نتایج پست ها برای عبارت :

واییی وای وای سوزدورآقااللر

دیروز فیلم گرگ وال استریت رو دیدم ، واييي که چقدر خوب بود ، دوست دارم اینقدر ثروتمند بشم از طرفی هم دوست ندارم اینقده پول داشته باشم !!!
ولی بگما از راه درستش البته ، دوستم توی یه بیزینس کوچیک که داریم سر بقیه رو کلاه میزاره بگی نگی و من قبول ندارم اینو پس به شیوه خودم عمل میکنم
یبار برای قسمتی از معامله رفتم سراغ یه ادم خیلی پولدار ، بعد کمتر یه هفته متوجه کلاهی که سرم گذاشته بود شدم ، من حتی با اینکه اون گولم زد بازم سود کردم ولی خب واقعا از یه
۱-اقا تبریک ،، ۱۰۰ تاییی شدم ولی بگم که مثل همیشه در عین اینکه خوشحالم از اینکه وبم خونده میشه به همون اندازه هم یه ترسی توی وجودم هست 
۲- اون تقلب wowشکل بود که گفتم ، اقا اونو ریدم ( ببخشید دیگه !) ، وقتی نمرمو فهمیدم ندای حاجییی پشمامو سر دادم و برگه رو تحویل دادم 
۳- اول بگم که یکیشون دنگ غذا رو داد( خیلی مقاومت کردم نگیرم ) و از اون یکی خودم نگرفتم ،( گفتم که بگم دنگ میدن بنده خداها ) ، اقا یه ۲۰۰ اومد حسابم ولی باز ۵۰ ازش موند که همه صرف خرج واجب
دیانای عزیزم.
حتی فکرش رو هم نمی تونی بکنی که اون سه دقیقه تلفنی که به من زدی چقدر برام ارزش داشت. اینکه خوندی، و حتی اینکه می خواي وبلاگ بزنی.مثل یه گلبرگ گل ساکورا بود تو تاریکی شب.
رتستی، کتابخونمون راه افتاد. دوستیمونم راه افتاد. یه گروه چهار نفره شدیم. یه دختر مرموز، یه مو بور مطمین به خود، یه انیمه گرلی که انیمه نگاه نمی کنه و.من.
ما چهار تا رفتیم تو کتابخونه تازه باز شده مدرسه و . خوش گذروندیم. کتابای مزخرفی داشت ولی.تو خود کتابا یاددا
از بچگی ازش متنفر بودما:/مثلا وقتایی که مامانم کدو و بادمجون سرخ میکرد،میم به بادمجونا ناخونک میزد من به کدو ها و خب در این ی مورد همواره توی صلح بودیم خخخخ ولی ی چن روزیه بادمجون نداشتیم و منم هی گیر داده بودم کشک بادمجون کشک بادمجون(شاید به یاد میم که دوره ازم:'() خلاصه از مهربونیشون سوء استفاده کردم تا بالاخره  دیروز مامان مواد اولیه رو خرید ولی خب من چون ناهار ساعت شیش خوردم دیگه شام و کشک بادمجونو بی خیال شدم (: امروزم که مامان گفت ناهار کش
سلاممم از بی اینستاگرامی بازگشتم به اینجا
آقا چه میکنید بدون نت؟ خیلی سخته
اینجا از دیروز صبح شروع شد به برف باریدن و تا همین الان داره میباره! اینقد زیاد که صبح از خواب پاشدیم دیدیم ماشینمون زیر تپه ای از برف قایم شده. منم گفتم بیخیال کار مرخصی گرفتم و با دختر موندیم خونه.
دخترم ۱ ماهه مریضه اول سرما خوردگی با تب بعد فقط تب دندون حالا دوباره علائم سرماخوردگی باز گشتن و اینحانب مامانی ام که شبا نیم ساعت به نیم ساعت بیدار میشم و صبحا ۷ ساعت سرک
امروز بعد مدرسه رفتم خونه فاطمه اینا و دو ساعتی ی کله با هم حرف زدیم خخخخ به قدری دلم برای خنده هامون تنگ شده بود که حد نداشت.من و فاطمه به شدت به هم شباهت داریمحتی مامانامونم شبیه همن خیلیییی :| خخخخ و خب این باعث میشه خیلییی خوب بتونم درکش کنم که سه شنبه نتونست بیاد و کنار منو زهرا باشه ولی عوضش خوشحالم که میتونم برم و کنارش باشم(: هرچند کم. اونقدر خندیدیم که ی لحظه به خودم اومدم دیدم سردمه خخخخ خدایی هیچی تو دنیا به اندازه داشتن رفیق به آدم
خدا بسه دیگه، بابا بسه دیگه، چقدر نوکر این دلم باشم، چقدر هی باید به این و‌اون خودمو ثابت کنم، چقدر مگه من طاقت دارم، بابا منیه ادم شکستم، اصلا بچم و کم طاغت، بابا من اون زخمی رو‌خوزذم که تو از حس کردنش مردی، بایا دیگه خفه شدم دوماهه حرف نزدم،لعنتی بهت گفتن حرف زثنزذن ما رو از هم میگیره، گوش نکردی، نخواستم حالتو بد کنم، خواستم باهمه وجودم برا تو باشم، دارم له میشم،دارم میمیرم از بغض، دارم از غمای
میگه:زندگی هنوز قشنگیاشو داره.
زل میزنم تو چشماش و بهش میگم:چند ساعت جلوی آینه با خودت تمرین کردی تا بتونی اینو بگی؟
سرشو میندازه پایین و زل میزنه به دستاش که از ترس اینکه من لرزششونو ببینم،مشت کرده بودش
چشم هامو به آسمون میسپرم تا بازم مثل هر شب
رفتن خورشیدشو تماشا کنم
-کاش برای دیدن طلوعش هم انقدر اشتیاق داشتی.
دستمو دراز میکنم و با اشاره به غروب ازش میخوام باهام هم سو بشه.
چشمامو میبندمبغضمو قورت میدم و میگم: امشب دوباره دردامو قورت
سلام دوستان این داستان زیبا و عاشقانه رو دوست عزیزم شکیلا نوشته که من همراه با عکس های انیمه ای در بین متن ها گذاشتم.
شکیلا مدیر اینستاگرام instagram.com/animelove.ir  هست و میتونید همه پستاشو در اینستاگرام انیمه عاشقانه ببینید.

دیلینگ‌ دیلینگگ دیلینگ دلینگگگهایششش با چشمای خوابالو دنبال گوشیی لعنتی میگشتم تا زنگ هشدارو خاموشش کنمم،یاااا په کجاسستتتاخرششم‌مجبورم کرد سرمو از زیر لحاف گرم‌و نرمم‌بیارمم بیروننن
بلخره گوشیو پیدا کردمو زنگ هشدارو
رمان پرستار ۳ و ٤     بازنشر از پست بانک رمان . ننوشته شده توسط شهروزبراری صیقلانی در هفده سالگی . 
  دیدم گیتار و به اشتباه تو بغل گرفته و داره رو سیماش دست میکشه . گفتم : پسر گل اشتباه گرفتیش . مانی با شنیدن صدام با شوق سرشو برگردوندو گیتار و گذاشت کنار و دویید تو بغلم و گفت: سلام نیمایی .بیا بیا زود بهم یاد بده چطوری بزنمش. با خنده گفتم: کیو بزنی ؟ _گیتارو دیگه گذاشتمش زمین و گفتم : اینو نباید بزنی باید بغلش کنی و نازشو بکشی . مانی با خنده
چندی است که مردد هستم شبیه آنچه که وحید جلیلی عزیز نوشته و خطاب به همان عزیزی که ایشان نگاشته، دلنوشته ای را بنویسم. دلنوشته ای از همان جنسی که آقا وحید نوشت و چه زیبا نوشت.
شبا هت هایی عمیق به لحاظ حوزه کاری با آقا وحید داشته و دارم و به همین  میزان که او دلش خون است شاید بیشتر از آن دل خونی دارم از غربت و تنهایی حضرت آقا که به قول سید حسن نصرالله در کشور خودش تنهاست!!
شاید باورش برای عده ای سخت باشد که چرا رهبری تنهاست ولی برای آنان که مجبور بود
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب