نتایج پست ها برای عبارت :

ننه بابام طلب کن

مامان و بابام کفش ست خریدن و باهم‌میرن پیاده روی
بابام‌تقریبا هر روز برای مامانم پاستیل میخره
و قبل از اینکه لیوان هویج بستنیشو بخوره میپرسه مامانتون خورده؟!
(بعضی وقتا فکرمیکنم نکنه مامانم حاملست)
مامانم پیاله ی آخر‌ماست رو برای بابام‌نگه میداره و آروم‌بهم میگه دیگه به طور کامل پامو از خونه زندگیشون بکشم بیرون،مگه بابام با یه حقوق چقد میتونه به بچه هاش کمک کنه؟!
بابام بهم میگه این‌چند روز‌که اینجام من ظرفارو بشورم
مامانم میگه شام در
شنبه شارژر جدیدم رسید . بد نبود ولی خب مثل مال خودمم نبود! 
امروز بابام شارژر گم شدمم پیدا کرد:/
همیشه ی خدا وقتی بابا جایی رو مرتب میکنه، یه چیزی گم میشه! اون روزم مهمون داشتیم و من خونه نبودم، بابام مرتب کرده بود اتاقمو. و خب نتیجه ش گم شدن شارژر بود. 
به هر حال خوشحالم شارژرم پیدا شد ^__^ (حقیقتش تعلق خاطر عجیبی به وسایلم دارم! حتی بهترشم بهم میدادن، بازم همون شارژر خودم فقط میتونست خوشحالم کنه:/)
My tiny doctor vs My great doctor.
My daughter and My father.
#Terminator
پ.ن:
سلام
دو تا چایی ریختم با قندون گذاشتم تو سینی و اومدم کنار بابام رو مبل نشستم و چایی رو گذاشتم رو میز!
مشغول صحبت کردن بودیم که دیدم بصورت نامحسوس داره بهمون نزدیک میشه!
حنانه صداش کرد که کجا میری؟
خیلی جدی برگشت اشاره کرد به ما و گفت: "اَند" (ینی قند)
به بابا گفتم باباجان بی زحمت آروم اون قندونو بذارید کنار خودتون که این نره سراغش!
تا حرکت بابامو دید خیلی سوسکی و ریز با کلی ناز و عشوه اومد بغل بابام
من آمـدم
محرم آمد امسال نمیدونم تا سال دیگه و محرم دیگه ما باشیم یا نه ! گفته بابام هرسال موقع محرم و دقیقا بعد از محرم رفت و دیگه از محرم بعدش بابام نبود!!هــی دنیا 
شروع کردم به خوندن لنگان لنگان انشاالله که به برنامه روتین برسم :))
دوران درمانم به نیمه رسیــده و ماهی یبار باید برم خداروشــکر که بهترم ! خوشحالم که حس بهتری ایجاد شده و استلاحات زبان خارج رو دارم کم کم یاد میگــیرم :))
شــما درچه حالیـــد ؟
دیروز رفتم کتونی خریدم مارک اریک 660بود تو حراج شد470
حالا خودم که پشیمون شدم هیچ به بابام گفتم کم مونده بود منو بزنه
کلی بحثو دعوا.
کلاس زبانو باید کنسل کنم.کارمو باید ادامه بدم چون به پولش نیاز دارم
از رفتار بابام ناراحتم.یعنی بعد ای همه مدت کارکردن حق نداشتم اون چیزی که میخوامو بخرم!
میخوام شروع کنم برای المپیاد دانشجویی شاخه زیست
دوستان اگر کسی تجربه ای داره بگه ممنون میشم
زنگ ورزش راهنمایی که فوتبال بازی می کردیم، دفاع راست وایمیستادم و از همون زمین خودمون سانتر میکردم واسه فرواردها، اون ها هم با سر گلش می کردن. قدرت شوت زنی بالایی داشتم. گزارشگری این جواد خیابانی در حد همون بازی های زنگ ورزش بچه مدرسه ای هاست نه لیگ قهرمانان اروپا.
آخرین باری که فوتبال کردم رو یادم نیست.
یکی از بچه های شرکت می گفت چرا سیگار نمی کشی؟ گفتم چون از بابام می ترسم. واقعا می ترسم یه روزی بابام ازم عصبانی بشه. ناراحتی مادر رو میشه با ع
هم حس خوبی دارم هم حس بد. هم خوشحالم هم نیستم. خوشحالم چون شاغل شدم هدف دارم برای تایمم و خب این سرآغاز خیلی چیزاست برای.
ناراحتم چون بخور و بخواب تموم شده. دوست دارم هروقت دلم میخواد برم مسافرت بدون دغدغه. بدون مرخصی. مخصوصا تو پاییز و زمستون که همه جا خلوته و جون میده برای مسافرت.
تو تابستون هم ساعت کاریم از ۸:۳۰-۹ شروع میشه تا ۱ ظهر.
بابام میگن باید قرارداد کاری بنویسی ولی من مخالفم چون تا همین الانشم چند تا سمت دادن به منی که هنوز مدرک لیسانس
1. کله سحر پا شدم رفتم کتری روشن کردم تو فلاکس ژذابم چایی بریزم. کلی وایسادم جوش بیاد. آبش تا نصفه بود. یه دقه غافل شدم رفتم گلاب به روتون دسشویی، برگشتم دیدم بابام کل کتریو آب کرده :| بنده خدا مثلا میخواست بهم لطف کنه :| خلاصه که مامانمم بیدار شد و کلی با هم دعوا کردن سر من :))) و محتوای دعوا حول این جمله خطاب به بابام می چرخید: ناموسا میشه لطف نکنی؟ :|
فقط یه دقه رفتم دسشویی شر شد تو خونه -_- خلاصه که یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی :)))
2. ما هزارتا کارت بلیط
تا حالا سه نفری من و خواهرم و بابام جایی نرفته بودیم.من هیچ وقت از شاگرد نشستن(صندلی کنار راننده) خوشم نیومده به خاطر همین رفتم عقب.مامانم یه بالش و پتو برام گذاشته.همه وسایلمو جا گیر می کنم و بعد مانتومو به گیره کنار دستگیره بالای پنجره آویزون می کنمدر موقعیتی نیستم که زاحت بگیرم بخوابم ولی خب دراز می کشمگوشم رو که رو بالش میذارم صداها رو واضح تر میشنوم صداها آزار دهنده تر میشن ولی حواسم میره پی فکرهای تو سرم پی بغل کردن و ماچ های محکم ا
خبر رو نیلوفر بهم داد:دوستان دوستان هدیه دوشنبه سوریتون و بگیرینبزنید:ستاره100مربعتماس بعدش به ترتیب:641شانس نیلو 5گیگ بودخوشا به شانسشمن 500مگبدا به حالم(ولی میشه سریال دان کرد با کلی عکس واسه وبم)بابام یه گیگ که خودم استفاده میکنم همش
می‌گفت: 
پدرم خدا بیامرز نظامی بود، از اون آدم‌‌های مهربونِ کم حرف ولی جدی که کمتر کسی لبخند یا حتی اخمش رو دیده بود.
اون موقع‌ها ،حدود‌های سال تولد خودت یا حتی قبل‌تر، دانشگاه قبول شدن مثل الان نبود، کمتر کسی دانشگاه‌ قبول می‌شد تازه اونم سراسری!
خواهرم که قبول شد رفتیم پیش بابا و گفتیم "بابا زینب دانشگاه قبول شده"‌، یه نگاه به خواهرم کرد و گفت "چی قبول شدی بابا؟" زینب سرش پایین بود، انگاری خجالت می‌کشید به بابا نگاه کنه ، آروم گفت "پزشک
چند وقتی بود گوشای پدرم اذیت می کرد. چند تا دکتر رفت و درنهایت قرار شد بره مشهد عمل بشه. شنبه ی همین هفته رفتن. دوشنبه عمل شد. سه شنبه اومدن.
تو این چهار روز درک و شعور و مسئولیت پذیری که از برادر چهارده ساله ام دیدم واقعا خوشحالم کرد. هر روز صبح زود وقتی خواب بودم نون داغ می خرزد صبحونه آماده می کرد.
مغازه بابا رو هم اداره می کرد.
بعضی مواقع آشپزی هم می کرد، خریدای خونه هم که با خودش بود و.
دوشنبه شب شوهرخواهرم رفت مشهد که ماشین بابا رو برونه. خوا
بابام:بالاخره چی قبول شدی؟
من:صنایع غذایی!
_چی هست؟
_خوبه.
به شدت به یکی نیاز دارم باهاش حرف بزنم,روز به روز بیام بگم چی شده,چیزی خریدم بیام بهش نشون بدم,نگید اینجا ,که نمیشه,نمیشه دم به دقیقه پست گذاشت,نمیشه همه چیز رو گفت.
به یکی نیاز دارم!شخص حاضر!آدم واقعی!
خدایا در پس همه دل مشغله ها شکر می کنم بخاطر وجود بنیامین نامی در زندگی ام
خیلی قشنگه تو دلت حس تعهد داشته باشی به یه نفر و چشت کور نسبت به همه غریبه ها  
خدایا این حس تعهد رو ابدی کن ‌‌‌
خدایا میدونم میانگین عمر خانواده ما خیلی کوتاهه حتی پدر و مادر مامان بابام زیر پنجاه سال فوت شدن،  ولی نه داغ منو بدل بنی بزار و نه داغ اون رو بدل من 
خیلی دوسش دارم خدا ، مواظبش باش افسرده نشه و مواظبم باش افسرده نشم 
دمت گرم خدا 
واقعا نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن دیگه نمیاد
با اینکه خیلی اتفاق ها افتاده و من دو جا مشغول به کار شدم ولی تا میام اینجا چیزی بنویسم مغزم خالی میشه
من به عنوان مشاور روانشناس تو مرکز اختراعی مشغول به کار شدم
با بچه های کنکوری در ارتباطم.
امروز یه دختره اومده بود پیشم حقیقتا دختر کوشا و زرنگی بود. تو هر فیلدی که وارد میشد جایزه میاورد فقط یه مشکل داشت بابایی داشت که از پیشرفت های جامعه به دور بود پدرش به شدت خودخواه و لجبازافسردگی د
امروز صبح رفتیم یکجا قبل مشهد بودیم که صبحانع بخوریم منم ته ماشین لای پتوم خواب بودم و روسری نداشتم بابام اومد صدام کرد تا اومدم بلند شم دیدم یک مرد حیض حیز حیظ :/ داره نگاه میکنه از یک متر اونطرف تر سریع روسریم اینقدر هول شدم انداختم روی کل کله ام ینی حتی صورتم :/ بعد اومدم بیام پایین دیدم مانتوم کوتاهه بعد نمیشد مانتوم عوض کنم اون مانتوم برای اینکه چروک نشه توی ماشین آویزون کرده بودم اونو برداشتم روی مانتوم پوشیدم :/// بعد با قیافه خابالووو او
پریشب خواب دیدم یه عده‌ی زیادی تو یه اتاقی مثل پذیرایی خونه‌ی بابابزرگم اینا جمعیم. بابام بود، آقای همسایه بغلی هم بود ولی به یه اسم دیگه! فک کنم یکی از دوستای دانشگاهم هم بود با کلی آدم دیگه که نمی‌شناختم. از اینجاش یادمه که همه زیرانداز انداخته بودیم که پیلاتس کار کنیم! ولی چون خیلی شلوغ بود جای کافی نبود برای انجام حرکت‌ها. از اون‌طرف یکی دو تا ظرف روی طاقچه بودن که تو یکیش انگار غذا بود. یهو منو صدا زدن که چرا در اینا رو درست نذاشتی کاغذ
عمه جانم دیگه راحت بخواب.۵ روز روی تخت بیمارستان دراز کشیدی و از درد اشک ریختی.الهی قربونت برم که نذاشتی منو بیارن و توی اون حال ببینمتالهی قربون محبتهات،خوبیات و بودن هات و مهربونیات برم
بخوابدیگه اروم بخواب
کی فکرشو میکرد کسی که اینهمه به همه خوبی میکرد،کسی که همیشه خودش رو همراه دیگران میکرد زمانیکه گوشه بیمارستان بودن،بعد خودش ۵ روز تمام از درد به خودش نالید.۵ روز مداوم اطرافیانش زجر کشیدن هاش رو دیدن و دلشون خون شد
خ
دیشب در محضر بابام بودم، یه مهمون داشتیم می‌گفت رفتم با دوستم سینما، توی اون سانس، من بودم و دوستم بوده و یه نفر دیگه، فقط سه نفر!!!! سانس هم شب بوده، نه یه تایم خیلی عجیب و غریبی.
بعد به بابام گفتم مردم خرم‌آباد چرا برخلاف بعضی شهرای دیگه زیاد سینما نمیرن؟ علیرغم اینکه مردم شهرای دیگه هم عوامل سینما نرفتنی ک در خرم‌آباد هست در مورد اونام هست ولی اونا زیاد میرن سینما - مثل فقیر بودن برخی یا ماهواره داشتن برخی دیگه یا دیدن کپی غیرمجاز فیلم‌ها
بسم الله الرحمن الرحیم
اول. آسید ابراهیم خسروشاهی رحمه الله علیه دیدم که می گفت آقای بهجت رحمه الله علیه برایشان تعریف کرده که در بغداد کسی مریض شد (مرحوم آسید ابراهیم احتمال می داد که این شخص، خود آقای بهجت بوده). مریض را به بیمارستان بردند. بیمارستان پرستاری مسیحی داشت که گویا زیبا بود. این آقا اصلا به این پرستار توجه نداشت. روزی پرستار رو می کند به این آقا و می گوید: آقا مگر من زیبا نیستم، چرا به من نگاه نمی کنی؟!
آن آقا گویا فرموده اند که آخر
الان سه روزه خبر ازدواج همسر سابقمو شنیدم، از خیلی وقت پیش اقدام کردن که انگار جدیدا جواب مثبت گرفتن
حالا اینجا اتفاقاتی که برای من افتاد، حرفایی که شنیدم جالب ترین چیزایی بود که تو این یک سال اخیر بعداز طلاقم باهاش برخورد داشتم و خواهم داشت.
چرا اطرافیان فکر میکنن من باید از ازدواج همسر سابقم ناراحت بشم؟ درسته انتظار نداشتم الان اقدام کنه ولی از اینکه دیگران فکر میکنن من الان باید خون گریه کنم رو نمی فهمم !!!
عموم به بابام گفت :بابام به م
میم رفت
محمد، اولین عشق من اولین رابطه ی جدی من تو این شهر و بهترین دوست و همدمم توی این سالها از این شهر رفت
بدون اینکه بهم بگه رفت
بدون اینکه آماده م کنه رفت
رفت
رفت
رفت
حالا من چیکار کنم؟! مثل بابام بود
بابایی که بندر داشتم رفت
بی کس تر شدم.
رفت
رفت
دیگه واقعا رفت 
حدود یک هفته ای هست که هیچ علاقه ای به صحبت با هیچ انسان آشنایی ندارم، چه مذکر چه مونث.بند و بساطمو جمع کردم و اومدم خونه ی یکی از عمه هام و فعلا اینجا مستقر میشم تا ببینم بعدا چه فعل و انفعالات شیمیایی ای میخواد تو مغزم صورت بگیره که تصمیممو عوض کنم و باز کوچ کنم یه جای دیگه.
واتس آپمو پاک کردم،تلگرام لست سینمو برداشتم و اینستاگرام هم وقتی میرم نه استوری ای رو  باز  میکنم نه پستی رو لایک،چون بعدا همه میریزن سرم که چرا واتس نیستی، چرا جواب زنگ
۱_چند شب پیش ساعت ۳ بود فکر کنم که برگشتیم خونه ، با داداشم جامونو توی حیاط پیش هم پهن کردیم ، اول با کرم ریزی هامون شروع شد و بعدم با تعریف خاطرات بچگیامون گذشت ، از ته دل قهقه میزدیم خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بودم 
۲_از امروز قرار بوده یه رژیم حجم رو شروع کنم که همین روز اولی کلیش نصف و نیمه شد ولی خب تا یک ماه دیگه باید یه فرم خوب به بدنم بدم 
۳_یادم افتاد به ساعت خریدنم ، رفتم با مامانم اینا ساعت بخرم تا من انتخاب کنم بابام و داداشم ساعت خر
تو این دو سه روز یه چیزایی فهمیدم که الان دارم با خودم فکر میکنم که مگه میشه اتفاقی باشه؟
سه نفری ک میشناختم و هرروز باهاشون چشم تو چشم میشدم فهمیدم فرزند شهید هستن! یکیشون که خیلی نزدیک بود و باهاش زیاد پیش اومده بود حرف بزنم.
حالا همش دارم با خودم فکر میکنم کی چه حرفایی زدم؟
شده ک از بابام براشون تعریف کنم؟
آخه دخترا یه جور دیگه بابایی هستن.
دو شبه که روی تخت برعکس میخوابم
هرکار میکنم نمیتونم عادی باشم
دوباره از خودم خسته شدم
از بی ارادگیم
ساعت 22:10 روز جمعه:
 
دارم باز میرم دکتر. همون بیمارستان.بابام تو راهه که بیاد خونه دنبالمون و من داشتم آماده میشدم و درهمین حین همش داشتم دعا میکردم پرسنل شیفت دیشب و امروز صبح الان نباشن تو اسکرین واتفاقات! اصلا حوصله دیدن پوزخند هاشون و از سر تاسف سر ت دادن هاشون و شنیدن "دیدی گفتم" و "مگه نگفتم." هاشون رو ندارم :|
+ گاهی یه همچین چیزایی درد رو غیر قابل تحمل تر میکنه. :(
 
ساعت 1:00 بامداد روز شنبه:
 
+اونا نبودن. منتظر جوابCBC هستم . در حال خورد
نمی دونم چرا هیچ وقت مسیر زندگیم عادی‌نیست چرا این صراط مستقیم توی زندگی من نیست یعنی اگر بیای خونه ما از پدرم بپرسی بچه ناخلفت کیه اول میگه همشون خوبن ولی نه دلش میگه زهرا . من و خواهر کوچیکم عین همیم همون حد مقاوم سرسخت و ناسازگار و برادرم و خواهر دومم دقیقا عین همن انعطاف پذیر مهربون و بشدت به پدرو مادرم نزدیک و همه چیز رو به راحتی بدست میارن ولی ما دوتا نمی دونم چرا اینطوریه هر راهی هر چیزی بخوایم باید اول یه جنگ راه بندازیم با کلی موانع و
عکس اول :اینجا خط مقدم حق علیه باطل و رزمندگان اسلام در حال هندونه خوردن.چیز خاصی به ذهنم نمیرسه ولی از عکسِ خوشم‌میاد.اولین دفعه که این عکسه رو دیدم نمیتونستم باورکنم مردان خداهم دراون شرایط پیکنیک میرفتن و از قضا هندونه هم میخوردن!
 اوشونی هم که پاشو بغل کرده بابامه.کلا خونوادگی اهل نگاه کردن تو دوربینیم!
عکس دوم:بابام درحال نامه‌نوشتن،برای چه کسی؟نامشخص!
 
عکس سوم:
حدسم اینه پیراهن قرمزه از یه چیزایی خبر داشته و بابام برای حفاظت از حر
عکس اول :اینجا خط مقدم حق علیه باطل و رزمندگان اسلام در حال هندونه خوردن.چیز خاصی به ذهنم نمیرسه ولی از عکسِ خوشم‌میاد.اولین دفعه که این عکس رو دیدم نمیتونستم باورکنم مردان خداهم دراون شرایط پیکنیک میرفتن و از قضا هندونه هم میخوردن!
 اوشونی هم که پاشو بغل کرده بابامه.کلا خونوادگی اهل بغل کردن پاهامون و نگاه کردن تو دوربینیم!
عکس دوم:بابام درحال نامه‌نوشتن،برای چه کسی؟نامشخص!
 
عکس سوم:
حدسم اینه پیراهن قرمزه از یه چیزایی خبر داشته و بابا
مامان امروز می‌گفت: دیشب از خدا خواستم هیچ وقت منو با آقای میم ( همسر بنده) امتحان نکنه!
گفتم: ینی چی با اون امتحانتون نکنه؟
گفت: آخه میدونی! خدا آدمو با چیزایی که خیلی دوستشون داره امتحان میکنه! دعا کردم یدفه چیزیش نشه، یدفه نره از پیشمون ، خلاصه با میم امتحان نشم!
گفتم: مامان!! :/ جونِ من یبار به خدا گفتی به وسیله ما امتحانت نکنه؟؟؟
گفت: نه بابا! حالا شما که هستید !
 
 
فک کنم دیگه وقتش شده باشه که من و بابام و داداشام شوهرمو بندازیم تو چاه. اینطور
من کلا آدم عجولی هستم و معمولا این قضیه به ضررم تموم میشه. یادمه همون اولا هم میگفتی این تنها اشکال منه. اگرچه گذشت و اشکالات یکی پس از دیگری پدیدار شدن، ولی خب این اولین و نمایان ترین‌شونه.
و خب میشه حدس زد که از انتظار کشیدن متنفرم. یعنی مثلا وقتی با کسی قرار داشته باشم و نیاد یا دیر کنه یا خبر نده. خیلی ناراحت میشن. مثالش همون دوستی که قرار بود بیاد با هم بریم باشگاه، قرار بود یه عصری پیام بده و نداد. بعد هفته ی بعدش که دیدمش گفت ببخشید من نرف
افکارم این چند روز هر کدوم به سمتی پرت شده بودن ولی تونستم امروز جمعشون کنم
اتاقمو جمع کردم تا بتونم افکارمو جمع کنم و یه فکر اساسی بکنم ،این روش برای من همیشه کارساز بوده، جمع و جور شدن اطرافم باعث میشه یه خرده به خودم حرکت بدم
با سرما خوردگی شدید این روزا که دستاورد تغییرات آب وهوایی بوده، بالاخره تونستم این کارو انجام بدم ،هرچند با دوتا آمپولی که زدم امروز سرپا شدم
با جمع کردن اتاقم تموم اثرات درس خوندنمو پاک کردم تا شروع کردنم در
"غرغرانه"داشتم کلمات کلیدی توی وبلاگم رو نگاه می کردم، یهو نگاهم افتاد به "خنداننده شو"
یادم افتاد من همین ۸ مرداد امسال، این برنده خنداننده شو، یعنی "*** *****" رو تو فرودگاه مشهد دیدم. یعنی اولش ندیدمش! خیلی اتفاقی نشسته بودم روی صندلی‌‌ای که اون و پدر و مادرش روبروم نشسته بودند. بعد از چند دقیقه متوجهش شدم. البته هرچی فکر می‌کردم اسمش یادم نمی‌اومد. ولی خوب یادم بود که چقدر از پدرش توی استندآپ‌هاش گفته بود!!!
پدرش خیلی جدی بود. خیلی و یه خط
سلام سلامممم.
 
آخرین روز تابستونو تا عصر خونه ی مامان سر کردم.بابام قاطی کرده بود.نه حوصله ی جوجه رو داشت نه حال مامانمو.هی با هم کل کل میکردن.منم نوبت مشاوره داشتم و دیدم اوضاع جوری نیست که جوجه رو بذارم اونجا.خلاصه گذاشتمش خونه خواهرم و رفتم انزلی. وای نوبتم پنج و نیم بود اما بالاخره ساعت هشت از مطب درومدم.قشنگ ترین چیزی که میشد رو از دکتر شنیدم.گفت خوب خیلی خوشحالم و الان میتونم بگم تو الان دقیقا تو مسیر اصلی زندگی هستی :)خوب بعدش دیگه هیچ
الان که دارم تایپ میکنم توی خوابگاه لش کردم و خیلی خستم.راستش امروز از اول صبح که از خواب پاشدم تا همین الان دوندگی داشتم.خدا رحمم کرد کارا اوکی شد و الان فرصت شد صرفا جهت اینکه یادم بمونه و ثبت خاطره بشه بیام بنویسم.
پدر و مادرم امروز خیلی زحمت کشیدن و خسته شدن.امروز بیشتر از هر روز دیگه ای فهمیدم چقدر دوست شون دارم.لحظه ی خداحافظی و گریه و.:)))))) بابام وقتی دید منو مامان داره اشک مون میاد گفت مردم بچه شون میره خارج کشور اینکارو هم نمیکنن.دلم بر
یادش بخیر
چقدر برام جالب بود که وقتی می‌خوام از سجده بلند بشم به جای اینکه کف دستمو بذارم زمین، دستمو مشت کنم بذارم زمین و بلند شمخیلی حرکت خفن و مردونه ای بود
چند وقت پیش سر نماز موقع بلند شدن دیدم که دارم با دست مشت بلند میشم و از اونجا که کلا خیلی حواسم به نماز هست کلا دیگه درگیر خاطرات این قضیه بودم
نماز روزه های شما هم قبول باشه.
 
تا سالهای سال اینکه بابام پیرهن هاش به صورت ترکیبی بوی ادکلن و عرق میداد برام خفن بودچند وقت پیش که اومدم زی
به سروش گفتم راستی تو رتبه‌های کنکورهات رو نگفتیا… گفت افتضاح بودن که نگفتم! گفتم اگه خوب بودن پشت‌کنکور نمی‌موندی که… گفت حتی افتضاح هم نبودن! افتضاااااح بودن! منم وقتی فضولیم گل می‌کنه دیگه ول کن نیستم. اینقدر گفتم تو رو خدا بگو. به جون مامان بابام به کسی نمی‌گم. من اگه یه ویژگی خوب داشته باشم، رازدار بودنمه. جون هر کی دوست داری بگو. ۱۰ تا پیام با همین مضمون فرستادم تا بالاخره زبون باز کرد. کل خاطرات ادوار کنکورش رو به انضمام رتبه‌هاش بر
‏با تجویز یکی از دوستان مامان و بابام که پزشک هستند، قرار شده ایروکاست10 بخورم که حساسیتم نسبت به انگور کم بشه
خدایا این دوستان و این همه خلاقیت رو از ما نگیر
‏در مورد سطح رابطه ی مامان ها اینو اضافه کنم که وقتی مامانم زنگ زد که میخواییم بیایم انگور و شیره انگور بخریم، خاله گفت ****(اسم کوچیک مامانم که فقط تو جمع فامیلهای خودمونی ازش استفاده میکنن) خونه مون ریخت و پاشه و شلوغه پلوغه،تا همین حد صداقت و صمیمیت 
‏خاله(مامان ‎#ایشون) به مامانم گفت
 
 
 
 
 
 
 
ینی شروع کنم به خوندن.دوماه نه سه ماه دیگه باید مرده ام رو از تو اتاقم بکشن بیرون!
+اینکه عکس درب و داغونه .دو دلیل داره.
۱حوصله وقت گذاشتن واسه عکس گرفتن از کتاب ندارم .
۲ کیفیت دوربینم پایینه .
۳ بابام واسم گوشی سیب گاز زده نمیگیره .
شد سه دلیل؟
دلیل ۳ .دلیل همیشگی همه ایراداته .باید همیشه باشه !
 
چند شب پیش تا خود صبح کابوس دیدم حالم بد بود صبحش . ساعت 12 ظهر بابام زنگ زد گفتم سلام خوبی ؟؟؟ 
گفت نه .
گفتم چی شده ؟؟؟ و همه چیزو برام گفت و دیگه نتونست حرف بزنه گریش گرفت قطع کرد .
زنگ زدم مادرم کامل برام گفت . خودم و مادرم پشت گوشی زار زار گریه کردیم . بعد از قطع کردن من 1 روز تمام اشک ریختم برای داداشم .
نمیتونم بگم چی شده ولی دوستای عزیزم ازتون میخوام برای برادر 2 دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید .
من آدمی نیستم که اعتقادات مذهبی داشته باشم ولی به
 
حال خوش پدر و مادرامروز دم دمای صبح بود که خواب پدر و مادرم را دیدم ، در باغی پر از میوه های تابستانی هلو و آلو و شفتالو و انگور، هر دو مشغول تناول بودند .
من هم تازه از مشهد رسیده بودم مادرم گفت دا (مادر)علی برو حمام و لباستو بزار توی حمام برات بشورم گفتم دا ول کن هنوز دست نکشیدی از شستن لباسهای ما.نکنه اونجا هم لباسهای بابام را می شوری گفت دلت میاد . در حال صحبت با مامان بودم که بابام گفت با (بابا)علی بیا خوخ بخور گفتم بابا به این میوه دیگه خوخ
اتاق فرمون یه لیست میده به آقای پدر ، آقای پدر میرن خرید.
میره شهروند،تو لیست دستمال مرطوب بوده ، بابا میرسه به قفسه ی لوازم بهداشتی و میبینه اتیکت زده دستمال مرطوب رو هراج کرده و خلاصه چند تا بر میداره.
اتاق فرمون زنگ زد گفت دیدم بابات رو تخت نشسته ، داره پلاستیک به خیال خودش دستمال مرطوب رو باز میکنه :)))
گفتم این چیه خریدی ؟؟؟ 
گفته جدید اومده اینا گویا حراجم بود :)))
اون شی دستمال مرطوب نبوده! پد بهداشتی بوده  
یعنی نیم ساااعته بی وقفه دارم
امشب تولد بابا و غین(مدیریت) بود
طرز کادو دادن پدرجان و مدیریت به همدیگه اینجوریه که مدیریت از دخل دوتا پنجاهی برمیداره با روبوسیو تبریک میده به بابا بعد پنج ثانیه باز بابا همون دوتا پنجاهیو با بوسو ماچو تبریک میده دست مدیریت 
در آخرم مدیریت دوتا پنجاهیو میذاره تو دخل:))
+عکسای قدیمیو نگاه میکردم چقدر بابام پیر شده موهای مشکی بابا الان کم پشتو سفید شده (دو طرف سرش البته:دی)
۵۱ سالگی بابارو توی عمارت کنار نیروهای خلوچلمون جشن گرفتیم:))
اونقدر ت
جوک جدید خنده دار
‏تو فیلما دیدید طرف وسط مهمونی یهو میره تو تراس سیگار میکشه بعد یه داف مشتی میاد پیشش؟
اقا همش دروغه من رفتم سیگار کشیدم بابام داشت از اون بالا پرتم میکرد پایین شوهرخالم نذاشت
 خنده دار ترین جوک ها
‏به مامانم میگم این چجور چاییه ریختی؟ چرا نصفه ست؟
میگه: فرض کن تا همینجاشو خوردی، الان میخوای مابقی رو بخوری
قشنگ منطق و فلسفه رو کوبید از نو ساخت
جوک های خنده دار
دخترا تو سن 18 سالگی فقط به دکتر و خلبان با تمام امکانات فکر میکن
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب