخواي.خداي من:)))چجوری همچین خیانتی ممکنه.آره من بهش میگم خیانت.و تو یه خیانتکاری.که بهت ابراز علاقه کرد.وقتی هنوز با هم بودیم اين کارو کرد!و تو بهم نگفتی!!!چرا؟!من میگم چرا.چون اون برات مهم تر بود.اون.ناناي عوضی که از پشت بهم خنجر زد!!!!هه.
خاطره کتابخوان معلول
خاطره کتابخوان معلول
 
خاطره کتابخوان معلولدیدی بعضی وقتا هرکاری می‌کنی حالِ دلت خوب بشو نیست؟!با چند تا دوستی که معمولا با اونا بودی حس خوب داشتی، اين ‌ور اونور میری، حالت خوب نمیشه…موسیقی مورد علاقه‌ات رو گوش میدی، نوچ‌…بازم خوب نمیشه…تفریح و سفر میری…میبینی نه، مث اينکه باز کارساز نیست…اما یهو یکی میاد یه کتابِ مشتی بهت میده… و انگار پرتت می‌کنه وسط بهشت!میری تو کتاب و نمی خواي از توش در بياي!اصلا تا حالِ دل
تا حالا شده
 یه ادمی رو در نظر بگیری که یسری ویژگی هاي اخلاقی مزخرف داره که تو رو متنفر میکنه . و تو مجبوری باهاش بسازي به هر جهت . 
یه مدت میگذره هم تو سعی میکنی باهاش کنار بياي
و هم حس میکنی اين ادم انگار داره تغییر میکنه و انگار داره ادم میشه! 
دوباره یه مدت میگذره
حس مثبت پیدا میکنی نسبت به اين ادم که نه انگاری اين ادم داره اخلاقاي گندشو عوض میکنه و تو هم سعی میکنی خوب باشی باهاش.
.
.
.
 اما دقیقااا 
یجايی که باهاش اوکی میشی و میری بزرگترین ل
 
زنگ زد دعوت کرد خونشون براي جلسه با یکی که اسمشو تریلی بايد میکشید! بیشتر که پرسیدم فهمیدم کاندیدا شدن ايشون، میخوان آشنا بشیم باهاشون و ازین حرفا!
احتمالا پشتش هم گرمه تو انتخابات!
گفتم کیا هستن دیگه تو اون جلسه؟ یه چنتا اسم گفت.
من:
واقعیتش اينه دوست ندارم اصلا ببینمشون. حالا ما با هم اختلاف فکری پیدا کردیم، ولی پدرکشتگی که ندارم باهاشون! ولی رفتارهاشون یه جوری عوض شد که انگار از اول و ازل دشمن بودیم!
 
گفتم جهنم الضرر شناختن یه کاندیدا! ن
سلام!
امروز درحالی که مورد توهین و تحقیر یکی دونفر از ادماي زندگیم قرار گرفتم،با یه حالت خیلی ناراحت کننده اي نشستم یه فیلمی رو دانلود کردم که حتی اسمشو نمیدونستم!
اوايلش به نظرم مسخره اومد،ولی از یه جايی به بعدش دیدم ناتالی همون منم!
خودم هستم که باعث شدم ادما هررفتاری باهام داشته باشن.
سعی میکنم دیگه بهشون اجازه ندم!
چون ما اول از همه بايد عاشق خودمون باشیم
خودِخودمون،تک و تنها :)
شايد شماهم اينطورید؟هوم؟
پس بيايید تغییرش بدیم!
 
بال هايی بر فراز ايتالیا بعضی وقتا کمی طول می‌کشه تا مفهوم یه کلمه اي رو که باهاش بازی شده رو درک کنیم. چیزی که الان مد نظره، اسم یه شرکت هواپیمايی خصوصی ايتالیاست که مقرش تو رمه، به نام Air one. در وحله اول به نظر اسمش انگلیسی میاد، اما اگه دقت کنید رو دم هواپیما هاي اين شرکت عکس یه مرغ ماهی‌خوار رو می‌بینید که تو ايتالیايی بهش میگن Airone و اينجاست که متوجه میشید اين کلمه یه معناي دوگانه  داره! اين شرکت با اسم آلیآدریاتیکا (Aliadriatica) سال ۱۹۸۳ در ش
سلام
اين جمله را شنیدید که وقتی اطرافتون فرضا اتاقتون به هم ریخته است نشانه ذهن بهم ریخته است. من باورش دارم. دقیقا وقتی ذهنم پر از فکر و آشفته است اصلا نمی تونم محیط پیرامون خودم را هم مدیریت کنم. البته برعکسش هم صادقه.
بخاطر همینه که وقتی از نظر ذهنی بهم ریخته هستیم، دوست داریم بریم جاي خلوت یعنی ذهنمون به خلاء نیاز داره. 
مدیتیشن هم همینطوریه. ذهن را می بره به خلوتگاهT به پايین ترین قسمت ذهنمون، که در آن سکوت بتونیم مشکلمون را حل کنیم.
شايد
هیچ دردی من فکر نمیکنم بالاتر از اين باشه که یکی از بزرگترین و دلاورترین مرد دنیارو از دست داده باشی. ترامپ جنايتکار و مذور و کثیف تر از هر کسی نتونست با اين ابر مرد رو دررو 
بجنگه،البته که هزاربار جنگید و هیچ وقت پیروز نشد. گفت ابروم رفت تا ابد هم بجنگم همینه. تنها چیزی که به سرش زد اين بود که با موشک و پهباد بزنش که اين خنجر از پشت هم
اسمشو نمیشه گذاشت من نمیدونم کسی که میخونه بگه بايد به اين نامرد ناشی کار ناخرد چی گفت.
که خداي تو. که اصلا
 
 
.
بی ربط۱:
زکات علم نشر و آموزش اونه.
و پرداخت زکات هرچیز اونو از بلا حفظ میکنه .
نتیجه اينکه براي اينکه علمت سالم بمونه بايد به بقیه یادش بدی !
تصمیم گرفتم تا اونجا ک میتونم چیزی خوب و جدیدی ک فک میکنم به درد بقیه میخوره تو حقوق یا راجع به کنکور انسانی .یا حتی زبان و داستان یاد گرفتم به اونايی ک لازمش دارن معرفی کنم و مسیر بدم.نمیتونم اسمشو بذارم یاد دادن.چون من معلم نیستم‌‌‌.اما میخوام براي سالم موندن محفوظاتم یه کاری کرده باشم.!
اگر بدخواه، اگر بدگو نباشیم،
چرا حق بین، چرا حقگو نباشیم؟
زبان یک می کند روزی غم و درد،
اگر یکدل، اگر یکرو نباشیم.
 
شبی ترکت کنم، روزم سیاه است
، نپرسم حال تو، حالم تباه است.
گنه پوشی گناه است و ولیکن،
گنه هاي ترا گفتن گناه است.
 
گشادم بر تو دل را بی تقاضا،
اگر جرمی تو بینی، عیب منما.
دلم دریاست، از صافی آبش
بتابد سنگها در قعر دریا.
 
سبوی صبح دارد بوی نوروز،
چو هدیه آورد از کوی نوروز.
چو تندر نالة نی آورد باد،
برقصد لاله اندر طوی نوروز.
 
 بهار آ
 
 
هم اکنون به خودم نشان حون طلايی میدم با اين سرعت پیشرفتم در کد نویسی!
بايد اوايل شهریور وبلاگ طراحی قالب خودمو راه اندازی میکردم اما شد آخر شهریور بعد از اون بايد هفته اول مهر یه قالب می ساختم که خب امشب تازه آمدم html اونو درست کردم و هنوز استايل دهی نکردم!
اين روزها دارم جاوااسکریپت یاد می گیرم و البته هنوز از اون مقدمه کسل کنندش خارج نشدم:/
طبق برنامه بايد تا آخر سال علاوه بر جاوااسکریپت زبان php هم یاد بگیرم:)
ولی با اين روند پیشرفت تا افق
یه مدت هست که دوتا دوست جدید پیدا کردم . یه سگ‌با توله‌ش. یه روز رفته بودم یه خورده غذا بدم سگ هاي ولگرد دور و بر که خوردم به اين دوتا . یه سگ ماده که پاش شکسته و لنگ می زنه . خیلی هم لاغر و ضعیف شده و یه توله هم همیشه باهاشه . یه بار بهشون غذا دادم . وارد جزئیات احساساتم نمی شم چون احتمالا بايد یه پست جدا بنویسم راجبش . ولی اينقدری بهش وابسته شدم‌که یکی دو روز بعدش بازم‌رفتم‌بهشون غذا بدم . وقتی منو دید از دور بدو بدو ا مد سمتم ! اينقدر دمش رو سریع
بالاخره افتادم رو دور پادکست انگلیسی گوش دادن (در واقع دیدن. چون از طریق یوتیوبه - البته اگه کسی اونجا بدونه یوتیوب چیه به جز اينکه فقط اسمشو شنیده باشه و فقط چارتا موزیک ویدئو سلنا ازش دیده باشه )  
و دارم حس میکنم زندگی واقعی جاي دیگه اي بوده و من خبر نداشتم . زندگی نرمال و منطقی. منظورم نگاه غربیه. 
دلم میخواد یه سیفون بکشم به همه زندگی چرتی که تو زبان فارسی داشتم اون همه وقت هايی که هدر رفت پاي چرت و پرتاي معلمايی که فکر میکردن سايت هاي پو*ن ب
خـــدايـــم را دوست دارم چون وفـــادارترین است و شايد به رسم همین وفاداریست که دوستانم را به او میسپارم . . .
 × :: × :: × :: × :: × :: × :: ×
از اين به بعد هر کسی بهت گفت دوست دارم برو بغلش کن اروم سرت و بزار روی شونه هاش و یواش در گوشش بگو خفه میشی یا خفت کنم؟(کدومو دوست داری؟؟؟)
× :: × :: × :: × :: × :: × :: ×
بی تفاوت باش به جهنم ! مگر دریا مُرد از بی‌ بارانی ؟!
 
× :: × :: × :: × :: × :: × :: ×
بگذار بگویند خسیسم
من
دوستت دارم هايم
را الکی خرج نمیکنم
حتی براي تو. . . .
× :: ×
اقا من زنده هستما ، ولی چندوقته اصلا دست و دل وب رو ندارم نمیدونم چرا یعنی میدونما ولی خب بی خیالش ، با شرمندگی فراوان به هیچکدومتونم سر نمیزنم ، فقط هعی وبو چک میکنم ببینم کسی کامنت داده یا نه ! 
حتی دوبار به حذف وب فکر کردم که اصلا خودم به خودم فحش دادم حتی به حذف و راه انداختن یه وب دیگه فکر کردم حتی یجورايی اسمشو هم انتخاب کردم ولی باز به خودم نهیب زدم .
یه مقدار اين روزا حالم گرفته شده ولی من بی خیالشون ادامه میدم ( یعنی یه اتفاقايی پیش اومد
همیشه دلم میخواست فرزند یه خانوم و آقايی میبودم که شدیدا عاشق هم بودن و بعد ازدواج کردن از اين عشقاي اسطوره اي! ولی بعدا به اين نتیجه رسیدم اگه عشق باشه حتی کم زندگی یه رنگِ دیگه اي داره. متاسفانه ازدواج مادر و پدرم کاملا از روی منطق اينکه اين خانم یا آقا براي زندگی مناسبن اتفاق افتاده و کمترین علاقه اي حداقل از طرف مادرم نبوده. باورش یکم سخته ولی طی اين بیست و چند سال زندگی مشترکشون مادرم حتی یه بارم پدر رو به اسمش صدا نکرده و همیشه حرفاشو با
پارسال اين موقع اصلا نمی دونستم که همچین شغلی هم وجود داره! همه چیز از آذر 97 شروع شد!
شغل تولیدمحتوا براي من خیلی وقت بود شروع شده بود و خودم نمی دونستم! ینی اسمشو نمی دونستم اما انجامش می دادم ^_^
مثلا وقتی براي همکلاسی هام انشا می نوشتم و اونام در عوض برام ساندویچ می خریدن
بیل گیتس در سال هاي خیلی دور در وبلاگ خودش نوشته بود محتوا پادشاه است! واقعیت هم همینه
کارهاي زیادی رو می شه با محتوا انجام داد.
خلق مطالب جدید و معرفی محصولات مختلف از نظر من
امروزم شروع شد. من ساعت چهار بیدار شدم کتاب خوندم دوباره خوابم برد دیگه تا ۹ نیم اينطورا. الانم صبحونه خوردم که روزمو شروع کنم. بابا برام کارتن اورده کتابامو بچینم توش دلم میخواد همه کتابامو ببرم اما خب به خودم میگم بچه جون بی جنبه بازی در نیارو فقط همونايی که میخونیو بیار. خب من کتاب عکسامم برداشتم چهار تا مجله اي هم که داشتمم برداشتم. مقاله هامم برداشتم خب کاره دیگه ادم دلش میخواد نگاه کنه یهو. البته بعدا کتابی بخوامم میتونم بگم بابا یا مام
امروز یا بهتره بگم دیروز خیلی خوب بود
هم نظامم اومد
هم یلدا ب دنیا اومد
هم مشاوره خوب پیش رفت
و هم براي اولین بار سعی کردم ب باباهم اعتماد ب نفس بدم
سعی کردم به اون و خودم بفهمونم ک چقدر نظرش برام مهمه
ک جايگاه تضعیف شدش رو بهش برگردونم
ک بهش بگم من اونجوری ک فکر میکنی دربارت فکر نمیکنم
نمیدونم چی بود اما ی برقی تو چشماش دیدم امشب
و حس کردم چقدرررر تنهاس
نبودن مامان اين چند شب اجازه داد بتونیم باهم حرف بزنیم 
چند بار درجواب حرفم سکوت کرد و چیزی
منصور ضابطیان استوری گذاشته از مراسم فارغ التحصیلی دانشجوهاي پزشکی دانشگاه تهران
بعد دارم مقايسه میکنم با سالها پیش و مراسم فارغ التحصیلی مزخرف و به درد نخور خودمون که من هیچ برنامه اي واسه رفتن نداشتم از بسکه متنفر بودم از اون دانشکده و آدماش فقط پولمو داده بودم که بچه ها تندیسمو بهم بدن مثلا یادگاری که خسته و کوفته از باشگاه اومدم خونه و مامانم به زور فرستادم برم. از سر تا ته هزینه پذیرايی و مجری و تندیس و فلان رو که خودمون دادیم یه کمدین
دانلود اهنگ مسیح و آرش اي پی خالی بود دستم
دانلود موزیک خواننده هاي پرطرفدار و جوان کشور مسیح و آرش AP بنام خالی بود دستم با متن و بهترین کیفیت ممکن
شعر و آهنگسازی : آرش عدل پرور / تنظیم کننده : مسعود جهانی
Exclusive Song: Arash & Masih AdlParvar Khali Bod Dastam” With Text And Direct Links In JazMusic

خواننده اين اثر مسیح و آرش AP مسیح نام دارد 
براي دانلود روی لینک ادامه مطلب در زیر کلیک نمايید.

متن آهنگ خالی بود دستم مسیح و آرش AP
خالی بود دستم من میترسیدم بری هیچی نگفتم نمیخواست
من امروز یعنی تردم خدا نکنه یه تصمیمی بگیرم بر عکسش انجام میشه. پس تصمیم من براي فردا اينه هیچ کاری نکنم :دی :/ 
نتم وصل شد نشستم فیلم دیدم درسته زبان کار کردم کتابمو خوندم و چند تا کار دیگه اما کم بود خب. اينه که الان دوباره میخوام یه فیلم ببینم :دی. میدونم دیوونم شب آخرمه اينقدر سرخوش بازی در آوردن اما وقتی کل روزو خراب کردی ارزش داره براي یکی دو ساعت خوب بشی؟؟ نمیدونم دارم به شدت چرت میگم. اما قول میدم فردا صبح زود دوباره بیدار شمو جدی بی شو
اسمشو میشه گذاشت شکست عشقی ؟نمیدونم بايد ناراحت باشم یا نه؟!با کسی که حتی کمی صمیمی هم صحبت نکردم . منحرفی جنسی بودم یا عاشقی ترسو ؟اصلا عشق بود یا شهوت ؟ احساسی دوستانه و دلسوزی بود ؟ نمیدانم . اصلا همان که دوستم به شوخی گفت دو گراز هم در یک اتاق بگذاری عاشق هم میشوند . اصلا عاشق بودم؟ پس اگر عاشق نبودم پس اين چه حس گندی ست که حالم از خودم بهم میخورد . پس چرا احساسم اينقدر شکننده شده ؟ مثل همیشه فقط سکوتم بود اي کاش ساختمان بیمارستان چند طبقه ب
سلامی دوباره
اگه پست قبلو مشاهده کرده باشید الان میتونیم یه برنامه امنیتی خفن براي سیستممون بسازيم.
اگه شما هم از اون دسته افرادی باشید که برادر یا خواهر کوچیکتون بی اجازه میرن با سیستمتون کار میکنن یا توی یه شرکتی کار میکنید که همه قصد هک کردن و ورود به سیستم شما را دارن و یا. اين آموزش بدردتون میخوره.
مواد لازم:
دو تا جیمیل که یکیشون بايد مورد تايید گوگل قرار گرفته باشه(طبق اين آموزش)
کتابخانه pyinstaller براي exe کردن فايل(طبق اين آموزش)
براي را
بسم الله 
اينجانب . یه دختر مهرماهیم که از قضا همین امروز که تولد وبلاگمه تولد خودم هم هست (فی الواقع گل و گل و گل گلگلکه چه خوشگل و با نمکه تولدم مبارکه)
حالا چرا اين وبلاگ رو ساختم؟ راست و حسینی دقیق نمی‌دونم فقط وبلاگ نویسی یکی از  موارد اون  لیست بلند بالاي برنامه هايی بود که دوست داشتم با شروع نوزده سالگیم انجامش بدم  . تلاشی براي نوشتن و آسودن . و آسوده نوشتن(سرراست ترش ناشناس نوشتن میشه:))
چرا اسمشو گذاشتم فانوس دریايی؟( حواستون باشه
تو را زیر بالشم پنهان می‌کنم
شبیه کتابى ممنوعه
چراغ‌ها خاموش می‌شوند
و صداها می‌خوابند
سپس تو را بیرون می‌آورم
و حریصانه می‌بلعم
پیش از اين عاشقانه‌هاي نابی از مرام‌المصری» خونده بودم تا اينکه چشمم به آزادی عریان می‌آید» خورد. چون گناهی آویخته در تو» پیشتر با برگردان سید محمد مرکبیان چاپ شده بود.
آزادی عریان می‌آید» برگردانی از شعرهاي مرام‌المصری»ه که اگه به من بود اسمشو می‌ذاشتم مرثیه‌اي براي سوریه». انقدر توی اين مجموعه
معلم: کی داوطلب میشه اين مسئله رو‌‌حل کنه ؟!
اولین نفر دستش رفت بالا.اسمش هاله ست،پارسال همکلاس نبودیم ولی اسمشو می دونم چون شاگرد اوله.
فرزانه : تو چرا دستتو نبردی بالا، اصلا چرا دیگه داوطلب نمیشی.
من: هیچی حوصله تخته رو ندارم.
+ راستشو بعداً تو حیاط گفتم به فرزانه.چند روز پیش شنیدم هاله تو راهرو داشت با رفقاش حرف میزد، درباره من، داشت میگفت اين دختره فک کرده خیلی شاخِ پوزشو طوری میزنمسریع رد شدم که نشنوم ،که جوش نیارم ولی فرزانه همینق
اگه حرف مردم هیچ ارزشی نداشت به عنوان پاداش محسنین نمیفرمود:و ترکنا علیه فی الآخرینو اينکه توصیه شده خودتون رو از مواضع تهمت دور کنین یعنی برداشت مردم مهمهنه که بذار بگن تا جونشون دربیادبله اونجا که میدونی بر حقی و مردم بیراه میگن هیچ+ از خودت پرسیدی مردم بخوان پشت سر ما یا بعد مرگ ما از ما یاد کنن چه جوری یاد میکنن؟!با چه صفتی با چه عنوانی با چه خاطره اي؟آلفرد نوبل یه نمونه خوبیه که تا قبل از اينکه دیر بشه نگرش مردم رو به خودش بالکل تغییر داد:
امروز شیفت ب اف شد و باهم رفتیم بیرون 
یکم حرف زدیم و ب تمايل نداشت از اينجا بره . بهش حقم میدم وقتی کسی جاش تثبیت شده چرا بايد ول کنه و بره تا چند ساعت قلبم داشت از جاش در میومد ولی میخوام صبر کنم تا به وقتش 
تو ماشین که بودیم دوتا صحنه اومد جلوی چشمم 
ب میاد خونه شام میذازم جلوش و اعصابم خورده از زمان و زمین شاکی ام 
صحنه ی بعد اينه که من دارم چمدونمو جمع میکنم و میرم 
مطمئنم هر اتفاقی که بیفته هر چیزی که بشه اين بار فرق داره درصورتیکه زنده بمو
آنه؟ حرف بزن، از حرف زدن نترس؛ آنه فیلم زندگی کدویی منو یادته که هنو، میدونی به چی فکر کردی، چه روزايی که میتونستی توشون زندگی کنی ولی اينکارو نکردی، واقعا چرا دختر؟ چرا آنه ماری؟ تو بايد سعی کنی خوشی رو بسازي، دقیقا تو لحظه اي که هستی بسازيش، شخصیتارو یادت بیاد؛ شخصیت تو کدومه؟ کدوم یکیشونی؟ آنه سعی کن با درونت زندگی کنی، با درونت زندگی کن دختر، به بیرون وابسته نباش، وابسته ی درونت باش، اونوقته که هرجا باشی یا تو هر شرايطی باشی اونوقت دنیا
هنوز تو اين فازه که من یه شوهری بکنم ب جاي باباش ک رقص مثل شوهرش سوسن بلد باشه. میگه شوهر سوسنی بکن(یعنی مثل شوهر سوسن). مامانم بهش میگه اگر من چندتا نوه داشتم مثلا 4  5 تا تو لوس نمیشدی عزیزکرده نمیشدی. بعد میگه خب الان ک من هستم پس مامان یه چندتا شوهر دیگم بکنه تا چندتا بچه داشته باشه و تو چندتا نوه(یعنی فکر میکرد که با یک شوهر میشه فقط یه بچه داشت. نمیدونم چرا اين فکرو میکرد درحالیکه معنی خواهر برادر رو بلده)شب اومدیم پايین یه کمی حرف زدیم موقع
هوا سرد بود و برگ‌هاي خشکِ خیس‌شده رو لگد میکردم. هواي بوی رمان‌هاي خون‌آشامی میداد و شايد اگه دقت میکردم دم یه گرگ رو میدیدم که سریع از لاي درخت‌ها رد میشه. 
یکی از هم اتاقیام عاشق شده. من نگاهش میکنم و کیف میکنم و غبطه میخورم. گلدون خریده که براي تولد اون توش گیاه بکاره. تعریف میکنه که چطور دست هاش رو مشت میکنه تا دستاي اون رو نچسبه. چشماش وقت حرف زدن راجع بهش برق میزنه و تن صداش اهنگین میشه. و اون، هنوز حتی نمیدونه.
کاش عاشق میشدم. دلم میخو
به نام خدا》
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
امشب بعد از چندین روز دوری از وبلاگم و درگیری با زندگی ، دلم هوا کرد بیام یه پست بزارم.
میخوام در مورد دوست مجازی بگم .(دوست همجنس)
 
واقعا چقدر خوبه یکیو تو مجازی داشته باشی (تاکید میکنم همجنس✋) که عینِ خودت باشه و مورد اطمینان باشه ، و مشکلاتت رو باهاش در میون میزاری.
 
جدا ازاينکه دلت رو خالی میکنی،مشاوره هم میگیری! باهاش م میکنی و بهترین تصمیم رو براي زندگیت میگیری.واقعا چقدر خوبن اينجور آ
سلام اين پست خیلی سروته نداره و صرفا دردودله.
من یه مشکلی دارم.هر چند وقت یکبار بی‌دليل یا بادليل دچار افسردگی میشم.خودم اين اسمو روش نمیزارم.من بهش میگم در خود فرو رفتن.روزخوش تو پست جدیدش یه حرف قشنگ زد.نوشته بود من بعد هر بار افسردگی آدم بهتری شدم نه بع از هر سختی.
داشتم به اجتماعی بودن فکر میکردم.مثلا یکی از بچه‌هاي طبقه سه دانشکده شدن.میدونی من همیشه ترس از اجتماع آدما داشتم.مسخره‌س که بگم یکی از دلايل خیلی جاها نرفتنم همین بوده اگرم تن
+گویا تفکر "بچه‌هاي انسانی تنبل و خنگ هستن" کماکان بین مردم وجود داره. جالب اينه که امروز صبح فهمیدیم توی اون مدرسه‌ی ده دوازده کلاسه، هرچی آتیشه از گور کلاس ما بلند می‌شه! سرکار خانم ناظم همه رو فرستادن سر کلاس و فرمودن که چرا نمی‌تونید عین آدم صف وايسید؟ و سوال اينجاست که الان شما از ما انتظار داری که یه صف چهل‌نفره‌ی خوب و خط‌کشی شده تحویلت بدیم؟ آیا تقصیر ماست که شما اين‌همه آدم رو ریختید تو یه کلاس چون می‌مُردید اگر دو تا کلاسمون می
دانلود آهنگ مسیح و آرش Ap تو که نیستی پیشم
شعر و ملودی : هوروش بند | تنظیم قطعه : مسعود جهانی
دانلود اهنگ تو میتونی بمونی
دانلود آهنگ تو میتونی بمونی میتونی بسازي
هم اکنون براش شما عزیزان ♫ آهنگ تو که نیستی پیشم از مسیح و آرش Ap ♫ با متن و دو کیفیت 320 و 128
Download New Song By : Masih And Arash AP – To Ke Nisti Pisham With Text And Direct Links In JazMusic
خواننده اين اثر آرش AP مسیح نام دارد 
براي دانلود روی لینک ادامه مطلب در زیر کلیک نمايید.
متن آهنگ تو که نیستی پیشم مسیح و آرش Ap
♪♪♫♪
صبح که از خواب بیدارم شدم، خوب میدونستم دیگه تا دستی به سر و روی خونه نکشم، هیچی نمیچسبه.من هفته اي دو بار تمیزکاری میکنم،اين جوری هم وقت کمی ازم میگیره و هم خونه همیشه برق میزنه و نگاه کردنش حالمو خوش میکنه. اما چون کارهاي خونه،البته غیر از آشپزی که محبوب دلو روحمه، واسم سخته و گوش کردن کتاب صوتی یا پادکست هم، هربار، به دفعه ی بعدی تمیزکاری مؤکول میشه،،گاهی مثل الآن وسط یک خونه قرار میگیرم که دیگه از نفس افتاده و نمیتونه نفس منو تازه کنه
نمیدونم کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین رو خوندین یا نه؟ من بارها و بارها از اين طرف و اون طرف اسمشو شنیده بودمتوی کتاب فروشی ها دیده بودمش ولی هیچ وقت راغب نبودم برم سمت اين کتاب!! اصنم نمیدونستم اين کتاب راجع به چی هست و همینطوری احساس میکردم کتاب جذابی نیست!! خلاصه حدود سه هفته پیش که رفته بودم توی یه کتاب فروشی قدم میزدم براي خودم و قصد خرید کتاب هم نداشتم، چشمم خورد به اين کتاب! قیمتش هم خب کم نبود.کتابو باز کردممقدمشو خوندم به نظر جال
نمی‌دونم اولین بار اسم مهدی شادمانی رو کجا دیدم. شايد تو همشهری داستان بوده ولی معمولا اونجا اسم نویسنده‌ها برام بولد نمی‌شن. شايدم تو پیج یکی از همکارا و دوستاش که دنبال می‌کردم دیده باشم. به هر حال یادمه موقعی که پارسال کتاب کآشوب رو می‌خوندم، وقتی به روايت مهدی شادمانی رسیدم اولین بار نبود اسمشو می‌دیدم. جزو معدود نویسنده‌هاي آشناي اون کتاب بود برام.
می‌دونستم سرطان داره ولی خیلی پیگیر اخبارش نبودم. گه‌گاه که تو همون یکی دو تا پیج،
امروز خونه نرفتم که کارمو به سرانجامی برسونم! غافل از اينکه نهآر نخردمه.به امید بوفه دانشگاه گفتم بذار به سعید عزیز مدیر محترم سايت وزین شوکولاگ اقتدا کنم و منم بیخیال نهار شم که دیدم نه فايده نداره! رفتم بوفه دانشگاه دیدم تعطیله! آخه بنظر شما عصر پنج شنبه که اموات چشم انتظارن بوفه دانشگاه بايد تعطیل باشه؟!!!
لاجرم فکری به ذهنم خطور کرد و رفتم ساختمان .و از اين دستگاه اتومات ها خواستم ارتزاق؟ ارتزاغ؟ کنم.متاسفانه دانشجوهاي شکمو چیز چندان
من چند ساله کار میکنم ولی پول یه پرايد رو ندارم.پول ندارم یه آپارتمان اجاره کنم و هر چقدر پس انداز میکنم بیشتر حس بازنده بودن دارم بابت لذت هايی که با پس انداز کردن پول از دست میدم. 
با اين اوضاع تا اين سن که ازدواج نکردیم .بعد از اين هم نمیتونیم.
من هیچوقت به رفتن فکر نمیکردم .بايد بمونی و بسازي .
اما چی رو بسازيم؟ به چه امیدی بسازيم؟
چه بهار دلگیری.اصلا بهار همیشه دلگیر بوده، نمیدونم چرا بقیه انقدر ذوق اومدنش رو دارن‌.چه ذوقی داره شروع یه سالِ دیگه بدونِ تو؟!
چقدر رنگ سبزِ اين روزهاي شهر تو چشم میزنه و حالمو بد میکنه‌.
راستی بهت گفته بودم فصل بهار اذیتم میکنه؟ بهار هیچوقت مالِ من نبوده، درست مثل تو.
اگه یه روز خواستی بياي، بهار نیا پايیز بیا، وقتی دارم پا به پاي طبیعت برات میبارم بیا، وقتی امید مثل پرنده ها از دلم کوچ میکنه بیا، وقتی هواي دلم ابری و تیره است بیا‌.
بذا
شیطان گفته که من در مال و فرزندان آدما شریک میشم! چه جوری؟ خُب معلومه, در مال آدما با گرونفروشی و کم فروشی(به معنی عامش که براي کارمند و نیروی انتظامی و کاسب و و . میتونه رخ بده), رشوه و از همه مهمتر, نزول که بانکا در بسیاری موارد کمر همت بستن و اما بنون!
یه راهش اينکه شیطون اومد اسمشو گذاش ازدواج سفید که اول رو گسترش بده بعدم توله ازش در اومد که بهتر.
یکی دیگم کمک از رسانه ملیه! تعجب کردی؟
شبا شبکه 2 یه مجموعه اي رو نمايش میده که پسر صاح
از روزی که دیدمت خواستمت توی خواب و توی رویاچی میشه بياي بمونی برا همیشه پیشم اين شبامن که میدونم تو هر شب با عکسام میخوابی روی ابراچرا با خودت و من رو راست نیستی اين روزا ؟میدونم رو پیرهنت جاي دستام هر شب خیلی خالیهمیدونی جاي پاهات هنوزم خالی رو گلاي قالیه ؟رنگ لبات آخه هنوز جا مونده توی باغچه هابرق چشات هنوز می درخشه تو نگاه تمام ستاره هابهم اشتباهی یهوئی یه زنگ بزن همین شباآخه بعد تو صداي زندگی دیگه نمی پیچه اين دور و براسکوت توی اين خونه
سلااااممممم رفیقاااي خوووبم
چطوووورینننننننننن
آخر هفته ی خوبی رو ان شاءالله داشتین؟؟؟
خب منم :) میم ! 
تو همون وبلاگ قدیمی و جیگولم که اسمش beta440 بود 
الان اسمش شده murphy :))) اسمشو از رو قانون مورفی برداشتم  
قانون مورفی میگه(البته اين قانون الکی و ساخته ی ذهن بشره) بله بله میگفتم
اين قانون میگه: هر خطاي ممکن رخ خواهد داد 
به بیان دیگه: اگر راه هاي متفاوتی براي انجام کاری باشد که یکی از آنها به خرابی یا فاجعه بینجامد، حتما یک نفر کار را به همان صو
دیشب رفتیم تئاتر. تئاتر کودک، "قهرمانان جنگل".
وارد خانه جوانان که شدیم پسرخاله گفت که قبلا اونجا رفته. زینب هم همین‌طور. گفتم من نه. اما وقتی رسیدیم جلوی ساختمون یادم اومد که دو بار رفتم اونجا با کارلا، رفتیم تئاتر دیدیم. پِپه بود و. همین الان یادم اومد، آرزوی عجیب نیکلا اگه اشتباه نکنم. قشنگ بودن، یادش به خیر.
حالا چرا رفتیم؟ چون ساره مهمونمون کرده بود.
ساره کیه؟
ساره دخترخاله مامانه. چهار سال از من بزرگتره. هم‌سن من بود که با دوست‌پسرش ازد
یکی دیگه از سفرهايی که من خیلی دوست داشتم،
سفر اولم به جزیره ونکوور بود.
همون جزیره بزرگ بغل ونکوور که شهر ویکتوریا هم توش هست.
دليل اينکه اسم اين شهر رو ویکتوریا گذاشتن اينه که طبق قرارداد بین امریکا و کانادا قرار بود هرچی که زیر مدار 45 درجه هست مال امریکا بشه و هرچی بالاي 45 درجه هست مال کانادا (به جز قسمتهاي شرقی که طی جنگ جدا شده بودن).
چون انگلیسیها مطابق معمول میخواستن بیتش راز حق خودشون رو دریافت کنن، پا میدوئن میرن جزیره رو میگیرن،
بله ملال بس تست. ملال چون مردابی تنِ جسدواره را بدرون خود می‌کشد و درد و رنج و مچاله شدن را تحمیل می‌کند، در ازاي چی؟ هیچ دقیقا هیچ.
دلم براي ح تنگ است و منتظرم اما خوب می‌دانم کارم با او تمام شده و دیگر نه او آنی تواهد شد که من می‌خواهم و . او که از من جز جن‌ده بودن چیزی نمی‌خواهد.
بايد جدی باشم با مسئولیت پر تلاش و کوشا و بايد براي دکتری و براي کار برنامه‌ریزی کنم. زین پس تو میدانی که هیچ عشقی نیست و جهان هیچ ندارد که به تو بدهد پس تویی که با
 
یه قاچ خربزه تو سینی بود، مال برادرم. جوجه میگه بابا خرتو از اينجا بردار، می‌خوام خر خودمو بذارم :))) قبلا هم اسم اين میوه "آقا سنگینه" بود! چون اولین بار که اسمشو نمی‌دونسته برداشته دیده سنگینه :)
خونه‌ی خواهرم مورچه داره. هر خوراکی که به وروجک میدی، بعدا چند تیکه‌شو از اينور اونور خونه پیدا می‌کنی. ازش که می‌پرسی میگه اينو گذاشتم مورچه‌ها قورت بدن :))) وی حامی تماااااااام حیوانات و البته موجودات است! اسمش رو بايد مهربانو میذاشتن ^_^ یه با
دلم گرفته و بغض دارم
نمیدونم اينجا هم مثل اينستاگرام چیزی بنویسم پاک میشه یا نه اما من از همینجا میگم
به هر کی که از هر جاي دنیا میخواد بخونه
ما ايرانی ايم
ايرانی بودنمونمون ینی غیرت و شرف
ینی استقامت و زیر بار ظلم نرفتن
ما مردايی رو داریم که راه امام حسینمون و پیش گرفتن
ما مردمان مظلومی هستیم و هیچوقت از پا ننشستیم
ما ايرانی هستیم
اونايی که ما رو به شما تروریست معرفی میکنن همونايین که چشماشون اتحاد و ايستادگی ما رو نمیبینه
ما اکثرا مسلمانیم
اينجا یه گلی هست که خیلیا عاشقشن و اکثراً خود رو هست و یه بوی بدی میدهطبق گفته ی بومی ها ، مار از بوی اين گل بدش میاد و هر جا که اين گل باشه، نمیاد‌.
منم از اين گل متنفرم و حس میکنم یه مارِ درون دارم چون اين حجم از تنفر عادی نیست.
من بهش میگم گل سرطان، چون نزدیک هر گیاهی رشد کنه جلوی رشد اون رو میگیره و به جاش، خودش هی رشد میکنه‌( از کشفیات خودمه) ولی به نظر بقیه اين عالیه که یه دونه ی کوچیک رو میکاری و یه باغچه ی پر از گل به دست میاری
هر کی میاد هی چ
#پارت_17
#متغیر
نگاهش به چشم هام دوخت که بی اختیار ساکت شدم 
-بیا داخل. 
و به رادین که انگار اسفند روی آتیش بود توجه اي نکرد . منم به اين پسره احمق بی محلی کردم پشت سرش وارد آن کلبه شدم
*
مازیار:
بدخواب شده بودم در دلم ول وشویی برپا شده بود هرچقدر درجايم غلت میخوردم بی فايده بود خواب مهمان چشم هايم قصد نداشت که بشود دست دراز کردم و گوشیم برداشتم ساعت4:30 صبح بود.من هنوز بیداربودن رفتار هاي اين چند روزمریلا حسابی بهم ریخته ام کرده بود بهتر بود حقايق
امروز رفتم دوستامو دیدم. رفتیم کافه ايده. از اين غذا نمیدونم اسمشو یادم نیست خوشمزه ها داشت. اقا هیچکدومم صبحونه نخورده کلی چیز خوردیم. خلاصه که جات خالی. دلم براي دوستام تنگ شده بود. فهمیدم چقدر دوسشون دارم. خلاصه که از همه دری حرف زدیم. از هرچی که بگی. 
 
الان رسیدم خونه با مهام یدور از بیرون غذا سفارش دادیم دیکه ببین من در چه وضعی هستم. دارم میترکم. تازه کلیش موند تقریبا یه پیتزاي کامل.
الان تازه میخوام درسمو شروع کنم جدی تر از همیشه بايد واق
سلام سلام
هشتگ عرضه اولیه خیلی خراست
بازم عرضه اولیه اي دیگر بود و دهن من بدبخ سرویس و به گاو,صبح که رسیدم تریون دروباز کرده بود و من که رسیدم سلام دادم به همه، و رفتم پشت میزم نشستم تریون اومد سلام داد و خوش وبش کرد منم خیلی عادی رفتارکردم سوگلی هم سعی کرد خودشو بهم بچسبونه که محل ندادم خیلی عادی رفتارکردم بعد تریون جلسه گذاشت ده مین گفت همه کاره اينجا بعد من خانم نوستال و هرکاری میکنید بايد ازش اجازه بگیرید هردستوری بده اجرا کنید و. هی سوگل
منتظر اون روزیم که نوشته هاي اين بلاگ‌رو هم بخونین!
مامانم مدام تو گریه ها و اشک‌امروز میگفت چرا خاطره هاتو مینویسی
الان فهمیدم.حداقل با اين فضولی کردناتون میفهمین حرفام چیه.منه واقعی چه شکلیه!
من از شما ۵ نفر خانواده سوال دارم! ايا شما هیچ‌وقت تلاش کردین مبینا رو بشناسین؟نه!
خرده اي نیست!اين حس که اين خانواده، خانواده اي نیست که من فکر کنم بهش تعلق دارم خیلی وقته براي منه!
من خیلی وقته‌با اين حس هام کنار اومدم.
خیلی وقته دارم از کس و نا
اهنگ بی کلام رو دوست دارمچون میتونی همون لحظه داستانش رو اجرا کنی بسازي توی سرتمثلا فکر کن یه صبح سرد زمستون که داری میری امتحان بدی توی مسیر یه موزیک بی کلام گوش بدیحسش اينه که تو نقش اول یه رمان یا فیلم بلند و جذابی که روزشو با مثبت ترین حس یا غمگین ترین و غیره(بسته به اهنگ) و داره میره که شگفت انگیز ترین کاری که از دستش برمیاد رو انجام بدهحالا اينکه اون کار چی میتونه باشه رو خودتون تو فصل بعدی بخونین؛)
جالبه دنیا داره خیلی غیرقابل پیش بینی میشه.
 
مهم ترین قسمتش پشم از آب دراومدن پیش بینی همکلاسیا، هم آزمايشگاهیاي نژادپرست، و هم خونه ايا، و همه ايرانیاي کاناداست که میگفتن ترودو بد کار کرده و میندازنش بیرون و نمیدونم محافظه کارها کشورو به دست میگیرن.
داگ فورد که نماينده حزب راست محافظه کاره، اينقدررررررررر گند زد با بی سوادیا و تعطیل بودنش به انتاریو،
که ملت همه دارن بدو بدو به ترودو راي میدن که بمونه.
یعنی اين نشون میده تحلیل مردم کانادا
یه پیازی بود 
اون اوايل نظر میداد.
منم خیلی دوس‌ش داشتم[ با اينکه نمیشناختم‌ش]
اما حالا دیگه خبری ازش نیست.
نمیدونم چرا امروز یهو دلم خواست اينجا باشه.
نمیشه بياي و دوباره نظر بدی؟:'(
پیاز جان کجايی؟ دقیقا کجايی؟
 
پ.ن:پست موقت.
هر کسی در عمیق‌ترین جاي ذهنش پستویی دارد که در مواقع بحرانی به آن‌جا پناه می‌برد. آن‌جا می‌تواند بدترین احوال و سهمگین‌ترین و کمرشکن‌ترین حوادث را پشت سر بگذارد. مثل پناهگاه‌هاي دوران جنگ. بعد از بمباران بیرون می‌آیی. شهر سوخته، خانه‌ات خراب شده، امّا خودت زنده‌اي. دود از زنده و مُرده‌ی شهر برمی‌خیزد امّا تو فرصت داری دوباره بسازي‌اش. چرا بعضی‌ها وقتِ بمباران یادشان می‌رود بروند پناهگاه ؟!!!!!
خنگول به ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺁﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﻪ‌ﺷﻮ ﻣﺪﺍﺩ : ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥﻪ ﺷﺪ ؛ ﺭﻭﺑﺮﻭﺕ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭﻩ ﺑﺎ ﺁﺭﻧﺠﺖ ﻃﺒﻘﻪ ۴ ﺭﻭ ﻣﺰﻧ ﺎﺩﻩ ﺷﺪ؛ ﺩﺭ ﺳﻤﺖ ﺭﺍﺳﺘﻮ ﺑﺎ ﺁﺭﻧﺠﺖ ﻣﺰﻧ.
 
 ﺑﻌﺪ .ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻣﻪ : ﻧﻤﺸﻪ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ و ﺩﺭُ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﺎ ﺁﺭﻧﺞ ﻧﺰﻧﻢ؟
یارو ﻣﻪ : مردِحسابی مگه  میخواي  ﺩﺳﺖ خالی  بياي؟؟؟
 
نگاهی به اينجا. که بدانی سر جايش است. می خوانی. کتاب هايی. بی اشتیاق یا با اشتیاق. کتاب هايی که جان می گیرند. کتاب هايی که می مانند و واژه هايت را وسوسه می کنند . کتاب هايی  انگار از خودت. سمتی بايد بروی اما جايی نیست. همان خانه ها.همان آدم ها.پناه واژه ها خوب است. می توانی  هرچه بخواهی بسازي. اينجا خالی است.
روزهاي افسردگی حاد هم گذشت و الان سعیمو میکنم که خوشحال باشم! فکر کردن به درد و رنج بقیه تا اطلاع ثانوی ممنوعه، پس از یادآوری هر غصه جمله‌ی " گور باباي تک تکشون" پیشنهاد میشه و بیکار نشستن حتی براي یک ثانیه حرام است. 
اينترنت وصل نشد که تشد! فداي سرم :/ اصلا هیچ وقت وصل نکنن. بازار سیاه اينترنت الحمدلله موجوده، دوستانی که سرور دارن، همین الانشم دارن ساعتی به قیمت گزاف نت میفروشن، و خدا خیر بده به کسانی که درآمدزايی از اين شیوه رو هم به ملت آموزش
 علاقه به نوشتن یا هرچیزی که اسمشو بگذاریم. شايد یه بهونه ی ساده براي چشم چرخوندن بین محتواي فنجون چاي هر روز.یا مثلا زندگی روتین رو واکاوی کردن. 

چرا اينجام؟
چرا زندگی می کنم؟
معنی زندگی چیه؟
چرا خدا جهانو خلق کرد؟
چرا خدا انسانو خلق کرد؟
تهِ  دنیا و عمرم کجاست؟
    و خیلی از چرا هاي دیگه.
شايد بگین اين سوالا چیه بابا.چرا انقدر به همه چیز گیر میدی؟؟؟ زندگیتو بکن چیکار به اين کار ها داری.
ادامه مطلب
بین دو امتحان سلامت و بیماری هاي روان بود که پیامتو دیدم
"هروقت امتحانت تموم شد یه تک بزن بیام دنبالت"
بعد از یه شب زنده داری با طعم نظریه هاي فروید هیچ چیز نمیتونست اينقدر خوشحالم کنه که دو ساعت مرخصی بگیری و بياي که باهم یه دوری تو خیابونا بزنیم
ادامه مطلب
اولین کسی که نبود اون بود.خیلی وقت بود اينجوری صداش نکرده بودم، ولی امروز.پارسال براي اولین بار و آخرین بار زنگ زد که برم پیشش تا اول مهر با اون باشم، ولی نشد، همون یه بارم نشد، امسالم مثل پارسال مثل سال قبلترش.اصلامثل همیشه.نبودولی امروز، یه جور دیگه نبود، حتی در حد یه پیامچی میگم من؟!! اونجا که امروز اول مهر نبود، چطور یادش میومد؟:/
بعدی بابا بود که نبود : / اين همه وقت بودادقیقا اين اول مهری نبود.نبود صبح بیدارم کنه بگه:  روز اول بید
سه شنبه 19 آذر هم تموم شد.
آذر امسال عجیب داره میگذره هیچ سالی اينقدر سریع نمیگذشت واسم. خوب خوابیدم و صبح هم حس خوبی داشتم بعد مدت ها. دیشب یه خوابی دیدم برقام رفت. خواب محمدرضا گارو دیدیم میخواستم بهش فحش بدم ولی ازش گذشتم. (اتمام خواب) (شروع واقعیت)رفتیم بخش بچه هاي گروه طبقه بالا نیومده بودن جاي اونا دارو دادیم دیگه استاد گفت حالا که موندین اينجا بمونید تا آخر چهار روز. اتاق عملم قرار شد لباس ببریم چهار نفر چهار نفر بریم از هفته بعد. یه کنگر
چند وقتیه که یه مشکل خیلی خیلی اساسی پیدا کردم
و مشکل اينجاست که نمیدونم چرا اينجوری شدم
از یه تايمی به بعد سردرد شدید میگیرم
خب تا یه جايی تحملش میکنم و میگم من بايد ادامه بدم
حالا کاش مشکل فقط همین بود
زمانی که میرم بخوابم و اتاقمو کاملا تاریک میکنم
زمزمه هاي توی سرم شروع میشه .
انگار 5 - 6  نفری توی سرم هستن و من صداهاشونو میشنوم
از هر دری صحبت میکنن و راجب همه چیز نظر میدن
و من فقط میتونم بهشون التماس کنم که خفه شن و بذارن که بخوابم
مورد داش
چند وقتیه که یه مشکل خیلی خیلی اساسی پیدا کردم
و مشکل اينجاست که نمیدونم چرا اينجوری شدم
از یه تايمی به بعد سردرد شدید میگیرم
خب تا یه جايی تحملش میکنم و میگم من بايد ادامه بدم
حالا کاش مشکل فقط همین بود
زمانی که میرم بخوابم و اتاقمو کاملا تاریک میکنم
زمزمه هاي توی سرم شروع میشه .
انگار 5 - 6  نفری توی سرم هستن و من صداهاشونو میشنوم
از هر دری صحبت میکنن و راجب همه چیز نظر میدن
و من فقط میتونم بهشون التماس کنم که خفه شن و بذارن که بخوابم
مورد داش
چند وقتیه که یه مشکل خیلی خیلی اساسی پیدا کردم
و مشکل اينجاست که نمیدونم چرا اينجوری شدم
از یه تايمی به بعد سردرد شدید میگیرم
خب تا یه جايی تحملش میکنم و میگم من بايد ادامه بدم
حالا کاش مشکل فقط همین بود
زمانی که میرم بخوابم و اتاقمو کاملا تاریک میکنم
زمزمه هاي توی سرم شروع میشه .
انگار 5 - 6  نفری توی سرم هستن و من صداهاشونو میشنوم
از هر دری صحبت میکنن و راجب همه چیز نظر میدن
و من فقط میتونم بهشون التماس کنم که خفه شن و بذارن که بخوابم
مورد داش
گاهی وقت ها دنیا با تمام مشکلاتش روی سرت آوار می شود
گاهی گم میشوی در بین همه روزمرگی ها
گاهی خاطرات خوب گذشته افسرده ات می کند
اما بدان اينها همه گاهی رخ می دهند 
یعنی یک بازه کوچک از زندگی تو
پس صبور باش چون
اين بازه هاي کوچک می گذرند و تو میمانی 
تو میمانی
تا بسازي دنیايت را
تا لذت ببری از ذره ذره زندگیت
و تشکر کنی بخاطر تمام داشته ها و نداشته هاي زندگیت
پس بخند
و بدان که گاهی ها گذرانند
وقتی توان مقاومت نداری و قدرتت براي مقابله رو به افوله، یا بايد طاقت بیاری و به امید دوباره مستحکم شدن دژت بجنگی، و یا خودت رشته‌ی اتصال رو بگسلی و بپری، تا زودتر هم فرود بياي و بتونی مجدد روی پاهات بايستی. من امشب دومی رو انتخاب کردم. 
یا راحم المساکین
(اي ترحم کننده به مسکینان)
 
آقا تولد میخوان بگیرن، و من هم به دلايلی بايد برم. بگم اين تولد برام عذاب آور تر از چیزهاي دیگه است باورتون میشه؟ 
 
 
+به شکلییی اين روزها اتفاقات و احساسات خودم نسبت بهشون، من و یاد یه بنده خدايی می اندازه، که حس میکنم یه روزی از ته دل دعا کرده که خدا حسِ واقعی شو بهم بچشونه! که اگر من جاش بودم چه حسی داشتم!
عجیبا غریبا!
 
 
+نظرتون در مورد وال چیه؟
وال هاي قشنگ و وهم آور و دوست داشتنی من :)
 
 
+از الآ
اين سنگر انفرادی براي چهار نفر، نوبره. بیشتر به لونه ی خرگوش می مونه تا سنگر. چمباتمه زدیم و سرا تو زانو. بیرون گلوله بارونه. عراقیا شخم میزنن و میان جلو. شايدم کلاً رد شدن از جلو ما و اين آتیش خودیاست روی سرما. براي ما که هم بايد از دست آتیش دشمن فرار کنیم، هم آتیش خودی جنگ یه جور دیگر است. ابوالفضل توی اين اوضاع شوخی می کنه. تو نمی دونی خندیدن درحالی که سرت بین دو تا زانوت گیرکرده، چه قدر سخته. کلی خندیدیم و کلی گرد و غبار رفت توی سینه هامون. دیگه
امروز آنقدر تولا را رنجامدم که حد و مرزی ندارد.
تا هشت شب خانه مانده بودم و منتظر بودم یا او یا دوست مشترکمان خبری بدهد که کجا قرار است جمع شویم.
خبری نشد
همین که زنگ زدم تولا گفت ما پیش آرمانیم.بیا ببینمت»
گفتم حالا؟ یکم دیر نگفتی؟ شما رفتین دیگه.چرا به من میگی؟ تازه بعد زنگ خودم»
دلم شکست.خیلی هم شکست و هرچه میتوانستم گفتم.
تولا تمام مدت داشت مرا آرام میکرد و میگفت پاشو بیا صحبت میکنیم ولی من نرفتم.
آخر سر هم تولا عصبانی شد گفت پس من میرم خو
مدیر عامل و سهامدار باش؛ تامین ضمانتنامه هاي بانکی هم پنجاه پنجاه.
گفتم حقوق پیشنهادیت کم هست ولی من ادم بسازي ام؛ اهل قناعتم و لبخند زدیم.
گفت حقوق سال اولت اينه؛ بعد شراکت سود هست در هر قرارداد.
خوشحال شدم. نه بخاطر مبلغ و پیشنهادش.براي اعتمادی که آدمها به من میکنن که اعتبار و سرمايه شون رو به من بسپرن. 
اينها کماکان میتونه من رو خوشحال نگه داره.
جمعه داشتم فکر میکردم براي محقق کردن رویاي شغلیم نیاز دارم خستگیها و سختیهاي بیشتری تحمل کنم. ر
تنفر.
تنفر رو شايد بشه مخالف دوست داشتن تعریف کرد.وقتی از یچیزی متنفر میشی،دیگه یک ذره و دو ذره و خیلی معنايی پیدا نمیکنه؛در واقع تو فقط میتونی بی‌نهايت از یچیزی متنفر بشی و نه کمتر!
تنفر از کشوری که توش به دنیا اومدی یا بهتر هست بگیم به اجبار توش به دنیا اومدی!به قول عباس کریمی ما هر جا بریم و هر کاری کنیم بازم ملیت‌مون رو نمیتونیم پاک کنیم.به اندازه خیلی زیاد غر و عصبانیت دارم،از اينکه همش بهمون یاد دادن بايد یچیزی رو از دست بدیم تا یه چیز
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب