نتایج پست ها برای عبارت :

وقتی پسری از شنیدن صدا دیدنت ناراحت می شود

سلام
من مدتها بود که از پدرم ناراحت بودم.
پدری که وقتي دو سالم بود به انتخاب خودش و کاملا داوطلبانه به جبهه رفت و شهید شد.
هميشه ناراحت بودم که چطور تونست ما سه تا بچه را م تنها بذاره و بره. 
دیگه هیچکس نبود که بره شهید بشه؟؟؟؟؟ چرا در قبال خانوادش، در قبال من که من فقط دوسالم بود و نیاز با حامي داشتم احساس مسیولیت نکرد و هزاران سوال دیگه.
سالها این افکار مرا ناراحت مي کرد، تا اینکه این چند روز بالاخره تصميم گرفتم که ببخشمش.
 
از دست مادر
دانلود آهنگ کبوتر سفید از فتانه مرد پشت خط صداشو صاف کرد: متاسفم این خبرو ميدم . متاسفانه همسرتون به قتل رسیدن. لطفا برای شناسایی و تحویل جسد به بیمارستان . بیاید. هستی؟ همون دختری که مدتی همسر من محسوب مي شد؟ قتل؟ سرنوشتش چطور به یک قاتل گره خورده بود؟ کمي از درون ناراحت شدم، فقط کمي. در حدی که از شنيدن خبر یکی از آشنایان قدیمي ناراحت ميشیم. شاید اگه من از جنس هستی صدمه ندیده بودم، شاید اگه خاطره ی بدی از هم جنسهای هستی نداشتم، بیشتر از این نا
این همه بهت مي گن قدرت نه گفتنت رو ببر بالا ، اما شاید حواست نباشه که به دیگران هم همين حرف رو مي زنن و ممکنه هر لحظه تو شرایطی قرار بگیری که طرف مقابل به تو نه بگه !
آیا واقعا انقدری رشد کردی که ناراحت نشی ، دلخور نشی یا حتی پشت سرش حرف نزنی که فلانی بی معرفته چون من یه چیزی ازش خواستم بهم نه گفت ؟
حالا این " نه " فقط خود کلمه نه نیستا ؛ وقتي یه رفتار اشتباهی رو مرتکب بشی و دیگری بهت تذکر بده هم یه جور نه گفتن به حساب مياد ، یا وقتي دوستت مياد و تو رو
مي‎تونم وقتي که داره با کلماتش هرچیزی رو که توانایی ناراحت کردنمو داره بیرون مي‎ریزه وجه دیگه شخصیتش رو ببینم که تا حدی کوچیک شده که متوسل به این جملاته. و این واسم جواب ميده که ذره‎ای ناراحت نشم. ولی من به این ترفند راضی نیستم. من چیزی بیشتر از این مي‎خوام. چیزی که نه به اون وابسته باشه نه به من.
یه چیزی چند وقتيه که ذهنم را خیلی مشغول کرده و واقعا ناراحتم کرده است.
چند وقت پیش سوار یکی از این تاکسی های آنلاین شدم و متوجه بوی بدی شدم. وقتي بیشتر توجه کردم فهميدم که بوی عرق راننده بود. راستش خیلی ناراحت شدم که این فرد به نظافت خودش توجه نکرده است. بعدا وقتي دوباره و چند باره با این موضوع برخورد کردم، طوری که ایجاد ناراحتی و حس بدی نکنه با راننده شروع به صحبت کردم و از هر دری سخنی گفت. 
متوجه شدم این بندگان زحمت کش شب را درون همان اتومبیل ب
آقای رییس سلام
امروز که از من پرسیدی بیست دقیقه نیم ساعت تلفن صحبت ميکنی و بچه ها رو تنها ميگذاری ناراحت شدم. نه از توبیخ ميترسم نه از کم شدن حقوق و نه .
من فقط از ناراحت کردن شما ميترسم و الان ناراحتتون کردم.
ارادتمند، اینجانب
خدا به موسی گفت: ده روز دیگه پیشم بمون!
موسی گفت: چشم
وقتي موسی برگشت پیش همراهاش، دید که اونا همراه نبودن. از همراه نبودن همراهاش ناراحت شد ولی.
ولی ده روز خدا همراهش بود، پس از تنها موندنش ناراحت نشد!
ده روز موسی تنها بود.
ده روز موسی با خدا تنها بود.
خدا موسی رو خیلی دوست داشت.
کسانی که ساکن الهیه، بهداری و دادگستری هستن کم و بیش راننده های کارسان (بهشون باید گفت مينی، مينی بوس) رو ميشناسن.
یکی از اونها اسمش مسعود بود. چند روز پیش رفتم سر ایستگاه منتظر شدم بیان دیدم هیچ خبری نیست. اومدم پشت جایگاهِ ایستگاه تا زیر سایه باشم. دیدم یه اعلاميه زدن. با دیدنش خشکم زد.
خودِ مسعود بود. "جوانمرگ مسعود ریخکی". دنیا رو سرم خراب شد. اینقدر ناراحت شدم که همون لحظه اشک تو چشمم حلقه زد. ناچار شدم با اتوبوس برم خونه. تو اتوبوس هم همه در
.به قدری ناراحت شدمدتی مرحوم شیخ مرتضی انصاری به دزفول آمده بود و به امور شرعیه مردم رسیدگی مي‏ کرد.
روزی دو نفر که باهم نزاعی داشتند خدمت شیخ رسیده درخواست کردند به مرافعه آنها خاتمه دهند.شیخ فرمود: فردا برای حکم حاضر شوید.شبانه یکی از شخصیتهای شهر به شیخ پیغام داد که چون یکی از این دو با او نسبت دارد استدعا دارد که از ایشان جانبداری کند.شیخ از این پیغام به قدری ناراحت شد که شبانه قصد هجرت از وطن خود نمودهچنین فرمود:شهری که متنفذین آن در احک
باید هزاران خط بنویسم اما فعلا این را از من داشته باشید تا بعد.
وقتي بین زمين و هوایی، زیر پایت تماما آبی دریاست و رو به روی چشمانت چراغ های اسکله مي‌درخشد حقیقتا نميتوانی احساس غرور نکنی از این‌که ایرانی هستی! بالاخره ما دوستت داریم مرزپرگهر. حقیقتا تمام زندگی‌مان را در خودت گنجانده‌ای:)
و بله. دیگر ناراحت نبودم وقتي مي‌دیدم از دور شهر چراغانی شده به سان یک مجلس عروسی:)) یک مجلس عروسی با عروسک‌ها و ماشین‌های خیلی خیلی خیلی کو‌چک! آن‌قدر
طنز خانومي تعریف مي‌کرد:من و همسرم با هم بگو مگو کردیم؛از دست شوهرم ناراحت شدم و با سرعت از اتاق خارج شدم.لباسم رو از پشت گرفت و مانع خروجم شد. در حالیکه من به شدت ناراحت بودم گفتم: ولم کن.به خدا نميخوام حرفاتو گوش بدم؛ سعی نکن منو راضی کنی بمونم؛ من خیلی از دستت ناراحتمنميخوام حتی صداتو بشنوم حتی یک کلمه، پس خواهش مي‌کنم ولم کن.وقتي سرم رو به عقب برگردوندم دیدم پیراهنم به دستگیره درب گیر کرده و شوهرم سر جای خودش نشسته و از خنده روده بر شده
خود ماییم که به آدما یاد مي‌دیم چطور باهامون رفتار کنن.
وقتي برای بار اول و دوم که اون رفتار رو مي‌بینیم و علیرغم ناراحتی زیادمون، هیچ واکنش بدی نشون نمي‌دیم، خب معلومه که به تکرار اون رفتار ادامه ميده و بعد که بهش بگی با این دست جملات مواجه ميشی که: فکرش رو نمي‌کردم آدم اینجوریی باشی که سر این مسائل ناراحت بشی! فکرش رو نمي‌کردم انقدر بی جنبه باشی! فکر مي‌کردم متوجه باشی که شوخیه.
ولی لطفا فکرش را بکنید!
بله من همينقدر بی‌جنبه هستم!
وقتي د
سلام
زندگی خیلی سخته، خیلی سخت.
محکم و استوار باقی موندن خیلی سخته، خیلی سخت.
مخصوصا وقت هایی که هیچی اونجوری که ميخوای نیست، خیلی سخته اميدوار بمونی، ایمان خودت را حفط کنی و لبخند بزنی.
تازه باید مراقب باشی که کسی هم متوجه ناراحت بودنت نشه.
هميشه فکر مي کنیم در بدترین روزهای زندگیمون هستیم ولی مدتی نميگذره که وضعمون از اینی که الان هست هم سخت تر ميشه.
 
امروز یکی از دوست های قدیميم زنگ زد. گفت مادرش دو سال پیش فوت کرده. خیلی ناراحت شدم.
زندگی ه
من هروقت ميخوام برم بیرون در خونه مونو قفل ميکنم
همسری: در رو چرا قفل ميکنی؟
من : من هميشه درو قفل ميکنم!
همسری: عزت ممکنه ناراحت بشه ها!!!
من: وا ناراحت چرا؟
همسری:آخه اون درخونه شو قفل نميکنه تو هم نکن
من: خواهشا از این حرفا مد نکن!ناراحت ميشه  بهش برميخوره!!! شاید اون دلش بخواد وسایلشو دو دستی تقدیم بکنه به من چه!من نميتونم قفل نکنم،شاید اونام بخوان برن بیرون من که نميتونم به هوای اونا درخونمو قفل نکنم بگم اونا حواسشون هست
همسری: .
من: :دی
وا
نمي دونم چرا جدیدا هر کی بهم پیام مي ده ناراحت مي شه !
امشب برای دومين بار یه مکالمه نصفه رها شد و آخرین پیام از طرف من بود. امشب آقای عین و اون شب راضیه
(اصلاحیه : نه بابا مگه ميشه آقای عین ناراحت بشه از من!! یکی از آرزوهامه ازم ناراحت شه:)) 
 
+ تو که مثل گل مي مونی و اگه مهرمو ازت بردارم حالت خراب ميشه چرا با من چون مي کنی؟ چرا؟ نباش مثل بقیه 
ولی من بازم بهت فرصت مي دم. زیادی ریشه کردی توی خاک
(برای گل مریم)
 
+ امسال یه حس متفاوتی داشتم به اعلام نتیج
از دستم ناراحت‌ه، که چرا بی خبر رفتم و بهش نگفتم. که چرا اونجا که بودم بهش پیام ندادم و حال اش رو نپرسیدم. که وقتي برگشتم چرا بازم باهش حرف نزدم و براش تعریف نکردم. 
.
.
.
اگه به من بود نمي ذاشتم بفهمه اصلاً. وقتي نمي تونه بیاد . وقتي دلش مي خواد و نمي ذارن بیاد . چرا باید هوایی اش کنم خب ؟! چرا بقیه این قدر دقیق هوایی اش مي کنن خب ؟! 
اگه بحث به یاد بودنه که خدا شاهده، نگم تک تک لحظات، مطمئناً اکثر اوقات به یادشم. مکان اش که هیچ، زمان اش هم مهم نیس
سلام
من  یک مفدار آدم زودرنجی هستم البته خیلی زود زرنج.ناراحت ميشم و بند بند وجودم این داستان رو نشون ميده و علاوه بر این تازه اشکام مياد بغض ميکنم .رسما ظرایط خودم رو بدتر ميکنم حتی ممکنه شرایط به سمتی بره که من خطاکار بشم. اگه طرفم رند باشه که دیگه هیچ!
اینکه خودم این ضعفم آگاهم یکم شرایط بهتر ميکنهآگاهانه باید به خودم نهیب بزنم که اگه الان اشکت در بیاد یا صدات بالا بره یا بلرزه شرایط به ضرر تو تموم ميشه.پس خود دار باش.
شما وقتي ناراحت م
من آدمِ مناسبتی نیستم!هیچ وقت از رسیدن شب یلدا و عید نوروز خوشحال نشدم!و حتی از رسیدن عید ناراحت شدم.شاید وقتي دیگر که مستقل باشم و تعطیلات به دلخواه خودم سپری کنم،شیرینی عید را حس کنم.
دیشب که ماه بانو وضعیت واتس آپ دوستان و فاميل را نگاه ميکرد،ناراحت شدم!ناراحت شدم که کز کرده بود و ما یلدایی نداشتیم.خانواده پرجمعیت ما پراکندست و اخرین دورهمي که همه جمع بودیم برميگردد به عید سال نود و دو! از ان به بعد هميشه یک نفر غایب داشتیم و من اینجور مواق
دلم که ميگیره
تاوان لحظه ای رو ميدم که دل بستم
نميدونم خوشحال باشم یا ناراحت 
ولی هم خوشحالم هم ناراحت 
شاد بخاطر کسی که بهش دل بستم
دلخور بخاطر ندیدن و نداشتن
شاید روزی دلخوری ها ، ندیدن ها و نداشتن ها تمام شود 
اما هرگز از دل بستنم پشیمان نخواهم شد
چرا که در منتهاالیه دلتنگی ها هم اشکی ميریزم از سر شوق 
که روزی خاطره ای خواهم داشت از دل با دل .
.
از دستم ناراحت‌ه، که چرا بی خبر رفتم و بهش نگفتم. که چرا اونجا که بودم بهش پیام ندادم و حال اش رو نپرسیدم. که وقتي برگشتم چرا بازم باهش حرف نزدم و براش تعریف نکردم. 
.
.
.
اگه به من بود نمي ذاشتم بفهمه اصلاً. وقتي نمي تونه بیاد . وقتي دلش مي خواد و نمي ذارن بیاد . چرا باید هوایی اش کنم خب ؟! چرا بقیه این قدر دقیق هوایی اش مي کنن خب ؟! 
اگه بحث به یاد بودنه که خدا شاهده، نگم تک تک لحظات، مطمئناً اکثر اوقات به یادشم. مکان اش که هیچ، زمان اش هم مهم نیس
وقتي از بنیامينم ناراحت ميشم 
ناخودآگاه دست خودم نیس یهو مي بینم چند ساعته بهش پیام ندادم 
بعد مي خوام پیام بدم فقط براش پست ميفرستم اینا غ ارادی هست و دست خودم نیس .اون بنده خدا هم بغلت اختلاف ساعت ده ساعت و نیم یا خوابه یا سرکار هست و متوجه نميشه من ناراحت شدم ازش.
بعد ميشینم با خودم فکر ميکنم ميگم مقاومت کن چنور ، این دیگه دوست پسر نیس ، نامزدته و دیدی یه دفعه شوهرت شد اینجوری خودتو عذاب بدی زندگیت سخت ميشه، حقیقت اینه من خیلی یه حرف به
احساس مي کنم بعضی چیزا توی وجودم مردن، یعنی خودم کشتمشون. فکر مي کنم پیر بشم حسرتشون با من مي مونن. الان البته هیچ حس خاصی ندارم :| 
یعنی هیچ ذوق و شوق خاصی ندارم در واقع.
وقتي اطرافیانم رو ميبینم؛ به احساساتی که دیگه توی وجودم نیست، بیشتر پی مي برم.
هیچ شور و ذوقی ندارم، فقط زنده ام .
ولی یه زنده ای که ناراحت نکردن بقیه براش مهمه؛ حتی به قیمت ناراحت شدن خودش، این واقعا ناراحت کننده اس.
گاهی وقتا دلم از دستت خیلی ناراحت ميشه، ولی اصلا نميتونم باهات حرف بزنم، نميذاری باهات حرف بزنم، زود ناراحت ميشی، زود کوچیکم ميکنی، زود حق حرف زدن و اظهار نظر رو ازم ميگیری حتی اگه این جمله ها رو‌هم بگم اول به چیزی که تو فکر خودته فکر ميکنی نه ناراحتی که تو دل منه
من ميمونم و یه دنیا غم و یه شب که صبح نميشه بگو براش چیکار کنم
این چه عشقیه که بغضم ميگیره و نميتونم هیچی بگم؟ 
اون شب اصلا خواب خوبی ندیده بودم و یکی از اون شبهای تکراری بود که داشتم به مرگ فکر ميکردم احتمال ميدادم که اتفاق بدی خواهد افتاد
 
صبح وقتي اولین خبرها رو شنیدم گفتم اینا شایعه هست و .
 
ولی بعدش دیگه حرف از شایعه نبود :(
 
خیلی شوکه شدم .
 
وقتي خبر اینطوری شهید شدن و کشته شدن رو(حتی اگه فیلم باشه مثل شبی که ماه کامل شد با اینکه ندیدم ولی وقتي داستان اون رو شنیدم که چجوری طرف رو جلو خانواده اعدام کردن . ) ميشنوم کلا به مدت یک روز قفل ميشم کلا ب
سلام داداش جابرم سلام روضه ی مجسممبعد از چند بار که هی خواستم‌بیام به ديدنت و نشد داشتم فکر ميکردم شاید لیاقت ندارم شاید لایق‌ دیدن روی ماهت نیستمشاید انقدر بدم که نميخوای بیام به ديدنتولی بعد مدتی که بالاخره این سعادت نصیبم کرد و اومدم‌به ديدنت آروم شدم چه آروم شدنیوقتي اسم خواهرتو که هم اسم خودم بود شنیدم تنم لرزید نميدونستم اسم خواهرت زینبهتا اون لحظه که گفتی زینب جان تو هم اسم حضرت زینبیمن از تو توقع دیگه ای دارم.به خودم اومدمم
فردا جشن فارغ التحصیلی مان برگزار ميشود و من هم خوشحالم و هم ناراحت.خوشحال بابت تمام کردن یه مرحله از زندگی و ناراحت بابت تمام شدن دوران هر چند سخت اما شیرین دانشجویی.
امروز و دیروز با جبرانی رفتنم کاراموزی م هم تمام شد.و عملا تنها پروسه اداری فارغ التحصیلی باقی مانده.
و دل کندن از این همه دوست.از این همه خاطره عجیب سخت است.
فردا روز شاد و غمگینی ست برای من.
وقتي بهت ميگم اینکارو بکن اون کارو نکن
وقتي بهت ميگم بافلانی حرف نزن
وقتي بهت ميگم یه کاریو انجام نده.
وقتي بهت ميگم پیش فلانی نرو.
وقتي بهت ميگم عکستو به هرکسی نده
وقتي بهت ميگم همه چیزتو به هرکسی نگو
وقتي بهت ميگم به فلانی دست نزن.
وقتي یکی مياد سمتت یا بهت دست ميزنه یا بغلت ميکنه،بهت اخم ميکنم وميرم اونطرف
وقتي بهت ميگم اگه اینکارو بکنی ناراحت ميشم.
یعنی واقعا ناراحت ميشم
یعنی دلم نميخواد کس دیگه ای بهت نزدیک بشه.
یعنی و
من ناراحت نميشم ازین که کسی وبلاگم رو بخونه.
حقیقتش، چند ماهه، که خیلی هم خوشحال ميشم.
قبلنا حس ميکردم که اینکار که یه اشنا وبلاگمو بخونه ازارم ميده.
ولی الان حس خوبی هم پیدا ميکنم.
 
قبلنا منو این خیلی ناراحت ميکرد،
که کسی اونم کسی که از من این همه سال بزرگتره (هفت هشت سال عدد خیلی خیلی بزرگیه، وقتي سنتون ميره بالاتر اینو درک ميکنین) بیاد ریز به ریز و بند به بند رو بخونه و اطلاعات تکميلی هم بگیره از من،
و منو با نوشته ام قضاوت، و حتی مجازات کنه!
آخه خدا. این چه رسميه؟ 
حتّی نمي‌دونم از چی بیشتر ناراحتم. حتّی نمي‌دونم ناراحت باشم یا نه. کاش مطمئن بودم ازین که اونایی که باید براشون غصه خورد ماییم نه اونا. امّا الآن فقط اميدوارم. یعنی. نمي‌دونم. به خودم باشه، بارها دلم خواسته که بميرم و بعد مرگم هیچی مطلق باشه. ولی مي‌دونم که این خیلی مسخره‌ست. ناراحت‌کننده‌ست. پوچه.
آه. آخه این جوری که نمي‌شه. نمي‌شه این قد الکی باشه که. آه. چقد درد داره. چقد عزیزاشون دارن درد مي‌کشن. آخه. آخه این
قبل ترها وقتي مامان به هر دلیلی ناراحت بود، ميفهميدم که یک جای کار ميلنگد. خانه کسل ميشد؛ بی حوصلگی مامان به همه ی ما سرایت ميکرد. وقتي دل و دماغ هیچ کاری نداشت، دست و دل ما هم به زور به کاری ميرفت. بعد از چند روز که شروع ميکرد به تميزکاری، به گردگیری و به جان آینه ها مي افتاد ميفهميدم حالش خوب شده. صدای جارو برقی ميگفت دوباره سر حال آمده و خدا ميداند چقدر خوشحال ميشدم از شنيدن صدای جارو کشیدن و تميزکاری. امروز که بعد از یک هفته به جان خانه افتاد
فهميدن پوچی زندگی ساختگی ذهن ما و محدود بودن زندگی واقعی ، خیلی برام برکت داشت. حتی نمي دونم دقیقا کی و کجا توی چند ماه اخیر همچین تو دهنی خوردم که چه خوب هم بود. شایدم یهویی نبود. شاید یه روند یا مسیری بود که سال ها طول کشید. چه راه سختی هم داشت. الان که فکر مي کنم به نظرم هر دوتاش. 
هرچی هست ، دوست دارم پرنده های توی قفسمو آزاد کنم 
ميخوام بهشون بگم نترسین برین . بال بال بزنین . پرواز کنین 
پرواز کنین هر جا که به دلتون قشنگ و روشنه . اوج بگیربن
دیگه از اومدن و رفتن ها  نه خوشحال ميشم و نه ناراحت
این رو وقتي فهميدم که پسرک گلدون جهیزیه م رو شکست اما بدون این که اخم بیاد تو صورتم سطل آشغال رو گذاشتم جلوش و گفتم با احتیاط جمعشون کن تا من نماز بخونم.
این رو وقتي فهميدم که دم عید باید سی ملیون دیه مي دادیم واسه بی احتیاطیه یه نفر دیگه و اصلا هیچ حس ناراحتی یا غم یا حتی انزجار از اون طرف توی من به وجود نیومد.
یا وقتي  فهميدم که چهارتایی یه انگشتر برای مادرم خریدیم و مامانم انگشترش رو گم ک
امروز روز اول بود . تمام تلاشم رو کردم که بفهمم اولین نقطه اى رو که عصبى ميشم و یکى از دلایل رو کشف کردم: نداشتن توان "نه" گفتن! + یه آشنایى داریم ما که اصلاً براش مهم نیست تو ناراحت ميشى و دقیقاً همون کارایى رو انجام ميده که تو رو ناراحت ميکنه و هر چى جیغ و داد و فریاد کنى که تو رو خدا انجام نده و باز انجام ميده و من آخرش خیلى عصبى ميشم اما چون زورم بهش نميرسه کارى نميتونم بکنم حریمم رو داغون ميکنه و ميره .از رفتاراش خوشم نمياد اما اون رفتارشو با قل
اگه اینجا یا به وسیله‌ی اینجا کسی رو آزار دادم یا ناراحت کردم از عمق وجودم عذر مي‌خوام. شما بذارید به حساب اینکه متوجه نبودم دارم چیکار مي‌کنم.
اگر قابل جبرانه یا اگر در ازاش مي‌تونم کاری براتون انجام بدم بهم بگید.
شدیدا احساس مي‌کنم کسانی از دست من ناراحت هستن و این قلبمو مچاله مي‌کنه.
آقا امروز که بعد دو هفته با طرف کلاس داشتیم سر قضایای پیش اومده سر کلاس ما کلی جیغ و داد زد و شدید بغضش گرفت و در کل خیییلی ناراحت و عصبی بود.
من نمي دونم کی اینقدر پلید شدم ولی با تک تک سلول های بدنم از اینکه اینقدر ناراحت و در عذابه خوشحال شدم واقعا خوشحال شدم قشنگ اتفاقای پارسال داره تکرار ميشه ولی این دفعه اونی که چشماش اشکیه خانوم آ است
همين دیگه واقعا حالم خوبه امروز:)
دوستم با من تماس مي‌گبرد. از ناراحتی من از خودش مي‌گوید، کمي خسته جمله‌ها را کنار هم مي‌چیند و دلایلی از کارهای گذشته‌اش مي‌آورد. شرم خاصی در حرفهایش هست. هیچوقت بلد نبوده است که معذرت خواهی کند هميشه و از دوران راهنمایی که یادم مي‌آید همين بوده است. هميشه تو خودت باید عذرخواهی را از لحن بیان و حرفهایش متوجه شوی. از این موضوع دیگر فاصله مي‌گیرد و شروع مي‌کند به بیان دردهایی که داشته است.
مي‌گوید نگاهم کن من اینقدر زیر فشارم که دیگر نمي
سلام دوست دارم بنویسم
از حال و روزم بگم
ولی وقتي مي بینم هیچ تغییری نکردم
وقتي مي بینم هر روز یه مدلم و حالم دگرگونه
از خودم بدم مياد
دوست ندارم بنویسم و یه عده رو ناراحت کنم
یه عده رو به این فکر بندازم که با خودشون بگن این عفت اصن معلوم نیس باخودش چند چنده
برام دعا کنید حا دلم خوب بشه
البته یه نکته رو یادم رفت خطاب به اون کسکش بگم.
البته ارزششو نداره ولی خب حس ميکنم ممکنه اینجا رو پیدا کرده باشه و بخونه ميخوادم یاد اوری کنم هیچ پسري تو دنیا به کسکشی خودش وجود نداره و خودش هنوز مقام اول رو داره تو کسکشی.
اصلا برام مهم نیست که ناراحت شدی یا نه کسکش سیری ناپذیر بیچاره خانومت که تو رو تحمل ميکنه.
نوشته دردانه که هستی؟!
سیکتیر بابا.
به تو که اصلا مربوط نیست عوضی.
 
 
لذتی که تو سیکتیر گفتن به حرومزاده هایی مثل این هست تو هیچی نیس
تعطیلات خیلی خوبی داشتم. آنقدر خوب که از تمام شدنش خیلی ناراحت شدم؛
کلی برنامه‌ریزی کردم که به کارهایم برسم، و تقریبا هیچ کدام را انجام ندادم :) عوضش خیلی خوش گذشت و پشیمان نیستم. خیلی خوب بود. این را مينویسم که یادم باشد چقدر چهارشنبه و پنج‌شنبه و جمعه و شنبه خوب بودند؛ مينویسم که اگر روزی ناراحت بودم این را بخوانم و خوبی ها یادم بیاید.
 
+چند تا چیز دیگه هم ميخواستم بنویسم که طبق معمول یادم رفت. 
ميتونم اینم بگم:
خواب من روی کتاب و صفحات باقی/
اینکه کنکور من با آغاز قرن جدید شروع ميشه هم خفنه ، هم خنده دار ، هم ناراحت کننده .
خفن از اینکه تو آغاز قرن جدید مدرسه تموم ميشه و دانشگاه شروع ميشه.
خنده دار از اینکه وقتي یکی بهم ميگه کنکورت چه سالیه ؟ باید بگم کنکور دو صفر :دی
و ناراحت کننده از این طرف که تو اون سال استرس زیادی و ممکنه بکشم ( البته فک نکنم ولی حالا :دی)
به کدومش بیشتر بها بدم واقعا ؟ :دی
 
وقتي اون‌قدر ناراحت و عصبانی هستی، که به ترک دیوار هم مي‌خندی. وقتي که از خودت متنفری و برای فراموشی، غرق خندیدن ميشی. وقتي دیگه از خندیدن هم، بدت مياد.
+ من همين بلا رو سر خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها و راه‌رفتنی‌ها و گپ زدن‌ها و موسیقی‌ها آوردم و الان، هیچ باده‌ای ندارم که خودم رو از خودم دور کنه. این‌جاست که درگیری شروع مي‌شه. و این‌جاست که یا ميميری، یا قوی‌تر ميشی؛ از پس هزار فرار.
یکی از دعاهای هر روزم ، اینه که مي گم خدایا بهم رزق حلال و طیّب عنایت کن !
طبق معمول هميشه ، سرِ کار که مي رم بعضا حرص و جوش مي خورم که چرا فلانی کار نمي کنه ، چرا من که انقدر سابقه بیشتری نسبت به همشون دارم باید یه سری کارای دستی کنم که وقتم رو تلف مي کنه ؟ بعدش هم یکم ناراحت مي شدم که چرا این اتفاقا داره ميفته !!!
تا این که روز جمعه ، با رضا رفتیم تا کل اجناس مغازه ی محمد رو بشماریم . . هر از مدتی کوتاه ، خسته مي شدن و مي رفتن بیرون از مغازه و یا لم مي د
آیا تعریف کامل و جامعی برای کار خوب وجود دارد؟ 
با توجه به اطلاعات من، کار خوب کاری است که وقتي صبح از خواب بیدار مي شوی برای رفتن به سر کار غصه نداشته باشی. کار خوب کاریه که وقتي ساعت کاریت داره تمام ميشه، بال در نیاری
 
کار خوب کاریه که از سپری کردن زمانت در آن محیط ناراحت نباشی.
 
آیا توی ایران کار خوب پیدا ميشه؟
یک هفته‌است استاژر شده و خیلی به‌ش برخورده از این‌که استاد به‌ش پریده که چرا مدفوع بیماری که خون‌ریزی داخلی داشته رو چک نکردی؟ [و وقتي جواب این‌ئه که چندش‌ش مي‌شده، خیلی ناراحت‌کننده‌ست.]
 
 
~ مي‌دونی؟ این روحیه‌ی خوبی نیست برای یک پزشک. 
 
خدا رو شکر زندگی به خوبی پیش مي ره . البته از نظر من
قرار شد حدود ۹۰ متر از  طبقه پایین  رو جدا کنیم برای همتا و حدود ۳۰ متر هم برای اتاق بچه ها و خیاطی و .
 
کلی کار داریم این چند وقت ، خیاطی و بنایی و جابجایی و .
 
 
تو این مدت گاهی همسر از دست همتا ناراحت شده ، همونجور که از دست من ، بعد از این همه سال ،متاسفانه هنوز ناراحت مي شه و اشتباهاتی دارم.
سعی مي کنم یار باشم نه بار  ، سعی مي کنم درکشون کنم و حتی جذابیتها و تازگی ها و  . رو .
البته نمي گم
چرا دیشب خواب ميدیدم لنفوم نان هوچکین گرفتم؟؟؟بعد. رفتم شهر غریب زندگی کردم درسمم ول کردم و به هیچکسم نگفتم که لنفوم گرفتم بعد هم ناراحت بودم هم خوشحال که ميدونستم کی قراره بميرم.بعد درسو کارو گه ول کرده بودم گفتم اخر عمری خوش بگذرونم و گلدوزی کنم و خونه خودمو داشته باشم و ساز بزنم.خلاصه نميدونم توخواب خوشحال بودم یا ناراحت.توخوابمم اخرش بابام فهميد که لنفوم گرفتم چون دکترم دوستش بود بهش گفته بود.شاید باورتون نشه من جوون که بودم فکر مي
ماجرای هاله رو چهارشنبه به بابا گفتم، هرچند مي دونستم که اگه بشنوه حتما ازم ایراد ميگیره که کار بهتری هم ميشد بکنم ولی از تصورم یه کم بدتر پیش رفت یعنی ایراد و‌گرفت ولی وقتي داشتم از خودم دفاع مي کردم کم کم داشت کلافه ميشد:/  حرفمم که تموم شد یهو فقط با تهدید قرارمونو یادآوری کرد که تهش هرچی شد نتیجه همين تصميمای یهوییته و از من ناراحت نشو-_-
من یه لحظه نزدیک بود از کوره در برم قاطی کنم ولی خداروشکر خیلی زود تونستم بفهمم که بابا اصلا مثل هميشه
فکر ميکردم پست قبل منو تا چند روزی آروم کنه اما نشد! من من من خیلی دلتنگم و چرا هیج راهی نیست که خلاص شم؟.
هیچی نميتونه قد دیدن عکساش هم خوشحالت کنه هم ناراحت،عجیبه نه؟خوشحال برای اینکه داری ميبینیش و ناراحت برای اینکه نداریش و سهمت ازش فقط دیدن یه عکسه.(خیلی تکراریه اما امشب کاملا این جملات فهميدم)
من ميدونم وقتي پستا از سه چهار خط بیشتر ميشن کمتر کسی اونارو ميخونه اما من یادم رفته بود یه چیزی رو توی پست قبل بگم؛
راستش ادمای دست نیافتنی هم حق
دیشب گریه کردم.
دیشب کلی گریه کردم.
 
به دوستم ميگفتم که از سکسیزم اینجا، که در قالب "فمينیزم" خودش رو به جامعه چسبونده خسته شدم.
ميری رستوران، پسري که جلوی تو نشسته رو نميبینن و باهاش احوال پرسی نميکنن اغلب و حتی اوردرش رو با احترام نميگیرن.
اینی که ميگم دو بار تا الان برای من اتفاق افتاده دو بار،
 
رفتم رستوران،
خواستیم غذا و نوشنيدنی بخوریم.
یکی از کارکنا اومد و گفت ما بیست دقیقه دیگه ميبندیم (ما غذا رو سفارش دادیم و اومد و داشتیم شروع ميکرد
ناخودآگاه و از شدت دندان درد، در جواب سوال دختر کوچکم که پرسید: مامان جون کجا ميری؟با عصبانیت و فریاد جواب دادم: ميرم دندون بکشم!رها، ناراحت و سرخورده، بدون اینکه حرفی بزند، به اتاقش رفت‌.من که از درد دندان کلافه بودم، توجه ای به او نکردم. مشغول بستن بند کفش‌هایم بودم که رها با کاغذی در دست پیش من برگشت و گفت: بیا مامان جون، ناراحت نباش من برات کشیدم!نگاهی به برگهٔ کاغذ انداختم، یک دندان را نقاشی کرده بود. با شرمندگی نگاهی کوتاه به دختر کوچکم
یه تصوری وجود داره که اگر کسی در قبال رفتار یا حرف نا به جا (و حتی به جا اما ناخوشایند برای طرف مقابل) عذرخواهی کنه آدم ضعیف و مهرطلبی هست و قصد داره همه را راضی نگه داره. ولی من با این طرز فکر موافق نیستم به نظرم اتفاقا این از قدرت شخص هست که اشتباهش را بپذیره و این از شهامت و اعتماد به نفس و مهرورزی (نه مهر‌‌طلبی) مناسبش هست که ميتونه از فردی که حس ميکنه ناراحت کرده معذرت بخواد!
 
اما راضی نگه داشتن همه !!! با این قسمت از ماجرای عذرخواهی موافقم
یه تصوری وجود داره که اگر کسی در قبال رفتار یا حرف نا به جا (و حتی به جا اما ناخوشایند برای طرف مقابل) عذرخواهی کنه آدم ضعیف و مهرطلبی هست و قصد داره همه را راضی نگه داره. ولی من با این طرز فکر موافق نیستم به نظرم اتفاقا این از قدرت شخص هست که اشتباهش را بپذیره و این از شهامت و اعتماد به نفس و مهرورزی (نه مهر‌‌طلبی) مناسبش هست که ميتونه از فردی که حس ميکنه ناراحت کرده معذرت بخواد!
 
اما راضی نگه داشتن همه !!! با این قسمت از ماجرای عذرخواهی موافقم
 رسما انگار جزوی از خانواده نبودم.
امروز‌زنگ زدم خونهدیدم جواب‌نميدن
زنگ زدم موبایل بابا.بابا گفت رفتبم اهواز.منم بیخبر از همه‌جا و همه چیز!گفتم چه خبره اهواز!؟ گفت هیچی دیروز عصری شیشه ميافته‌رو دست داداشت تاندونش رو باید عمل‌ميکردن.
اصن نفهميدم چی ميگه!فقد اشکام بود که‌ ميریخت روی صورتم!
امروز سالگرد ازدواجشون بود!صبح به ناهید پیام دادم تبریک گفتم!از همه جا بی خبر!
سالگرد ازدواجی که تو بیمارستانه؟!
من چه خواهر بدیم نه؟!
از دست خود
چند روزِ پیش که این فکر از ذهنم گذشت که نکند کامَک یک بیماری ترسناک داشته باشد و ترسیدم و اشک در چشمانم حلقه زد ، همه ی دنیا برایم بی ارزش شد. دیگر مهم که هیچ حتی قابل یادآوری هم نبود که بعضی حرف هایش ناراحتم کرده بود. اصلا چه ارزشی داشت که من چرتکه دستم گرفتم و حساب و کتاب کردم . ميدانی دوست من هر چه که باشی و هر کاری که کرده یا نکرده باشی ، من از اعماق قلب لِه شده ام دوستت دارم. حالا که این فکر از ذهنم گذشته است ، دیگر نمي‌خواهم کنارش نباشم یا این
 
سرم داره منفجر ميشه
چرا پروازها رو کنسل نکردن؟
چرا راه های ارتباطی مختل شده بوده؟
چرا کروز تشخیص داده شده؟
وقتي از صبح چهارشنبه خبر داشتن و بهشون گفتن، کی تصميم گرفته خبر بمونه و دست مردم نره؟
شورای امنیت؟ رئیس جمهور؟ نفوذی؟ خائن؟
 
چرا نميتونم ساده باشم و فقط بگم من دیگه پشت هیچی وا نميستم؟ خب این که راحت تره! همه هم درک ميکنن! آدم حسابت نکردن و خنجر از پشت خوردی. هر چقدر ناراحت باشی بهت حق ميدن. 
چرا نميتونم این سوالا رو فراموش کنم و از همه
داستان کوتاه دندان
 
ناخودآگاه و از شدت دندان درد، در جواب سوال دختر کوچکم که پرسید: مامان جون کجا ميری؟با عصبانیت و فریاد جواب دادم: ميرم دندون بکشم!رها، ناراحت و سرخورده، بدون اینکه حرفی بزند، به اتاقش رفت‌.من که از درد دندان کلافه بودم، توجه ای به او نکردم. مشغول بستن بند کفش‌هایم بودم که رها با کاغذی در دست پیش من برگشت و گفت: بیا مامان جون، ناراحت نباش من برات کشیدم!نگاهی به برگهٔ کاغذ انداختم، یک دندان را نقاشی کرده بود. با شرمندگی نگاه
روز گذشته پسرم رو بردم به خانه بازی محبوبش تا هم لذتی برده باشه بعد از یک هفته ی پر از اتفاق، و هم روز کودک برنامه ویژه ای داشته باشه.
شلوغی فضا کمي اذیتش کرد و من اولش تو ذوقم خورد زمانی که گفت بریم خونه! پیش خودم گفتم ای بابا من هرکاری ميکنم خوشحال بشه باز یه چیزی ميشه ناراحت ميشه :(
ولی بعد گفتم من یکی از هدفهام آشنا کردن برنا با فضای بازی همراه با بچه های دیگه و یاددادن چلنجهاش و نحوه برخورد با اونها به برناست.
موبایل رو گذاشتم تو کیف و کنار بر
سپهر تصادف کرد. من نرسیدم کتابم را تمام کنم. 
هول فردا برم داشته. همه مان صحیح سالميم. من خوابالودم. ایده ای ندارم که کی قرار است کتاب را تمام کنم. 
نسترن با سپهر شوخی کرد که دم در بابت تصادفت دعوا شده. شوخی ناپسندی بود. سپهر ناراحت شد. نسترن ناراحت شد که سپهر ناراحت شده. 
من هیچوقت جنبه شوخی را نداشتم! خوابالودم و هنوز بیش از نیمي از یک کتاب چهارصد صفحه ای روی دستم مانده. اگر شوخی مسخره نسترن نبود، یلدای بدی نميشد. 
خاطرم هست که باید از پنج شنبه پ
دیروزی بود با هم ماهو ميدیدیم 
از قابلیت های ماه اینه که فواصل رو از بین ميبره. هميشه همينطور بود . وقتي نگاهش ميکنم هیجان ميگیرم و استرس اما نه دقیقا مثل ساعت قرار.
 
پاورقی: ميگفت تو 800 کیلومتر بهش نزدیک تری. خندیدم گفتم دلت بسوزه پس . اما فکر کنم یه چیزی ته قلب ناراحت ميشه. شاید
 
حامله بودن خیلی سخته،
گاهی وقت ها احساس ميکنم  دارم افسردگی حاملگی ميگیرم. خیلی بدم مياد ک چاق شدم :(
دوروز دیگه تولد شوهرمه نميدونم براش چیکار کنم.
حوصله هیچ کاری رو ندارم اصلا :(
خیلی بی حوصله شدم، مثلا الان مامانم زنگ زد و درمورد جواب سونوگرافیش که با یکی دیگه اشتباه شده بود کلی با هیجان صحبت ميکرد، و من با سردی تمام فقط گوش دادم،،،،
خداکنه نفهميده باشه و از دستم ناراحت نشده باشه.
خدایا خوبم کن :0

بچه های یکی از همکارهام عاشق ی دختری بوده و و
 
 
موشی در منزل شخصی خانه کرده بود و در لانه خود روزهای خوبی را سپری مي کرد ،یک روز که داشت از سوراخ لانه، حیاط را تماشا مي کرد ،صاحب خانه را دید که با خود تله موشی را به خانه آورده است و فریاد مي زند ای زن امشب از دست این موش مزاحم خلاص خواهیم شد ،زن صاحب خانه با خوشحالی به استثبال مرد آمد واز او به خاطر خریدن تله موش تشکر کرد .موش ناراحت به پیش حیوانات خانه رفت و از آنان خواست فکری بکنند . مرغ گفت :تله موش هیچ ربطی به من ندارد . گاو گفت : ما را با ت
امروز چهارشنبه ششم آذر ماه 
حوالی ساعت یک و نیم ظهر  گریان و ناراحت پیاده به سمت خونه ميرفتم 
هنوزم وقتي به اتفاقات صبح فکر ميکنم 
به امروزی که ميتونست قشنگتر باشه ولی نشد 
به ذوق و شوقی که تبدیل به گریه شد 
حالم بد ميشه 
آخ از احمق بودن خودم 
ميد به چی داشتم 
به کی داشتم آخه 
 
فارغ از اینکه قراره این وضعیت چه تاثیری روی آینده‌ی تو بذاره، ناراحت دیدن آدم‌هایی که دوستشون داری، خیلی سخته.
*امروز دانشگاه پر از لباس‌شخصی بود. شاید اونا برای امينت ما اونجان، ولی من از حضورشون احساس ناامنی مي‌کنم.
*ناراحت و گرفته‌ی این دانشجوهاییم که گرفته‌نشون.
*تیر ۹۷، اوایل گرونیا بود. زهرا رو دیدم، گفت ساجده، دیشب تلویزیون روشن بود، گفت ما آذوقه داریم، مردم نگران نباشن. :)) به خنده گفتیم لابد قراره قحطی و جنگ بشه. یک و سال و
باید مراقبِ تک تکِ حرف ها و واژه هایی که توسط دستها و زبانمون زده مي شه باشیم ، امّا بیشتر حرفم در این مطلب در مورد گپ و گفت هامون بصورت نوشتاری هست .
شاید روزانه دقیقه ها و یا ساعت ها مي شینیم پای موبایل و سیستم و بالاخره در هر جایی که فعالیت کنیم ، شرایط طوری پیش مي ره که مجبور مي شیم یه نظر بذاریم ، کسی ازمون سوالی مي پرسه که باید جوابش رو بدیم و امثال این ها امّا باید خیلی احتیاط کرد بالاخره ناراحت کردن ، اسمش ناراحت کردنه و فرقی نداره که بصور
یک جایی ميان این فکر ها که چرا اینطور شد و چرا غمگین شدم و فلان و بهمان به چشم هایم زل زد و گفت: مثل هميشه مقصر خودتی ، برای تو دیگران در درجه اول قرار دارند ؛ شادی و راحتی انان برای تو در اولویت است ، اینکه فلان کار را برخلاف ميل خودت انجام دهی که مبادا ایکس ناراحت شود . اینکه از سر راحتی خودت بگذری که مبادا زد در رنج بیفتد و ناراحت بشود . توی احمق هیچ وقت خودت را دوست نداشتی ؛ هیچ وقت. " ميدونم ، همه ی اینا درسته ولی من برنامه ریزی نشدم که خودم رو د
بار دیگر لیورپول نشان داد که تیم اهل کام بک است 
تیم لیورپول در روز 98/9/2 در مقابل کریستال پالاس قرار گرفت که با نتیجه 2-1 کریستال را شکست داد کلوپ باز هم مشت های گره کرده خود را به طرفداران خود نشان داد و آنفیلد در هوا معلق ماند 
در شروع بازی کریستال یک تعویض انجام داد تا ترکیب بهتری داشته باشدو متاسفانه جواب داد و آنفیلد غرق سکوت شد.
اما بچه های لیوری ساکت نماندند و دست به دست هم دادند وگل تساوی را زدند آنفیلد در حال فریاد بود که کام بک بعدی دیگر
ترور عبد الرضا شهلایی
ماجرای ترور عبدالرضا شهلایی  چیست آیا این ماجرا صحت هم دارد؟
 
خب دوستان همانطوری که مي دانید شهادت سردار نامدار ایرانی یک خبر شکه کندده ای برای هر ایرانی با وجدانی بود و تقریبا تک تک ایرانی ها بعد از شنيدن خبر ترور ناراحت شدند.
 
در زیر جزئیاتی بیشتری از این دسته از ترورها مي خوانیم

ادامه مطلب
ترور عبد الرضا شهلایی
ماجرای ترور عبدالرضا شهلایی  چیست آیا این ماجرا صحت هم دارد؟
 
خب دوستان همانطوری که مي دانید شهادت سردار نامدار ایرانی یک خبر شکه کندده ای برای هر ایرانی با وجدانی بود و تقریبا تک تک ایرانی ها بعد از شنيدن خبر ترور ناراحت شدند.
 
در زیر جزئیاتی بیشتری از این دسته از ترورها مي خوانیم

ادامه مطلب
وقتي این حجم از استرس و نگرانی رو توی چهره ش ميبینم قلبم به در مياد
شروع ميکنم الکی به حرف زدن که مثلا جو رو عوض کنم
ولی خب ميبینم که حالتش تغییری نميکنه و مجبور به سکوت ميشم
اما اینبار تو خودم فرو ميرم
ترکش ميکنم و تنهاش ميذارم 
سرمو به کارای روزمره گرم ميکنم و دور و بر پاشا ميچرخم
 
دیروز بود که فهميدم همين عمه خانومي که من این همه ازش ناراحتم و به نظرم بدتر ازون نیست
تنها کسی بود کهسریع دست همسری رو گرفت
چنتا چک رو که تا یکماه آینده به ترتیب پ
سلام 
دختری هستم که مدتی دیگه به عنوان دندونپزشک تو یه درمانگاه مشغول کار ميشم. واقیعت اینه که از نظر دیگران حتی خانوادم و دوستام من به شدت مغرورم. من واقعا قصد دارم خودم رو اصلاح کنم اما نميدونم چطوری. 
هميشه فکر ميکنم اگه وضعیت دندون های مراجعه کننده نامناسب باشه یه چیز بگم ناراحت بشه یا اگه بیمارم بچه باشه زیاد لج کنه عصبی بشم. راستش گاهی به خودم حق ميدم چون خیلی سختی کشیدم و درس خوندم.
سوالم از شما اینه که چه رفتارهایی از پزشکان و دندونپزش
 
امروز خیلی ناراحت کننده بود، دلخوشی داشتم که اینجا [ایلام در خدمت سربازی] نمازم قضا نشده است، البته چه نمازی! یک مشت الفاظ را خواندن. نمازهایم اصلا روح ندارد و فقط ناراحت از نخواندن آن هستم. حالا یا روی عادت یا روی وجوب آن. برای تنبه خودم، صبح تا ظهر آب نخوردم.
 
ملاقات در فکه، زندگی نامه شهید حسن باقری ص 38
انگار که غم به جای تو همدم من شده بود و نميتونستم یه یاور دیگه رو از دست بدم. از ناراحت بودن خوشحال ميشدم. حالا من یه مونس و هم‌زبون دیگه رو از دست دادم. حالم این چند روزه خیلی بهتره. شاید اون وقتي از ماه که چکه چکه خون از آخر این آدم مي‌چکه فکرت قطره قطره تو رگ‌هام تزریق ميشه. شاید با کاستی خون فکر تو رو به فزونی مي‌ذاره.
وقتي رهبر مآ رهبر به معنای واقعی کلمه ها ، نه یه رهبر معمولی وقتي رهبر مآ از شهادت سردار سلیمانی ، دستشو بزنه رو پاش. و حسرت و غم تو صدا و نگاهش بیاد.
وقتي رهبر ما رهبر خستگی ناپذیر و محکم ما قلبش به درد بیاد و ناراحت بشه به حدی که اشک بریزه. وقتي بالاترین مقام نظامي ما رو یه فرمانده واقعی رو یه انسان واقعی رو ظالمانه شهید کنید و کل مردم ایران رو ناراحت و غمگین. وقتي تو تشییع فرمانده مون ، یه عده کشته بشن و یه عالمه خانواده عزادارتر. ان
مسافران اوکراین.و لعنت بر اوکراین. و لعنت بر مسافرت. و لعنت بر هواپیما و اتوبوس و قطار و هر چیز مسخره ای که بتوان با آن سفر کرد. و لعنت بر غم. و لعنت بر آن هایی که مدیر و مدبر نیستند و کاری مي کنند که دانشجو فرار کند از کشور. و لعنت بر آسمان و سقوط و پاسپورت و ویزا و لینکدین. و لعنت بر "لعنت" که اگر هزاران ساعت هم استفاده بشود باز‌ تخلیه نمي شوی. و لعنت بر ارشاد و مجوزهای مسخره اش که نمي گذارد کتاب های نویسنده چاپ شود و مي رود خارج تا بنویسد، که باز هم
یکی از اولیای گمنام خدا بود. تا وقی مي توانست نمازش را در مسجد نزدیک خانه شان مي خواند اواخر دیگر نمي توانست به مسجد برود ولی نیم ساعت قبل از اذان سر سجاده اش بود و نماز قضا یا مستحبی مي خواند. چهار تا بچه را با نداری بزرگ کرده بود هیچوقت هم به همسایه ها نگفته بود نداریم ميگفت خیلی شبها چیزی برای خوردن نداشتیم ولی صدای ظرف و قابلمه را در مي آورد تا همسایه ها نفهمند غذا ندارند. به همه احترام مي گذاشت از هیچکس ناراحت نمي شد. حتی یکبار انگشتر طلایش
تحلیل‌های ی و اجتماعی و انسانی را بقیه نوشته‌اند و خوانده‌اید، من فقط توصیه مي‌کنم آدم‌های خطرناک نزدیک خود را بشناسید و ازشان فاصله بگیرید؛- آن‌هایی که به‌دنبال انتقام سخت بودند و برایشان مهم نبود انتقام چه در پی دارد، چون هدف وسیله را توجیه مي‌کند!- آن معلم‌ها و دانشجومعلم‌هایی که نوشتند "من معلمم، هزاران قاسم سلیمانی تربیت خواهم کرد" و برایشان مهم نبود که قاسم سلیمانی‌ها، دشمن (داعش) را همراه با خانواده و زن و بچه مي‌کشند.- و آ
 
 
 
 
اما ميبینی برعکس. فقط ناراحت و عصبانیش کردی.
و هیچکاری از دستت برنمياد.
حرفت هم گوش نميکنه.
و فکرای دیگه ميکنه.
هرکاری که ميکنم نتیجه عکس ميده.
حداقل اگه مرده باشم، اونم خیالش راحته که مردم.
و نیستم که بیازارمش.
 
چرا ما ایرانی ها اینقدر باید در کنش های متقابل روزمره مون حواس جمع و با ملایمت باشیم ؟ ! 
یه نقد سالم بدون توهین و از روی تجربه بخوای از کسی داشته باشی اون هم به درخواست خودش درباره کارش، باید خودتو بکوبی به هزار طرف که ناراحت نشه
از وقتي دارم سعی مي کنم مهرطلبیمو بزارم کنار و از عواقب رفتار و خودم بودن نترسم، چه قدر همه چیز سخت شده :/ 
خدا گاهی کاری مي‌کند که از همه بِبُری؛ از همه و حتی از خودت. آن‌قدر چیزهای ناراحت‌کننده نشان‌ت مي‌دهد که از همه چیز و همه کس بدت بیاید؛ از همه چیز و همه کس و حتی از خودت.
اوایل خیلی بیش‌تر از الآن ناراحت مي‌شدم و گله مي‌کردم. اما زنده‌گی مگر چیست غیر از ابتلا و آزمایش؟ مگر زنده‌گی نقشه‌ی خدا نیست که برای هر کس نقش و جای‌گاهی را در نظر گرفته است؟ که اگر غیر از این بود، جبر جغرافیا و تاریخ و محیط همه ناعادلانه مي‌نمود و خداییِ خدا را ناسز
اینو باید توی اولین پست بعد از تابستونم ميگفتم
خوب واقعیت اینه که من بزرگ شدم، از نظر عقلی به خصوص، خوب توی سال گذشته من نميدونم چرا انقدر اونطوری شده بودم که با خیلی هاتون دعوا کردم و خیلی زود بهم برميخورد و اصن یه عجوبه ای بودم برا خودم، نمي دونم چجوری تحمل ميکردین:/ واقعا ببخشید ، اگه کسی رو ناراحت کردم اگه ازم رنجیدید متاسفم، اصلا چند وقته من همش در حال عذر خواهی کردنم واسه رفتار های دوران جهالتم:/ خبر خوب اینکه الان خیلی عوض شدم، ولی خیلی
جمعه‌ی پیش رفته بودیم بیرون، خییییلی سرسبز بود همه‌جا. امسال فوق‌العاده شده، علف‌ها تا گردنمون بود، توشون گم مي‌شدیم :) همه با گوشی من کلی عکس گرفتن، عکس‌های بسی زیبا که حتی من بدعکس هم ذوق داشتم واسشون. عکسام تو مموری ذخیره ميشه. مموری 32 رو یکی دو ماهی ميشه خریدم، حدود صد تومن. چند روز پیش که بقیه عکساشونو ازم مي‌خواستن، نگاه کردم دیدم اصلا خبری از عکس‌ها نیست! مموریم به دلیل نامعلومي بالا نمياد. انقد ناراحت شدن که عکساشون پاک شده، کلی غ
وقتي کسی مرا ناراحت ميکند یا به چالش ميکشد از خود ميپرسم این فرستاده شده تا چه درس مهمي را به من یاد بدهد؟ 
 
در این لحظه فاقد کدام ویژگی شخصیتی و روانی هستم که باعث شده متحمل درد و رنج شوم؟
➖ انسانهای کند ذهن و کم هوش به شما صبر و بردباری مي آموزند ، ➖ انسانهای عصبانی ، آرامش و خونسردی را مي آموزند ،➖ انسانهای تحقیرگر ، عزت نفس را به شما مي آموزند ،➖ انسانهای بی احساس ، عشق بی قید و شرط را ➖ و انسانهای لجباز ، انعطاف را به شما مي آموزند .
بعضی آدمها ،انگار چوب اند…تا عصبانی مي‌شوند ،آتش مي‌گیرند،و همه جا را دودآلود مي‌کنند،همه جا را تیره و تار مي‌کنند،اشک آدم را جاری مي‌کنند.
ولی بعضی ها این طور نیستند؛مثل عودند.وقتي یک حرف ميزنی که ناراحت مي‌شوند ، و آتش مي‌گیرند،بوی جوانمردی و انصاف مي‌دهند ،و هرگز نامردی نمي‌کنند.
این است که هر کس را مي‌خواهی بشناسی، در وقت عصبانیت، در وقت خشم بشناس!
 
 
کنت فکرنی بهخوشیای دنیا دلمو زدهخوشیایی که حتی شاید تجربشونم نکردمخوشیایی که فقط نشستم نگاشون کردمخوشیایی که باهاشون زندگی کردمبزرگ شدمهراسمي ميخوای روشون بزاراما زیاد از تهِ دل خوشحالم نميکنننميخندونمبهم حسِ خوشبختی نميدنشاید بعضی موقع ها هم اشکمو دربیارن.اینروزا بیشتر از اینکه بخندم گریه ميکنمچون گریه کردنم برای خودش نوعی خوشیهو این خوشیِ منهدِل خوشیِ منهو اگه اشکام ترکم کنن ناراحت ميشمبعضی اوقات ميبینم که مردم چطور با خوشیای
#حکایتی_زیبا_از_ملانصرالدین
ملانصرالدین وقتي وارد طویله ميشد به خرش سلام ميکردگفتن :ملا این که خره نميفهمه که سلامش ميکنی.!!! 
ميگه :اون خره ولی من آدمم،من آدم بودن خودم رو ثابت ميکنم،بذار اون نفهمه!!!
حالا اگه به کسی احترام گذاشتی حالیش نبود، اصلا ناراحت نباشید،شما آدم بودن خودتون رو ثابت کردید، بذار اون نفهمه.
من هنوزم باور دارم که دروغگو دشمن خداست . چون دروغگو اعتماد آدم ها رو به بازی ميگیره ، سر آدم ها شیره ميماله و عین خیالش هم نیست . آدم ها هم که به خدا پناه ميرن هميشه . به خدا اعتماد ميکنن و از خدا کمک ميخوان . خدا هم که نميتونه کمکشون کنه مستقیم . فقط ميتونه آدم های دروغگو رو رسوا کنه . اونوقت آدم هایی که دروغ شنيدن از خدا ناراحت ميشن . چون به اون پناه برده بودن . به اون اعتماد کرده بودن و از اون کمک خواسته بودن . بعد آدم ها با خدا دعواشون ميشه . از خدا
دانلود آهنگ هم صدا از داریوش کمي مکث کرد: بعد از رفتن تو یه حرفایی تو محل پیچید، از ماجرای محمد که باهام سنگین شده بودن، بعد از تو که دیگه جواب سلاممو نميدادن. بینیمو بالا کشیدم: مگه پشت سرم چی ميگفتن؟ آه بابا قلبمو به درد آورد: چی بگم بابا جون؟ ميگفتن دخترشونو فروختن، بعضیهام ميگفتن، دخترشون تا چشم بابا و مامانشو دور دیده، خودشو به یه پسر پولدار آویزون کرده و رفته. روتختی رو چنگ زدم تا صدای هق هقم بلند نشه، اشکام تموم صورتمو پر کرده بود، آریا
‏نگران جنگ شدید؟ یکم دیر نگران شدید! جنگ مدتهاست که هست فقط به لطف قاسم سلیمانی ها ما در وسطش نبودیم و نهایتا یک شمه ی اقتصادی از آن این اواخر به ما رسید. خب بله نگران جنگ هستم.اما با تمام وجود ممنونم از مردی که نگذاشت تا این لحظه زندگی من وسط جنگ برود!پ.ن 1: به چرندیات سخیف یک عده گوش ندید که اگه ناراحت ابان ماه بودید / نبودید دیگر ناراحت امروز نباشید/باشید. زر مفت است! هر ایرانی باید برای فقدان این سردار معتدل ِ وظیفه شناسی که حد و حدود خود را
کاری که در دو پست قبل اشاره کرده‌بودم به مشکل برخورده بود و من عميقا ناراحت نشده بودم، امروز مشکلش حل شد. منتهی با این تفاوت که به جهت ظاهر شاید معنای حل شدن ندهد. بعد از یک فاصله از مقطع قبلی در یکی از دانشگاه‌های سراسری تهران، ارشد قبول شدم. وقتي گفتند به حد نصاب ممکن است نرسد، آب یخ ریختن روی سرم. در قدم اول ناراحت شدم که یک سال دیگر باید وقت بگذرانم. فکر نمي‌کردم نظام آموزشیمان آنقدرها بی‌قانون باشد که حتی برای یک‌نفر هم کلاس تشکیل نده
امروز ظهر که از خواب پاشدم با صدای درس خوندن خواهرم رفتم آشپزخونه چیزی بخورم که بابام شروع کرد به صدا زدن خواهرم اونم که وقتي داره درس ميخونه خدارو بنده نیست کلا صداییم نميشنوه جواب نداد بعد بابام به من گفت سردار سلیمانی شهید شده ! من گفتم عه چرا و انتظار نداشتم ولی ناراحت شدم. خب من از ت و اینا سر در نميارم کلا حزب باد هم هستم (ننگ بر من و این حرفا!) براش صلوات فرستادم و سریع رفتم تلگرام دیدم یه سریا پروفایل عوض کردن و تو اینستا یه سریا تس
علل خشکی دهان:
دهان خشک  در صورتی که عصبی، ناراحت و یا تحت فشار باشید بوججود مي آید. اما اگر برای مدت طولانی دهان خشک شود،  ناراحت کننده است و مي تواند مشکلات جدی به همراه داشته باشد.خشکی دهان یک بخش طبیعی پیری نیست. علل عبارتند از بعضی از داروها، اشعه درمانی، شیمي درمانی، و آسیب های عصبی. بیماری های غدد بزاقی، سندرم شوگرن، HIV / AIDS، و دیابت نیز مي تواند موجب خشکی دهان شود. درمان بستگی به علت آن دارد. چیزهایی که شما مي توانید انجام دهید عبارتند ا
علل خشکی دهان:
دهان خشک  در صورتی که عصبی، ناراحت و یا تحت فشار باشید بوججود مي آید. اما اگر برای مدت طولانی دهان خشک شود،  ناراحت کننده است و مي تواند مشکلات جدی به همراه داشته باشد.خشکی دهان یک بخش طبیعی پیری نیست. علل عبارتند از بعضی از داروها، اشعه درمانی، شیمي درمانی، و آسیب های عصبی. بیماری های غدد بزاقی، سندرم شوگرن، HIV / AIDS، و دیابت نیز مي تواند موجب خشکی دهان شود. درمان بستگی به علت آن دارد. چیزهایی که شما مي توانید انجام دهید عبارتند ا
چهارشنبه عصر از طرف دانشگاه رفتیم اردو سه روزه , دو تا جای تاریخی و حرم و بازار رفتیم که من فقط واسه داداشم سوغاتی خریدم و یدونه لیوان سفالی خوشگل  هم واسه خودم خریدم که توش چایی بخورم :) 
با هیراد هم دو سه تا اسمس دادیم ولی همچنان توووو خودش بود و حرف خاصی نداشت جز اینکه کجایین? کجا رفتین? چند تا مرد همراهتونه?! ولی عنق بودنش از اسمس ها هم مشخص بود منم از روزی تصميم گرفتم خودمو اصلاااا ناراحت نکنم تمام سعیم کردم خوش بگذرونم و خوش گذشت ,دو سه تا د
اولین کسی رو دوست داشتم بود
یه دوست داشتن واقعی
از اونا که هميشه خودمو کنارش ميدیدم و حس ميکردم باهاش اروم ترینم
دنیا بدون اون برام جهنم بود:)))))))
.
ولی الان کسی شده که درباره دوست داشتنی ترین فرد زندگیم باهاش حرف ميزنم بدون اینکه ناراحت شم
 الان 6 سال گذشته هم بزرگ شدم و دیگه یه دختر دبیرستانی نیستم هم منطقی
منطقی از این لحاظ که ما هیچیمون بهم نميخوره
اینکه ما هردو تونستیم بهم خیانت کنیم ولی عاشق واقعی اینکارو بلد نیست
دلتنگش ميشم ولی نه مثه
اینقد به خاطر دیروز ناراحت بودم که از صبح شدن و حاضر شدن وحشت داشتم ولی چقد تو خوبی دختر. دخترم شب ۱ ساعت زودتر خوابید صبح خودش درحال دست زدن بیدار شد وقتي رفتم تو اتاق دیدم نشسته تو جاش دست ميزنه. بعد در حال نی نای نای حاضر شد داروشو بدون خون و خونریزی خورد. با کمک کلیپ آقا خرگوشه لباس پوشید . تو مهدم فقط خودش تنها بود ميتونه راحت بازی کنه و بخوابه. خداروشکر
گاهی رفتار هایی ميکنیم که دیگران را اذیت مي کند ولی خودمان متوجه این موضوع نمي شویم .
و حتی وقتي کسی این رفتار را برای ما انجام مي دهد خود نیز ناراحت شده و از آن مي خواهیم که رفتارش را تصحیح کند در حالی که خود هنوز اصلاح نشده ایم پس سعی کنیم رفتار خودمان را بشناسیم
یکبار متنی با این مضمون برایش فرستادم که "به من گفت عزیزترینم و من از ذوق بال درآوردم که از بین آن همه آدم اطرافش، من عزیزترین بودم." بعدش او گفت اما تو عزیزترین نیستی، تو تنها عزیزِ زندگی من هستی.
حس آن لحظه‌ی من قابل بیان نیست. اما من به او گفتم عزیزکم و ناراحت شد!
حالا برای تو مي‌نویسم عزیزِ کوچکِ من. تو رفتی و مرا با بقیه تنها گذاشتی.
اما بدان، هرچقدر هم که همه بگویند تو مناسب نبودی، هرچقدر هم که بفهمم چقدر منفور شده‌ای بین مردم و کمتر
The Boy Who Harnessed the Wind 2019 1080p BluRay,پسري که باد را مهار کرد,چیویتل اجیوفور,دانلود دوبله فارسی فیلم پسري که باد را مهار کرد,دانلود زیرنویس فارسی The Boy Who Harnessed the Wind 2019,دانلود فیلم The Boy Who Harnessed the Wind دوبله فارسی,دانلود فیلم جدید,دانلود فیلم خارجی,دانلود فیلم درام,دوبله فارسی,سایت دوستی ها,فیلم سینمایی پسري که باد را مهار کرد ۲۰۱۹ دوبله فارسی,
ادامه مطلب
جمله‌ای که مردها از شنيدن‌شان بیزارند
 


۰
اشتراک‌گذاری

فرض کنید همسرتان با پیش‌بند در حال شست‌وشوی ظروف است؛ شما به او مي‌گویید که در این حالت چقدر بامزه به نظر مي‌رسد. احتمالا پیش خودتان فکر مي‌کنید با چنین اظهارنظری او را خوشحال مي‌کنید، اما برداشت و تعبیر مردان از چنین تعاریفی معمولا خلاف آن چیزی است که فکر مي‌کنید. این مطلب را به بررسی همين سوءتفاهم‌ها در زندگی شویی اختصاص داده‌ایم: شما را با اظهارنظرها و تعارفاتی آشنا خو
یه جمله جادویی وجود داره
هروقت از دست کسی ناراحتم که دیگه چرا به یادم نیست با خودم ميگم من به دنیا نیامدم که فکر و ذکرم این باشه خودمو به یاد دوستانم بندازم به دنیا اومدم که به همه کمک کنم عشق بورزم و محبت کنم
وقتي ناراحت ميشم که چرا کسی از من قدردانی نميکنه ميگم به دنیا اومدم که عشق بورزم و کمک کنم به همه حتی اگر قدردانی درکار نباشه
وقتي کسی دلم را ميشکنه با خودم ميگم به دنیا اومدم دل همه رو ترميم کنم نه اینکه منتظر عشق باشم
با این جمله واقعا آ
و بلاخره روزای پایانیه بعثته!بچه های بعد از ما متاسفانه ميرن فرهیختگان و سعادت تجربه اینجا رو ندارن!من در هفته ی گذشته از شنبه اش شروع کنم خیلییی اتفاقات متفاوت و متضادی برام افتاد!جالبه حال توضیحشون ميست در حد سرفصل برای وقتي ک دلم تنگید برای گذشته های روزمره خودم:با بچه ها دعوای حسابی کردم خودم و اونا ناراحت شدندتقصیر همه مون بود!اربعین رفتم و تجربه نابی بود!وقتي برگشتم دقیقا یه گناه تکراری رو انجام داد که در طول اربعین از خودم توقع داشتم
ما آدم‌های امروزی عادت کرده‌ایم هميشه :|  یا :(  باشیم. قیافه‌های حال خوب کن :) یا :D را هم‌ گذاشته‌ایم برای دنیای مجازی و آدم‌هایی که سالی یک‌بار مي‌بینیمشان.ما آدم‌های امروزی به غر زدن و ناراحت بودن و شکایت کردن عادت کرده ایم؛ ظاهر شیک و قشنگ و اتوکشیده‌مان را حفظ ميکنیم برای آدم‌های دور و باطن له و خسته و داغانمان را گذاشته‌ایم برای آدم‌های نزدیک؛ آدم‌هایی که دوستشان داریم و هرروز چشم در چشم مي شویم با آنها. دلیل همه ی رفتارهایمان را
اگر بگویند این آخرین خستگی توست ، خوشحال ميشوی؟ من مدام غمگین بودم از جنگیدن های پیاپی برای این زندگی. از دویدن ها و نرسیدن ها. از آدم هایی که هلم ميدادند تا جلو بزنند با این خیال خام که خوشبختی قرار است تقسیم شود. هميشه ناراحت ميشدم از کنایه ها ، از کنجکاوی های بیجا ، از روزهای دچار به کسالت. حالا کسی نشسته روبروی من و با بیتفاوتی ميگوید دیگر وقتي نمانده. وقتي نمانده برای زندگی ، برای تجربه کردن و. حتی برای شکست خوردن ! فکرش را بکن. هیچ وقتي ن
یک بخش از رفتارهام و حس های درونیم ، هنوز قد همون
فروغِ نه ساله‌ ان.
سعی دارم قایمشون بکنم ، چیزی رو به زبون نیارم و بتونم جلوی اشک هام رو پیش بقیه و اطرافیانم در لحظاتی که برام سخت و غمگینن ، بگیرم . 
اما از پسش برنميام و نیومدم !
و خب پذیرفتم خودم رو ؛ همين شکلی .
با همين گریه های یهوییم ،ناراحت شدن هام، زود رنج بودنم ، دلتنگی هام ، اینکه نميتونم وقتي از دست کسی ناراحتم باهاش قهر کنم
و فوقش چند روز طول بکشه که بتونم ناراحتیم رو توی دلم قایم بکن
25 ساله شدم . بر خلاف هر سال ، امسال شب تولدم غمگین بودم . آخرین روز 24 سالگی من با غم همراه بود . هیچ وقت آدم هایی که روز تولدشون خوشحال نبودن رو درک نمي کردم . چون نه از بالا رفتن سن ناراحت ميشم و نه مي ترسم . 
امسال برای خودم ناراحت بودم . از این که خودم انتخاب کردم که مستقل بشم ، از این که خودم خواستم که کاری رو انجام بدم که دوست ندارم . از این که کارمند بودن رو انتخاب کردم .
اما تولد امسالم کنار کسایی بود که برای من دور هم جمع شده بودن . نه برای خودشو
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب