نتایج پست ها برای عبارت :

هم خونه با استاد

از آدم‌هایی که توی کارشون وجدان دارن، خوشم میاد. درست مثل استاد بانک . که گفت من باید تا فلان قسمت درس بدم و در جواب کسایی که گفتن ما راضی هستیم اگرم تا اون قسمت درس ندین، گفت برام مهم نیست اینجور رضایت! 
و یهو یادم افتاد و فکر کردم چه با وجدان!
 
پ.ن: و خودمو سرزنش نمیکنم بابت این رعایت نکردن فاصله و نیم فاصله و فلان. چون اینجا یه خونه‌اس؛ خونه‌امه و میخوام توی خونه‌ام نیم فاصله رعایت نکنم و حتی فاصله و میخوام ی جور باشه انگار شلوار راحتی پامه
هرگز پیش نیامده برسم کلید خونه رو پرت کنم روی میز یا گوشه کناری؛ کلیدهای خونه مثل یک راز عزیز هست که فقط من و چند نفر دیگه داریمش.خیلی عزیزه. جا نمیگذارمش، گمش نمیکنم. مثل شناسنامه م مهمه و مثل تصویر آدمهای خونه همیشه در نظرم هست و برای من زیباست.
من به عنوان معلم و استاد مقصرم
مقصرم اگه دانشجوی من درس نمی خونه
مقصرم اگه دانشجوی من نمی تونه کار پیدا کنه
مقصرم اگه دانشجو انگیزه نداره، دل نمیده، حالش سر کلاس خوب نیست
.
من اگه عوض بشم، دانشجو عوض میشه
 
اگه استاد در خودش تغییرات مثبتی رو به وضوح احساس کنه، دانشجو هم رو به توسعه خواهد بود
 
 
افتادم به خونه تی .
احتمالا با سرعت کمی که پیش میرم تا آخر هفته ی دیگه طول بکشه .
از اتاق خواب و میز ارایش و لباس هام شروع کردم .
تا شب با کتاب خونه تمومش میکنم.
بعد میمونه آشپز خونه و کابینت هاش .
تهشم میمونه یه جارو و تی حسابی و تامام.
شنبه هفته پیش بود که بعد از کلی آوارگی و ناراحتی نقل مکان کردیم به خونه جدید 
خونه پدرشوهر رفتن منتفی شد و یه خونه باب میل من پیدا شد یه خونه ویلایی و پر از پنجره که هر روز کلی نور میپاشن توی خونه
و الان بعد از یک هفته تلاش بی وقفه برای سامان دادن اوضاع و خوابوندن فندق نشستم روی مبل و دارم ساندویچمو میخورم 
دو هفته قبل داشتن همچین شرایطی برام مثل رویا شده بود و الان من به اون رویا رسیدم 
خدای من شکرت :)
امروز به خونه‌ی پدری رفتم. خونه‌ی گرم و قشنگی که کودکی ونوجوونیم توش گذشته. هر بار که میرم سعی می‌کنم هر گوشه‌شو حتی اگه کوچیک و بی اهمیت باشه به خاطر بسپارم با تموم جزییات و حتی نقص‌هاش. این فقط به خاطر سپردنِ  یه تصویر خالی نیست،‌ هر کنجی از این خونه یه  تیکه از خودِ منه. به هر جاش که نگاه می‌کنم -‌علی‌رغم تغییرات زیادی که توی این سالها داشته-‌ یه قاب از خودمو می‌بینم که شاید زمین تا آسمون با من‌ِ الانم متفاوت باشه اما دوستش دارم و می‌
هیچ میدونی چرا خیلی وقتا میرم کنج اتاقم، گوشه ی پناه و آرامشم و باهات حرف میزنم؟ چون حس تو برابری میکنه با اون حد از امنیت. شبیه وقتی که بعد از پوشیدن لباسای رسمی میای لباس راحتی میپوشی و لم میدی یا مثل وقتایی که بعد از یه مدت دوری از خونه یهو برمیگردی خونه ی خودت و به قول مامان با خودت میگی هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه.
من غریبم توی این دنیا و تو واسم مثل وطن میمونی.
خدا حفظت کنه :)
نام استاد
متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود .
- سوابق تحصیلی :
سابقه  اول
سابقه دوم
سابقه سوم
- سوابق کاری : 
سابقه اول
سا
نام استاد
متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود .
- سوابق تحصیلی :
سابقه  اول
سابقه دوم
سابقه سوم
- سوابق کاری : 
سابقه اول
سا
نام استاد
متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود .
- سوابق تحصیلی :
سابقه  اول
سابقه دوم
سابقه سوم
- سوابق کاری : 
سابقه اول
سا
بسم الله الرحمن الرحیم
حس می کنم تو یه قفس گیر افتادم؛ و دارم بال بال میزنم که خودم رو نجات بدم؛ و چنان خودم رو می کوبم به در و دیوار که پرهام ریخته؛ ولی هنوز توی قفسم.
دخترکوچولوی خونه چند روزه حال نداره و همش بغل می خواد و خواب درستی نداره و من به کارای خونه نمیرسم و خونه به نقطه ای که همش با هم مرتب باشه نمی رسه و اون سه تا بزرگتر خونه خیلی ریخت و پاش می کنن و
و من. دلم روضه می خواد. دلم می خواد بی محاسبه هیچ چیز و ملاحظه هیچ چیز صبح تا شب برم
امروز بالاخره بعد از چندین روز متوالی مامان خانوم زنگ زدن بهم!
بعد کلی سوال و جواب و نصحیت و این چیزا بهم گفت که آخر هفته رو بیا خونه،اما حوصله نداشتم برم و الکی گفتم که درگیر درس و امتحانای میانترم هستم و وقت نمیکنم بیام! اما درس کجا بود؟! :))
کی حال داره این همه راهو بره تا خونه و یکی دو روز بعد دوباره برگرده تهران. من کلا این مدلیم که وقتی یه مدت یه جا بمونم عادت میکنم به اونجا و واسم عادی میشه مثلا وقتی میرم خونه بعد دوباره برمیگردم این خوا
نام استاد
متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود . متن معرفی استاد که به صورت تست وارد این محل می شود .
- سوابق تحصیلی :
سابقه  اول
سابقه دوم
سابقه سوم
- سوابق کاری : 
سابقه اول
سا
خونه رو تمیز کردم در حد خونه تی حالا نشسته ام و با نگاه کردن ب خونه غرق در لذت می شوم بوی مایع لباس شویی ک رایحه ی  گل دارد پنجره ها باز هستند و صدای جیک جیک گنجشک ها می آید عود روشن کردم خانه در آرامش کامل بوی عشق و زندگی می دهد و من شکر گزار پروردگارم هستم بابت زنده بودن، بابت عشق، بابت زندگی ، بابت همه چیز خدایا ممنونتم
اواسط تیرماه بود که به خونه جدیدمون نقل مکان کردیم. وقتی قرار شد که خونه و زندگی سابقمون رو در شمال جا بگذاریم و مدتی در تهران ساکن بشیم، هنوز آپارتمان نشینی برای مادرم خیلی سخت بود. دو سال در یک خونه زندگی کردیم که حیاط تقریبا بزرگی داشت اما خب تنها نبودیم. صاحبخونه هم واحد بالامون بود. امسال به خونه‌ی تک واحدی نقل مکان کردیم. یک خونه‌ی قدیمی که یک اتاق هم در زیرزمین داره.
روز اولی که برای دیدن خونه اومدیم، این اتاق رو برای خودم نشون کردم. بق
"مثلا بنویس: برگرد خونه منتظرم."
نشستیم هی برات شعر خوندیم، شعر نو، غزل، مثنوی، دو بیتی‌های زیر لبی، حافظ، مولانا، حتی آقا شاملو! گفتیمت "دلبرا، صنما، جان جانا؟" دلبرونه خندیدی. گفتیم "اون قلب قشنگت خونه ماست، نشه یه‌وقت بیرونمون کنی بگی دیگه نمی‌خوامتااا! قلبت که هیچی، آخه خودتم خونه‌ی مایی! هرجا که بریم تهش برمی‌گردیم و ختم می‌شیم به خودِ خودت." ایندفعه دلبرونه نگریستی. چیزی که یه عمرِ تموم منتظرش بودیم! زیر لبی گفتی: 
"پس برگرد خونه منتظ
دیر برگشته بودم خونه؛ خیلی زیاد.
رسیدم خونه و مامان هیچی نگفت. بابا هم. آخر شب که چای قبل از خواب رو با مامان میخوردیم گفتم مامان مهم نبود براتون دیر اومدم؟ نه تذکری نه اعتراضی. گفت آدمی که خونه ش رو دوست داره آسمون رو به زمین میدوزه کارهای واجبش رو زودتر تموم کنه برسه خونه. به زور نمیشه بهت بگم دوستت داریم خونه ت رو دوست داشته باش. بچه که نیستی. گفتم مامان من خونمون رو دوست دارم. گفت دوست داشتن یعنی وقت گذاشتن. آدمی که دیر میاد وقت نداره که کسی و
کارای مامانا واقعا سخته.
این یه هفته .که مجبور بودم کل کارای خونه رو انجام بدم
فهمیدم.صبحونه ناهار شام.چای دم کردن و ظرف شستن.
خونه مرتب کردن و.اوووه.
دارم از هوش میرم.
ساعت ۶ از خواب بیدار شدم.

المپیاد .فعلا بای بای.
مامان میگه ها:میگه وقتی مجبور باشی .کدبانو هم میشی.عجله نکن!
اوپس.واقعا توان رفتن دانشگاه رو ندارم.
کاش بگن استاد نمیاد.یا تعطیله.یا هرچی!
من‌هرروز ۳ تا دادخواست واسه بابا تایپ میکنم امروز جون خودکار دست گرفتن
 ساعت ٣:٠٠ شب بود و من درحال بازی کردن بازی محبوبم تو کنسول روبروی تلوزیون بودم و اون شب خوشحال بودم که کسی نیست تا بگه صدای تلوزیون رو کم کن و به راحتی میتونستم تا خود صبح بازی کنم. درحال بازی کردن و لذت بردن از تنهایی وتاریکی بودم که تلفن خونه زنگ خورد. شماره عجیبی روش افتاده بود. نمیخواستم بردارم اما ازاونجایی که مادرم و پدرم مسافرت بودن و ممکن بود اونا باشن گوشی رو برداشتم و گفتم "بله" 
-/ یه صدای هیس مانندی از پشت تلفن امد. مثل صدای گربه. مثل
همسرم راننده ی ماشین سنگین بود، به من گفت بیا پشت فرمون بشین تا یاد بگیری،بعد از یکم رانندگی یادمون افتاد باید جایی بره و منو خونه پیاده کرد‌. تنها بودم که داداشم اومد پیشم. مشغول صحبت بودیم که صدای ج و اومد دویدیم تو آشپزخونه و چشمتون روز بد نبینه، نمیدونم کی بادمجون رو با یه عالمه روغن رو گاز گذاشته بود، بادمجونا سالم بودن ولی کل خونه ی ما رو دوده ی سیاه گرفته بود. تند تند وسیله ها رو جمع میکردم که بشورم یهویی از تخت خوابمون یه عالمه آب
توی خونه‌ای که همسر/ مادر خونه منبع آرامش که نبود هیچ، خونه‌ی امن و امان رو کرد جهنمی که محل تنش و فرسایشه، اعضای اون خونه اگر تبهکار و جانی و و قاتل شدند، بهشون خرده نگیرید.
 
پ.ن: بله می‌دونم و متوجهم که هر کی اختیار داره و خیلی از علما و بزرگان، زن‌های تلخی داشتند اما در نظر بگیرید که این ماجرا قشنگ صفر و صدیه، از اون طرف بزرگانی داریم که اگر همسران پایه و همراه و باعرضه‌ای نداشتند، هیچی نمی‌شدند. جون سالم به در نمیشه برد از تبعات ای
چیزای کمی هست توی دنیا که بدتر از عق زدن خالی پشت در اتاق استاد باشه .
اونم یه استاد با پرستیژ و جدی .
به طوری که استاد پرستیژش رو فراموش کنه و بگه .چته توووو؟خوووبی؟
.دوستم میخنده میگه عین این رمانا شده بوووودد.استاد یهو سکته کنان اومد .‌حالا استادعمومی .حالا همسن بابابزرگ من!
میگم درد نگیری من داشتم میمردم تو میخندی؟
میگه حقته.!

رفیقای سنگدله من دااارم!؟؟؟

واقعا این حق من نیست!
×عوارض داروی سردرد خودش یه درد دیگه اس!
 
 
+در واقع این باید سومین پست هنریم باشه ولی اون دو روز همش تمرین و خط خطی انجام دادم و اصلا قابل انتشار نبودن.
+امروز از پرتره ای که دارم می کشم عکس گرفتم که بالاخره همت کنم و  پست های هنری بذارم.
+حالا خوبه ماجرای عکس گرفتن برای این پرتره رو بنویسم. من قرار بود اردیبهشت عکس بگیرم و کار پرتره امو شروع کنم ولی از عکاسیش میترسیدم. به خاطر همین هر هفته مینداختمش برای هفته بعدش.تا اینکه یه روز نشسته بودم و دوربین هم جور کرده بودم.مامانمو صدا زدم تا چ
هر شب
وقتی هم خونه ایم خسته از کار برمیگشت
فرنی و شامی که براش (ّرای خودمون) پخته بودم رو میخورد
 
برام چایی درست میکرد
 
گاهی من براش درست میکردم اون بیشتر پیتزا و استیک درست میکرد
 
و هر شب برای من ازین حرف میزد که دخترای وایت ادمای مزخرفین و میخواد با یه میدل ایسترنی یا اسیایی یا افریقایی دیت کنه.
 
و اگه نشه
میخواد بره همجنس گرا بشه.
 
الان من با کی هر شب حرف بزنم؟
 
من امادگی رفتن به اپارتمان تنهایی رو نداشتم!
 
عمری هم خونه ای داشتم.
 
باید بر
ظهر وصال بودم داشتم برمیگشتم خونه گوشیم زنگ خورد، "ف" بود :/
-سلام، جانم؟
+سلام، کجایی؟
-وصال
+خب هیچی برو خونه حرف میزنیم با هم
[حس کردم بغض داره صداش]
-چته "ف"؟
+حالا برو خونه
[چند دیقه از من اصرار و اینا]
-[کاملا جربان رو گفت که از حوصله من و جمع خارجه و گفتش که:]بابام فوت کرده
و من بودم و بهتی که تموم نمیشد.
یکی از فانتزیهای زندگیم اینه که ببینم آدمای مختلف، توی خونه‌های مختلف و یا خونه‌های مشابه یک آپارتمان چطوری وسایلشون رو داخل خونه چیدن؛ مثلا دلم می‌خواد درِ واحدهای مختلف ساختمانمون رو بزنم و برم ببینم که هر واحد چه مدلی رو برای وسایل خونه‌ش استفاده کرده. به نظرم دیدنش هم باعث میشه حس و حال هر خونه‌ای رو حس کنی و ایده بگیری و هم اینکه از چیدمانش میتونی احساس اهالی خونه رو درک کنی.
خونه چیزی بیشتر از یک چهاردیواریه، ساکنین خونه میتونن به
× با دانشگاه تهران حرف یه همکاریهایی شده، اگر خدا بخواد فعالیت‌هام رو اونجا باید کم کم شروع کنم. هفته ی بعد با اهرایی ها قرار دارم، با استادم، قرار شد برای استاد دیگری تولد بگیریم و سورپرایزش کنیم و بعد بشینیم در مورد طرحی که قراره آغاز کنیم، صحبت کنیم. البته با حفظ موقعیت در تربیت مدرس. یاد حرف آن استاد بزرگوار در شهید بهشتی میفتم که میگفت تو یک اهرایی نفوذی هستی.
×× مامان رفته پیش دکترش و دکتر بهش گفته که سرکار خانمممممممممممممم چه
سلام

نمیخواین وصل کنین ؟


‍♀️

خب بسه دیگه
انقد وضعیت مسخره ای شده 
جوونا همه ناراضی ،پدر مادرا خیلی راضی
عجیب ترین پدیده این روزا این بود که استاد دفاع مقدس با۶۰ سال سن و ریش و سبیل تشریف بیارن سرکلاس تعریف کنن که چون تلگراما قطع شده از صبح پاشده خونه رو جارو زده ظرفای صبحونه رو شسته ناهار درست کرده ناهارشو با خانواده خوردهه ظرفاشونم‌ شسته بعد اومده سرکلاس تدریس مبانی دفاع مقدس الان کی پاسخگوعه عظمت استاد میشه؟؟
اقا حداقل اینستارو وصل
صدای استاد توی سرم دور میشه و صدای Aaron جایگزینش میشه که می‌خونه: Have you ever fly? let me teach you how. از بازی خیال‌پردازی ذهنم خوشم میاد. بازی قدیمی‌ای که باعث میشه کمتر رنج ببرم. می‌خونه: Dive upon the mountains. Dive into the moon.
یاد پاییز می‌افتم. یاد ویس. یاد تمام اسم‌های نو که داشتیم. یاد شعرهای کتاب ادبیات پیش دانشگاهی می‌افتم. یاد اینکه تنها سالی بود که می‌تونستم با شعرها گریه کنم چون که همه چیز عجیب بود. یاد باغ بی‌برگی می‌افتم. یاد شعرهای کودکی. وقتی هنوز پری م
خصوصیات یک استاد آیلتس مناسب
یکی از دغدغه های زبان آموزان و کاندیداهای آیلتس انتخاب استاد مناسب بوده است. به این دلیل که این آزمون دقیقا یک آزمون سرنوشت ساز است. بر اثر شکست در این آزمون هر فردی ممکن است هزینه های زیادی متحمل شود لذا انتخاب یک استاد مناسب و کاربلد واقعا کار سختی است. اگر شما هم با این مشکل مواجه شده اید لطفا به لینک زیر سر بزنید تا با خصوصیات یک استاد آیلتس خوب آشنا شوید: 
 
انتخاب استاد مناسب آیلتس.
 
 
معرفی دبیران محترم دبیرستان نمونه ملاصدرا درس سال 99-98
 
کار و فناوری
استاد علی ربیع زاده(لیسانس برق_دبیر تخصصی در حوزه برق و سازه های الکترونیکی و کار های عملی) 
 
عربی
استاد ایوب شکاریان (دکترای عربی، دبیر تخصصی) 
استاد عباس مومن (لیسانس عربی"دبیر تخصصی) 
 
ریاضی
استاد ابراهیم بشیریان (فوق لیسانس ریاضی'دبیر تخصصی) 
آقای (اطلاعات بعدا اصلاح میگردد) 
 
فارسی
استاد حسن فراتی (لیسانس فارسی' دبیر تخصصی) 
آقای حاجی پروانه (لیسانس فارسی ') 
 
علو
اسکرام در مورد این نقش کاملا خاص است و برای افرادی که این نقش را برعهده می گیرند آموزش تخصصی و عنوان خاصی(استاد اسکرام) را
در نظر می گیرد. به طور خلاصه استاد اسکرام مسئول انجام کارهای ذیل می باشد:
پیشروی تیم به سوی هدف را تسهیل می کند
تیم را به سوی بهبود مداوم رهبری می کند
قواعد فرایند چابک را اجرایی می کند 
موانع را از بین می برد
همین الاااان توکلاس اعلام کردم که تو المپیاد شرکت نمییییکنم!
و استاد گفت بیخود کردی !
مگه دست خودته؟
گفتم بلی .
گفت دلت میاد اقای فلانی بره شرکت کنه رتبه بیاره بعد تو نه!با اینکه فلان قدر از تو پایین تره و اینا .
حس فمینیستی رو تحریک میکرد به حساب خودش .
گفتم امیدوارم همه از جمله آقای فلانی تو کارشون موفق باشن.
خلاصه .آقای فلانی باااد شده بود که قراره با من رقابت کنه .
گفتم نیستم فسش خوابید .!
استاد گفت بیا باهات حرف دارم گفتم باید برم خونه
متن آهنگ عشق تو صدام از مازیار فلاحیعشق تو صدام مثله غم تویه بارونه زندگیم شده شبو روزای وارونهاز حاله من کسی چیزی نمیدونه، وقتی نیستی خونه، خونه ساکتو آرومهشب تو خیالم سر تو رویه زانومه، برگرد بیا به خونه، خونه بی تو زندونه

ادامه مطلب
روی مبل نشستن کنار شما استاد، بعد این دو سال هنوز هم برای من شبیه داشتن یک دنیای کامل است استاد. درست است که عوض شده ام. و خب این خودش همه چیز را عوض می کند. ولی فقط عوض می کند. از بین نمیبرد. بهتر می کند. استاد وقتی خط شما روی نوشته های من است، که حالا جدی تر شده، که من جدی تر شده ام. نوشته هایم. و همه با من جدی تر برخورد می کند. آره. وقتی خط شما روی نوشته های من است برایم مثل قدم زدن های خوب در باد و نور های زرد است. خیابان های شب خلوت. بله استاد. من هنو
.
غروب اومدم خونه، چراغ های خونه خاموش بود و خونه ساکتِ ساکت بود. از توی اتاق صدای گریه ی مامان می اومد. در اتاق نیمه باز بود. یواشکی داخل اتاق رو نگاه کردم. کنارش آلبوم عکس بود. چندتا عکس گذاشته بود رو زمین و گریه میکرد. عکسِ مادرش، پدرش ،برادر زاده ش و خیلی های دیگه.
یه لحظه انگار پرت شدم به چندسال پیش. هفت سالم بود. یه مدتی بود که اوضاع خونه بد بود. از مدرسه اومده بودم و فکر کردم مامان خونه نیست. مامان توی اتاقش نشسته بود و آلبومِ عکس دستش بو
هوالرئوف الرحیم
از دو حالت خارج نیست.
یا:
بچه ها همیشه انقدر کار داشتن و کارهای خونه هم همیشه همینقدر بوده و من چون دل مشغولی دیگه ای نداشتم، با اینها سرگرم بودم و به چشمم نمی اومد.
و
یا:
بچه ها و رضا نهایت همکاری نکردن رو دارن باهام انجام می دن که من امروز تا ساعت 6 بعد از ظهر یک لحظه فرصت سرخاروندن نداشته باشم تا بشینم پای کار.
 
 
 
 
 
امشب در واقع فقط یک ترکیب زدم
برای استاد فرستادم و استاد طبق معمول تشویق
و امید دادن
خیلی انرژی گرفتم
خب خونه اوکی شد فکر نمیکردم گیر بیاریم اما جاش خوبه اینقدر که خونه های مزخرف دیده بودیم نا امید شده بودیم.  فردا راه میفتیم سمت خونه دوباره چند روز دیگه میایم شمال با وسایلها. دلم برای مامان بابا هم تنگ میشه اما همینجوری هم مامانو چند وقته درست نمیبینم یا نمیدونم اما اون جوری وابسته نیستم نمیدونم چیز بدیه یا نه ولی فکر میکنم اینجوریم. البته ربطی به دوست داشتنشون نداره من واقعا دوسشون دارم فقط خیلی وقت انگار وابسته نیستم. شایدم باشمو الان مع
مامان بزرگ تو خواب و بیداریش .چشمش به من که افتاد لبخند زد .
فقط منو میشناسه تو این حال .میگه فاطمه ام.تنها کلمه مفهومش اینه!
نتونستم بمونم.
اومدم خونه.دارم دق میکنم.
نمیدونم شاید الان من باید اونجا میبودم.
چون مامان با چشمای اشکیش هزار بار ازم خواست بمونم.
نتونستم.
دست من نبود.می موندم عین چی اشک میریختم و فین فین میکردم که چی بشه؟که هی با هر فاطمه گفتن بگم جان و جون بدم؟
نباید میومدم خونه .
خدایا بگو که خوب میشه حالش .
بگوووویه ا
من بشدت دلم برا خونه بچگیا و اون همه علاقهم به مطالعه تنگ شده.
خونه مون که دو طبقه بود و من یه کارتن کتاب روی پله ها داشتم و همه شون رو ۱۰۰ بار خونده بودم و حفظ بودم.
افتاب میتابید تابستون و من یکی از اویزه های لوستر رو برداشته بودم و گرفته بودمش تو نور. نور اون تو تجزیه شده بود و من رنگین کمان دبده بودم و ذوق کرده بودم و به مامانم نشون داده بودم. مامانم الهی فداش بشم اومده بود پایه باهام 
نگاه میکرد. علاقه من به فیزیک از همون جا شروع شد.
اشتباهی شماره ی خونه رو گرفتم. یادم اومد کسی خونه نیست.
از آخرین بار که با شماره خونه بامن تماس گرفتن 16 روز گذشته.
هنوزم دلم میخواد پشت خط خونه صدای مامان رو بشنوم؛ تماس که میره روی پیغامگیر بال بال بزنم بگم مامان کجایی بابا شما چرا گوشی رو برنمیداری
اما نمیدونم
شاید دلم این رو نخواد 
من واسه اینکه یاد بگیرم از دلتنگی نمیرم که رو شونه همه گریه نکنم پوست انداختم. فقط کسی که پوست انداخته میدونه چقدر درد داره. زنده زنده پوستم کنده شد و یه اخ بلن
زندگی ثابت کرد که همیشه نمی‌تونی رو بقیه حساب کنی و یه وقتایی هست که فقط خودتی و خودت، تنها و بی‌یاور.
یه رفیق می‌خواستم همیشه گوش باشه و حرفام پیشش مثل یه راز بمونه. درددل کنم و سبک بشم و حالم خوب شه.
یه دوست نادیده‌ای تو توییتر گفت اونروز که بازگشت به خونه می‌تونه حس خوبی داشته باشه بعد این‌ همه سال. خونه نیست اما جایی شبیه به‌ش می‌تونه باشه.
#خونه
بعد از کلی نذر و نیاز کلی صلوات و دعا قرار شد برم خونه عموم تا خونه خودمون خالی بشه نگران بودم که پدرم دوباره بیفته روی دنده لج بگه باید بری خوابگاه تنها نمیشه زندگی کرد ولی انگار از یکجایی به بعد دلت نمی خواد کنار دوستات باشی دوست داری تنها باشی میخوام این حس رو تجربه کنم حتی به اندازه چند روز .
یکم نگرانم و میترسم از تنهایی ولی انگار فعلا چاره ای نیست مطمئنم اگر خونه خودمون خالی بشه دختر داییم میاد پیشم .
 
این خونه به من حس خیلی خوبی داد.
 
یاد خونه دانشجوییمون افتادم که از صبح تا شب توش میگفتیم و میخندیدیمو شد یکی از بهترین خاطرات زندگیم.
 
راستی پاییز داره آفیشلی میاد :)
 
این خونه دقیقا کنار اقیانوس قرار داره.
 
دقیقا.
 
زیباست.
 
 
واکنش مردهای دور و بر موقع خوردن غذای همسر1- مرد همون طوری که لقمه اول به نیمه های زبونش رسیده: خانم. میگم جدیدا دستت لرزش پیدا کرده? یا شاید بازم موقع ریختن نمک ادویه غذا حرفای اقدس خانم از پشت تلفن حواست و پرت کرد?- خانم خونه: :/ :| میگم اصلا این غذا به پرزهای چشایی شما برخوردم کرد?2- مرد که در حال خوردن آخرین قاشق غذاشه میگه: الحمدلله.+ خانم خونه که از لقمه اول به دهان مبارک همسر خیره شده میگه: طعمش خوب بود? خوشمزه بود?- مرد خونه که لقمه اش رو قورت د
بعد از اولین جلسه ای که با استاد کاف داشتیم،حس پرواز روی ابرها را داشتم که چنین استاد باسواد و خفن نصیبمان شده!
اما این احساس شعف در جلسات بعد تبدیل به حس سرخوردگی شد!همچنان خوشحالم که  در این ترم دو درس با استاد کاف دارم اما تاب سرزنش های هرجلسه اش را ندارم.جلسه ی اول حرف هایش را گذاشتم به حسابِ استادی دلسوز که بچه هایش را نصیحت میکند و در پی ایجاد انگیزه در بچه های سرخوش است اما با تکرار حرف ها در قالب دیگر در جلسات بعدی حس یک دانشجوی خنگ و با
بسم‌الله الرحمن الرحیم
یافارس الحجاز ادرکنی الساعه العجل
استاد دیگر نمی‌خواند
تازه مسئولین متوجه شده اند که چقدر جایش خالی است؟؟؟؟
چقدر دیر!!!
ولی باز هم تشکر 
براستی استاد محمدرضا شجریان لیاقتشان بیش از یک خیابان است
فرهنگ ایران زمین پس تا ابد تا همیشه زیر دین استاد شجریان است همانطور که به حافظ مدیون است
اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر و الغلبه
یک موجود عجیبی ام منکه زندگی کردن باهام و فهمیدنم سختهخصوصا برای آقایون که پیچیدگی ما رو ندارن واقعامن خیلی اوقات احساس می‌کنم درک نمیشمو همسرم خیلی روزا میگه نمی فهمم مشکلت چیه
تا می رسه به جایی مثل امروزکه من منفجر میشمو به دوست مشاورم میگم غررررررر!میگه: گفتی اینها رو بهش؟به جا و به موقع و با بیان خوب، ابراز نیاز کردی آیا؟همسرت اصلا می‌دونه تو چقدر خودخوری می کنی و کردی تا حالا؟گفتم نهو بهم گفت تو دنیای درونت، حرص میخوری، دعوا می‌
سختیه توی خونه پدر و مادر زندگی کردن و بچه ی ته تغاری بودن اینه که بقیه متاهلای خونواده دیگه دعوا های ریز و درشت خودشونم یه سرش رو میکشن توی خونه ی بزرگترا و گند میزنن به روح و روان و دو دیقه راحت توی خونه نشستنت. بچه دار هم که بشن بدتر دیگه، میارن بچه هاشونم میفرستن خونه ی پدربزرگ مادربزرگ، خودشون میرن پی خوش گذرونیشون؛ اصلا خوش گذرونی نه پی کارا و گرفتاریای خودشون. اونوقت باید دعوای فسقلی هاشونم تحمل کرد، مواظبشونم بود که یه وقت نخورن به در
سلام
پسری ۳۳ ساله هستم که از بچگی کار کردم و الان خونه و پس‌انداز دارم. چند وقته از دختری تو آشناها خوشم اومده و میخوام برم خواستگاریش، اما مسئله اینجاست که نمی‌دونم بهش بگم خونه دارم یا نه.،  می‌ترسم واقعیت رو بگم و این خانم به خاطر پول من به من جواب بله بگه و بعدش به عنوان مهریه کل داراییم رو ازم بگیره. .
سوالم از دخترها اینه که وقتی یه پسر خواستگاری تون میاد که خونه و ماشین داره چه ذهنیتی بهش دارید؟ به نظرتون بهش بگم که خونه و ماشین دارم
یادش بخیر پارسال این موقع ها آخرین ترم دانشگاه بودم و یه شب که از دانشگاه برمیگشتم خونه تا رسیدم کرج بارون گرفت و تا رسیدم سر خیابون که سوار تاکسی شم شدت گرفت و تو این مواقع هم تاکسی ها غیب میشن و (حقم دارن انقدر ترافیک و خطر تصادف بالا میشه که میرن خونه هاشون) منم کلی کنار خیابون وایستادم و منتظر ولی دریغ از یه تاکسی از اونجایی هم که اهل سوار ماشین شخصی ها شدن نیستم دیگه بیخیال شدم و پیاده تا خونه رفتم بماند که هرکی از کنارم رد میشد هرچی سوره و
فروردین رییسم گفت مرخصی بگیر کنار مادرت باش.
گفتم نیاز نیست. ایمان دارم خوب میشه میاد خونه می بینمش.
خوب نشد و با آمبولانس بهشت زهرا اومد خونه
خونه هم که نه! از پارکینگ بالاتر نیومد
ایمانم شد شناسنامه ی آدمی که بهش میگفتم خانوم! اجازه میدین عاشقتون بشم؟
شناسنامه رو بهشت زهرا سوراخ کرد با پست فرستاد خونمون.
ایمانم با روزنه پانچ سوراخ نشد؛ با شناسنامه ش باطل شد.
مامانم همه ی ایمانم بود.مرد
 
 
شده ام بت پرست تو
شده ام بت پرست تو
شب هجرون دیگه تمومه  گل مهتاب بر سر بومه
عاشقی جز بر تو حرومه که برای تو زنده ام
آه  که برای تو زنده ام
شده ام بت پرست تو قسم به چشمون مست تو
به کنج میخونه روز و شب شده ام جام دست تو
آه شده ام جام دست تو
به تو چون سجده میکنم شرر تو هر سینه میزنم
به قصه میخوام که بعد از این بت روی تو بشکنم
آه  بت روی تو بشکنم
شب هجرون دیگه تمومه گل مهتاب بر سر بومه
عاشقی جز بر تو حرومه که برای تو زنده ام
آه که برای تو زنده ام
روم از هر
دلم میخواست یه خونه داشتم برای خودم بعد صبح تا ظهر میرفتم یه مطبی کار میکردم بعد ظهر میومدم خونه غذا میپختم برای خودم بعد میخوابیدم و عصر پا میشدم دوخت و دوز میکردم شماره دوزی میکردم بافتنی میکردم خلاصه کارهای ریزه ریزه هنری میکردم 
پی نوشت:البته میدونم اینا همش حرف مفته من اگه بشینم تو خونه بیکار باشم افسرده میشم.دقیقا منظورم اینه که از خستگی درحال مرگ نباشم.البته ترجیحم ماهی 5یا6 تا کشیکه نه 13 تا
بهتون گفتم امروز دانشگاه نرفتم؟
امروز دانشگاه نرفتم
خب؟چراااا؟
چون داداش امروز .بعد اذون صبحی با موهای اشفته و پریشون تو چارچوب در اشپزخونه ظاهر شد .گفت هاااا ؟چته بیداری ؟گفتم دیگه نمیخوام‌بخوابم میخوام‌برم دانشگاه .
یه ذره فک کرد گفت ترم‌چن بودی؟گفتم دااااداااش !۵ دیگه.تو نمیییدونی؟
گفت پرسیدم که بری خجالت بکشی خواهرمن.!ترم ۵ این موقع روز این موقع ماه میره دانشگاااااه؟؟؟میخوای بری در و دیوارو نگاه کنی؟؟؟
دیدم راس میگه .گفتم آخ
چند روز پیش یلدا شیرازی ازم پرسید حست به بوشهر چیه؟ گفتم حس غربت! گفت اونجا که باید حالت بهتر باشه! نزدیکتری به شیراز! گفتم خونه‌م ته دنیاس. من به ته دنیا خو گرفته بودم.
ته دنیا که بودیم عاشق تعطیلات بودم. عاشق اینکه چند روز پشت سر هم همسر خونه باشه. یه جورایی انتظار داشتم تعطیلات اینجا هم مث تعطیلات ته دنیا خوش بگذره. اما قضیه اینه که اینجا نه اون دوستایی که ته دنیا داشتیم رو داریم که روزای تعطیلاتو یه روز در میون خونه ما و خونه اونا مهمون با
یادم رفته بود که افتاب ساعت 11 و 12 که خودشو از پنجره تا وسط های فرش میکشونه، چه ارامشی داره. یادم رفته بود که صدای دمپایی های مخصوص مامان تو اشپرخونه، چه ارامشی داره. اره، خونه همین شکلیه. خونه باید همین شکلی باشه. از تموم اون سرعت دیوانه وار همه چیز، فرار کردم و اومدم تو نقطه امنم. همون مبل همیشگی، همون ن همیشگی و اره همون بهترین ادم های دنیا. 
از گرمای 47 درجه ، از گرد و خاک، از برگشتن موکب ها، از فشار هشت روی ‌‌‌‌پنج ، از ریزش کوه ، از مسمومیت غذایی ، از ضعف و حدودا 24ساعت غذا نخوردن، از درد و مثل مار به خودم پیچیدن  گذشتم و بالاخره رسیدم خونه:)))))
(هیچ جا خونه خودمون نمیشه )
دانلود کتاب خود هیپنوتیزم استاد کابوک
 
دانلود کتاب
 
 
 
 
 
 
 
دانلود کتاب خود هیپنوتیزم اثر استاد کابوک - مجله اینترنتی .
bartarindl.ir › tag › دانلود-کتاب-خود-هیپنوتیزم-اثر-استاد-کابرچسب: دانلود کتاب خود هیپنوتیزم اثر استاد کابوک, کتاب خود هیپنوتیزم, کتاب خود هیپنوتیزم نوشته استاد کابوک, مجله اینترنتی برترین دانلود, مجله تفریحی, .دریافت آشنایی با هیپنوتیزم | کتاب آموزش هیپنو تیزم
cg53.fshost.ir › htmlهم اکنون فایل با مشخصه ی آشنایی با هیپنوتیزم | کتا
+ نمی‌تونستم از رفتن منصرفش کنم- پس چی کار کردی؟+ نشستم کنار دریچه، سیگارم رو روشن کردم و رفتنش رو دیدم- بعدش رفتی خونه؟+ نه ، یه پاکت سیگار کشیدم ، گفتم شاید برگرده- بعدش چی؟ رفتی خونه؟+ آره رفتم خونه و همه عکس هاش رو جمع کردم.- سوزوندی؟+ نه، گذاشتم تو انبار- چرا نسوزوندی؟+ دیوونه شدی؟ شاید برگرده!
| روزبه معین | 
امسال بر خلافِ همیشه شب یلدا سهم من شد خوابگاه
نه تجربه تلخی بود و نه شیرین
یه دلم دل دل میکرد که پر بزنه و بره تو اون کوچه قدیمی خونه باباجون و 
یه پلاستیک پر نون خامه ای بگیره دستشو و سفره یلدا رو بچینه
از اون آلو سهم دل شکموش بشه و خونشون هی دولا راست بشه، هی کار کنه، هی تو دلش غر بزنه به نوه های تنبل و هی غر بزنه و هی غر بزنه
تهشم ک برمیگرده خونه بشینه سفره غرشو جلو مامانش باز کنه و بگه خیلی تنبلن این فامیلات!: دی
چرا من و تو باید فقط کار کنی
دریا به دریااین کوه به آن کوهخونه به خونهلونه به لونهاین سو به آن سواین کو به آن کوبارون می بارهچک چک و چک چک از قلب ابرابه دامن خاکقطره به قطرهشُره به شُرهمی ریزه پایینرو تنِ زمینبارون می بارهچک چک و چک چک دونه به دونهرو بامِ خونهمی زنه باروناز تو آسمونصحرا به صحرابه امر خدابارون می بارهچک چک و چک چک.
 سعید فلاحی (زانا کوردستانی)
*به خاطر کمبود وقت مطالب کم و خلاصه شدن
انگار همین دیروز بود که فصل دوم اومد و مارینت با استاد فو نگهبان میراکلس ها آشنا شد.همون طور که همه یادمون هست استاد فو همیشه خدا داشت راجب اشتباهاتش عذاب میکشید و ما رو یه فصل منتظر گذاشت و بلاخره فرصت رو خوب دونست که این راز رو برامون باز کنه وبگه کار اشتباه اون چی بوده؟؟
ادامه مطلب
سلام سلام 
عرض کنم خدمتتون که یه وقت با خودتون نگید باز رفتم که رفتم :-) 
از شنبه ی بعد از عاشورا بود که ازدحامی خرابکار (بنا و نقاش و گچ کار) ریختن تو خونه مون و هنوز از خونه مون بیرون نرفتن. کاری که قرار بوده نهایت هفت روزه تموم شه هنوز تموم نشده. 
منم اوایلش که قابل تحمل تر بود موندم خونه ی خودمون ولی کم کم با اضافه شدن بوی رنگ و تینر دیگه دیدم باید کوله بارم رو جمع کنم تیپاکس شم منزل باباحاجی :-) 
هاااااا یه خبر اینکه خط تلفن ثابت خونه مون طی چند
این مدت که نبودم مشغول اثاث کشی بودم اونم برای بار سوم تو این چند ماه 
زیبا نیست؟ 
خونه قبلی خیلی قشنگ و بزرگ و دلباز بود واقعا دوسش داشتم ولی خب اون زیبای بی وفا مارو دوست نداشت 
دقیقا دوماه تو اون خونه بودیم و الان یک هفته میشه که اومدیم خونه پدرشوهر
خب اینجا محسناتش زیاده ولی بدی هاشم غیر قابل چشم پوشیه 
بگذریم
فقط همینو بگم که چه دهنی ازم سرویس شد تو این مدت با این حجم کار با یه نخودچی که چهار دست و پا رفتن یاد گرفته و فقط مونده از دیوار راس
 کتاب خود هیپنوتیزم استاد کابوک
 
دانلود کتاب
 
 
 
 
دانلود کتاب روانشناسی هیپنوتیزم کابوک | _
sharepointconference.ir › دانلود-کتاب-روانشناسی-هیپنوتیزم-کابودانلود رایگان کتاب الکترونیکی خود هیپنوتیزم از کابوک – bestlife . روانشناسی و مشاوره. دانلود کتاب pdf خود هیپنوتیزم استاد کابوک – ما طرفدار حق و عدالت هستیمکتاب آموزش هیبنوتیزم — KALP
kalp.ir › کتاب-آموزش-هیبنوتیزم۲ شهریور ۱۳۹۸ - دانلود کتاب هیپنوتیزم پیشرفته – راشل کوپلن – کتابراه . کتاب خود هیپنوت
دیروز از تهران برگشتیم ، تو اتوبوس عمه چندین بار حالش بد شد و لرز داشت ، بابا جلسه داشت برا خونه ، اسنپ گرفتیم ، اومدیم خونه ، تو راه هیئتای عزادهری زده بود بیرون عمه حالش خوب نبود ، من و مامان بردیمش بیمارستان شبانه روزی ، بیمارستانش به شدت کثیف بود ، شلوغ بود ، بعضیا گریه میکردن ، چشای یه دختر کوچیک پر از غم بود ، دکتر سر م نوشت ،صدای هیئتا تا داخل بیمارستان میومد
صبح بابا رفت بانک دنبال کار خونه ، یه صلوات انشالله حل بشه ‌
داداش صبح حال
دارم فکر میکنم خونواده ی جالبی دارم. همه متنوع اند چه از نظز افکار و چه از نظر سبک زندگی کلا هر کسی یه روشی داره . همین تنوعه که از بچگی تا الان منو گیج کرده .
 
قراره اسباب کشی کنم . حدود ده روزه دیگه . صاب خونه ی جدید و محیط جدید و حتی حیاط جدید . پوسیدم تو این آپارتمان اونم با این همسایه های بی بخار و نچسب . البتهبا اینکه حس میکنم تو خونه ی جدید احتمالا آزادیم کمتره اما دوسش دارم . نرفته عاشقشم . صاب خونه بقل گوشم زندگی میکنه پس نمیتونم مهمونی بگیر
 
پنجشنبه شب:
این هفته اصلا بیرون نرفتم که ی هوایی بخورم
با اینکه بسی دلم بیرون می خواست
شنبه با امید بیرون بودم
دوشنبه عصر با علی دانشگاه
سه شنبه صبح با استاد جان دانشگاه
و بقیه تایم این هفته رو خونه بودم
کلی کار داشتم برای انجام
دیگه با استراحت های کوتاهی که بین کارها به خودم دادم
خودم رو کشوندم تا پنجشنبه شب
الان خونه تمیز شده و برق میزنه
کارهای نظافت تمام
فقط مونده ظرف های غذا رو مرتب کنم
ی سری کار رو گذاشتم فردا صبح انجام بدم
پشت کتفم حساب
ینی از صبحم با این اهنگ بدکردار .جیگرم مثل گلس گوشیم پاره پاره شد .!
خب انقددد این آهنگو عزیز شکست خوردمون خوند که من حفظش شدم .!
چی میگفت؟
آهاااا.
"خداحافظی منو عشقم به خودت برسون" ‌و اینا!

منم بی جنبه .
لعنت .!
.
تب و لرز و استاد جانی که میگه برو .برات غیبت نمیزنم!
واقعاااا هیچی از تجارت نفهمیدم .بیمه هم استادش مرخصم کرد .اومدم خونه!
ماتی میگه چشمم زدن.
_بترکه چشم حسود و بخیل و شنبه زا تا جمعه هفته بعدش زا .!_
دیشب برای کمتر از یک ساعت مامان و بابا رفتن که قدم بزنن و من موندم خونه تا درس امروز رو برای کلاس حل تمرین حاضر کنم. تو همون کم‌تر از یک ساعت حالم خیلی بد شد. قلبم سنگین شد. وحشت کردم. وقتی برگردن ایران چی میشه؟ من چطوری دوباره به سکوت و سردی خونه عادت کنم؟ به اینکه صبح که از خواب بلند میشم کسی نباشه که بهش صبح بخیر بگم. کسی پیشونیمو موقع رفتن به دانشگاه نبوسه و بهم نگه خدا به همراهت؟ چطوری دوباره عادت کنم به اینکه شب‌ها که برمی‌گردم خونه کسی تو
دارم فکر میکنم شاید بهتر باشه به اینجا نگم کارگاه. بگم ادامه ی خونه. خونه ی اکستند شده!بقیه ی خونه مون در فاصله ی یک ساعتی.آها. نه. شعبه دوم خونه.اینجوری یه کم وجدان دردم کمتر بشه شاید.الان داره میشه دو ساعت که رسیده م و هنوز هیچ کس صدای تق تق، یا به قول استاد کوچیک، نوای دل انگیز چکش رو نشنیده.از مترو که دراومدم همه جا خیس بود. تا برسم یه بار سکندری خوردم و یه بارم پخش شدم کف زمین.آب بارون از بالا کم بود، همه ی آب کف پیاده رو هم جذب مانتوم شد.این س
شاگردی از استادش پرسید ((عشق چیست؟))استاد در جواب گفت به گندم زار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور.اما در هنگام عبوراز گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی بهعقب برگردی تا خوشه ای بچینی.شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانیبرگشت . استاد پرسید ((چه اوردی؟))و شاگرد با حسرت جواب داد ((هیچ !هرچه جلومی رفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و بهامید پر پشت ترین ان ها تا انتهای گندم زاررفتم.))استاد گفت عشق یعنی همین!شاگرد پرسید پس(( ازدواج چیست؟))استاد به
هفته اخر صفر رو از مدرسه مرخصی گرفتیم و با قطار عازم مشهد شدیم .ولی چ رفتنی!از یک ظهر نشستیم تووکوپه تا جینگ ۲ نیمه شب!
هیچ وقت این مسیر اینقدر برامون کش دار نبود .این ساعتها هم گویی خوای بودن نمی رفتن که جلوووو
خلاصه نیم شب رسیدیم خونه مامان اینا و از فردا بدو بدوها شروع شد .از این خونه به اون خونه از این مراسم به این مراسم .
خونه مامان هم از سیل مشتاقان سروناز پر و خالی می شد یعنی حتی فرصت نکردیم مادر دختری خلوتی باید(به سبک مختار)
خلاصه حسن
باباش با ن ها و ملحفه یه خونه طوری درست کرده بود و خودش نشسته بود تو خونه هه و جوجه مثلا در میزد و دونه دونه جونوراشو میفرستاد تو خونه.داداشم یواشکی فیلم گرفته بود.
با صدای بم ، به قول خودش وشککناک، گفت:منم منم! الفنتههه! درو باز کنید!داداشم پرده رو زد کنار که: بفرمایید آقای الفنت!. و دوباره پرده رو کشید.
 
- سلام سلام! منم منم جیرااااف!- بفرمایید آقای جیرف!
 
- باز کنین!. منم منم! پنترررر!- بفرما پنتر!
 
صداشو بلند تر کرد:- منممم! لااااایننننن!-
کارنامه اعمال این ترم هم اومد بالاخره. همیشه‎ی خدا هم یه استاد پیدا می‎شه که زجرکشت کنه تا نمره رو بذاره رو سایت. منم با این استاد، دو تا درس سخت داشتم و نمره‎هاشون مگه می‎اومد؟ :|
ولی الان خدا رو شکر وضعم بسیار بهتر از چیزیه که فکرش رو می‎کردم. اگه موقعی که دبیرستان بودم، بهم می‎گفتید که تو می‎ری تهران ادبیات انگلیسی می‎خونی و رتبه یک ورودیتون خواهی بود» اول یه قهقهه تحویلتون می‎دادم - از اونایی که پدر اداش رو در میاره :| - و بعدش می‎گفتم
   فلانی ماشین اش از این شاسی بلندهای بزرگه. لذا براش سخته با این ماشین توی مرکز شهر رفت و آمد کنه‌. اینطوریه که به بهمانی میگه برو ماشین بیساری رو(که خونه اش ۱۰ دقیقه پیاده تا خونه ی فلانی فاصله داره) رو برام بیار که من صبح برم دنبال کارام. حالا شب ساعت ۱۱ اینا، یکی از بیساریا ماشین رو برده در خونه ی فلانی و از اون ور بهمانی رفته اون بیساری راننده رو برگردونده خونه. میدونم سر گیجه گرفتین ولی اینا رو گفتم که بگم در وهله ی اول مثل بیساری و بهمانی
 
دانلود آهنگ جدید ساسی به نام استاد با کیفیت 128
گویند گویند گویند که روزی مهر یه دلبری به دل یکی افتادای کاش نمی افتادگویند که هرشب توویِ دستش یه پیاله با من آن نیستاصاً عین خیالش چرا استاد آخه چه کاریه استادگویند که کشته مرده میدادتار مژگونشو من، من به قربونشو ای وایافتاد افتاد افتاد به دلم مهر تو ای کاش نمی افتاد نمی افتاداسفند و دی و خرداد و مرداد
که همش مهمونی آخه چه کاریه استاد استــاددلا دلا دلا دلا استادچرا چرا چرا چراگویم گویم گویم
شاگرد به استاد : راز خوشبختی در چیست ؟
 
استاد : هرگز همنشین احمق ها نشو و با آنها بحث نکن !
 شاگرد : فکر نکنم این راز خوشبختی باشه!
 
استاد : بله , حق با شماست !!
 
اگر به گفتگوی کوتاه  استاد و شاگرد که در بالا ذکر شد توجه کنید و رعایت شود
 
سریعتر به یک برنامه نویس حرفه ای و کار بلد تبدیل میشوید
 
 کاری به کسی نداشته باشید به راهتان با قدرت ادامه بدید
 
حتما سریعتر از آنچه فکر میکنید موفق میشوید و به اهداف تان میرسید و
 
صاحب این تخصص جذاب میشوید .
 
(
حبس شدیم تو دانشگاه و خوابگاه و هی تهدیدمون میکنن به بیرون نرفتن :| یه روز هم که کل درها رو بسته بودن و غیرخوابگاهی ها رو هم حتی در خوابگاه اسکان دادیم
هر دو نفر روی یک تخت خوابیدیم !
از اون طرف هم اینترنت نداریم.
احساس میکنم اسیر شدم واقعا
نه خونه ای ، نه خانواده ای ، نه دوستی ، نه کلاسی ، هیچی!
فقط درس و خستگی های بعدش که تو تنم میمونه این چند روز و دلتنگی واسه دیدن روی اونایی که دوسشون دارم
و حتتتتتی! یک هفته کنسل شدن کلاس ها و عوض شدن تاریخ امتح
حبس شدیم تو دانشگاه و خوابگاه و هی تهدیدمون میکنن به بیرون نرفتن :| یه روز هم که کل درها رو بسته بودن و غیرخوابگاهی ها رو هم حتی در خوابگاه اسکان دادیم
هر دو نفر روی یک تخت خوابیدیم !
از اون طرف هم اینترنت نداریم.
احساس میکنم اسیر شدم واقعا
نه خونه ای ، نه خانواده ای ، نه دوستی ، نه کلاسی ، هیچی!
فقط درس و خستگی های بعدش که تو تنم میمونه این چند روز و دلتنگی واسه دیدن روی اونایی که دوسشون دارم
و حتتتتتی! یک هفته کنسل شدن کلاس ها و عوض شدن تاریخ امتح
بسم الله مهربون :)
 
در حالی که شما در خواب ناز به سر میبرید، یا در کنار خانواده صبحانه نوش جان میکنید یا خوشحال و شاد و خندان میرید سر کار و دانشگاه، بنده یک ربع مورد شست و شوی استاد واقع شدم ^.^
حالا چرا؟ اول صبحی مریض نبود، به یکی از پسرای کلاسمون گفت بیاد به عنوان مریض آماده شه معاینه ش کنیم. اونم ریلکس پیرهنش رو درآورد دراز کشید روی تخت. استاد هم به من گفت بیا معاینه کن =||||||
گیج و ویج مونده بود چکار کنم. بهش گفتم معذبم استاد. گفت چی؟ معذبی؟ و د
16/7/97امروز گوشی موبایل دستت بود منم گفتم سوفیا عشقم بگو الو سلام بابا،واااای باورم نمیشه تو سریع گفتی الو للام،باورت نمیشه کشته شدم از بس ذوق کردم،صبحشم خاله گفت دست نزن بده،تو هم سریع گفتی بده!!!!وای مامان شکر خدا که تو رو دارم ماشاءالله بهت که ایقد تیز و باهوشیکلمه های که میگی رو دوست دارم همون موقع برات بنویسم اما وقت نمیکنم مخصوصا این روزا که اسباب کشی داشتیم و از خونه رجایی اومدیم خونه جدید،ان شاءالله که اساب کشی بعدی خونه خودمون باشیم،
فکر میکنید چی شد؟؟؟
همین الآن یه نفر از پنجره خونه مون اومد بالا و از لای پرده داشت تو خونه رو نگاه میکرد!!! چهرش تو تاریکی پشت پنجره مشخص نبود. فکر کردم داداشمه و شوخیش گرفته، ولی شک کردم، آخه داداشم که از خونه بیرون نرفته بود! بدو بدو رفتم تو آشپزخونه و دیدم داداشم اونجاست! بهش گفتم یکی پشت پنجره است!! سریع دوید تو کوچه! ولی طرف در رفت! داداشم گفت یه پسر حدودا 17 ساله بوده
 
یاد داستان اسکارلت (بر باد رفته) افتادم که یه ی تو شهر پیدا شده بود که
خوب مثل اینکه فردا اون سمت شلوغه و من با خیال راحت بعد از ظهر میام خونه و بازدبد دوم مالیده می‌شه.ولی جاش رو دوست داشتم.کاش هفته بعد هم هماهنگ کنن بریم.
یه جوری از کنسل شدن یا پیچیده شدن کلاسا خوشحال میشم که انگار قراره چه کار مهمی عوضش انجام بدم.میام خونه یا میخوابم یا نهایتا نت‌گردیه دیگه‌.این همه خوشحالی نداره که
گفتم این دفه مث دبی نکنم، هر وخ دلم خاس استوری بذارم، و خب حالا احساس میکنم دارم دهن ملت را صاف میکنم! :/ 
پسرررر :| ی دور اومدم پست بذارم صفحه رفرش شد پرید! منم گفتم وختی رسیدم خونه دیگه پست میذارم!
دیشبم خونه دوست بابا موندیم! بابا نسبتا لاکژریا! الان اینا بیان شهر ما ک هیچی نداریم!؟خونمون جای اضافی نداره!؟ خلاصه که در برهه های متوالی پشم ریزون امروز صبح با اصرار و اکراه! خارج شدیم و اینقد تارف کردن که مامانم گفت باشه بابا ظهر میایم :| 
ولی همه تر
۱. رفتیم خونه دوس جون فیلم دیدیم و حرف زدیم و خندیدیم [بینوا را سپس تکانی داد:دی] + بستنی قهوه با شاتوت ترش [پس من یه موز برمیدارم:دی]
۲. شوهری سورپرایزی اومد دنبالم رفتیم خونه:بغل ♥
۳. کتاب Harry potter & the chamber of secrets ـو تموم کردم [خداوکیلی با اینکه میدونمم چی میشه ولی خوندن کتابش ذوق داره آدمو میکشونه] 
نمیدونم همه کسایی که تجربه زندگی خوابگاهی رو دارن این حسو دارن یا نه، اما من از وقتی رفتم خوابگاه تا لحظه اخر حضورم هیچ وقت اونجا احساس راحتی نکردم. کاری به بدی و خوبی اون دوره ندارم اما باعث شد من یه چیز جدید رو حس کنم و اونم اینکه تو خونه خودت بودن لذت داره. 
حالا بهش اضافه میکنم که تو خونه خودت بودن و بیکاری لذت داره شاید امسال از اول مهر تا الان حتی یه روز بی دغدغه نداشتم دیگه واقعا داشتم دیوونه میشدم واسه یه روز لش کردن تو خونه بلاخره رس
هیچ کس برایش آشنا نیس . مثل دوران کودکی ، از سر کوچه تا در خانه قدم هایش را میشمارد . یک ، دو ، سه ، .، هفده . بالای درب ورودی لامپی شکسته آویزان است . چفدر تبلیغ به در و دیوار صندوقچه خاطرات بچگی ش چسبانده اند . کلید در مغزی در می چرخد و صدای باز شدن زبانه تمام خاطرات را زنده می کند . لعنتی . چند ساله گذشته ؟ اوووففف . کی باورش می شد خونه ای که پر از سر و صدا بود و پر بود از بچه ی قد و نیم قد و کلی آدم بزرگ ، حالا شده خونه ی متروکه محله ای نوساز که بوی تعف
روزهای پایانی سال، همه ما با یه موضوع مهم درگیریم: خونه تی. بسیاری از ما اینکارو خیلی دشوار تصور می‌کنیم و می‌دونیم که وقت و انرژی زیادی برای اون باید صرف کنیم. اما گذشتگان ما خونه تی رو خیلی عزیز و محترم می‌دونستن، با اینکه اصلا تکنولوژی الان رو نداشتن. در مقاله خانه تکانی عید، داستان گذشتگان ما رو در مورد خونه تی خواهید خوند. و اگه دنبال نیروهای خوب متخصص هستید تا توی اینکار به شما کمک کنه، ما شما رو به صفحه نظافت منزل آچاره دعوت
امروز چه روز مزخرفی بود. از نظر بعد انسانی میگم. اگر بخوام قلبی بگم میگم خدا رو شکر. نماز ظهر رو فرصت نکردم بخونم. حقیقتنش فراموش کرده بودم نماز بخونم، از اثرات پسایه.فردا کوییز دارم که جمع کوییز‌ها میشه نمره پایان ترم. باید انرژی‌ام رو جمع کنم و بخونم. بیشتر امروز درگیر کارهای مهسا بودم. دائم بهش میگم کارهات رو ننداز دقیقه نود تو گوشش نمیره. یکی دیگه از دوستام هم خونه خریده روی این خونه وام بوده. دوستم هم داشته پرداخت می‌کرده مرتب. اما
پاس کردن درس های سخت دانشگاه معمولا یکی از نکاتی هست که باید یاد بگیرید.
تو این نوشته میخوام بهتون بگم چجوری اونا رو پاس کنید .
رشته ی من کامپیوتر بود و متنفر بودم از طراحی الگوریتم و نظریه و . .
خلاصه با هر سختی که بود بعد از 12 ترم همشو پاس کردم و فقط مونده بود طراحی و نظریه . این دو تا رو هم ارائه به استاد کردم.
خواستم بگم اگه یه درسی رو دوس ندارید تا میتونید اونو بیفتید بعدش بار آخر استاد دلش میسوزه و پاستون میکنه .
اگه هم نشد بذارید واسه ارائه ب
سلام
 
دارم از چند روز پیش فکر میکنم اگر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بخوان به خونه من بیان، من چه غذایی درست میکنم و چه طور خونه م رو میچینم و چه چیزی از وسیله ها حضرت رو ممکنه آزرده کنه؟ 
چی بین وسیله های من امام زمان پسند نیست؟
هر روز که از خونه میام بیرون که بیام سرکارم تو دلم با خدای خودم صحبت میکنم درد دل میکنم از گرفتاری هام میگم از مشکلات مریضی میگم از بدهی میگم خلاصه از هرجای که یهو پا بده میگم آخه مشکلات زیاده خیلی زیاد خدای کاری نداریم خدا هم یک تنه چه جوری به این همه درد دل مردم گوش میده تا اونجای که یاد داریم میگند خدا تنها هستش هیچ کسی را نداره آخ که چقدر دلم اینجا به حال خدا میسوزه که تنهای تنها هستش عوضش بهتر نه مستاجر هستش چون خودش صاحب خونه هست بدهکاری ن
بچه که بودم دسته و دنبال دسته رفتن رو خیلی دوست داشتم . دو تا خونه اونور تر از خونه آقاجون اینا یه هیاتی بر پا میشد که نوحه خون شون حسین پسر سید بود . حقیقتا چهره و صدای قشنگی داشت تمام دختر ها روش کراش داشتن .دسته این هیات وقتی میرفت دور هاش رو میزد و برمیگشت دم خونه سه تا دایره تشکیل میداد که توی این دایره ها هرکدوم یه دایره کوچکتر بود که افراد داخل دایره کوچکتر جهت چرخش شون بر خلاف جهت چرخش دایره بزرگی ها بود و با ریتم سه ضرب زنجیر میزدن . بعد
استاد عشق : داستان پرپیچ و خم زندگی نابغه ایرانی، پرفسور حسابی
 
استاد عشق ، ایرج حسابی
معرفی:پدرشان آنها را از ایران برد لبنان بعد هم رهایشان کرد. فقیر شدند و غریب، اما عجیب اینجاست که با هزاران بیچارگی دست و پنجه نرم کردند ولی اینقدر موفق بودند که همه ی ما را خجالت می دهند…فوق العاده جذاب است این کتاب!
دیروز سر کلاس خوشنویسی آخرین  نفر بودم که  رفتم واسه نشون دادن تمرین.وقتی تمرینهامو نشون دادم استاد هیچی نگفت و فقط نگاه کرد به تمرین.حرف نزدو بچه ها شروع کردن به اذیت من،استاد بگین پورابراهیم خراب کرده،نوشته هاشو اصلا خوب نمی نویسه و استاد لبخند میزد و هیچی نمیگفت،همه مشغول کارشون شده بودن چند دقیقه ای و استاد دو برگه تمرین منو هی زیرو رو میکرد در اوج سکوت‌.
خیلی جدی پرسید خودت نوشتی؟گفتم بله استاد.
میشه؟!ماشاالله ماشاالله چه قلمی،من ان
پنجشنبه که امتحان باکتری ها رو دادیم ، با الهه انقدر تو دانشگاه موندیم که جز صدای بلبل ها و هوهوی باد دیگه صدایی نیومد . اومدم خونه پنلم رو باز کردم که بنویسم ترم چهار تموم شد و از سختی هاش بگم و از درس هایی که ازش  گرفتم اما دیدم چیز زیادی از این ترم یادم نمونده . انگار همه ی اتفاقات تو یه روز افتاده. انگار همه ی این  درس های وحشتناک  رو تو یه روز داشتیم . یه روز که یا نمیتونی ازش چیزی بنویسی یا اگه بخوای بنویسی صد روز طول می‌کشه . . این ترم تموم
 
وسط هال خونه اى دراز کشیدم که واسه منه. با همه ى کم و کاستى هاش، با همه ى عیب و ایراداش، با همون دوتا پنجره اى که دلبرى کرد، دیگه خونه ى من شده و قرار روزهامو توش سپرى کنم. الان از خستگى چشمام داره میره و اومدم فقط بنویسم که امروز یادم نره که خب البته بعیده این بود یکى دیگه از آرزوهام که محقق شد.
آدمایى که این مدت کنارم بودن رو محاله فراموش کنم
خدایا شکرت
 
دیدین ورزشکارا میخوان وارد میدان ورزشی مهمی بشن نام خدا و معبودشونو میبرنتو آزمونای مهمی مثل کنکور هم گاهی پدر و مادرا بچه هاشونو از زیر قرآن رد میکننروایت میگه میخوای پاتو از خونه بیرون بذاری بگو: بسم الله، آمنت بالله، توکلت علی الله، ماشاءالله، لاحول ولا قوه الا باللهیعنی همون از در خانه که پاتو بیرون میذاری، به میدان امتحان پا گذاشتی!!به عرصه کارزار پا گذاشتی!!افرادی که باهاشون برخورد میکنی حوادثی که باهاشون برخورد میکنی همه و همه اسبا
وقتی دوست دختر هم خونه ایم یهویی ولش کرد و رفت (یه غروب وقتی من از خستگی سرم داشت گیج میرفت و میخواستم چایی درست کنم، یهویی گفت بای بای و رفت!) هم خونه ایم افسردگی گرفت. توی دهه چهل زندگیشه (سی و خورده ای سالش هست)،
واقعا ناراحت شدم.
خوشحالم که حداقل همدمش شدم و ازون حس و حال بد درش اوردیم. 
توی کانادا ملت خیلی مهربونن ولی خیلی به فکر هم نیستن.
داشتن یه هم خونه ای خاورمیانه ای که دل بسوزونه به نظر من نعمته.
در بهترین حالت ممکنه بیان دستتو بگیرن ببر
از اختلاف های بزرگ من و شوهر اینجاست که من توی خونه دلم میگیره و دوست دارم برم کوه ,جنگل,رودخونه,دریا,پارک,مهمونی و. ولی شوهر ترجیح میده بشینیم تو خونه دوتایی چایی بخوریم ,فیلم ببینیم,کتاب بخونیم. .
دیروز با دوستام قرار گذاشته بودم برم بیرون ,هیراد ام گفته بود ۴ برو نهایت ۷ برگرد.قبول کرده بودم,ساعت ۳ بزور از دستش خودمو خلاص کردم حاضر شدم دوستم ساعت ۴ دم در بود با دوستم رفتم. هنوز نیم ساعت نشده بود که اسمس داد
بدون من خوش میگذره!
ده دقیقه بعد
یعنی وضعیت رشته ما اینجوریه که تو طول ترم میریم سر کلاس فقط یه سری اسم میشنویم و حاضری میزنیم بعد میریم خونه از روی کتابای مرجع قطوری که داریم میخونیم ببینیم اصلا اون اسما کجای بدن هستن و کلی سعی میکنیم از تصاویر دو بعدی یه تجسم سه بعدی تو ذهنمون به وجود بیاریم، برای امتحانای اخر ترم تازه ویس کلاسارو گوش میدیم ببینیم استاد جلسه اول داشت چی میگفت! که بازم ممکنه نفهمیم البته :|+ چند ترمه یه سوال ذهنمو مشغول کرده : مگه نگفتن کنکور بدین برین دانشگ
امروز روز عجیبی بود برام.دیشب آخرشب بعد سه روز خونه نبودن برگشتیم با کلی خستگی.صبح زود میم رفت سرکار و من تا ده نتونستم پاشم و حالم بد بود.به سختی پاشدم و کارها رو سروسامان دادم و یکمی خونه مرتب شد.میم سه اومد و خیلی یهویی گفت که باید بره یه ماموریت دو سه روزه.چهار رسوندمش و اومدیم خونه در حالی که همه چیز دلگیر بود و حتی فرصت نشد درست و حسابی ازش خداحافظی کنم.دخترها شونصد بار باب اسفنجی دیدن و من بی حال افتاده بودم.به هیچ کس نگفتم که میم رفته که
هفته قبل،
به یه استاد خیلییییییییییییییییییییی بزرگ ایمیل زدم،
و بهش گفتم که در این رابطه سوال دارم.
 
(یه سوالایی داشتم)،
 
به من برای اول صبح، دوشنبه (اولین و نزدیکترین وقت ممکن) وقت داد.
 
راس ساعتی که گفته بود اسکایپ کردیم.
 
با اینکه ازش نخواسته بودم که اسکایپ کنیم. ولی خوش خواست.
بعدش گفت که این دایرکت و راحته و میتونیم با هم راحت تر ارتباط برقرار کنیم.
 
خیلی شفاف و روشن حرف زد. هم خودش صحبت کرد، هم به من فرصت داد صحبت کنم.
 
خیلی متفاوت بود
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب