نتایج پست ها برای عبارت :

نوشتم تا لیوانا پر شن نشتم یه دیوان نوشتم

این چند روز هفتاد تا یادداشت به یادداشت‌های گوشیم اضافه شده. الآنم نوشتم و نوشتم و نوشتم و  کپی کردم بعد که خواستم بفرستمش اینجا. نشد. هر چی نوشته بودم نیست و نابود شد. شاید نباید می‌نوشتم اصلا به خاطر همین دوباره نمی‌نویسمش. 
 
چه سینه سوز آه‌ها که خفته بر لبان ما
هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد 
 
ﻣ ﻮﻨﺪ ﺷﺸﻪ ﻫﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘ ﺭﻭ ﺷﺸﻪ ﺑﺨﺎﺭ ﺮﻓﺘﻪﻧﻮﺷﺘﻢ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺮﺴﺖ .
 
 
 
ﻪ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﻧﻮﺷﺘﻢ : ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺮﺴﺖ !
ﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ : ﺳﻼﻡ، ﺧﻮﺑ ﺷﺸﻪ؟ ﺑﺎﺯ ﺮﺴﺖ !
ﻓﺮ ﻨﻢ ﺍﻓﺴﺮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺩﻮﻭﻧﻪ
 
برای میم نوشتم: فکر می‌کنم بهتره تمومش کنیم. به زور نمی‌شه.» دو نقطه‌ ستاره فرستاد. بعد دو نقطه دو ستاره فرستاد.
چیزی نگفتم. چند بار رفتم تو چت‌باکسش و چند خط تایپ کردم و بعد نتونستم به چه فایده؟» جواب بدم و پاک کردم. نوشتم که شرمنده‌ام و ناراحتم که این‌قدر بی‌فایده‌ام. نوشتم که دوست داشتم با هم بمونیم ولی من اشتباه‌ترین آدمی هستم که هر آدمی می‌تونه باهاش باشه. نوشتم فایده‌ای نداره ولی اصرار دارم بدونی دوستت دارم. و خواهم داشت. نوشتم و
این روزها که درگیر مادری و از شیر گرفتن طفل دوساله ام هستم، کاش می شد می نوشتم. می نوشتم از اینکه حس مادر به فرزند چیست و چرا هست و قرار است بودنش چه بکند ، با فرزند.
اینکه تو داری از یک مرحله به مرحله ی بعد می روی، و من، و چه خبر است.
 
 
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
بیا و بر دل ما بین که کوه الوند است.
پرده اول ـ شروع مجدد:
یک مدت طولانی بود که نمی‌نوشتم و دلیل خاصی هم نداشت. یادم نمی‌آد که آخرین باری که نوشتم کی بود و اینو از پست آخر هم نمی‌شه فهمید چون چند وقت پیش بود که اومدم و یک تعداد زیادی از پست‌ها رو پاک کردم و پست آخری که الان مونده برای ۲۹ اسفنده.
ادامه مطلب
موضوع انشا امرو ما این بود(خداییش خیلی بچه گونه اس)
من يه حدودیش که یادمه نوشتم:
باران وقتی می بارد دلتنگی هایت را می شوید و با خود می برد،حس عجیبی دارم وقتی باران می بارد،،،احساس سبکی و آرامش میکنم،این بهترین حسی است که من تجربه کرده ام
دوست دارم باران باشم و ببارم بی آنکه بدانم و بپرسم این کاسه های خالی از آن کیست،باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست

+تو کلاسم نوشتم فک نکنید رفتم از گوگل کمک گرفتم
ولی  خداییش خیلی چرت نوشتم
البته
قرار بود چهل پست بنویسم و منتشر نکنم و بعد از چهل روز، همه را یک جا منتشر کنم. حساب که کردم دیدم بیست و ششم، یعنی روز تولدم باید چهلمین پست را بنویسم. به فال نیک گرفتم و شروع کردم. خیلی خوب بود، می‌نوشتم، ولی کسی نمی‌خواند. نه اینکه دلم بخواهد کسی پست‌ها را نخواند، ولی گاهی اوقات که برمی‌گردم و به نوشته‌هایم فکر می‌کنم، احساس حماقت می‌کنم. آخر کدام آدم عاقلی، اینقدر جزئیات زندگی‌اش را واضح اعلام می‌کند؟ و جزئیات زندگی اطرافیانش را که اجا
نوشتم و نوشتم و نوشتم، مثل تمام روزهای دیگری که نوشتم بلکه بتوانم چند خطی از شرح حال این روزهایم را برایتان بگویم اما . اما افسوس که تمام نوشته‌هایم ناتمام ماند ، انگار که سکوتی بر من حاکم شده است که نمی‌توانم با هیچ نیرویی از دستش رهایی یابم، شاید هم این روزها تمام من خواهان همین سکوت است . نمی‌دانم، هر چه که هست درونم آشوب است و بیرونم میل به سکوت . بگذریم !
شما از احوالاتتان بگویید، این روزهایتان چطور می‌گذرد ، یا به قول زنگ انشاء " تاب
اتفاقی اومدم پست سرآغازو خوندم . خندم گرفت .نوشتم اینجا به راحتی و با فراق بال صندوقچه ی دلم را باز میکنم و از هرچه بخواهم مینویسم . ولی تو این دوماه بعد از گزاشتن اون پست هیچ پستی نزاشتم چه برسه که بخوام صندوقچه ی دلمو باز کرده باشم . هربار میومدم يه چیزی منتشر کنم میگفتم نه ، ولش کن ، این مال خودمه نباید به کسی بگم . نمیدونم مشکل چيه . شاید من خیلی درونگرام .تو اون پست نوشتم اینقدر مینویسم و مینویسم چون عاشق نوشتن هستم . اونوقت تو این دو ماه خیلی
سه روز آینده رو تعطیلم.
و لعنت بر من اگر این سه روز را به باد دهم!
همینجا نوشتم و همینجا قول میدم و همینجا هم خواهم آدم گفت که به  بهترین نحو گذراندمش :)
با وجود سرماخوردگی و بدحالی به نحو خوبی پیش رفت :)
سه تا پاورپوینت درست کردم، یک کتاب خواندم و انسان خردمند را شروع کردم. فیلم "Groundhog day" رو که خیلی وقت بود به خاطر بی زیرنویسی نگاه نمیکردم، بی زیرنویس نگاه کردم و حقیقتا خیلی خوب بود. دو تا داستان نوشتم. دو تا رایتینگ کلاس زبانم که پشت گوششان می‌ند
یک زمانی آنقدر نوشتم و نوشتم که اذن دادند برای ورود. چند سالی میشود که توفیق چنان سلب شده که انگار باز هم راهی نمانده جز نوشتن. به نیت اربعین 1442 اینجا را باز میکنم که باز اذن دهند. برای حضور در بارعامی که خاصان بار خود را خوب میبندند
اشهد ان لااله الا الله
اشهد انّ محمدا رسول الله 
اشهد انّ علیّا ولی الله 
و سلام الله علیک یا اباعبدالله و سلام الله علی الارواح اللتی حلّت بفنائک.
 
فردای اربعین 1441
این کد کوچیک رو برای این نوشتم که برای يه موردی لازم داشتم که در ادامه بهتون میگم، با این کد میتونید دو تا درمیون اعداد رو چاپ کنید. مثلا 1 و 2 چاپ میشه بعد 5 و 6 و بعد 9 و 10 و به همین روال تا عدد مورد نظر شما:
#include <iostream>
using namespace std;
int main()
{
int i;
for(i=1;i<=167;i++)
{

cout<<i<<",";
i=i+1;
cout<<i<<",";
i=i+2;
}
return 0;
}
الان اگه میخوایم 3 و 4 و 7 و 8 و همینطور ادامه روال چاپ بشه باید اون i+2 رو بیاریم اول حلقه for:
#include <iostream>
using namespace std;
int main()
{
int i;
for(i=1
این همه نوشتم نوشتم نوشتم اما یادم رفت اینو بگم ممکن با يه اتفاق بد همه رویاهام دود بشه بره هوا. فکر کن دیگه نشنوم. فکر کن همه اینها بيهوده بشه. فکر کن تلاش کنی اما به خاطر يه نقص مجبور بشی رهاش کنی. اون قدر تو خودت بری که دنیارو فراموش کنی. میترسم از برای همیشه نشنیدن. از این که یروز صبح بیدار بشم ببینم هیچی نیست دنیا خاليه. همینجوری بدون سمعک ها انگار واقعا نمیشنوم. چقدر من بدبختم. البته تو این قضيه. اما این نمیذارم باعث شه دست از تلاشم بردارم. ا
پیش نوشت:
قال شکیبا: "روزنوشته" اسم بدی برای وبلاگيه که بیشتر از یک ماهه آپ نشده.
.
هر از گاهی آمدم این جا و نوشتم.هر چی شد نوشتم.جملاتی -به گمان خودم- با معنی که نصف بیش‌ترش بازتاب حس لحظه ای بود. انگار از وبلاگ -آن طور که حقش است- استفاده نکردم.بیش‌تر گونه ای شبيه یک صفحه ی اینستاگرام شد که جملات آبکی‌ش پشت عکسی پیدا شده از ogle images پنهان نشده اند.
چند هفته ست که همان آثار هم از بنده پدیدار نشد. این اتفاق هم‌زمان با کنار گذاشتن کتاب و روی آوردنم
اتوبوس تند میرفت و جاده پر از گردنه
با توجه به اتفاقات اخیر منم احتمال دادم که ممکنه انا لله و انا.
در نتیجه به طور طبیعی يه سوال از خودم پرسیدم،اگه آخرین لحظات عمرت باشه چیکار میکنی؟
خب مدتی فکر کردم و نوشتم و نوشتم.
ولی در نهایت به این نتیجه رسیدم که میخوام کتابم رو بخونم و به موسیقیم گوش بدم.همین!
درست مثل حس خوردن یک آبنبات چوبیِ گردِ سبز با طعم سیب ترش.
همیشه همین بوده جوابم به این سوال که اگه فلان وقت فرصت داشته باشی چیکار میکنی؟
این بو
سلام
یادتونه که قبلا گفته بودم که در حال نوشتن یک پست هستم و درست وقتی می خواستم دکمه ی انتشار پست رو بزنم پست حذف شد و تموم چیزهایی که نوشتم پاک شدن؟یادتونه؟خب بالاخره دوباره این پست رو نوشتم و حالا شما دوست های عزیز می تونید بخونیدش. ^_^
امروز می خوام يه کم در مورد مفهوم "بی نهایت" بنویسم.در این باره در کانال تلگرام هم مطلبی نوشتم ولی با خودم فکر کردم که بهتره این جا کامل تر در این مورد صحبت کنم.پس لطفا به ادامه ی مطلب برید. :)
 
ادامه مطلب
بسم الله
 
امشب که داشتم جزوه‌ی جلسه‌ی چهارم درس نظريه‌های ارتباطات جمعی را در دفترچه‌ی نارنجی‌ام می‌نوشتم حس بدی داشتم. می‌دانستم این جلسه را قبلا پاک‌نویس کرده‌ام ولی یادم نمی‌آمد برگه‌اش کجاست. کمدم را گشتم. نبود! هر خطی که می‌نوشتم به خودم می‌گفتم چه حس بدی! من این را قبلا نوشته‌ام. گم کرده‌ام. چه حس بدی!
گم کردن. حتما برگه‌‌ی جلسه چهارم درس نظريه‌ها هم حس بدی داشت. گم شدن. همین.
به نام او
بازم مینویسم همونطور که در دفتر های خاطراتم نوشتم و در وبلاگ های قدیمی ام میدونم يه روز اگر عمری باشه بازم این نوشته هارو خواهم خوند و اون روز خیلی هاشو اصلا یادم نمیاد در چه حالی نوشتم امروز که اینو مینویسم اتفاق بزرگی رخ داد خیلی بزرگ
میدونم سالها ازش خواهد گذشت ولی فراموش نخواهد شد شاید روزی جراتشو کنم واضح ازش بنویسم ولی امروز اینو میدونم بیش از این دلم راضی نیست اگر عمری باشه وبلاگو کم کم مطالبشو تخصصی تر خواهم کرد و در مورد با
دانلود آهنگ جدید جانا از تری دی بند با بهترین کیفیت + پخش آنلاین
ببین من تو رو از ته قلبم میخواماوای عشقم عشقم عشقم عشقمببین اسمتو من روی تنم نوشتم
Download Ahang Jadid 98 ۳D Band Benam Jaana
دانلود آهنگ تری دی بند به نام جانا با دو کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸
متن و ترانه آهنگ تری دی بند – جانا
آسمونم میدونه که تو فکرتم بارونه بند نمیادهمین الان میتونم بمیرم واسه اون دو تا چشم سیاتهمه شهر میدونن بری بی تو روزم شب نمیشهمیخوام از عشقت يه جوری بمیرم که صداش تو کل شهر بپیچ
"روزی که میاد"، همه‌ی اینا گذشتن. 
روزی که "میاد"، همه‌ی اینا گذشتن. 
"روزی" که میاد، همه‌ی اینا گذشتن. 
 
پ ن: چند روزه خیلی کم کتاب میخونم. کلاً 20 صفحه از دنیای قشنگِ نو رو خوندم تو این مدت. بیشترِ وقتمو پای فیلمایِ آموزشیِ VBA اِکسل میگذرونم. خوب و مفید پیش میره. تقریباً همه چیشو یاد میگیرم و ذهنم به چیزایی که درس نمیده هم سرک میکشه. مهم نیست. 
اوایل تابستون بود فک کنم، که به این نتیجه رسیدم "روزی که میاد"، همه‌ی اینا گذشتن. و اگه بر مبنای همین ا
شب از نیمه گذشته و من همچنان بیدارم، برای بیدار ماندن بهانه جور میکنم: کاری قبول کردم و باید انجامش بدم هرچند دیروقت باشه. کاملا مشخصه که خودم رو گول میزنم. هنوز تا بیستمِ ماه چند روزی باقی است یعنی من وقت کافی دارم و مهمتر از این دوساعت است دور خودم میچرخم و هرکاری انجام میدهم جز کاری که دلیلِ بهانه طور بیداری ام هست. دلم برای نوشتن تنگ شده، دلم برای شما تنگ شده، مرداد نودویک دنیای وبلاگ رو به من شناساند، گاه آروم و گاه پرتلاطم بودم، گاه شاد
شب شده باز من شروع کردم به تصور اون کهکشان پر ستاره بالای سرم.نوشتم از احساسم.غرق شدم تو خیالاتم.نوشتم از دردام.از حس بد متمایز بودن»،که اگه دستم نمیخورد و پاک نمیشد کلی حرف نزده بودن.از احساس تنهاییم میخوام بگم،ازاینکه کلی فکر و خیال و آرزو دارم تو سرم يهو به خودم میام که وسط کلاس نشستم خیره به تخته ولی نمیفهمم استاد چی میگه؟و کلی بد و بیراه به خودم میدم که چرا راهی رو شروع کردم که دلم باهاش نبوده؟چرا هنوز دارم ادامه‌اش میدم؟فقط واسه
دستام بوی توتون می‌دن؛ بوی توتون سیگارهایی که داشتم روشون نقاشی می‌کشیدم یا می‌نوشتم. برای اولین بار توی عمرم، تو کشوی میزم یک بسته وینستون آبی دارم. روی تک تکشون چیزایی نوشتم که فقط یک نفر به جز خودم متوجه می‌شه که چی  گفتم و این خودش خر کیف بودنم رو دو چندان می‌کنه. در حالی که امروز ادامه دیشبه و من تقریبا هزار بار بغض کردم و چند بار هم يه قطره کوچیک دیدم که آروم آروم می‌آد پایین و يه جایی پایین لپم و نزدیک اون دوتا خال‌ام محو می‌شه، اما
اکبر کوراوند :
من در یک خانواده نسبتا مذهبی به دنیا آمدم . مثل هر بچه دیگری وارد مدرسه و شروع کردم تا دیپلم درس خواندم بعد وارد عرصه کار شدم 
وقتی که 20 سال سن داشتم وارد اعتیاد شدم درد سختی حال هر روز من به نابودی بود همه چیزش را از دست دادم
به امید خداوند وارد کمپ های ترک اعتباد شدم و در سن 25 ساله گی کاملا پاک پاک شدم . و در کلاس های ترک اعتباد شرکت میکردم
اونجا به کتاب خوانی علاقه پیدا کردم هر روز هر لحظه عشق کتاب خوانی در من شعله ور تر میشد کتاب
اکبر کوراوند :
من در یک خانواده نسبتا مذهبی به دنیا آمدم . مثل هر بچه دیگری وارد مدرسه و شروع کردم تا دیپلم درس خواندم بعد وارد کار شدم 
وقتی که 20 سال سن داشتم درگیر اعتیاد شدم درد ،سختی، حال هر روز من رو به نابودی بود همه چیزم را از دست دادم
به امید خداوند وارد کمپ های ترک اعتیاد شدم و در سن 25 ساله گی کاملا پاک پاک شدم .
و در کلاس های ترک اعتیاد شرکت میکردم
اونجا به کتاب خوانی علاقه پیدا کردم هر روز هر لحظه عشق کتاب خوانی در من شعله ور تر میشد کت
هر شب این يه ماه و نصفی تعطیلات، وقتی سرمو میزارم رو بالشت از خودم ناراحتم که تبدیل شدم به يه آدم بی انگیزه ای که بیکار بیکار برای خودش میچرخه؛ بدون اینکه برای چیزی که می خواد يه ذره تلاش کنه. نمی دونم بندازم گردن شرایط زندگی خوبه یا نه :) ولی خب همه اش هم واقعا تقصیر من نیست. دارم به قهقرا میرم :) فقط بلدم بشینم فکر کنم که چه جوری، چرا اصلا؟ خب که چی مثلا؟
اما از امروز دیگه تمومه، دیگه اون بی انگیزگی مرد؛ فاتحه مع الصلوات :)))
_( این فاتحه مع الصلوا
 
 
سندرم استکهلم پدیده ایست روانی که در آن گروگان حس یکدلی و همدردی و احساس مثبت نسبت به گروگان‌گیر پیدا کرده و در مواقعی این حس وفاداری تا حدیست که از کسی که جان/مال/آزادیش را تهدید می‌کند، دفاع نموده و به صورت اختیاری و با علاقه خود را تسلیمش می‌کند. علت این عارضه روانی عموماً یک نوع مکانیزم دفاعی دانسته می‌شود.
 
ته نوشت: این را زمان مرگ هاشمی رفسنجانی نوشتم و باز جهت یاد آوری نوشتم .
منبع ویکی پدیا
 
 
 
 
چهل شماره‌ی متوالی نوشتم و در نوشتنش تقریبا به خودم سخت نگرفتم. اصلا طبق قوانینش پیش نرفتم، ولی بعضی چیزهایی که تو این چهل شماره نوشتم رو بارها تا مرز انتشارش رفته بودم و بعد پاک شده بودن. قرار بود صفر هم داشته باشه، ولی فردا شب يه مهمونی پنجاه نفره داریم، فاینال زبان هم دارم، معلوم نیست چطور بشه.
زیر این پست هرچی بخواین می‌تونین بنویسین و بپرسین، شناس یا ناشناس، عمومی یا خصوصی، تعریف و تمجید و بد و بیراه و انتقاد و سؤال و جواب و شعر و قصه و خ
 صرف فعل گیلکی نویشتن/ فارسی نوشتن
 
¤ ماضی ساده (نوشتم، نوشتی، نوشت، .)
 مثبت : بنویشتم، بنویشتی، بنویشت، بنویشتیم، بنویشتین، بنویشتن
 منفی : ننویشتم، ننویشتی، ننویشت، ننویشتیم، ننویشتین، ننویشتن
 ---------------------------------
 ¤ ماضی نقلی (نوشته) » بنویشته bənvishte
 ---------------------------------
¤ ماضی بعید (نوشته بۊدم، .)
 مثبت : بنویشته بؤم، بنویشته بی، بنویشته بؤ، بنویشته بیم، بنویشته بین، بنویشته بؤن
 منفی : ننویشته بؤم/ بی/ بؤ/ بیم/ بین/ بؤن
ؤ (o)
 -----------------------
اگر می‌شد برای تو می‌نوشتم که: حال همه‌ی ما خوب است. ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که به آن شادمانی بی سبب می‌گویند.» یا نه، می‌نوشتم: امروز برای من، روز خوبی نیست. روزِ بدِ تنهایی‌ست. این‌جا را غباری گرفته است. پنجره‌ها نمی‌خندند و آب نمی‌جوشد»
اما، راستش را اگر بخواهی بدانی، نه' تنها ملالِ ما، گم‌گشتگی خیالی دور است و نه کرانه‌ی دیدمان پوشیده از غبار. بیشتر، انگاری که روزگارِ رنگ و صدا است. سمفونی نامنظم ِ ضربآهنگ‌هایی
خب مقاله ی در وی امر نو رو خوندم که گفتگویی بود با رابرت روزنبلوم با ترجمهٔ فرشید آذرنگ در حرفه هنرمند ۶. قبلا هم خونده بودمش اما الان تو ذهنم موند. چیزایی که موقع خوندن به فکرم میرسیدو نوشتم و شد چهار صفحه :/ البته چرت و پرتم شاید بینش باشه باید ویرایشش کنم بعدن. شاید اینجا بنویسم. خب قرار گذاشتیم با دوستام بخونیمو راجع بهش حرف بزنیم نمیدونم چیزایی که نوشتم بدرد میخوره یا نه ولی خب حرفای من در همین حد بود :دی  چیزای ساده ای یادم اومد و به نظرم ر
راستی يه ساله گرافیتی میگشم همشم میزارم تو fc.graffiti همین دیگه 
داشتانه شروعشم از يه پارک تو شمال شرو شد بعد فیلم فوقولادهی Then Came You اینجوری بودم که خوب منم میخام اینکارا رو کنم يه تسک لیست باز کردم کلی تسک توش نوشتم و گرافیتی هم نوشتم حس کردم از الانم خیلی دوره و اون موقع میخاستم تا میییشششه از خودم دور شم یعنی شخصیتم رو عوض کنم که چه خیاله باطلی ولی حس کردم که گرافیتی از همش بهم دور تره و اونو انتخاب کردم و قوی رفتم سمتش (که الته بعدن رها گفت که
صبح ساعت 4 و نیم به خاطر سر و صدای هم خونه ایم از خواب بیدار شدم.
يه هم خونه ای سفید دارم که پسره ولی قدش از من حدود ده سانتی کوتاه تره. خیلی غیرعاديه قد و هیکلش ازین جهت که سفیدها دیدین درشتن؟ این برعکسه.
بگذریم.
خلاصه این ادم با اون هیکل ریز وقتی راه میره، اندازه چهل نفر سر و صدا میکنه انگار داره انتقام جویی میکنه.
 
همون موقع بلند شدم جواب پیامهای واتس اپ و تلگرم رو بدم.
 
به يه نفر جواب دادم: تو چشمای جذاب و دوست داشتنی ای داری (ِیا داشتی) 
اونم د
چهار سال پیش توی همچین روزی بود که تصمیم گرفتم اینجا بنویسم. ^_^
توی این چار سال هر شلنگ تخته‌ای که فکرشو بکنین اینجا زدم! طراحی کردم، هرچند که زشت و خرچنگ قورباغه بودن همه‌شون. یادداشت و قصه و هجو و نقد و طنز و خاطره نوشتم، با تمام نابلدیم و البته با تمام ذوق و شوقم. سفرنامه نوشتم. کتاب و فیلمایی که گفتینو خوندم و دیدم. کتاب و فیلمایی که دیدم و خوندمو معرفی کردم. دربارهٔ شهرم نوشتم. دربارهٔ کلاسا و تدریسام نوشتم. دورهمی وبلاگی رفتم. با بلاگرا
اوایل دلم میخواست هیچکس نوشته های وبلاگم رو نخونه اما حالا که با آدما معاشرت کردم و نتیجه خوبی هم داده دوست دارم از طریق وبلاگ چند تا دوست پیدا کنم احساس میکنم که کلی اتفاق افتاده و من عوض شدم هر چند که هنوز غمگین و نگرانم اما غم هم جنس های مختلفی داره و احساس میکنم غمم جنسش عوض شده حتی با کیفیت تر شده فردا سال عوض میشه اینکه امسال کمتر نوشتم چه تو وبلاگ چه تو دفتر و هر جای دیگه نشون میده که امسال کمتر تنها بودم و هر وقت غمگین بودم به جای اینکه خ
ینی همه مامانا برا دختراشون خاسگارای دکتر فلان بیاد بال در میارن 
مامان ما برمیگرده میگه دکترا چند سال بعدشون خوب از اب در نمیاد 
وات دا فاک ؟ 
 
بعد همچنان پیگیر اون مردکه لاشيه :|
اگه یروز اومدم اینجا درباره ازدواج ناموفقم نوشتم بدونین همه چی تقصیر مامانم بوده 
به نام خدای مهربون :)
بعد از چندین وقت ، دیگه تصمیم گرفتم به طور جدی شروع به نوشتن کنم . يه وبلاگ داشتم و کلی ام توش نوشتم ولی حس میکنم باید يه بال و پری به این نوشته ها بدم و يه جای جدید شروع به نوشتن کنم :) 
خواستم سلام بدم . 
ســــلـامــــــ نوشتن . ســلـامــ به شما :)
هیچ وقت از نوشتن سیر نشدم اگرچه گاهی فاصله گرفتم. از روزی که حتی نوشتن بلد نبودم هیچ روزی نبوده که دست‌کم اندازه‌ی یک جمله، چیزی در جایی ننویسم. سالهای اول وبلاگ‌نویسی، هر روز و حداکثر یک روز در میان پست می‌گذاشتم. اینکه این روزها این همه! نمی‌نویسم حتی به اندازه یک جمله در مبایل، یعنی چیزی کم دارم. زمانی که زیاد می‌نوشتم به اندازه‌‌ی قابل قبولی ورودی داشتم. کتاب می‌خواندم. آدم‌ها را می‌دیدم و بیشتر از دیدن و خواندن، فکر می‌کردم. داده
گمونم ترم دوم بودم. فیزیولوژی نیم واحد عملی داشت. بردنمون تو آزمایشگاه و دستگاه‌های مختلف و کار باهاشون رو نشونمون دادن. هیچ کدوم یادم نیست. ولی یکیشو یادمه، اسپیرومتر. می‌گفتن بیاین توش فوت کنین که حجم هوای دم و بازدمتون مشخص بشه. من که فوت کردم استاد گفت ورزشکاری؟ حلقه‌ی داخل اون استوانه، با شدت و سرعت رفته بود تا سقف استوانه. ورزشکار هم داشتیم تو کلاس، ولی اون سؤال رو از من پرسید که کمترین نمره‌م همیشه ورزش بوده.
ظاهرم نشون نمیده، اما ظر
به نظرم هر چه درباره اینترنت نوشتم کافی هست.
دیگر خیلی بی مزه شده.
می رویم سراغ موضوعات دیگر.
 
*پی نوشت: از این لحظه دیگه پیگیر موضوع قطعی و وصلی اینترنت نمی شم و به هیچ سایت خبری سر نمی زنم و چیزی رو چک نمی کنم. ایشاللا خبر مرگش خودش میاد.
داشتم ویدیو ادیت میکردم واسه پیج کاری اینستاگرامم، ایده های کاریم نوشتم و خلاصه که سرم گرمه به کار.و چقدر دوست دارم اینو :) 
خدایا شکرت.
راستی رفتم باشگاه واسه یونی ، مثل اینکه نمیشه پیچوندش اما خبر خوب اینه که خوش میگذره تقریبا . و فعلا :)
رتبه ها اومد
مبارکتون باشه .
نمی دونم باید به خودم تبریک بگم یانه ؟شایدم بایدصبرکنم تا شهریور ببینم چی پیش میاد؟شایدم توقع من زیاد.نمی دونم
رتبه م نمی گم خوب شده ولی ازچیزی که بعد جلسه فک میکردم بهترشده اول که رتبه ها اومد ققط زل زدم به رتبه م هیچ حس خاصی نداشتم یکم گیج بودم یکم که چه عرض کنم .ازم سوال میپرسیدن اصلا نمی تونستم جواب بدم
بعدش کم کم که ویندوزم بالا اومد يه حس خوشحالی اومد سراغم خواهروهمسر خواهر عزیز زنگ زدن پرسیدن چی کارکرد
فکر میکنم خوب یاد نگرفتم ولی خب ولی بهش فکر میکنم متوجه میشم planهایی که این چند روزه بعد ویزیت نوشتم دقیقاً مثل order اتندِ فوق تخصص ه و در حد پزشک عمومی و حتا اندکی کمتر از متخصص داخلی به نظرم به مباحث بیماری‌های کليه مسلط شدم اندکی تا نسبتی. 
بغلم کن که خدا دورتر از این نشود.
.
روی يه نوت صورتی ک به دیوار اتاقم چسبوندم .دو ماه پیش.نوشتم :آنها که از تنهایی نميهراسند ؛باهم بودن هایشان عجیب اصالت دارد.!هر روز میخونمش.هر روز جلوی چش.هر روز و هر ثانيه و هر لحظه باورش دارم.اما امروز .
نه!
به همین سادگی.!

شعر اول پست از حامد ابراهیم پور
حالم خوب نبود.حس کردم استغفار گفتن هام به دلم نمیشینه.
استغفار اگه درست گفته بشه صدتا که میگی حالت خوب میشه .دلت وا میشه.
اما فایده نداشت.
گفتم شاید باز باید به یاد خودم بیارم که من يه بنده ای هستم که تموم روزای زندگیم با گناه شب شده.
کم و زیاد داشته ولی مطمئنا خالی از گناه نبوده.
اصلا کی می تونه ادعا کنه يه روز از زندگیش خالی از گناه بوده.
خلاصه آخر سر رسید رو باز کردم و با خودکار شروع کردم به نوشتن.
به این که خدایا حالم خوب نیست و چه بد و
حالم خوب نبود.حس کردم استغفار گفتن هام به دلم نمیشینه.
استغفار اگه درست گفته بشه صدتا که میگی حالت خوب میشه .دلت وا میشه.
اما فایده نداشت.
گفتم شاید باز باید به یاد خودم بیارم که من يه بنده ای هستم که تموم روزای زندگیم با گناه شب شده.
کم و زیاد داشته ولی مطمئنا خالی از گناه نبوده.
اصلا کی می تونه ادعا کنه يه روز از زندگیش خالی از گناه بوده.
خلاصه آخر سر رسید رو باز کردم و با خودکار شروع کردم به نوشتن.
به این که خدایا حالم خوب نیست و چه بد و
سلام نمی خوام منتی سرت بذارم ولی تو آدم خوشبختی هستی این حرف های ته دلم رو می خونی خیلی خوب می دونم از شوخی خوشت نمی یاد 
فکر می کردی يه روزی برات يه دفتر فوق سری رو پست کنن من صبر کردم از شیراز برم بعد برات بفرستمش یعنی دستت بهم نرسه نه این که ازت بترسم نمی خواستم با تو‌چشم تو چشم بشم حتما داری توی ذهنت می گی من همیشه می دونستم این دختره دیوونه آست 
 
حالا ممکنه بخوای برام کريه کنی که حتما این کار رو نمی کنی یا این که بخوای بخندی بهم می شه اصلا
بیست و هفت تمام شد. بدون اینکه حسش کنم، بدون اینکه زندگیش کنم، تمام شد.
سال سختی بود و تمام شد. حقیقتش نمیدانم آمده‌ام اینجا چه چیزی را ثبت کنم، اما به خودم قول داده‌ام که حداقل تا زمانی که به مرتب نوشتن عادت کنم، هر شب خودم را به نوشتن مجبور کنم: حتی اگر حرفی برای گفتن نداشته باشم.
دیشب نوشتم که
 احساس می‌کنم در ابتدای یک مسیر روشن هستم
آمده‌ام بگویم که این جمله را اکنون قبول ندارم. دیشب دلم می‌خواست خوش‌بین باشم و به همین دلیل این جمله را
میخواستم توی یک گروه پی ام بدم و خیلی هم ضروری بود برای کارام و پی ام من رو نمیفرستاد و این پیام رو میفرستادYou are performing too many actions. Please try again later.
+ یک دایره قرمز کنار پی ام .
مشکل چيه ؟ جرا اینجوری میشه و تا کی باید صبر کنم ؟
++البته قبلش یک پی ام تقریبا 10 الی 15 خطی نوشتم. شاید به خاطر اون بوده و داخل بقيه گروه ها میتونستم راحت پی ام بدم.
پانزدهم اسفند نود و هفت نوشتم؛ از فیلمی که دیده بودم و حس می کردم نهایتا تا نوروز اکران می شود ولی گویا تازه به اکران رسیده، وسط حجم عظیم فیلم های مزخرف وسط قرهای میلیاردی و پست های اعتراضی اینستاگرامی باز هم می گویم آن بیست و سه نفر را قطعا ببینید.
"هوالنور" 
 
یادمه همیشه رو دیوار اتاقم يه وایت برد داشتم و دارم 
وقتی ابتدایی بودم خیلی کوچیک بود و الان تقریبا بزرگترین وایت برد بازار ^_^ 
وقتی میخواستم يه چیزی رو خیلی خوب یاد بگیرم روش می نوشتم؛ مثلا یادمه تو یک روز کل حرکت شناسی فیزیکو روش(روی آن!) به خودم یاد دادم . 
اما همیشه سعی کردم يه جمله انگیزشی یا یک درسی که از زندگی گرفتم رو روش نوشته باشم. 
سال کنکور که خیلی رقابتمون زیاد شده بود، يه جمله ای از يه رپ رو نوشته بودم که میگفت : "حسادت
"هوالنور" 
 
یادمه همیشه رو دیوار اتاقم يه وایت برد داشتم و دارم 
وقتی ابتدایی بودم خیلی کوچیک بود و الان تقریبا بزرگترین وایت برد بازار ^_^ 
وقتی میخواستم يه چیزی رو خیلی خوب یاد بگیرم روش می نوشتم؛ مثلا یادمه تو یک روز کل حرکت شناسی فیزیکو روش(روی آن!) به خودم یاد دادم . 
اما همیشه سعی کردم يه جمله انگیزشی یا یک درسی که از زندگی گرفتم رو روش نوشته باشم. 
سال کنکور که خیلی رقابتمون زیاد شده بود، يه جمله ای از يه رپ رو نوشته بودم که میگفت : "حسادت
سلام نمی خوام منتی سرت بذارم ولی تو آدم خوشبختی هستی این حرف های ته دلم رو می خونی خیلی خوب می دونم از شوخی خوشت نمی یاد 
فکر می کردی يه روزی برات يه دفتر فوق سری رو پست کنن من صبر کردم از شیراز برم بعد برات بفرستمش یعنی دستت بهم نرسه نه این که ازت بترسم نمی خواستم با تو‌چشم تو چشم بشم حتما داری توی ذهنت می گی من همیشه می دونستم این دختره دیوونه آست 
 
حالا ممکنه بخوای برام کريه کنی که حتما این کار رو نمی کنی یا این که بخوای بخندی بهم می شه اصلا
چند روزه اصلا حوصله ارسال پست ندارم
ی جورایی حالم بد میشه میام وبلاگ
بوی تعفن بلند شده در فضای مجازی برام قابل تحمل نیست
این چند خط رو نوشتم که بگم فعلا نیستم
همین
 
پ.ن: دقیقا منم همون جمله ها رو خوندم
پس حسی که من داشتم رو شما هم تجربه کردید!
 
بسم الله الرحمن الرحیم 
بعد از حدود سه سال به عرصه‌ی وبلاگ نویسی بازگشتم. دلیلش هم خیلی ساده است. وبلاگ یکی از عزیزان رو دیدم و دوباره ترغیب شدم که به سمت وبلاگ برگردم. 
در این سه سال زیاد نوشتم. ولی برای خودم. شاید بعضی هاشون رو این‌جا منتشر کردم. 
فکر می‌کنم این جا هم ماندگار تره و هم می‌تونه اتفاقات تازه‌تری رو رقم بزنه. 
از دیشب هی نوشتم و هی پاک کردم.
جراتشو نداشتم که نوشته م جایی ثبت شه.
که: اگه صبح طلوع کرد و بازم از تو خبری نبود چی؟!.
اون وقت من چی کار کنم.
 
اما حالا میتونم بنویسم.
حالا که بالاخره گوشیت زنگ خورد.
حالا که صداتو شنیدم.
 
این یک روز، از سخت ترین روزهای زندگیم بود.
اونهایی که سالها از عزیزشون بی خبر بودن. اونا. اونا چی کشیدن؟!.
 
خدا رو شکر که هستی.
باید زودتر از اینا پست می نوشتم وقت و حوصله ش نبود!
پنج شنبه هام پر شد.کلاس خوشنویسی به اجبار استاد گرام خودم خانم.میریم پیش استاد غلامرضا یادگار ،استاد خوبیِ کاراشو دیدم.این کلاس اجباری چسبید،کل کارای ثبت ناممو انجام داد و بعدش تماس گرفت پورابراهیم بیا امضا بزن برو:)اگه در عمل انجام شده قرار نمیگرفتم ممکن بود به این زودی کلاس رو ثبت نام نمیکردم.علاوه بر این کلاس کالیگرافی هم خصوصی نوشتم که برم.خلاصه از الان ذوق فردا رو دارم
تو تمام شلوغی
قرار بود دو هفته پیش داستان‌هایم را برای استاد بفرستم. تا امروز و الان، یک کلمه هم ننوشتم. آن قبلی‌ها را هم، ویرایش نکرده‌ام. 
آن قدیم‌ترها بیشتر و به‌تر می‌نوشتم. راحت‌تر و روان‌تر و دل‌نشین‌تر.
شاید این سال‌ها، هفت سال خشک‌سالی است. کاش این بار آبادانی در پیش باشد، باشد که طراوت و تازگی و شکوفایی نوشتن، دوباره بازگردد به این سرزمین.
فارغ از قضيه ی گردنم؛ این هفته هفته ی خوبی بود
هم درس خوندم
هم سی وی نوشتم
هم وبسایت رو درست کردم
هم با زهرا یک روزشو رفتم گردش
 
بنابراین میریم که داشته باشیم يه تعطیلات سه روزه فارغ از درس و کتاب^-^
امیدوارم اونقدری پر انرژی برگردم که بتونم يه بخش دیگه به برنامه م اضافه کنم.
 
اونجایی که عکس رو پیدا کردم 
 
بعد از این همه مدت اومدم و صفحه رو باز کردم و يه چیزایی نوشتم و بر اثر اتفاقی ناگوار همه اش پرید . حالا نکته ی خاصی هم نداشت ها ؛  فقط من دیگه نمی تونم دوباره اونا رو همونطوری بنویسم و شاید الان اصلا يه چیز دیگه نوشتم
مثلا اصلا عنوان پست قبلی این نبود ولی دلم خواست الان اینو بنویسم . قبلا ها يه پست بود که عنوانش بود " ما نشان ندهندگان " . بعد چند روز پیش که يه سری عکس گذاشتم دوباره یادش افتادم . از اون عکسا بود که مر
1.همیشه فکر می کردم که 20 سالگی يه سن به خصوصه که با بقيه سن ها فرق داره.فکر می کردم که 20 سالگی خیلی جالبه.ولی الان که 20 سالمه،احساس می کنم هیچ فرقی با بقيه سن ها نداره.مثل بقيه ی سن هاست.خب الان سوال این جاست که آیا واقعا هیچ فرقی نداره؟هنوز دارم به این موضوع فکر می کنم.
این ها رو که گفتم یاد دفتر خاطراتم افتادم.خیلی وقته که هیچ چیزی توی دفتر خاطراتم ننوشتم.حدود چند ماهی می شه.هر وقت يه خاطره می نوشتم زمان دقیق یعنی ساعت و تاریخ نوشتن خاطره رو زیر
امروز يه نفر بهم ابراز محبت کردکه دلم قنج رفت
خواستم جوابشو بدم
اولین چیزی که خواستم تایپ کردم، یاد اولین روزهای قدیم افتادم
و فقط نوشتم ممنون
و نتونستم به کس دیگه ای جز خودش فکرکنم
چندشب پیش هم خوابشو دیدم
خیلی دوس داشتنی بود
مثل همیشه لوس و شیطون
همین
امروز عکسی از خودم در آینه تاکسی استوری کردم و زیرش نوشتم: قدیم‌ها وقتی حالم خوب نبود، حس و حالم رو روی کاغذ، روی کیبورد بیرون می‌ریختم. می‌نوشتم. زیاد هم می‌نوشتم. اما خیلی وقته که دیگه نمی‌نویسم. اینموقع‌ها کار می‌کنم. خیلی زیاد کار می‌کنم. خودم را با کار پر می‌کنم. تمام راه داشتم فکر می‌کردم چجوری غم بزرگ رو به کار بزرگ تبدیل کنم(1)». بعد پشیمون شدم از استوری کردنش. با خودم گفتم دوباره که نوشتی.». هفده نفر سین خورده بود. حتی دل دیدن
بسم الله
 
برای سی سالگیم کلی نامه تو وبلاگ نوشتم که منتشر بشه.نمیدونم تا اون موقع زنده باشم یا نه ولی اگر نبودم لطفا تا قبل از اون نخونیدشون!اینو به کسایی میگم که لپ تاپم تو دستشون میاد!میخوام بدونم هادی 22 ساله چه حالی داشته که اینارو نوشته و حالا اون هادی 30 ساله از کدوم یکی از اون حرفاش پشیمون شده!
دو هفته پیش، احساس می‌کردم انقدر در این دنیا کار مهمی دارم که هر روز صبح، یک لیوان لیمو عسل می‌خوردم که یک وقت سرماخوردگی های اول پاییزی زمین گیرم نکنند. با آنکه از مزه ی لیموعسل متنفرم. شب به شب برنامه‌های فردایم را مرتب در دفترچه ام می‌نوشتم و فردا، یکی یکی مربع های خالی جلوی برنامه ام را پر می‌کردم. سعی می‌کردم یک وعده نماز را در مسجد باشم، حتی اگر به جماعت نرسم. پیاده روی روزانه می‌کردم، حجم معینی آب می‌خوردم، میوه و کلم بروکلی را هم ت
بسم رب الحسین عليه السلام
تا الان چندین پست نوشتم با حال و هوای حـــــسین (ع)
ولی منتشر نمیکنم.چرا؟؟؟
چون از حرف و حرف و حرف خسته شدم
 
واقعا دیگه حرفی برای گفتن اینجا ندارم.
نه که حرفی نداشته باشما نه حرف هام بدرد بخور نیست
 
#مرگ تدریجی یک وبلاگ
 
ولی دلم برای اینجا و آدماش تنگ شده بود گفتم يه سلامی عرض کنم :)
#حدیث_مهدوی 
امام هادی(ع)
علی بن مهزیار می گوید: به خدمت امام هادی عليه السلام نامه نوشتم و از فرج» پرسیدم، در جواب نوشت:- اذا غاب صاحبکم عن دار الظالمین فتوقعوا الفرج».- هنگامی که صاحب شما از جایگاه ستمگران ناپدید شود، منتظر فرج باشید».
اثباة الهداة/ ج3/ ص479 و کمال الدین/ ص380
امروز 12 آبان هست . يه سخنرانی گوش می دادم که درباره ی تئوری تغییر بود . ایجاد عادت های خوب . درباره ی نوشتن هم می گفت . تصمیم گرفتم مثل گذشته گاهی برای خودم روزانه هام رو بنویسم .
گاهی که میرم مطالب وبلاگ قدیمیم رو می خونم خیلی خوشم میاد . انگار جریان بزرگ شدن و رشد خودم رو میبینم . میبینم کجاها خسته بودم ، کجاها قوی بودم . انگار مرور می کنم که چی بر من گذشته و از چه مسیری عبور کردم تا رسیدم به اینجایی که هستم .
داستانهایی رو نوشتم و دادم چند نفر از د
بخشنامه ای چند روز پیش به مدرسه امان آمد مبنی بر اینکه بانک ملی وام ۵ میلیونی می دهد. دو نفر از هر مدرسه باید به اداره معرفی میشدند. اصلا شرایطش را هم نپرسیدم و اسمم را جز متقاضیان زیر بخشنامه نوشتم. امروز از مدرسه زنگ زدند و گفتند در قرعه کشی وام اسمت دراومده این اتفاق را در مدرسه ی جدید به فال نیک میگیرم.
برایش نوشتم "خوبی؟"جواب داد "نه آنقَدرها که باید باشم" فهمیدم باز همسرش را فرستاده أند مأموریَت ، نوشتم"فکر نمیکردم عشق آدم را تا این حد بی طاقت کند ، فردا برمیگردد دیگر ، دوستِ بیقرارِ من" گفت"نشسته أم پیراهن هایش را اتو میکنم که عطرَش تویِ خانه بپیچد و دل گرفتگی از سَرَم بِپَرَد "جمله أش را که خواندم دلم لرزید ، یادِ شب ها و روزهایِ دلگرفتگی أم افتادم که نمیدانستم برایِ رها شدن از حالِ نامعلومِ پر از غٌصه أم چه کار باید بٌکنم فقط کاغذی برداش
برایش نوشتم "خوبی؟"جواب داد "نه آنقَدرها که باید باشم" فهمیدم باز همسرش را فرستاده أند مأموریَت ، نوشتم"فکر نمیکردم عشق آدم را تا این حد بی طاقت کند ، فردا برمیگردد دیگر ، دوستِ بیقرارِ من" گفت"نشسته أم پیراهن هایش را اتو میکنم که عطرَش تویِ خانه بپیچد و دل گرفتگی از سَرَم بِپَرَد "جمله أش را که خواندم دلم لرزید ، یادِ شب ها و روزهایِ دلگرفتگی أم افتادم که نمیدانستم برایِ رها شدن از حالِ نامعلومِ پر از غٌصه أم چه کار باید بٌکنم فقط کاغذی برداش
سلام
از دفعه پیش که مطلب نوشتم مدت زیادری گذشته ناگفته ها اینقدر زیاد شده که این پست همت بالایی رو برای نوشتن میطلبه ! و قاعدتا تعداد ویرایش بالا.
از نزدیک شروع میکنیم
دیروز نتایج کنکور کارشناسی ارشد اعلام شد امسال چندان براش وقت نزاشتم و انتظار نتیجه خوبی رو هم نداشتم و همینطور هم شد رتبه ۸ هزار ! خیلی بد
يه چیزی نوشتم و خواستم پستش کنم. قبل از پست کردنش رفتم سراغ آرشیو نوشته‌هام و هنوز شروع به گشتن نکرده بودم که چشمم خورد به يه نوشته از چند ماه پیش. تردیدم هزار برابر شد. دو تا نوشته از دو زاويه‌ی مختلف که آدم می‌تونه یکی‌شو به نفع خودش برداره و باهاش دیگری رو سرزنش کنه، هر دو هم درستن. من با یکی‌شون پیروز و حق به جانبم و انگشت اتهام اون یکی متن به سمتمه.من با نوشته‌ی خودم تیر خوردم.
بنده به يه مرضی مبتلام که هرچند وقت یکبار وبلاگام رو عوض میکنم :( 
امروز زد به سرم از اینجا هم برم 
رفتم نگاه کردم دیدم عه بالاخره بعد از سالها بلاگری يه جایی پیدا شد که من یکسال اونجا آرومم گرفت و نوشتم 
ولی چه نوشتنی آخه ؟ 
يه سری نوشته‌ی بی سر و ته . 
اسمشو روزانه نویسی هم نمیشه گذاشت ! 
از بس هم از خوشی و عاشقانه نوشتن رو منع کردم که اینجا شده مصیبت نانه :))))
 
اینجا يه وبلاگ عمومی نیست، پس اگر شما مخاطب این پیام هستین
سلام 
میدونم که تعجب کردین خب من چند بار دیگه تلاش کردم تا مجدد بتونم با شما صحبت کنم ولی هر بار به در بسته خوردم.  و تنها راهی که برام باقی موند اینجا بود. من تک تک این سطر ها رو اینجا امیدوارانه نوشتم و مطمئنم که اگه صلاح باشه به شما میرسه خانم دکتر.
در پناه خدا
فردا دومین سالگرد آشناییم با بوداست.
نمیدونم چرا انقدر حافظه ام خوبه
پریروز دانشگاه بودم دیدم خانومه روی دیوار نوشته ممنونم دوستت دارم منو ببخش .این سه تا جمله از يه کتاب بود اسم این سه تا جمله هم هواپونوپونو يه همچین چیزی بود.
ربطش رو به بودا و سالگرد گول خوردنم! نمیدونم همین جوری نوشتم.
شاید باورتون نشه ولی من همین الان سر کلاسم
البته که سر کلاس پست نمیزارم و نمیتونم هم همچین کاری بکنم
ولی همه این پستا رو دیروز نوشتم و چون دیگه تعداد پستا خیلی زیاد بود اینا رو زدم انتشار در آینده که برای امروز هم جیره داشته باشید
ببینید چقدر به فکرتونم
نوش جونتون
گوشت بشه بچسبه به تنتون :دی
البته قبلا هم گفته بودم
ولی با توجه به واکنش ها باز هم میگم
در تمام مدت نبودن اینجا
البته صورت پست گذاشتن
من در اینستا بودم
با این آیدی dasttanak
اونجا نوشتم و پست کردم
شاید از تنبلی بود که همشو اینجا منتقل نکردم
خلاصه میخواستم بگم گذرتون اگر اونجا میفته
هست اون اکانت
 
+ شاید بوی قشنگ هواش میره تو وجود آدم و حس و حال و زیر و رو میکنه وگرنه چه دلیلی میتونه داشته که من بعد از یک سال بازم تو پاییز دلم هوای اینجا رو بکنه ؟ 
+ به نظرم تو این یک سال خیلی تغییر کردم . نمیدونم دقیقا چی اما بوده!
+ نامهربون بودم و هستم در حق اینجا و شما و خودم حتی !
+ پر از حرفم؛ شاید بی وقفه نوشتم شاید هم نه! راستش اصلا نمیتونم قولی بدم راجع به احوالاتم !
شما انسان ها دقت کردین
که در تمام این سالها
و سالهای قبلی
هر وقت من اومدم اینجا نوشتم
یعنی ناخوداگاه venting رو انجام دادم؟
و شماها همه رو خوندین؟!
یعنی الان شماها قربانی پروسه venting هستین مفعول های خاک تو سردون؟ :)))) الان شماها مفعولین مفعول! 
هی گفتم بذار بعدا، چند باری اون بعدا مورد نظر رسید و هی سعی کردم بنویسم و نشد و انگار تا وقتی خودش نخواد نمیشه! 
خواستم بعد از این همه وقت، بگم که هنوزم اینجا نوشتن رو دوست دارم. امشب هم خیلی تلاش کردم بشه که بازم نشد. خلاصه که تصور کنید يه چیز خفن و پر احساس نوشتم و بازگشت با شکوهی داشتم! 
لطفا از خودتون برام بگید. چه خبر؟
امروز تولد بنیامینم بود 
يه عکس زمان بادی گارد بودنش رو تو استوری گذاشتم و تبرکشو نوشتم 
خیلی ها تبریک گفتن ولی هنوز خودش ندیده
ولی با اینکار موجبات غصه خوردن یکی از دوستام رو فراهم کردم‌برای همین هبچ وقت از کادوهای بنی عکس تو استوری نزاشتم چون میدونم خیلی ها حسرتشو میخورن
 برخی از دخترها ذاتا موجودات حساسی ان.و من این رو درک می کنم .
اول راهنمایی بودم ظهر بود  اومدند در کلاس گفتند به م » بگین خواهرش اومده دنبالش . حتی هنوزم حس اضطراب و دلهره ی اینکه وقتی مدرسه ای و یکی از اعضای خانواده زودتر از  معمول میاد دنبالت رو حس می کنم . خیلی دقیق حسش میکنم . حتی هنوزم چهره ی ملیحه رو فراموش نکردم . چهره ی مهربون و آروم و دلسوزش .
سوار ماشین دایی شدیم . رفتیم بیرجند . خیلی سریع همه چیز گذشت خیلی سریع من توی بیمارستان بودم در حالی که بابا روی تخت دراز کشیده بود و ناراحت و دست هاش و پاها
دیشب حضرت حافظ گفت: ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش . بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش» 
ديوان رو بستم. نذاشتم حرفش تموم بشه که من اگه می‌خواستم اینو بشنوم، سراغ حافظ نمی‌رفتم. بهش گفتم اینو باید میاوردی جلوی چشم من: بیا ای طایر دولت! بیاور مژده‌ی وصلی»
اشتباه نکنید؛ نه عاشق شدم و نه دلم برای مامانم اینا تنگ شده :)) فقط شونه‌هام درد گرفته از سنگینی باری که سال‌هاست به دوش می‌کشمش و دردی که قلبم رو مچاله کرده. دوست نداشتم این‌جا،
چند تا چیز تا حالا تونسته به من توی زندگی آرامش بده
نوشتن ُ با خدا بودن ُ تفریح و در جمع بودن
شاید نوشتن خیلی سریع میتونه اعصاب آدم رو راحت کنه
اینکه بنویسی چه چیزی داره اعصابتو بهم میریزه و باید چیکار کنی تا از این وضعیت خلاص بشی نوشتم میتونه کمکت کنه تا از تاریکای مشکلات در بیای 
خوشحالم که الفبا رو یاد دارم و میتونم بنویسم
این خودش یک نعمته
زهرا رو گمش کردم.
صدای یکنفر در تمام محوطه اطراف غار علیصدر از بلندگوها پخش شد: 
خانوم فاطمه سروری لطفا به روابط عمومی مراجعه کنید. 
فکر کردم چقدر صدای گوینده آشناست.فاطمه سروری هم که منم.
اینها رو نوشتم که وقتی اینجا رو خوند بدونه برام مهمه هیچ وقت گمم نکنه.
به غلط، جای خدمت میرسم» میگم تشریف میارم» و بعد سرزنش‎های بسیار بازم نمیدونم چرا در اون لحظه این عبارت به زبونم میاد. دو سه بار اول که به اشتباهم لبخند زدم، بار چهارم تو پیامک به مسئول يه اداره نوشتم و آب شدم. و حالا به فروشنده کتابفروشی که پای ثابتشم گفتم الان تشریف میارم و حالا نمیدونم با چه رویی پاشم برم اونجا.
کاش نویسنده بودم و برای قصه ناتموم همه آدم های ته ذهنم، پایان خوشی می نوشتم. هرچی قصه ناتموم هست امشب هجوم آورده به ذهنم؛ اون زنی که تو گاراژ کربلا برادرش رو گم کرده بود و اشک می ریخت چی شد؟ زنی که روی تخت بیمارستان بغض داشت و بچه هاش سقط میشدن و همسرش به ملاقاتش نمیومد؟ اون پسربچه دستفروش تو مترو که بهم قول داد درسشو خوب بخونه؟ این مرد مستاصل که نای ایستادن نداشت و با هربار باز شدن در آی.سی.یو خیز برمیداشت که حضورشو به زنش اعلام کنه؟ کاش میشد ب
توی این روزهای آلوده دلم گرفته بوده.
امروز دو تا کتاب خریدم. از یکی شون ۵۰ صفحه خوندم و مشتاقم بقيه اش رو بخونم.
دلم تنگه. دلم تنگه ولی چه میشه کرد؟
امروز توی شهر کتاب ف رو دیدم. باهاش قرار گذاشتم برای فردا
دلتنگ و خسته ام. 
امروز يه داستان کوتاه دیگه نوشتم.
باید بیشتر بخونم،بیشتر بنویسم
نفس من گره خورده به یک تب تند تو .
.
وقتی مورد تحسین قرار می‌گیرم، عملکردم توی اون موضوع افت می‌کنه. نمی‌دونم چرا. واسه همینم همیشه از این که تحسین بشم خجالت کشیدم. یعنی تا وقتی که چراغ خاموش کارمو انجام می‌دم، عالی از آب در میاد.نمی‌دونم مشکل از کجاس.
مثلاً يه زمانی متنای طولانی می‌نوشتم. بعد چند نفر اومدن گفتن به‌به و چه‌چه. اتفاقاً دوستای خوبی هم شدیم. ولی دیگه از اون به بعد، حسِ نوشتن نیومد که نیومد.
دیشب منتظر بودم نت شبانم ساعت دو فعال شه برم سراغ دانلود هام اما دوازده خوابم برد و ۸:۳۸ از خواب پاشدم ⁦ಠ_ಠ⁩
حالا که نتا درست شدن خوشحالم اما باز اینجا رو فراموش نمیکنم دوباره اینجا جایی بود که وقتی حوصلم سر رفته بود می‌نوشتم و وبلاگ های بقيه رو میخوندم *هق هق*
امتحان اصول حسابداری دارم روز سه شنبه اما دست و دلم به درس نمیره حتما باید شب امتحان بشه بزنم تو سر خودم تا به خودم بیام !
 
بعد از وصل شدن نت میرم يه مدت طولانی 
و بعد کنکور شاید برگردم شاید هم نه 
بستگی داره که چی پیش بیاد 
اگر اون چیزایی که انتظارشو دارم انفاق بیفته برمیگردم 
اما اگر نه عمرا دیگه بنویسم 
عمرا 
عمرا 
عمرا 
+شاید براتون اصلا مهم نباشه اما من اینجا اینو نوشتم که بعدا دوباره اومدم ببینم و برام تجدید خاطر بشه که چه تصمیمی از قبل گرفتم 
+اهنگ جرزن از البوم ۴۲۰ الان حسش عاليههه
هیچوقت اهل تلافی نبوده ام. مخصوصا در قبال کسانی که برایم ارزشمندند. عصبانی ام کرد. سکوتش مرا به شدت آزار می داد. هر چه نوشتم خواند و به رو نیاورد. هر چه پیام فرستادم بی واسطه و با واسطه، بی محلی کرد. تیر آخر را زدم. گرفتن خودم و عاشقانه هایم از او. آدرس عوض شد. دیگر نبود. نمیتوانست باشد. کمی آرام شدم ولی همیشه اینچنین نمی ماند‌. سری به پیج اینستایش زدم. خصوصی کرده بود و این بدترین تلافی بود!
شنبه عصر با چندتا از دوستای دوره‌ی دبیرستانم رفته‌بودیم بیرون. يه روزگاری باهاشون سر يه کلاس می‌نشستم و زنگ‌های تفریح رو باهاشون می‌گذروندم و بعضا باهاشون بیرون می‌رفتم، اما الآن فقط سالی يه بار، تابستون به تابستون می‌بینم‌شون. اونم اگه بیان و برم.
حرف‌هایی که زدند باعث شد یادم بیاد چرا ازشون فاصله گرفتم. توضیحاتی که از پیچوندناشون دادن، مسخره‌کردناشون، پشت سر دیگران حرف زدناشون، تیکه و کنايه‌هاشون.
موقع استوری گذاشتن براشون نوش
این مطلبو واسه دل خودم نوشتم و هیییییچ ادعایی ندارم خودمم میدونم افتضاحم تو نوشتن.به زودی از این وب پاک میشه و به اون یکی وبم منتقل میشه.شایدم کلا شیفت دیلیت شد.فقط خواستم بگم خدارو شکر کنین که سلامت اید و حالتون خوبه.
دو روز پیش داشتم خونه رو مرتب میکردم با دیدن يه چیزی()یاد گذشته افتادم.يه سال پیش.تو يه همچین زمانی.
ادامه مطلب
امروز میخواستم ادامه بد و بیراهای قبلیمو تو پست جدیدی منتشر کنم.
چن بارم نوشتم و پاک کردم
از اونجایی که همیشه شعر میتونه حالمو خوب کنه .گوشیمو گذاشتم کنار و ديوان کلیم همدانی /کاشانی رو ورق زدم .
.تا رسیدم به این بیت:
مرگ، تلخ و زندگی ،هم سر به سر درد سر است
پشت و روی کار عالم هیچ یک دلخواه نیست .
حرفای کلیم به اینجا ختم نمیشد چند ورق جلو تر رسیدم به این بیت:
بر روی ما ز آتش سیلی روزگار 
امید بازگشتن رنگ پریده نیست.
داشتم لذت میبردم و این ابی
یا حبیب من لا حبیب له
چند روزی است که استاد گفته است که روزانه نویسی کنید، با هر کیفیت و‌ کمیتی که شد.
با اینکه عادت دارم به‌ نوشتن، اما سختی کار اینجاست که در دستور اول فرمودند: محاوره‌ای ننویس. و این باعث شد مدتی با خودم کلنجار بروم‌ تا شروع به نوشتن بکنم.
اما بالاخره بسم اللهی گفتم و اولین متن بعد از این دستور را همان جا در کارگاه بصورت رسمی نوشتم. بعد از آنکه مرور کردم دو سه جا از دستم در رفته بود و مثلا بجای را» نوشته بودم رو»
اما دستو
دل کندن از اینجا خیلی سخته ،نمیخوام که کامل ترکش کنم ، هر چییم نباشه خاطرات چهار سال دوره لیسانس دانشگاهم رو اینجا نوشتم اما برای این دیگه خاطراتمو نمینویسم چون کسی آدرس اینجا رو داره که رفته اما ممکنه بیاد اینجا ، در حقیقت دارم فرار میکنم
+: دوستان من همچنان میخونمتون و براتون کامنت میذارم
+: زندگی پر از اتفاقات غیر منتظره‌ست
حالم از صبح بده.تهوع یک لحظه ولم نکردهدلم آشوبهواسه ی مدت اصن نمیدونستم اسپريهام کجانالان ی هفته اس اصن نمیتونم ازشون دور شماین نفس تنگيه هیچ جوره خوب نمیشهحتی نوشتنم حالموخوب نمیکنهاز صب صدبار نوشتم و پاک کردماز صب دست ب هرکاری زدم نصفه موندهب خودم اومدم دیدم هیچکاری نکردم و دارم اشک میریزماینقد همه جا بغضمو قورت دادمگلودرد داره میکشدم.لعنت.دلم ی دل سیر گريه میخواد.
 
+چی شد ک آدما اینقد پست شدن؟؟
هستی خدا؟؟!!
ته دنیا کجاست؟
امروز توی اینستاگرام یکی این سوال پرسیده بود،برای اولین بار نوشتم:ته دنیا اونجاست که توی آینه به خودت نگاه میکنی و خودت نمیشناسی. برای من ته دنیا اونجا بود،وقتی بعد از اون روز به خودم توی آینه نگاه کردم؛انگار اندازه هزار سال پیر شده بودم و خودم نمیشناختم.
سلام
دلم می‌خواست از سفر تبریز بنویسم. سفری که مربوط میشه به دقیقا سه ماه پیش. از روز اولش داشتم می‌نوشتم ولی خب توفیق حاصل نشد يه پست از توش دربیارم. سه تا سفرنامه نوشتم با سه حال متفاوت. و البته همش تا روز دوم. الان که خواستم کاملشون کنم، دیدم نه بقيه‌شو زیاد یادم میاد، نه حال من حال اون سه تا سفرنامه‌س. (یا شاید سه تا سفر!) اون چهار پنج روز تبریز که که چهل و هشت ساعتش تو مسیر گذشت، سفر خیلی مهمی بود. پر از لحظه‌های خوب، بد و زشت. يه نفر همچنا
فک کنم دارم دیونه میشم
دیگه خیلی کلافم بی اندازه از بی هدفی از بی برنامگی که به دنبال این بی هدفی هست . از تک تک آدمای دور ورم نه تنها میترسم بلکه متنفرم هستم
.
.
باید از روزای سخت نترسم باید بتونم بدون ترس و عاقلانه تصمیم بگیرم 
اگه میتونم این روزای سخت رو تحمل کنم پس میتونم غربت رو هم تحمل کنم
راستی چند وقت پیش نوشتم خدایا فردا روز خوبی باشه فرداش روز خوبی بود 
 
 
بالاخره بعد از حدود ۶ ماه مطلبی در وبلاگ نوشتم. قبلاً قول داده بودم هر ماه حداقل یک مطلب در این وبلاگ منتشر شود. شاید تعجب کنید اما حدود ۲۰۰ تا مطلب نیمه‌کاره برای وبلاگ در دفترچه یادداشت مجازی‌ام دارم که همچنان منتظرند کامل شوند و پست بشوند. هیچ بهانه‌ای این کارهای احمقانه مرا توجيه نمی‌کند پس کاری به جز عذر خواهی از خودم و مخاطبان احتمالی این وبلاگ نمی‌توانم بکنم. همین.
یک. بنظرتون کسی که کنکوريه و از قضا امتحان گسسته داره ظهر پاندای گ فو کار، عصر لیگ دسته یک والیبال نشسته مردان و شب قراره دورهمی ببینه دیگه چیزی برا از دست دادن داره؟
دو. امروز سه بااااار ظرف شستم :| قدر نمیدونید که من چقد زن زندگیم :))) ولی همه اینکارا رو کردم که درس نخونم :)))))
سه. تو دفترچه ای که غزل بهم هديه داده يه چیزایی نوشتم. روزای قشنگ تو راهه. الان نه. ولی میان. من مطمئنم که به آرزوم میرسم. 
چاهار. امروز رفتم جلو آینه و با خودم حرف زدم. آین
یک. بنظرتون کسی که کنکوريه و از قضا امتحان گسسته داره ظهر پاندای گ فو کار، عصر لیگ دسته یک والیبال نشسته مردان و شب قراره دورهمی ببینه دیگه چیزی برا از دست دادن داره؟
دو. امروز سه بااااار ظرف شستم :| قدر نمیدونید که من چقد زن زندگیم :))) ولی همه اینکارا رو کردم که درس نخونم :)))))
سه. تو دفترچه ای که غزل بهم هديه داده يه چیزایی نوشتم. روزای قشنگ تو راهه. الان نه. ولی میان. من مطمئنم که به آرزوم میرسم. 
چاهار. امروز رفتم جلو آینه و با خودم حرف زدم. آین
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب