نتایج پست ها برای عبارت :

هر کی بهت تیکه بندزه هم بت بر نخوره

این هفته واقعا بد بود واقعااا. از شنبه اش شروع شد تا امروز که چهار شنبه است:/
شنبه یک گندی زدم که هم خودم ناراحت شدم و هم یک نفر دیگه و از این بابت کلا شب شنبه کلا به ناراحتی و عذاب و جدان گذشت ولی صبح روز یکشنبه حل شد ولی باز عصر روز یکشنبه تو اتوبوس دعوا شد و هنینطور روز دوشنبه سر اینکه خانمهایی که نشسته اند میگن نخندین/یواش حرف بزنین/حرف نزنین/ دستتون بهمون نخوره/پاتون بهمون نخوره/کيفتون بهمون نخوره و. کلا نه جا داشتیم بشینیم نه اجازه داشتیم
من که می‌دونم تو در چه حالی اما مگه تو دنبال جنگیدن نبودی؟ اینم جنگ، جنگ با دلی که هی خل میشد و سُر می‌رفت. حالا پات رو گذاشتی زیر پاش که سر نخوره. سنگینیش افتاده روت و درد داره اما طاقت بیار. می‌دونم دو روز دیگه پی‌ام‌اسی و حالت خراب اما باور کن درست میشه و بالاخره تو می‌تونی این راه کج رفته‌ای سالها رو اصلاح کنی. باید صبور و مقاوم باشی.
مدرسه کوچه بغلی دارن اهنگ پخش میکنن و از بچه های دبستانی میخوان که بیان ترانه بخونن و جایزه بگیرن . ترانه ی چی؟ اهای عالیجناب ععععععشق فرشته عذاب عععععشق :/ 
بعد میگن بلوغ زودرس ، بعد میگن انحرافات جنسی، ذهن بچه از الان درگیر این مفاهیم به درد نخوره :( 
بسم الله مهربون :)
 
امتحان پاتولوژی کشت مارا!
همه ی لام ها شکل همه و تشخیصشون سخت. از صبح هرچی فیلم و عکس نگاه کردم انگار نه انگار. همه رو با هم اشتباه میکنم. واقعا پاتوی عملی بلد باشیم که چی؟ خیلی به درد نخوره :|
خوابم میاد و چشمام کلی خسته شدن. دلم میخواد بخوابم تا چهار، دوباره بیدار شم یه دور عکس ها رو ببینم ولی میترسم خواب بمونم.
چقدر شبای امتحان بد میگذره .
 
شروع هشت ماهگی شروعی برای شیطنت های جدید
صبح زودتر از ما بیدار میشه و شروع میکنه به بازیگوشی
به حدی که شیشه‌ی عینک پدرگرامیشون رو از جا دراورده بود :)))
فک کنم باید بندمش به خودم فسقلی رو 
همشم دنبالشم که وقتی با کمک پشتی و در و دیوار سرپا وایساده نخوره زمین
با این همه مراقبت کمِ کم روزی پنج بار رو زمین میخوره 
حس میکنم دارم سخت ترین مرحله بچه‌داری رو میگذرونم 
شایدم اینا یه مقدمه باشه :|
چی شد ک کسایی ک پیشگام بودن در علم اناتومی (آناتومیست های اولیه) تصمیم گرفتن برا تيکه به تيکه، سوراخ به سوراخ، درز به درز اسکال اسم بزارن؟ و چیشد ک استاید اناتومی تصمیم گرفتن تيکه به تيکه، سوراخ به سوراخ، درز به درز اسکال رو درس بدن و در عاخر ازش امتحان بگیرن؟
بابا چهارتا تيکه استخون دور هم جمع شده بودن داشتن زندگیشونو میکردن:|
بدبینی ممکنه به خاطر تجربیات منفی که اطرافمون اتفاق می افته باشه چه آقایون چه خانم ها؛ ممکنه به خاطر وسواس عملی باشه؛ احتیاط شرط عقله اما با بد بینی فرق می کنه. آدم بد بین از تحقیق ترس و واهمه داره؛ با تحقیقات سطحی به سرعت نتیجه گیری منفی می کنه و منتظر تحقیق بیشتر نمی مونه  اما آدم محتاط طوری تحقیق می کنه که اولا جمع بندی کنه و دوما به طرف مقابلش (آقا یا خانم) بر نخوره_جالبه قدیمیا به یه چیز اعتقاد دارن
ادامه مطلب
 
 
 پس از مدت ها فرصتی پیش آمد و هیراد را آوردم پارک.
پارک، سر کوچه مان است؛ کوچک و زیباست و البته عصرها پر از سروصدای بچه ها می شود. درخت های کهن اش، رنگ پاییزی گرفته اند.
 حالا هم آورده ام موهاش را کوتاه کنم. به اش یک آدامس بادکنکي سکه ای می دهم، از آن ها که روکش طلایی دارند. این  آدامس ها را خیلی دوست دارد. می گوید:"باورم نمی شه که با یه آدامس غافلگیر بشم!"
این ها را هم پیش تر،  از شیرین زبانی هاش  یادداشت کرده ام:
٭ آب، نمک رو از بین می بره، اما نم
کاغذ بازی وام تموم شد فقط مونده برم تحویل بدم اما شیم پله ی آخر رو نرفته ، خب فردام شروع ثبت نام ِ ، منم کارام تکمیل ِ ، حالا می‌خوام بهش بگم من فردا میرم کاغذام رو میدم به مسؤول وام ، توأم بعداً که کارت درست شد باهم میریم ک تو بدی کاغذات رو الان دارم با خودم کلنجار میرم که بگم یا نه ، چون نمیخوام حتی یه روز از دست بدم چون می‌خوام با پولش سریعتر اون مدرک خارجی رو راست و ریست کنم شایدم فایده نداشته باشه این زودتر دادن اما می‌خوام ثابت کنم به خو
آسفالت حیاط مدرسه ای که توش هیئت داریم بشدت خرابه و پسرک ماهم بشدت پرتحرک و مدام در حال دویدن
خیلی مواظبش بودم که زمین نخوره، آخرش یه لحظه که ازش غافل شدم، دوید، رو آسفالتا خورد زمین و بینی و لبش خون شد. 
انقدر ازین اتفاق به هم ریختم که هرکس منو میدید میفهمید یه چیزیمه
بعد هیئت یکي ازم پرسید چی شده؟ علی چش شده؟ 
نتونستم خودمو نگه دارم، بغضم ترکيد و زدم زیر گریه
 
من طاقت زمین خوردن بچمو ندارم.
فدای بچه هات اباعبدالله. فدای رقیه ی سه سالت که ه
مسئولین عجیب و غریب
کشور ما چه مسئولین عجیب و غریبی داره، یکي که ادعای اعتدال داره، یه تصمیم میگیره صبح جمعه که بلند میشی، با تصمیمش جون و مال خیلی از هموطن هامون را به خطر میندازه،اما در مقابل مسئول دیگه که خودش را سرباز ولایت میدونه اما بعضی از مدعیان اعتدال و دار و دسته هاشون اونها را تندرو میدونند، صبح جمعه بلند میشی متوجه میشی که یه تصمیم گرفت برا حفظ جان و ناموس مردم جون خودش را داده تا دیگر هموطن هاشون آب از دلشون ت نخوره، چقدر فاصل
این روزا خیلی قاراش میشه همه چی انگار بهم ریخته
روزای خیلی مهمیه انگار.
یه تيکه از دلم تو حرمه
یه تيکه ش تو بیمارستان
یه تيکه اش تو یه شهر غریب پیش یه عزیز
یه تيکه ش تو جلسه خواستگاری ودرگیر سئوال جواب
.
کار حسسسابی سنگین شده و نفس آدمو میبره
و امروز یه ضربه ی سنگین انگار از خواب بیدارت میکنه!
. هم رفت!
باتعجب و بهت میپرسی اونکه چیزیش نبود! اما او رفته بدون دلیل قانع کننده ی پزشکي
میخوای بگی هنوز زود بود اما زبونت نمیچرخه چون در هر حال مرگ از ر
 
زنگ زده میگه حالت خوبه؟ عجیب و غریب شدی!
کار دیروزم سابقه نداشته، خونه هم نرفتم، باید برم تازه امروز توضیح بدم که از سلامت روان برخوردارم هنوز احتمالا! البته وعض جسمی رو ببینه حتما یه چیزی بهم میگه، میدونم! داشتم امروز همه سوالایی که ممکنه ازم بپرسه و جواباشو مرور میکردم. دیدم بخواد یه چیزی بهم بگه جاش هست
قرار بود دیروز برم گتر بخرم براش، کلا همه کارامو کنسل کردم.
 
+ پدیده ی دختر پیکسلی ها جینگیل بازیاشونو درک نمیکنم!! شایدم اقتضائات سن شو
خدا این قابلیت رو به پسرا داده که از یه دختری خوششون بیاد،راجبش فکر کنند،بررسی کنند،یه نگاه به سرتا پای خودشونم نندازن حتی!و سرشونو بندازن پایین برن به دختره پیشنهاد ازدواج بدن.
تازه همون لحظه هم از دختره جواب مثبت یا منفی یا نظرشو بخوان!!
دخترِ بیچاره هم دو راه داره.یا عصبی بشه (که قطعا میشه) و بروزش بده و سرتا پای پسره رو قهوه ای کنه.یا اینکه بروز نده و محترمانه طرفو بپیچونه که بره رد کارش.
بعد از سالها به این درجه از عرفان رسیدم به خودم مسلط
سلام
 
دیروز اومدم ترمینالی که سر جاده هست تا بیام خونه.
هرچی فکر کردم دیدم اگر 4 شنبه و 5 شنبه و جمعه رو بمونم خوابگاه ، باید هر وعده رو فلافل بخورم و تازه منتظر باشم که هیچ خرج دیگه ای هم به من نخوره.
خلاصه تصمیم گرفتم بیام خونه.
تقریبا یه نیم ساعتی معطل اتوبوس شدم زیر بارون. یاد ایامی افتادم که ماشین زیر پام بود و تو این شرایط از کنار مسافرا رد شده بودم و شاید فقط  تو دلم گفته بودم بنده خداها را ببین و رفته بودم.
ولی خب هر جور بود به خیر گذشت.
آره
پامو یواش می‌ذارم رو زمین، دوباره. دور از جای خالی آینه روی دیوار روی جای پای امن بعدی‌. جایی که خرده شیشه نباشه‌.با امروز می‌شه بیست روز . درست بیست روز از اون روزی که تمام آینه‌های خونه رو شدم می‌گذره، کم کم داره تصویرم از ذهنم می‌ره. به جز چندتا تيکه تصویر. تصویرایی از بازتابی گنگ توی آینه‌های تکه تکه. یه تيکه از ریش جوگندمی‌ام - یه تيکه از گوشه‌ی قرمز چشمام. 
پامو یواش می‌ذارم رو زمین، دوباره. دور از جای خالی آینه روی دیوار روی جای پای امن بعدی‌. جایی که خرده شیشه نباشه‌.با امروز می‌شه بیست روز . درست بیست روز از اون روزی که تمام آینه‌های خونه رو شدم می‌گذره، کم کم داره تصویرم از ذهنم می‌ره. به جز چندتا تيکه تصویر. تصویرایی از بازتابی گنگ توی آینه‌های تکه تکه. یه تيکه از ریش جوگندمی‌ام، یه تيکه از گوشه‌ی قرمز چشمام و یه تيکه از گوشه لبم.+ یه چیز رو می‌دونی؟ این که دروغ جلوی آینه جایی نداره،
اتاق رو تحویل گرفتم و هنوز وسایلم رو مرتب نکردم، چون فضایی برای مرتب‌کردن وسایل، وجود خارجی نداره :|
شام ندارم. نه امشب و نه فردا شب. و احتمالا می‌دونین که چقدر آشپزیم خوبه؟ بله، به همین علت، کيک و آبمیوه گرفتم و الان گرسنه‌م هست، ولی دلم نمیاد بخورمشون. چون تنها اندوخته‌ی غذاییم هست فعلا! منتظرم به مراحل سخت‌تر گشنگی وارد بشم و بعد ببلعمش! 
اگه زنده موندم، میام و پشت‌پرده‌ی پسرای اتوکشیده و خوشگل دانشگاه‌های مملکت رو بهتون نشون میدم تا
دو روز درگیر چهارتا جمله بودم که چجوری با بیمار برخورد کنیم که بهش بر نخوره ما دکتریم و اون نیست و بقول معروف جوگیر علممون نباشیم(درصورتی که الان دانشجوی سال اول عمومی فکر میکنه رزیدنت سال اخره.زخمیمون نکنی با سطحت)
اونوقت الان گفتن امتحانش لغوه:/
باورم نمیشه از پروتزم زدم که اینو بخونم:(
البته اگه قرار بود پروتزم بخونم بازم نق برای زدن داشتم که بحثش زیبا و شیرین نیست(ثبت روابط فکي)!
این هفته اولین بخشم شروع میشه و ایضا اولین برخوردم با مریض:|
امروز خونه نرفتم که کارمو به سرانجامی برسونم! غافل از اینکه نهآر نخردمه.به امید بوفه دانشگاه گفتم بذار به سعید عزیز مدیر محترم سایت وزین شوکولاگ اقتدا کنم و منم بیخیال نهار شم که دیدم نه فایده نداره! رفتم بوفه دانشگاه دیدم تعطیله! آخه بنظر شما عصر پنج شنبه که اموات چشم انتظارن بوفه دانشگاه باید تعطیل باشه؟!!!
لاجرم فکری به ذهنم خطور کرد و رفتم ساختمان .و از این دستگاه اتومات ها خواستم ارتزاق؟ ارتزاغ؟ کنم.متاسفانه دانشجوهای شکمو چیز چندان
میگم ظاهر قضیه خبر یه اتصال چشم تو چشمی بین موشک سپاه و گاوبال هاوک امریکایی هست ولی باطن قضیه اینه که شخصا یه هم دردی عجیبی با جناب برایان هوک احساس میکنم.اصلا جدای خبر امروز چند روزه خیلی نگران حرف و واکنش هام هستم که بازخوردش نخوره تو سر خودم.
متوجهید که چی میگم؟!

#توضیح: برایان هوک دو هفته پیش یه صحبتهایی داشته به این مضمون که پیشرفتهای موشکي ایران فتوشاپه.
دیروز در حالیکه بعد از خوردن 3 تا قرص سرماخوردگی (که مکانیزمشون خواب آور بودنشونه نه درمان سرماخوردگی) از مدرسه 6 اینا رسیدم خونه و 6 غروب خوابیدم تا 6 صبح :))))))))) و هنوزم خوابم میاد :)))))))))))) من مطمئنم بابام بهم قرص اشتباه داده :|
و با اون چشمایی که بعد از 12 ساعت خواب قطعا شبیه چشم موش کور بودن رفتم برا کارت ملیم بالاخره عکس گرفتم :)))))) و حقیقتا تمام تلاشمو کردم و به انواع و اقسام لوازم آرایشی بهداشتی متوسل شدم ولی حدسم اینه که شبیه شیر دریایی در هنگا
 
هو الحی
.
#قسمت_بیستم
.
- اهان راستی یادم رفت جناب معاون آموزشی
بگید کلاس های معارف و اخلاق رو جمع کنند!
 
همه چپ چپ نگاهم کردند
- اخه گویا یا مطالبشون به درد نخوره یا کارمندای دانشگاه اون ها رو پاس نکرده اند
بهتره اول واسه کارمنداتون برگذار کنید بعد دانشجوها رو مجبور کنید تو اون کلاس ها شرکت کنن!
ادامه مطلب
از این به بعد هر کي از اون هواپیمای مسافربری که امریکا (؟؟؟؟!!)زد حرف بزنه انقدر میزنمش تا بمیره
مردشور برده های کثافت 
ایشالا همتون تيکه تيکه شید.همین بلاها سر عزیزاتون بیاد.زجر بکشید زجر بکشید تا بمیرید
برای من یکي که دیگه حال و روزی نمونده
 
سرما خوردم. دیشب از توی اتاق اومدم تو هال خوابیدم، چسبیده به بخاری. از بس گرمم شده بود، کابوس تشنگی می‌دیدم. تو خواب می‌گفتم یک لیوان آب، یک لیوان آب! که از خواب پریدم و بیدار شدم. سر جام نشسته بودم که دیدم مهندس یه لیوان آب برام آورده :)) واقعا تشنه‌م بود، اما آبش سرد بود و منم گلودرد. فقط چون نخوره تو ذوق مهندس چهار پنج قلپ ازش خوردم. [مهندس تصادف کرده و با عصا راه میره!]
الان عسل اومده خونه‌ی ما، اونم سرما خورده. میگه دیشب تو خواب هی می‌گفتم آب
داشتم یه فیلم از دوران دفاع مقدس میدیدم،.
سید جواد هاشمی یه نقش داشت به اسم اسماعیل
توی سکانس های آخر حاجی که جهانبخش سلطانی بود میخواست یه هلیکوپتر عراقی رو بزنه که دست و پاش تیر میخوره.
اونوقت اسماعیل می ایسته پشت حاجی که نخوره زمین و بتونه با یه دست هلیکوپتر رو بزنه
وقتی حاجی شروع به تیراندازی می‌کنه ،هلیکوپتر هم شلیک می‌کنه وسط آب.
بعد از تیراندازی حاجی ،هلیکوپتر تعادلش رو از دست میده و یکم جلوتر منفجر میشه.
و اسماعیل و حاجی لبخن
زیاد پیش میاد که یاد مرکز توانبخشی بیفتم، مثل امشب. بهش که فکر می‌کنم حسم خوب نیست. اونجا هنوز سرجاشه، هنوز ساعت شش دارو میدن، هنوز ساعت نه خاموشیه، هنوز . نصف شب میاد میگه "خانم یه قرص کارکن بده، خانم" هنوز ساعت هشت یه پرستار پشت در قفل‌شده منتظره تا صدای سرویس بیاد، هنوز سر طی کشیدن و جارو کشیدن و سرویس شستن دعواست، هنوز . بعد از خوردن داروش میگه "دستتون درد نکنه" هنوز . سعی می‌کنه داروشو زیر زبونش قایم کنه و نخوره، هنوز قانونِ 'فیکس' بردا
امشب و در همین لحظه عمیقا دلم میخواد دوستی رو داشتم که راحت و بدون فکر میرفتم تو صفحه چتش و مینوشتم.از هرچی که تو ذهنم میاد.متن آهنگایی که گوش میدم رو تيکه تيکه بنویسم براش و خیالم راحت باشه صبح که میبینه لبخند میزنه با دیدن اون همه پیام.
یک سالگیه وبت مبارکککککککککککک بهترین دوست و رفیقمبهترین خواهر کوچولوم^^بهترین نویسنده تو بیانفعال ترینشونالبته بعد خودم*-* کککویکي از با وفاترین،با مرام ترین،با معرفت ترین ادمایه روزگاره که شده نصیب من^^ و خیلی هم خوشحالم از اینکه پیداش کردمشایدم اون منو پیدا کرده حالا هر چی^^اهای رفیقمفاطمه جونمقندم نفسم شوگولاتم ابنباتم^^ دوستت دارم بهترین دوست بیانیمو مجازیمالبته به بقیه دوستام بر نخوره ها گفتم که فاطمه یکي از شوماهاس وگرنه من عاشق ه
 
We never t the timing right,
I shot him down and he did the same to me.
 
جملات زیبا رو دارم جمع آوری میکنم.
 
حقیقتش نمیدونم چرا تا این چنین جمله هایی رو میبینم سریع مینویسم.
 
انگار یه چیزی گوشه ذهنمه، که حتی نمیدونم چی هست و از کجا میاد.
 
ولی انگار یه تيکه هست توی زندگی من که هنوز دنبال اینم که اون قطعه، اون تيکه رو پیدا کنم و بذارم سر جاش.
از زمان شهرداری کوتاه مدت آقای فدایی ، بسیاری از نام های کوچه ها مثل غربی ها به نام هایی چون فرعی ۱و۲ و نیم فرعی تغییر یافت . ایشان این کار مسخره را از شاهین شهر به اینجا آورد و هویت کوچه ها را خراب کرد . شما فرض کنید قبلا می گفتید ما از کوچه شهید اکبر فتاحی هستیم ولی حالا باد بگویید ما از فرعی ۳ شمالی این چه مسخره بازی است که شهرداری بازهم داره ادامه میده و کسی از مردم و مسئولان نیز اعتراضی نمی کنه شهرداری دولت آباد ضمن اینکه باید اینکار را م
یه وقتایی آدم دلگیره 
دلسرده 
تنهاست، غمگینه 
دنبال یه شادیِ هرچند کوچیکه
دنبال یه چیزی میگرده که ازش آرامش بگیره 
فکر میکنه چیکار کنه بره کجا چی بگیره چیکار کنه 
چشم وا میکنه میبینه تویِ یه گلخونه‌اس 
پر از گل و گیاه 
کوچیک و بزرگ 
رنگی و سبز 
موندگارو ناموندگار
بعضیاش ساده ان ولی مقاومن و بعضیاش فقط زیبایی دارن و دو روز نری سراغش داغون شدن
یکيش مراقبت بیشتری میخواد حساس تره 
یکيش هست تو تا سه ماه هم بهش سر نزنی رسیدگی نکنی آخ نمیگه 
یکي
یه بنده خدایی بعد مدت ها یه مراسم گرفته برای شهدا که سخنران ومدعوین شهری نیست
یه رزمنده ساده دفاع مقدس و مدافع حرم بوده. 
ایشون که در تموم زمینه ها و زمان ها از استر اژی محافظه کاری استفاده می کرد تا به کسی خدای ناکرده بر نخوره
 
الان با دیدن پستی در تلگرام از مسئولین شهری در مراسمات داخل شهر شاکي شده 
گفته چرا مراسم من نیومدیم شاید دوربین نبوده؟؟؟
 
حاجی جان خودت می دونی چقدر بهت علاقه مندم که اینجا جوابتو می دم نه در گروه تلگرامی
 
ولی قب
 بدبختانه همه ی آدما احتیاج دارن  یه جایی یه طوری به یه چیزی محبت کنن . به آدم دیگه ، به سگ، به گربه، به درخت ، به هرچیزی که زنده باشه. شاید اینکه بتونه حس کنه یچیزی رو خوشحال کرده یا راضی یا هر چیز دیگه ای که به خاطر محبت کردن پیش میاد ، بهش حس مفید بودن و رضایت از خود میده . برای اینکه آدم حالش از خودش بهم نخوره . و برای اینکه خودش رو دوست داشته باشه. تا دیوونه نشه و به جنون نرسه. چه روز بدیه اون روزی که آدم به خودش ثابت کنه تو هر چیزی گند میزنه. روز
چند روز پیش رفتم دفتر وایزر فکس بفرستم دیدم (خانم شهردار) خیلی کلافه و عصبانیه . من هیچی نگفتم خودش گفت موهام که هست ،شستمشون تمیزه، زیر مقنعه هی عقب و جلو میشه دارم دیوونه میشم(خانوما میدونن یعنی چی). گفتم چرا نبستی ؟ گفت کوتاهه. همون موقع یکي از خدمه ها اومد و من یهو یه فکری به ذهنم رسید وقتی رفت بهش گفتم میخوای موهاتو رو سرت ببافم دیگه ت نخوره؟ گفت کوتاهه ها. گفتم من میتونم . سریع درو بستیم و مقنعشو درآورد. منم از جلو سرش براش ب
خدایا بابت این روزا ازت ممنونم و خیلییییی دوستت دارم
اینکه مامان گذاشت شب یلدا بعد از سرکار برم خونه ی حورا اینا و شب یلدا باهم باشیم و شب هم خونه شون بمونم و باهم کلیییی بهمون خوش بگذره و صبح باهم بیدار شیم و باهم بدویم و بریم سرکار و تا پنج عصر بازم باهم باشیم
خدایا ازت ممنونم
ماشاالله لاقوه الا باالله العلی العظیم
چشم نخوره دوستی مون
 
خدایا ازت ممنونم
اشکالی نداره اگر امروز به آزمون تعیین سطح زبان نرسیدیم
عوضش تو هوامونو داری
ازت ممنونم
سلام 
صدای منو از اسنپ میشنوید.این مدت تصمیم گرفتم از پول بابام استفاده کنم و بجای استفاده از مترو و تاکسی با اسنپ برم بیام.بعضی وقتا میگه من آرزو به دل موندم بیای ازم پول بخوای و بگی اینقدر بده میخوام برم بیرون.داشتم فکر میکردم من پول به چیا میدم.کتاب،فیلم،تئاتر،ورزش و موقعی که برای بقیه کادو میخرم که معمولا بچه‌ها ردش میکنن.داشتم فکر میکردم کاش از بقیه یادگاری می داشتم از امیرعلی و امیرحسین یا از علی نظری و دانیال راهنمایی یا معین و آریا
امروز قرار بود به مناسبت روز جهانی عکاس کيک و هدیه بگیریم ببریم سر کلاس یه هفته طول کشید نظر دادنـا موافقت نکردنا و کردنا و جمع کردن هزینه ، خرید کتاب ، طرح کيک و فلان و بیسار خیلی خودم رو درگیر کاراشون نکردم تنها کاری که کردم اوردن کاغذ کادو بود اونم لحظه ی آخر زودتر از همه رسیدم و با درسا رفتیم کيک رو دیدم خوب شده بود امـا میشد یکم تمیز تر دراوردش بچه ها اومدن میز چیندیم استاد اومد دست و سوت کپ کرده بود بنده خدا اصلا انتظار نداشت -
آدم کوفت بخوره، شکلات فرمانیه رو نخوره
قضیه از این قراره که در مدت انتظار جلوی سفارت نروژ، ludo بازی می‌کردیم چهار نفره، من و دایی و داداش‌ها. قرار شد هرکي باخت برای بقیه آبمیوه‌ای، نوشابه‌ای، چیزی بخره. من اولش از همه جلو بودم، ولی یک ساعت و خورده‌ای بازی‌مون طول کشید و آخرش من باختم :( و خب طبیعیه که گفتم شرط حرام است و فلان! :))) البته بعدش گفتم بیاین بریم بی‌ارتباط با بازی براتون آبمیوه بخرم. رفتیم و اونا آبمیوه برداشتن و من شکلات. و در نه
آقا من یه چیز بگمپست‌های قبلی وبلاگم رو که خوندم ترسیدم، یه تم عجیبی داشت توشون. یه تمی مثل مسخ شدن، مثل آدم پارانوئید. شاید به خاطر این که توضیح ندادم دقیقا چی‌ان، اینا تيکه پاره داستان‌ان در زبان محاوره خودم. جمله‌هایی‌ن که توی یه لحظه،برقشون به سرم می‌خوره، یه لحظه‌ای نازل می‌شن و ازش یه تيکه داستان در میاد. شاید اینو توی توضیحات وبلاگم یا یه جایی که جلوی چشم همه باشه بنویسم تا بدونین قضیه چیه و اینا.
:)
1. دیروز تو سکوت کتابخونه به ری ری خیلییی خیییلی اروم گفتم "کرانچی آوردم" اشتباه شنید مثکه. کلی ذوق کرد (در این حد که کتاب از دستش زارت افتاد رو زمین و صدای خیلی بدی ایجاد شد و همه چپ نگاهمون کردن) بعد گفت "عه رو کي کراش زدی؟" بچه م "کرانچی" رو "کراش" شنیده بود :))
2. مشاورمون یه چشش بزرگه یه چشش کوچیک، بعد که میخواد تهدیدت کنه چشم کوچیکشو میبره عقب چشم بزرگش میاد جلو خیلی ادم میگرخه -_____- حالا امروز نمیخواست تهدیدم کنه میخواست تشویقم کنه، چشم گنده هه ش
1. دیروز تو سکوت کتابخونه به ری ری خیلییی خیییلی اروم گفتم "کرانچی آوردم" اشتباه شنید مثکه. کلی ذوق کرد (در این حد که کتاب از دستش زارت افتاد رو زمین و صدای خیلی بدی ایجاد شد و همه چپ نگاهمون کردن) بعد گفت "عه رو کي کراش زدی؟" بچه م "کرانچی" رو "کراش" شنیده بود :))
2. مشاورمون یه چشش بزرگه یه چشش کوچیک، بعد که میخواد تهدیدت کنه چشم کوچیکشو میبره عقب چشم بزرگش میاد جلو خیلی ادم میگرخه -_____- حالا امروز نمیخواست تهدیدم کنه میخواست تشویقم کنه، چشم گنده هه ش
جمعه بود؛ تو مغازه نشسته بودم و به این فکر می‌کردم چرا جرقه‌خوردن یه ایده تو ذهن انقدر سخته و فرایند زمان‌بر و پیچیده‌ای داره. به اینکه نوشتن قسمت‌های جدید داستان، داره یکي دو ماه طول می‌کشه و این درحالیه که قسمت‌های فصل اول رو هر هفته می‌‌نوشتم. به اینکه این گره سخت و کور داستان رو چجوری بازش کنم که به داستان لطمه نخوره! تو فکر بودم و به گوشه‌ی دیوار زل زده بودم که دوتا چشم به سمتم برق زدن. آرام آمد بیرون و سرش زد بیرون! موش رو می‌گم. تول
به نظرمن مورچه هاخیلی اسکلن،چون سروتهشون روهم که بزنی باید مثل خرکارکنن.اون روز دوتاشون توجهموجلب کردیه کناری،یه تيکه نون خیلییییییی کوچیک به اندازه یه نقطه،داشتن جابه جامیکردندلم سوخت یه تيکه بزرگ نون (بزرگ ازنظراونایعنی)،یعنی یه چیزی درحد ذخیره یه ماهشون گذاشتم تومسیرشون تواون قسمت که نوناشونوجمع میکردن که دیگه انقدراینوراونورنرن واسه یه تيکه نون،بازم بدوبدو رفتن اون سرشهرکه حالااون یه نقطه روباربزنن ببرن،انگاراون تيکه نسبتا بز
ردیف چیست؟
همانطور که از معنای آن بر می آید یعنی پشت سر هم بودن ومرتب
بودن.ازآنجایی که در زمانهای گذشته قبل از علی اکبر خان فراهانی موسیقی ما
بصورت مقامی بوده یا به عبارتی تيکه تيکه بوده برای هر روز یک لحن و آهنگ
وجود داشته و علی اکبرخان بخش ها و تيکه های همجنس رو با هم در یک قالب
قرار داد تا با هم تجمیع شوند و نام دستگاه به آن ها داد.خوب الان گفتیم که
موسیقی تيکه تيکه بوده پس بنابراین وقتی این تيکه ها کنار هم قرار گرفتن
باز هم طیف های مختلفی
عکس متن دار یا عکس نوشته مدتی است که بهترین ابزار برای بیان احوالات و دل گفته های خاموش شده ی ماست ! به زبان ساده تر برای توصیف احساسات و افکارمان برای ارتباط به دوستان و اشنایان در اینستاگرام و تلگرام و فیس بوک و شبکه های اجتماعی به کار می بریم
با یه دنیا تلاش، یه عاااالم تلاش، تيکه های گم شده و پخش وجودمو  اینور و اونور دارم می گردم و پیدا می کنم.
چه هااااا کشیدم تا خودمو پیدا کنم. چه ها کشیدم.! و هنوز هم پیدا نشدم!
.
.
.
هع آه.
 
می گردم
می گردم
می گردم
و باز می گردم
کار ما تا آخر دنیا جست و جوهاستما آدما پاره های گمشده ی وجود همیم؟ :) چه اونچه از چند سال قبل گم کردیم و چه از ازل. تا که خود ازلیمونو یادمون بیاد. یا شاید قبل تر از اون(فک کنم که توی ازل وما یکي نبودیم اما مطمین نیستم). که ه
به نظرمن مورچه ها خیلیاسکلن،چون سروتهشون روهم که بزنی باید مثل خرکارکنن.
اون روز دوتاشون توجهموجلب کردیه کناری،یه تيکه نون خیلییییییی کوچیک به اندازه یه نقطه،داشتن جابه جامیکردندلم سوخت یه تيکه بزرگ نون (بزرگ ازنظراونایعنی)،یعنی یه چیزی درحد ذخیره یه ماهشون گذاشتم تومسیرشون تواون قسمت که نوناشونوجمع میکردن که دیگه انقدراینوراونورنرن واسه یه تيکه نون،بازم بدوبدو رفتن اون سرشهرکه حالااون یه نقطه روباربزنن ببرن،انگاراون تيکه نسبتا ب
به نظرمن مورچه ها خیلی اسکلن،چون سروتهشون روهم که بزنی باید مثل خرکارکنن.
اون روز دوتاشون توجهموجلب کردیه کناری،یه تيکه نون خیلییییییی کوچیک به اندازه یه نقطه،داشتن جابه جامیکردندلم سوخت یه تيکه بزرگ نون (بزرگ ازنظراونایعنی)،یعنی یه چیزی درحد ذخیره یه ماهشون گذاشتم تومسیرشون تواون قسمت که نوناشونوجمع میکردن که دیگه انقدراینوراونورنرن واسه یه تيکه نون،بازم بدوبدو رفتن اون سرشهرکه حالااون یه نقطه روباربزنن ببرن،انگاراون تيکه نسبتا ب
به نظرمن مورچه ها خیلی اسکلن،چون سروتهشون روهم که بزنی باید مثل خرکارکنن.
اون روز دوتاشون توجهموجلب کردیه کناری،یه تيکه نون خیلییییییی کوچیک به اندازه یه نقطه،داشتن جابه جامیکردندلم سوخت یه تيکه بزرگ نون (بزرگ ازنظراونایعنی)،یعنی یه چیزی درحد ذخیره یه ماهشون گذاشتم تومسیرشون تواون قسمت که نوناشونوجمع میکردن که دیگه انقدراینوراونورنرن واسه یه تيکه نون،بازم بدوبدو رفتن اون سرشهرکه حالااون یه نقطه روباربزنن ببرن،انگاراون تيکه نسبتا ب
برای یه کسی که یه تار مو یا یه نخ فوق العاده نازک  وصلش کرده به کارایی که داره انجام میده و تقریبا ازشون بیزار شده! .
سخت گیری و ایراد بی اسرائیلی گرفتن در حکم یه قیچیه !
و اینو نمیفهمن و فک میکنن من نمیفهمم!
شاید واقعا من نمیفهمم و اونا میفهمن!
شاید هردو یا هیچ کدوم!شاید هممون نمیفهمیم.
ولی اینو میدونم همه اون چیزایی که فک میکنن فهمیدنو درست میدونن!
هر‌ چی هست .
قیچیه دیگه تار مو رو قیچی کرده و افتاده به جونم!که تيکه تيکه ام کنه!
و این مسخره ا
چند روزی میشه خیلی درگیر اینم که هر چی تو برنامم نوشتم رو بهش برسم.تصمیم محکم برای رسیدن به رویام و آرزوم.
سخته اما مطمئنم از پسش برمیام. البته به دست آوردن این عقیده اصلا کار راحتی نبود. ازونجا که بعد از دوبار شکست واقعا سخته آدم بخواد دوباره بلند شه.اما فکر کنم از پس این قسمتش بر اومدم.
امروز روز بسیار شلوغی رو در پیش دارم در حالی دیشب تا ساعت 2 خوابم نبرد . صبح یکم با هلیا زبان کار کردم تا بره و اولین فاینال زندگیش رو بده. الانم باید برم بیشن
یه صحنه هست تو فیلما سارقان میریزن تو بانک بعد یه دفعه اسلحه رو میگیرن سمت کارمندا و مردم و میگن :اییییست،دستا بالا،هیچکي از جاش ت نخوره!اون صحنه دقیقا صحنه خونه ماست وقتی تلفن خونمون اولین تیر هواییشو شلیک می کنههمه هر جا و در هر موقعیتی که باشن یا میشینن یا خشک میشن.بعد دیدین تو همون فیلما وقتی ا می فهمن صدای ماشین پلیس داره میاد می خوان تا دیر نشده یه نفر که جای پولارو می دونه رو پیدا کنن که پولارو زودتر بردارن و در رناون لحظه ه
نمیدونم چقدر لازمه بنویسم تا که ذهنم خالی بشه و بتونه بشینه پای درساش، اما میدونم که اصلا کم نیست. میخواستم ورزش کنم، اما صدای بارون رو شنیدم و رفتم پایین که بشینم رو مبل خیلی راحتی که گذاشتم کنار پنجره و مثن اونجا درس میخونم، و خب درس بخونم، اما نشد.
این که هنوز تسلط کامل رو مغزم ندارم ناراحت کننده ست، این که نمیتونم وقایع رو جوری که هست و نه بدتر، حتی شاید بهتر برا خودم جلوه بدم و پیش ببرونم دلسرد کننده ست، که فقط خودم میدونم چه موانعی که تو
امروزم شروع شد. فکر کنم یربع به پنج اینطورا بیدار شدم. نشستم به کار کردن. الانم یه خورده خوابم گرفته گفتم بیام اینجا شاید خواب از سرم بپره. با تمام جریانات دیروز که کلی فکرمو مشغول کرد دلم میخواد کار کنم فقط میترسم از نشدنش. از رویا موندن هه چیزهایی که بهش فکر میکنم. البته این دلیل نمیشه نه؟ آدم اگه بخواد میتونه. بعضی وقتها میگم چقدر بده که هیچی از آینده نمیدونیم. کاش ما میتونستیم حداقل یه دورنمای کلی داشته باشیم ببینیم راهی که میریم از کجاها م
با وجود تيکه پاره شدن هم وطنام
بی خانمان شدن خیلی ها
تيکه پاره شدن مردم منطقه ای که ازش بیرون اومدم و توش به دنیا اومدم
فقر، نداری، 
ولی امید و انرژی ای که توی هم وطنام، هم زبان هام (که محدود به کشورم نیستن) و همه کسانی که از منطقه من بیرون میان، مخصوصا اونهایی که مثل خودم معمولی و عادی بزرگ شدن، دارن، از همه مردم کشورهای مرفه بیشتره.
خیلی دوستون دارم.
 
قلبم تيکه تيکه و ریش ریش هست.
 
حداقل سه هفته میشه که درست نخوابیدم.
 
غم دوری، مهاجرت، نداری
در مورد آدمایی که بهشون نه گفتم فقط یه مورد بوده که خودم رو مجبور کردم نه بگم و خودم هم کلی بابتش ناراحت شدم. یعنی اگه میخواستم دلی برم جلو قطعا جوابم بلههههه بود ولی عقلا و منطقا جواب نه درست میبود .فک کنم پنج ماه پیش بود. با یه سری بهونه های واهی گفتم نمیتونم آدمی رو توی زندگیم بپذیرم. دیشب مجددا مجبور شدم به همون آدم جواب منفی بدم و خب خیلی بیشتر هم خودم هم اون ناراحت شدیم.یعنی تا صبح کاملا بابت این قضیه کابوس دیدم و حسرت خوردم که چرا هم
در این قسمت متن انشا فارسی با موضوع چگونه فردی خلاق باشیم آورده شده است. این انشا به شیوه توصیفی نوشته شده و دانش آموزان در همه مقاطع تحصیلی می توانند از آن استفاده کنند.
بارها از خودم پرسیدم چطور می شود یک آدم معمولی که مثل ما غذا می خورد ، مثل ما راه می رود و تقریبا نیازهای معمولی ما را دارد ، یکهو کاری را انجام می دهد که انگار هزار سال نوری از ما دور است؟ حالا فرض کنیم این کله ی ما دانسته و ندانسته جایی خورده و به اندازه ی سر سوزن لب پر شده.
یا
24 سالگی. یعنی هشت هزار و هفتصد و شصت و شش روز گذشت. پارسال نمی دونستم 24 سالگی ام چه جوره. اصلا هستم یا نه. اینجام یا نه. سربازم یا نه. یقه ی دارم یا نه. ولی الان به لطف باری تعالی، سرباز شدم. سربازی که یقه ی می پوشه و قم رفته و فعلا هست. و البته که :
لایق نبوده ام که کند دعوتم کسی؛
مولا کریم بوده که دعوت نموده است 
وافعا حس غریبی دارم. مدیر مدرسه می گه یکي بود که می اومد درس آقای جوادی آملی. جوون بود و خیلی هم اشکال می کرد. یه روز بعد درس اوم
تا حالا شده تو خونه نشسته باشین و یهو یه چیز شکستنی بدون دخالت هیچ کس جلو چشمتون پودر شه و بریزه زمین؟
اینجور مواقع ماتی میگه چشم بد دور !خورد فلان چیز!
_بماند که این دو سه روز بدجور از دست ماتی شکارم .چون یه کمک ریز به من نمیده .و نشسته به گوشه و از دست پخت و ترتیب خونه و نمک فلفل غذا و دم نکشیدن چایی گله میکنه .!و بد تر کارارو میریزه رو سر من.و لحاف تشکشو آورده براش ملافه بدوزم.!و جارو داده دستم که که برگای تو حیاط رو هم جارو کنم!و سر ساعت ۶و نی
سالگرد مهسا رو نمیذاره برم فردا. میگه یه ماه تموم نشده.
بعد از این همه بدبختی که کشیدم.بعد این همه خونه نشینی.این حرفِ آخه؟!! 
بهونه نیست؟!!! 
حقمه تو یکي از مراسماش شرکت کنم.به خدا این یکي حقمه :,((((
دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار هزار تيکه شه.به جاش ماگ قشنگمو هزار تيکه کردم: (( أه :`((
چندی پیش شوهرِ خواهرزاده چند تا ماهی گرفته بود بیشتر برای تفریح. اونها رو داد به ما. میشد اونها رو سرخ کرد و شاید دو نفر رو سیر می کرد.
ولی یه چند روزی تو یخچال موند. آخرش گفتم بدید من ببرم بدم به چند تا گربه که همیشه اونها رو می بینم.
دو کوچه بالاتر از ما سه تا گربه ناز پشمالو همیشه تو کوچه هستن و بازی میکنن.
ماهی ها رو تيکه کرده و تو نایلون گذاشتم و با خودم بردم. ابتدا اونها رو ندیدم ولی بعد دیدم رفتن زیر یه ماشین و دارن بازی می کنن. البته یکي از او
ترور ژنرال پر افتخار ایرانیا، حدود 500 میلیون حیوونی که توی استرالیا جزغاله شدن، 80 تا هموطن کرمانی که بخاطر بی عقلی مسئولین و خیلی دلایل دیگه له شدن، 140 تا هموطن که با سقوط هواپیما تيکه تيکه شدن (و پوشش خبری داده نمیشه) زن و مرد و بچه. وای به حال ما. وای به حال بچه هامون که عهد ببندیم هیچ انسانی رو ما وارد کره زمین نکنیم. 
+ دی ماه همیشه نحسه. همیشه نحسه. پلاسکو آخ پلاسکو. اتوبوس مرگ دانشگاه آزاد.
+ روز به روز این خاک داره بیشتر له میشه. ما داریم
رفتم تو آشپزخونه آب بخورم یهو یه صدایی شبیه صدای هلی کوپتر از پشت سرم بلند شد! نگاه کردم دیدم یه شاپرک خیییییلی بزرگه! رفت صاف نشست جلوی ورودی آشپزخونه.
من تا سر حد مررررررگ از جک و جونورا میترسم!
سعی کردم یواش یواش از کنارش رد بشم ولی دیدم خیییلی بزرگه! ترسیدم و برگشتم.
چند بار مادرمو صدا زدم ولی خواب بودن و بیدار نشدن. گوشی تلفن و موبایل هم تو آشپزخونه نبود. جارو و مگس کش و پیف پاف و دمپایی و هیچی هم دم دستم نبود. فکر کردم یه پارچه بندازم روش و ف
وایسادم کنار در فست فودی و وانمود کردم دارم با گوشی کار می کنم.- یه تيکه مرغ بندازیم واسه اش؟+ خَری ها! آخه کي به گربه غذا می ده؟! گربه باید آشغال بخوره! باید سرش رو بکنه توی جوب و هرچی گیرش اومد بکنه توی شکمش!از جاش بلند شد و یه خورده مرغ گرفت توی دست چپش تا در رو باز کنه و بندازه بیرون. رفیقش لباسش رو کشید و گفت: نمی خواد حالا حامی حیوانات باشی. من و تو باید غذا بخوریم که هر روز مثل سگ داریم کار می کنیم.- گشنگی انسان و حیوون نمی شناسه! گشنه که باشی، ا
پیکسل ایرانی با سوزن یک تيکه و تمامی تجهیزات تولید پیکسل برای ثبت سفارش با شماره 09904534705 تماس بگیرید
 
پیکسل ایرانی با سوزن یک تيکه ، دستگاه های ساخت پیکسل عموما از کشور چین وارد ایران میشوند و تا به الان در ایران ساخته نشده اند. این دستگاه چاپ پیکسل یا به عبارت درست تر دستگاه پرس پیکسل کلا دو نوع دارند :1 دستگاه پیکسل زن ریلی2. دستگاه پیکسل زن چرخشیمنظور از چرخشی و یا ریلی مدل حرکت قالب ها روی دستگاه هست . در دستگاه ریلی قالب به صورت ریلی حرکت می
دو ماه مونده به امتحان و من هنوز سه تا درس رو اصلا تابحال در عمرم نخوندم،از درس های خونده بخاطر کمبود وقت دارم فرت فرت حذف میکنم و با هر مبحثی که بار قبل کلی براش وقت گذاشتم و الان حذفش میکنم قلبم تيکه تيکه میشه.کاش یکي بود بهم قوت قلب میداد که منم همینجوری بودم ولی نتیجه ام فلان شد.پشتیبان من که به خواب ابدی فرو رفته و انگار نه انگار یه مسئولیتی رو قبول کرده.امروز با تپش قلب از خواب بیدار شدم.دوباره شروع شد!
 
*موهام انگار به پوست سرم وصل نی
یه عزیزی نوشته بود کاش برگردیم به دورانی که نهایت غممون شکست عشقی بود.بعد سوالی که برام پیش اومد اینه که مگه شکست عشقی آسونه؟ من سر شکست عشقیم رسما متلاشی شدمیعنی برای من اینجوری بود که انگار زنده زنده داشتم جون میدادم حالا نمیدونم شایدم من خیلی لطیف و حساسم به هر حال.طول کشید تا تيکه تيکه هامو جمع کنم و خودمو پیدا کنم.ولی انقدر اون روزها تلخن که حتی نمیخوام یادم بیاد.البته دروغ چرا.وقتی مرور میکنم که چه روزایی رو از سر گذروندم و بالاخر
به نام او.
فردا برای بار هزارم برمیگردم تهران و امشب باز انگار اخرین شبی عه که تو خونم!
با اینکه تا دیروز هم دلم میخواست برم تهران؛حالا انگار دلم میخواد ساعت ها دیرتر بگذرن زمان کش بیاد تا میتونه.
مامان که غصه میخوره دلم میریزه.یا حتی بابا وقتی هی تکرار میکنه که داری میری دیگه هاا.
دلم میگیره از نبودن خودم!
زندگی نامرد ترین چیزه
یه چیزیو بهت میده و بهش عادت میکنی و مجبوری واسه بهتر شدنش ازش دور بشی و سختی بکشی و.
فردا این ساعت ها تنهام.
هم
میز جلو مبلی سه تيکه از سه میز تشکيل شده است که به دلیل فرم پایه های میز عسلی می توان آن ها را روی هم قرار داد تا فضای کمتری بگیرد.ترکيب و جنس پایه های میز جلو مبلی سه تيکه از چوب درجه یک راش استفاده شده است.همچنین در ساخت میز جلو مبلی سه تيکه از ام دی اف نیز استفاده شده است.
رنگ به کار رفته در میز جلو مبلی سه تيکه رنگ پولیشی می باشد که باعث نگهداری از سطح و کيفیت هر چه بیشتر میز جلو مبلی سه تيکه می شود.
میز جلو مبلی سه تيکه در رنگ های صدفی نقاشی، قه
شبکه سه روشنه. سه چهارمش، پره از مردم. از وحدت و دوستی مردم. از علاقه مردم به کشورشون.
نشانه واقعی یکي برای همه، همه برای یکي.
کشور باید برای مردمش باشه. هر کدوم از ادمای ریز تلوزیون. مردم هم همه باید برای کشور و همدیگه باشن.
خب ما که هستیم. شما کجایید؟
تيکه چهارم تلوزیون، مصاحبه با فرزند و همسر شهیده.
فرزند و همسر شهیدی که زندگیشونو، عزیز ترین کسشونو برای حفظ امنیت از دست دادن. 
نه فقط همین همسر شهید، خواهر و برادراشون، پدر و مادرشون، چه بسیجی چ
مهدی کوچولو تیزهوشان قبول شده و من جون میدم برای دیدن خوشحالیش. دیروز داشته والیبال بازی میکرده که میخوره به میله (!) بینیش و زیر چشش جمعا هفتا بخیه میخوره و من دل دل میزنم برای دیدنش. برای دیدنشون و تسکين دادن نگرانیشون. همه عکس ها و آزمایش هارو از همونجا برام میفرستن. سه بار بالا آورده و سی تی گرفتن و شکر خدا هیچی نبوده. میگم خون سردیتونو حفظ کنین و دنبال جراح زیبایی باشین برای بخیه زدن. با تک تکشون حرف میزنم و تهش بهم میگن خدارو شکر دکتری! میگ
امروزم شروع شد. هنوز خوابم تنظیم نشده باید برگردم دوباره رو اون روال خوبم که سه بیدار میشدم. امروز ساعت هشت این طورا بود چشم باز کردم. تا الان کتاب خوندمو حالا میخوام برم سراغ کارای دیگم. یعنی میشه بتونم امروز بهتر کار کنم؟ حالم خوبه. دیگه میتونم روی صندلی بشینم. یکي از صندلیای مبل البته اون صندلی برای میزبان رو برداشتم کج گذاشتم یجوری که پشتیش موازی میز نیست عمود بر میز :دی منم روش نشستم تکيه دادمو پامم دراز روی صندلی کوچیک از این چوبیا که بر
میز جلو مبلی چهار تيکه در رنگ های طلایی و سفید و معرق طراحی شده است.روکش معرق میز جلو مبلی چهار تيکه به وسیله دستگاه لیزر برش خورده و به وسیله دست مونتاژ می شود.
میز جلو مبلی چهار تيکه از چوب های راش و ام دی اف ساخته شده است که چوب راش بدلیل مقاومت بالا در برابر عوامل طبیعی طول عمر زیادی دارد.اسکلت اصلی و پایه های میز جلو مبلی چهار تيکه از چوب راش ساخته شده است.
یکي از ویژگی های میز جلو مبلی چهار تيکه این می باشد که با توجه به اینکه میز ها به صورت
مرضیه میگه:کامبیز چوبشو گرفته دستش بعد میگه استرس نداشته باشید
و این بهترین تعبیری بود که میشد از کامبیز روانی کرد
فک کن زنه اومده میگه من فلان سال یه بچه هه رو اخراج کردم بعد دو دقیقه بعد من اخراجش نکردم خودش اخراج شد
بچه ها نمیتونید پارچه تيکه ای استفاده کنید،بچه ها پارچه تيکه ای استفاده کنید
من گروهتون کردم که به هم کمک کنید ولی وای به حالتون اگه ببینم دارید به هم کمک میکنید
من تکلیف خونه نمیدم ولی اگه کسی تکلیف خونشو انجام نده دهنش سرویس
متن طولانیه و تجارب گران قیمتم(!!) رو خلاصه هم کردم در انتها :)
با خستگی و کوفتگی بعد از ظهر رفتیم جمهوری که پاساژای امجد و دور و برش رو زیر و رو کنیم. هر مغازه ای که رفتیم نداشت، یکيشون اما گفت برید فلان الکترونیک اگه نداشته باشه هم معادلش رو پیدا میکنه میده. رفتیم. توی پاساژ به اون داغونی یه دفتر خیلی باکلاس بود با در عجیب و غریب و چندتا دوربین جلوی در، زنگ رو که زدیم بعدش یه ملودی فرنگی پخش شد و چندلحظه بعد رفتیم تو. دو تا ساعت یکي به وقت ایران
این روزا یه دنیا حرف دارم برای گفتن اما انقد همه چی تو ذهنم رسوب کرده که باید با کلنگ به جونشون بیفتم و تيکه تيکه جداشون کنم 
اول از چیزی می نویسم که خیلی آزرده خاطرم کرد، می نویسم شاید کمک کنه حتی برای یک نفر ، برای یک لحظه، اثرگذار باشه .
رفته بودم مسجد، مسجد روبروی خونه مادرِ همسرم، یه خانومی که سعی میکرد با مثلا زبون خوش همه رو به خودش جلب کنه و انگار پای ثابت مسجد بود، همینطور که داشت شکلات پخش میکرد، اومد سمت من، حواسم به گوشی بود، سریع ی
فشل فحش نیست. معنی عرفی فشل، ضعف و سستی در انجام وظایفه س. هیچ کي نمیتونه مدعی بشه که همه دارن کارها و وظایفشونو کامل و درست انجام میدن. و الا وضعیت مملکت که اینطور نبود. اما شما فرض کن فشل یعنی فحش.
هر آدم کوری هم وارد فضای مجازی بشه میفهمه که این شهر بی در و پیکر و بی کلانتر، چقدر به هم ریخته ست. این روزها مسئولین هم که بابت اعتراضات آبان ماه عصبانی هستن تایید میکنن که فضای مجازی جهنمیه!
یه خبرنگار بسیجی در جلسه محدود اختصاصی خبرنگارا با امام ج
با سلام
با توجه به بالا گرفتن بحث قاچاق و صادرات دام‌ها ماده به خارج از کشور که باعث میشه توی سال‌ها آینده به مشکل کمبود گوشت و محصولات دامی دچار بشیم داشتم فکر می‌کردم به این که این مسئله گریبانگیر ما توی برنامه‌نویسی هم هست در واقع یک بحثی که هست محاجرت برنامه‌نویسان و محندسان نرم‌افزار خوبمون به خارج هست و یکي از بحث های دیگه کسانی هستند که میمونند ولی فقط دورکاری میکنند و از خارج پروژه می‌گیرند.
اونهایی که میرند که مشخصه ضرری که دار
وقتی میگی کشورمو دوست دارم حست نسبت بهش میشه خونه،خونه‌ای که مطمئنی صاحب داره. بعد هم تو و همه‌ی دیگه میشید خواهر و برادر، خواهر و برادرها (در یک خانواده‌ی سالم) حتی اگه با نظرات پدرشون جور نباشن حتی اگه قوانین حاکم به خونه را یکي درمیون قبول داشته باشن حتی اگه سلایق همدیگه را نپسندند و گاهی جنگ و دعوا هم داشته باشن حتی اگه .اما می‌دونند که وقتی خانواده تو شرایط سخت و پر استرس قرار داره باید کنار هم باشند کينه‌های گذشته را بذارن واسه بعد
امروز تونستم باور کنم که رفته 
وقتی صندلی خالیش به جای خودش توی کلاس بود
بله میم واقعا رفت
و تيکه ای از من رو کند و با خودش برد تيکه ای که نکروز شده بود و عفونی ولی من نگهش داشته بودم چون دلم نمیومد درد نبودنشو تحمل کنم
میم این بارم در حقم پدری کرد 
میم آدم بزرگی بود
فقط کاش وقتی داشت میرفت انقدر یهویی خبر نمیداد 
خون زیادی ازم رفت تو همین دو روز 
درد زیادی کشیدم 
اما انگار خونش کم کم بند میاد 
دردش کم و کمتر میشه
و ه ایجاد میشه بعدم کم کم بد
جنس میز عسلی چهار تيکه از چوب راش و ام دی اف می باشد. چوب راش و ام دی اف هر دو از مقاومت بالایی برخوردار می باشند.به این دلیل که چوب راش در برابر ات چوبخوار مقاوم بوده وعمر بالایی دارد و ام دی اف نیز دربرابر رطوبت وپوسیدگی مقاوم است.میز عسلی چهارتيکه از چهار عدد میز مجزا تشکيل شده است.
میز عسلی چهار تيکه وزن سبک واستحکام بالایی دارد و جا به جایی آن آسان است.اسکلت اصلی میز عسلی چهار تيکه و همچنین پایه های آن از چوب راش ساخته شده است و بقیه قسمت
خودمو بغل کرده بودم. اشکام بی صدا میریخت. سرمو نمیاوردم بالا که نگاهم به نگاه مامان و بابا گره نخوره. داشتم به جمله ی "اشکهایی که بعد از شکست میریزید همان عرقهاییست که نریخته اید" فکر میکردم. میپرسیدم واقعا همینطوره؟ و راستش به نظرم اومد که این جمله غلط باشه. احتمالا تنها نفری که وقتی نتیجه شو دید، به جای کم کاری ها، تلاش هاش اومد تو ذهنش من بودم. اون لحظه داشتم به تمام پنج صبح هایی که بیدار میشدم و درس میخوندم فکر میکردم. داشتم به چرتهای ده دقی
"هاوس هوفر آلمانی،  جهان را به دو دسته تقسیم کرده است: شمال و جنوب. بر این مبنا، قدرت‏های بزرگ صنعتی جهان در نیم‏کره شمالی قرار دارند و کشورهایی که صنعتی نیستند در نیم‏کره جنوبی. در ابتدا فکر می‏کنیم که این تقسیم ‏بندی جغرافیایی است؛ اما وقتی بر آن خوب متمرکز می‏شویم، ماهیت آن‏را اقتصادی می‏یابیم."
این تقسیم بندی که مبنای اقتصادی دارد به نوعی زمینه ساز به وجود آمدن اصطلاح جهان سوم است؛ در واقع اساس تعریف و تقسیم بندی کشورها به توسعه یاف
میز جلو مبلی چهار تيکه در رنگ های طلایی و سفید و معرق طراحی شده است.معرق میز جلو مبلی چهار تيکه به وسیله دستگاه لیزر برش خورده و به وسیله دست مونتاژ می شود.
میز جلو مبلی چهار تيکه از چوب های راش و ام دی اف ساخته شده است که چوب راش بدلیل مقاومت بالا در برابر عوامل طبیعی طول عمر زیادی دارد.
یکي از ویژگی های میز جلو مبلی چهار تيکه این می باشد که با توجه به
اینکه میز ها به صورت کشویی زیر یکدیگر قرار می گیرند فضای کمی را درگیر می
کند.
میز جلو مبلی چهار
همیشه عادت داره وقتی از درد پا و سخت بلند شدن و زمین گیر شدنش خسته و کلافه میشه به جوون هایی که اطرافش نشستن میگه:" پیر نشید، بدترین درد پیریه!"
یه بار در جوابش گفتم آخه اینجوری که شما میگی باید جوون مرگ بشم تا پیر نشم!!
همان لحظه بود که ترس تمام نگاهش رو گرفت و انگار اگر ما نباشیم زمین گیر تر میشه، گفت:" خدا اون روز رو نیاره، که من باشم و شما نباشید!"
میگم خب آخه مرگ که پیر و جوون نمیشناسه، بعد یه لیست بلند بالا از کسایی که میشناسه و میشناسم براش می
چند وقت بود اینقدر غیبت می کرد که حد نداشت.
اما خودشم حالش خراب بود از این همه غیبت کردن.
دلش می خواست دیگه غیبت نکنه اما نمیشد
نرگس بهش گفت کتاب سه دقیقه در قیامت رو میارم بخونی ،حتما اثر داره.
گفت کار من از کتاب و این حرفها گذشته ،من نمی تونم اینجوری ترک کنم.
گذشت .دیده شد  دیگه غیبت نمی کنه .
جویا شدند چی شده که متحول شدی؟
گفت خواب دیدم.
خواب دیدم یه سینی جلوم گذاشتم که چن تا کله ی آدم توشه.با یه کارد تیز این سرها رو تيکه تيکه می بریدم و
داشتم یه سری پست از یه پیج کاملا شخصی می خوندم و پاک می کردم.
چه روزایی گذروندم. قبلا بیشتر از خودم خوشم میومد؟ بیشتر از خودم عکس می گرفتم. الان خیلی کمتر. بابا ولی اون موقع هم خیلی داغون نبودما! 
 
یه جایی نوشته بودم یکي بهم گفته : مطمئنم دیر یا زود برمی گردی. منم گفتم هع! بعد الان دو سال میگذره و من برنگشتم
وسوسه شده بودم بارها اما وای به حال کسی که بخواد درباره من چیزی رو پیش بینی کنه و من خوشم نیاد. هرجور هست بهش ثابت می کنم اشتباه کرده
 
احساس م
داشتم با دوتا از گربه ها ناهارمو میخوردم.یه کلاغیم اون ور تر داشت واسه خودش راه میرفت.بعد به خودم گفتم یعنی مثه این گربه ها که واسشون غذا میندازم میخورن، اگه واسه اینم بندازم ممکنه بخوره؟ بعد گفتم نه بابا اینا دستتو ت بدی فرار کردن.مثه گربه ها که اهلی نیستن بیان.گفتم حالا امتحان میکنم یه تيکه شو کندم پرت کردم.خودم که اصلااا ندیدم تيکه هه کجا افتاد چون لای چمنا افتاد و ریزم بود اما کلاغه با وجودی که دور بود قشننننننگ پیداش کرد رفت برش داشت
اسکلت اصلی و پایه های میز عسلی تک کشو از چوب راش ساخته شده است.در ساخت میز عسلی تک کشو چوب راش و ام دی اف استفاده شده است.چوب راش در برابر عوامل خارجی بسیار مقاوم می باشد و همین امر باعث طول عمر و مقاومت بالای میز عسلی تک کشو شده است.
میز عسلی تک کشو از چهار میز مجزا ساخته شده است.میز های میز عسلی تک کشو به صورت کشویی زیر یک دیگر قرار می گیرند و فضای کم تری را درگیر می کند و به راحتی قابل جا به جایی می باشد.
روی بدنه میز عسلی تک کشو رنگ پولیشی قرار گ
۱. خسته ام!اینستاگرامم رو باز میکنم تا ببینم چه خبره!یه ویدیوی چند دقیقه ای با کپشن پرنسس کوچولوی زیبای من» از یکي از نزدیکان نظرمو به خودش جلب میکنه! ویدیو رو باز میکنم و در کمال تعجب دختربچه پنج شش ساله ی پیراهن پوشِ تاج گل به سری رو میبینم که بردنش آتلیه و دارن ازش فیلم و عکس میگیرن!اولین بار نیست که میبینم پدر و مادری چنین کاری میکنن،اولین بار نیست که میبینم والدین صرفا روی زیبایی های بچه اشون تاکيد دارن،اولین باری هم نیست که لفظ پرنسس»
عین آدمهای دگم افتادیم به جان همه کسانی که می گفتند موشک بوده پدافند خودی بوده.حتی افتادیم به قضاوت کردن کسانی که می گفتند
حالا از شرم نمی دانیم توی کدام دریا خودمان را غرق کنیم. خوب شد حقیقت بر ملا شد. تا حساب دستمان بیاید که مدرنیسم یعنی چه
اولش می گفتیم خیلی چیز خوبی است همه تجهیزات دفاعی را داشتن! حالا می بینیم چه خطرناک است. همه را حواله می دهیم به خطای انسانی و این چیزی نیست که هرگز از دامن هیچ کداممان دور باشد. خطای انسانی را می گویم
خیلی وقته سینما نرفتم. از هزارپا به اینور.چرا؟ واضحه. سینماگرها و هنرمندهای خودخوانده، سوراخِ کسب درآمد رو پیدا کردن. فقط تيکه‌های جنسی.آره قبول دارم. می‌خندیم. خوش می‌گذره.ولی نمی‌خوام کسب‌و‌کار این آدما رو رونق بدم.نمی‌دونم ذائقه‌ی مردم تا کجا قراره به کثافت کشیده بشه.
فست شارژر گوشیمو گم کردم و اورجینالشم دیگه پیدا نمیکنم:(
سه سال ازش استفاده کردم و آخ هم نگفت:( 
انگار یه تيکه از وجودم گم شده:( 
بدجور دلم براش تنگ شده و با هیچ شارژری هم نمیتونم ارتباط بگیرم! شارژر خودمو میخوام:(((
یادمم نمیاد آخرین بار کجا دیدمش
۱. بارووووون + کلی رعد برقای بزرگ آسمون روشن کن [آسمون غرنبه] + بوی خاک + بوی اون درخت سوزنیا + نشستن زیر بارون [دستای یخ زده] + رانندگی زیر بارون [کشتی طور] 
۲. کباب بناب + کباب بختیاری + تن ماهی + یه تيکه پیتزا مخصوص + جوجه چینی طور
۳. حقوووق
۱. به یه پیشول بی چش مرغ دادم [اون چشش ک دیده میشد یه آبی خاص قشنگی بود]
۲. فیلم ace ventura رو دیدم [تيکه های قشنگی داش خندیدم بیشتر رو حرکت سر و صورت جیم کری میچرخید کارگردان انگا مجبور بوده تو فیلم صحنه بذاره همیجو برا تفنن گذاشته بود -_-]
۳. طرح بافتنیمو انتخاب کردم
تماس گرفت. دلم براش تنگ شده . سه هفته ست ندیدمش. تا صدای ترکيدن بغضم رو شنید بچه ها رو سپرد به همسرش اومد خونه ما. باهم قدم زدیم.تصویر سایه ش رو روی زمین که می دیدم دلم میخواست سایه ش رو بغل کنم و ببوسم.
هانیه فرشته ی شونه ی راست من هست. تيکه ی خداگون و نورانی من.
۱. بافت کلاه شوهریو شروع کردم [قسمت ribbed پایینش عالی شد همیشه بافتشو مشکل داشتم ولی این سری تونستم] [کاموا رنگیای alize خیلی خوب و خوشگلن]
۲. کيک قهوه با تيکه های گردو با شیر + قیمه + کشک بادمجون
۳. پیشی پشمالو تپل ـو دیدم که در قسمت های قبل داش مرغ مینا رو میخورد:دی
_سلام. ببخشید، اون مانتو چهارخونه‌هه بود، سبز و آبی. بله همون. سایز هجده ایکس‌لارجش رو دارید؟ ندارید؟ حیف شد. ممنون.
 
+گل به خودی هم نبود حتی. اون توپ لعنتی منفجر شد، ترکش شد. رفت تو تنمون. تيکه‌پاره‌مون کرد. تمام.
+یه جایی بود تو ریوردیل، می‌گفت: "You know how there are just some towns that bad things always seem to happen؟"
Well, Iran was becoming one of those towns, one of those countries.
یه قطار از ریل خارج شد. 
دانلود عکس های پروفایل جدید

دانلود عکس عاشقانه متن دار
رج به رجمی‌بافم خیالت رامی‌شود بیاییاین دوست داشتن رادورِ گردنت بیندازم؟
عکس پروفایل خاص
 
عکس پروفایل ماه رمضان


عکس پروفایل دخترونه


 
تصویر پروفایل شاد, دانلود عکس پروفایل
دلم داره واسه تو پرپر میزنه تو رفتی و هنوز خیالت با منهبدون تو کجا برم کنار کي بشینمتو چشمای کي خیره شم خودمو توش ببینم
  
عکس خاص و زیبا
تو عزیز خواهی ماندحتیاگرفاصله هانگاهت را از من دور کنند
ᴛᴏ ᴛʜᴇ ᴡᴏʀʟ
 
 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="AutoStart" value="False">


 
شاید از حادثه میترسیدیم؛
    تو به ما جرات طوفان دادی.‌!

عاشقان  را سر شوریده به پیکر عجب است
 دادن سر نه عجب؛ داشتن سر عجب است.!
سردار،فرمانده ی دلها.آسمانی ترین
یه تصادفی عادی نبوده. خودکشی بوده. نامه‌اشو لای کتاب تک گویی‌های کلاسیک برای ن پیدا کردم. امادگی اینجا نوشتنشو ندارم. آمادگی ندارم به خانواده و دوستاش بگم. اصن بگم؟ خدایا این رودخونه‌ی خروشان که منو بدون قایق و پارو و حتی یه تيکه درخت که بتونم بهش پناهنده شم توش رها کردی چیه؟ امتحانه؟ کاش قوی‌تر از این بشم.
چه چیزی می تونه از یه بچه ی دوازده کيلویی با هشتاد سانت قد یه هیولای ترسناک بسازه؟ 
عارضم خدمتتون که هفت تا دندون تیز، یه فک قدرتمند و حس خود بامزه پنداری:)
نتیجه اینه که الان من و باباش با مجموع سن تقریبی 60 سال از یه موجود 14 ماهه عین مرگ میترسیم که ناگهان وسط بازی و خنده یه تيکه از گوشتمون توی دهنش جا نمونه:-| 
این است لحظات زیبای مادر و فرزندی
 
ی سره صدای سریالای از مزخرف اون ورترِ جم تو خونمون میاد T_Tسریالای تلوزیون م دوزار نمی ارزیدن ک هیچ ، جدیدا شدن کپی سریالای ترکيه ای :||||||| تازه ی سره تيکه اینگیلیسی م توش میانک چی عاخهههههه ؟؟ :$ -_-فارسی رو پاس بداریم واقعا :||||||||||||سریالای شبکه ی خانگی م ازینا بدتر -_- باید بزنی رو دور تند ببینیشون :||||||||
ب جز هیولا البته
ادامه مطلب
من زیاد اهل داستان دنباله دار نیستم. بیشتر طرفدار داستان کوتاه هستم. در مورد داستان های دنباله دار صاحب نظر نیستم ولی نظر و برداشت شخصی خودم رو میگم؛ داستان شما سبک روایت گونه داره و از باب روان بودن بد نیست هر چند یک مقداری باید روی توصیفات ظاهری یا تیپیک شخصیت ها و فضای وقوع داستان بیشتر کار بشه ولی در کل به نظر من باید یک مقدار از جزییات غیر لازم و غیر ضروری داستان تون کم کنید و به جاش توی هر قسمت از داستان یک جوری خواننده تون رو مجذوب و کن
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب