نتایج پست ها برای عبارت :

وقتی گیبینی راه بستس میگذره دیگه اب ازسر

سرم رو شونشه سرش رو سرم ‌‌.داره رانندگی میکنه ‌‌‌‌.‌‌چشام بستس .‌ضبط ماشین داره میخونه : دوستت دارم دلم به دوست داشتنت خوشه
ما خیلی بهم نزدیکیم
بگو چرا باهام عروسی کردی چرا منو دوس داری؟ 
نمیگم و دلیل نباید داشته باشه 
ما چقدر دوریم
متن آهنگ یار نامرد از شهرام شکوهیوای از این شبه سرد آخ از این همه درد خنجری به پشتم زده یار نامردناقوسه و زنگ ناموسه و جنگ تا تو تمومه لعنت به نیرنگآره من دیوونم اینو خوب میدونم به تو بستس جونم وایاما من مجنونم که با نامردی هات عاشقت میمونم وای

ادامه مطلب
 وقتي سیزده سالم بود یا بیشنر رو نمیدونم شبا از لرز خوابم نمیبرد .میدونم که این ترس تا سال90 ایناهم طول کشید شبا میترسیدم که بخوابم باید خودمو مشغول میکردم که تا خسته شم بخوابم .الانم یه جورایی همونه تا سه چهار خوابم نمیبره و مغزم مشغوله اما یه تفاوت عمده هست که تقزیبا قابل تعمیم به همه ی زندگیمه وقتي ساعت ميگذره کلافه و پر استرس نمیشم که ای بابا گذشت چرا تینجوری شد همش در این مواقع میگم خب بالاخره ميگذره امشبم بالاخره یه ساعت ديگه نه دوساعت
دریافت آهنگ
تاریکی فقط به معنای نبودن نور نیست . تارکی یعنی دلی که غمگینه. یعنی چشمی که اشک آلوده و هیچ چیزو نمیبینه. یعنی اتاقی که درش بستس یعنی تنهایی تاریکی یعنی تنهایی. یعنی هیچ کس نباشه که باهاش حرف بزنی ديگه دلم نیمخواد از این اتاق تاریک بیرون برم ديگه تنها همدم تنهایی هام، غم و تنهاییه دلم گرفته از این شهر دلم گرفته از آسمون این شهر دلم گرفته از بارون، از خیس شدن از اون احساس خوبی که یه روز بهم میداد آره رفیق دلم گرفته از آ
 
محیط کار غیرقابل تحمله ، پر از آدم‌هایی که سال‌ها عقده رو با خودشون حمل میکنن ، و وقتي تازه کار باشی، حتی یکی با ۶ماه سابقه به خودش اجازه میده از کارات ایرادای مسخره‌ای بگیره که چون احترام به سابقه‌دار تر از تو واجبه!!مجبوری خفه خون بگیری و بذاری عقده‌هاشو سر تو باز کنه .خیلی سخت ميگذره خیلی.مدام حتی تو طرز نفس کشیدن من دنبال ایراد میگردن . خدایا لطفا کمکم کن از این چندماه مزخرف تازه‌کار بودن با سربلندی بیرون بیام . آمین.
 
پی‌نوشت:من الا
 
 
در دل من چیزی است ،
مثل یک بیشه نور،
مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم ،
که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ،
بروم تا سر کوه ،
دورها آوایی است ،
که مرا می خواند
 
 
 
 
 
 
.
 
 
 
 
زمان ميگذره و چه بخوایم چه نخوایم زندگی ادامه داره  . پس اگه شروع به زندگی نکردیم باید شروع کنیم
حالا دم مهره و همه دارن میرن دانشگاه ! تقریبا اکثر هم کلاسی هام
اما چه اهمیتی داره ؟ دیشب با دوستم صحبت کردم و بهم گفت: دیر نمیش
اونقدری هست که نفهمم چقدر زمان داره ميگذره! اونقدری هم هست که بفهمم خیلی وحشتناک و بد داره ميگذره!
+ میزان درد رو همیشه نمیشه با کلمات و گفتن لفظ های نسبی زیاد و کم و عی و بدک نیست و متوسط و بهتر و بدتر توصیف کرد ! اگه بشه هم نوعش رو که ديگه اصلا نمیشه توصیف کرد :|
فکر میکنم که
 
یه دختر وقتي دلش از یه پسر میشکنه،
فرض کنین پسره سرش داد زده،
تا مثلا حرفایی رو بهش زده یا رفتارهایی رو کرده که از دایره اصول و ارزش ها و کلا "کردار" اون خارج بوده.
اون دختر ديگه هرگز دلش به دست نمیاد.
 
این رو بهتون میگم چون خودم دخترم.
 
امروز داشتم توی راه به این فکر میکردم.
 
که ما ادمها دقیقا یه ظرفیت مشخص داریم.
 
و وقتي کسی ازون ظرفیت ما بالاتر میره و توی دلمون، ارامش، امنیت، شان و وقار، و احترام رو در عمق وجود ما ميگذره،
یا به
--------------------
غزل ۵۸۰۰
متن نوحه    —->  غزل ۵۸۰۰
اشعارذیل از آخرین سروده های
مرحوم(حسینی سعدی زمان)است
که بعلت فوت او ناتمام مانده است
تضمین از اشعار (سعدی شیرازی)
نه ساکن میخانه و نه دیرو کنشتیم
نه لایق مسجد نه سزاواربهشتیم
شرمنده زافعال نکوهیده و زشتیم
خرما نتوان خورد ازاین خار که کشتیم
دیبا نتوان کرد ازاین پشم که رشتیم
ازجرم سیه روی بدین موی سپیدیم
شرمنده زکرداربرحی مجیدیم
ازعمربجزغفلت و لغزش نگزیدیم
برلوح معاصی خط عذری نکشیدی
سلام عزیزای دل
از سالی که این بلاگ تاسیس شد ۴سال ميگذره من الان یه دانش اموز کنکوریم
فقط خواستم بهتون بگم التماس دعا
ممنون از همه کسایی که حمایت کردن دوستتون دارم 
وقتي نتیجه تلاشتو ببینی به پیروز شدن معتاد میشی :)
یادت نره رفیق زمان مثله سرعت نور ميگذره درست بگذرون لحظه هاتو 
ایندتو بساز
امروز که اولین بارون درست حسابی پاییز ۹۸ بارید . ! 
جالبه آب و هوا شبیه هرسال شده و خاطرات همه سال ها رو یادآوری می کنه. 
و جالب تر که من سال به سال دارم سرمایی تر می شم. ديگه مریم که همیشه مسخره ش می کردم چرا تا یه نسیم میاد سوییشرت می پوشه، امروز مریم داشت به من می خندید و واقعا خیلی سردم بود. 
مریم دستمو گرفت و مشت کرد دور لیوان چایی نذری که گرفته بود. گفت فاطمه تنها نیستی ما هستیم خوب شو.
خیلی ناشکرم که خوب نمیشم؟ 
امیدوارم این گلو درد هم مثل ق
 
سال هاماه هاو روزها گذشته.و همینطوری ميگذره.نمیدونم چند سالچند ماهیا چند روزِ ديگه باید بگذرهتا تو از خاطرِ من بگذری.نمیدونم چند تا ادم ديگه
باید تو زندگیم بیاد،تا با اومدنش قلب منو به درد بیاره و یاد تو رو برای من زنده کنه.یاد تویاد فرصتی که بهت ندادمیاد عشقی که .
 
 
مراقبت از پوست در فصل زمستان
 
 
شاید فقط زیر تیغ و برق آفتاب یادتان بیفتد که به داد پوست تان برسید و موقع سوز سرمای زمستان فقط دنبال یک جای گرم برای باز کردن یخ دست و پای تان باشیداگراین طوراست پس توصیه های متخصصان پوست رابشنویدتا کمی درباره پوستتان دچاروجدان درد شوید.
 
 
آنها می گویند هوای خشک زمستان و بادشدید این فصل می تواند باعث خشکی ترک خوردگی وخارش پوست شود شاید تابش نور خورشید این فصل خیلی شدید نباشد اما باز هم احتمال آسیب دیدن پوست
شب بیداری باعث میشه روزا زودتر بگذرن، باعث میشه روزا شبیهِ هم شن. و اینطور زودتر ميگذره.
منم که این روزا بیکارم و حتی اگه خوابم ناغافل تنظیم شه دوباره سوئیچ میکنم به شب بیداری. چرا؟ چون زودتر ميگذره.
چی زودتر ميگذره؟ این ایام.
چرا زودتر بگذره؟ چون این روزا ذاتا ارزشی ندارن، و ارزشِ تمامِ این روزا برابر با یکی از همین روزاست. مثلِ ضرب کردنِ هزار تا 1 با هم میمونه، 1×1×1×1×1×1×1 تا بی نهایت میشه یک. 
تا کِی؟ تا وقتي که وقتش برسه. وقتش میرسه؟ بله. 
 
رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
قسم نده! که به جان تو هم نمی مانم
تو و جهان و همه مردمش عوض شده اید
و من هنوز همان شاعر پریشانم
چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
تو بوته ی گل سرخی و من زمستانم
تو پیش من سخن از روز جشن می گویی
من از تقارن عید و عزا گریزانم
شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
من آسمانی ام و تو. تو را نمی دانم
#محمدرضا_طاهری
پ. ن: یه وقتایی انگار ديگه زیادی فقط ميگذره، یعنی فقط ميگذره ها
نه که تند بگذره
بلکه خیلی بی خود ميگذره ‍♂️
همین
عموم وقتي خبرِ دعوایِ پسرعموم با زنش رو شنید و فهمید بحث طلاق شده، کمرش گرفت و افتاد. هنوز که هنوزه نمیتونه درست راه بره ( تقریبا ۲ماه ميگذره).
 
جالبه
دنیا خیلی جالبه.
 
 
دوبار کمرم نگرفت. دوبار کمرم شکست.
یک سه شنبه و یک چهارشنبه.
و هنوز نمیتونم درست راه برم :)
 
و کاش ناشُکری نکنم و نگم اللهم عجّل وفاتی سریعا. :)
 
این روزا خیلی سخت ميگذره. خیلی.
بی معرفت نبودم ولی دارم بی مرامی میبینم.
 
کِی رسد فصل پرکشیدن؟.
من همیشه به همه میگم ميگذره تموم میشه
همون آدما هم به من میگن ميگذره تموم میشه
در حالی که نمیدونیم تموم میشه
چند روز پیش که میثم سر جریانات اخیر گفت اعصابم خورده
و بهش گفتم نباشه چون کاری از دستت بر نمیاد و 
تموم میشه میدونستم تموم میشه؟؟نه
در واقع فکر میکنم هیچ وقت هیچی تموم نمیشه
امشب  خودمو رو تختم پشت این پرده حبس کردم
و حوصله بچه ها  اتاق رو نداشتم با اینکه میگفتند میخندیدن
و موقعیت ديگه باشه من کلا وسطشونم 
هیچی هم نمیتونه ارومم کنه
ا
چند روز از این ماجرا ميگذره و این غم با اعتراف نظام دو چندان شد .
به طور مستقیم و غیر مستقیم 8 نفر از این مسافران را میشناختم . 
 
این غم پایانی ندارد 
شاید چند روز دیگر از این شوک ِ عظیم خارج شویم 
اما با حالِ دل ِ بازمانده ها چه می توان کرد ؟ 
 
این همه امید ، این همه تلاش 
این روزگار بی مروت و سیستم پر اشکال 
 
خطای انسانی و درد جامعه ی انسانی
و این غم سنگین که پایانی ندارد .
 
زمان ميگذره اما هنوز نفس کشیدن برای من سخت هست .
وقتي ذهنم مدام ت
سلام
باز نفهمیدم اصلا چطوری آذر تا 20 ام رسید .
خدایا این عمر منه داره ميگذره و من هیچی ازش نمیفهمم
انقد خودمو با کار و پروژه خفه کردم درک نمیکنم چطوری ميگذره عمرم
اصلا این کارا به خاط خداست؟
خدا راضیه؟ نکنه خسرالدنیا و الاخره بشم؟؟
الهی
ارحم لنا
از خالص ترین حسایی که تا به حال تجربه کردم، یا که از ناب تریناش، که تا مغز استخونم رفت، وقتي بود که تو فست فود نبش خیابون نشسته بودیم و وقتي نیگاش نمیکردم، با دقت نگام میکرد و منم به عمد هی حواسمو به چیزای ديگه میدادم که بیشتر کیف کنم وقتي داره اون شکلی نگام میکنه:))
چی شد یادم افتاد نمیدونم اصلا، فقط میدونم قبل ترش مبحث کاملا جداگونه ای توی ذهنم بود. این روزا چی ميگذره تو من؟ خونه و اسبابش توی ذهنم جزییات رو کنار هم میچینم و خونه ی قشنگ خودم رو
.
گاهی ادم وقتي یه اشنباهیو انجام میده 
پیامد های اون اشتباه فقط همون لحظه دامنشو نمیگیرن 
گاهی هی هر روز که چشمشو باز میکنه باید با صحنه های جدید روبرو شه، با اتفاقای جدید که همگی ناشی از اون اشتباهن
 
اشتباهم این بود خودمو یادم رفته بود
الان چندساله ديگه اون ادمی که همیشه بودم نیستم
و  هر دفعه اشتباهاتی بزرگتر از قبل انجام میدم
 
حس و حالم خوب نیست 
کاش تموم شن این روزا 
 
گرچه این مشکل هم ميگذره و تموم میشه مث بقیه ی مشکلاتم 
گرچه چندسال دی
امروز آخرین امتحانم رو دادم مثه اینکه "سین" هم یه دوست موقتي بود،حالا دوستای من همشون در همین حد موقتين یا واسه شما هم همینجورین؟!چرا هیچوقت یه رفیق درست و حسابی به پُست ما نمیخوره ! باز هم باید بگم مثل همیشه همه فقط اولش خوبن.برام عادی شده وقتي خرشون از پل ميگذره اینجوری بشن،فقط نمیدونم چرا آدم نمیشم باز میگم نه فلانی اینجوری نیست!بنظرم ديگه وقتشه آدم بشم.میگم شاید مشکل از منه!ینی هست؟حاضرم تنهاترین باشم ولی دوستام دوستیشون مثه خاله خرسه
+ دور خودم میچرخم ، دوران بی فایده برای گذران روز هاست . ادم هی می دوه ولی هیچی تغییر نمیکنه ، فقط توی بدبختی عمیق تر فرو میره .
+ وقتي همه ی کار ها توی هم میپیچه و غصه ها رو سرت اوار میشن بابا غمگینه به خاطر کارش، داداشت یه جای دوره و معلوم نیست چی بهش ميگذره ، مامانت غصه داره و تنها شده ،از دستت خون میچکه ، لباسات توی لحظه ی مهم میسوزه ، استادت عوضیه ، دنیا زشته ، و فردا قراره شمع 22 رو فوت کنی . وقتي میفهمی قید خیلی چیزا رو برای خودت زدی که ديگه نه
دقیقا یک سال گذشت .
پارسال توی همین روز رسما دانشجوی کارشناسی ارشد شدم. 


و امروز وقتي از زیر این پرچم‌ها رد میشدم با خودم گفتم: چی فکر میکردم و چی شد؟ اینهمه غر زدم و حرص خوردم برای هیچ و پوچ! بالاخره یه روزی اونی که باید بشه میشه! 
+ ترم ۳ خیلی ضعیف و خسته کننده و ناهماهنگ شروع شد.
++ گروهمون رو عوض کردیم و همون بدو ورود مورد تهاجم و فحاشی هم گروهی‌های جدید قرار گرفتیم! باورتون نمیشه؛ شروع رسمی ترم ۲۳ شهریور بوده و الان سه هفته از سال تحصیلی می
امروز برای ارشد ثبت نام کردم
بعید میدونم بیارم چون فرصت خوندن مفصل ندارم و دو ترم ديگه دارم و از طرفی اگر هم بیارم باید ورودی بهمن بزنم.
کارای پایان نامم مونده و حالا خوندن ارشد هم اضافه شده، درسای دانشگاهم هست. 
کلی کار دارم و همه اینا رو میتونم به راحتی با یه برنامه ریزی دقیق و از پیش تعیین شده به موازات هم پیش ببرم. 
هیچکاری نشد نداره، من خیلی به خودم و تصمیماتم ایمان و اعتماد دارم. 
میتونم به جرات بگم حس و حال خوبی که الان دارم موقع کنکور کا
خیلی بده تو اوج جوانی نا امید بشی ایران انگار طلسم شده هر کاری میکنیم نمیشه درستش کرد(البته شاید دلیلش اینه که چند نفر دست گذاشتن رو مملکت تمام تلاششون رو میکنن که فقط زحمت ما رو هدر بدن) ولی خلاصه جوانی ما داره همینطوری ميگذره بدون اینکه بفهمیم چی شد چند وقت ديگه اگر مملکت خوب بشه ديگه به درد ما نمیخوره ما پیر شدیم 
خدایا اگه ما رو میبینی هیچ کاری نمیکنی خیلی نامردی(البته اگه هستی و میبینی)
چی بگم براتون از آشفته بازار زندگی؟
روزای اول دانشگاه؟
مدرسه؟
کربلا و اربعین؟
سایت بی صاحاب نظام وظیفه که هنوزم اوکی نمیده؟
اکیپ دانشگاهمون که جور شدیم؟
خواهرم که داره میره تا سال بعد؟
کتفم که ديگه قفل میکنه؟
فقط خدارو شکر که با شادی و خنده ميگذره :)
دلم می خواد براتون بنویسم وقت ندارم 
داستان بنویسم گرفتاری دارم 
نمونش یک هفته جون کندیم حسن عباسی رو دعوت کردیم هیئت ولی دستگیرش کردن کلا همه چی بهم خورد 
براتون از متاهلی بگم و بدونید چه دنیایی جالبیه خوب مجردید و این مسائل خیلی شخصیه 
خلاصه کارم شده بیام هیی مطلب بخونم نظر بدم 
ولی خوش ميگذره 
به من داره خوش ميگذره شما رو نمی دونم 
سعی کنید تو بدترین روزای زندگیتون خوش بگذرونید 
می‌نویسم اینارو تا یادم بمونه روزای سختمو
الان یه وقتا همینطوری بعضی ازپستهای قبلی رو باز میکنم میخونم.
میببنم چقد مشکلات داشتم.
یا به فرض با خودم میگم چقد الکی ناراحت بودم.
به نظرم لازمه اینارو ببینی و با خودت بگی اونم گذشت. بقیه هم ميگذره
یه جا خوندم که آدمای پخته تو اوج ناراحتی خوشحال میشن. چرا که میدونن ناراحتی ميگذره و برعکسش هم.
به امید روزی که به این مرحله برسم.
4ماه پیش بود.
مرداد یعنی.
یه پست گذاشته بودم در مورد تصمیماتم برا زندگیم که 2ماه قبلش نوشته بودم اینجا و بهش عمل نکرده بودم!
الان باز 5ماه از اون تایم ميگذره و بازم دارم می نویسم در مورد همون.
الحق که کم کاری کردم.
آی خداجون.
به حق این شب عزیز.
به حق شب شهادت حضرت زهرا
بذار ديگه از این مرحله عبور کنم.
دلم برات تنگ شده.
می خوام پرواز کنم.
چقد رو زمین بمونم.
چقد نماز بخونم ولی همش رو زمین باشم.
بذا حس و حال بندگیت رو حس کنم.
نمی خوام عمرم تباه بشه.
خداااا
گذر زمان واقعا میتونه تغییرات اساسی ایجاد کنه.
مثلا منی که از چند نوع غذا به شدت بدم میومد الان ديگه برام تفاوتی ندارن یا مثلا جاهایی که هیچ علاقه ای بهشون نداشتم رو الان با علاقه میرم و حتی هم صحبتی با خیلی ها رو که روزهایی شده بود عادت هر روزه م رو ديگه تمایلی بهش ندارم.
زمان و روزهای زندگیمون یکی یکی داره سپری میشه و من این روزها به شدت گذر اون رو در زندگیم حس میکنم.
همه ش حس میکنم زمانِ یکسری چیزها داره ميگذره و دارم از زندگی عقب میافتام در ح
امروز با شدت زیادى عصبانى شدم. اومدم تاریخ آخرین عصبانیتم رو چک کردم. یک ماه ازش ميگذره. پیشرفته یا پسرفت؟ نمیدونم.
اگر دقت کنیم دررفتنم از عدم انجام تمرین سپاسگزارى به صورت ناخودآگاه لجبازى با مثبت نگر بودنه . 
چه چیز ديگه اى میشه گفت به جز دلتنگى براى همه چیزهایى که لحظات خوشى برایم ساختند.
تا حالا شده
 یه ادمی رو در نظر بگیری که یسری ویژگی های اخلاقی مزخرف داره که تو رو متنفر میکنه . و تو مجبوری باهاش بسازی به هر جهت . 
یه مدت ميگذره هم تو سعی میکنی باهاش کنار بیای
و هم حس میکنی این ادم انگار داره تغییر میکنه و انگار داره ادم میشه! 
دوباره یه مدت ميگذره
حس مثبت پیدا میکنی نسبت به این ادم که نه انگاری این ادم داره اخلاقای گندشو عوض میکنه و تو هم سعی میکنی خوب باشی باهاش.
.
.
.
 اما دقیقااا 
یجایی که باهاش اوکی میشی و میری بزرگترین ل
They say life's what's happening when you are busy making other plans.
 
همیشه وقتي از یه چیزی ناامید میشی،
یا وقتي سرت خیلی گرم و درگیر چیزی هست،
 
یا حتی وقتي سوئیچ میکنی به چیز و کار ديگه ای که یه راه ديگه برای یه هدف مشابه یا یه هدف جدیده،
 
زندگی کار خودش رو میکنه.
دارم فکر میکنم ، معمولا چه وقتهایی خدا رو شکر  کردم؟
بعد از نعمتهاش؟ آیا گاهی موقعی که یه چیزی نمیشه و‌ نمیخواد و‌ نمیده، شکرش کردم؟؟
مثلا مرداد ۹۶ که همه چی نشد اونی که میخواستم ،یا بهمن ماه ۹۷؟؟ یا اواخر سال ۹۵.گاهی اصرار  هام  و تلاش  کردنم  و زمین و زمان رو به هم بافتم  که بشه و آخرش نشد.
روزنه امید قلبم بهم میگه، خداوند غافلگیرم می کنه و من، می شینیم به قضاوت روزهایی که گذشت، لحظه هایی که گذشت و عمری که گذشت! 
خدا، گاهی از روش های عجیبی ب
ننوشتن هم مثل ویروسی که این روزها افتاده به جون این مردم، مسری شده انگار.یه مدت که ميگذره و نمینویسی با خودت میگی حالا که اینهمه ننوشتی، صبر کن یه موضوع و سوژه خوب پیدا بشه و بعد بنویس و اون سوژه پیدا نمیشه یا اگه هست زمانش ميگذره و نمینویسی و بیات میشه و از دهن می افته و این دور باطل ادامه پیدا میکنه همچنان.
القصه اینکه امروز از صبح با عجله کارامو انجام دادم و وسیله جمع کردم چون قرار بود میم جان دو بیایند و بریم به سمت خونه ییلاقی ولی تماس گرفت
من ديگه نمیتونم با همه چی بجنگم 
خسته شدم ديگه تحمل ندارم 
ديگه بدنم طاقت نداره
اگه همین جوری پیش بره فک کنم سکته رو زدم
اصلا چرا من باید اینقدر با همه بجنگم
اصلا ديگه نمیخوام
وقتي دکتر میگه قلبت یه جوریه انگار همش تو در حال ورزشی همش رو ۱۲۰ شده
من ۴ روزه از دست درد دارم میمیرم
#دوست_دارم_غرر_بزنم 
مهر 91 بعد از یه تابستون جانفرسا به اینجا رسیدم
به همینجایی که امروز رسیدم
اون موقع فکر کردم ازین بدتر ديگه وجود نداره و کاش همون لحظه دنیا برای من تموم بشه و فردا رو نبینم
الان ولی میدونم فردا و فردا و فردا ها رو متاسفانه میبینم.
شیش سال اون سنگی که اون موقع غلطید و سقوط کرد با سرعت سر راهش هر نقطه اتکایی رو نابود کرد و یه تنهای تنهای تنها بر جا گذاشت.
اونروز بعد از یه تلفن فقط میخواستم راه برم و .
امروز سی ساعت نخوابیدم و با همون آدم از صبح تا
همیشه وقتي معاشرت خواسته یا ناخواسته م با آدما بیشتر میشه، انگار یه تیکه هاییم میچسبه اون ورا، پراکنده و آشفته میشم. نه که جا بمونه ها، جا موندن یا قشنگه یا غمگین، اما چسبیدن اعصاب خورد کنه.
معاشرت ناخواسته و یا خواسته م بیشتر شده، حالا فردا امتحان دارم و مغزم خوراک هجوم آوردن فکرای بیخوده. هی داره فکر تو سرم میاد و حتی نمیدونم چرا این مورد باید اذیتم کنه، هی دلیل میتراشم و هنوزم اذیتش هست ولی. بدخوابی دیشب و امروزمم بی تاثیر نیست، اصن شاید ت
کللل تابستون گذشت و نتونستم سریال پرنده سحرخیز حتی یک قسمتش نگاه کنم توی خرداد که امتحان داشتم کلی هاش میدیدم ولی از وقتي تابستون شد ديگه ندیدددم اینقدر ندیدم که ديگه حجم ندارم بقیه اش دان کنم شِت حتی سخنرانی هتم که اینقدر مشتاق بودم نصفه گوش کردم و هی در اوج بیکاری نمیتونم برم سمتش و بقیه اش گوش بدم روزا هیچ کاررری نمیکنم نمیدونم پس چجوری ميگذره :/ 
ن فیلم ن سخنرانی فقط اهنگ گوش میدم و کتاب تازگیا میخونم قبلش یادم نی چجوری میگدروندم مامانم
وقتي سالها تنها میشی
وقتي با تنهایی خو میگیری
وقتي به همه دردات عادت میکنی
وقتي هیچ چیزی ديگه بیشتر ازین غمگینت نمیکنه
غمگین ترین لحظت
میشه لحظه دیدن پیک آخرت توی لیوان مشروبت
آخ که چه دردیه ديگه این آخری
انگار فرو ریختن آخرین دیوار قلعه ت میون یه جنگ نا برابر
سلام. 
از بس نیومدم و ننوشتم ديگه خودمو هم نمی شناسم اون قدر زمان تند ميگذره که نمیدونم واقعا چی بگم. مثل پرش از منجنیق میمونه.
 
الان که مینویسم ساعت 2 و 20 دقیقه هست. همه جا ساکته فقط گهگاه صدای ماشینا تو خیابون میاد. همه خوابن. سکوت و آرامش شب رو دوست دارم. هیچ وقت این آرامش رو نمیشه توی روز تجربه کرد. دوست دارم ساعت ها بیدار بمونم و هیچ وقت نخوابم و از زندگی لذت ببرم.
 
 
گاهی  هم مثل بچه ها بهانه میگیرم و خسته میشم و منتطرم که همه چی تموم بشه.
ز
دوباره میخوام بنویسم 
ولی اینبار ديگه بزرگ شدم تو دنیای کوچیک خودم طوری که ديگه خودمم توش جا نمیشم 
ديگه نمیرم سراغ آدما، میزارم به پای خودشون که بخوانم یا نخوان منو چون به من ربطی نداره که با من کنار بیان یا نیان چون فقط نظر شخصی خودشونو میگن و این مورد کاملا به من ربطی نداره 
ديگه نمیشینم ساعت ها گریه کنم داد بزنم اینبار یاد گرفتم سکوت کنم و به چیزیم فکر نکنم 
هرکی منو خواست منم میخوامش نخواست هم منم نمیخوام 
از زندگی ای که دارم راضیم همین
از ساعت شیش اینطورا تقریبا بیدارم. یه خورده دیر شد اما بعدش که نشستم پای کار نفهمیدم چطور ظهر شد. بیشتر زبان خوندم درس جدید و البته کتابمم خوندم الان دوباره میخوام برم سراغش.
دلم میخواد همیشه اینجوری باشم. اینجوری که نمیفهمم زمان چجوری ميگذره انگار غرق میشم توش. ديگه زمان و مکان از معنا خالی میشه. من میمونمو نوشته ها. فرقی نمیکنه که چی میخونم. انگار ديگه منتظر چیزی نیستی. شناوری و کار میکنیو غرق میشی و لذت میبری. خودتیو خودتیو کتابها جمله ها
تنها جمله ی کلیشه ای که شاید من بهش ارادت داشته باشم اینه : چقدر زمان زود ميگذره . میتونه برام ویران کننده هم باشه و ملال آور ‌.
باورم نمیشه از شبی که با بغض خوابیدم چون صلاح مصدوم شده بود و لیورپول مظلومانه (!) جام رو از دست داد .‌باورم نمیشه یکسال و چند روز از اون شب گذشته و حالا لیورپول یک مدال نقره یک طلا و یک جام داره ! 
باید بیشتر از چیزی که الان هستم خوشحال باشم ، فکر میکنم اصلا خوشحال نیستم . 
شاید چون یک ماه پیش وقتي تو لیگ قهرمان نشدیم بهم
دیشب دو و نیم، سه خوابیدم
صب ساعت ۱۱ پاشدم. صبونه خوردم. خبر خوندم کمی. چند تا اپیزود از فصل چهار سریالمو دانلود کردم. نماز خوندم و رفتم پیش مامان. برای تمدید اینترنتم درخواست دادم. برگشتنی با مامان یه سوهان بستنی و یه پفک چی توز طلایی خریدم. بعدش کتابای جوجه رو بردم کتابخونه و باقی کتابارم تمدید کردم. اومدم خونه واسه ناهار به میرزاقاسمی خودم رب زدم. بعد ناهارم پفکه رو گردش کردم :)
بعد از ظهر تلاش کردم ریدینگ بزنم. در واقع دو تا متن رو زدم. بعد ال
از آخرین باری که اینجا مینویسم خیلی ميگذره واو عملا فراموش کرده بودم اینجا رو ترم پیش یک درس ديگه هم افتادم الان هم که تابستونه و من یکمی درس خوندم فقط یکم البته، تفریح خاصی هم نداشتم کلاس شنا رفتم که اون هم چالش بزرگی بود واسم ديگه اینکه خبری از اون شکی که قبلا به احساسم داشتم نیست الان میدونم که واقعا عاشق "ع" ام و "ا" حتی به زور جایگاه دوست رو داره تو زندگیم. الان فهمیدم که واقعا کی و چی برام مهمه. از "ع" دورم و دوری داره اذیتم میکنه.بشه که
امروز روزی هست که عاشق شدم 
سه ساله از این عشق ميگذره 
تمام این مدت انتظار برای یک لحظه دیدن دوباره 
انتظار برای یک بار ديگه صدا کردنت 
هنوز که هنوزه از تو خبری ندارم 
هر روز نگرانی ، دلتنگی 
دلم آرزوی دیدن دوباره ی تو ، تو دلم زندس 
میدونم که روزی تو رو خواهم دید
تقریبا یادم رفته بود که چقدر شب های پنجشنبه، وقتي میدانی فردا تا لنگ ظهر خواب آزاد است، خوش میگذرد. وقتي زیر پتو گوله میشوی و تو وبلاگ های ملت فوضولی میکنی. وقتي میتونی به این فکر کنی که چقدر اعصابت از دست خدا خورده ولی بهش میگی:چقدر معلم اجتماعی باحالی ساختیا.
ولی واقعا.خدا خیلی واسه جغدا پارتی بازی کردیا. کلی شبا بهشون خوش ميگذره. وقتي به معشوقه هرودوت گرفته تا مسواک حضرت محمد، فکر میکنی یا تصور میکنی اگه یه خانوم غیبتوی دوران کوچه نشینی و
تقریبا یادم رفته بود که چقدر شب های پنجشنبه، وقتي میدانی فردا تا لنگ ظهر خواب آزاد است، خوش میگذرد. وقتي زیر پتو گوله میشوی و تو وبلاگ های ملت فوضولی میکنی. وقتي مسعودی به این فکر کنی که چقدر اعصابت از دست خدا خورده ولی بهش میگی:چقدر معلم اجتماعی باحالی ساختیا.
ولی واقعا.خدا خیلی واسه جغدا دارای بازی کردیا. کلی شبا بهشون خوش ميگذره. وقتي به معشوقه هرودوت گرفته تا مسواک حضرت محمد، فکر میکنی یا تصور میکنی اگه یه خانوم غیبتوی دوران کوچه نشینی و
فکر میکنی تو چه وضعیتیم ؟ همش خواب خواب خواب. تاثیر قرصاست اگه نخورم از درد و خارش دیوونه میشم. حالا فکر کن وسط این هیری ویری سرما هم خوردم. نمیتونم اصلا کتاب بخونم تمرکز کنم نمیدونم چمه از این که هیچکار نمیتونم کنم دارم دیوونه میشم از این که همش خوابم. وقتي میگم خواب فکر نکن یکی دو ساعت یهو میبینی کل شبو روزو میخوابم. وقتي میمونه واسه کار کردن؟ جدا از این که همش دراز کشیده ام. نبایید غر بزنم میدونم. تقصیر خودمه اگه حواسم جمع بود الان دچار همچی
♪♬♬♪نمیری از ذهنم بیرون♪♬♬♪
♪♬♬♪نمیری از ذهنم بیرون♪♬♬♪
♪♬♬♪فرقی نداره هر جا که باشم توی خونه یا که تو خیابون♪♬♬♪
♪♬♬♪نمیری از ذهنم بیرون♪♬♬♪
♪♬♬♪با اینکه اینو می دونم داری خوش می گذرونی یجایی با اون♪♬♬♪
♪♬♬♪نمیری از ذهنم بیرون♪♬♬♪
♪♬♬♪تازگیا اینو فهمیدم که تو به من علاقه ای نداشتی اصلا♪♬♬♪
♪♬♬♪ديگه از همه چی خستم♪♬♬♪
♪♬♬♪تو هم اضافه شدی به اونایی که همیشه دل منو شکستن♪♬♬♪
♪♬♬♪ديگه از همه چی خس
ننوشتن هم مثل ویروسی که این روزها افتاده به جون این مردم، مسری شده انگار.یه مدت که ميگذره و نمینویسی با خودت میگی حالا که اینهمه ننوشتی، صبر کن یه موضوع و سوژه خوب پیدا بشه و بعد بنویس و اون سوژه پیدا نمیشه یا اگه هست زمانش ميگذره و نمینویسی و بیات میشه و از دهن می افته و این دور باطل ادامه پیدا میکنه همچنان.
القصه اینکه امروز از صبح با عجله کارامو انجام دادم و وسیله جمع کردم چون قرار بود میم جان دو بیایند و بریم به سمت خونه ییلاقی ولی تماس گرفت
امروز روزی هست که عاشق شدم 
سه ساله از این عشق ميگذره 
تمام این مدت انتظار برای یک لحظه دیدن دوباره 
انتظار برای یک بار ديگه صدا کردنت 
هنوز که هنوزه از تو خبری ندارم 
هر روز نگرانی ، دلتنگی 
هنوز آرزوی دیدن دوباره ی تو ، تو دلم زندس 
میدونم که روزی تو رو خواهم دید
یا مُقیل
(ای درگذرنده)
 
 
داشتم به شروع ترم جدید فکر میکردم. دوباره مراحلی از اندوه رو پشت سر میذارم به خاطرمسائلی و یه سری  شرایط جدید
داشتم فکر میکردم که دوست ندارم بچه ها غمگین ببینن منو
و به برخورد های احتمالی خودم فکر میکردم
یادم افتاد چند وقت پیش رو. صبح هایی که با تپش قلب افتضاح بیدار میشدم. همش دعا میکردم این آخریش باشه. فکر میکردم همین روزها قراره بمیرم انقد که بد ميگذره.
بعد میدونین چی شد؟
من نمُردم.
و گذشت
این که میگن بعدا برمیگرد
دیشب جشن یلدا رو خونه مامان بزرگم گرفتیم و همه هم بودن. حسابی خوش گذشت خداروشکر و البته جای پدربزرگم حسابی خالی بود. امروز هم کیک خامه ای پختم واسه اولین بار، برخلاف تصورم خامه کشی اصلاااا خوب نشد. خامه شل شد و یه وضعی اصن. اما خب به هرحال خوشمزه بود. 
این روزا خیلی کار میکنم خداروشکر. حوصله درس هم ندارم. مینویسم که بدونم درس بده و من نمیخوامش و بعدا واسه دانشگاه دلم تنگ نشه! البته بگم بازم خوبه ادم تحصیلات دانشگاهی داشته باشه، خوش ميگذره دانشگ
مامانم گفتن آب ودون، قمری بی زبون دادی؟؟
اخ اخ اخ یادم رفته بودآمدم اتاق خواب دیدم پنجره بازِ و.مرغ از قفس پریده ببخشید قمری!
حالا همدم من رفته و باز من موندم و گلدون  های اشک(چرا اشک بماند!)
باید یک فکر به حال دل بی طاقتم بکنمحالا قمری امشب نیست که تا صبح باهاش حرف بزنم.خب مادره ديگه چه توقعی داری بشینه کنار شوفاژ گرم شه و اون بیرون با این هوا داخل لونه بی مادر چند تا جوجه دل نگران؟!!!
خب باز تنها شدم این چند شب قمری با بال زخمی مهمون اتاق
برای این روزهایی که با من قهری میتونی خودت رو ببخشی؟
اگر دوستم نداشتی دوریمون حالت رو خوب میکرد ولی تو دوستم داری.بهت سخت ميگذره بی من. ولی الان تصمیم گرفتم پذیرا باشم هر دوری و رفتنی رو.یه مدت تلاش نکنم ببینم بقیه چه میکنن. 
+ اوضاع خوب ميگذره؟
_ آره ميگذرهدارم میجنگمزندگی لذت بخش شدهبا اینکه همه همونن و چیزی عوض نشده ولی خودم عوض شدم و دارم میشماحساس میکنم تو یه مزرعه آفت زده گندم دارم رشد میکنم چون فهمیدم یه بار زندگی میکنم و باید تاثیرمو رو دنیا بذارمامشبم بارون قطره هارو دارم رو برگم حس میکنم
+ حال خونم ته  کشیده بودحال مختصرت تزریق شد بم
_ چرا من باید این چیزارو امشب بت میگفتم نمیدونم ولی حتما یه چیزی هسیه قدرتی وجود دارهخوب باش همیشه دخترک
+ مرسی فضانورد ک
+ اوضاع خوب ميگذره؟
_ آره ميگذرهدارم میجنگمزندگی لذت بخش شدهبا اینکه همه همونن و چیزی عوض نشده ولی خودم عوض شدم و دارم میشماحساس میکنم تو یه مزرعه آفت زده گندم دارم رشد میکنم چون فهمیدم یه بار زندگی میکنم و باید تاثیرمو رو دنیا بذارمامشبم بارون قطره هارو دارم رو برگم حس میکنم
+ حال خونم ته  کشیده بودحال مختصرت تزریق شد بم
_ چرا من باید این چیزارو امشب بت میگفتم نمیدونم ولی حتما یه چیزی هسیه قدرتی وجود دارهخوب باش همیشه دخترک
+ مرسی فضانورد ک
کشیک ها داره خیلی بد ميگذره.انقدر از سال بالا حرف شنیدم که اگه یبار ديگه بشنوم حتما بالا سر مریض میزنم زیر گریه.وشرایط یه جوریه که هیچکس برات ناراحت نمیشه.توهین تحقیر و کار کشیدن از نیروی ارزونی مثل ما کاملا احمقانس.به جای اموزش فقط از ما کار میکشن.و ما در عوضش فقط میشیم سیبل هدف برای عقده های روحی و فشار های بقیه برای تخلیه شدن
عود، چای، دختر پرتقال. تابستونم رو اینجوری گذروندم. اتاقم رو به سلیقه خودم چیدم به این امید که زندگیم رو هم همینجوری بچینم. سخت، طولانی، با کمک مامان و بابا.‌ خوش گذشت؟ الان ديگه نمیدونم. الان که بهش فکر میکنم، خیلی تنها بودم. فکر کنم خوش هم گذشت. الان داره بهم خوش ميگذره؟!شک دارم که بدونم شاد بودن یعنی چی. تو گوشه ذهنم همیشه چند تا دغدغه هست که نمیذاره راحت و‌ بیخیال باشم. ولی مثل همیشه باید تلاش کنم که خوب باشم. که صداشون رو نشنوم. باید خودم
چرا به خودم نمیام؟ تا کی قراره اینطوری ادامه پیدا کنه؟ زمستون گذشت، بهار گذشت، تابستون گذشت، و پاییز. پاییز هم دارم ميگذره. دلیلش چیه؟ مشکل از کجاست؟دقیقا باید چکار کنم که نمیکنم؟ چرا دارم باز به شیوه گذشته عمل میکنم؟ بلاخره کی میخوام این من درونی که که من نیستم رو نابود کنم؟
اینجوری نمیشه. هرهفته داره بدتر از هفته قبل ميگذره و اصلا متوجه نمیشم دلیلش چیه.
بارها و بارها با خودم حرف زدم، از خودم قول گرفتم و چرا؟تک تک لحظات رو دارم میکشم و از د
چرا به خودم نمیام؟ تا کی قراره اینطوری ادامه پیدا کنه؟ زمستون گذشت، بهار گذشت، تابستون گذشت، و پاییز. پاییز هم دارم ميگذره. دلیلش چیه؟ مشکل از کجاست؟دقیقا باید چکار کنم که نمیکنم؟ چرا دارم باز به شیوه گذشته عمل میکنم؟ بلاخره کی میخوام این من درونی که که من نیستم رو نابود کنم؟
اینجوری نمیشه. هرهفته داره بدتر از هفته قبل ميگذره و اصلا متوجه نمیشم دلیلش چیه.
بارها و بارها با خودم حرف زدم، از خودم قول گرفتم و چرا؟تک تک لحظات رو دارم میکشم و از د
یه مرضی هم هست، به نام مرض دیوار!
بیمار مبتلا به، ابتدا کاملا تفننی و صرفا برای وقت گذروندن هی میره تو دیوار، منظورم برنامه ی دیواره ها!!
کم کم بهش اعتیاد پیدا میکنه، و برای دیدن قیمت اجناس، وقت و بی وقت باز هی میره تو دیوار.
یه کم که بیشتر ميگذره، ديگه حس میکنه بدون دیوار استخون درد میگیره، در اینجا بیمار ما دچار وابستگی جسمی شده!! و باید ببریدش کمپ و ترکش بدید!
پ.ن۱: ام شهرآشوب هستم، یه ساعته که پاک پاکم! به خودم قول میدم ديگه نرم تو دیوار!
پ.ن۲:
یه روزهایی هست 
وقتي اسمون ابی رو نگاه میکنی همراه با ابرهای سفید و پنبه ای 
دلت میخواد میون این اسمون پرواز کنی و نفس عمیق بکشی 
با یه لبخند بزرگ وجود سرشار از نشاط خودتو نشون بدی
خلاصه دلت میخواد جیغ بزنی، بپری و این شادی رو با عالم و ادم قسمت کنی:)
یه روزهایی هم هست آسمون همون آسمونه
با همون ابرهای پنبه ای کوچولو کوچولو
ولی نه پای پریدن داری
نه پر پرواز
ديگه حتی یدونه تاپ تاپ قلبتم برات میشه یه کار سخت
ولی رفیق 
قسم به همون آسمون
قسم به  قلب
هر شب وقتي همه خوابن و پامیشم برم سرویس بهداشتی جلو آینه تو راهرو وایمیستم و چند دقیقه زل میزنم به خودم
تو سکوتهمینجور زل میزنم به خودم زل میزنم به چشمام چشم هایی که شاید چند سال ديگه .
بعد زل میرنم به موهای جلو سرم که تو این چند سال چقدر ازشون کم شده و داره میشه
بعد فکر میکنم که اونی که تو آینه است داره چیکار میکنه؟چیکار باید بکنه؟
چرا فلان جا اینکارو کرد؟چرا فلان جا این کارو نکرد؟چرا این حرفو به فلانی زد؟چرا این حرفو به فلانی نزد؟
چ
این روزا از لحاظ روحی خیلی توی فشارم 
دیرور عصر رفته بودم مهمونی و خیلی هم خوش گذشت بهم 
توی راه برگشت توی آژانس یه لحظه تو ذهنم گفتم وای دارم میرم خونه دوباره 
اصلا ازین فکر بهم ریختم که چرا خونه ای که باید منبع آرامشم باشم اینطور برام استرس زا بشه 
برادرشوهرم دچار مشکل مالی شده و یه طوری رفتار میکنه که همه درگیرش بشن 
در طول روز بارها و بارها که میخوام از عصبانیت سرمو بزنم به دیوار به خودم میگم آروم باش دختر آروم خودتو درگیرشون نکن اصلا به
حالم خوب بود ، رفتم توو پیجش ، دیدم آخرین کامنتی که جواب داده مال بیست و دو هفته ی پیشه.یعنی بیست و دو هفته ی پیش ،بود،حالشم انقدی خوب بود که اومده بود اینستاگرام جواب کامنتاشو میدادبیست و دو هفته ی پیش.چقدر نزدیک. از اون حال خوبش تا رفتنش،تا این حال بد ما قدر چشم برهم زدنی گذشتهغمش توو دلم تازه است و یاد نبودنش گلومو درد میارهو برای ذومین بار توو زندگیم فهمیدم چقدر نعمت بزرگیه فراموشی،چون روزای خوب و آروممو مدیون فراموش کردن نبو
بعضی شبای عمرت هست اینقدر بد ميگذره که میدونی و مطمئنی که اون شبا خدا خودش تو رو توی بغلش گرفته تا صبح شده والا میدونی که غیر این بود دووم نمی آوردی.
وقتي دوران سیاه سپری شد میمونی که سرت رو با افتخار بالا بگیری و بگی من ازش گذشتم یا اینقدر کابوس بوده که دعا میکردی هیچ وقتتتت نیومده بود. این حس دوگانه همیشه باهات میمونه
دانلود آهنگ جدید حامد فرد به نام 
دنبال رپ جدید خوبم؟ پس گوش کن !
اهنگ حامد فرد همینک برای شما کاربران گرامی ، موزیک جدید صدای حامد فرد همینک با متن از جاز موزیک
Download New Music By Hamed FardCalled Shabe Jomeh


دانلود آهنگ با کیفیت 320 
دانلود آهنگ با کیفیت 128 
مشاهده تمام آهنگ های حامد فرد
متن دانلود آهنگ حامد فرد
من دلم پره که هر بارم
یه نمه به فکر درمانم
می نویسم و سرحالم
ملتم هی میگن دربارم
مملکت و ولش کرده
یه سره موزیکو قرش کرده
+تاریکی مطلق اتاق کلی حرف زدم با خدا،خدایا چه خوبه هستی:)+منتظرم اذان صبح  بشه نمازم بخونم و بخوابم و دوباره از ۸ صبح درس بخونم.با وجودیکه تا سحر بیدار بودم  میلی به خوردن سحری ندارم.+وقتي فهمید میخوام  روزه بگیرم گفت منم روزه میگیرم ، چشمام قلبی  شد از شنیدن تصمیمش.
+هفت روز ديگه امتحان دارم ،چهارده روز  ديگه امتحان بعدی   و حدودا سی و چهار روز ديگه هم یک  امتحان ديگه !
 
+یادداشت شماره ۳۶
حالش خوب نیسو اون بهش میگه قوی باشفک کن مثلن ب کسی ک بچه شو تازه از دست داده بگی قوی باشواقعا نمیفهمم تو مغز بعضیا چی ميگذره.این موضوع حتی منی ک زیاد ربط ب ماجرا ندارمم ، داره از تو میکشه بعد ب اون میگه قوی باش
حالم خوش نیسفشار امتحان داره لهم میکنهعملا تمام وقتمو دارم میخونم ولی هنوز از برنامم دو روز عقبم.با همه اتفاقات این چند وقت واقعا نیاز دارم ب مغزم حداقل دو روز استراحت بدمولی وقتشو ندارمنمیفهمم چقد ديگه میکشم
واسه رفیقم دع
3
به وقت 2:43 
سریال جدیدی رو شروع کردم با ری» باهم نگاه کردیم ، کلا خوش ميگذره باهاش فیلم دیدن اون رفیق خوبِ منه الآنم خابه کنار دخترش . منم نشستم رو مبل داخل سالن و می‌نویسم اینجا قبلش داشتم تو گروه سه نفرمون گپ می‌زدیم درمورد وام دانشجویی و خرید لنز و لب تاپ ، ترم جدید لب تاپ لازمه بچه ها باید همه تهیه کنن ، ماشالله قیمت‌ها از ده تومن به بالاست . دلم براشون تنگ شده برای همه ی ماجراها و رفاقتامون ، دلم پر کشیده براشون ، یک هفته ديگه میبینمشو
بچه که بودم وقتي بابا و مامان کارای بزرگی بهم میسپردن حس خوبی داشتم. کارش سخت بود اما من به این عشق انجام می دادم که حتما روی من خیلی حساب کردن . الان وقتي استادام کارای سخت رو بهم میدن بازم قلبا راضیم، حتما روی من یه جور ديگه حساب می کنن . اما چرا توی زندگی وقتي با سختی های مختلف درگیر می شم . وقتي دچار مشکلاتی میشم که فقط خدا ازشون خبر داره خوشحال نمیشم . حالا یاد گرفتم به این فکر کنم که حتما خدا یه جور ديگه روت حساب کرده پس ناامیدش نکن . فک
دوروزه داره تو مدرسه بهم خوش ميگذره
یک چی درونم تغییر کرده و انگار رو بیرونم تاثیر گذاشته :) نمیدونم!تنها چیزی هم که درونم تغییر کرده اینه که ديگه ادمارو خط نزنم 
وای خیلی خوش گذشت این دوروز مخصوصا مووقع ناهار درسته اکیپمون کمی انسجام خیلی نداره 
ولی خیلیخ ندیدم مخصوصا موقع ناهار امروز کگکه ديگه خیلی خیلی خیلی خندیدم :)))))))))))اه تازه چون دیروز دعوا کرده بودم مامانم نه ناهار داد نه خوراکی  هیچی بعد از شانس خوش پول داشتم از مدرسه چیز میز خریدم
خب خب :)) بیشتر از یک هفته اومدنم به شهر دانشجویی ميگذره و تقریبا میشه گفت هفته اول رو تو خوابگاه تنها بودم کلاسها تشکیل شدن همون هفته اول به لطف بچه هامون و خودم البته ! فقط مونده آزمایشگاه ها
بعد امروز که تمااام دانشگاه روز اول کلاسهای رسمیشونه ما پدر استادمون فوت شده بیکار میچرخیم
هیچی ديگه من تنها اومدم خوابگاه و خیلی جدی زبان میخونم و به این فکر میکنم که کمتر از یک ماه ديگه میم قراره باهام زبان کار کنه *_* دلم لک زده واسه کلاس زبان
آقاااا
وقتي دکترت بهت میگه گریه برای تو سم هستش
بعد میری وبلاگش با چشمهایی اشکبار کامنت مینویسی میری تلگرامش التماسش میکنی که همینقدر ازش برات مونده ازت نگیره 
خوب میشه همین که ضربان قلبت دوباره میریزه به هم، خوب میشه همین که نفس تنگیت دوباره تشدید میشه
مریضی، وقتي میدونی سودی نداره بازم سعی میکنی بهش ثابت کنی از صمیم قلب دوستش داری
وقتي برای عشقت ارزش قائل نیست چی رو میخوای ثابت کنی
اما واقعا قلب من اینحرفا سرش میشه، نه نمیشه
وقتي نیست دنیا برام
میگن یکی از بالاترین لذتهای بهشت، دیدار مومنان با همديگه است. 
تو چندتا آیه از قرآن داریم که "علی سررٍ متقابلین" یا "علی سررٍ مصفوفه" 
: بهشتیان روی تختهایی روبروی هم میشینن.
اصلا انگار نگاه به هم میکنن و کیف میکنن. فقط ذات همین نگاه کردن خودش یکی از لذتهای بزرگ بهشته. صحبت کردن باهم که ديگه لذت بالاتره
 
یه وجه نازلتر همین موضوع هم توی دنیا هست. برای دیدار مومنان هم چنین لذتی وجود داره. و همینه که ما آدما وقتي کسی رو دوست داریم، دلمون برا هم تن
زمان که ميگذره و بالاخره به روزی که ازش می ترسم میرسم و باهاش مواجه میشم پس چرا نباید از زمانی که الان دارم استفاده کنم شاید خیلی چیزا تغییر کرد.
از مریضی که دارم متنفرم باعث شده به خیلی از کارایی که دلم میخواد نرسم نتونم انجامشون بدم باعث شده که نتونم به خیلی از ارزوهام برسم دلم میخواد خودمو بکشم ولی از طرفی هم دلم نمیخواد که بمیرم و میترسم ولی خسته شدم از وضعیتی که دارم!فکر میکنم نباید اصلا متولد میشدم اگه میشد همون موقع که قرار بود سقط بشم
جدن که آدم بعضی وقتا شگفت زده میشه از این سیستم پیچیده. اینکه چطور فراموش میکنیم. ده دی نود و هفت اینجا پستی زدم که امروز خوندنش ناراحتم نمیکنه. پنج ماه پیش رمزدار بود و الان فکر کردم باید بمونه. برعکس هزار تا پستی که در مورد اون موضوع از وبلاگم پاک کردم. چه پاییز و زمستونی بود. چه بهاریه که داره ميگذره. اون موقع به خودم قول دادم زمان درستش میکنه. زمان درستش نکرد. این ساز و کار شگفت انگیز توی سر من - تو سر همه مون - درستش کرد. و من به قولم عمل کردم. ا
سلام
امشب بدن دردی دارم . دو ساعت از حذف اینستام ميگذره 
بنا به چند دلیل حذفش کردم .‌‌‌‌‌خیلی وقت میبرد . اصلا ديگه کتاب الکترونیکی نمی خوندم . مدام در حال چک کردنش بودم ، در نتیجه وقتي برای تفکر و برنامه ریزی برای خودم نمیذاشتم . کارام مونده . هی یادم می‌ره انجامش بدم . معتاد شدم . البته دلیل اصلی اش اینه که ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش / باید برون کشید از این ورطه رخت خویش» 
پ.ن ۱ : خدا بهم ثبات قدم بده . چون نمی تونستم مسأله رو حل کنم ، صو
معلقمولی حالم خوبه
به نظر میاد ديگه هیچ احساسات عمیقی ندارم
ولی حالم خوبه
بذار راستش رو بگم
خوبیم باهم
وقتي اون خوب باشه ديگه مهم نیست داره چه اتفاقی میفته
وقتي میدونم دوستیم باهم ديگه مهم نیست چقد وقته که ندیدمش
گفتم من هردفعه هی فکر میکنم تموم شدیم
گفت میبینی که اینجوری تموم نمیشیم
ولی من بازم میترسم
نمیتونم احساسمو بهش توصیف کنم
میدونی من عاشق بارونم
خیلی عجیب عاشقشم
وقتي میباره دلم میخواد گریه کنم
بعد دو سه روز پیش که باهم بودیم، بارون
نا امیدی و ترس و بلاتکلیفی تمام حس های من به آیندست
در حالی افتادم تو جریان آب که بعضی وقتا هنوز از خودم میپرسم آیا دوست دارم اصلن تن به این آب بدم؟و جواب رو نمیدونم
یک روز آره یک روز نه
ولی حداقل این پنجشنبه وقتي برگشتم خونه افسرده نبودم
فکر کنم موتورم داره روشن میشه 
و خب فکر کنم بار ها از خودم پرسیدم'قبل اینکه بری ببین برای چی میری به چی قراره برسی که پاش همه چی میدی؟
ولی خب یه روز روزای خوب رو همه می بینیم:)
سلام
روزهای بدی رو میگذرونیم.
من و ما و همه.
اونقدر تاریک و خراب و بی فروغ. که ديگه هیچی باقی نمیمونه.
 
اما، این روزها هم ميگذره.
نمیدونم بعدش چی میمونه. ولی این روزها هم ميگذره.
و ما.
بزرگتر میشیم.
نه، درستش اینه: پیرتر میشیم.
ما ديگه بزرگتر از این نمیشیم. پیرتر میشیم.
هر روز. هر لحظه. هر نفس
 
آرهههه
 
26 آبان 98
و کلی بهانه داشتم بای نوشتن که، باز هم مثل همیشه حوصله ش نیست.
 
چهار پنج روز ديگه میرم مرخصی.
نقشه های بزرگی دارم که باید روشون کار کنم.
این روزها همش به خودم میگم ۲۷ سال از روز تولدم ميگذره و شاید نیاز به تولد دوباره دارم(دقیقا ۱۴ آبان ۲۶ سالگیم تموم میشه)
قبول دارم فصل بعضی کارها که گذشت ، سختی های انجام اون کار ۱۰۰ برابر میشه.اما من مررررد روزهای سخت هستم :)
نمیدونم چرا ، ولی امروز حس خیلی خوبی دارم.فقط از روزی ۱۳ ساعت کار کردن توی گرمای عسلویه خسته شدم.
خسته.
اما.
پیش به سوی آسمان.
پیوسته.
نوشتن اولین مطلب برام سخته!
هر وقت از زندگی خسته میشم رو میارم به نوشتن!
از آخرین باری ک توی بیان چیزی نوشتم ماه ها ميگذره!
ترس از نوشتن دارم، از اینکه دوباره آدرس وبلاگم پیدا بشه.
از مخفی کاری هام ناراحتم! اما امشب به خودم حق میدم بابت هر چیزی.
چون یقین دارم هر اشتباهی انجام بدم مقصر خودم نیستم.
جایی از زندگی ایستادم که بجز احساسم به اتاقم به چیز ديگه ای حس ندارم. 
وقتي پدر مادر و برادرم رو میبینم و به قلبم نگاه می‌کنم و یقین دارم ک این لحظه هی
منو غزاله باهم که حرف میزنیم دقیقا میفهمیم چی میگیم این فهمیدن خیلی عمیقه ازم پرسید ماشین عروس چی درنگ نکردم و گفتم اسنپ! بعد هردو خندیدیم خیلی خندیدیم بعدش جدی شدیم گفتم دوسال نامزدی پیاده گز کردم اون شب ماشین میخوام چیکار گفت اره وقتي موقع خودش چیزیو نداری ديگه ارزشی نداره گفتم اره ما بلاخره ماشین میخریم قطعا ولی ديگه خوشحالم نمیکنه گفت اره وقتي اون شب بعد عروسی فلانی تو بارون ماشین گیرمون نیومد و پیاده رفتیم بعدش انقد گریه کر
آخرین باری که اینجا بودم هنوز باهاش بودم. یک ثانیه نبود که محبت نکنه. مدام محبت میکرد. نمیذاشت آدم فکر کنه. فقط محبت. سرشار از محبت بودم. دلم قنج میرفت و به اصطلاح خر شده بودم.
الان که اینجام یه ماهی ازون موقع ميگذره و من خیلی بی تفاوت بدون اون اینجا نشستم و نفس میکشم و کسی هم بهم محبت نمیکنه. یه خلائی حس میکنم. ولی نمردم. زنده موندم. خوبیش اینه که ديگه خر نیستم. فکر میکنم و مدام تو ذهنم میچرخه که یعنی همه محبتاش الکی بود؟ ینی دروغ میگفت؟ هیچی بدتر
سلام. امشب ماه کامله  البته تقریبا. یعنی الان ماه شب سیزده ست. خیلی قشگه. وقتي به ماه نگاه کردم دلم برای مبینا تنگ شد یهو. چند وقته ندیدمش آخه بزودی می بینمش.
امروز فیلم سرخ پوست رو دیدم. نمی دونم یه سریا چرا میگن تهش بازه:/ تهش کاملا واضح و روشن بود. خیلی دوستش  داشتم فیلمو معرکه بود اونم با بازی فوق العاده ی نوید محمد زاده. کراش زدم روش. فکر میکردم نوید فقط نقش آدمای بدبخت و بیچاره رو خوب بازی میکنه اما دیدم نه بابا. این خیلی خوبه. نقش این
میدونید من
برگشتم دانشگاه و الان هم تایم ناهاره.
برام راحت نیس که درباره اینچیزا زیاد صحبت کنم.
ولی یه حسی میگه که باید بنویسم.
و اون اینه که 
وقتي اول یه راهی هستیم و انگیزه داریم که ادامه بریم میگیم اوکی همچی درست میشه.
طوری نیس که.
ولی وقتي ادامه میدی و به اواسط میرسی میبینی که اولا همچین تحفه ای نیس ديگه. یعنی نه زیاد ديگه پیشرفت میکنی نه ديگه.
یعنی تو جون میکنی ولی اون پیشرفت رو نمیکنی ديگه.
و باید این رو پذیرفتش.
من راستش همه افرادی که بخاط
از وسط خیابون رد می‌شدم که صدای آهنگ میخ شد توی سرم، درد شد توی دلم، داغ شد روی سینه‌ام، نفسام انگار سخت بالا می‌اومد، تند تند پلک می‌زدم بلکه اشکام نریزه ولی نمی‌شد، آدم مگه چقدر میتونه به روی خودش نیاره؟چقدر میتونه تحمل کنه؟ 
آدم‌ یه جاهایی کم میاره، میشه عین یه ظرف لب‌ریز که با یه تلنگر سر میره، با یه اخم بغض میکنه، داد میکشه ، گریه میکنه. اصلا چرا حواسمون به دل آدم‌ها نیست؟ چرا وقتي میریم به اونهایی که میمونن فکر نمی‌کنیم؟ 
رفتن و د
خسته ام . خیلی خسته . از زندگی و همه ی آدمها خسته ام . ديگه نمی خوام برای زندگی تلاشی بکنم . حتی آینده ی بچه هام هم ديگه برام مهم نیست . ديگه اینهمه زحمت و تلاش و بدو بدو بسه . وقتي آدم اینهمه زحمت می کشه و همش بی نتیجه می مونه . وقتي حتی نزدیک ترین آدمهای اطرافمون هم قدر نمی دونند و نمی فهمند . یعنی فاتحه همه چی خونده شده . 
از قدیم و ندیم گفتند برای کسی بمیر که برات تب کنه . و من توی این دنیا هیچ کسی رو ندارم که برام تب کنه ! هیشکی رو ندارم .
خود کشی در هر کس منحصر به خودشه!یکی ديگه شیک نمی پوشهیکی ديگه آرزویی نمی کنهیکی ديگه به تحصیل ادامه نمیدهیکی ديگه به خودش نمیرسهیکی مدام ترانه های غمگین گوش میدهیکی ديگه از خودش عکس یادگاری نمی گیرهیکی محبت نمیکنهیکی ديگه محبت نمی پذیرهاینگونه است که اکثر آدمها در سی سالگی می میرند و در هشتاد سالگی دفن می شوند.پائولو کوئیلو
* خب خبر خوب برای خودم اینه که تا حدود زیادی تونستم تکلیفم رو با اون دو نفر درونم مشخص کنم و کمی هم افکارم رو نظم بدم:)
* دو روزه که تلاشم برای استفاده‌ی کمتر از گوشیم با موفقیت رو به رو میشه:))
* و سه روزه که تقریبا بی‌خبر از همیم! و تو ذهن من ميگذره که نکنه که تو سر اونم همین فکرایی ميگذره که تو سر من میگذرن:/ هم ناخوشاینده هم کمی‌خوشایند!
+  کسی پیج اینستاگرام یا چنل تلگرامی رو میشناسه که کفش، مخصوصا اسپرت، بصورت آنلاین بفروشه؟
نمیدونم چرا برنامم این روزا اینقدر زود انجام میشه انگار یه روز بلندو بالا دارم که وقت بهم زیادم میده با این حال برام زود ميگذره. خیلی زود. البته میتونم کتابمو بخونم فقط نصفش مونده فردا سعی میکنم تمومش کنم ولی امشب سردرد گرفتم. میتونم یه مروری رو زبانا داشته باشم تا وقتي که خوابم بگیره. یه داستان پلیسی هم از آلن پو خوندم میترسم خوابم نبره شب :دی. دارم برای خودم سیب زمینی سرخ کرده درست میکنم. بعد از مدتها واقعا هوس کرده بودم. البته مامان دارره سر
متن ترانه علی شهریور به نام تو ديگه تکرار نمیشی

تو چشمای تو چه رازی پنهونهکه دل وقتي تو رو می بینهمیشه عاشق و مست و دیوونهعشق تو مثل جادو خطر دارهولی واسه درمون دل اثر دارهتو ديگه تکرار نمیشی تا چند قرن آیندهدنیا محو تو میشه وقتي چشمات میخندهبگو جز من دل به کسی نمیدی، تا واسه تو بمیرمرویام حقیقت میشه ، وقتي که من دستاتُ بگیرمداشتن تو مثل خواب و یه رویاستحرفای تو عمیق تر از یه دریاستاحساس من به تو از رو هوس نیستتو نباشی تو زندگیم نفس نیستتو د
خدایاااا هستی؟؟ میبینی منو؟؟ میبینی کم آوردم؟؟ دستمو بگیر خداااا. خدایا دیدی تا کی اونجا بودم؟؟ دیدی پسر خالمو مامان بابامو چی؟؟ فامیلامونو؟؟ دوستاشو؟؟ نمیتونم خدا خودت میبینی که نمیتونم
خدایا خواستم امسال نباشم ولی نشد
خدایا میبینی 5 بخوام برم بیرون چقدر باید جواب پس بدم. آره مقصر خودمم ولی نمیتونم خدا ديگه بریدم
بیا بزن تو گوشم و راحتم کن.
آره میدونم ميگذره. دلم کسی رو میخواد که آرومم کنه. یکی که مثه دلی باشه نه اصن خود دلی باشه.
 
 
دکتر میگه هر سال باید چک میشدی. چرا نکردی؟ گفتم ديگه اعصابم نمیکشه پیگیریش کنم. درک کرد. گفت آدم وقتي نفهمه باید باهاش چکار کنه اعصابش خورد میشه.
دکتر خیلی دوست داشتنی اه، خیلی دلسوز و کاربلد، و وقت میذاره واقعا. بعد این همه مدت رفتم همه چیز یادش بود. یعنی اگه این دکتر نبود کللللا ديگه ول میکردم.
ولی ديگه به ستوه اومدم از دست این نمیدونم چی! نمی تونم هم پیگیری نکنم.
میگه بدنت خیلی نازیه علتش استرسه. یعنی وقتي هم بدن، هم داروها، هم خود آدم گ
تو رو خدا ديگه نه، تورو خدا یکی بیاد بگه دروغه، بگه واقعی نیست.این یکی ديگه واقعی نیست.
از وقتي شنیدم دارم هی تو سایتا بالا پایین میشم که ببینم یکی گفته دروغه،شایعه ست.
ولینه واقعیه انگار.
خدایا آخه چرا؟ چرا چرا
+ ديگه چی بگم بهش؟ چه دفاعی کنم؟ ها؟ بگم چی؟ 
چند بار زنگ زده جواب ندادم.تورو خدا به من زنگ نزن، عصبانیتتو سر یکی ديگه خالی کن، فحش و بدوبیراهاتو به یکی ديگه بگو، خواهش میکنم ،من ديگه تموم شدم.ديگه بسمه.
تکست آهنگ بام نبود کسی علیرضا طلیسچی
من یه مو نذاشتم از سرِ تو کم بشه
قبلِ تو نذاشتم هیشکی عاشقم بشه
من گذاشتم عشقت حسرتِ دلم بشه
اما تهش دو سه تا یادگاری موند ازت
بعدِ تو دلمو ديگه خوش کنم به چیت
لَک زده دلم برای حرفای دلیت
بعدِ من نذار کسی بیاد توو زندگیت
من فقط دلم به دیدنت خوشه فقط
باهام نبود کسی تا وقتي باهام بودی
در میومد اشکت اگه جام بودی
این دلم یه ذره میشه واسه عطر و بوت
کاشکی دست نذاشته باشه یکی ديگه روت
یکی ديگه روت …
لطف کن ، هر چی پی
دیشب پیشنهاد کردن که منم همراه مها برم شمال و با هم دوتایی اونجا بمونیم. این نه از طرف من قبول شد و نه مها. البته نه این که مها مخالفت کنه احساس کردم زیاد تمایل نداره. شایدم اشتباه کردم. از یه طرف به نظر من بهتر هست که تنهایی خودشو داشته باشه حالا که فرصت کسب این تجربه فراهم شده. من اینجا هم تنهام وقتي که مها نباشه. مامان که میره خونه باباحاجی بابا هم که میره بیرون. نمیدونم بعدا چی میشه. شاید ماه بعد اتفاق بیفته اما الان نه. 
دلم براش تنگ میشه. ام
من واسه تیپ شخصیتی بعضی از دوستهام واقعا بی لیاقتم!کاری نمیکنما.فقط خودمم
ولی اونا محبت و معرفت واسم به خرج میدن و دائم به یادمن در صورتی که من تو روزمرگی های زندگی شخصی خودم گیر افتادم و وقتي واسشون ندارم که خرج کنم
نمیدونم محبت اونها هم بخاطر وقت زیادترشون نسبت به منه یا واقعا همینن.چون در نظر گرفتن این مسئله خیلی مهمه
اما یه قانون هست.که به آدمها به اندازه ای که لیاقتت رو دارن بها بده.نه کمتر نه بیشتر
بعضی وقتها زیر پا گذاشتن این قانون خیلی
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتي بهت هر چیزی رو نسبت میده و تهمت میزنه.
وقتي اشک میریزی و میگه نمیخواد برای تبرئه خودت گریه کنی.
وقتي میگه حالم از یی مثل تو بهم میخوره.
 
نمیدونم چطور هنوز زنده ام؟؟
تحمل این یکی رو ديگه ندارم
چرا عزا نمیگیرم من؟ عجیبه. خیلی شکل قبلنام نیستم ديگه.
صبح ِ امروز اولین روز ِ روان بود و تقسیم بندی، قرعه کشی شد و با اتندی افتادم که یه عالم تخت و مریض داشت. حالا من ۶ تا تخت دارم و هم گروهیم ۵ تا، اکسترن بقیه اتندا؟ ۲ یا نهایت ۳ تا. یه سری بحثا هم با هم کلاسی پیش اومد که خب ديگه اذیت نمیشم فقط نفرتم از خود اون آدم بیشتر میشه. ۶ تا تخت و شرح حال ميگذره ولی گندی که همکلاسی به رفاقت زد نميگذره و فراموش نمیشه، که خب مدتیه میدونم چقدر نباید گیر ِ ادم
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب