نتایج پست ها برای عبارت :

هامه ناوزندان حکمم اعدامه

خواب دیدم رفتم تو یکی از مناطق بحران، نمی‌دونم سرپل ذهاب بود یا خوزستان. بعد آقای رئیسی اومد بازدید کنه، منو دید یک‌کاره گفت می‌خوام اینجا بیمارستان بسازم، میای کار کنی؟ گفتم من می‌خوام فقط مامای زایشگاه بشم. اونم تو یه دفتر بزرگ که داشت حکم تاسیس بیمارستان رو صادر می‌کرد نوشت خانم فلانی، مامای زایشگاه! من گفتم ولی من مهر و نظام و اجازه‌ی کار ندارما! تقریبا دوید وسط حرفم و یه‌کم تند شد و گفت وقتی حکم قضایی باشه، دیگه مهم نیست! گفتم آهااا!
امروز تو شهر ما ی شد اونم از بانک
چند نفر از بانک سرقت کردن حالا به نظرتون چقدر پول بردن؟
مبلغ سرسام آور ۵۰ میلیون تومن:|
همه دارن مسخره می کنند هارو میگن این احمق ها به خاطر ۵۰ میلیون بانک زدن چرا نرفتن وام بگیرن:))
از اونجایی کلا تو این کشور روی امنیت حساسیت خاصی وجود داره از الان مژده میدم که حکمشون اعدامه البته نه به خاطر سرقت مسلحانه بلکه به خاطر اسکل بودنشون!
ویدیوی سرقت رو هم  اینجا  آپلود کردم، صداهای درون فیلم از خود سرقت قشنگ تر
اینی که نشسته با یکم کنتراست نور بالاترِ رنگ چهره، 35 درصد زیبایی بیشتر و 46 درصد نورانیت بالاتر!!! و 55 درصد کارکشن کالِرِ بیشتر!!! مثلا منم!
اونایی که دارن پتکوپ پتکوپ میدون! سمت راستیه ترِ نه ببخشید تزِ دکترامه!، سمت چپیه هم پروژه هامه!!
(از اینکه منو با گاوا قاطی نمی کنید بی نهایت سپاسگزارم:))
دعا کنید آخرش زمین نخورم! مگه چیه؟ مسیر زندگیه دیگهبالاخره همتون دیر یا زود با همین سرعت باید حرکت کنید!
البته اگر این گاوها شیر هم بدن بد نیست که شانس ما
حتی اگه چیزی ننویسم، خوشحالم؛ نه بابت ننوشتن، بلکه بخاطر میراثی که از خودم در وبلاگ به جا گذاشتم. آره درسته‌. همه‌ی ما اینجا میراث داریم و میراثِ من بخشِ آرشیو داستان‌هامه که بهش افتخار می‌کنم‌.
+ فعلاً ایده‌ای واسه نوشتن تو وبلاگ ندارم. تنها چیزی که می‌دانم قراره ادامه‌ش بدم پسر تاریکیه که دو سه‌تا مخاطب بیشتر نداره و قرارم نیست بیشتر بشن. دچار یه‌جور وسواس عجیب و غریب شدم که به واسطه‌ی خواندن پست‌های مزخرف یه عده به‌وجود آمده. فعلا
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود داستان مرغک سرخه پا از این قراره که توی یه مزرعه سبز و قشنگ یه خانم مرغه زندگی میکرد به اسم سرخه پا. سرخه پا خانم هر روز تو این مزرعه که مثل یه دشت بزرگ بود و پر از درخت و گلای رنگ و وارنگ بود راه میفتادو به دنبال دونه برای جوجه هاش میگشت.سرخه پا هر دونه ای که روی زمین میدید رو با نوکش برمیداشتو توی سبدش مینداخت. یه روز که داشت مثل همیشه دونه از روی زمین جمع میکرد با خودش فکر کرد: من هر روز میام به مزر
بسم الله
 
جمعه شده و یه آهنگ به احترام روزهایی که گرد و غبار روزگار داره کم کم محوشون میکنه.
 
https://soundcloud.com/fereydoun-farrokhzad/fereydon-farokhzad-ba-sedaye
 
با صدای رفتنت ستاره افتاد و مردترس تنهایی اومد همه فکرمو خوردآخه عادتم نبود بتونم تنها باشمطاقت آوردن من کار سختی شد واسممی‌دیدم با رفتنت چشم بارون صفتمواسه یک لحظه شده نمیذاره راحتمدیو تنهایی من عاشق گریه‌هامهدیدنت وقتی بیای کمکی به چشمامهسختی راهو نذار با ادامش واسه منکاری کن فاصله‌ها از میون ما بر
یکی از چیزایی که خیلی آزارم میده و هنوز نتونستم درستش کنم، روایت "من گونه" نوشته هامه.
یعنی نمیدونم فقط مختص نوشته هاست ، ولی چون نسبت به نوشته ها ارزیابی بیشتری دارم،میتونم اینو بگم.
 "من" تو نوشته هام خیلی بارزه. درحالیکه موقع ویرایش جملات،با حذفش هیچ اتفاقی نمیفته. نه صرفا لفظ من ، که نوع روایت از زاویه دید اول شخص.
مشاور میگفت شخصیت "خود محورِ خودکم بین" دارم.
بخش خودکم بین به دلیل قدرت بیش از اندازه و استبداد مادر تو وجودم شکل گرفته و بخش خو
I was StuckInside a monsterScared and lonelyFollowed by Hunter
 
Just out of nowhereA light beam appearedNot a fireflyA girl, Boltzmann’s beard!
 
I asked about her nameShe said it means the Sun”Her heart was so shinyAnd pure, just like a nun.
 
Don’t you have a blog?” That day she asked me.I’ll have one!” I said,And I’ll be Charlie.”
 
Then we became friendsWe had same kind of soulsAnd for the HalloweenWe both had worn Trolls!
 
We sailed the oceansWe crossed a mountainShe’d set a course, forShe was the Captain!
 
My major was physicsHers was literatureI liked electronsShe loved the nature.
 
My friend is fond of AnneAnd dies for Gilbert Blythe!When she decides to writeThe room becomes bright.And darkness forces cry:Jesus! What a plight!”
 
And
امروز اولین روزِ باشگاه رفتنم بود، خوشحالم، و راضی ام از خودم، امیدوارم راضی بمونم، این بار بدنسازی رو نه فقط به امیده چاق شدن بلکه برای داشتن یه جسم سالم تر شروع میکنم و ادامه میدم تا روزی که زنده ام ، چنتا درس مهم به خودم دادم این چن روز: 1. خودمو رو با هیچ چیز و هیچ کس تحت هیچ شرایطی مقایسه نکنم چون این نوع مقایسه واقها مضحک و عبث هستش 2. وقتمو صرفاً برای فعالیت هایی صرف کنم که در راستای هدف هامه 3. من همین الان ایده‌آل ترین و کافی ترین ام در نو
 
لباس هلتان اتو دانه.
لباس هاتون رو اتو دادین ؟!
 
هم مله سره مه نگرن شوه کی وه اتو داین.
هم بالای سر من نگیرین فردا صبح با اتو دادن !
  
صو بووسن ده زیره قرآن ردتان بکم بعد بچن هاااا.
فردا صبر کنین از زیر قرآن ردتون کنم بعد برین مدرسه !
  
باوگتان شوهکی صمون داخ دیاره ناشتا تخم مرغ بخوه نو بچن.
فردا صبح  پدرتون  صمون داغ برای ناشتا میاره تخم مرغ بخورین بعد برین .
  
صدرا سره مه خور هم بی ناشتا نچیت جوره اوسالل.
صدرا  سر منو بخوری هم بدون صبحا
●با دیدن آدمایی که چشماشون برق می‌زنه گریه‌م می‌گیره چون من روزی جزء همین آدما بودماحساس می‌کنم درست از وحم مراقبت نکردم و باید بابت این مراقبت نکردن جواب پس بدم.هنوز چیزایی هست که منو به آدما وصل می‌کنه و این از بزرگ‌ترین دارایی‌هامه حتی اگه بلد نباشم از رابطه‌هام مراقبت کنم.
اما خی‌لی وقت بود انقدر مستقیم تو چشمای آدما نگاه نکرده بودم و برق چشماشون توی چشمام منعکس نشده بود.همه‌ی این چند وقت چشمامو بستم در و دیوار رو نگاه کردم که ت
خوندن وبلاگای دیگران حالم را بهتر میکنه و انگیزه میگیرم که بنویسم,امروز اولین جمعه ای بود که خوابگاه بودم و باید ناهار درست میکردیم:) خیلی روز خنده داری بود ما مرغ و برنج درست کردیم که چون بلد بودم خوب شد و خیلی ام خوشمزه شد ,اما دیدن آشپزی دیگران خیییلی خوب بود مثلا دختره بلد نبود تخم مرغ درست کنه  و میپرسید بنظرتون پخته یا برنجشون خشک خشک شده بود و ته اش سوخته بود :)))))) انقدر خندیدیم که حد نداشت .به دختری که تخم مرغ هم نمیدونست ,گفتیم دیگه وقت
هنگ محسن لرستانی بنام بچه سوسول
حرفی نزن چیزی نگو
ولم بکو بی آبرو
 
متن آهنگ بچه سوسول از محسن لرستانی
حرفی نزن چیزی نگو
ولم بکو بی آبرو
خودم دیدم باهاش بودی
حالم خراو میشه و تو
دستده دیدم تو دسش
شده بودی همه کسش
جوانیمو هشتم به پات
حالا سوسول شده خدا
رفتی با او بچه سوسول
مه کی یزید تو چشات
سی کو خدا کی یارته
خدا ده شکر که یارته
سی کار بارت روزگار
میگن خودش دختریه
بچه سوسول چش خمار
انگشت نمای دنیا شدم
خارم تو کردی بی خدا
چه چیزیش از مه بهتره
او
اگه بخوام به یکی از شاهکار هایی که گوش دادم اشاره کنم واقعا می تونم مانکن رو معرفی کنم. یه جوری این موزیک به دل می شینه که اگر هزار بار هم گوشش بدی باز هم حرفی برای زدن داره. اصلا نمی تونم وسعت علاقه ام به این آهنگ رو توی کلمات بگنجونم. مانکن صد رد صد توی این روز ها یه شاهکار واقعیه. ترانه، ملودی، تنظیم. همه چیزش خوب و به جاست و صدا هم که جای خود داره. فرزاد فرزین یکی از بهترین خواننده های ایران هست و واقعا توی این روز ها که موزیک ها به درد نخور و ب
ایستاده و نشسته و لمیده و یا در کافه های سده بیستم میلادی،"خرد در تاریخ بشر نقشی بسیار مشکوک بازی کرده1".
همچون تخته سنگی رها شده از دستان سیزیف میغلطی و میغلطی و میغلطی و مهر تأییدی بر این دور باطل خواهی زد.کدام شکاکِ عصیانگری بر این حقیقتِ ناحقیقتِ ارسطویی چون خدایان لرزه بر پیکره این هستی خواهد انداخت؟
تو چون ققنوس از نو متولد خواهی شد.
***
امشب بعد مدتها رفتم بیرون که البته دوستم از کرج اومده بود (حدود سه هفته ای بود که از خونه بیرون نرفته ب
خب ، بذارید اینجوری شروع کنم! ضعیف ترین درس اختصاصی من در کنکور؟ ریاضی! ضعیف ترین درس عمومی من در کنکور؟ ادبیات.
تلاش دو هفته گذشته من برای ادبیات از بیست؟۱۸ و فکر میکنم نمره خوبیه! اون دو نمره ای هم که ندادم به خاطر این بود که به صورت موضوعی Q , A , E , Z رو بزنم ولی بعضی شبا نزدم و تلنبار شد و مثلا یک روز سه تا باکس رنگ زدم که این مدلی خوب نیست و مهم استمرارشه.
تلاش دو هفته م واسه ریاضی؟ ۱۴ ! ریاضی ترکیبی سه سال که تابع بود اکی! ولی ریاضی مستقل که مجموع
حقیقتش یه سری تغییر و تحولات عجیب داره در من رخ میده
که دلیلش رو خودم هم درک نمیکنم.
شاید به خاطر تغییر محیطه.
اتفاق و تغییر خاصی توی زندگی من داده نشده به جز کوچ کردنم به این شهر.
یکی از اشناهام توی تورنتو زندگی میکنه
بهم گفت خوب کردم کوچ کردم.
گفت یه جا موندن ادم رو روانی و راکد و ساکن میکنه.
شاید از اثرات کوچ کردنه.
من قبلا ور و بریام برام بعضیاشون مهم بودن.
رفتاراشون رو انالیز میکردم که خودم چیز یاد بگیرم.
الان کمتر کسی برام مهمه.
کلا انگار گذش
دلتنگم. دلتنگ یه سجده طولانی. وسط روزایی که سجده هام به کوتاه ترین شکل ممکن انجام میشه. وسط روزایی تای کوچیک بچه ها تو سجده ها شروع شده. فکرم مشغوله به نماز صبحای چند ماه قبلم که سرم گیج میرفت و چند بار وسطش باید تکیه میدادم به دیوار. یعنی خدا قبول میکنه اون نمازا رو؟ فکرم مشغول عجز و ضعفمه. به اینکه این روزا بعد ۴ رکعت نماز باید از خستگی و بی حالی یه ربع دراز بکشم. به شبایی که خسته م و خوابم نمیبره. خوابم نمیبره و از سوزش چشمام ، رمق اشک برام ن
یه همکاری دارم که خیلی خانم خوبیه
دوتا دختر داره 
با اینکه خانم ازاد ازم ۱۵سالی بزگتره ولی عین دوتا
دوستیم باهم همش میگیم و میخندیم
اتاقامون رو برو همه و وقتایی که اون خوابه من باید
هم مواظب بچه های اون باشم هم خودم
منم خوابم اون مواظب بچه هامه 
خلاصه که داستانی داریما ادای بچه هامونو در میاریم و سه ساعت 
میخندیم 
یه وقتایی هم من هی غر میزنم اون بهم دلداری میده
چند وقت پیش که درمورد خانواده و مامانم باهاش
حرف زدم گفت رفتار خودت اشتباهه
خودت
 طلاییِ سحرانگیز آفتاب از پشتِ پرده ی نازکِ توری خودشو پهن کرده رو کرمیِ سرامیک هاُ سبزیِ مبل ها و خونه رو  نارنجیِ جادوییِ رؤیاگونی گرفته که توش فقط باید چشم شدُ نگاه کرد تا حالا به این فکر کردید که رنگ ها باهاتون چه می کنن؟؟ رنگ ها منو سحر میکنن، قلبم رو به تپش می ندازن و روحمو به طرزِ شیرینی قلقلک(غلغلک) می دن وقتی خونه اینقددر تمیزه، سرامیک ها برق می زنند و پاکی بهترین انرژی ها رو به جریان انداخته من وسطِ رنگ ها، نورها و سایه ها می شینم
شعر در مورد اسم سوگند
در این مطلب از سایت جسارت سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد اسم سوگند برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید
گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم
به پریشانى گیسوى تو سوگند، نشد
شعر در مورد اسم سوگند
سوگند به موی تو که از کوی تو رفتیم
از کوی تو آشفته تر از موی تو رفتیم
شعر درباره اسم سوگند
سوگند به دلهای شکسته، آخر
یک روز تو هم تقاص پس خواهی داد
شعر اسم سوگند
سوگند یاد می کنم
که بر فراز
در حالیکه یه لیوان آبجوش دستم گرفتم وارد جمع بچه های پاویون میشم و بلند میگم وای بر غیبت کنندگان! با یه لبخند بزرگ میشینم روی صندلی و میگم خبببب. سوژه امروز کیه؟
مهسا میگه خودت! میگم خب بگم یا میگین؟ و لبخندمو بزرگتر میکنم.
بدون هیچ مقدمه ای میگه اگه جنگ بشه همونایی که جنگو راه انداختن میرن تو پناهگاهاشون قایم میشن. میگه دقیقا مثل اقتصادمون. خودشون با اسکورت میرن و میان. حتی وارد پمپ بنزین نمیشن. ولی مردم باید بهاشو بپردازن.
نفس تو دلم میپیچ
 
well well well
خب من فکر نمیکردم که بتونم این غروب پستی بذارم چون حدس میزدم که سرم شلوغ شه.
ولی قراره دو ساعت و نیم دیگه سرم شلوغ شه!
 
پس به مدت دوساعت و نیم مختون رو میخورم ها ها ها
مفعولای بدبخت
 
بچه ها،
گاهی دوست داشتم جای دختر خاله هام باشم،
شوهر کنم،
توی ویکند تیپ بزنم، لباسای خوشگل بپوشم، برقصم، شاد باشم، و به این فکر کنم که پدر و مادرو شوهر هزینه مو میدن! به من چه! من فکر چی رو بکنم! دوست داشتم یه مدت کلا به هیچی فکر نکنم.
شاید باورتون نشه،
ولی
ساعت 12
ظهر : یک سیگار روشن کردم و شروع کردم به نوشتن. البته الان که بهش فکر میکنم حتما
باید یک کتاب آداب نگارش فارسی بخونم. یه دفه جو منو گرفت پنج شیش تا از اون کتابا
خریدم ولی هنوز نگاشونم نکردم. بگذریم. هرچی جلو تر میریم حوصله آدم ها کمتر
میشه واسه خوندن مطالب. وبلاگ تبدیل به تویتر شد یوتیوب تبدیل به اینستاگرام شد
البته در ایران به خاطر فیلترینگ ولی بعید نیست برای مردمی که میانگین مطالعه
اونها یک دقیقه در روز هست و یا شاید برای خیلی ها همون ه
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب