نتایج پست ها برای عبارت :

يه وقتايي هم همه چي هَواس

لعنت به دلتنگی . لعنت به وقتایی که آدم نمی دونه چه مرگشه. لعنت به اون وقتایی که کسی رو هم پیدا نمی کنی حرفهات رو بهش بگی .
لعنت به خاطراتی که گریبانت رو میگیره. لعنت به اون همه حس خوب که باعث شده هنوز دلتنگ بشم.
سراغت را از چه کسی بگیرم؟ از ابرها؟ از ستاره ها؟ از ماه؟
سلام عزیز دلم
احوالت چطوره؟
خیلی وقت بود با بزرگیات حرف نزده بودم :)
می‌دونی بابا یه وقتایی احتمالا من می‌بینم که تو داری تو خلوت خودت گریه می‌کنی و خب این چیز طبیعیه! حتی خیلی خیلی بزرگتر از تو هم گریه می‌کنن و خب البته که گریه داریم تا گریه :)
یه وقتایی گریه برای دلتنگیای کوچیکه یه وقتایی برای غرای کوچیک و بزرگ و یه وقتاییم برای روضه که این آخری از همشون مهمتر و بهتر و قشنگتر و با ارزش تره!
ولی به خودم گفتم هر وقت دیدم داری گریه می‌کنی اول از
سلام عزیز دلم
احوالت چطوره؟
خیلی وقت بود با بزرگیات حرف نزده بودم :)
می‌دونی بابا یه وقتایی احتمالا من می‌بینم که تو داری تو خلوت خودت گریه می‌کنی و خب این چیز طبیعیه! حتی خیلی خیلی بزرگتر از تو هم گریه می‌کنن و خب البته که گریه داریم تا گریه :)
یه وقتایی گریه برای دلتنگیای کوچیکه یه وقتایی برای غرای کوچیک و بزرگ و یه وقتاییم برای روضه که این آخری از همشون مهمتر و بهتر و قشنگتر و با ارزش تره!
ولی به خودم گفتم هر وقت دیدم داری گریه می‌کنی اول از
دیره ولی باید یاد بگیریم وقتایی که باید حرف بزنم، بزنممات شدن هیچ وقت بهترین گزینه نیستتو هیج کجای زندگیم حرف نزدنم برام خوبی یا شانس نیاورده برعکس همیشه مساوی بوده با بدی وبدشانسی مطلق اما هیچ وقت باعث نشده بوده نسبت بهش اونقدری که امروز بدم اومد بدم بیاد میدونم که خیلی زود نمیتونم بهش برسم اما از الان شروع میکنم. حرف بزنم وقتایی که باید 
 
یه وقتایی میریم کافه ای جایی،
و یکی دو ساعتی میشینیم و مطالعه میکنیم و میخونیم. 
 
یه وقتایی سرهامون رو به هم نزدیک میکنیم
 
و میخوایم به هم یه چیزی بگیم یا من سرمو میندازم روی شونه ش که یه چرت بزنم،
 
یهویی هدفونامون به هم میخورن و بوممممم میشیم:
وقتی میخوایم سرهامون رو به هم بچسبونیم این شکلی میشیم:
 
 
یه وقتایی که حواسم نیست شروع میکنم تو ذهنم باهات حرف زدن که وقتی دیدمت دست و پامو مثل همیشه از عشقی که بهت دارم گم نکنم. بعد یادم میاد که نیستی دیگه و قرار نیست حرفی بزنیم.یه وقتایی تو سرم به صدای خودم که اسمتو آواز میخونه گوش میکنم. به چهره‌ی تو فکر میکنم. صورتی که مجذوب صدای من شده.اون اوایل راحت‌تر بهت فکر میکردم. کم کم جزئیات داره از ذهنم میره. مثلا یادم نیست چروک‌های دور چشمت چندتا بودن یا مثلاً لهجه‌ی غریب قشنگت رو دارم یواش یواش فراموش
حالا اینجوریه دیگه. آدم یه روزی خوشحاله یه روزی تلخه. یه ساعتی میرقصه یه ساعتی گریه میکنه. یه لحظه هایی عاشقه یه لحظه هایی دلتنگه. یه وقتایی امیدواره و میدوئه و یه وقتایی ناامیده و نا نداره حرکت کنه حتی. آدم مگه دوساعت غذا درست نمیکنه واسه یه ربع لذتِ خوردن؟ آدم اصلا از سختیه که دوس داره ادامه بده. واسه اینکه یه ساحلی هست که بگی هی اونجا رو، ارزششو داره ادامه بدی.که دیدنت شبیهِ امنیتِ ساحلیه که آدم مطمئنه به ارزیدنِ ادامه دادن.
#نازنین_هاتفی
.
.
حس اون لحظه‌ای که دلت می‌خواد تموم شعرای دنیا رو بگی. دوست داری هر چی قصه‌ی قشنگ هست رو جلد روی جلد بنویسی. فکر می‌کنی همه‌ی حرفای خوبت پشت لبت صف کشیدن که رهاشون کنی. یه وقتایی حسابی به زندگی نزدیکی اما این زندگیه که از تو دوره.
فرقی نمیکنه  چه آیین و مذهبی داشته باشیم ، فرقی نمیکنه آدم معتقدی باشیم یا نه،  گاهی وقتا یه شرایطی واسمون  پیش میاد که دیگه هیچکسی رو نداریم به جز خودِ خدا!یه وقتایی توی سختیا از هر طرف که نگاه کنیم، هیچکسی دور و برمون نیست تا هزار فرسخی، حتی  اگه  کسی هم باشه  کاری از دستش واسمون  برنمیاد.فرقی نمی کنه گمشدمون  چی و کی باشه،عشق،آبرو،آرزوهای قدیمی،حیاتِ یه عزیز،سلامتیش،سلامتیمون  یا حتی آبی که میگن اگه از جو بره دیگه نمیشه برش گردوند.ی
تمرکز ندارم. کلی فکر تو سرم چرخ میخوره. نمی‌دونم از کجا شروع کنم. فک کنم روزایی که فکرم درگیر خودمه خوش‌اخلاق میشم. مثل وقتایی که صبح زود بیدار شم. مثل وقتایی که لازمه برم یه گوشه یواشکی گریه کنم. یه جمع کردن و رفتنِ شمرده لازم دارم. تاثیرگذار. خیلی چیزا رو نمیشه تغییر داد. نه که امید نداشته باشم. فقط مطمئنم که نمیشه. کسی قرار نیست بهم بگه، ولی بالاخره خودم باید بفهمم چی میخوام؟ دلم می‌خواد این یکی آهنگ بی‌تربیتیا رو آپلود کنم ولی نمیشه. هوف.
اینکه دنیا صفر و یک نیست٬ سیاه و سفید نیست سختش می کنه. اگه سیاه و سفید بود یا آدما رو سفت می چسبیدی و نگهشون می داشتی یا می نداختی دور و فرار می کردی. 
اینکه هر چیزی خاکستریه باعث میشه یه وقتایی سیاهیاش رو ببینی و یه وقتایی سفیدیاش. باعث میشه یه دقیقه ببخشیش و دقیقه ی بعد نبخشیش. باعث میشه یک لحظه دوستش داشته باشی و یاد چیز خوبی ازش بیفتی٬ اما دقیقه ی بعد با خودت هزار بار تکرار کنی که چرا نباید هیچ چیزی رو ادامه داد.
آدما خاکستری ن و دوست دارن
این Buray یه خونه داره که ما دقیقا حتی جای کفشای قرمزش رو میدونیم که کجای کمد میذاره.
 
هزاران بار لایو گذاشته از همون خونه،
مصاحبه کرده رفته توی کشوها و کمدهاش و همه چی رو به همه نشون داده.
 
یه وقتایی شلوغ پلوغه خونه شو یه وقتایی هم میبینی تمیز و مرتب کرده برای مصاحبه.
 
پسر فرفری و ژولی پولی ای هست که خودشه.
 
شاید بگم تنها آدمی که دوست دارم واقعا جاش باشم و یکی از معدود ادمایی که دوست دارم روزی از نزدیک ببینمش و باهاش گپ بزنم، بورای هست.
 
یه خوا
شبا به این امید میخوابم که خوابتو ببینم، مسخره ست نه؟تو شبا با فکر کی میخوابی؟وقتایی که بهم فکر میکنی حس میکنم، تپش قلب میگیرم، نباید اینجوری میشد، نه؟دلم تنگته رفیق، نیمه راه بودی ولی رفیق بودی، حالا تنهایی تا چند روز دیگه دهنشو باز میکنه و منو می‌بلعه، مطمئنم.
فک کنم بیشتر باید روی جنبه ای ک گفتم امتحانش کردم و وصل نشدم کار کنم
حقیقتا اعتقادم بهش کمتر شده مثه ی نورنامرئی میمونه ک اگه بگیریش هرجا ک میره میتونی بری و این نامرئی میتونه حتی ی وقتایی کمکت کنه چیزایی ک بقیه نمیبیننو ببینی بدون چشم حتی
ولی اگه گمش کنی

من گمش کردم
دنبالش میگردم
سخت شده کارام
تو ک میبینی کمکم کن؛)
 
شرک یه روزی خسته میشه از زندگی جدید و هیاهوی عجیبش و ارزو میکنه همشونو از دست بده اون دلتنگ زندگی گذشته اش میشه و وقتی بدستش میاره تازه یه چیزاییو یادش میاد
الکسشون کلی ج و میکنن برگردن باغ وحش وقتی بالاخره برمیگردن گلوریا میگه نرده های بینمونو یادم نبود
ما فقط قسمتی از خاطرات را بیاد میاریم
 
یه وقتایی یادم میره  چقدر دوسشون دارم یادم میره وقتایی رو که نداشتمشون ! 
نمیدونم چی شد که دیشب یهو دلم ریخت یهو دلم ترسید از نداشتنشون نمیدونم
یه وقتایی میشینم آرشیو و موضوعات وبلاگ رو میخونم. چه حسی داره، گذشته، گذشتن. اصلا انگار یه کس دیگه ای نوشته از حس و حالش. اینقد که برام دوره، اینقدر که همشون تموم شده ان. عجیب تر این که بعدا هم همین حس رو پیدا میکنم نسبت به حال این روزا.
هم شگفت انگیزه، هم عجیب و هم ترسناک!
نمیدونم براتون پیش اومده یا نه ؟!
یه وقتایی هست که هیچ کجا احساس آرامش نمیکنم و اروم نمیگیرم 
دقیقا مثل الان 
هیچ مکان و شخصی نمیتونه منو آروم کنه حالم رو خوب کنه 
فکر میکردم دوری از خونه‌ای که بیشتر وقتم رو با پسر تنهایی اونجا سپری میکنم بتونه کلی حالم رو بهتر کنه
اما انگار نه! 
اصلا انگار که دنیا دیگه مال من نیست .
یا خدا واقعا خجالتی ام!
 
دو تا از استادا امروز بهم گفتن!
 
واسه همینه وسط ندارم.
در حالت عادی در حال خجالتم،
 
و یه وقتایی وقتی مجبورم، توی دفاعی جایی، باید خجالت رو بردارم و اصلا بلد نیستم در اون وسط حرکت کنم.
 
برای همینم هست که نوشتن رو دوست دارم.
 
توی نوشتن بدون اینکه شماها رو ببینم میتونم حرفای دلم رو بزنم.
:)))
یا فحش بدم :)
 
 
برای وقتایی که دلت می‌گیره. 
برای شکست‌ها، پیروزی‌ها.
برای زمین‌ خوردنا بلند شدنا
برای عاشق شدن
برای دوست داشتن، داشته شدن.
برای دوری 
برای دلتنگی
برای آهنگ‌ها، زمزمه‌ها.
برای سبزی. برای زردا و نارنجیا
برای سفیدی برف.
برای آسایش و آرامش.
برای دویدن‌ها!
یه روز می‌شینی، یه نخ سیگار روشن می‌کنی. می‌گی همش گذشت! چه کنیم فردا رو.
وقتایی که غذا درست می‌کنم چشمم به دهن خانوادس که بگن "عالی شده". اگه نگن خودم رسما از خودم تعریف می‌کنم :دی
+اگه یه روز رستوران داشته باشم میام سر میز تک تک مشتریا و می‌گم از غذا لذت بردین؟ اگه خلاف میلم پاسخ بدن با کُلت میزنمشون :دی 
یه وقتایی هم ارزو میکنم مرد عنکبوتی می بودم ، نه به خاطر اینکه جون ادمارو نجات بدم و نه به خاطر اینکه با تار هام از کل شهر اویزون بشمفقط و فقط واسه اینکه بعضی موقع که نشستم و میخوام چیزیو بردارم تار بزنم بهش بکشمش نه اینکه پاشم برم بیارمش
شکی نیست که همه ماها منحصربه‌فردیم، ولی گاهی شور این عقیده رو درمی‌آریم دیگه!دیدید خیلی از ماها وقتایی که ناراحتیم، فک می‌کنیم تنها موجود ناراحت دنیا هستیم. کافیه یه نفر بگه درکت می‌کنم، یکی شروع کنه از غم خودش بگه تا روش آوار بشیم، لااقل از درون، با حرفای نگفته!کلا تو خیلی از چیزای این طوری هستیم. مثلا وقتی تازه سویساید اسکواد رو دیده بودم فکر می‌کردم هیچکی به خوبی من شخصیت هارلی کوئین رو (دیوونه این شخصیتم من) درک نمی‌کنه. با خودم می‌گ
نمیفهمم مرز بین exhaustive search و منطقی بودن کجاست؟
من یه وقتایی تو تنهایی میترسم که نکنه شخصیتم شبیه مادام بواری باشه
نمیدونم دقیقا تو دنیای خدا کجا واستادم
تا کجا به خودم بال و پر بدم و بی پروا باشم و کجا با پشت دست حتی بزنم تو دهن خودمیا نه فوقش بشینم منطقی احوال خودمو بپرسم و نذارم که تنهایی تصمیمیم بگیرم و تو بلاهت بمونم
 
یک از همه: قضیه اینجوریه که دوست دارم اینجا از همه‌یِ چیزایی که این مدت با گیانک از سر گذروندیمشون و همه‌‌یِ چیزایی که برام اتفاق افتاده و همه‌یِ شک و تردیدایی که ردشون کردم و همه‌یِ اینا بنویسم ولی نمی‌شه. یه‌جوریه انگار بخوام همه‌شون برای خودم بمونن. یه‌جوریه که انگار می‌ترسم کسی بیشتر از من دوسشون داشته باشه. خودخواهم بس که‌. سخته ولی حرف نزدن. نگفتن.
دو از همه: که چی می‌تونه برام قشنگ‌تر از بغل کردنت پشت قفسه‌های کتابفروشی باشه؟ ک
ولی اون وقتایی که حالم بده
یا حس خوبی ندارم.
یا خستم.
یا افسردم.
و یا هر طور دیگه.
درمون دردم دو تا آدمن
اصن بهتر بگم دو تا فرشته
زنگ میزنم بهشون و میگم دارم میام پیشتون.
و میرم.
باهاشون میگم میخندم از هر دری حرف میزنم و پر میشم از حال خوب
اصن اگه هیچ کاری هم نکنم بازم با روحیه عالی و خوب برمیگردم
پر از انرژی و حس خوب.
اره خلاصه گفتم بگم که خدایا مرسی که دارمشون.:)
قبلاً بهش گفته بودم غم قشنگه. غم نجیبه و اصالت داره. غم باعث می‌شه بیشتر فکر کنی و کمتر حرف بزنی و بغض کنی. هنورم به حرفام معتقدم. هنوزم می‌گم غم خوبه. ولی اندازه داره. مثلاً باید در حد مواقعی که آهنگ طلوع نامجو رو گوش می‌دم بمونه. یا وقتایی که مزایای منزوی بودن رو می‌خوندم. وقتایی که خیره می‌شدم به باریکهٔ نوری که می‌افتاد کف کلاس. یا وقتی اون شعره رو با خودم تکرار می‌کنم یا حتی زمانایی که به صدای ساز دهنی گوش می‌کنم.اما وقتی این مرزو رد کنه
یه وقتایی، یه چیزی توت، هی می‌گه که همه چی خرابه و تو بهش بی‌توجهی می‌کنی. بیشتر بی‌توجهی می‌کنی، بیشتر می‌گه؛ بیشتر می‌گه، بیشتر بی‌توجهی می‌کنی و نتیجه‌ی اون چی می‌شه؟ سیستم زندگیت اختلال‌های جدی و زیادی بهش وارد می‌شه.
شاید این حرف از منطق خاصی پیروی نکنه، یا شاید هم من منطقش رو نمی‌دونم، ولی خب تجربه‌ت نشون داده که به حسای واقعیت باید اعتماد کنی. :)
ما آدما یه نفر نیستیم
چند نفریم
بعضی وقتا یه آدم غمگینیم
بعضی وقتا یه آدم عاشق
گاهی خسته کننده
گاهی دوست داشتنی
شاید وقتایی نفرت انگیز
و وقت دیگه ای خواستنی
یک زمان شجاع
یک لحظه ترسو
گاهی بی پناه و ضعیف
گاهی قهرمان
این که ما کدوم آدم باشیم انتخابی نیست
شرایط هستن که آدم رو وسط میکشن!!
 فصل زیبا و دل انگیز پاییز اصلا متوجه نشدم کِی اومده ، برگی که زیر پام صدای خش خشش دلمو آروم میکرد میگفت خودتو به نفهمی نزن چه بخوای چه نخوای پاییز اومده ،با این همه قشنگی باز دوباره . .میدونین در طول این سالهایی که گذر عمر دیده ام همیشه منتظر میموندم تا پاییز بشه ،تا زندگی کنم تا نفس بکشم تا خاطراتم زنده شن و من . اما مدتهاست که هر سال با آمدن  پاییز هزار بار میمیرم و زنده میشماصلا پاییز میاد که منو بکشه ،کاشکی دنیا یادش بره که من دارم تو
شما شاید ندونید ولی من رابطه به شدت حسنه ای با پیشنویس کردن نوشته هام دارم :) اوپس! واقعا حس رقت انگیز بودن دارم یک وقتایی!
جدا من عاشق یک به بعدم! یه تلفیقی از منطق و جنون و شادی و رنج و امیدواری و ناامیدی احساس میکنم که جالبه. 
و اینکه از درجه سنسیتیو بودنم کاسته شده و این خوبه! چون میتونم رو کارم متمرکز شم.
همین دیگه. نوشتنم نمیاد.
انگار باور کردم که می تونم. یه وقتایی، می دونم که می تونم و اوکی شدم با اینکه کمک بگیرم.
الآن می تونم ببینم که این کمک نگرفتنم، نه از توانمندی یا ناتوانمندی بود، از باور نداشتن بود.
اوکی. یه قسمتیش.
اما از اون طرفم، زیاد کمک گرفتنم واقعا باعث می شه آدم کم کم، کمتر بتونه.
شایدم نه، چون در عوض اون قسمتی که کمک گرفتی، یه قسمت دیگه رو می سازی. حالا باید دید، چی رو می خوای یاد بگیری. چی رو کی می خواد یاد بگیره. :)
هیچ میدونی چرا خیلی وقتا میرم کنج اتاقم، گوشه ی پناه و آرامشم و باهات حرف میزنم؟ چون حس تو برابری میکنه با اون حد از امنیت. شبیه وقتی که بعد از پوشیدن لباسای رسمی میای لباس راحتی میپوشی و لم میدی یا مثل وقتایی که بعد از یه مدت دوری از خونه یهو برمیگردی خونه ی خودت و به قول مامان با خودت میگی هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه.
من غریبم توی این دنیا و تو واسم مثل وطن میمونی.
خدا حفظت کنه :)
این دور دور با ماشین که میگن هم واقعا خوش میگذره ها :) 
بعدِ عمری رفتیم یه دوری زدیم تو شهر، کاش همیشه جمعه بود و شهر انقدر خلوت. وای دلم میخواست هنوزم بگردیم :( 
جالبه وقتایی که اینجوری میریم تو شهر میگردیم موقع برگشتن یه "آخیش هیچ جا محله ی خودمون نمیشه" میگیم و محو زیبایی باغ میشیم که واقعا اگر نبود این شهر همون یه قرون هم نمی ارزید.
باید قدر این طبیعت توی این شهر بدترکیب رو بیشتر بدونم.
یکی از شاگردها به اسم "ایلیا" پسر فوق العاده‌ای هست! به طرز قشنگی هم خوش قد و بالاست، هم خوش قیافه، هم‌ مودب، هم باهوش، هم عاقل، هم کلمات رو درست ادا می‌کنه هم به وقتش بلدِ شیطنت و بازی کنه! بین بیست تا دانش‌آموز اون کلاس این تنها پسریِ که هر بار از دیدنش خستگیم در میره. وقتایی که لازمه کمکم می‌کنه‌. بهش میگم ایلیا تو خیلی پسر عاقلی هستی! نگام میکنه انگار که خودش هم بدونه، میگه "تشکر"!
با همه بدیات دلم برات تنگ میشه خیلی وقتا، حتی وقتایی که دارم از ته ته دلم میخندمس از کانال لفت داد این یعنی دیگه از من جدا شده کاملبعد از دلیت اکانتش این دومین شوک بود شوک که نه نشونه درواقع، من دارم تو ذهن همه تون تموم میشم اروم اروم تحلیل میرم و یه روز میرسه که دیگه هیچی ازم تو ذهنتون نمیمونه جز صدام، اخ از صدام، اخ از وقتی برات میخوندم.Take me to the roof I Wana see the world when I stop breathing.
-
ناراحت‌کننده می‌شه اگر یه روزی متوجه بشم چیزی که من موفقیت می‌دیدمش توهم بوده بیشتر،یهوقتایی دلم می‌خواد اتفاقات آینده و اون‌چیزی که قراره تجربه کنم رو از همین حالا بدونم و یهوقتایی دلم نمی‌خواد چون حس می‌کنم مقدار زیادی استرس با خودش به همراه داره،ولی پوینت مثبت باخبر بودن از آینده می‌تونه این باشه که خب من که می‌دونم فردا قراره این بشه پس این‌کارو انجام ندم،نمی‌دونم شاید هم بیشتر منفی باشه و همه‌چیز یک‌نواخت و مسخره پیش بره
معمولا برای ما آدما همه چیز در آستانه ی نبودن، تمام شدن، از دست رفتن عزیز میشن!
البته که گاهی لازمه
یه وقتایی شما نمیرونید از موقعیتی که دارین راضی هستین یا نه!؟
نمیدونم تاحالا تو این موقعیت بودین یا نه؟! اینکه ندونی یه چیزیو واقعا میخوای یا نمیخوای؟! 
به هر حال آدم گاهی تکلیفش با خودش روشن نیست
همین تمام شدنها یا حس تمام شدنه که باعث میشه بفهمی موقعیتتو میخوای یا نه!
 
یه وقتایی ادای ادمای دنیا دیده یا جسور و پر جرات رو در میاری که در واقع از خودت محافظت کنی.اما یه روزی یه جایی تو یه موقعیتی دستت برای خودت رو میشه که چه قدر معصوم و کوچولوییکه تهش هنرت اینه که دیگه سادگیت از چشمات نمیزنه بیرون اما اونقدری هست هنوز که تا میای راحت حرف بزنی انگار یه قلب شفاف رو گذاشتن وسط بحث.بی پرده بی غبار.
 
 
پ.ن. یادم باشه امروز یه حرف حال به هم زن شنیدم و دو تا حرف از سر غرور
 
 
 
یه امشبو بزار عاشق بمونیم
عاشق چیو نمیدونم 
فقط یه حسی توی بدن ادم چرخ میزنه
شایدم الان از زندگی خوشم‌میاد 
شاید فقط متنفر نبودن حس خوبی بهم داده 
شاید یه وقتایی یه چیزایی ریزی به چشمت میاد توی اسمون تاریک شب 
شاید چراغای روشن شهر شاید بادی که از پنجره ماشین میخوره به صورتت
شاید یه اهنگ که معنیشو هم حتی نمیفهمی
شاید یه زبون دیگه 
ولی هرچی که هست قشنگه 
من وقتایی  که توی راه بودم خیلی دلم می گرفت. همیشه دوست داشتم با یکی حرف بزنم تا کمتر دلم بگیره. تو ظاهرا اینجوری نیستی یا اگرم باشی من اونی نیستم که بخوای باهاش حرف بزنی چون شماره هام هنوز بلاکه و تو اصلا اهمیت ندادی که آنبلاکم کنی.
اشکالی نداره. بالاخره یه روزی منو می بینی و اون روز شاید من دیگه هیچ جای زندگیت نباشم. 
نتت خاموشه. ایشالا به سلامت برسی. پیشاپیش خسته نباشی. من می خوابم.
ناراحت‌کننده می‌شه اگر یه روزی متوجه بشم چیزی که من موفقیت می‌دیدمش توهم بوده بیشتر،یهوقتایی دلم می‌خواد اتفاقات آینده و اون‌چیزی که قراره تجربه کنم رو از همین حالا بدونم و یهوقتایی دلم نمی‌خواد چون حس می‌کنم مقدار زیادی استرس با خودش به همراه داره،ولی پوینت مثبت باخبر بودن از آینده می‌تونه این باشه که خب من که می‌دونم فردا قراره این بشه پس این‌کارو انجام ندم،نمی‌دونم شاید هم بیشتر منفی باشه و همه‌چیز یک‌نواخت و مسخره پیش بره
این برنامه با حجم کمش قابلیت خیلی زیادی داره. امروزه تمام دنیا وای فای هایی است که می توان دسترسی به جاهای مختلف داشت. یک وقتایی جایی می روید که اینترنت ندارد خب چه کار کنیم؟
خب معلومه برنامه WPSapp pro رو نصب می کنیم این برنامه می تونه کمک کنه که وای فای هایی که قابل وصل شدن هستنو وصل کنه واقعا مه. این برنامرو حتما دانلود کنید
ادامه مطلب
امروز بعد از یه هفته رفتم حرم خیلی فرق داشت با همیشه بعد یه مدت سختی و جدال با خودم 
محبت و عشق هیچ وقت توی زندگی از ما بنده ها گرفته نمیشه
یه وقتایی خودمون قهر کردیم  
قهر هم که می کنی باز خدا بیشتر میاد سراغت 
باهات حرف میزنه  
 
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
امروز بعد از یه هفته رفتم حرم خیلی فرق داشت با همیشه بعد یه مدت سختی و جدال با خودم 
محبت و عشق هیچ وقت توی زندگی از ما بنده ها گرفته نمیشه
یه وقتایی خودمون قهر کردیم  
قهر هم که می کنی باز خدا بیشتر میاد سراغت 
باهات حرف میزنه  
 
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
یه وقتایی یه جورایی یه کسی به یه موقعیتی می رسه و حد خودش را فراموش می کنه. به این افراد چی می گید؟
 
آیا واقعا ما وقتی با این افراد برخور می کنیم بهشون میگیم که حد خودت را بشناس؟!
 
آیا واقعا درسته که بگیم؟
 
وقتی این افراد در جایگاه های مدیریتی قرار میگیرند چی؟ آیا ما بهشون گوشزد می کنیم؟ یا فقط چاپلوسی می کنیم؟
 
چرا؟ واقعا چرا؟
زندگی ثابت کرد که همیشه نمی‌تونی رو بقیه حساب کنی و یه وقتایی هست که فقط خودتی و خودت، تنها و بی‌یاور.
یه رفیق می‌خواستم همیشه گوش باشه و حرفام پیشش مثل یه راز بمونه. درددل کنم و سبک بشم و حالم خوب شه.
یه دوست نادیده‌ای تو توییتر گفت اونروز که بازگشت به خونه می‌تونه حس خوبی داشته باشه بعد این‌ همه سال. خونه نیست اما جایی شبیه به‌ش می‌تونه باشه.
#خونه
یه وقتایی توی زندگی کم میاری همه جوره ولی با تمام حال بدت میگی شکر که نشد شکر که این حال رو دارم ولی خوده خوده خودمــــم ! جالبه مگه نه ؟
زندگی ما آدم اونقـدرام سخت نیست ، ولی چاله و چوله زیاد داره برا پر کردن تصمیمــات بزرگ و کوچیکم اجرایی شد برای تکمیل شدن این زندگی .
رشته پر رمز و رازی رو انتخاب کردم و زندگیمو پیچیده ترش کـردم :))
خواستید صورت مسئله رو بدم حلش کنید خبرم بدید :)))
پاییز رنگی تون بخیر 
دوباره از سر عادت برگشتم وبلاگ .هر چی توی این اپ ها میچرخی اما دلت هنوزگیر کرده پشت سیستمت ٬بشینی برای دوستایی که تابحال ندیدی
شون از روزمرگی ها و خاطرات و چیزای دیگه بگی .
توی فکرت یه عده آدم باشی که حس کنی بخاطر اونام که شده رمز وبتو فراموش نکنی 
هر جایی هم که پست بذاری به اندازه پست های وبت بهت نچسبه .
کامنت هاو لایک هایی که میگیری برات دلچسب تر از کامنت های اینستات باشه .
فالوور های وبت برات ملموس تر باشن تا فالوور ه
یه وقتایی نمی فهمم کدوممون خل وضع تریم. من یا مریم!
امروز چهار ساعت زیر بارون خیس خیس شدیم
تا پشت در کلاس هم رفتیم ولی پشیمون شدیم و برگشتیم دوباره توی بارون و خیابون 
یه خورده هم گیس و گیس کشی کردیم ولی آخرش به تفاهم رسیدیم
فقط من نمی فهمم چرا همه تصمیمات زندگیشو از من میخواد. خیلی باحاله کلا. 
امروز می گفت من بالاخره فهمیدم تو از دوستت چی میخوای! اینکه فقط همراهت باشه. از بکن نکن خوشت نمیاد برات هم فرقی نداره کی چی میگه و کار خودتو می کنی. گفتم
باید بنویسم!
زیاد بنویسم!
مغزم خشک شده.
ب پستای قدیمیم نگاه میکنم و حسرت میخورم.
ب دفترام و برگه هایی ک خط در پر نوشتم یواشکی.
پاییز باهام قهره.
حتی حس خوب هم ازم فاصله میگیره.
با شنیدن بوی ماه مدرسه دیگه دلم قیلی ویلی نمیره.
یا واسه کودکی دلم تنگ نمیشه.
واسه وقتایی ک پروانه بودم.
خیالپردازی میکردم.
و پرواز.!
خدایا.نمیدونم چی قراره سرم بیاد. حکمتتو شکر. خودت هوامو داشته باش!
ادامه مطلب
می‌دونی؟
یه وقتایی خسسسته‌ای، ولی ته دلت از خودت و انتخاب‌هات و حتی چلنج‌هایی که توی مسیرت وجود داره راضی هستی.
این رضایته یکی از بروزهاش می‌تونه آرامش باشه می‌تونه باعث بشه که درونت و در ازاش بیرونت به آرامش قشنگی فرو بره. آرامشی که حتی به آدمای اطرافت هم منتقل میشه! و این اتفاق برای صدرا ارزشمنده :)
 
چالش که همیشه هست! مگه زندگی بدون چالش هم داریم؟ مگه میشه یه روز بگذره اما حال روحت بالا و پایین نشه؟ نه که نشه‌ها! ولی خییلی استثناست!
دیدین آدم یه وقتایی یه جاهایی گیر می‌کنه که نمی‌دونه اصن چی‌کار می‌شه کرد؟ انگار نه راه پیش براش مونده و نه راه پس. نه مقام ایستادن، نه گریزگاه دارم.»هی از خودش می‌پرسه حالا باید چی‌کار کنم؟ چی‌کار کنم؟ این فکر مثل خوره می‌شینه به جونش. با این فکر می‌خوابه و با این فکر بیدار می‌شه. همه‌ش با خودش می‌گه کاش اصلا دنیا توی همین روزاش می‌موند. یا همین‌جا تموم می‌شد. که من مجبور نباشم به این فکر کنم که بعدش چی می‌شه؟ وقتی ایده‌ای راجع به آ
یک خاله دارم که شیش ماه ازم  بزرگتره خیلی ارتباط نزدیکی باهم داریم 
اسم این خاله ام مثلا خاله اقدس باشه :)
خاله اقدس دوستی داره که توی دانشگاه باهم اشنا شدن .
وقتایی که ازش حرف میزد حرفاش هم تلخ بود و هم شیرین .
یک دختر سی و دو ساله که توی یکی از روستاهای محروم شهر کامیاران زندگی میکنه.
از یک خانواده ی نه نفره که مادرش وقتی بچه بوده به رحمت خدا رفتن.
با تعریف هایی که خاله اقدس ازش میکرد مشتاق بودم ببینمش.

ادامه مطلب
اینکه رفیق باشم برام سخت نیستمیدونی کجاش سخته؟
اونجا که از آدم خوبه ی داستان بودن خسته ای ولی حتی یه شونه واسه گریه کردن نداری
اونجا که همه به روابطتت و دوستات حسودیشون میشه ولی تو حتی نمیتونی به یکیشون بگی چه مرگته
اونجا که گریه هاشون رو بغل کردی ولی تا میای از خودت بگی، میخوری به یه دیوار محکم.
آدما دوست دارن از خودشون حرف بزنن از خودشون بگن، حتی از تو بگن از روابطشون بگن، ولی نشنون
.
.
دیشب دلم گرفت
دیشب تنها نبودم، ولی تنهایی گریه کردم
+حس میکنم بابا کاملا به شکمو بودن من آگاهه!
 
+با اینکه مدتیه هیچ نگاهی به برنامه زیباییم نمیندازم، روتین شبانه‌ام رو کاملا رعایت میکنم، خب خداروشکر.
 
+نماز خوندنم مدتیه خیلی بهتر شده و به دلم بیشتر میشینه الحمدلله. شبا هم معمولا تسبیحات اربعه میگم، عادتیه که از مشهد اوردم :)
 
+شبا با خدا حرف میزنم و اصلا یه لذتی داره که نگو. اگه یه وقتایی حرف نزنم با خدا حس میکنم گم شده ام و آروم و قرار ندارم و همش یه چیزیمه. وقتی حرف میزنم با خدا یهو همه چی خوب
دو روز از تعطیلاتمو به معنای واقعی کلمه از دست دادم!
دیروز که همش بیرون بودم و استراحت کردم واقعا بهش نیاز داشنم و همه چی اوکی بود
اما امروز هر چقدر از صب میخوام بشینم درس خونم حتی نمیتونم یه کلمه هم بخونم!
عجیبه عجیبه!همش دلم شیرین میزنه!حال مبینای ترم یک رو دارم که حواسش سر جاش نبود و همش یه چیزی میخواست!
حالم س جاش نیست!یه چیزی میخوام که میدونم چیه!میتونمم داشته باشمش!ولی نمیدونم چقد برام هزینه برمیداره!
الان واقعا وقتش نیست!وقت هزینه کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به قول بابام؛
عشق، آینه نیست که طرفت خندید تو هم بخندی، اخم کرد تو هم سگرمه‌ هاتو بکشی توی هم!
رابطه آینه نیست که خوب بود خوبی کنی، اگه بد بود تو بدتر بشی!
عشق یعنی ایثار، یعنی فداکاری.
عاشق که بشی باید یاد بگیری یه جایی اگه اون کوتاه اومد، یه جایی هم تو بایستی کوتاه بیای، دو تا من با هم نمی‌شن ما!
یه وقتایی لازمه اگه اون من بود، تو بشی نیم من، جای دوری نمیره.
#طاهره_اباذری
➿ http://t.me/parvabook_bot ارسال نظر و شرکت در مسابقه
مشاهده مطل
چند پست پایین‌تر، از گوگل به خاطر بودنش تشکر کرده بودم. می‌خوام بگم من قدرش رو می‌دونستم وقتی راحت در اختیارم بود. چی دارم میگم! گوگل در اختیارم بود و حالا نیست! این اگه فاجعه نیست پس چیه!
روز تولدم بالای حروفش شمع گذاشته بود. ضعف املاییِ همیشگیم رو اصلاح می‌کرد و وقتایی که حالم بد بود متنای انگیزشی بهم‌ می‌داد و از همه جالب‌تر این که کلی آدم رو می‌فرستاد به وبلاگم
+ضعیف‌ها محکومند به نادیده گرفته شدن، به بردگی، به حذف شدن. این قانون طبی
حرف زدن چیز عجیبیه، یه وقتایی بیشتر از هر چیزی بهش نیاز پیدا میکنم، بیشتر از رابطه های آب دار، بیشتر از غذا، بیشتر از سلام ها و خوبی ها، بیشتر از تحسین ها و کلَپ کلَپ ها. و هر چقدر که کلمه برام با ارزش تر میشه، فرصت حرف زدن برام محدود تر میشه، مکالمه داشتن برام سخت تر میشه و وسواسم تو خرج کردنش بیشتر میشه. دلم برای کلمه رد و بدل کردن و بازی با مغز وقتی تلاش میکنه کانکت شه، به دیگری، به حسِ متقابل،تا ازش کلمه تولید کنه و بوووممم، پاسش بده مغز
دانلود آهنگ تیتراژ پایانی سریال از سرنوشت امین بانی ( هوای شهر دلگیره )
دانلود آهنگ جدید امین بانی ( تیتراژ سریال از سرنوشت ) به نام هوای شهر با کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸ از تهران دانلود
Download New Mp3 Music Amin Bani – Havaye Shahr – Music Serial Az Sarnevesht
تنظیم : امیر توسلی
متن آهنگ تیتراژ سریال از سرنوشت امین بانی 
هوای شهر دلگیره ، دلم بیتابه از یادت
کجای این جهانی تو ، این دل دیوونه میخوادت
یه وقتایی به فکرم باش سراغم رو بگیر از غم
میخوام دلتنگ من باشی بهم وابسته شی کم کم
بسم الله الرحمن الرحیم ./
 
محمدحسین یک سالشه ! تب ِ بیرون رفتن داره بچه . یه جا بند نمیشه ، هر وقت میخواد از خونه بزنه بیرون ، درو روش قفل میکنن ! مامانش میدونه که به محض اینکه پاشو بذاره بیرون سه طبقه پله رو میره بالا و میاد پایین . احتمال میده بخوره زمین . فقط احتمال ! اون یه مادره ، و عاشق بچه ش . ازش‌ مراقبت میکنه :) خدا هم یه وقتایی همه ی درا رو رومون قفل میکنه ! فرقش اینه که خدا احتمال نمیده بلایی سرمون بیاد ، مطمئنه . خدایا برای همه ی بلاها
چندوقتی میشه که یه جای دیگه شروع کردم به نوشتن , آرام و آهسته مینویسم . کسی نمیبینه . کسی هم نمیشناسه . مینویسم که دوباره پیدا کنم خودم رو . تا اون زمان وقتایی که هوا اونجا خیلی کم بود برای نفش کشیدن میام اینجا . مینویسم اما شاید کمتر . 
وقتایی که خواهرم جو میگیرش میره یکی از کتابای(غیر درسی) منو میاره میگه میخوام اینو بخونم. سه صفحه اشو میخونه بعد میگه اوووو چه جالب. و در حالی که کتابو جلو من میگیره میگه ببین اینو نجمه چه باحاله!! و من : اوهوم قبلا خوندم. بعد میگه: خب بعدش چجوریه برام خلاصه شو میگی حوصلم نمشه بوخونم و من :   
 
+ اندکی درگیری فیزیکی هم اتفاق میفته که البته من فیلم هندی ام و هر چی دست و پا پرت میکنم میخوره تو در و دیوار یا میره تو چش و دماغ خودم و اون قلدر تره و هر
نوشت
"من یه وقتایی راحت نیستم بهت بگم بریم بیرون
میدونم تو دلت میخواد بریم بیرون
ولی میدونم به هر دلیلی رو مودش نیستم
میفهمم ک ناراحت میشم از اینکه میدونم تو میخوای باشیم با هم ولی نمیام،اما ترجیح میدم فیک نکنم چیزیو ک طولانی مدت عمیق بمونه رفاقت بینمون
روش احمقانه ایه شاید
ولی الان خیلی بیشتر از قبل حتی باهات راحتم و خیلی بیشتر احساس نزدیکی میکنم"
گف ولی تو نرین 
خواستم بگم تو نریدی فقط ترسیدی 
به جاش گفتم اون ریدنا هم لازم بود
.
.
میدونی؟
خب یه وقتایی هست تو قنوت نماز، تو دلت ، تو سجده هایی که میری یه عباراتی میاد تو ذهنت واقعا حس خوبی بهت میده.
مثلا عبارتی مثل:
الهی و ربی من لی غیرک .
یا من علیه معولی .
یا خبیرا بفقری و فاقتی .
یا غایه آمال العارفین .
و . .
امروز یه عبارت زیبا و دلنشین دیگه دیدم. داخل کتابخونه نشسته بودم که قبل اذان مغرب، بلندگو مسجد شروع به قرآن پخش کردن کرد. این آیه رو خوند:
 
کلُّ مَنْ عَلیها فَان وَ یبقَی وَجْهُ رَبَّک ذوالجلالِ والاکرامِ
هر که روی زمین است
اون وقتایی که ناگهان یه عشق خیلی زیاد توی وجودت رها می شه، باید خیلی خفن باشی که بتونی به وصال تبدیلش کنی. 
باید دوست داشتنو بغل کنی، خودتو کامل فهمیده باشی، بعد یکم یکم رهاش کنی. جوری که انگار کم کم دوست داشتنی به وجود اومده و همه چیز عادیه :دی
ولی نیست! معجزه شده! البته نه همیشه. گاهی یه نداشتن بزرگه شاید. یا داشتن بزرگ. یا شاید هر دو تاش.
اینه که این همه خواستن به وجود میاد. نمی دونم. سخته. و باحال :دی
هعی. هعی بدشانسی وقتیه که عشقِ جان، خو
دیشب خواب دیدم
د_ف تو خوابم بود و نان استاپ جنگ و دعوا بود
د_ف_ش هم بود و به طرز شدیدا عجیبی فقط نظاره گر بود و دخالتی نمیکرد
اصن یه وضعی بودا
 
سیستمم عجیبه
وقتایی که از یکی شدید شاکیم و امکان دعوا کردن با طرف واسم وجود نداره
شب تو خوابم میاد و یه دل سیر اونچه تو دلمه رو بهش میگم و خالی میشم
میشورم و پهنش میکنم رو بند و خلاصه اونچه تو واقعیت از دستم نمیادو تو خواب حساااببییی جبران میکنم
 
صبحشم که از خواب پا میشم انگار از رینگ بوکس برگشتم، حسابی
چطوری میشه جریان افکار مسخره تی که هجوم میارن به مغز و نمیدارن ادم نرمال باشه و کاراشو بکنه رو متوقف و خفه کرد-_-اخه من باید چند بار به یه لحضه ی ۵ثانیه ای فکر کنم تا مغرم بشه و دیگه به اینکه چ سوتی وحشت ناکی دادم فکر نکنه-_-دقیقا کجای این خاطره باعث افزایش ntهای تحریکی میشه ک من نمیفهممش-_- لعنت به همه ی کلمه هایی ک بدون فکر به زبون میان لعنت به همه ی وقتایی که ادما بد نگات کرد لعنت به همه ی رفتارای بچگونه ام لعنت به همه ی ادمایی ک باعث میشن ما
یه اتفاق خیلی قشنگ در انتظارمه :)
من الان پر از احساس خوبم، پر از عشق و انگیزم :)
یه وقتایی باید از تموم نرسیدن ها عبور کنی، باید گذشت کنی، باید صبور باشی، تا اون اتفاق قشنگ که با فکر کردن بهش قلبت تند تند میزنه، اتفاق بیوفته :) 
من الان در اولین قدم از اون اتفاقم، ولی میتونم هزارمین قدم رو هم تصور کنم و باهاش عشق کنم! میتونم بغلش کنم و بگم نزدیکی! دوستت دارم! و چقدر خوشحالم بخاطرت :) 
من الان در اولین قدمم و سرشارم از شوق رسیدن، لبریزم از اتفاقی که
مریم یه دختر موفرفری بود که روز اول تو کلاس بیولوژی دیدمش. از همون روز اول اصرار داشت که من موندنی نیستم و میخوام دوباره کنکور بدم.به نظر بزرگتر میومد هم سن و سالهای خود من بعدا فهمیدیم از من هم بزرگ‌تره. خیلی باهاش مراوده نداشتم تا این اواخر که خودش هی اومد در مورد کنکورش گفت و شنید. رتبه اش هزار و خرده ای شد و در نهایت دانشگاه آزاد قبول شد توی دلم یه وقتایی بدجوری بهش حسودی میکردم تا این که متوجه شدم سالها قبل پدر و مادرش رو از دست داده و الان
اصلا چی شد که از اولش همینجوری بودم؟
برداشت از والدینم یا بودن تکراریه ادمای یک جور احوال
شاید سخت بودن برای دیگران که بپذیرن حقیقتو
حقیقتی که فریاد بر کوچک بودن میزد 
شاید اصلا سکوتی در کار نبود فقط صدای اونا از عمد فریاد بود تا صدایمان شنیده نشود خخخ
ترس از برتری دیگری ؟خخخخخ
شاید اونا نمیدونستن با اینکارشون بیشتر مسبب ایجاد برتری دیگرین 
راهی که هست از بین نمیره 
این مسیر یه روز طی میشه
افراد قله بهترن و کم ترن
به قله فک کن 
به قول یکی وق
"هوالنور" 
میگن که عرفا و بزرگان اخلاق حتی به چهره افراد نزدیکشونم نگاه نمیکنن 
خب من با این همه کار و رفت و آمد نمیتونم اینجوری باشم ولی سعیمو میکنم
چند وقتیه که خیلیارو شناختم و الان روابطم با دیگران خیلی محدود شده، عجیبه که حس خیلی خوبی هم دارم. 
جز چهره مامان و بابام و یکی از نزدیک ترین دوستام و وقتایی که کسی ازم سوال میپرسه، دیگه به چهره کسی نگاه نمیکنم.
البته چه خواب باشم چه بیدار، چه مشغول کار باشم چه سرکلاس، توی ذهنم فقط یک چهره میبینم
.من دارم ناپدید میشم. دارم عقلمو از دست میدم. دارم ذوب میشم. دارم از بین میرم. میدونم. من . من دیگه نمیدونم چجوری باید قوی باشم. چجوری باید تصور خوبی ک بقیه دارن ازمو حفظ کنم. تلاشم بی فایدس. من جسمم اینجاس اما روحم جای دیگه ایه یه جایی ک خودمم نمیدونم کجاس.ی وقتایی ب اتفاقایی ک هرروز میوفته فک میکنم و unreal unreal unreal. توقعتو از ادما بیار پایین. از خودت. بیار پایین توقعتو. ول کن. ب درگ که هیچی پرفکت نیست. خب نیست. اگه پرفکت بود همه چی شاید بی معناتر میشد.
اجرای دوشنبه ی دومم رو خیلی دوست داشتم.
یعنی این اولین باری بود که بعد از اجرا سردرد نداشتم.چرا! چون از کارم راضی بودم.
البته ابتدای برنامه یکی از برگه هام نادانسته از دستم سر خورد و افتاد که به قول آقای رنجبر خیلی هم خوب افتاد!
 
 
خلاصه روز خوبی بود. هربار که وارد صحنه ی برنامه مون میشم، یه حس عجیبی که اسمش رو میذارم تعصب، بهم دست میده. و از خدا میخوام که مقابل چشم هزاران نفر بنده ی خدا، شرمنده نشم و همون اجرایی باشم که لایق دیدگان مردممون هست.
در ادامه پست قبل بگم که امروز غروب حرکت کردیم. همراهانم یه زوج بسیار دوست داشتنی بودن. بعد از پایان مراسم، تو جاده دنبال پیدا کردن رستوران بودیم که یهو یه ماشین سنگین (ما فقط صدای بوقشو شنیدیم و چراغاشو دیدیم) از پشت سر چیزی نمونده بود که بخوره به ما! و فقط خدا رحم کرد و به خیر گذشت. خیلی ترسیدیم.
آخرشب که رسیدم خونه، رفتم تو حیاط رو تخت نشستم و به آسمون خیره شدم و در آرامش شب، هوای خنک رو نفس کشیدم و عمیقا تو ذهنم خدا رو در آغوش گرفتم.
وقتایی که ی
یه وقتایی وقتی یه متنی رو مثل این (http://castle.blog.ir/post/doc) میخونی با خودت میگی "چه قشنگ" و هِی پرت میشی تو دلت و انعکاسش رو می‌شنوی:
چه قشنگ.
چه قشنگ.
چه قشنگ.
انگار دلت مثلِ یه غار تنهاییه که توش یاری جایی رو به خودش اختصاص نداده و دِلانه‌هات رو هِی می‌شنوی و می‌شنوی و فقط می‌شنوی از پژواکشون، نه از درِ گوشی‌های دلبرانه. ولی اگه یار بود، وای که اگه یار بود. دیگه پژواک وانعکاس و غار و تنهایی رو نَمَنه؟ قبلِ حتی یه حرف؛ بـــغـــل!.
+ با گوشی پست
امروز از صبحش که بیدار شدم حالم گرفته بود 
اون از دیروز که با قضیه‌ی سوختن چادرعربی اصیل که هدیه مادرم بود و تو فردشگاهی که بخاریشون رو کنار پیشخوان و جای غیر استاندارد نصب کردن گذشت
اینم از امروز که فهمیدم گوشیم نفسهای آخرشو میکشه و فعلا شرایط خرید یه گوشی درست درمون رو ندارم و همه کار و زندگی من گوشیمه 
هرروز صبح که بیدار میشدم خونه رو مرتب میکردم و میرفتم سراغ گلدوزی و فلان 
ولی امروز پسر تا تونست ریخت و پاش کردو کسی نبود که جاشو تمیز کنه
نعمت بزرگیه که خدا آدمایی رو سر راهت قرار بده که در شناختِ نقاط ضعفت، بهت کمک کنند. حتماً برای همه پیش اومده که یه وقتایی واقعاً می‌دونیم یه جای کار می‌لنگه، می‌دونیم یه مشکلی داریم ولی نمی‌دونیم چیه؟ و این واقعاً خیلی آزاردهنده‌ست. گاهی بعضی مشکلات رو فقط آدم‌های بیرون از تو می‌تونن ببینن و بهت بگن و داشتنِ آدم‌هایی که واقعاً خیرخواهانه این کار رو بکنند، یه نعمت بزرگه، خیلی بزرگ؛ کسانی که از ترس ناراحت‌شدنت، عیوبی که رفعش می‌تونه با
فردا و پسفردا کلی امتحان دارم، دوتا درس تخصصی و سنگین که استادش کلا میانترم بدی یا ندی نمره ای نمیده، خب این داره وسوسم میکنه که نرم امتحان رو بدم و تمرکزم رو بذارم روی پایانترم، نمیدونم این از روی تنبلیه یا درست بودن نظرم.
خب درسارو قبلا یکبار دوره کردم و باید یبار دیگه قبل امتحان دوره کنم اما خب نشد و درگیر کارای دیگه بودم. کلا این هفته از هفته های پر کارو بی برنامم بود، احساس خستگی دارم و دلم یه زنگ تفریح میخواد.
باید یه کاری برنامه ای چیزی
باید از تعطیلات این هفته استفاده کنم. اون فایل اکسل لعنتی رو تموم کنم. مقاله م رو بنویسم. امروز کارا خوب بود. اشتباهی تو اطلاعات وارد شده م نبود. امیدوارم نتیجه هم خوب باشه. امیدوارم حقوق این ماه هم خوب باشه. امیدوارم تلاش های فردیم زیاد بشه. امیدوارم بتونم کارای خودمم به یه جایی برسونم تا اخر این ماه. کلا خیلی امیدوارم و خب تلاش هم باید کنم.
ف.واد امروز نامه استعفاش رو بهم نشون داد. بهش گفتم خدا کنه نری!! گفت: اینجوری نگو!! گفتم: هر کی واسه خودش د
خان های پارسا رو یادتونه؟
خب خدا رو شکر، خان پنجم یا به عبارتی ششم* هم به سلامتی طی شد. پسرمون رو ختنه‌ کردیم. هرچند هنوز یه چند روزی کار داره ولی یه هولی از روی دلمون برداشته شد خدا رو شکر.
خان بعدی واکسن دوماهگیه و واکسن های بعدی. خدا خودش کمک کنه.
با این که دوره سختی بود و هست، ولی حس خیلی نزدیکی به خدا دارم. نه این که من خوب باشم و اینا، ابدا! ولی یه وقتایی که مستاصل میشم و از خدا کمک میخوام، حس میکنم انگار پیشمه، میبینه و جوابمو میده شب ها
امشب ازاون شباست که بی خوابی به سرم،زده اما
حال هیچیو هم ندارم.یه وقتایی به شدت دلم میگیره که حتی
به بهترین دوستم هم نمیتونم بگم.
خیلی وقته که شدیدا دل نازک شدم و زود توچشام اشک جمع میشه
اماا به روی خودم پیش کسی نمیارم و سعی میکنم خودمو
شاد نشون بدم و موفق هم میشم
دلم یه اتفاق خوب میخواد،یه چیز جدید و حال خوب کن.
خسته شدم واقعا ازاین همه سست بودن،حرص چیزای مسخره رو خوردن
یا بی اراده بودندلم میخواد یه آدم مفید باشم،کار انجام بدم 
بیکار نبا
وااییی کوچولووووییی مننن تولدت مباارک عسیسسممم
لبوی نازم امیدوارم شاد زندگی کنی همیشههه 
کسایی ک دوستشون داری همیشه پیشت بااشن
یادم نمیره وقتی فهمیدی همشهری ایم چقدر ذوق کردی
منم البته تو شوک رفتمم
یاد اونروزا بخیر
ایشالا قشنگترم میشه چون روزای زیبایی در انتظارته
دوستت دارم مبینای من  فحشاتو خنده هاتو حضورت وقتایی ک حالم خوب نیس. همه چیزتو دوست دارم ❤️❤️ مرسی از خدا ک دوستای خوبی بهم داده
یک عالمه قلب با یه عالمه بوووس
کادتو وقتی ا
به قول عسل درسته که فرق میکنه از اینجا به بعدشو کجا زندگی کنیم‌ولی باخت اصلی رو وقتی کردیم که تو ایران مدرسه رفتیم
و روزی صد بار بیشتر به حرفش میرسم
من با تک تک سلول های بدنم از این نظام آموزش پرورش و از ثانیه ثانیه وقتایی که تو مدرسه بودم و از تک تک کادر مریض مدرسه هایی که بودم،متنفرم
 
پ.ن:سر دسته لیست تنفر خانوم آ عه
و وقتی فکر میکنم بخاطر حرف مامان هاله گریه کرده واقعا دلم خنک میشه هرچند واقعا کمشه خیلی خیلی خیلی بیشتر از اینا باید تقاص پس ب
+مثلا شما اگه بخوای منو تو چند کلمه توصیف کنی، چی می‌گی؟
-هوم، قانعی. منطقی هستی.
+منطقی؟ آخرین صفتی بود که فکر می‌کردم کسی بهم نسبت بده!
-هستی به نظرم. و اینکه. زرنگی!
+زرنگ؟ جان من؟ معمولا یه چیز دیگه می‌گی که!
-نه، ببین منظورم یه چیز دیگه‌ست. مثلا اگه قرار بشه همه برن برسن به نقطه آ، تو جزو اولین نفراتی هستی که می‌رسن. اما اگه اامی تو رفتن وجود نداشته باشه، از جات ت نمی‌خوری. 
+اوه، صحیح!
پ. ن. یک. نظرات فائزه متفاوت بودن: خشونت‌دار، بد
عه
دیدی چی شد؟
دومین سالروز وبلاگ رسید و رد شد رفت و من بی ذوق نیومدم بنویسم که ای مخزن الاسرار تولدت مبارک
نمیدونم تا کی برام بمونی 
نمیدونم اصلا روزی میرسه که تو رو یادم بره
نمیدونم حتی لازمه که بنویسم یا نه
ولی تو وبلاگ عزیزم! تو هیچ چیز به جهان اضافه نمیکنی :)) بار علمی و ادبیت صفره تو صرفا غرولند های منی 
ولی یه روزی که جهانیان به این نتیجه برسن که همه ول معطلن شاید یه بنی بشری بیاد و این هجویات بی محتوا رو بخونه و بگه . نمیدونم باید ببینیم
همیشه ی خدا آرزو داشتم وقتی صبح ها از خونه می خوام بزنم بیرون و برم سرکار، کرور کرور خواستگار پشت در خونمون غش کرده باشن. حالا کرور کرور هم نه لااقل یک نفر باشه که قلبش واسم بتپه و از سیریش بودنش چندشم بشه! ولی زهی خیال باطل.
فقط یه ممد خمار بود که 18 سالگیم عاشقم شده بود و هر وقت من از محله رد می شدم دوستاش با مشت میزدن تو پهلوش. اونم چشماشو به سختی باز می کرد و نهایت عشقش رو با حلقه حلقه بیرون دادنِ دود سیگار به سمتم نشون می داد. بعد ها که ممد خمار
باید یه سریال ببینم. یا همون قدیمیه رو دوباره از نو.
بقول بِن، باید یجوری وقتو گذروند! یادمه همیشه ذهنشو با یه چیزی مشغول میکرد و اگر معمایی، بازی ای چیزی نبود، داد و هوار راه مینداخت! الآن میفهمم از علاقه ی زیاد به بازی نبوده! از فرار بوده!.
آره. درسته. 
انگار که یه وقتایی باید به زور، از بیرون یه چیزایی توی مغز ریخت! وگرنه بحال خودش بذاری، فکرای همیشگی عینهو مار و عقرب میخزن توش و  اونقدر تکثیر میکنن که از گوشات خون میارن!
والا :/
یه همچین فک
وااییی کوچولووووییی مننن تولدت مباارک عسیسسممم
لبوی نازم امیدوارم شاد زندگی کنی همیشههه 
کسایی ک دوستشون داری همیشه پیشت بااشن
یادم نمیره وقتی فهمیدی همشهری ایم چقدر ذوق کردی
منم البته تو شوک رفتمم
یاد اونروزا بخیر
ایشالا قشنگترم میشه چون روزای زیبایی در انتظارته
دوستت دارم مبینای من  فحشاتو خنده هاتو حضورت وقتایی ک حالم خوب نیس. همه چیزتو دوست دارم ❤️❤️ مرسی از خدا ک دوستای خوبی بهم داده
یک عالمه قلب با یه عالمه بوووس
کادتو وقتی ا
( تولدم )
چو شوکران بوده اگر
یه وقتایی همچو عسل
شاد بودم، یا خون جگر
گذشت یک سال دگر
عمری که چار نعل می تازه
خفته به خواب غفلتیم
اگر که خوب بودم، یا شر!
از این کتاب عمرِ من
ورق خورده برگِ دگر
وقتی صدای گریه ام 
رسید بر گوش پدر
ماما می گفت مژده حاجی
خدا به تو داده پسر
به یمنِ شادیِ خبر
گشته فناااا.
.موجودی جیب پدر!
پ ـ ن
بنام خدا
با سلام به دوستانم و اساتید محترم
خوشحالم که خداوند ثروت زیادی بر من عطا نموده
چه ثروتی بالاتر از شما؟
و مهمتر 
ثروتی با
وسط کوهستان، توی طوفان توقع
نداری که هوا بهاری باشه و یه باد ملایم بزنه پشت پلکات؟! دارم یخ میزدم. حین
اینکه سریع نوشته ها رو باید جمع و جور کنم. الان ورد زبونم فقط حرف مامانه نمیشه
دیگه زور نزن » البته چطور ممکنه یه چیزی رو یاد بگیرم ولی به یاد ندارمش.
همونطوری که زبونم مقاومت میکرد تو ذهنم این میگذشت که همیشه از بچگی بهم میگفتن
همیشه یکم تلاش بیشتر کارو به نتیجه میرسونه. البته من خیلی به حرفشون گوش نمیکردم؛
فقط وقتایی که مجبور بودم. البته ک
 متن تناسخ
تناسخ بینِ ما غوغاشو کرده روحِ من در تو و جونِ تو پُره از من(یه وقتایی هم همه چی هواست)(نمیبیننش اما یکی از چهار عنصر اصلیه)11228شدی پاییزِ من ، شدی بهارِ منبا تو نه شب بده ، نه دلم داره غمشدی خورشیدِ من ، تو شدی ماهِ منتو شدی راهِبم ، فانوسِ راهِ منشدی رفیقِ من ، تویی همه چیزِ منتو شدی صلحم و ، جنگ و ستیزِ منتناسخ بینِ ما غوغاشو کرده روحِ من در تو و جونِ تو پُره از منتنفس میکنه قلبم نگاهتو توو دلم تنها تری حتماًاز این سنگین تر
پرسیده بود میدونی ده سال دیگه کجایی؟ گفته بودم نمیدونم. گفته بود چه محافظه کار که در جواب خیلی سوالا فقط میگی نمیدونم. گفته بودم خب واقعا نمیدونم. گفته بود خب لااقل بگو دو سال دیگه دوس داری کجا باشی؟ گفته بودم نمیدونم. گفته بود خسته نشدی انقد گفتی نمیدونم؟ گفتم خب واقعا نمیدونم دیگه. گفته بودم خب میخوای اصلا بدونی چرا دیگه نمیدونم؟ گفت آره بگو. گفته بودم خب داستانش طولانیه ولی تو همینو بدون که از اولش این شکلی نبودم. من از بچگی رویاپرداز ترین
از دیشب دوباره حالم گرفته شد یه وقتایی حس میکنم که خیلی تنهام و هیچکس را ندارم تا بتوانم با او وقت بگذرانم. البته شاید واقعا اینطور نباشد شاید خیلی از آدم های اطرافم حاضرند با من وقت بگذرانند ولی از وقتی که او ولم کرد و رفت با یکی دیگر همش حس میکنم که تنهام و هیچکس را ندارم. از دیشب خیلی به این موضوع فکر کردم و واقعا داشتم دیوانه میشدم دیگر تا اینکه امروز ب این نتیجه رسیدم که اصلا یه سالی تنها باشم و کسی را ورد حریم خصوصی خود نکنم مگر چه می شود؟
 از یه جایی به بعد، دلم نمیخواست وقتی اولین نشونه های پاییز رو میبینم، دیگه خونه باشم !واقعا واقعا واقعا حالم ازین قضیه بده !کلی کلی راه رفتم امروز و این چند روزولی آخرش رسیدم به یه بی تعلقی و بی حسی عجیبخسته مخیلی خستهبه هزار و یک راه، به صد مدل بیخیالی زدم خودمو، ولی هیچ کدومشون فایده نکردنجو این شهر روی سینه م سنگینی میکنه و همین دلیله واسه کهنگی خستگیم !هیچ تعلقی به اینجا ندارمحتی دلیلی پیدا نمیکنم واسه هم چنان اینجا بودن !چقدر چقدر چقدر
یکی از چیزای که تو این مدت دو سال و خورده ای متوجه شدم اینه که ، بدن به هر چیزی که تو عادتش بدی عادت میکنه!واقعا همینه!
ذهنم همینه!ذهن هم به هر چیزی که عادت بدیش عادت میکنه!عادت به فعل بودن یا عادت به تنبلی!ذهن هنری ذهن ریاضی ذهن اجتماعی
ولی روح!
اگه روح رو یه چیز مجزا از بدن بدونیم ، میشه گفت روح یا به چیزی عادت نمیکنه!یا اگه بکنه خیلی فرآیند طولانی تری رو سپری میکنه بنظرم!
مثالش میشه وقتی که کسیو دوست داری!هر چند سال بگذره باز هم اون آدم تو ذهن
یه همکاری دارم که خیلی خانم خوبیه
دوتا دختر داره 
با اینکه خانم ازاد ازم ۱۵سالی بزگتره ولی عین دوتا
دوستیم باهم همش میگیم و میخندیم
اتاقامون رو برو همه و وقتایی که اون خوابه من باید
هم مواظب بچه های اون باشم هم خودم
منم خوابم اون مواظب بچه هامه 
خلاصه که داستانی داریما ادای بچه هامونو در میاریم و سه ساعت 
میخندیم 
یه وقتایی هم من هی غر میزنم اون بهم دلداری میده
چند وقت پیش که درمورد خانواده و مامانم باهاش
حرف زدم گفت رفتار خودت اشتباهه
خودت
 
مادربزرگم 70سال بیشتر داره
یکی دوسالیه چیزی میخوره میپره تو گلوش و عصبانی میشه ازین وضع
ولی من نوه ی 21ساله اش تو این سن هربار آب میخورم میپره تو گلوم همیشه و سرفه میزنم و خجالت میکشم چون میگم پیش خودشون میگن هوله یواش آب بخور کیو دیدی هول کردی
از خودم بپرسینمیگم برا وقتایی غمباد میشد تو گلوم و فقط گلو درد میشدم
 
خالم در سن 40وچند سالگی جدیدا عصبی میشه معده درد میگیره  و در میپیچه تو دستاش که فکر میکرد از قلبه
این درحالیه که چند ساله معد
 
یه چیزایی تو زندگی هست که متخصص لازمه، هر چی خراب شد یه تعمیرکار داره یه کسی که بلده حلش کنه و کارش اینه حالا یه وقتایی متخصصه میتونی خودت باشی حتی اما وقتی یه مشکل بزرگتر که هیچ عقلی اونو نمیتونه حل کنه پیش میاد، از اونا که دستت به هیچ جا بند نیست و فقط و فقط خدا میدونه و بس میریم سراغ توسل ازش میخوایم و واسطه میاریم، سراغ کتابهای دعامون میرم و از این و اون میپرسیم چی کنیم که حل شه چی خوبه براش و منتظر میشینیم که معجزه شو ببینیم . نمیدونم چ
یه وقتایی حس میکنی تو سیاهیِ مطلقی
هرچی دست و پا میزنی که خودتو نجات بدی از این مخمصه دلهره آور بیشتر میری تو قعر
و اونوقته که حس میکنی تموم شدی
دیگ دست و پا نمیزنی تنها یه گوشه خلوت میشه مرهم این روزای باقیت
و من میون این تاریکی و این قعر
میون این عمق ناامیدی و کنج خلوتم هرازگاهی به آسمون بالای سرم به نشونه هراس و امید زل میزنم
گاها اشک میریزم و گاها شاید بیشتر مچاله میشم تو خودم
اما ته دلم این روزا میگ هنوزم یه امیدی هست
قبلا هم بود
*اگر با سردار سلیمانی مشکلی دارید یا هرچی، نخونید این پست رو. در حال حاضر توان شنیدن حرف نیش‌دار و غیره و غیره ندارم.*
_سلام، صبح به خیر. 
_سلام. 
_. 
_. 
_چیزی شده؟
_ها؟
_چرا دپرسی؟
_حاج قاسمو زدن. 
_چی؟ کی؟ کجا؟
_دیشب، تو بغداد. آمریکاییا زدنش. 
_یعنی الان. الان شهید شده یا. 
_آره دیگه، آره. 
به همین سادگی؟
تموم شد؟
یه وقتایی باورم نمی‌شه که یه زندگی به چه سرعتی می‌تونه تموم بشه. 
ناراحتی رفتن سردار یه طرف و. 
نگرانی‌ش یه طرف. 
حالا چی؟ حالا چی
*اگر با سردار سلیمانی مشکلی دارید یا هرچی، نخونید این پست رو. در حال حاضر توان شنیدن حرف نیش‌دار و غیره و غیره ندارم.*
_سلام، صبح به خیر. 
_سلام. 
_. 
_. 
_چیزی شده؟
_ها؟
_چرا دپرسی؟
_حاج قاسمو زدن. 
_چی؟ کی؟ کجا؟
_دیشب، تو بغداد. آمریکاییا زدنش. 
_یعنی الان. الان شهید شده یا. 
_آره دیگه، آره. 
به همین سادگی؟
تموم شد؟
یه وقتایی باورم نمی‌شه که یه زندگی به چه سرعتی می‌تونه تموم بشه. 
ناراحتی رفتن سردار یه طرف و. 
نگرانی‌ش یه طرف. 
حالا چی؟ حالا چی
یه وقتایی باید برگردم مدرسه، برم توی کتابخونه یا پیش بچه‌های المپیادی یا قاطی اونایی که برای کارگاه کار می‌کنن بشینم، یادم بیاد این دنیا چه‌قدر ارزش زندگی‌کردن داره؛ دنیای معصوم‌تر و والاتر اون بچه‌ها. دنیای کم‌حاشیه‌تر و کم‌دغدغه‌تر. دنیای دوست‌تر. امروز یکی رو که تازه از اون دنیا اومده بود، کلی نصیحت کردم. گفتم ببین، واقعا مهم نیست. تهش که چی؟ منم نمی‌دونم تهش چیه. اما می‌دونم اونی نیست که فکر می‌کردم. تهش فقط منم، هیچ چیز و آدم د
طبق معمول شبای جمعه زیارت عاشورا رو خوندم و رسیدیم به هفته‌ی ۲۶ام؛ توی این ۲۶ هفته هر حال متفاوتی داشتم؛ یه وقتایی خیلی خوب بودم و یه وقتایی حالم بد بود اما امشب حالم معمولی بود.
از بین این شبای جمعه بهترینش ‌ای بود که زیارت عاشورا رو روبروی حرم امام رضا میخوندم و طبق یه عادت نمیدونم خوب یا بدی که دارم تقریبا بلند دعا رو میخوندم و با خدا حرف میزدم و به خیالم اونجا هیشکی منو نمیشناسه که بعد از دعا و حرفام () یهو دیدم یکی زد روی شو
یه تکنیکی هست تو این سازمانا و تشکیلاتا، برای وقتایی که نمی تونن باهم ارتباط مستقیم داشته باشن، همو ببینن یا باهم صحبت کنن به هر نحوی.
من تو فیلم نفس دیدمش برای اولین بار. فکر کنم عضو مجاهدین خلق بودن اونا، نمی دونم. ندیدیش احتمالا، بعید می دونم.
ولی حالا، می دونی اون تکنیک برای چیه؟
برای اینه که تو همین شرایطی که گفتم از حال هم خبردار بشن.
یه نشونه که می گه: "من زنده ام."
فکر کنم تو کتاب من زنده ام هم همین جوری بود، نمی دونم نخوندمش. یه کلیپی بود
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب