نتایج پست ها برای عبارت :

نفهمی کی خوابت میبره یه ۲ ساعت بخوابی بیدار شدنتم میشه غذاب آور

سه شب است که نمی‌توانم درست و حسابی بخوابم. خوانده بودم که وقتی خوابت نمی‌برد، در خواب کس دیگری بيداری. یعنی رفته‌ای در خواب یک بنده‌خدایی.کابوس یا رویایش شده‌ای. 
سه شب است که کابوس یا رویای کسی شده‌ام. 
دلم می‌خواهد که این سه شب در خواب تو بيدار بوده‌ باشم. 
دقیق‌تر بگویم دلم می‌خواهد این سه شب را رویای تو بوده باشم. 
مثلا با یک لبخند در خوابت بر بالینت بيدار بوده‌ام و تو را نوازش می‌کرده‌ام. 
یا مثلا کنارت بيدار نشسته بوده‌ام و یک ق
می‌گن هیچ اتفاقی بی‌دلیل نیست. می‌گن حتی این که نصف شب از خواب بيدار شی، حکمت داره. می‌گن تو همون چند دقیقه‌ای که وسط شب از خواب می‌پری، تا دوباره خوابت ببره، با خدا حرف بزن. مثلا بگو دوستت دارم خدا جون» بعد پتو رو بکش رو سرت و ادامهٔ خوابت رو ببین.پریشب که شیفت بودم، وسط خواب و بيداری، ساعت سه صبح مریض اومد. بلند شدم پذیرشش کنم و کاراش رو انجام بدم و چون معمولا این زمانا خلوته تو شیفتای شب، با خودم فکر کردم لابد اومده که من بيدار شده باشم. ن
دوستت دارمو این آغاز خوبی برای یک شعر نیستوفتی دستم را همین ابتدا برایت رو میکندو حالا هر چه جلوتر برومکلمات بیشتر به لکنت می افتند  دوستت دارمو این یعنی گلوله مرا نمیکشدمگر تو شلیکش کرده باشییعنی شبی که خوابت را نبینم کابوس دیده امیعنی دست تو که نباشدنمیدانم با دستانم چه کنم.کنارت که مینشینمگله ای از اسب ها در قلبم رم می کنندمردی در سینه ام سیگار میکشدو مرا به نفس نفس می اندازدکنارت که می نشینمدر من کودکي ستکه آرزو دارد دستت را بگیردو منب
دیدی،وقتی سرتو میزاری رو بالش بی دغدغه خوابت ميبره چه حس خوبيه؟ 
جدا از اینکه گاهی وقتا يه سری مسائل باعث ميشه با گريه بخوابيم، ولی
براتون از خدا میخوام شبا با آرامش بخوابين :)
اوم من هرشب که میخوابم واسه خودم دست و جیغ و هورا و ادا بازی ها درمیارم و میخوابم
اخه نمیدونین چه حس خوبيه ، کنکور نداری، پشت کنکوری نیستی ، و مثل هميشه دختر درس خون مامانتی و مشقاتو نوشتی و اماده ای برای میان ترم 
و يه آخییش بلند میگی و گوشیو از ساعت ۶ زنگ میزاری تا ۷ون
خیلی وقتا به خودم میام میبینم دندونام درد گرفته و فکم در حال شکستنه
حتی يه وقتایی از منقبض شدن فکم و فشار زیاد از خواب بيدار میشم و باید دو طرف صورتمو بگیرم و هی به خودم بگم اروم باش چیزی نیست دیگه دندوناتو فشار نده 
اکثر اوقات اونقدر غرق فکرم که نمیفهمم دارم چه بلایی سر دندونام میارم 
اونقدر غرق فکرم که انگار توی اسمون دارم راه میرم و حس میکنم مثل يه پر کاهم و بادمنو ميبره و خوب واقعیت زمین نمیزاره و میخورم تو درو دیوار یا دستو پام گیر میکنه
برکت یعنی بخاطر نیاز مادر با نهایت خستگی، یک ساعتی بیشتر بيدار بمونی. بعد فردا هم صبح به موقع بيدار بشی، هم مترو خلوت تر از روزهای قبل باشه، هم طی روز خوابت نگیره.
یعنی من شب هایی که کارهام طول می‌کشه و دارم دیر میخوابم نگران انرژی روز بعدم هستم مگر اینکه مادرم يهو يه کاری بهم بسپره و من هم انجامش بدم.
 *
ولی انصافا چه سخته وقتی خسته ای یا صبح زود باید پاشی، امر خدا رو جدی بگیری. انقدر سخته که غالبا خودمون رو انتخاب میکنیم.
امید دیشب اومد حرف بزنیم سرم روی شونه ش افتاد و خوابم برد.
کمی بعد شونه ش رو حرکت داد گفت خوابت جزئی از حرفت بود؟ 
بعد که بيدار شدم هنوزم دلم میخواست سرم همونجا باشه ولی خواب بهم غلبه کرد و بوسیدمش رفتم که بخوابم. گفت من نمیذارم هر خانومی منو ببوسه ها؛ تو خیلی خانومی که اجازه داشتی تازه بی هوا منو ببوسی. خنده م گرفت. 
يه روزی به خودت میای و میبینی روی يه روال مضحک افتادی
روز به روز داره به سنت اضافه ميشه نه راهی رو به جلو داری نه راه فرار
همه دنیا روی سرت خراب ميشه 
دانشگاه - کار - خانواده - ادما -جامعه - دولت 
همه ی اینا تورو ميبره به سمت يه افسردگی بی پایان 
يه ناامیدی احمقانه که مثل يه سم کشنده توی رگات جریان پیدا کرده 
هر روز کم کم تورو به سمت مرگ ميبره 
هرچند روحت داره نفسا اخرشو میکشه 
آخرین نفساش رو با انتظار میکشه 
انتظار برای يه معجزه 
يه تغییر عظیم 
ی
اگه نمیخواین چرت و پرت و خاطره نوسی يه نفر رو بخونین این پست پیشنهاد نميشه.
 
 
دیروز صبح با مامان و بابام راهی آمل شدیم. ساعت ۹.۵ رسیدیم و رفتیم چند تا فروشگاهی که من پیشنهاد دادم. سه جفت جوراب کيوت خریدم ^__^ ساعت ۱۲ کلاس فیزیولوژی داشتم با آزمایشگاه. سه زدیم بیرون از دانشگاه.
سر راه دیدیم نمایشگاه کتابی برپا شده با پنجاه درصد تخفیف. من کتاب های من ملاله هستم، نحسی ستارگان بخت ما، تخت خوابت را مرتب کن، سرباز کوچک امام، شب های روشن رو برای خودم،
ساعت 5:15 صبح با صدای گوش‌نواز آلارم هم‌اتاقیم از خواب ناز بيدار شدم و به محض بيدار شدن تمام خویشاوندان این انسان فهمیم اعم از سببی و نسبی رو مورد لطف و عنایت قرار دادم.  بعد از چند دقیقه انتظار که شاید آقا خودش با صدای گوشیش بيدار شه و این صدای شوم رو قطع کنه کاملا ناامید شدم و طی یک حرکت بس جوانمردانه جهت رفاه حال سایرین برای لحظاتی از تخت نازم دل کندم و پا شدم گوشی این دوست عزیزتر از جان رو خفه کردم! 
برگشتم به آغوش یار با وفام و یارم با صدای
کرم_ worm_زرد و پلاستیکي رو کوک میکنم‌.
و میذارم رومیز .جیر جیر کنان میره صاف ميشه و جمع ميشه تا میرسه به رومیزی و بعدش درجا میچرخه .
داداش میگه گمونم تا دو سال دیگه بیشتر ایران نباشم.ینی نباشیم!
میگم پس تصمیمتونو گرفتین !میگه آره .
میگم منم واسه بچه ات از این اسباب بازیا پست میکنم!
تموم تصورش از عمه !ميشه يه کرم زرد که روی زمین میلوله .!
بغض ‌‌‌.
میگه مگه تو نمیخواستی بری؟
میگم ایران!تمدن اسلامی؟ .بازگشت به دوران اوج ؟علوم انسانی بومی؟
ف
زندگی داره سخت‌تر از اونی ميشه که باید :) 
واقعا دیگه این اوضاع بهم ریختگی رو نمیتونم تحمل کنم 
دلم يه خونه مرتب میخواد 
دلم کارهای به اتمام رسیده رو میخواد 
دلم نظم میخواد 
دلم آسودگی خاطر میخواد 
یک ماهی ميشه که همسر دو ساعت دیرتر میاد خونه و ما خیلی خیلی کمتر میبینیمش 
و این اوضاع رو غیرقابل تحمل تر کرده
امشب تا اومد خونه بدون خوردن شام رفت خوابید بلکه سردردش آروم شه و قرار بود ساعت دو یا سه بيدار شه که کارهاش رو انجام بده 
بهش گفتم بيدار
خب امروز روز دومی بود که ساعت 5 صبح بيدار شدم. نوشتن این موضوع شاید الان درست نباشه، چون دو روز هیچ چیزی رو به عادت تبدیل نکرده! اما خواستم بنویسم که یادم بمونه چه حس خوبی داشتم این ساعت بيدار شدن و چقد به کارام رسیدم.
شبا میانگین ساعت 9 می‌خوابم و صبح‌ها 5 بدون زور و سختی بيدار میشم. فقط دو تا آلارم روی گوشی میذارم و يه ساعت زنگ دار قوی هم دارم که با فاصله از تخت میذارمش روی زنگ. تا الان که با همون آلارم اول گوشی بيدار شدم و به آلارم دوم و ساعت نرس
نزدیک دو هفته س که شب و روزم جانسون با هم عوض شده، خانم کوچولو شبا تا ساعت یک بيداره ، منم با خاموشی باتری ام مجبورم بيدار بمونم
از اون ور تا ساعت ۹صبح می‌خوابه ولی من بعد نماز در تدارک صبحانه هستم
و وقتی بیکار میشم اونم از خواب بيدار ميشه و دوباره همون پرسه طی ميشه تا بعد از ظهر که خودمم در حین خواباندن خانمی خواب میرم .
این اتفاق باعث شده من هیچ وقت کامل به کارهام نرسم ، و مهم تر اونم اینکه برنامه زندگیم بهم خورده و گیج و گیجم.
وقتی خواب بچه تن
ستای گرمتو بذار تو دستام بذار حس کنم تویی که میمونی همرامکنار من باش نبضت رو میخوام هوای من باش عطرت تو میخوام به هر بهونهآرامشم باش بی تابتم من رویای من باش بی خوابت من هر روز عمرم بمون تا هميشه
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
نمی خوام يه لحظه دوری تو به تو عادت کردم از بس خوبی تومی دونی دنیامی دنیام باش کسی که با تو بده نیست تو این دنیا جاشيه تار موتو به دنیا نمیدم کنارم بمون با تو روزای خوبی دیدم
دستای گرمتو بذار تو دستام ب
ستای گرمتو بذار تو دستام بذار حس کنم تویی که میمونی همرامکنار من باش نبضت رو میخوام هوای من باش عطرت تو میخوام به هر بهونهآرامشم باش بی تابتم من رویای من باش بی خوابت من هر روز عمرم بمون تا هميشه
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
نمی خوام يه لحظه دوری تو به تو عادت کردم از بس خوبی تومی دونی دنیامی دنیام باش کسی که با تو بده نیست تو این دنیا جاشيه تار موتو به دنیا نمیدم کنارم بمون با تو روزای خوبی دیدم
دستای گرمتو بذار تو دستام ب
چيه آخه پنج صبح بيدار میشی
مبالت میگیره ولی حال نداری بری دستشویی
میگی "به درررک، مگه چقدر زنده هستم که بشینم بشاشم عمرمو هدر بدم؟ يه یک ساعت دیگه بخوابم."
یکساعت دیگه میخوابی
دقیقا یکساعت میخوابی
اینجاست که خدا با شیطان دست به یکي میکنه که تورو دست بندازه و يه ساعتتو میکنه چهار ساعت و از کار و زندگی عقب میفتی.
چشماتو باز میکنی و چهار ساعت گذشته.
بدو بدو میری به مقصدت
از اول مسیر تا آخرش همه بهت لبخند ملیحی میزنند و تو هم فکر میکنی که شعورشو
نیمه شب از خواب پریدم و دیدم بچه ها همه خواب اند و اتاق تاریک است. سامان فرمود: از خواب پریدی ساجی. نگران نباشیا حالا باز خوابت ميبره. همین طور هم شد. خوابم برد و تا صبح خواب مار دیدم! مارهایی بزرگ انقدر که یکيش سرتاسر عرض حیاطمان پهن بود و قطرش کلفتی ران مرا داشت! دو تا سیاه و سبز از زیر در امدند داخل خانه! از توی تراس و درزهای پنجره سرک میکشیدند. و من ترسیده بودم. یکيشان هم بابا را نیش زد! این دومین باریست که خواب مار میبینم. میگویند در تعبیر خوب
امروز ساعت چهار بيدار شدم اما نتونستم کار کنم. و خوابم برد اصلا دست خودم نبود. دوباره تا همین ظهر خوابو بيدار بودم اخرش زدم تو سرم که بيدار بشم صورتمو شستم اب یخ خوردم و الانم رفتم بیرون که هم خرید کنم هم راه برمو يه بادی به کله ام بخوره. اومدم خونه جامو جمع کردم که دوباره ولو نشم پنجره رو هم باز کردم هوا عوض بشه و خونه از اون گرمی در بیاد الانم نشستم پشت میزم تا روزمو ساعت حدود یک ظهر شروع کنم. میدونم دیره اما واقعا خوابیدنم چه دیروز و چه امروز د
 
خواب که ساعت ندارد اصلا معلوم نیست دوازده شب که خسته و له می چپی زیر پتو قرار است دقیقا کي پلک هایت بسته شود. چند دقیقه باید رویا ببافی و چقدر قرار است در آن رویاها غوطه ور شوی تا خوابت ببرد.
من خیلی شبها فردایم را مرور می کنم. همانجا در نور کم و آبی رنگ اتاق، از صبح تا شب فردا را چنددقیقه ای مرور می کنم. تمام که شد و باز خوابم نبرده بود گذشته ها می آیند سراغم. اتفاقات دور و تار آدم های رفته خاطرات خاک گرفته.
ادامه مطلب
صبح که بيدار ميشه نماز بخونه انقدر با صدای بلند اذان میگه و نماز میخونه که خواب رو بهمون حرام میکنه. بعدِ نمازش شروع میکنه به داد زدن که مثلا ما رو هم بيدار کنه برای نماز. اگه یکي دیر بيدار بشه یا انقدر خوابش بیاد که بيدار نشه شروع میکنه به فحش و نفرین.
منم معمولا شبایی که به موقع بخوابم بيدار میشم و نمازمو میخونم ولی بعدش اگه خوابم بیاد مجبورم از ترسِ صدای بلندش و فحش دادناش چراغ اتاق رو روشن بذارم و بخوابم! تا فکر کنه بيدارم. فقط خداروشکر نمی
خیال می‌کنم که فرداصبح با صبح بخیر تو بيدار می‌شوم، یا وقتی که از سر کار برگشتم، یک خسته نباشید و آغوش ميهمان تو هستم.
خیال می‌کنم روبروی تلویزیون و بر روی کاناپه‌ی خانه‌مان خوابت برده است و من تا وقتی بيدار می‌شوی به خطوط چهره‌ات خیره می‌شوم، و شاید همان‌جا خوابم ببرد.
خیال می‌کنم در خانه، خودت را قایم کرده‌ای تا تولد بیست و هشت سالگی مرا با جیغ و فریاد تبریک بگویی و مرا غافل‌گیر کنی و من تو را به رستورانی که در خیالمان با هم آشنا شده
خوابم نمی بره 
اینکه عصر سه ساعت خوابیدم بی تاثیر نیست 
اما کانون فیلم دانشگاه دوباره برگشته اونم با جوکر . 
زندگی من می تونه همینجا تموم شه 
ناراحتم که این ساعت های شبانه روز ، توی این سکوت های بی نظیر بامداد که ميشه فکر کرد ، ميشه موزیک گوش داد ، ميشه کتاب خوند ، ميشه حتی درس خوند ، ميشه با خدای خودت گفتگو کنی . توی این ساعت ها ، که خوابم .
بگو
بگو به باد که ما با آفتاب زاده شدیم و با آفتاب طلوع خواهیم کرد 
 
درستش این است که الان، دقیقا ساعت ۲ و ۱۷ دقیقه‌ی بامداد، من خوابیده باشم تا صبح بتوانم ساعت ۶ بيدار شوم و تا ۸ خودم را به مدرسه برسانم، بلکه بتوانم تا بعدازظهر،  ۸ ساعت در هفته‌ای که باید کار کنم را طی یک روز جمع کنم.
اما طبق اصلی که می‌گوید بيدار ماندن تا ساعت ۶ خیلی راحت‌تر از بيدارشدن در ساعت ۶ است»، نشسته‌ام توی اتاق و دارم صدای ضبط شده‌ی آن استاد نچسبی که شیمی درس می‌دهد را گوش می‌دهم و تلاش می‌کنم بفهمم کد مسخره‌ای که گفته بزنید دق
گاهی ساعت ها میشینم و به این فکر میکنم که چقدر از آدمی که صبح ها توی پوستش بيدار میشم واقعا منه؟ به اینکه واقعا فلان چیز رو دوست دارم؟ واقعا بهمان کار روحم رو جلا میده؟ یا چیزی که هستم شبحيه که اگه آدم ها چشم هاشون رو ببندن ناپدید ميشه؟ حرفِ تظاهر نیست. وقتی تظاهر میکنیم به چیزی که نیستیم داریم بقيه رو فریب میدیم. اما خودمون آگاهیم. حرف ادب و احترام و اجبار هم نیست. حرف يه تلقین قويه. انقدر قوی که خودتم ازش آگاه نباشی. نفهمي که داری توقعات دیگرا
ماه گرفتگی امشبو از دست ندین. ظاهرا ماه گرفتگی بعدی که در ایران قابل رویت باشه سال ۱۴۰۲ هست.
ماه گرفتگی جزئی که با چشم غیر مسلح قابل دیدن هست از ساعت دوازدهو نیم شروع ميشه.و اوجش ساعت ۲ هست.و ساعت ۳ و نیم هم با خروج ماه از بخشی از سايه زمین ماه گرفتگی جزئی تموم ميشه.
البته ساعت ۴ و ۴۷ به طور کامل ماه از نیمسايه زمین خارج ميشه و ماه گرفتگی تموم ميشه.ولی فک کنم بازه ی قابل مشاهده با چشم غیر مسلح همون از ساعت ۱۲ و نیم تا ۳ و نیم هست.
حتما يه نگاهی به آس
امروزو باس حتما تعریف کنم
ولی الان به طرز وحشتناکي خوابم میاد
همینقدر بگم که دیشب ساعت 9:30شب خوابیدم و ساعت 1 شب بيدار شدم و تا الان نتونستم پلک رو هم بذارم
فردام يه عالمه کار هست که باس انجام بشه
اما از این خواب شدید که بيدار شدم و از کار شدید فردام که فارغ شدم، میام میگم چیا شد
شپخل
دیروزی بود با هم ماهو میدیدیم 
از قابلیت های ماه اینه که فواصل رو از بین ميبره. هميشه همینطور بود . وقتی نگاهش میکنم هیجان میگیرم و استرس اما نه دقیقا مثل ساعت قرار.
 
پاورقی: میگفت تو 800 کيلومتر بهش نزدیک تری. خندیدم گفتم دلت بسوزه پس . اما فکر کنم يه چیزی ته قلب ناراحت ميشه. شاید
 
اگه چند وقت پیش به من میگفتن يه روزی قراره سخت مریض بشی یا سرما بخوری میگفتم عمممممرااا ! چند روزی ميشه که مریضم ، اول با بی حالی و حالت تهوع و خواب شروع شد ؛ به این صورت که صبح تا ۱۱ میخوابیدم ، پا میشدم کارهامو انجام میدادم دوباره میخوابیدم، ناهار میخوردیم دوباره میخوابیدم ، شب هم از ساعت ۹ خوابم میومد منتها تا ۲ ۳ خوابم نمیبرد :/ روز سوم فهمیدم این يه ویروس جدیده و نهایتا ۳ روز طول میکشه ! روز چهارم که دیروز باشه خوشحال و شاد و خندان از خواب بی
من بالاخره تونستم بعد از مدتها ساعت سه بيدار بشم دوباره و کار کنم. اینقدر خوشحالم که نگو. مهام بيدارر شده با هم نشستیم سر کارمون. امروز روز پر کاری ميشه برام. میتونم بعد مدتها با لذت کار کنم زبان و کتاب بخونم. کاش هميشه صبح زود بيدار بشم. 
حالم اصلا خوب نیست؛ البته میدونم زودی خوب میشم ولی.
حالم ازون جمعه‌ای که قرار بود بشه يه روز خوب و پرانرژی بد شد وقتی اول صبحی با دیدن استوریای دوستام فهمیدم سردار سلیمانی شهید شده و همش امید داشتم شایعه باشه و نبود 
و من هنوز نمیتونم بنویسم شهید سلیمانی!
هیچوقت فکرشو نمیکردم اگه يه سردار سپاه ترور بشه این همه آدم متحد بشن؛ این همه آدم عزادار بشن و.
ناراحتم نه فقط برای اینا ولی انگار ذهنم خسته س که نمیتونم بنویسم
بعد از محرم و صفر لباسای مش
1- اگر ساعت 12 ظهر هوا بارانی باشد آیا می‌توان انتظار داشت هوا در 72 ساعت بعد آفتابی شود؟
 
2- یک خیاط پارچه ای به اندازه 16 متر دارد و هرروز 2 متر از این پارچه را می‌برد. آخرین تکه از این پارچه روز چندم بریده خواهد شد؟
 
3- اگر پنج چرخ خیاطی در طول زمان پنج دقیقه بتوانند پنج تی شرت بدوزند چند دقیقه لازم است تا 100 چرخ خیاطی 100 تی شرت بدوزند؟
 
4- به چه سوالی هیچگاه نمی‌توانید پاسخ نه دهید ؟
 
5. من ساعت 8 شب به رخت خواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ ب
دیروز صبح خوابت را می دیدم. در همان حالت مریضی به سختی چشم هایت را باز کردی. از چشم هایت آب آمده بود و من چشمم را از تو برگرداندم به خیال اینکه مثل هر بار آنها را ناخودآگاه باز کرده ای و چیزی نمی بینی. اما دیدی. حتی نگاهم کردی. بعد از این همه مدت که چشم هایت نگاهی نداشتند، به من نگاه کردی و من چقدر خوب متوجه شدم فرق دیدن و نگاه کردن را. حتی فرق ندیدن و دیدن و نگاه کردن را. تعجب کرده بودم 
گفتی چرا پیش من نمی آیی؟ گفتم بابا جان من که همه اش پیش شما هس
شنبه4/8/98ساعت 9 شب بود من و بابا زیر تشک تخت در حال جستجوی پلاستیک بودیم و تو هم مشغول بازی وقتی خواستیم تشک رو بزاریم سر جاش بابا گفت دست سوفیا نگیره منم به خیال اینکه تو در حال بازی هستی با خیال راحت گفتم نه!واااای يه لحظه دیدم تو نق میزنی گريه نکردی فقط در حد نق خیلی ترسیدم و سریع بابا تشک رو بلند کرد و دستت رو بیرون اورد،فقط خدا میدونه اون لحظه چه بهم گذشت از شدت ترس بدنم میلرزید باز شکر خدا به خیر گذشت،خلاصه بابا تو رو برد تو اتاق که ارومت کنه
خب اگه از من بپرسین روز تولدت رو چگونه گذراندی باید بگم صبح از استرس ناهار دامادک از خواب بيدار شدم . برنج دم کردم با ته دیگ سیب زمینی ‌، سالاد درست کردم ، پیاز پوست کندم و در آخر میوه گذاشتم کنار . اینا شد توشه راه دامادک . ظرف شستم صبحونه آماده کردم و صبحونه پشمک رو دادم . قرص تیروئید رو ساعت ۸ خوردم تا ساعت ۱۰ و نیم نشد صبحونه بخورم بالاخره دامادک بيدار شد رفت نون گرفت و با ۶ کيلو قیافه صبحونه خورد ، نمیدونم چرا قیافه گرفته بود صبح که بيدار شدم
کتاب تخت خوابت را مرتب کن از ویلیام مک ریون
 
توضیحات بیشتر+دانلود
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
Search Results Web results دانلود کتاب تختخوابت را مرتب کن ژنرال ویلیام اچ. مک ریون . iran-paper.ir › دانلود-کتاب-تختخوابت-را-مرتب-کن-ژن. Translate this page دانلود کتاب تختخوابت را مرتب کن ژنرال ویلیام اچ. مک ریون ، کتاب تختخوابت را مرتب کن اثر حسین گازر با فرمت پی دی اف pdf لینک مستقیم. دانلود کتاب تختت را مرتب کن pdf | ایران پیپر iran-paper.ir › t
پریروز ظهر بطور ناگهانی توی شرکت خوابم گرفت اینقدر که هر يه دقیقه برام یک ساعت میگذشت تا بلاخره ساعت 2 شد و طبق معمول رفتم خونه‌ی مامان و بعد از ناهار آریان رو برداشتم و رفتم خونه. با هر بدبختی بود غذا درست کردم و بعد از خوردن شام، حدود ساعت 8 مثل جنازه افتادم. هرازگاهی با صدای آریان بيدار میشدم اما از شدت سرگیجه و سردرد دوباره میوفتادم. پرویز هم وقتی حالم رو دید ظرفها رو شست و مراقب آریان بود. صبح وقتی چشمام رو باز کردم که بلند بشم برای رفتن به
صب وقتی هنوز هوا تاریک بود، نمیدونم 5 بود یا 4، با صدای گوشخراش ساعت مامان از خواب بيدار شدم. از همون موقع سرم سنگینه تا به الان :| نمیفهمم وقتی بيدار نميشه چرا زنگ میذاره لعنتی رو. شاید بیشتر از نیم ساعت زنگ زد ساعت لعنتیش. منم فقط پاشدم در اتاقمو بستم. ولی باز صدای نحس زنگ میومد تو. سعی کردم روش تمرکز نکنم و بخوابم.
اول خواستم برم زنگشو خاموش کنم اما بعدش گفتم بذار اینقدر بزنه تا بترکه. منم گرفتم خوابیدم
ولی سرم و گوشام عجیب پره. هی مولتی ویتامین
جگرگوشه تازه بيدار شده، ازش می‌پرسم می‌خواهی بریم اتاقت با هم بازی کنیم؟ میگه نه الان ساعت ددر است (در مقابل ساعت بازی مامان و لیلی)! میگم: بریم پشت خونه توپ بازی؟ شن بازی هم ميشه کرد، هاپو‌ها هم میان بدو بدو. میگه: شن بازی؟ آره، بریم دریا! 
حالا بیا و درستش کن :دی 
 
کاش در بزم طرب با می نابت بینم،
ساغر لاله به کف مست و خرابت بینم.
ای که گویی تو دگر خواب مرا خواهی دید،
تو بری خواب مرا، در شب خوابت بینم.
رو بتابی ز من و خسته و ناتاب شوم،
تاب آن نیست مرا، بی تب و تابت بینم.
خستة تیر جفایت دل آزردة من،
تشنة مهر توام، تا چو سرابت بینم.
آمدی، زود مرو، سیر ببینم رویت،
خوش ندارم، مه من، که به شتابت بینم.
چه عذاب است، نبینم نفسی روی خوشت،
که گناه است دگر زیر حجابت بینم.
بچگیام يه کابوس داشتم.‌ هر شب می‌اومد سراغم. می‌ترسیدم ازش. يه شب با گريه رفتم پیش مامانم. براش کابوسم‌ رو تعریف کردم.‌ گفت این دفعه که اومد توی خوابت بهش بگو "برو گم شو از خوابم". فرداش وقتی کابوس تکرار شد بهش گفتم "برو گم شو از خوابم" رفت گم شد! 
کاش توی واقعیت هم می‌شد به بعضی فکرها و نگرانی‌ها گفت "برو گم شو" و بعد واقعا بره! شایدم شد 
۱. مهدیار میدید خواهری يه بازیو ميبره میگف وای تو چق باهوشی:دی میگف رامون کي بيدار ميشه؟ گفتم وقتی خیلی شب ميشه بعد هی میرف از همه میپرسید الا خیلی شبه یا نه؟:دی بعد رامونو ناز میکرد قلقلک طور میگف چق دوستت دارم من رامون کاخال:دی ♥
۲. خونه زندگی رو جمع کردم و یکم دکوراسیون کتابخونه رو عوض کردم و به خودم رسیدم [حس خوبی به خودم داشتم]
۳. قرمه سبزی + زرشک پلو با مرغ + ژله تمشک + دوغ + آش کاچی با کشک فراوون
.
چند دقیقه واسه استراحت می‌خوام بیام تلگرام. موقع بیرون اومدن، می‌بینم نیم ساعت گذشته.می‌خوام جواب يه دوستامو تو اینستا بدم، موقع بیرون اومدن می‌بینم یک ساعت گذشته.می‌خوام یک ساعت بخوابم، بيدار می‌شم می‌بینم دو ساعت خواب بودم.زمان، می‌دَوه.
وقتی تا دیروقت بيدار میمونی و فیلمای مسخره میبینی نتیجه اش این ميشه که صبح خواب میمونی و جای ساعت چهار ساعت نه بيدار میشی. و الانم که تا حموم برمو صبحونه بخورم شد یازده. از دست خودم ناراحتم. واقعا ناراحتم. من برای یسری چیزا ساخته نشدم شاید. بهتره اینجور کارارو که جز حواس پرتی چیزی نداره بذارم کنار. لعنتی حداقل چهار تا فیلم درست حسابی ببین. این چرتو پرتا چيه. چهار سال من میخوام فیلمای روبر برسونو ببینم هنوز نشده. :/ هنوز انجامش ندادم. برای رسیدن
فکر میکنی امروز چجوری بيدار شدم؟؟ هیچی چشمو باز کردم دیدم ساعت دو خورده ای شده سریع مهارو بيدار کردمو گفتم پاشو مها خواب موندی پاشو پاشو بدبخت هنگ کرد بعد بيدار شد گفت دو خورده ای صبح نه ظهر :////  یعنی اصلا بع مغزمم نرسید هوا تاریکه :// بیچاررو بيدارش کردم. هرچند که گرفت خوابید دوباره تخت. خب امروزم اینجوری شروع شد بریم کار کنیم ببینیم چی ميشه من که به کل خواب الودگی از سرم پرید. 
دیشب به خودم قول دادم با شروع پیش دبستانی پوریا من هم روز ها و ساعت هامو مفید تر بگذرونم.به خودم قول دادم بيهودگی ها به حداقل برسه.
امروز ساعت ۶ بيدار شدم.نماز خوندم.ظرف شستم.برگهای حیاطو جارو کردم.لباس های شسته شده رو از بند لباس جمع کردم.صبحانه آماده کردم.مانتویی که چاک های کنارش دوخت میخواست دوختم.آماده شدم.پوریا رو بيدار کردم.صبحانه خوردیم.آمادش کردم.براش اسفند دود کردمو زدیم بیرون به سوی مهد.الان ساعت ۱۱:۴۵ دقیقست و منتظرم تا یک ربع دی
آیا تعریف کامل و جامعی برای کار خوب وجود دارد؟ 
با توجه به اطلاعات من، کار خوب کاری است که وقتی صبح از خواب بيدار می شوی برای رفتن به سر کار غصه نداشته باشی. کار خوب کاريه که وقتی ساعت کاریت داره تمام ميشه، بال در نیاری
 
کار خوب کاريه که از سپری کردن زمانت در آن محیط ناراحت نباشی.
 
آیا توی ایران کار خوب پیدا ميشه؟
هر چی بیشتر به پاییز نزدیک میشیم، بیشتر دلم واسه ناکجا تنگ ميشه
هر روز بیشتر از روزِ قبل.
و هر روز بیشتر از روزِ قبل روی ناخودآگاهی که ازش بی اطلاعم تاثیر میزاره. 
دو سه شبه خوابِ اون شهرِ عجیب و سرماشو خیابونای غریبشو کافه‌های دوست‌داشتنیشو میبینم. 
و هر از گاهی هم با سجاد میشینیم و یکي دو ساعت از اون روزا حرف میزنیم، و ميشه ساعت 6 صبح و یک ساعت هم تو جام غلت میزنم و فکرِ روزهای رفته و بعدشم يه خوابِ به درد نخور.
ای بابا. 
این شهرِ گُه آخر روح
از ساعت هشت اینطورا بيدارم. خب برای من که از ساعت سه و چهار بيدار میشدم هشت خیلی دیر محسوب ميشه. بعدش تا مها بيدار شدو صبحونه خوردیمو رفتیم بیرون آمار تاکسی های سواری تا تهرانو درآوردیمو غذا گرفتیم و خوردیم شد الان :/ تازه میخوام شروع کنم. باید تکالیف زبانمو انجام بدم احتمالا فردا منو ميبره پای تخته :/ خلاصه که باید حسابی بخونمش. تازه لباسامم با این که امااده کردم تو کوله ام نذاشتم. اونم هست. حمومم باید برم خونه رو هم باید مرتب کنیم جارو بزنیم م
امتحانا وحشتناک سنگین شدن 
يه مغز خسته يه روح خسته تر صبح به زور از تخت پایین میارم کتاب و جزوه ها رو باز میکنم جلوش میگم فکرنکن فقط درس بخون!!
به هیچ چرایی دنیا فکر نمی کنم خودمو غرق میکنم میون اون همه عضله و رگ عروق و اعصاب
به اخرین روزهای امتحانم نزدیک میشم کلی مبحث دارم که هنوز نبستم امروز ميشه گفت طلایی ترین روز من هست برای تموم کردن مباحث 
ولی
دیشب يه خواب  دیدم، خواب تو. 
حداقل تو خوابم ادم خوبه قصه باش!! 
يه خواب میتونه کل روزت رو به افت
بسم الله الرحمن الرحیم
جمعه
22آذر1398
امروز روز تنبلی بود دیروز بعد از رسیدن به خونه تا ساعت 12 رو به بيهودگی گذروندم و بعد خوابیدم.
میدونید کلا از وقتی خواهرم برگشته تو این حدود 3 هفته کلا برنامه زندگی منم ریخته به هم قبلا ساعت 10 میخوابیدم 5 بيدار میشدم ، خیلی خوب درسا رو میخوندم و . ولی این چند هفته هرچه رشتم پنبه شد و شدیدا زندگیم ریخته به هم.
بگذریم امروز صبح ساعت 11 تازه از خواب بيدار شدم همه قبل از من بيدار شده بودن و صبحانه رو خورده بودن منم ص
خستگی بعد از تمرین و باشگاه از لذت بخش ترین خستگی های دنیاست
خستگی که کلی حس خوب و انرژی خوب بهت منتقل میکنه
حس اینکه مفید بودی
حس اینکه يه کار مثبت انجام دادی برای خوب شدن حال خودت
حس پیشرفت
حس سلامتی
و مجموعه ای از حس های خوب که احتمالا برای هر شخصی متفاوت باشه
و چقدر لذت بخش تره که بعد ازخوردن ناهار دلت میخواد با خیال راحت و بدون هیچ دغدغه ای دراز بکشی و يه کتاب دستت بگیری (در اینجا بنده در حال مطالعه 4 اثر فلورانس هستم) و شروع کنی به خوندن و ک
بچه ها من بااینکه از نت نهایتا 1 ساعت استفاده میکنم! (بعضی روزا زیاد که خب خیلی کم پیش میاد ، همون روزایی که رگباری پست میزارم!) ولی الان در مرز دیوونه شدنم واقعا! نیاز دارم همون 1 ساعت رو تو نت باشم! چه وضعشه آخه ناموسا؟! مگه ميشه آخه؟! کي وصل ميشه این لنتی؟! شما چیکارا میکنین بدون نت؟
ظهر شانگهای» ساعت ۱۱ از شبکه نمایش
راز خانه بهجت» ساعت ۱۳ از شبکه نمایش
انیمیشن سینمایی زرافه» ساعت ۱۳:۳۰ از شبکه پنج سیما
مزد ترس» ساعت ۱۵ از شبکه نمایش
لمس کردن اسب های وحشی» ساعت ۱۷ از شبکه نمایش
توپ شوت شیشه» ساعت ۱۸ از شبکه امید
مبارزان شانگهای» ساعت ۱۹ از شبکه نمایش
تاج میان تهی: هنری چهارم قسمت اول» ساعت ۲۰:۳۰ از شبکه چهار
پرواز ماهرانه» ساعت ۲۱ از شبکه پنج
فرشته ها با هم می آیند» ساعت ۲۱ از شبکه نمایش
دنیای کاغذی» ساعت ۲۳
مدیریت استراتژیک سه شنبه 98/8/28 ساعت 8/30 صبح
بازاریابی بین المللی چهارشنبه 98/8/29 ساعت 8/30 صبح
بازاریابی و مدیریت بازار سه شنبه 98/8/29 ساعت 10/30 صبح
آموزش مهارتهای حرفه ای مدیریت بازرگانی چهارشنبه 98/8/29 ساعت 8/30 صبح
آشنایی با قوانین کسب و کار شنبه 98/9/2 ساعت 8/30 صبح
تجارت الکترونیک 1 یکشنبه 98/9/3 ساعت 8/30 صبح
سازمانهای پولی و مالی چهارشنبه 98/8/29 ساعت 10/30 صبح
مبانی بانکداری و مدیریت بانک یکشنبه 98/9/3 ساعت 10/30 صبح
مبانی مدیریت بازرگانی شنبه 98/9/2 ساعت 10/30 صبح
تجارت ب
برنج و ماش را خوب بجوشان.هویج های آبپز را اضافه کن.صبر کن تا آبش را برچیند.حالا دوتا شعله پخش کن بنداز زیر قابلمه و منتظر بمان تا "دمپختک" بخار بیاندازد و با خیال راحت بپزد.قابلمه را بگذار توی زیرزمین.مارمولک گوشتالوی آنجا همه را میخورد و آرام آرام بزرگتر می‌شود.یک روز با دمپایی میکوبد تو فرق سرت.محتویات ج معده‌ات پهن می‌شود روی زمین سرد و مرطوب.هیچ کسی جمعت هم نمیکند.مورچه ها ذره‌ذره‌ات را جدا می‌کنند برای قوت زمستانشان.
آفتاب نارنجی غ
یا مُبَیِّن
ای روشن کننده
 
 
سلام :)
 
 
+يه بنده خدایی نوشته بود: شبِ عاشقانِ بی دل چه شبی دراز باشد کلا. یلدا براشون قرتی بازيه!
 
+ما نه عاشقیم نه بیدل. اما خیلی هم دراز باشد. خیلی هم قرتی بازيه! :)))
 
+از خدا میخوام فردا يه اتفاق خاص بیفته. چون دلم تنگ شده برا يه بنده خدایی و فردا قراره ببینمش. و دوست دارم خاطره خوبی به وجود بیاد
 
+يه مدت بود عادت کرده بودم به اونا که فکرشون اذیتم میکنه، فکر نمیکردم. تازگی دارم دقت میکنم دوباره دارم خیلی فکر می
الان که دارم فکر میکنم،می‌بینم خیلی کم حوصله و بیحال شدم.
امروز ساعت ۲ظهر از خواب بيدار شدم ، ناهارمو خوردمو دوباره اومدم توی تخت تا بخوابم:/ ، اگه میخوابیدم عصر ساعت ۷ بيدار میشدم تا ۹ و دوباره میخوابیدم:/!!
چه این وضعيه؟ چرا انقدر خسته و تنبل شدم؟ 
واقعا با چه امیدی میخوام برم مدرسه؟
 با پتو و بالش برم؟-_- 
الانم که دارم می‌نویسم به زور چشمامو باز نگه داشتم حوصله هیچ کاریو ندارم ، راستش اگه نت داشتم ، شاید میشد يه جوری از بی‌حوصلگی در بیام 
ا
چرا نماز صبحمون قضا ميشه؟
قضا شدن نماز صبح دلایل متعددی داره 
1⃣گاهی اوقات به خاطر طبع شخص هست 
طرف طبعش سرده ،شب شام غذای سردم میخوره مثل ماست 
⛔️این بنده خدا ساعت ۱۱هم با زور پارچ آب بيدار ميشه 
2⃣گاهی اوقات به خاطر به هم خوردن چرخه خواب هست 
هميشه در یک ساعت معین سعی کنید بخوابيد ⏲
اینطور نباشه که یک شب ساعت ۱۱بخوابين يه شب ساعت ۱
⛔️وقتی چرخه خواب هم به هم بخوره ،بدن با خودش درگیر ميشه که چه ساعتی باید بيدار بشه !
3⃣گاهی به خاطر خوردن شا
بسم الله الرحمن الرحیم ./
دیشب که از شدت ضعف و سستی بدنم ، هر چیزی گیرم اومد میخوردم تا خوب شم ، با خودم میگفتم سلامتی ام چه نعمتيه ! اصلا به قول حاج اقا دولابی خدا هر چیزی که میده یا میگیره واس خاطر اینکه خودشو به یادت بیاره :) خیلی دیر و بد خوابم برد ، خیلی زود و بد بيدار شدم ! ساعتای سه در حالیکه عرق کرده بودم از ترس خواب بدی که میدیدم بيدار شدم . صدقه گذاشتم کنار ، رفتم لباسمو عوض کردم و يه نازکتر پوشیدم اومدم بخوابم که همسرم گف چی شده ؟ گفتم خوا
صبح روز سیزدهم آبان یعنی سومین دوز از سفرمون صبح حدودای ساعت ۷ بيدار شدیمبا اینکه شب قبلش خیلی خوب نخوابیده بودم ولی تونستم بيدار بشم و اصلا هم احساس خستگی نداشتم
روز سوم رو بعد مینویسم
اون روز و البته شبش یکي از بهترین شبای عمرم بود.
هرکاری در شروع خودش و زمان خودش باید صورت بگیره
من و پرسنل مهرسازی زمان معتقدیم که اگر کسی کاری به شما سفارش داد در همان زمان کارش را راه بنداز.وقتی این کارو میکنی قطعا طرف مقابل بیشتر از انکه از کار شما خوشش بیاید اول از شخص خودت لذت میبرد واین امر باعث میشود که شمارو فراموش نکنه. چند وقت پیش يه نفر امده بود مهرژلاتینی میخواست به بنده گفت که چقدر زمان ميبره تا ساخته بشه گفتم حدوا بعد از تائید طرح یک ساعت. گفت زوتر نميشه.از سر مزاح گفتم شما يه د
آن ۸.۵ ساعت اختلاف زمانی که بین تهران و تورنتوست را یادتان هست؟ 
بالاخره کار دستمان داد
صبح بيدار شدم و در عوالم بین خواب و بيداری دیدم جایی نوشته چند نفری در مراسم تشییع جان دادند
باورم نشد
 
بعد آن ۵ساعتی را که ما در حالت آماده باش جنگی به سر بردیم،‌شما خواب بودید و ما خدا خدا میکردیم همه چیز وقتی شما از خواب بيدار شده‌اید به خیر گذشته باشد
به خیر که ختم نشد اما زبانه شرش کوتاه شد و همان موقع ها که ۴۵ دیوانه توییت کرد All is well، شما هم کم‌کم چ
قبلا ها بالشت کنار تختم رفیقم بود . پشتم را میکردم سمتش و همانطور که دراز کشیده بودم ساعت ها برایش حرف میزدم . از اینکه امروز توی مسیر چه اتفاقاتی افتاد یا دوست پسر فلان دوستم امروز چطور حالش را گرفته بود و تمام داستان های آن روز و فکرهایی که برای خودم میکردم . وقتی با تو آمدم توی رابطه هم این داستان ادامه داشت . فقط بالشتم اسم و شخصیت پیدا کرده بود . ساعت ها برایش حرف میزدم و فکر میکردم تویی که داری همه ی حرف هایم را گوش میدهی . بس که هم در واقعیت
اولین روز پاییز ۹۸ چه جوری آغاز شد؟ دیشب تا دیروقت بيدار بودیم با میم و خونه رو یکمی سروسامان دادم.تا صبح چندبار بيدار شدم و دوباره خوابیدم(فوبیای  خواب موندن).ساعت پنج و نیم بيدار شدیم و صبحانه رو حاضر کردم و میم رفت.دختر خانوم ساعت ۶ بيدار شد و دست و صورتش رو شست و موهاش رو شونه کرد.لباس ها و کيفش رو حاضر کردم و براش لقمه و خوراکي و میوه گذاشتم.يه صبحانه مختصری خورد و همزمان که برنامه کودک میدید حاضر شد.توصيه های مادرانه رو انجام دادم و به قرب
20 خردادِ امسال فارغ التحصیل شدم. 4 ماه گذشت. چقدر زود. خداروشکر. امیدوارم 4 ماهِ بعدی هم تو يه چشم به هم زدن بگذره، جوری که تعجب کنم از سرعتِ گذرِ عمر.
خوابم میاد، صبح ساعت 8 بيدار شدم و دیشب ساعت 4 و خورده ای خوابیدم. 
میتونم از امروز ناراضی باشم.
احساسِ سردرگمی، نوسان، تشویش.
نشستم تو ماشین 
از صبح سه بار بالا آوردم و کلن يه رانی خوردم
شب سه ساعت خوابیدم
سرم داره بعد شیش ساعت کلاس منفجر ميشه
بابا میگه فدای سرم چون من مثل يه فوتبالیستی ام که تازه فوتبال یاد گرفته بعد می خواد با مسی رقابت کنه:/
ولی من روزی بالای نه ساعت درس خوندم ،کتاب رو جوییدم،داداشمو مجبور کردم هر شب تا ساعت دو مشکلامو باهام کار کنه
بعد از اینا من باید از دوازده تا سوال دو یا سه تا درست جواب بدم؟
سوالایی که بارها و بار ها حل کردمشون
لعنت به این اضطر
ساعت 8 صبح بيدار شدم، ساعت 9 شرکت بودم، تا ساعت 4.5 عصر با 10 نفر مصاحبه کردم، ساعت 5.5 تو باغ کتاب جلسه‌ی MBTI داشتیم. توی راه داشتم مطالبی که باید امروز آموزش می‌دادم رو مرور می‌کردم، 5.5 تا 9 جلسه بود، 10 رسیدم خونه، دوش و شام و استراحت
حال تمرین آمار رو دیگه ندارم!! :) امیدوارم فردا تا قبل از تایم کلاس برسم انجامش بدم.
شبتون خوش
من بعد از اومدن به مدرسه عادی (دولتی) يه زندگی عادی و لذت بخش رو شروع کردم البته به جز قسمت سرماخوردگی و. شبا دیگه خوابم ميبره، صبح نماز راحت بيدار میشم؛ روزا یک ساعت میخوابم تقریبا سه ساعت درس می خونم روزی (میدونم واسه کنکور کمه ولی قدم به قدم و آهسته هنوز خیلی وقت هست) شب باشگاه میرم، سعی هم میکنم مطالعه آزاد رو هميشه داشته باشم.از این زندگی راحت يه مسئله‌ای منو آزار میده و اون نیاز داشتن به پول و داشتن مشکل مالی در خانواده است. متاسفانه، ک
تمام تلاشتو کرده باشی سر يه هدفاز هیچ چیزی هم فروگذار نکرده باشیاما دیگران مانع رسیدن تو به هدفت بشن چه حالی داری؟؟؟!فرض کن کنکور.فرض کن يه رشته ورزشی.وصیت شهدا رو بخونببین به چه هدفی از بهترین دارایی خودشون اون هم در  آغاز جوانی و شوق و شور زندگی گذشتند؟!خیلیاشون میگن حجاب.چه حسی داری تو خانمی که با بدحجابی و بیحجابی خودت تو جامعه بین شهید وهدفش داری فاصله میندازی؟!!!میگن ولایت.شب خوابت ميبره؟ توی مسئولی که با عملکرد ضعیفت داری ولایت رو ت
دو روزی ميشه که ساعت دیواری اتاق خواب مونده و يه ساعتی عقب افتاده. البته کار می کنه اما هر چند وقت یکبار که میزونش می کنم یک روز صبح پا میشم می بینم که يه ساعت عقب افتاده. حالا نمی دونم به خاطر نامیزون بودن روی دیواره، به خاطر قدیمی بودن، یا واقعا باتریش ضعیف شده. یا شاید هم با من لج کرده.
امروز ساعت چهارو نیم اینطورا بيدار شدم. کتاب خوندم تا ساعت شش و نیم هفت بعدش يه ذره خوابیدم دوباره بيدار شدم. امروز کتابمو میخونم کم مونده. الانم نشستم پاش دوباره. من يه شروع دوباره کردم این بار برای شش ماه آینده ام برنامه ریختم میدونم میتونم چون میخوام. و وقتی بخوای و تلاش کنی براش حتما میتونی. مهم علاقه ای که دارم و مسیری که انتخاب کردم هم درسته. از پسش بر میام. وقتی بهش فکر میکنم قند تو دلم اب ميشه :))))) خودمو میتونم تصور کنم توی اون موقعیت که م
خدایا ناشکر نیستم ولی فکر میکنم يه عالمه شادی بهم بدهکاری!
من توی حالت عادی اگه غمگین نباشم شادم نیستم. هرروز با دادو بیداد از خواب بيدار میشیم نه اینکه دعوا باشه اما برای اینکه اثبات کنه آقای خونست و همه باید تحت فرمانش باشن صداشو انقدر بالا ميبره که بعد چند ساعت خواب شبانه، به يه سردرد شدید دچار میشیم. اگه با داد کشیدناش بيدار نشیم شروع میکنه به نفرین و فحش! من معتقدم اون مریضه و داره کم کم همه ی مارو مریض میکنه. دلم برای مامانم کبابه که همه
سال آخری اومدم ترم تابستون بردارم، زدم تردم؛ شایدم اون من رو ترد، به هر حال! اولا که فقط و فقط یک جلسه رفتم و بهش افتخار نمی‌کنم اما حقیقتا برام مهم نیست. بعد تاریخ امتحان‌هام رو عوض کردن و برنامه مسافرت ما قابل تغییر نبود؛ این شد که فردا خونواده‌م منهای من با داییم اینا می‌رن مسافرت ده روز و من می‌مونم پیش مادربزرگ و پدربزرگم که مطمئنم مقدار گرانش توی خونه‌شون ده برابر بقيه‌ی جاهای کره‌ی زمینه. ینی شما از صبح که از خواب پا می‌شی خ
سال آخر انگار يه حس بیخیالی خاصی داره
پس فردا صبح آفتاب نزده امتحان دارم هنوز شروع نکردم
چرا شیرینی سال اخر باید با پایان نامه و امتحان و کلاس کوفت بشه؟
+ ازونجای که دکتر ط یادش رفته برگه نمره هارو رد کنه بالا پریو قبلیم 0 ثبت شده و يه حسی بهم میگه برام دردسر خواهد شد
+ سه شنبه هفته قبل همه چیز دست به دست هم داد و من اونهمه راه رفتم و پروپوزالمو دادم دست دکتر خ که بصورت اتفاقی حضور و وقت داشت! گفت یکشنبه آینده برم ازش بگیرم و من از شاذی اینکه بالاخ
لای لای لای لای عروسمای عروس ملوسمبخواب بخواب نازی جونچشم سیاتُ قربون.وقت خوابت رسیدهخورشید خانم خوابیدهبخواب بخواب نازی جونچشم سیاتُ قربون.ساکت بچه‌ها جونمنازی رو می‌خوابونمبخواب بخواب نازی جونچشم سیاتُ قربون.نازی جونم خوابیدهمهتاب به روش تابیدهبخواب بخواب نازی جونچشم سیاتُ قربون 
 
لای لای لای لای عروسم
از صبح امروزکه بيدار شدم صدام با من بيدار نشد! گرفته و قطع شده. حرف که میزدم صدا هوا میده انگار دیشب که خواب بودم ،یکي بوده که خواب نبوده نصف شبی ازم ی کرده ! سه تا از تارای صوتیم نیست!
در و دیوار اتاقم میگن کار هیولای شبه ! میگن دیدن و شاهد دارن که یکي شبونه انبر به دست اومده سراغ حنجره ام سه تا تار ازم برداشته .
میگم خب به چکارش میاد ؟در سفیده شونه بالا میندازه که الله و اعلم!
تیر چراغ برق که از پنجره معلومه ، هوار میزنه که من خیلی ساله اینجام
الان که دارم اینو می‌نویسم تو رو سینه‌ی من خوابیدی دخر گلم و قسم می‌خورم یکي از بهترین لحظه‌های زندگی من خوابیدن‌های تو روی منه.
این چند روز بخاطر دل‌دردات يه کم شب بيدار شدی و من نوحه‌های حضرت رقيه _سلام‌الله عليها_ می‌خونم برات که بخوابي. بعدا حتما راجع به این خانم عزیز و بزرگ باهم حرف می‌زنیم.
هميشه خوب باشی بابا
ساعت نزدیک چهار صبحه و حقیقتا یادم نمیاد آخرین باری که این ساعت از شب رو بيدار بودم کي بوده.حالا دلیل شب زنده داریم چی بود؟ دخترا ۹ خوابیدن و میم ساعت ده رفت سرکار.خسته بودم و میخواستم يه دونه پادکست گوش کنم و بخوابم.در همین حین يه جایی دیدم يه دوستی کتاب "یادت باشد" رو معرفی کرده بود و توصيه کرده بود به خوندنش.موضوعش خاطرات شهید مدافع حرم از زبان همسرش بود و اولش فک کردم که احتمالا با خط فکری من زیاد جور در نمیاد و . ولی باز از روی کنجکاوی شروع
شکل اول :
پاییزه؛ میگه ساعت ده بیا بریم با هم فلان فروشگاه را بهم نشون بده! ساعت ده ميشه خبری نميشه ،ده و نیم ميشه باز خبری نميشه، پیام میدی چی شد جواب نمیده! تا یازده و نیم!! که دارم میام! ساعت دوازده میاد سر قرار بدون هیچ توضیح و عذرخواهی. ( اعتراض نمی کنی چون باردار است و.)
زمستونه؛ میگه ساعت یازده بیا بریم پیاده روی، محل قرار ميشه ورودی پارک ، ساعت یازده و بیست دقیقه ميشه باز نمیاد زنگ می‌زنی پس کجایی؟!! میگه تو راهم! می رسه باز هم بدون توضیح
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست / پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان / نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین / گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند / کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر / که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم / اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار / ای بسا
54 روز از شروع این روند روزانه ام میگذره. صبح بيدار میشم، قسمتی از يه پادکست رو گوش میدم، ذهنم آروم آروم از خواب بيدار ميشه. میرم سالن غذا خوری و نگاهی به منو غذا امروز میندازم. با خودم تحلیل میکنم که نیمرو رو بیشتر میپسندم یا صبحونه روز؟ بعد ازانتخاب کردن، دوتا لیوان برمیدارم میشینم پشت میز. گارسون رو صدا میزنم و بهش میگم که برای صبحونه چی میخوام. مثل بچه حرف گوش کنی يه چشم میگه و میره. حالا دوباره باید بین شیر یا آیمیوه یکي رو انتخاب کنم. معمول
ساعت نه نه نیم بود خوابم برد تا ۱۱. الان دو ساعت هی تلاش میکنم بخوابم نميشه دیگه الان بی خیالش شدم میخوام روزمو شروع کنم :/ باورت ميشه؟؟ خب کم خوابی سراغم اومده یعنی؟ هرچی هست من راضیم. نتم که همچنان قطع اصلا فکر نمیکنن شاید کسی کار داشته باشه. حالا هی من نمیخوام حرف بزنما نمیذارن که. بیخیال. خوشبحال مها تخت خوابیده. اگه منم خوابم میبرد سه یا چهار بيدار میشدم ولی حالا باید روزمو شروع کنم. بسه دیگه اینقدر غر نزنم. بریم که ببینیم امروزو چجوری بگذر
 دانلود کتاب تختخوابت را مرتب کن
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
دانلود کتاب تختخوابت را مرتب کن: چیزهای کوچکي که می .https://taaghche.com › روان‌شناسی و موفقیت › موفقیت و خودیاری رتبه: ۳٫۴ - ‏۲۱۸ رأیتختخوابت را مرتب کن» نوشته ویلیام اچ مک‌ریون (-۱۹۵۵) دریاسالار بازنشسته‌ی نیروی دریایی آمریکا درباره چیزهای کوچکي است که می‌توانند زندگی‌ات و شاید دنیا را .بریده‌های کتاب تختخوابت را مرتب کن: چیزهای کوچکي که . - .https://taaghche.com › book › quote رتبه: ۳٫۵ - ‏۱۹
دانلود کتاب تختت را مرتب کن
نویسنده: ویلیام مک ریون
تعداد فصل: 10 فصل
تعداد صفحات: 77صفحه
 کتاب:پی دی افpdf
 
دانلود فایل
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
چرا باید کتاب "تختخوابت را مرتب کن" را بخوانیم؟! - خانه . https://khanehkarafarini.com › بلاگ Translate this page چرا باید کتاب تختخوابت را مرتب کن” را بخوانیم؟! گاهی تغییر به معنای این است که کارهایی که تا امروز برای شما ناملایمات بوده، اکنون می خواهید با آن روبرو ش
يه روز یکي میگف ساعت و دقیقه که یکي ميشه یعنی یکي به یادته.
مسخره ترین حرف عالم بود حرفش میدونم.
ولی ما باورمون شد همین جوری الکي.
میدونی که دنیا همونيه که باور داشته باشی نه؟
میخوام بگم حالا که ساعت گوشیم خود به خود رفته رو طاعت دمشق و هر بار که نگاهش میکنم ساعت و دقیقه ش یکيه ته دلم قرص ميشه واقعنی.
میدونی که دنیا همونيه که ته دلت بگه مگه نه؟
ته دل من این روزا آشوبه که تو کي هستی که از دمشق به یاد منی.
میدونی حاجتم چيه.
میدونی خدا گفته بخوانید ت
امروز رکورد خودم رو زدم و پنج ساعت پیاپی بدون پا شدن از پشت میز درس خوندم.ساعت دو بعد از ظهر نشستم پشت میز و هفت بعد از ظهر بخاطر آلارم مثانه ام بلند شدم.من اصولا اعتقادی به این سوسول بازی که میگن یک و نیم ساعت درس بخونید و نیم ساعت استراحت کنید ندارم،والا!
ساعت مطالعه خودت رو از ده به بیست برسون
شنبه یکشنبه روزيه ک کلاس داری اما میتونی حداقل دو ساعت بخونی
دوشنبه کلاس نداری پس مینیمم باید ٥ ساعت بخونی
سه شنبه کلاس داری و همون دو ساعت کافيه
چهارشنبه پنج شنبه و جمعه ک کلاس داری هم هر کدوم ٥ ساعت
پس مینمم میتونی ساعت مطالعه رو به ٢٦ افزایش بدی و ٦ ساعتم میگیم نرسیدی بش پس فلا ٢٠ ساعت هدف در دسترسيه با ی حساب کتاب ریز
چطور ميشه از شنبه تا چهارشنبه مانگا بخونی،(يه مانگای بییی نظیر به اسم پاندورا هارتز)، پنجشنبه صبح مثل معتادا کوچییکت کل يه انیمه رو نگاه کنی، ظهرش بشینی کتاب بنویسی و پدرت به بهانه امتحان ریاضی، همه چیزای قشنگی که تو مغزت بود رو تبدیل کنه به به سری خطخطی، شبش بخوابي، و صبح بيدار شی ببینی اخبار داره نان استاپ تو خونه پخش ميشه.
سردار سلیمانی تبدیل ميشه به شهید سلیمانی.
اولین واکنش این بود:همونی بود که مامان بزرگ دوست داشت؟ همونی که با
الان یعنی نیم ساعت برم عقب بعد اونم دو ساعت، پس ساعت تازه شده 11 اونجا. تازه باشگاهش تموم شده تا برگرده دوش بگیره و بعدم خسته و کوفته. کي حرف بزنیم پس؟
+ وارد چیزی شدم که اصلا فکرشم نمی کردم. امیدوارم شیرینیش هميشه باقی بمونه. 
کار این روزام شده در نظر گرفتن اختلافات زمانی مکانی! ميشه این اختلاف از بین بره؟!
++ آخر هفته بعد بالاخره میرم کویر. امیدوارم فوبیام اذیتم نکنه! (کاش اونم بود.)
يه دوسه ساعت دیگه،ميشه ۱۲ ساعت که هیچ جوره نتونستم با پدر و مادرم تماسی داشته باشم.حتی پیام هامم نمیتونن بخونن:(
این وبلاگ هم تا نیم ساعت پیش ،چند ساعنی میشد که نمیشد واردش بشم
من چه گناهیی کردم که نمیتونم با خانوادم ارتباط داشته باشم اخه؟نه تنها من،بلکه همه ی دوستام هم همین مشکلو دارن
حتی بصورت عادی هم زنگ زدیم به پدرمادرهامون ولی اصلا بوق نمیخورد.:(
ما چه گناهی کردیم اخه.
خدا عاقبتمونو بخیر کنه
با یک ساعت تاخیر وارد آخرین روز تابستون شدیم!
به همین سرعت تابستون تموم شد و نیمی از سال 98 (که برای خودم به شخصه هنوز جا نیفتاده) گذشت!
ساعت به عقب کشیده شد و دوباره داستان داریم! خود من قراره صبح برم جایی و گفتن ساعت هفت حرکته. حالا نمیدونم هفت دیروز رو گفتن یا هفت امروز رو o_O
ساعت فعلی، جدیده و اونی که بود، قدیمه. این وسط يه سریا به ساعت فعلی میگن قدیم و معتقدن ساعت گذشته جدید بوده! چرا که از اول، ساعت درست بوده و وقتی يه ساعت جلو رفته جدید شده! ح
ساعت بیست دقیقه به چهار صبحه. تازه لپ تاپو خاموش کردم داشتم توی تخت کار می کردم، چهار صفحه کار ویرایش ترجمه انجام دادم و حس خوبی دارم، اصلا فکر نمی کردم بتونم کار کنم، چون خیلی خسته بودم، صبح با صدای پرنده ها و وقتی هوا کامل روشن شده بود خوابیده بودم چون دیشب تا صبح مثل يه مانیاک داشتم شعر و داستان و نقد میخوندم، ساعت فکر می کنم یازده و خورده ای بيدار شدم، سرشب اومدم يه ساعت بخوابم که خوابم نبرد، همش گوشیمو برمی داشتم و چک می کردم که شاید زنگ ب
قرار بود دیروز (سه شنبه) برای یک قرار کاری برم نیشابور. قصد داشتم حوالی 7 صبح راه بیفتم و کارمو سریع انجام بدم و تا ظهر برگردم شرکت (اتفاقی که در هر هفته یکي دوبار تکرار ميشه)
آقای همکار گفت منم میام.
گفتم باشه بیا.
برای ساعت 7 صبح جایی رو مقرر کردیم که برش دارم و دوتایی بزنیم به دل جاده.
.
ساعت 5 صبح بيدار شدم! فکر خاص نکنین. در تمام عمرم هیچ علاقه‌ای به سحرخیزی نداشته و ندارم (ساعت کاری عادیم از 10 شروع ميشه) این فقط یک عادت قدیميه که
ادامه مطلب
لعنت به سردرد.خب؟
دیگه داره اون روی سگ‌ من از دستش بالا میااااااد!
مامان میگه به خاطر گوشيه.فردا قراره گوشیمو کلا بگیره .
ببینیم این دست من نباشه چی‌ميشه!
دیگه خسته شدم از تهوع و سردرد.!جدیدا خون دماغم میشم.!دیگه قشنگ ام الامراض شدم!

از صبح ساعت ۸ .تا صبح فرداش ساعت ۸!بی‌گوشی !لااقل دردو ميشه با ور رفتن با این ماس ماسک فراموش کرد.حالا فردا قراره چیکار کنم خدا میدونه!
 
دانلود کتاب تختت را مرتب کن
نویسنده: ویلیام مک ریون
تعداد فصل: 10 فصل
تعداد صفحات: 77صفحه
 کتاب:پی دی افpdf
 
دانلود فایل
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
کتاب صوتی تختخوابت را مرتب کن - ویلیام اچ. مک ریون - آوانامه https://avanameh.com › . › روانشناسی و موفقیت Translate this page Rating: 2.2 - ‎4 reviews کتاب صوتی تختخوابت را مرتب کن اثر ویلیام اچ. مک ریون . برای خرید ارزی واحد پولی را از بالا به یورو تبدیل کنید . در حال حاضر
بعضی وقت ها درد داشت ساعت پنج صبح بيدار شدن و از خونه بیرون زدن واسه رسیدن به کلاسای صبح.
داد میزدم و جورابامو پام میکردم و گريه میکردم و کيفمو جمع میکردم.
خدارو شکر که تنها زندگی می کردم. خدارو شکر کسی ندید اون دیوونه ی پر از آرزو رو.
.
از ترس اینکه نتونم به موقع بيدار بشم شب هام نمی خوابیدم.زندگیم واسم يه بسته بود توو بار هواپیمایی که بدون توقف به مقصد سرزمین رویاها پرواز میکرد.خودمو کسی میدیدم که از تنها طنابی که از هواپیما افتاده پایین آویز
امروزم بيدار شدم ساعت چهار ، صبح زود. شاید بگی چقدر عقب افتادست هر روز صبح که بيدار ميشه این رو تکرار میکنه و میگه. خب من فقط فکر میکنم این که هر روز میتونم بيدار بشم صبح زود از خوشبختیمه از این که هنوز میتونم به خودم غلبه کنم. از این که هدف دارم تا هر روز چشممو باز کنم. برای خودم خب این مهمه چون هر روز با این فکر شروع ميشه که باید تلاش کنم و همه توانم رو بذارم تا بهتر بشم. بهتر از روزای قبل. نمیخوام به نشدن فکر کنم  به فکرای مزخرف که فقط جلوی راهم
امشب فقط دلم میخواد صبح بشه
ولی از بيدار شدن میترسم.
نمیخوام بگم کاش بيدار نشم
فقط کاش با خبرای بد بيدار نشم
کاش ذهنم آروم بشه
کاش (این آخریو خدا باید بدونه که خودش میدونه)
 
بيدارم کن
از این خواب وحشتناکِ واقعی.
کاری کن رها شم از این بغضی که مدام تمدید ميشه
 
بازم مثل هميشه کلی حرف دارم ولی ترجیح میدم نگم و.
#انرژی_مثبت
❣وقتى گرسنه اى، يه لقمه نون خوشبختيه
❣وقتى تشنه اى، يه قطره آب خوشبختيه
❣وقتى خوابت میاد، يه چرت کوچیک خوشبختيه
❣خوشبختى مُشتى از لحظاته.
يه مُشت از نقطه هاى ریز که وقتى کنار هم قرار مى گیرن يه خط رو میسازن به اسم "زندگى" 
❣قدر ذره ذره نعمت های خدا رو بدونیم.
#انرژی_مثبت
وقتی حوصله ت خیلی سر میره و خیلی ساعته که تنهایی مثل چند روز گذشته فقط يه پیاده روی تو بارون (البته باچتر چون وقتی برای سرماخوردگی نداری) و قدم زدن تو خیابون ولیعصر و سر زدن به کافه مورد نظر هرچند ببینی بسته باشه و خوردن بستنی قیفی همه چیو میشوره ميبره! و حتی میتونی تصمیمات مهمی مثل نرفتن به مهمونی مورد علاقت و تصمیمی به شرح عبارت مرگ يه بار شیون يه بار رو درحق پروپوزالت انجام بدی!
+ واقعا نمیفهمم وقتی بارون میاد و هوا هم خوبه چرا مردم شیر و پیر
دارم از زور خواب میمیرم با این که همینالان بيدار شدم :/  یعنی هی خوابم ميبره هی بيدار میشم. شاید باور نکنی اما واقعا کنترلی ندارم. جوری خوابم میگیره انگار دو روزه نخوابیدم. نمیدونم چیکار کنم کارام مونده و ثانيه ای نیست که خمیازه نکشم :/ شانس من. لعنت بهش. هرچند دلیلشو کشف کردم ولی نميشه کاریش کرد ://// بیخیال این حرفا. باید هرجوری شده کار کنم. عجب گیری کردما. 
تا حالا با قلب خالی گريه کردی؟انقدر گريه میکنی که چشمات از کاسه بزنه بیرون
انقدر بی دلیل و انقدر زجر آور گريه میکنی که حتی خودتم دلت واسه خودت میسوزه
بعد از اونهمه تلاشی که واسه دوست نداشتنش کردم، دیدنِ عشقش و حال خوبش و اینکه ازم توقع داشت همه ی عاشقانه هاشو بشنوم کم کم کم کم همه ی توانم و گرفت
زنگ زدم بهش، فقط گريه کردم 
گفت برو بخواب گفتم نميبره 
گفت انقد گريه کن تا خوابت ببره
گفت بیا باهم بخوابيم
گفتم نیستی که
گفت فقط گوشی رو قطع نکن
فقط
فردا دفاع پروپوزال دارم و هنوز ننشستم یک دور از روش بخونم بلکه فردا آبروریزی نکنم.بعد از سیزده ساعت درس خوندن هندزفری زدم توی گوشم،بابا کرم و منصور و شماعی زاده پلی میکنم و فارغ از این دنیا میرقصم و همزمان سبیل های قدر دسته ی دوچرخه ام رو بند میندازم تا فردا کسی وحشت نکنه از دیدنم.بعضی وقتها با خودم فکر میکنم چه جونی دارم واقعا!.مثل وقتهایی که با تنش از تخت بیرون میام و میرم سمت دستشویی و مادرم میپرسه بازم خوابت نبرد و من جواب میدم نه عشقم،
این اولین نوشته ی من توی وبلاگ بیان هست . قبلا وبلاگ نویس بودم ولی بنا به مسائلی نشد که ادامه پیدا کنه . بارها وبلاگ ساختم و بعد از مدتی حذفش کردم . ولی الان میبینم شاید اگه همه ی تلخی هاش رو هم نگه میداشتم و ادامه میدادم الان يه وبلاگ پر و پیمون داشتم و يه کار فرهنگی خوب میتونستم انجام بدم . ولی خلاصه اینکه يه مادر هستم . مشغله های خاص خودم و مادر بودن و خانه داری و همسرداری رو دارم و احتمالا بشه گفت سرم خیلی شلوغه . مثل شما که شاید کارمند باشی و دغ
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب