نتایج پست ها برای عبارت :

هر صبح با گردن کج برگشتم خودم دل خودمو میزدم

همه این تغییرا از وقتی شروع شد که حس کردم اولویت آخر هم نیستم اره دقیقا وقتی که به خودم اومدم و دیدم نیستم 
بودم اما حقیقت این بود که نبودم نامرئی شده بودم برا همه 
نشستم با خودم دودوتاچارتا کردم و دیدم چقدر تو این مدت به خودم بد کردم وقتی داشتن ذره ذره اعتماد به نفس منو میگرفتن وقتی تحقیر میشدم وقتی هر حرفی ميزدم بهم القا میشد اشتباه میکنم درست فکر نمیکنم سطحی نگرم و و و 
برگشتم دیدم پشتم خالی خالیه و چیزی که اون لحظه اذیتم کرد این بود که خود
ساعت ۹و۳۰ دقیقه شب بود که رفتم رمز دومو فعال کنم! نشد! 
موقع برگشت از یه کوچه تاریک و خلوت که صدای قدم های خودمو میشنیدیم اومدم. 
وسطای تو تاریکی پشت درخت دوتا جوون بودن که کلاه گذاشته بودن و داشتن سیگار دود میکردن 
دستامو تو جیبای سویشرتم مشت کردم . چند قدم جلوتر وقتی از بین دوتا تیر چرتغ برق رد شدم 
سایمو نگاه کردم که به فاصله کمی ازش یه سایه دیگه هم دیده میشد! 
دروغ چرا؟! ترسیدم :-/ یه لحظه تو ذهنم اومد که حتی اگر ترسیدی، ترستو بروز نده! 
 خیل
قبلا نوشتم نمیتونم اشک بریزم .خشک شده و سوخته:/الان میتونم.ولی فقط واسه احمقانه ترین چیزا.چیزهایی که از قلبم نیست.مثلا ممکنه پام بخوره به میز اشکم بزنه بیرون:|یا درمورد یکی بخوام حرف احساسی بزنم صد بار صدام میگیره چشمم خیس میشهولی امکان نداره وقتی صدای شکستن قلبم میاد اشکم بیاد:/فقط بغضم باد میکنه.ازم خودم بدم میاد .ولی باید خودمو دوست داشته باشممگه غیر از خودم کسی دیگه رو میتونم بشناسم؟یا کسی میمونه واسه ادم؟اگه قرار باشه خودم واسه
اتاق من safe zone امه . توش راحتم . توش خودمم . هر وقت بخوام درس میخونم، هر وقت بخوام با صدای بلند آهنگای جویی رو میخونم، هر وقت بخوام میخوابم! کلا my room is my kingdom
امشب یکم با بکی تو اینستا صحبت کردم. ناراحت بود! نگران بود . خب البته این حال همه مونه. اما اون حالش بدتر بود. انگار یکی از دوستاشو تو اعتراضات گرفته بودن. حرفمون ک تموم شد از غارم (چون تایم زیادی رو تو اتاقم میگذرونم خانواده میگن تو مثل خوناشاما که میخوان در معرض نور نباشن رفتی یه غار پیدا
اتاق من safe zone امه . توش راحتم . توش خودمم . هر وقت بخوام درس میخونم، هر وقت بخوام با صدای بلند آهنگای جویی رو میخونم، هر وقت بخوام میخوابم! کلا my room is my kingdom
امشب یکم با بکی تو اینستا صحبت کردم. ناراحت بود! نگران بود . خب البته این حال همه مونه. اما اون حالش بدتر بود. انگار یکی از دوستاشو تو اعتراضات گرفته بودن. حرفمون ک تموم شد از غارم (چون تایم زیادی رو تو اتاقم میگذرونم خانواده میگن تو مثل خوناشاما که میخوان در معرض نور نباشن رفتی یه غار پیدا
نمیدونم تاوان چی رو دارم پس میدم؛ واقعاً نمیدونم چوب چی رو دارم میخورم؛ چوب سادگی و احمق بودنم؟
ده ماه تمامه که همه زندگیم شده یه دختر، خودمو به آب و آتیش زدم که اونو واسه خودم نگه دارم، خودمو کشتم که از بودن با من خوشحال باشه، آخر سر خودم با دستای خودم دلشو میشکنم، اعتمادشو خدشه دار میکنم و اشک خودم و خودشو درمیارم.
باور کردنی نیست بگم من تا به حال توی زندگیم نه دوست دختری داشتم و نه دنبال برنامه ای بودم و نه عاشق شدم تا اینکه پ» را دیدم و یک
شبیه مشت زنی هستم که بازیش به راند اضافی کشیده، تا سرحد ناک اوت شدن رفتم ولی جنبیدم، شب و روز، تنهایی کشیدم، حسرت خوردم، پشیمونی کشیدم، دوباره غم غربت چشیدم، حرف زور شنیدم، ناامید شدم، بریدم، و برگشتم. یک راند به اندازه یک و نیم سال، یه نمودار پر از پستی و بلندی. الان رو نوک قله وایسادم. خیلی یاد گرفتم، خیلی صبر کردم تا رسیدم. تحمل می خواست. تحمل اون همه سختی. نه که تموم شده باشه، هست بازم هست، ولی راند تموم شد. تن ناین ایت سون سیکس فایو فور تری
من همیشه از ایرادات ب میگم اما الان وقتشه از ایرادات خودم بگم
دیروز شیفت ب آف شد و اومد خونه اول که کلی اخمو تخم کردم براشو منو برد یه جنگل و اونجا هم اول کلی ناراحت نشون دادم خودمو بعد هم که رفتیم داخل شهر بخاطر اینکه هی میگفت خب اینو میخری یا نهو هیچ چی نخریدیم قهر کردمو غر غر کردم 
 
این کارای من درست نیست اون سعی میکنه اندکزمانی که داره رو با من شریک بشه من نباید غر بزنم
آخر سر از کارم نادم و پشیمون شده بودم رفتیم واسه خونه میز تلویزیون خرید
معمولا اینجوری فکر میکنم که از خودم خوشم نمیاد. نه! بدتر. از خودم بدم میاد.
اما وقتی دقیق‌تر فکر میکنم و میبنیم تا حالا چند ده بار برگشتم و نوشته‌ها قبلیم رو میخونم میفهمم که در واقع از خودم خیلی خوشم میاد و تظاهر میکنم، خوشم نمیاد! بلکه اینجور متواضع به نظر برسم. با این فکر بیشتر از خودم خوشم نمیاد. نه! بدم میاد.
مثلا دیگه از هیچ کس ننویسم و احساساتم رو خاک کنم و بی توجه بهشون باشم.
شاید یه نوعی از مبارزه باشه.مبارزه با هر چیزی!
یا مثلا دیگه با زبونم از پشت به دندون هام فشار نیارم
یا بیخیال باشم نسبت به درد توی استخون هام
یا اینکه کالباس توی ساندویچ هامو درنیارم!
یا بیشتر درگیر زندگی خودم بشم.غرق بشم توی خودم.
بیشتر دنیای خودمو دوست داشته باشم و بیشتر برای خودم باشم.
یا بیشتر برای "خودم" وقت بذارم این دفعه.
سلام
من از مسافرت برگشتم. رفته بودم مشهد.
 
خیلی نیاز داشتم. حالم خیلی بهتر شد.
الان هم شکر خدا خوبم.
بعضی وقت ها فکرم پرواز می کنه و میره جاهایی که نباید بره ولی من خودمو کنترل می کنم و ادامه میدم.
 
هر لحظه برای بهتر بودن خودم تلاش می کنم. 
هر لحظه از زندگیمو صرف بهبود وضعیت روحی و جسمی خودم می کنم.
هر لحظه بهتر از قبل میشم.
 
من ناامید نمیشم.
من منصرف نمیشم.
من ادامه میدم.
خدا همراهمه.
راه سختی در پیش دارم.
راه زندگی
راه بهتر شدن
راه پیشرفت
ولی خدا
میدونید؟ زندگی اصولا آسون نیست. رنج داره. غم داره. یه جاهاییش استخوون میتری. یه جاهایی عمیقا دلت میخواد بمیری. تحقیر میشی و سکوت میکنی. درد میکشی و سکوت میکنی.
اما سرانجام تحمل کردنا و ادامه دادنا ، خودتو بغل میگیری ، خود قوی‌ت رو دوست تر داری.خودتو که پاپس نکشیدی و به حرف بقیه اهمیتی ندادی.خودتو که اشکات قطع نمیشد ولی به نفست غلبه کردی.
خودمو دوست دارم. خودمو دوست تر دارم این روزها. ادامه بده مائده ی من.
این روزا فقط حالم با موزیک و درس خو
1: سیستم من کنار سرور ازمایشگاه هستش، امروز جدی ترین و مغرورترین پسر گروهمون باهاش کار داشت یه دفعه اومد گفت کجا بریزمش؟
 یه نگاه بهش انداختم و خودمو کنترل کردم و چند دقیقه بعدش رفتم بیرون کلی خندیدم
برگشتم نگاش کردم خندم گرفت گفت چیه؟گفتم هیچی سوتی بدی دادی!!!
گیر داد که چی گفتم؟گفتم نمیتونم بگم :))گفت بی مزه
2: امروز بحث کلاسمون راجع به یه سیستمی بود که نویسندش آقایی به اسم LeCun بود
مدرس برگشت گفت این آقای (لی ک.و.ن) توی توئیتر خیلی باحاله، حیف ف
خب چند ماه پیش یه پست زده بودم درمورد واکسن !
واکسن سربازی بود و میخواستم معاف بشم !
خب خداروشکر معاف شدم !
اما چون سنم از 19 سال گذشته مجبورم از زیر بیمه تامین اجتماعی بابام بیام بیرون . 6 ماه اول سال 98 خودم ، خودمو بیمه کردم !
و برای 6 ماه دوم قرار بود الکی برم یه دانشگاه چرت با رشته چرت که فقط نامه بگیرم که دارم درس میخونم تا بیمه برقرار باشه :)
رفتم تو سایت دیدم شهریه 1300 تومنه ! وناسه ترم 1 ؟!؟
بعد فعلا منصرف شدم برم دانشگاه  
خودم خودمو بیمه کنم بی
میشد اینقدر به خودم سخت نگیرم
میشد شب و روزم یکی نشه
خیلی واکنش زیادی داشتم 
خیلی از همه چی که داشتم میساختمو نابود کردم خاک شون کردم
من رو خیلی اذیت کردن هیچوقت نمیتونم ببخشمشون هیچوقت خدا ازشون نگذره .
چقدر بده که سعی میکنم احساسی رو در خودم ایجاد کنم که فک میکنم بعدش برندم . مثلا گاهی فک میکنم اگه بیخیال باشم نتیجه بد میشه بعدش خودمو مسترس میکنم گاهی فک میکنم من هر وقت انتظار چیزیو میکشم بد میشه 
بعد میخام خودمو بزنم به بیخیالی
ای
تا حالا شده حس کنید خودتون رو نمیشناسین؟
من الان یک سال و دو ماهه که هر چند وقت یک بار این فکر میفته تو سرم که من خودمو نمیشناسم. نمیدونم یک سال و دو ماه پیش من تغییر کردم، یا از قبل همین طور بودم و از یک سال و دو ماه پیش تازه متوجه تغییرات شدم
راستش زیادم برام مهم نیست، من زیاد خودم رو درگیر فلسفه ی زندگی نمیکنم، شعارم اینه که آسون بگیر و خوشحال زندگی کن. اما یک سال و دو ماهه که فکر میکنم نکنه برعکس من خیلیم دارم سخت میگیرم!
 
فکر نمیکنم جواب این
 
1. در وصف آلودگی هوای امروز همین بس که ماشینا با چراغ مه شکن روشن راه میرفتن :) زیباست دیگه.
2. بالاخره امروز رفتم بیرووووون ^_^
اینجوری که از مدرسه اومدم بیرون سوار ماشین شدم و دیدم که مامانم برام ناهار آورده تو ماشین بخورم :)) عاشقش نشم؟ 
بعدم رفتیم و برا ری ری بالاخره کادو تولدشو خریدم ^___^ الان کابوسم اینه که تا روز تولدش کادویی که براش خریدمو بخره :|
کلاه و شال گردن براش خریدم. یعنی اگه بیست تا مغازه رفتم، هر بیست تاشو گفتم "آقا شُلاه کال گردن
از مسافرت برگشتم. از یه مسافرت شلوغ و پر برنانه. غمش تو دلمه‌. 
برگشتم به زندگی عادیم. به همه‌ی بدبختیام. به خودم میگم کاش همه چیو ول کنم برم خوش بگذرونم. گور بابای همه چی. مثل خوشگذرونیای این مسافرتم. ولی فردا باید برم سر کار، باید برم در اسرع وقت استاد پروژه‌م رو ببینم چون بنده خدا میخواد تو اپلایم کمکم کنه. باید بدون وقفه تافل بخونم و بعدشم جی‌آرای. باید برم دکتر. باید ازدواج کنم. باید .
زندگیم زندانیه بین این همه خوش نگذروندن. کاش بگم گور ب
امروز داشتم از محل رفت آمد به مدرسه راهنمایی ام رد میشدم.یکم خاطراتو مرور کردم / دلم به حال خودم سوخت / تاحالا اینقدر واسه خودم غصه نخوردم /من خیـلـی تنها بودم / فقط خودمو زده بودم به نفهمی / فرقش با الان اینه که الان میدونم و اون موقع نمیدونستم.
رفتم ماموریت برگشتم سفر خوبی بوو همه جوره
همچنان منتظر نتیجه استخدامیم چرا جوابمو نمیدن؟؟از آزارم لذت میبرن
فیلم جوکر رو دیدم فوق العاده بود
رفتم باغ کتاب اولش خیلی برلم مهیج و عالی بود ولی دوساعت بعد دلمو زد زیادی بزرگه گتاب سمفونی مردگان و مغازه آدم کشی رو خریدم که بخونیم من وبهنام داداشم
امروز کتاب زبانمو دادم به همکلاسی قدیمم بنظرم خ پیر و شکسته شده چرا اینقدر خودشو اذیت میکنه اون پسر شادابی بود حیفه 
قراره برام خاستگار بیاد دی چه می
نا امیدی و ترس و بلاتکلیفی تمام حس های من به آیندست
در حالی افتادم تو جریان آب که بعضی وقتا هنوز از خودم میپرسم آیا دوست دارم اصلن تن به این آب بدم؟و جواب رو نمیدونم
یک روز آره یک روز نه
ولی حداقل این پنجشنبه وقتی برگشتم خونه افسرده نبودم
فکر کنم موتورم داره روشن میشه 
و خب فکر کنم بار ها از خودم پرسیدم'قبل اینکه بری ببین برای چی میری به چی قراره برسی که پاش همه چی میدی؟
ولی خب یه روز روزای خوب رو همه می بینیم:)
 فرشته یک‌روز در کانالش از قول مهدی صالح‌پور نوشته‌بود: تابستان بلاگرها برمی‌گردند.»
تابستان که شد من برگشتم. جست و گریخته شاید، اما برگشتم. اول به خودم بعد به وبلاگم. حالا که برای خواندن وبلاگ‌هایتان، اینوریدر را باز کردم، دیدم که سپینود ناجیان هم برگشته یک‌ماه پیش. پسِ سال‌ها آمده و برایمان از خودش و کاروبارش می‌نویسد.‌ در یکی از پست‌ها از کارگاه نوشتنی که دارد برپا می‌کند نوشته و گفته که ترس از فراموشی و دلهره‌ی بی‌اعتناییِ آدم
نمیدونم آخرش کار درستی کردم یا اشتباه، اما خب جوری که مهدی باهام اتمام حجت کرد مسئولیت هرگونه وابستگی و دلبستگی و ازینجور احساسات پای خودمه، خب، اون یه گوشه ماجراس، بخشِ خیلی کوچیکی ازین ماجراست، اصلی ترین و بزرگترین بخشِ این چالش خودمم، مهدی برای من برابر بود با یه ترس، یه ترس کاذب، و هرچی تلاش کردم ازش فرار کنم اون بیشتر بهم حمله میکرد و بزرگتر و ترسناک تر داشت میشد، در واقع اون اونقدرا بزرگ نبود که بتونه اشکه منو دراره، اما من تو ذهنم او
 فرشته یک‌روز در کانالش از قول مهدی صالح‌پور نوشته‌بود: تابستان بلاگرها برمی‌گردند.»
تابستان که شد من برگشتم. جسته‌گریخته شاید، اما برگشتم. اول به خودم بعد به وبلاگم. حالا که برای خواندن وبلاگ‌هایتان، اینوریدر را باز کردم، دیدم که سپینود ناجیان هم برگشته یک‌ماه پیش. پسِ سال‌ها آمده و برایمان از خودش و کاروبارش می‌نویسد.‌ در یکی از پست‌ها از کارگاه نوشتنی که دارد برپا می‌کند نوشته و گفته که ترس از فراموشی و دلهره‌ی بی‌اعتناییِ آدم
حتی اگه لازم باشه دهنم رو روی بالش بزارم و تا انرژی دارم سرش خالی بکنم… حتی سر خودم داد بزنم که ادم این بود همونی که میخواستی….
امشب چندین بار چشمام پر از اشک شد و همش به خودم گفتم دختر بسه عیبه میبیننت و میپرسن چته.جلوی خودمو گرفتم اما واقعا حالم خوب نیست….
همین روزاست که بزنم به سیم اخر…
* از خودم خواسته بودم یه مدتی ( که نمیدونم کوتاهه یا طولانی) غرق بشم تو خودم!
میخوام خودم جوابِ سوال خودمو پیدا کنم
میخوام ببینم با غرق شدن میشه شنا یاد گرفت؟
* از طرفی می‌ترسم نکنه تو این مدت یهو به خودم بیام و ببینم زمان رو از دست دادم!
* میبینی یا نه؟ که همه‌ی زندگیم، همه‌ی حالات و رفتار و احساساتم، همه و همه شده وابسته به تو! ازم خواسته بودی یه وب بزنم و از تو بنویسم. این وب رو زدم که از تو بنویسم ولی همش داره میشه از منِ وابسته به تو
* انقد ک
یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود،چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد. مادرش گفت : ” خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ، خوب چه کار می توانیم بکنیم! من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها م
دیشب کلی اعصابم بهم ریخت سر اینکه هیچ اتفاقی نیافتاد که من حرف بزنم با اون شخص :/ ولی نشد هیچ خبری نشد و یک لحظه به خودم گفتم برای چی باهاش حرف بزنی اصلا؟ دوباره یک اشتباه شروع کنی؟ بعد به خودم گفتم برای چی خودم خردپا و حقیر نشون بدم و خودم وابسته کنم به حرف زدن با ادمایی که اصلا براشون مهم نیستم ینی چرا مهم بودم مقطعی بود و هست و من برای هیچکس همیشه مهم نیستم و هیچکس نیست که ۲۴ ساعته حوصله حرفای منو داشته باشه الکی خودمو نباید وابسته غیر کنم!
با
دیشب کلی اعصابم بهم ریخت سر اینکه هیچ اتفاقی نیافتاد که من حرف بزنم با اون شخص :/ ولی نشد هیچ خبری نشد و یک لحظه به خودم گفتم برای چی باهاش حرف بزنی اصلا؟ دوباره یک اشتباه شروع کنی؟ بعد به خودم گفتم برای چی خودم خردپا و حقیر نشون بدم و خودم وابسته کنم به حرف زدن با ادمایی که اصلا براشون مهم نیستم ینی چرا مهم بودم مقطعی بود و هست و من برای هیچکس همیشه مهم نیستم و هیچکس نیست که ۲۴ ساعته حوصله حرفای منو داشته باشه الکی خودمو نباید وابسته غیر کنم!
با
برخی از زمان ها به دلیل اضافه وزن زیر گردن محل انباشت چربی می شود. در این مقاله روش های نوین و جالبی را برای از بین بردن چربی ها زیر گردن به شما آموزش می دهیم که با استفاده از آن ها پوست گردن شما زیباتر جلوه می کند.

ادامه مطلب
می شه یکی کمک کنه !
 
امسال مثلا به خودم قول داده بودم مثل آدم بشینم درسامو بخونم ولی هنوزم که هنوزه ساعت ۹ شب تازه لای کتابو باز می کنم
 
نمی رسم بخونم
حجم درسا خیلی زیاده.
 
انگیزه ای هم ندارم.
حتی برای درسایی که دوست دارم ، مثل زیست و ریاضی
 
می خوام خودمو خفه کنم.
هرچی به خودم می گم ، گم شو برو درست و بخون . آخرشم نمی رم.
یجوری سر هم بندی می کنم بره.
 
کسی پیشنهادی نداره عایا ؟!؟!؟!
چند راه حل برای رهایی از گردن درد
 
 
 

رهایی از گردن درد
 
طبق آمار، حدود 10 درصد از جمعیت بزرگسال دچار درد گردن هستند و بیش از 65 درصد مردم گردن درد را یک بار در طول زندگی خود تجربه کرده اند. 
در این مطلب به شما 9 راه آسان و طبیعی برای رهایی از گردن درد به شما معرفی می کنیم:
ادامه مطلب
نمیفهمم مرز بین exhaustive search و منطقی بودن کجاست؟
من یه وقتایی تو تنهایی میترسم که نکنه شخصیتم شبیه مادام بواری باشه
نمیدونم دقیقا تو دنیای خدا کجا واستادم
تا کجا به خودم بال و پر بدم و بی پروا باشم و کجا با پشت دست حتی بزنم تو دهن خودمیا نه فوقش بشینم منطقی احوال خودمو بپرسم و نذارم که تنهایی تصمیمیم بگیرم و تو بلاهت بمونم
 
آزمونم طبق پیشبینی قبل خیلی بد بود. یعنی از خودم توقع بیشتر نداشتم با روزی یکی دو ساعت درس خوندن.
بعدِ آزمون چند کلمه ای با یه دخترخانوم همکلام شدم. از من کوچیکتر بود. اونم نظام قدیم بود. اومدیم بیرون باباش اومده بود دنبالش. دلم خیلی گرفت. اون طرفا روزای عادی هم تاکسی رد نمیشه چه برسه ظهرِ جمعه. تنهایی راه افتادم و تا خونه آهنگ گوش دادم و از سرما به خودم لرزیدم. از ظهر شدیدا پا درد گرفتم ولی پیاده اومدن بهتر بود تا اون بخواد بیاد سراغم.
ساعت پنج
حتی خودمم نمیدونم دارم با خودمو و اینده ام چکار میکنم .انگار که خودم نیستمدور شدم از خودم از هدفم از عشقم و از علاقه هام .تنها چیزی که دارم میبینم اینه ک دارم دیوانه وار خرید میکنم .من شدم ادمی که نباید .سردمه انقدر سرد که ذهن و روح و جسمم همشون یخ زدن . سرماش انقدر زیاده ک حتی گاهی با سوزش استخونهام به خودم میام .نمیزارم اینجور بمونه از همین امروز تلاش میکنم و دوباره اونی میشم که باید .

چند راه حل برای رهایی از گردن درد
 
  
رهایی از گردن درد
 
طبق آمار، حدود 10 درصد از جمعیت بزرگسال دچار درد گردن هستند و بیش از 65 درصد مردم گردن درد را یک بار در طول زندگی خود تجربه کرده اند. 
در این مطلب به شما 9 راه آسان و طبیعی برای رهایی از گردن درد به شما معرفی می کنیم:
ادامه مطلب
چند شبه نمیتونم بخابم هیچ وقت بی خوابی هامـ اینقدر دردناک نبودن، داره خیلی اذیتم میکنه داشتم فکر میکردم امشب با قرص خودمو بخوابونم و اصلا باورم نمیشه دلــمـ به حالِ خودم سوخت انگار میخام جنایتی در حق خودم بکنم! در همین حد-.-  فکر میکنم نباید با قرص بخابم اخه راه دیگه ای نیست دیگه چیزی نمونده کمتر از ی هفته
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم دارم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک می
بچه بیان بودم ولی هر دفعه یک مصیبتی پیش آمد تا ترک بیان کنم ولی حالا برای همیشه برگشتم
الان دیگه تجربه‌ای متفاوت دارم ولی بازم مشکل زیاده! به ولله مشکل زیاده ، یعنی پیچیده ی پیچیده! آخه شما که نمیدانید من با این اندروید لعنتی چه دردسرهایی دارم. البت دلمم نمیاد ازش دست بکشم. 
خوب ، حالا که برگشتم بگم که کلهم رویه‌ای متفاوت در پیش گرفتم. 
بچه‌های بیان دنبال کنند دنبال میشند بدون هیچ محدودیتی. 
کامنت و غیره دوست داشتید بگذارید. 
ای داد! طرز نو
چند روزه بشدت احساس تنهایی میکنم
چند روزه همش دلم میخواد بزنم زیر گریه و دنبال بهانه م
ولی هی میگم الان ن الان ن و انقدر خودمو گول میزنم تا از ذهنم بره
اما نمیره و هی روهم تلنبار میشه
با خودم فکر میکنم چرا هیچ دوستی ندارم؟
و البته جوابش همون لحظه میاد ب ذهنم.چون خودم خواستم!
تنها دوستی ک چند هفته اخیر بشدت باهاش وقت گذروندم رو هم از دست دادم!
شایدم اونی ک دلم میخواد داشتن ی دوست نیس
دلم خودمو میخواد
زندگی خودمو میخواد
دوست دارم اونجور ک میخوام
واقعا که! خیال آدمیزاد تا کجاها که نمیرود.
به این می اندیشیدم که ای کاش الان در جنگلهای گیلان بودم. یا حتی دامنه کوه های منتهی به خلیج های نروژ، یا حتی در کنار رود سن. چه میدانم، کفش هایم را به هم گره ميزدم و به دنبال خودم میکشیدم و هرازگاهی پایم را در آب ميزدم و تا مغزکله ام یخ میکرد. خودم را در خودم مچاله میکردم. بارانی ام را تنگ خودم میگرفتم و دست هایم را دور بدنم فشار میدادم. آنقدر قدم ميزدم تا آرام بشوم. بالاخره آرام میشدم.
چه خیالاتی!
غافل
رفتم مدرسه چه خوش گذشت آب اصلا نبود هی میرفتیم تو دفتر مدرسه خخ+مجری بودم واسه دعوت مسئولین بهم چندتاجمله گفتن که از حفظ بگم بعدش من کم نیاوردما گفتم ولی وقت نشد بگم برای ایراد سخنرانی خو یکی نیست بهشون بگه چرا از حفظ باید بخونم هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دم رئیس اداره آموزش و پرورشمون گرم بنده خدا خیلی خوب بود دم سرهنگم گرم که نیم ساعت تو سخنرانیش از من تعریف کرد خخخخانقدر محکم و بلند خوندم که خودم از خودم ترسیدم خخخخخبهم گفتن عالی خوندمممم
پیش نوشت مهم: اساسا تصمیم نگرفتن (منظورم
عقب انداختنشه) خودش یه نوع تصمیم گرفتنه. بعضی وقتا خودمونو به در و دیوار
میکوبیم که تصمیم نگیریم، یا حداقل یه تصمیمی بگیریم که بتونیم بعدا اگه
نتیجه اش خوب نشد مسئولیتشو گردن کس دیگه ای بندازیم.
پیش
نوشت 2: به شخصه همیشه سعی میکنم تو این جایگاهِ مسئولِ تصمیم های دیگران
قرار نگیرم، همیشه هم ساده نیست ولی معمولا یه خودت میدونی آخر حرف هام
اضافه میکنم! :))
اصل
مطلب: یه تعداد معدودی از افراد هستن در زندگ
عصر امروزتوی ماشینسر یه بحث الکی یه دعوای حسابی داشتیم
گریم گرفته بود و روی اشکام کنترلی نداشتم دلم میخواست گوشامو بگیرم و هیچی نشنوم هیچ کدوم از حرفاشو 
به جفتشون میگفتم ساکت شید حرف نزنید 
نمیخواستم صدای دعوا و بحث بشنوم
توی ماشین توی اون شلوغی توی اتوبان میترسیدم 
وقتی ساکت شدن محکم روی چشمام میکشیدم تا گریم بند بیاد  برام مهم نبود بیرون کسی ممکنه منو ببینه اشکامو ببینه چشمای سرخمو بیینه دیگه هیچ صدایی غیر از خرخر رادیو نمیومدو ماشین
سلام، امیدوارم حالت خوب باشه. 
تازگیابه این نتیجه رسیدم که خودمو از بیرون نگاه کنم. 
واقعا من نوعی زندگی فردی خیلی برام بهتره. یه جورایی از بیرون که خودمو میبینم معلومه هیچ جاذبه ای نداره که بخوام تشکیل خانواده جدید بدم. 
منم دارم قبول میکنم کمی واقع بین باشم. و همین طور خدا رو شکر کنم.
مطمئناخیریتی در این هست که تنها باشم. بهتر از اینه که بخوام خودمو بدبخت کنن. 
منم جوری شده دیگه نمیتونم کسی رو بپذیرم تو زندگیم. فعلا که احساس خوشایندی دارم. تا
+ احساس بدی دارم . حس تهوع
+ چرا هر چی میگذره بیشتر دلم میخواد فرو برم توی خودم . تو پناهگاه های قبلیم مثل یک ادم ترسیده شدم ، از چیزایی که فکر نمیکردم اتفاق بیفتن حتی از آدما ، دقیقا موجودات اطرافم .هیچ چیز جای نفع و سودشونو نمیگیره نه دوستی ، نه رفاقت ، نه محبت و به قول خودشون معرفت . حتی تو که داری اینو میخونی واسه نفع خودت خیلی کارا رو کردی که روحتو گول بزنی که با خودت بگی من درست ترین کارو کردم . حتی خودم .
+ پر از خشمم و این نزدیکترین ه
امروز شیفت ب اف شد و باهم رفتیم بیرون 
یکم حرف زدیم و ب تمایل نداشت از اینجا بره . بهش حقم میدم وقتی کسی جاش تثبیت شده چرا باید ول کنه و بره تا چند ساعت قلبم داشت از جاش در میومد ولی میخوام صبر کنم تا به وقتش 
تو ماشین که بودیم دوتا صحنه اومد جلوی چشمم 
ب میاد خونه شام میذازم جلوش و اعصابم خورده از زمان و زمین شاکی ام 
صحنه ی بعد اینه که من دارم چمدونمو جمع میکنم و میرم 
مطمئنم هر اتفاقی که بیفته هر چیزی که بشه این بار فرق داره درصورتیکه زنده بمو
دسته غذاهای باقالی پلو چه با گوشت چه با ماهیچه و همچنین با گردن از جمله خوشمزه ترین وعده های ایرانی می باشند که به صورت بسیار بالا در رستوران ها و مراسمات طبخ می شود ، ما را در ادامه این مطلب همراهی کنید تا طرز تهیه باقالی پلو با گردن را به صورت خانگی اما با طعم رستورانی آموزش دهیم :
ادامه مطلب
نمیدونم چقدر میتونه لذت بخش باشه این که دوباره برگشتم و انگشت هام رو برای نوشتن کلمات روی کیبرد حرکت میدم.
برای مایی که با وبلاگ و فرند فید و توییتر بزرگ شدیم نوشتن بزرگترین نعمته و دیگه اینستاگرام و توییتر و فیس بوک برای من کافی نبود. 
باید برای خودم و از خودم جایی مینوشتم تا حالم بهتر باشه و اینجا شروع دوباره است برای کمک به خودم.
 
از اولین وبلاگ نویسی تا الان 13 سال میگذره و من هنوز نتونستم باور کنم یک حورای 28 ساله شدم
دی‌شب از شاپور بنیاد تو استوریم نوشتم:
دیگر
نه می‌گریزم
نه به فتح جهان‌های متروک می‌روم »
از دی‌شب سبکم. رهام. مثل بغضی که گریه شده باشه. مثل یه چیزی که تو حلقم بوده باشه و بتونم بیارمش بیرونحالا راحت نفس می‌کشم. مثل زنجیری که به پام بوده و‌ نمی‌تونستم راه برمحالا‌ می‌دَوَم. مثل دستبندی که به دستم بوده و دستام رو به هم چسبونده بوده. حالا می‌رقصم
درد و جای حالت قبلی رو تن و روحم مونده اما فعلا تو حال و هوایِ لذت رهایی ام، خیلی به جایی
میخواستم بیشتر در مورد خودم بدونم و بنویسم.
شاید که نه,ولی من از اون دسته ادمهایی ام که زیاد از خودم حرف نمیزنم. از خودم.از دغدغه هام.از ارزش هام.سکوتی توی زندگیم دارم که باعث میشه کلی حرف تو وجودم تلنبار بشه و بخوام یه جایی با یه سری دوست به اشتراک بذارم.
فقط اینم دوست دارم بدونین که من اول دبستان که بودم,معلمم ام اس گرفت و ما بیشتر وقتها کلاس نداشتیم.برای همین سخت ترین درس دوران تحصیل من املا بود.هنوز برای انتخاب این ز یا ظ یا ض,باید از اط
از گرمای 47 درجه ، از گرد و خاک، از برگشتن موکب ها، از فشار هشت روی ‌‌‌‌پنج ، از ریزش کوه ، از مسمومیت غذایی ، از ضعف و حدودا 24ساعت غذا نخوردن، از درد و مثل مار به خودم پیچیدن  گذشتم و بالاخره رسیدم خونه:)))))
(هیچ جا خونه خودمون نمیشه )
و بلاخره روزای پایانیه بعثته!بچه های بعد از ما متاسفانه میرن فرهیختگان و سعادت تجربه اینجا رو ندارن!من در هفته ی گذشته از شنبه اش شروع کنم خیلییی اتفاقات متفاوت و متضادی برام افتاد!جالبه حال توضیحشون میست در حد سرفصل برای وقتی ک دلم تنگید برای گذشته های روزمره خودم:با بچه ها دعوای حسابی کردم خودم و اونا ناراحت شدندتقصیر همه مون بود!اربعین رفتم و تجربه نابی بود!وقتی برگشتم دقیقا یه گناه تکراری رو انجام داد که در طول اربعین از خودم توقع داشتم
خیلی وقت‌ها کلی تلاش می‌کنم و کارای مختلف می‌کنم تا حالمو خوب کنم، گاهی هم اینجوری میشه که تو همین موقعی که فکرشو نمی‌کنم سرشار از لذت میشم. همین الان که از تراپی برگشتم، نشستم توی کلانا و خودمو به صبحونه مهمون کردم و هر بار که در باز میشه، یه نسیم خنک پاییزی میزنه توی صورتم و مجاری تنفسیم باز میشه و بوی لعنتی شکلات موکایی که 10دقیقه پیش خوردم، می‌پیچه توی دهنم.
وقتی این نسیم خنک و بوی شکلات هست، بقیه‌ی چیزا مثل تلفن جواب ندادن دکتر الف
دارم تو پی ام اسم سر میکنم و علایمش از سر و روم میباره. عصبی شدم، میرم تو خودم، میشینم ریز ریز و ته دلی بی دلیل مهمی گریه میکنم، به همه بدبین شدم و فکرای خصومانه راجبشون میکنم و وقتی تو جزوه ها چیزی خوب پیش نمیره میخوام تموم خودمو ریش ریش کنم از حرص و عصبانیت. که خب انقدر جزوه ها پراکنده ن که اصلن این حسم کم نیست.نشسم این پایین، جزوه هارو مرتب کردم، روزا و موضوعات رو مشخص کردم و چون که زیادی به جزوه ی ه دل بسته بودم و میبینم که انقدرام خوب نیست بی
* همونطوری که نشستم و آهنگای مضخرف اما دوست‌داشتنیِ وانتونز و لیتو رو میشنوم، یادم میاد که مامان قبل اینکه بره بیرون ناهار امروز رو به من سپرد:/ ( نمی‌دونم بالاخره کِی قراره از آشپزی خوشم بیاد! )
* با یه حسِ خنثایِ رو به زوال که چند روزی میشه همراهمه به این فکر می‌کنم که من به چرت ترین نوع ممکن دارم حس‌ها و افکار خودمو نابود می‌کنم و تنها چیزی که به خورد خودم می‌دم تناقضه و تناقض!
اینکه می‌دونم تقریبا ۵۰ روز تا پاس کردنِ سه تا امتحانم وقت دار
نمیدونم چقدر وقته ننوشتم. یه نوشتنِ واقعی. یه نوشتنی که دو دقیقه بعد از تموم کردنش پاکش نکنم، یا حتی بتونم تمومش کنم و بیشتر از چهار خط بنویسم. یاد سالهایی افتادم که وبلاگ داشتم و فعال بودم. با اینکه همیشه وبلاگامو پاک میکردم و یه جدید میساختم و از اول مینوشتم، مثل کسی که خونه اش رو هی عوض میکنه چون آدما آدرسشو یاد میگرفتن، و توی تنهایی امنیت بیشتری رو حس میکنه. من حتی از نوشتن برای خودم هم میترسم چه برسه به اینکه آدمای دیگه بخوان نوشته هامو ب
من قبل از ازدواج اینطوری بودم که هر چند وقت یکبار دچار بحرانِ روحی "خب که چی؟" میشدم! جهان برام از معنا تهی میشد. حوصله هیچ کاری رو نداشتم. انقدر بین سوالاتم دست و پا ميزدم تا بالاخره یه راه نجاتی پیدا کنم.
الان غیر از یه دوره بحرانی اول ازدواج که الان که بهش می نگرم بسیار آشفته بودم و حق هم داشتم آشفته باشم ( چون برام کنار اومدن با این سبک زندگی جدید خیلی سخت بود، داده های جدید انقدر زیاد بود که نمیتونستم تحلیلشون کنم، چیزایی تازه داشت برام پرر
♪♬♬♪از وقتی نیست اینجا تاریکه روزاش یه مشت یادگاری ازش موند جاش♪♬♬♪
♪♬♬♪میرم تو فکرشو و میخندم بی دلیل یادش بخیر خنده هامو دوس داشت♪♬♬♪
♪♬♬♪یکی بگه اشتباه رفتم کجاشو خودشو خواستم همیشه از خداشو♪♬♬♪
♪♬♬♪کی گفته رد نمیشه دیگه از این ورا مگه میشه من که میشنوم صداشو♪♬♬♪
♪♬♬♪همیشه رفتیو به جات برگشتم هی منو نذار تو امید برگشتنت♪♬♬♪
♪♬♬♪بعد تو دل بریدم از همه هی نرو بیا پیر شم از رفتنت♪♬♬♪
♪♬♬♪همیشه رفتیو به جات بر
گوشی با خودم نبردم. برگشتم دیدم روی واتس اپ از امید پیام دارم. هر دو پیام رو حذف کرده بود. پرسیدم چی بوده؟ گفت موضوعی رو مطرح کردم بعد ترسیدم برنجی پیام رو حذف کردم. گفتم نگران نباش؛ برنجم هم از دلم درمیاری. گفت رنجیدن تو لایه ای از تجربه ی مرگ منه.
خیلی وقته که اون ریلکس بودنه اون الکی شاد بودنه و اون حسه خوبه پر زده رفته.آدم چشم میبنده و باز میکنه میبینه شت!چه قدر همه چی عوض شده!عوض؟نه بد شده.اینقده خودمو خسته میکنم که تا یه جا ثابت میشینم بدنم ذوق ذوق میکنه و از شدت کوفتگی بی حس میشه،شبا تا سر رو بالشت میذارم درد توی پاهام مثل مسکن عمل میکنه.اولین امتحان از این ترم دیروز بود،پیاده رفتم سمت خونه ی اَ.خ نزدیک خونه شون که رسیدم دیدم داره از پالای راه پله طبقه دوم نگام میکنه صدام زد،گفتم بی
من فکر می‌کنم دوس‌داشتن یعنی اینکه باید روزبه‌روز وضع‌ام از دیروز بدتر بشه و هروقت با همه‌ی این بدی‌ها کنار اومدم، یعنی خودمو دوست دارم. سال‌ها تلاش می‌کنم تا به یه دستاوردی نزدیک بشم و وقتی که به اندازه‌ی کافی، تایید و تصدیق اطرافیانم رو جلب کردم، رهاش می‌کنم. می‌خوام بگم که، من بدون اون دستاورد هم خوبم، من رو ببینید لطفا. از تلاش کردن‌ها فراری‌م، از خوب شدن‌ها فراری‌م، می‌خوام به بدترین شکل ممکن خودمو دوست داشته باشم. فرض که امر
باید ترک تعلقات کنم :((
یه چیزایی رو باید مثل زهر بخوری تا جواب شیرین بهت بده .
کم کم دارم خیلی چیزا رو میزارم کنار
از وضعیت درسیم خودمم نمیدونم چطورم . شاید بد
اما میدونم میخوام برای دی خودمو شده هلاک کنم ولی نصفو جمع کنم .
به خودم قول میدم . با وجود اینکه خیلی چیزا رو گذاشتم کنار و حتی خط و تل و اینستا .
شاید بتونم مثل پارسال کل دی رو ۱۴ساعت بخونم یعنی حتما و باید بتونم:)
تقریبا تا امروز قلق خودم دستم اومده ک با چقدر خواب اوکی ام و چه ساعاتی
صدای منو میشنوید از تهران-قلهک :)
من عجیب عاشق این منطقه ام!نمیدونم واقعا چرا انقد دوسش دارم!
قبل تر ها همیشه وقتی تهران میومدیم این اطراف‌بودیم!
دانشگاه سارا هم منو چند باری به اینجا کشوند!
و امروزم رفتم خونه ی زهرا!
الان که دارم نیگا به قبل میندازم میبینم که چقد همه چیز عوض شده!
و چقدر مبینا قد کشیده و بزرگ شده!
مهر پارسال کجا و امسال کجا!
به وضوح پخته شدن رو تو خودم میبینم!انگار همه ی این دردسرا همه ی اون دعوا و همه ی این ادمایی که اومدن نیاز بو
.
گاهی ادم وقتی یه اشنباهیو انجام میده 
پیامد های اون اشتباه فقط همون لحظه دامنشو نمیگیرن 
گاهی هی هر روز که چشمشو باز میکنه باید با صحنه های جدید روبرو شه، با اتفاقای جدید که همگی ناشی از اون اشتباهن
 
اشتباهم این بود خودمو یادم رفته بود
الان چندساله دیگه اون ادمی که همیشه بودم نیستم
و  هر دفعه اشتباهاتی بزرگتر از قبل انجام میدم
 
حس و حالم خوب نیست 
کاش تموم شن این روزا 
 
گرچه این مشکل هم میگذره و تموم میشه مث بقیه ی مشکلاتم 
گرچه چندسال دی
خودمو نمیشناسم.دلم لرزید. دقیقا وقتی که انتظارشو نداشتم.
 
و تو چه میدونی لرزیدن دل یه پسر ینی چی.
 
به قول صالح علامحبوب من
کاش این مدت که میدیدمت،به جای خیره شدن تو چشایِ نازت،
از خودم بیشتر برات میگفتم. کاش.
کاش
کاش
کاش
کاش دنیا اینقدر کوچیک میشد که هر جا رو میکردم، فقط تو رو میدیدم.
 
ولی مطمئنم اگه دوبارم ببینمت.
باز ذل میزنم به چشات و لال میشم. :)
 
 
روز یازدهم چهارم شهریور 98
چند روز پیش به ارزو گفتم که از زندگیم بدم میاد خیلی اشتباهات کردم و کلا زندگیمو به باد دادم راستم گفتم اما الان اون حس افسوس رو ندارم من خودمو دارم 
فقط یه مساله ای هست اینه که خنگ شدم بدجور 
در حدود 5 ماهه که دارم شدیدا غلط کاری میکنم شکستن گوشیم گم کردن پول گم کردن فلش همه و همه ناشی از دست پاچگی و خنگی منه 
نمیدونم چیکار کنم آروم شم 
باید آروم بشم
البته تا حد زیادی نمیتونم تایم زندگیم بین چند مرحله خلاصه شده صبحا که
مرگ کلا همیشه از اونایی انتظارشو میکشن دوری میکنه و میره سمت اونایی که ازش میترسن و عاشق  زندگیشونن
 
من کلا دختر حساسیم ، نمیدونم چرا خودمو جدی نگرفتم و حالا هی باید حسرت کارایی نکردم و حرفایی نزدمو بخورم
 
کلا مشکلم اینه بجا دل خودمو در نظر بگیرم، همیشه میترسم طرف مقابلمو ناراحت کنم 
 
این حساس بودنم ،منو به کشتن میده ،میدونم.
من تحمل ندارم، میمیرم
خاطره :از کارایی های فیزیک
 
از همان نوجوانی هایم، روابط اجتماعی خوبی داشتم اما ارتباط با بعضی ها برایم سخت بود. این یکی هم از همان ها بود! جلو رفتم کتاب را دستش دادم و لبخند زدم و برگشتم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که صدایم کرد. برگشتم به سمتش. گفت: نمی تونم بخونم. خیلی پیامک برام میاد.یاد شاگردانم افتادم. گفتم من خودم معلم فیزیکم، برای بچه های کلاسم از این کتاب ها بردم. خیلی خوششون اومد. حیفه نخونی!با تعجب بسیار نگاهم کرد: به شما نمی خوره معلم ب
چیدن اثاث خونه تموم شد و بعد از مدتها آرامش ناشی از تمیزی خونه بهم برگشت 
واقعا اگه جلوی خودمو نگیرم این وسواس امونمو میبره 
همونطور که پیش بینی میکردم این خونه دردسرای خاص خودشو داره سعی کردم باهاشون کنار بیام 
و بگذرم 
امسال بیشترین کاری که سعی کردم انجام بدم این بود که کمتر آدمارو قضاوت کنم 
خیلی سخته ها ولی همین که قضاوتم توی ذهنمه و به زبون نمیارم پیشرفته واسم 
بعد تو ذهنم خودمو دعوا میکنم و میگم قضاوت نکن قضاوت نکن قضاوت نکن 
از عید ن
.
" نوشته بود پیش خودم سربلندم، تلاشی نبود که نکرده باشم. "من اگر پنج ماه دیگه این جمله رو به خودم نگم، خودم جلوی خودم می‌شکنم. می دونم اون وقت حالم، حال بمه .‌ بعد زله . که هنوزم که هنوزه خاطراتش آواره روی بازمانده ها. من پنج ماه دیگه توی یه همچین شبی باید دراز بکشم روی تختم. دستامو بذارم زیر سرم، چشمامو ببندم و آروم بگم " پیش خودم سر بلندم " و بخوابم. آروم بخوابم.نوشته بود به هر اندازه که از رمق می افتی به کمال می رسی. من اگر پنج ماه دیگه، هنوز ر
شاید فکر کنید این پست از قبل روی حالت انتشار در اینده قرار گرفته و ساعت سه شب منتشر شده! اما در حقیقت من بیدارم و خیلی خسته و بهم ریخته و کسل،پلک چشم راستم میپره و هردو چشمم میسوزه کمرم درد میکنه و دلم میخواد جوری خودمو تو پتو بپیچم که اگر کسی از بیرون اومد فکر کنه ی جانور بی مهره که تازه خلق شده اون زیر خوابیده.
من خیلی ادم سمجی هستم،این چیزی نیست که همیشه صدق کنه اما گاهی وقتا  این خصوصیت رو در خودم میبینم.مثلا همین امشب که رو به مرگم از خستگی
بچه ها سلام.
من از ساوه و از خونه ی خواهرم دارم پست میذارم.
 
احوالاتم بد نیست الان.
اومدم گزارش تکمیلی بدم و برم.
اولا که من واقعا خوشحالم شماها هستیدااااا
که دلگرمم میکنید و به ادامه تشویقم میکنید.اصلا نمیتونم بگم چقدر بخاطر تک تک کامنتای پست قبل تو دلم آرامشه.
خوب از جمعه ی گذشته که سیاوش اون حرفها رو زد تا همین پریشب که دوباره پیام بده زندگی یه جور عجیبی گذشت.نیمه تاریک ، نیمه روشن
بعد این وسط یه بار سر ساوه اومدن من دلش میخواست دعوا راه ب
امروز 98/08/01 سعی کردم حال خودمو خوب نگه دارم حتی با خودم لبخند زدم توراه ی درخت انار دیدم ازش عکس انداختمو گفتم اوکی این هدیه من از طرف تو اما خودت میدونی من منتظرم خبرای خوبم میدونم که اتفاقای خوبی توراه است میدونم که اون اتفاق خوبه  می افته ومن منتظرم.
اما از کار که رسیدم خونه هنوز همون حس بد دیشب داشتم  حوصلشونوندارم دوست دارم بیشتر تو حال خودم باشم
الان ک فکر میکنم اصلا دوست ندارم ازدواج کنم
ینی دوس دارم فقط با یک نفر ازدواج کنم ن خانوادش
من بهش دروغ گفتم ک با رفت وآمد مشکلی ندارم چون اون موقع فکر نمیکردم منظورش در این حد باشه!!
من خودمو میشناسم و در خودم نمیبینم ماهی سه چهار روز یا بیشتر بیشتر از ده نفر آدم تو خونه م باشن
من آدمی نیستم که فضای شخصی نخوام
آدمی نیستم ک بتونم با یک گروه آدم دیگه توی ی خونه زندگی کنم!
من بهش فکر کردم چون میدونستم خانوادش کیلومتر ها دورن
اما نمیدونستم رسمشون م
یه جمله جادویی وجود داره
هروقت از دست کسی ناراحتم که دیگه چرا به یادم نیست با خودم میگم من به دنیا نیامدم که فکر و ذکرم این باشه خودمو به یاد دوستانم بندازم به دنیا اومدم که به همه کمک کنم عشق بورزم و محبت کنم
وقتی ناراحت میشم که چرا کسی از من قدردانی نمیکنه میگم به دنیا اومدم که عشق بورزم و کمک کنم به همه حتی اگر قدردانی درکار نباشه
وقتی کسی دلم را میشکنه با خودم میگم به دنیا اومدم دل همه رو ترمیم کنم نه اینکه منتظر عشق باشم
با این جمله واقعا آ
بارون.
خیس شدم.
نگید چتر .
چتر بردم.اما این بار بازش نکردم.
هندزفیری هم نداشتم.
سوار اتوبوسم نشدم.
اومدم.راه اومدم.
با همه چی.با خودم.که نمیدونه هنوز جاش کجاش !
نمیدونه قراره کجا بره.
نمیدونه استعدادش کجاس .
ضعفش کجاس.
نمیدونه.هیچی نمیدونه!هییییچی!
با هر متر و معیاری خودمو نگاه کردم هیچی نبوووود!اول خط هزار راه ناتموم!

حرف زدنمم نمیاد.ینی نمیومد.
اما بارون.آتیش چن روز و شبی که توی مغزم بود و خاموش کرد.
سکوت خونه آزارم میده .
اسمش را گذاشتم شهامت که غرورم را غلاف کرده و پیامش دادم. جوابم را که انطور داد، نشسته روی تخت کنار محدثه و نهال ریز اشک ریختم و لبخند. امدم بروم بیرون وسط راه پله یادم افتاد هوا سرد است. برگشتم لباس پوشیدم.
فهمیدم کش سرم وسط راه افتاد. برنگشتم. رفتم سمت جای همیشگی. تا رسیدم از ذوق ماه یا پیام ها یا هر چه، پایم گیر کرد به لبه! با کف دست راست، پشت دست چپ و زانو نقش زمین شدم. از سرما میلرزیدم و دستشویی داشتم. 
نشستم یک گوشه. نت وصل نشد. برگشتم. دیدم که ک
۱. چلو ماهی قزل آلا + کوفته تبریزی آبدار + زیتون پرورده و ساده + چایی هل با نبات
۲. به خودم رسیدم و کلی خودمو دوس دارم الا [حس نرمی میکنم]
۳. کتاب Harry potter and the blet of fire 1 ـو تموم کردم [هوس کردم فیلم این  قسمت جام و اینا رو دوباره ببینم مخصوصا اون صحنه ورود مدرسه کرام اینارو]
امروز داشتم از یه کوچه میانبر که همیشه از اونجا رد میشم، ردمیشدم که.دوتا پسر جوون یهو جلوم سبز شدن! قشنگ مشخص بود توی خماری بودنـ ینی من قلبم وایساد یه لحظه. خودمو از سمت راستشون رد کردم و سریع دویدم خودمو رسوندم به خیابون اصلی.بعد پشت سرم بودن دادمیزدن تـو چه میدونه تـوله.( گفتم آره والا منچه میدونم حال شمارو)خدا رحم کرد که خیابون اصلی نزدیک بود
دوستم پرسیده بود اونجا بارون میاد و من چند ثانیه مکث کرده و جواب داده بودم نمیدونم،آره فکر کنم میاد یه صدایی میشنیدم.
از این جوابی که دادم غصه ام گرفت.یه روزی به مادرم میگفتم تنها پدیده ی این دنیا که هیچوقت برام تکراری نمیشه تماشای نم نم بارونه و حالا تمام بعدازظهر و عصر بارون نم نم بود که میبارید و من حتی بهش توجه نکرده بودم.امروز هم بارون بارید.به روال دیروز نم نمک و بی آزار اما این بارن در تمام تایم های استراحتم اول دویدم،در رو باز کردم،ن
 یه بنده خدایی از روستا گوسفندی برای فروش به شهر می برد به گردن قوچ زنگوله ای آویزان کرد و با تنابی گردن قوچ را به دم خرش بست و حرکت کردبین راه ان زنگوله را باز کردند و به دم خر بستند و قوچ را بردندخر هم با چرخاندن دمش و صدای زنگوله خرکیف شده بود بعد از چند متر یکی از ان جلوی مرد روستایی را گرفت و گفت : چرا زنگوله به دم خر بستی کدام عاقل این کار را میکندروستایی ساده پیاده شد دید ان مرد درست می گوید گفت : من زنگوله را به گردن قوچ بسته بودمدز
این روزا با هر آدمی که حرف میزنم میرنجم. با هرکسی که نشست و برخاست میکنم عصبی میشم. نمیتونم خودمو کنترل کنم. 
اصلا به خودم که میام میبینم چیزی برای از دست دادن ندارم. حقیقتا مگه من چه چیزی به دست آورده ام که حالا برای از دست دادنش مغموم باشم؟
شده ام چوب دو سر نجس، از هر طرف به غم آلوده شده ام.
 
یا رب نظر تو برنگردد 
امروز از اون روزا بود. دوشنبه رفتم شرکت و گفتن مدارکم ناقصه. مدرک مالی ازم می‌خواستن که تو چک لیست نبود. برگشتم خونه. بدحال هم برگشتم. تو مترو یه خانم مسنی رو دیدم که خیلی سخت راه می‌رفت فجیع سینه‌ش خس خس می‌کرد اما دستمال آشپزخونه آورده بود بفروشه. تا چند ساعت داشتم دیوونه می‌شدم. نمی‌دونستم باید به کی لعنت بفرستم. به مترو؟ به مریضی؟ به بدبختی و نداری؟ به این جامعه که معلوم نیست داره چه شکلی میشه؟ باعث و بانی‌هاش؟
ادا
به نام خدای عشق
 
حق نوشت
 
بعد از مدت ها برگشتم و یه سر به وبلاگ زدم و تجدید خاطره ای کردم.
شاید باورتون نشه اما اینقدر دور بودم از این فضا که با چند دقیقه فکر و دست به دامن کاغذ و. شدن تونستم آدرس صفحه و حتی یوزر پسم رو به یاد بیارم!
 
پیر شدن هم دردسر ها داره :)
بگذریم برگشتم اما اینبار به عنوان معلم روستا امیدوارم وقتی از دختر پسر هام مینویسم و از اتفاقات آموزش و پرورش شاخکامون بجنبه شاید انتشاری دهیم یا راه حلی برای حل و رشد نظام تعلیم و تربی
دستمال سر و گردن کد F243
ویژگی های محصول:
سایز: بزرگسال
مقاومت در برابر نفوذ باد: ندارد
قابلیت بازتاب نور: ندارد
دستمال سر و گردن کد F243
دسته بندی محصول :
#ورزش_و_سفر
برای خرید دستمال سر و گردن کد F243 با تخفیف ویژه یا دیدن جزئیات بیشتر بر روی لینک زیر یا بر روی عنوان محصول کلیک کنید.دستمال سر و گردن کد F243
[عکس 320×320]
دیدن توضیحات و استعلام قیمت
دستمال سر و گردن کد F239
ویژگی های محصول:
سایز: بزرگسال
مقاومت در برابر نفوذ باد: ندارد
قابلیت بازتاب نور: ندارد
دستمال سر و گردن کد F239
دسته بندی محصول :
#ورزش_و_سفر
برای خرید دستمال سر و گردن کد F239 با تخفیف ویژه یا دیدن جزئیات بیشتر بر روی لینک زیر یا بر روی عنوان محصول کلیک کنید.دستمال سر و گردن کد F239
[عکس 320×320]
دیدن توضیحات و استعلام قیمت
رفته بودم از کتابفروشی مورد علاقم برای خودم هدیه دوتا کتاب بخرم. نمی‌دونستم چی بخرم. کتاب خاصی توی ذهنم نبود برای همین قرارم با خودم این شد که هر عنوانی به چشمم جالب اومد بخرم. هر چقدر گشتم اثری از کتاب فروشی زیرپله‌ای نبود. نیست شده بود، جوری که انگار از اول وجود نداشته! اونجا تنها جایی بود که می‌تونستم مدت طولانی بین کتاب‌ها بچرخم و انتخاب کنم. بعد از سه بار بالا پایین رفتن اون خیابون ناراحت برگشتم خونه و از شدت سردرد و سرماخوردگی خوابم ب
همیشه تو زندگیم اگه مشکلی پیش اومده، یا به خودم بخشیدم یا تقصیر رو گردن کسِ دیگه ای انداختم. اما این گندی که الان دارم می زنم، در حالی که میدونم تبعات بسیار سنگینی رو هم به بار داره، هیچ جوره قابل چشم پوشی نیست. به یاد ندارم تو هیچ مقطعی از زندگیم همچین حرفی زده باشم، و نه حتا درک میکردم چطور آدما میتونن همچین حرفی در مورد خودشون بزنن، اما امشب واقعن حس کردم از خودم بدم میاد. بعد ازین حقیقت که از خودم بدم اومده متنفر شدم. و ازین همه حسِ منفی که د
 
امروز به عشقِ خودم از خواب بیدار شدم به عشقِ خودم ورزش کردم با نهایت عشق خودم برای خودم چای ریختم خودم با خودم چای نوشیدم به عشقِ خودم نشستم سرکار به عشقِ خودم ساعت‌ها کار کردم و نوشتم به عشقِ خودم خرید رفتم به عشقِ خودم برای خودم لباس خریدم و .
ادامه مطلب
بابا میگه : گُر اینترنتین باغلیب لَه گور نه طز یاتلار 
من اصلا به هیچ ورم نیس که نت بستن چون خودم واسه همچین روز های آماده کردم . حتی واسه خیلی بدتر از این مثلا اون دی ماه لعنتی که قرار  سر برسه . هر چی که فک میکنم عقلم جای بند نمیده یه سری آدم بدون هویت دارن واسمون تصمیم میگرین . دیدی یه وقتی یه سری آدم ها هستن یه دفعی تصمیم میگیرن یه حرکت فوق انقلابی بزنن بدون هیچ بررسی . بعدش فقط گند میزنن . من نه  چپی هستم و نه راستی . من فقط چند سالی هستش که حوصل
بی‌خیال و شنگول داشتم می‌رفتم سمت مارکت. تو ذهنم داشتم فکر می‌کردم وقتی برگشتم شیرکاکائو می‌خورم و کد رو با ایده خودم عوض می‌کنم. در همین حال از کنار یه ماشین سفید که کنار خیابون پارک شده‌بود رد شدم، دختر سمت راننده نشسته‌بود و داشت موهای پسر کناری رو ناز می‌کرد. قیافه پسر رو ندیدم، ولی مدام ذهنم می‌گه خودش بود.
بچه بیان بودم ولی هر دفعه یک مصیبتی پیش آمد تا ترک بیان کنم ولی حالا برای همیشه برگشتم
الان دیگه تجربه‌ای متفاوت دارم ولی بازم مشکل زیاده! به ولله مشکل زیاده ، یعنی پیچیده ی پیچیده! آخه شما که نمیدانید من با این اندروید لعنتی چه دردسرهایی دارم. البت دلمم نمیاد ازش دست بکشم. 
خوب ، حالا که برگشتم بگم که کلهم رویه‌ای متفاوت در پیش گرفتم. 
بچه‌های بیان دنبال کنند دنبال میشند بدون هیچ محدودیتی. 
کامنت و غیره دوست داشتید بگذارید. 
ای داد! طرز نو
دلم برایت تنگ شده. نمی خواهی بیایی پایین و بغلم کنی؟ محکم و طولانی. فقط خودم و خودت. مثل همه روزها، همه ساعت ها و همه لحظه ها. مثل همین الان که دارم از تو می نویسم. نزدیک تر بیا. نزدیک از نزدیک تر از رگ گردن». نزدی تر بیا ای مهربان تر از من به خودم. ای کسی که من را به خودم مهربان کردی. محکم تر بغلم کن.
 
پ.ن: گاهی تو را کنار خود احساس میکنم / اما چقدر دلخوشی خوابها کم است
(محمدعلی بهمنی)
خودمو که نگاه میکنم میبینم تو این ۴ سال زندگی مشترک خیلی تغییر کردم. خیلی پخته شدم. خیلی اروم تر حتی. از این تغییرات راضی ام. گاهی هم البته باعث میشه خودم رو نشناسم و بگم یعنی این همون زهراس؟!
بعضی اوقاتم به اینده فکرمیکنم که قطعا ۵سال دیگه، ۱۰ سال دیگه بازهم تغییر میکنم و پخته تر میشم. با خودم میگم وای! بیشتر ازین یعنی قراره پخته بشیم؟!
این تغییرها برای من که خیلی هزینه داشت.
هزینه ی مالی، عاطفی، حتی آبرویی، حتی جانی
برای بقیه هم لابد همینطوره
خیلی وقت‌ها کلی تلاش می‌کنم و کارای مختلف می‌کنم تا حالمو خوب کنم، گاهی هم اینجوری میشه که تو همین موقعی که فکرشو نمی‌کنم سرشار از لذت میشم. همین الان که از تراپی برگشتم، نشستم توی کلانا و خودمو به صبحونه مهمون کردم و هر بار که در باز میشه، یه نسیم خنک پاییزی میزنه توی صورتم و مجاری تنفسیم باز میشه و بوی لعنتی شکلات موکایی که 10دقیقه پیش خوردم، می‌پیچه توی دهنم.
وقتی این نسیم خنک و بوی شکلات هست، بقیه‌ی چیزا مثل تلفن جواب ندادن دکتر الف
+ جمعه شب مصطفی رو راهی شهرستان کردم. باورم نمیشد این همه وابسته باشم. زهرا امروز تو بیمارستان میگفت زن باردار هم آزاد میشه و هم وابسته. میگفت آدما باردار که میشن هم قوی میشن و هم شکننده. میگفت مراقب باش نشکنی خانوم قوی! میگفت و میگفت و میگفت.
+ مامان منیژه سه شبه اومدن خونه مون. عصر که از بیمارستان برگشتم خونه ، بوی قورمه سبزیای مامان آذر خدابیامرز تموم وجودمو پر کرد. دلم تنگ مامان خودم شد یهویی. سر نماز نشستم با فاطمه و زهرا خلوت کردم. گفتم یه
امروز یه آدم مثبت به تورم خورد.یه آدم منفی! البته اول منفی!
آدم منفیه، تمام افکار بد منو زنده کرد!.کاری کرد که من خودمو با دیگران مقایسه کنم، جالبه خودش با یه آدم منفی تر دهن به دهن شده بود.اون آدم منفی تر رو که هر وقت من می بینم کهیر میزنم!!!، بس که همه بدبختی ها آدم  رو میاره جلوی چشمش!!! یادمه با اون آدم منفی تره چند سال قبل، چند ایستگاه مترو همسفر بودیم! اینقدر ور زد و ثابت کرد ما بدبختیم که نزدیک بود از  احساس ناامیدی خودمو بندازم زیر ریل مت
خب امروز یه حرکت زدم :))
اینطور که نباید منفعلانه عمل کنم و به حواشی فکر کنم
الان معضل اصلیم گوشی که ندارم
یعنی پولم نمیرسه یکی جدید بخرم
عصابو خورد نموده شدید
بعدش اینکه قسط کلاس زبانمم هست
کلاس زبانی که هنوز نرفتم قسط داره!!!!!

دارم سعی میکنم خودم خودمو آروم کنمکار سختیه ولی باید بشه
 اگر مهاجم گردن شما را از پشت گرفتسریع گردن خودر ا به سمت زیر بغل او برده در  آنجا می توانید نفس بکشید ، وبا دستان دیگر مانع فشار دستان مهاجم شویدبا آرنج به بدن او ضربه بزنیددست او باز می شوددست او را ازخود جدا سازید ، از زیر بغل او خروج کنیداو را به وسیله دستان با فشار بر روی آرنج به سمت پایین هدایت کنید، فشار بیاورید و او را بلوک یا قفل کنید
 
 
 
 
نویسنده: علی نیازی
منبع: https://www.defashakhsy.com/
احساسات متناقضی در من هست، که چندتاییشم میتونم ریشه یابی کنم. میتونم به دلیلی که دچار اون حس شدم فکر کنم و تصمیم بگیرم عکس العملم منطقیه یا غیرمنطقی. وقتی بفهمم دارم غیرمنطقی رفتار میکنم میتونم خودمو قانع کنم که دلیلی برای داشتن این حس بد وجود نداره و باید از دستش رها شم. چی گفتم؟ میتونم خودمو قانع کنم؟ نه! مشکل دقیقا همینجاست، فکر میکنم باید بتونم خودمو قانع کنم ولی نمیتونم. کلی احساس متناقض در من هست که حتی حس میکنم نتونستم درست هم ریشه یاب
آرشیو گالری موبایلم.
عکس های با روپوش سفید که عادت داشتم هروقت ویزیت میخوردم توی آسانسور پاویون بیمارستان از خودم میگرفتم.عکس با قیافه ی داغون و موهای ژولیده و لبهای سفید از گرسنگی صبح اون روزی که شبش ویزیت اورژانسی قلب خوردم،به بچه ها گفتم غذای من رو دست نزنین الان برمیگردم و هفت و نیم صبح روز بعدش برگشتم.ماتیک قرمز تیره ای که همیشه روی لبهام بود.گوشی دور گردنم.
دلم تنگ شد.
یعنی میشه روزی بیاد که من موسسه خودمو زده باشم؟
روزایی که همش در سفر باشم؟
کتابمو چاپ کرده باشم؟
ساز موردعلاقم رو یادگرفته باشم؟
رو پشت بوم خونم یه تلسکوپ خیلی گنده داشته باشم و تور ستاره گردی برگزار کنم؟
تو آزمایشگاه خودم رو کیسای مختلف تحقیق انجام بدم؟
روزایی که هدفام رو زندگی کنم؟
قبلا حقوقمو که میگرفتم
با سونیا میرفتیم شهریار و کل خیابونا و مغازه هارو
میگشتیم 
قبل تر ازاونم با مامان اینکارارو میکردیم
انگار من عادت کرده بودم که تنهایی خرید نرم
تنهایی پیتزا نخورم
روزگار کاری کرد که من مجبور شدم یاد بگیرم 
که تنهایی برم کل شهریار و بگردم وخرید کنم 
یاد گرفتم وقتی تنهایی از جلوی پیتزا فروشی مورد علاقم رد شدم
به خودم نگم نه بزار دفعه بعد سونیارم بیار 
انگار خودم واسه خودم این قانونو گذاشته بودم که حق
ندارم تنهایی از چی
 
علت سر درد های تنشی چیست؟
دومین مهره گردنی به دلیل آنکه قوی ترین ماهیچه ها و بافت ها به آن متصل هستند، مهمترین ساختار استخوانی گردن به شمار می رود. عضله عمقی و تحتانی ناحیه پس سری که مهره دوم گردن را به پس سر و اطلس متصل می کند، با همکاری چند عضله دیگر وظیفه تعادل سر بر روی گردن را بر عهده دارند.
 
 
برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب