نتایج پست ها برای عبارت :

يک شهر دستش را بريده

بهم گفت عشق مثل بازی می مونه. تو هر بازی یکی می بره یکی می بازه. بازی عشق مساوی نداره. یا می بری یا می بازی. بگو ببینم تو عاشقی بردی یا باختی؟تو چشماش خودم رو نگاه کردم و گفتم می دونی اولین بار کِی دستش رو گرفتم؟ تو بازی نون بیار کباب ببر»!سال آخر دانشگاه همه بچه ها دور هم تو کافه جمع شده بودیم. بعضیا تخته بازی می کردن ، بعضیا شطرنج و بقیه هم دوز ! فقط من و اون بودیم که نشسته بودیم و بازی بقیه رو می دیدیم. بهش گفتم چرا بازی نمی کنی؟ گفت این بازی ها ر
جمیع بن عمیر میگوید: 
علی- علیه السّلام- شخصی به نام عیزار را متهم کرد که اخبار داخلی آنها را به معاویه می رساند ولی
آن شخص انکار کرد.
حضرت فرمود:
می توانی به خدا قسم بخوری که تو این کار را انجام نداده ای ؟
آن مرد قسم خورد.
حضرت فرمود دستش را گرفته آوردند:
خدایا! اگر دروغ میگوید چشمش را کور کن  
وقتی که روز جمعه شد، کور شده بود و دستش را گرفته آوردند.

ارشاد صفحه 203
بابابزرگم به موهام نگاه کرد و گفت جای دستهای دخترم رو هنوز روش می بینم.موهام رو توی دستش گرفت و گریه کرد.
من اغلب شبها روی کاناپه ولو بودم و سرم روی پای مامان بود کتاب میخوندم؛ اینستا چک میکردم و مامان هم یا قرآن و کتاب میخوند یا تلویزیون میدید یا سرگرم گوشیش بود . بعد از مامان دیگه روی کاناپه نخوابیدم جز یک شب که از چهلم بابا اومدیم و سرم روی پای سعید بود خوابیده بودم. تا دستش رو برد لای موهام از خواب پریدم چون بوی مامان لحظه ای مشامم رو پر کر
امروز که داشتم با اتوبوس برمیگشتم، تویه لحظه خاطره ها شبیه یه بوی آشنا از ذهنم رد شد
انقد شدید بود که دلم خواست سرم رو بذارم شونه ی بغل دستیم و دستش رو بگیرم و محکم نگهشون دارم
ولی بغل دستیم یه دختره بود که داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد و هیچ رقمه دلش نمیخواست سرش رو بچرخونه اینطرفی
پس چشمامو بستم و به دو هفته ی دیگه این موقع فکر کردم
شاید یکی از دستاشو قطع کنم برا همیشه پیش خودم نگهشون دارم.
از اتوبوس که پیاده میشدم خیلی جدی به این قضیه فک
ما قدیم تر ها این شکلی نبودیم!
آن موقع ها حسن را میدیدم که پاهایش از شدت چرک مثل پوست خرس پاندا سیاه و سفید شده. رضا را که گچ چسبیده به دستش هنوز باقی مانده. مهدی را که مدام دستش توی دماغش بود و جمال خِلّوک را که همیشه دماغش آویزان بود.
حالا چی؟ حالا دنیای مان عوض شده. مجبوریم همه اش به خودمان بگوییم سفر خارجی فلانی یک بار، آن هم نه آنقدر لاکچری اتفاق افتاده! هی بگوییم فلانی فلان کامپیوتر را با کلی قرض و قوله خریده و همینطور هی به خودمان بگوییم ای
کتاب دست های نیرومند : دفاع شیرین و جانانه امام علی(ع) در دوران کودکی از پیامبر اکرم
 
 
کتاب دست های نیرومند : غلامرضا آبروی، نشر حضور
 
معرفی:
گاهی انسان‌ دستش، پایش، چشمش، زبانش، قلمش، خلاصه تمام افعالش برای یاری دین خدا و یاری و دفاع از حجت خداست…داستان دست های نیرومند، داستان دفاع شیرین و جانانه امام علی علیه السلام در دوران کودکی از پیامبر اکرم است مقابل کودکانی که ایشان را می آزردند.داستانی ساده و روان که بر جان و دل کودک می نشیند
بری
مردم یکی از عمارات عربی به استقبال حاکم این شیخ نشین آمده اند امیر دستش را به طرف جمعیت برده و با یکایک مردم مصافحه می کند کودکان زیادی در بین آنهاست .دختربچه ای دوازده سیزده ساله دستش را به طرف شیخ دراز می کند اما او ابدا متوجه ذختربچه نمی شود و کودک با حسرت و نا امیدی شیخ را که حالا از کنارش عبور کرده و دور و دورتر می شود نگاه می کند .شاید ساعت و یا روز دیگر امیر این شیخ نشین که در جریان این اتفاق به ظاهر ساده افتاده برای تدارک و جبران کوتاهی اش
یکی بود یکی نبود.مادر بزرگ یه باغچه قشنگ داشت که پراز گلهای رنگارنگ بود. ازهمه ی گل ها زیباتر گل رز بود.
البته اون به خاطر زیباییش مغرور شده بود و با بقیه گل ها بدرفتاری می کرد.
یک روز دوتا دختر کوچولو و شیطون که نوه های مادربزرگ بودند به سمت باغچه آمدند. یکی از آن ها دستش را به سمت گل رز برد تا آن رابچیند، اما خارهای گل در دستش فرو رفت.
دستش را کشید وباعصبانیت گفت: اون گل به دردنمی خوره! آخه پرازخاره. مادربزرگ نوه ها را صدازد آن ها رفتند.
اما گل رز
محسن باحالتی ترسیده به سمتم برگشت و دستش رو از پشتم رد کرد و دور بازوم حلقه کرد و وسایلم رو از دستم گرفت، تمام وزنم رو روی تن محسن انداخته بودم، واقعا نمیتونستم روی پاهام بایستم، نگاه طوفانیم به صورت دو تا دختر بچه‌ی این طرف واون طرفش افتاد.
بی‌تفاوت و سرد بدون نگاه کردن به زنی‌که به بدبختی‌هام دامن زده بود، حرکت کردم.
محسن دستش رو روی کمرم گذاشته بود و درحالیکه از شدت خشم بدنش میلرزید دست دیگه‌اش رو مشت کرده بود.
منو به داخل هلم داد، بی‌ب
دستش را به سمت قله دراز کرد و چارزانو نشست. باد رطوبت ابرهای دور را با خود می‌آورد. برگشت به سمت قدم‌هایی که صدایشان نزدیک می‌شد. آرام دست کشید روی چند شاخه گلی که به دستش داده بود. گل‌ها سرخ بودند. یکی را که بین انگشت‌هایش پرپر شده بود به باد سپرد. روی داغِ شقایقِ دیگر دست کشید. گفت حالا که نشستیم با آن صدای قرمزِ داغدارت چیزی بخوان.
.
قدم گذاشتیم روی سینه‌ی کوه، جاده را گرفتیم و روی تن کوه، پایین آمدیم. در را که بستیم، دستش را گرفت رو به سوی
فصل عشق ما رسیدهرو نمایان کردی و یک شهر دستش را بریدهکفرم و دینم تو هستیهرچه می‌بینم تو هستیبیستون‌ها می‌کنم منچون که شیرینم تو هستیدر پی چشمت شهر به شهر خانه به خانهشدم روانه#گل_عشقم را چیدی دانه به دانهچه عاشقانه
ادامه مطلب
کاغذ های سفید را از کیفش بیرون کشید و کیفش را روی زمین انداخت. به سرعت به سمت میزش که گوشه اتاق بود رفت و صندلی را عقب کشید. پشتی صندلی به دیوار گچی برخورد کرد و کمی گچ رو زمین ریخت.
روی صندلی نشست. قلمش را در دست گرفت و شروع به نوشتن کرد.
موضوعی نداشت، فقط نوشت.
هرچیزی را که می‌توانست نوشت، هرچیزی که توی مغزش بود را روی کاغذ ریخت. انگار هرلحظه گلوله‌ایی به مغزش برخورد می‌کرد و محتویات مغزش روی کاغذ می‌پاشید.
درد دستش را نادید گرفت، خط به خط و ک
شناخت شخصیت از روی حرکات دست ها
 
  
دست دادن محکم: فردی که دستش را دراز کرده و سپس دستانش را به طریقی می چرخاند که دستش بالا و کف دستش پایین قرار می گیرد، سعی در توفق و برتری جویی دارد. این نوع دست دادن اغلب اوقات در موقعیت های ی و دیپلماتیک کاربرد دارد.
ادامه مطلب
مرد نقاب دار به طرف در رفت و دستش را بالا ارود. در بدون هیچ صدایی باز شد. او خطاب به پسر گفت:
_بهت بگم،دانش اموزای اونجا خیلی افاده این،فکر نکنم باهاشون کنار بیای.
پسر با بی حوصلگی گفت:
_تا حالا صدبار بهم اینو گفتی.
مرد نقاب دار پسر را به داخل خانه هل داد و پرسید:
_دستور العمل رو که یادت نرفته؟
پسر با سر جواب منفی داد. مرد لبخندی سرسری به او زد و در باران غیب شد. پسر اهی کشید و به طرف پذیرایی رفت. تلویزیون برفکی تنها منبع نور پذیرایی ببودفتاریکی دیگ
مرد نقاب دار به طرف در رفت و دستش را بالا ارود. در بدون هیچ صدایی باز شد. او خطاب به پسر گفت:
_بهت بگم،دانش اموزای اونجا خیلی افاده این،فکر نکنم باهاشون کنار بیای.
پسر با بی حوصلگی گفت:
_تا حالا صدبار بهم اینو گفتی.
مرد نقاب دار پسر را به داخل خانه هل داد و پرسید:
_دستور العمل رو که یادت نرفته؟
پسر با سر جواب منفی داد. مرد لبخندی سرسری به او زد و در باران غیب شد. پسر اهی کشید و به طرف پذیرایی رفت. تلویزیون برفکی تنها منبع نور پذیرایی ببودفتاریکی دیگ
و ما بالاخره گچ آبی دست علی رو باز کردیم! اونم درست زمانی که تازه با گچ دستش رفیق شده بود و تازه پی برده بود که اگه با سرعت صدکیلومتر بر ثانیه هم دستش رو روی شیئی بکوبه، دردش نمیاد، هرچند جسم مقابل پودر بشه!
یعنی دیگه این آخریا نزدیک بود خودمون بریم بیمارستان سرو کله ی شکسته مون رو گچ بگیریم از بس فرت فرت گچ آبیش رو کوبوند تو سر و فرق و دماغ و چش وچارمون! (ایشون ابراز محبتش این شکلیه که میره عقب، و سپس با سرعت قرقی خودشو پرت میکنه روی فرد مورد لطف!
 ماجرای دستگیری هویدا توسط شهید موحددانش
پدر شهید علیرضا موحددانش گفت: علیرضا خواست نارنجکی که دشمن پرتاب کرده بود را بردارد اما در دستش منفجر شد. دستش را می‌گذارد زیر اورکتش تا شش بعد از ظهر که عملیات تمام می‌شود.
 در تمام سال های پس از شهادت فرزند، این پدر بود که راوی فرزندانش شد تا مسیری که علیرضا و محمدرضا طی کرده اند در گذر زمان به فراموشی سپرده نشود، با وجود سن و سالی که از پدر گذشته اما به خوبی خاطرات را با جزئیات به یاد دارد
 
ادامه م
‍ آموزش دست دادن به کاسکو
 
 
 
حالا که شما دوست عزیز صاحب یک کاسکوی رام هستید باید بدانید که هرچه قدرهم طوطی شما خنگ باشد دست دادن را طی دو جلسه یاد می گیرد به خصوص که این شیرین کاری طوطی ها لوندی و دلربایی آنها را دو چندان میکند. در اینجا بر آنیم تا شما را به این هدف برسانیم.
 
 
پیش از شروع و قبل از هر چیز ابتدا باید بدانید که طوطی شما چپ دست از یا راست دست اصلا از کجا میتوان فهمید ؟ و آیا شما تمایل دارید با کدام دستتان همیشه با این کوچولوی دوست
به کف دست مغازه دار نگاه می کند. از بس جای زخم های کوچک دارد که زمخت شده. معلوم نیست چند سال است که هربار دسته های چندتایی گل را مشت میکند توی دستش و با قیچی همیشه صیقلی دمشان را میچیند.صدای زنگوله زنگ زده بالای در که می اید، بر میگردد تا مطمئن شود که او هم برای خرید گل به اینجا نیامده باشد. دم در وسط ابر قطرات اب سرگردان، پسرک دارد قیمت های نیمه پاک شده ی تک تک گل ها را میخواند. هر قدمی که برمیدارد صدای قرچ ساقه ی رها شده روی زمین همراه شلپ شلپ اب
خوابش نمیبرد
نمیدونستم چیکار کنم
گرم بود، خیلی گرم بود
میدونستم نباید نزدیک تر شم
ولی نمیتونستم بیشتر از این این وضعیت رو تحمل کنم
پشتش رو کرده بود بهم
دستمو گذاشتم رو شونش یکم کشیدمش سمت خودم گفتم برمیگردی اینطرف؟
گف نه
گفتم تو رو خدا
نشست لبه تخت سرش رو گرفت تو دستش 
رفتم عقب تر
پاشد رف تو تراس
داشتم از بین پرده و دیوار نگاش میکردم
وایساده بود رو به روی تهران
همینجور که داشتم به این صحنه نگاه میکردم فکر کردم چقد شبیه فیلما
ولی واقعی بود
ول
مرکز طبی کودکان تهران جایی هست که مردم از همه جای ایران بچه‌اشون رو میارن تا مداوا بشن. دور بیمارستان و کوچه پس کوچه‌اش چادر میزنن و شب همونجا می‌خوابن. نزدیک همونجا، ی آقایی جلوم رو گرفت، کشیدم کنار، ی دستش دست پسرش بود و تو اون یکی دستش آبروش رو مچاله کرده بود و فشار میداد. گفت از فلان شهرستان اومدم میخوام نهار. سریع حرفش رو قطع کردم، گفتم شماره کارت داری بهم بدی برات آنلاین بزنم؟ گفت و منم براش ی مقدار پول جابجا کردم که بتونن شام هم بخو
یک کلمه پیدا کردم که با عدد نه شروع می‌شود، نهازی به معنی پیش آهنگی است، بزی که پیشروی گله باشد را می‌گویند نهاز. یک روز هم از اینجا فاصله می‌گیرم از گشتن دنبال کلماتی که با نه شروع می‌شوند فاصله می‌گیرم. یک روز به اتفاقات بد کوچک بی‌تفاوت می‌شوم و تلاش ناموفق جدیدی برای گفتن داستان جدید نمی‌کنم، داستان مردی که دو دستش کوتاه است و برای بغل کردن بچه‌اش مجبور است از هر دو دستش استفاده کند و داستان دو قومی که همیشه با هم در حال جنگ و آشتی‌ا
#جدالی_عاشقانه_با_بیماری
#رمانی_جذاب_به_قلم_نویسنده_ای_خلاق
#بیست‌وهفت
دعایش گرفت نازگل بیدار و مشغول ورق زدن کتاب داستان مورد علاقه اش (سیندرلا) بود.
فرشته اشاره‌ای به شوهرش کرد و به آرامی به طرف نازگل قدم برداشت.
دخترک بازهم درخیالاتش خودش را جای سیندرلا گذاشته بود.
ناگهان کتاب داستان از دستش سر خورد و به زمین افتاد.
با افسوس نگاهی به زمین کرد، کمی دستش را دراز کرد تا بلکه بتواند کتاب داستان را بردارد اما ارتفاع تخت تا زمین زیاد بود.
آهی کش
هیچ دردی من فکر نمیکنم بالاتر از این باشه که یکی از بزرگترین و دلاورترین مرد دنیارو از دست داده باشی. ترامپ جنایتکار و مذور و کثیف تر از هر کسی نتونست با این ابر مرد رو دررو 
بجنگه،البته که هزاربار جنگید و هیچ وقت پیروز نشد. گفت ابروم رفت تا ابد هم بجنگم همینه. تنها چیزی که به سرش زد این بود که با موشک و پهباد بزنش که این خنجر از پشت هم
اسمشو نمیشه گذاشت من نمیدونم کسی که میخونه بگه باید به این نامرد ناشی کار ناخرد چی گفت.
که خدای تو. که اصلا
من در این یک سال اخیر. و به طور دقیقت تر از دی ماه سال پیش اشتباهات زیادی کردم! البته اشتباه که نمی شود گفت! آدم اول کار فقط یک تصمیم می گیرد. به همین سادگی. یک "تصمیم" . با اطلاعات ناقصی که دارد. با همه  چیزهای که آخر کار می داد و یادش می رود که اول کار این همه را نمی دانست. گذشته ای که آن موقع هنوز اتفاق نیفتاده بود و او هم کف دستش را بو نکرده بود و با اطلاعات ناقصی که به دستش آمده بود، داشت بهترین تصمیم را می گرفت.
این ها همه درست. ولی نکته ی مهم
من در این یک سال اخیر. و به طور دقیقت تر از دی ماه سال پیش اشتباهات زیادی کردم! البته اشتباه که نمی شود گفت! آدم اول کار فقط یک تصمیم می گیرد. به همین سادگی. یک "تصمیم" . با اطلاعات ناقصی که دارد. با همه چیزهای که آخر کار می داند و یادش می رود که اول کار این همه را نمی دانست. گذشته ای که آن موقع هنوز اتفاق نیفتاده بود و او هم کف دستش را بو نکرده بود و با اطلاعات ناقصی که به دستش آمده بود، داشت بهترین تصمیم را می گرفت.
این ها همه درست. ولی نکته ی مه
ساعت از دوازده گذشته بود. داداشم آهنگ لالایی گذاشته بود و همه مون داشتیم تو ماشین خمیازه میکشیدیم جز فرد مورد نظر!از سر شب گوشیم دستش بود.بهش گفتم عمه زیاد به گوشی نگاه کنی حالت بد میشه ها. بدون اینکه سر بلند کنه داد زد: نمیشه!از وقتی کارتون شرک رو دیده همه ش مثل شرک داد میزنه!
گفتم: بابا اصلا کار دارم با گوشیم!دست خالیشو گرفت سمتم و گفت: خب بیا! تو با گوشی من کار کن. من بهت اجازه میدم!
کم نیاوردم، گفتم: باشه عمه. ممنونم. و اون "هیچی" رو از تو دستش
هیچی درد اورتر از اون نیست یه نفر که تازه مغازه باز کرده 
دستش رو بذاره رو چونه ش یا قدم بزنه و منتظر مشتری باشه
تو این کسادی بازار و اشباع شدن شغل ها
میدونید این یعنی چی برای یه مرد .
 
+ امروز یه تصویری دیدم که تمام عالم انگار رو سرم خراب شد
دارن چیکار میکنن !
 
بسم الله
 
در وصف فاطمه علیهاالسلامدرکتاب "کشفُ الغُمَّةِ فی مَعرفةِ الائمَّة، از قول امّ المؤمنین نقل شده است که فرمود: فاطمه علیهاالسلام دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله در سیما و شمایل به رسول خدا صلی الله علیه و آله از همه کس شبیه‌تر بود.(1)از عایشه نقل شده که می ‌گوید: من کسی را در سخن گفتن شبیه‌تر از فاطمه علیهاالسلام به رسول خدا صلی الله علیه و آله ندیدم. چون بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد می ‌شد، آن حضرت دستش را می گرفت، می بوسید و
داوود امیریان پایگاه سری عهد مانا
پایگاه سری : قصه بزرگ مردانی که کوچک بودند…روایتی از جنگ کردستان
 
یگاه سرینویسنده: داوود امیریانانتشارات: عهد مانا
خلاصه:
این کتاب روایتگری دو داستان جبهه و جنگ اولی در کردستان است. قصه بزرگ مردانی که کوچک بودند.جعفر وناصر دو رفیق و همراه، در یک عملیات به نوجوانی برخورد می کنند که راهنمای آنها در پیدا کردن پایگاه سری موشکی می شود.اما داستان دوم روایت نوجوانی است که فرار می کند و اتفاقی سوار بر قطاری می شود
خاطره ای از حمید آقا تقریبا روزهایی بود که حمید آقا میخواست بره سوریه دلم براش تنگ شده بود بهش زنگ زدم گفتم فردا بعدازظهر میام خونتون میخوام ببینمت طبق معمول خیلی با ادب و احترام و خیلی خوشحال شد فردا رفتم پیشش کلی با هم حرف زدیم من معمولا توی مهمونی‌ها میوه انار نمیخورم ولی حمید آقا عاشق انار بود برام انار آوردش گفتم حمید من سیب میخورم خیلی اسرار داشت انار بخورم ولی نخوردم با این وجود همش لبخند میزد حتی میخواست برام دون کنه که نذاشتم ولی ک
بعد چهار سال امسال باز فرصتی بود که در باغ دخترداییم در کنار اقوام سیزدهمون رو بدر کنیم ولی متاسفانه خوشی بودن در اون جمع تنها یکساعت طول کشید و با افتادن محمد و شکستن دستش ماجرای سیزده بدر ما یه جور دیگه رقم خورد. آرنج دست چپ بطرز عجیبی خرد شده و از اونجا که تو شهرستان کوچک ما در اونروز متخصص ارتوپدی نداشتیم با آتل ثابتش کردن و بر خلاف اصرار من به برگشتن خونه آقا سماجت کردن که دو روز دیگه برگردیم.در نهایت این تاخیر باعث هماتوم دست و ورم شدید
بسم الله الرّحمن الرّحیم»
راه رفتنش عادی نیست، انگار یک پایش کمی کوتاه است و می‌لنگد. به پله برقی که می‌رسد، کمی برمی‌گردد و نیم‌رخ صورتش را می‌بینم، و لبخندی را که به لب دارد. عادی نیست. از آن‌هایی است که زیاد عادت نداریم به بودنشان، به دیدنشان. از آن‌هایی که شاید اسمشان را می‌گذاریم شیرین‌عقل یا چیزهای دیگر. از روی پل عابر که داریم می‌گذریم، برمی‌گردد و به من لبخند شیرینی می‌زند و دستش را به‌آرامی بالا می‌رود، مثل سلام کردن. از شی
نزدیکای غروب بود. جمعه نبود، ولی درست مثل بعداز ظهر جمعه ها، حس میکردی که دلت گرفته و حوصله هیچ کاری رو نداری.
به خاطر همینم شال و کلاه کردیم و رفتیم بیرون. من و ته تغاری بودیم. اول رفتیم پارک محبوبمون. اینقدر شلوغ بود که حد نداشت. انگار کلی آدم دیگه هم دلشون گرفته بود و زده بودن بیرون.
رفتیم بالاتر، یه پارک دیگه، به امید دیگه اینکه خلوت تر باشه. ولی نبود.
کنار پارک، یکی از تکیه های موقتی بود که برای این چند روز برپا شده بود. شکوهمند بود. اصلا، تم
خب خداروشکر موج افکار منفی و نابود کننده با اندک تلفات و تخریب تموم شد امشب.به حدی حالم بد بود این چند روز اخیر که واقعا در وصف نمیگنجه.
واقعا انگار یکی مغزمو گرفته بود تو دستش و با تمام قدرت داشت لهش میکرد.
قشنگ حس میکنم بدترین ورژن شخصیتم این طور وقتا میاد بالا.
این هنر نیست که با مردی با تقوا و با ایمان و تربیت شده‌ی مکتب اسلام ازدواج کنی و سپس او را به درجه شهادت برسانی
 
اگر پسر جوانی، مستعد رشد و شکوفایی بود و آرمانش شهادت بود و دستش از آرمانش کوتاه؛ و در راه مانده بود و توانست با کمک و یاری و همراهی تو به درجه رفیع شهادت برسد این هنر است.
 
آتش زیر خاکستر
من یه پتانسیل خیلی بالا برای تحمل دارم
 
یعنی صبر میکنم
 
صبر میکنم
 
صبر میکنم
 
صبر میکنم
 
صبر میکنم
 
و یه روز، بدون اخطار، بدون هشدار، سر زده، حق طرف رو میذارم کف دستش. یا دوستیمو تموم میکنم یا میدمش زندان، یا هرچی.
 
این صبر بالام رو دوست دارم.
یه مکالمه توی کتاب درسی بچه های کلاسم بود که مثلا چندتا بچه رفته بودن با هم ماهیگیری و یه دونه از این خوره های کتاب ( که از قضا عینک هم داشت ) باهاشون بود. همه ماهی می گرفتن و اون یه دونه خودش رو لوس کرده بود، یه کتاب دستش گرفته بود و میگفت من ماهی گیری دوست ندارم و در آخر دوست هاش مجبورش میکنن که ماهی بگیره.
به بچه ها گفتم اینو به صورت نمایش اجرا کنن.
وقتی نوبت گروه آریانا و کسری شد، کسری دوید رفت از یکی از بچه ها عینک گرفت که مثلا خیلی خوب توی نقش
حس معتادی را دارم که تابستان بهش اجازه دادند راحت باشد، ولی حال بر بدن زدن نداشت و پاک شد. حالا که قرار است درس بخواند، توی دست یکی از همکلاسی هایش مواد میبیند و وسوسه میشود، فقط یه نمه.
حالا دوباره گرفتار شده، سردرد و تپش قلب گرفته و سرجایش بند نیست و به دوست و آشنا و کلاس بغلی و معلم ادبیات رو انداخته که شده حتی یک ورق کتاب به دستش برسانند!!!!
میدونید ضرب المثلسرش بره قولش نمیره» از کجا اومده؟؟؟. . . 
روی دستش " پسرش " رفت ولی " قولش نَه "
نیزه ها تا " جگرش "رفت ولی " قولش نَه "
این چه خورشید غریبی است که با حال نزار
پای " نعش قمرش " رفت ولی " قولش نَه "
شیر مردی که در آن واقعه " هفتاد و دو " بار
دست غم بر " کمرش " رفت ولی " قولش نَه "
هر کجا مینگری  " نام حسین است و حسین "
ای دمش گرم " سرش " رفت ولی " قولش نَه "
    السَّلامُ عَلَیْک یا اَباعَبْدِاللهِ الحسین​
کتاب دوستی های قبل از ازدواج : بررسی روابط دختر و پسر با استدلال های خودمانی
 
کتاب دوستی های قبل از ازدواج : سید مجتبی حورایی، دکلمه گران
معرفی:
این کتاب را خانم نیلچی زاده در برنامه ی سمت خدا معرفی نموده است. کتاب خوبی است با استدلال های خودمانی
بریده کتاب(۱):
هیچ وقت فکر نکرده اید زمانی که حضرت یوسف با زلیخا تنها شدند و زلیخا به یوسف پیشنهاد ارتکاب گناه داد، چرا یوسف شروع به اصلاح و ارشاد نکرد؟ مگر او پیامبر نبود و پیامبران برای ارشاد مردم
معلم یه نگاهی به من کرد و گفت : چرا درس نخوندی ؟
از خجالت سرمو انداختم پایین
بعد چوبی رو که توی دستش بود داد به من و گفت : منو بزن
گفتم : چی ؟!
گفت : بزن ، حتما من درست درس ندادم که شما خوب یاد نگرفتی
منم دیدم حرفش منطقیه !
به همین برکت اینقدر زدمش اینقدر زدمش ، که اگه ناظم نیومده بود کشته بودمش !!
من روی نوع آموزش خیلی حساسم.
حسابی همو زدن.سر یه جرثقیل.یکی بدنه شو گرفته بود و یکی اهرم (؟)شو.بعد جرثقیل از وسط نصف شد و باعث شد دوتایی با گریه بیفتن به جون هم.دخالت کردم و شروع کردم به حرف زدن و تعمیر کردن اسباب بازی و.البته چند بار دیگه هم سر یه فیل، سر یه فولکس زرد و یه چکش پلاستیکی همو زده بودن.بچه ی فامیل داد میزد. بدجوری.و جوجه در مقابل صدای اون سریع قالب تهی میکرد. و خب این اصلا برام قابل تحمل نبود!ایده ی من برای تعمیر جرثقیل منجر شد به اینکه یک ساعت بعدش به آتش نشان
فردین خلعتبری توی صبح خلاق می‌گفت:
من موقع کار کردن آدم خوشحالی نیستم، از این خوشحال نبودنمم، ناراضی نیستم
(هـعای که میفهمم چی میگه وای که میفهمم چی میگه)
{نویسنده در حالی که دستش بر پیشانی‌ست و سرش را تکان می‌دهداشک می‌ریزد و سپس کله‌اش را به دری، تخته‌ای چیزی می‌کوبد D: }
ترکه های درخت آلبالو : تا حالا از جنگ در کردستان چیزی شنیدی؟ بیا مفصل بخوان!
 
ترکه های درخت آلبالو، عصر داستان
معرفی:
این کتاب درباره ی یک معجزه ی واقعی است. کتابی درباره ی وضعیت خاص کردستان. وقتی این داستان را می خوانید متوجه می شوید که شرایط جغرافیایی و اقلیمی کردستان به شکلی بوده که دموکرات ها و کموله ها غلبۀ کامل بر منطقه داشته و آزادسازی آن فقط می تواند یک معجزه باشد.اگر برای تربیت فرزندت از خدا کمک بخواهی حتی وسط فساد و بی دینی هم که باشد
- اااا!. عمه!. این خیاره کفتک زده!!!!چشام گرد شد که این چی گفت الان؟! دیدم یه حلقه خیارو که آب لبو صورتیش کرده، از تو سالاد در آورده و داره نگاش میکنه!منظورش کپک بود!وسط طراحی پاشدم. حواسش بهم بود. سریع گفت: عمهههه! برگرد! بشین مشقاتو بنویس! "مربی"ت دعوات میکنه هااا. گفتم: الان میام عزیزم. ناخنم گوشه کرده باید بگیرم.از جا پرید: بده من بگیرم. من بلدم عمه!. آروم ناخنتو میگیرم. بده ناخنگیرو به من.دادم دستش.تو چشام نگاه کرد و گفت: اگه من برات بگی
ادم ها چیزای نداشته،
یا چیزایی که با بدبختی به دست اوردن و ممکنه با یه باد هوا از دست بدن
رو خیلی پز میدن.
 
چون میترسن که بزودی از دستشون بره بنابراین سعی میکنن تا وقت یدارنش پزش بدن.
 
ادمای قوی
ادمایی که مطمئن هستن از خودشون
و به خودشون تکیه دارن
 
مطمئنن که هیچی رو بیخودی و بی تلاش به دست نیاوردن پس بیخودی هم از دستش نمیدن.
 
پس خیلی اطمینان دارن به خودشون.
میدانید، هیچ تعریف شگفتی از عشق سراغ ندارم.
جز اینکه در یک شب خنک و مورمورکننده زیر درخت سیب دراز بکشم و ننه چادر سیاهش را رویم بیندازد.
هوا یخ است، چادرش هم یخ است. پوست آدم که مورمور میشود، این همان عشق است. خود عشق است. بعد از چند دقیقه آدم گرما را در تنش حس میکند، چشمانش سنگین میشود و حال ندارد حتی دستش را تکان بدهد.
من هیچ تعریف شگفتی از عشق سراغ ندارم.
تفکر    »»»»»حتما بخوانید
 
ﺭﻭﺯ ﻣﺮﺩی ﺍﺯ ﺑﺎﺑﺎﻧ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ٬
ﻪ ﺩﺪ ﻣﺎﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺗﺸ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﺍﺳﺖ٬
ﻮﺏ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺗﺶ ﺑﺮﺩ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ٬
ﻣﺎﺭ ﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﻮﺏ ﺩﺳﺘ ﺑﺎﻻ میرﻓﺖ،
ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ حالتی ﺩﻓﺎﻋ درآورد ﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺶ ﺑﺰﻧﺪ
ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺮﺳﺪ ﻪ میکنی؟
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﺗﺶ ﻧﺠﺎﺗﺖ ﺩﺍﺩﻡ٬
ﻣﺎﺭ ﻔﺖ:
ﻣﺮ نمیدانی که ﺳﺰﺍ ﻧ ﺑﺪ ﺍﺳﺖ؟
ﻣﺮﺩ پاسخ داد:
ﺍﻦ ﻪ ﺣﺮفیست ﻪ ﻣﺰﻧ؟
ﺳﺰﺍ ﻧ ﺭﺍ ﺑﺎ
یک غروب پاییزی، گیج و مبهم گونه از خواب بلند شده بودم.
فاطمه داشت گریه می کرد.
گربه گچی کوچکش از دستش افتاده بود و گوش سمت چپش شکسته بود.
پدرو مادر ما دو تا بچه چهار پنج ساله رو خونه تنها گذاشته بودن.
منم نمی تونستم آروومش کنم.
هعی، درسته پونزده شونزده سال فاطمه رفته اما،
هنوزم وقتی از خواب عصرگاهی بیدار میشم آرزو می کنم ای کاش او زنده بود.
کاش می تونست منو آرووم کنه.
یک غروب پاییزی، گیج و مبهم گونه از خواب بلند شده بودم.
فاطمه داشت گریه می کرد.
گربه گچی کوچکش از دستش افتاده بود و گوش سمت چپش شکسته بود.
پدرو مادر ما دو تا بچه چهار پنج ساله رو خونه تنها گذاشته بودن.
منم نمی تونستم آروومش کنم.
هعی، درسته پونزده شونزده سال فاطمه رفته اما،
هنوزم وقتی از خواب عصرگاهی بیدار میشم آرزو می کنم ای کاش او زنده بود.
کاش می تونست منو آرووم کنه.
پول برای اینکه حالتون رو خوب کنه همینطوری کاری از دستش بر نمیاد، باید خودتون حال دلتون خوش باشه، حال و هوای خوب داشته باشین، پول فقط میتونه موقعیتایی رو برامون ایجاد کنه که ازش لذت ببریم، باش هیجان رو بچشیم پس پول برای ساختنِ حالِ خوش نیازمندِ مقدمه ست.
ولی خبر خوب این
حالِ خوش داشتن نیازی به مقدمه ای به نامِ پول نداره، فقط باید یاد گرفت راهش رو :)
 
 
ولیعهد به سمت سوریا رفت و دستش را زیر سر او گذاشت و صدایش کرد اما سوریا از هوش رفته بود و چیزی را نمی شنید.ولیعهد خدمه را فراخواند و سوریا را به اتاقی بردند تا طبیب برای معاینه او بیاید. قبل از اینکه طبیب برای معاینه سوریا بیاید ولیعهد در اتاق از سوریا مراقبت می کردند و این توجه همه را جلب کرده بود؛طبیب وارد اتاق سوریا شد و ادای احترام به ولیعهد کرد و گفت:"سرورم اجازه میدهین . . .". _البته،بفرمایید. طبیب نبض سوریا را گرفت و پس از چندثانیه گفت:"چیز خ
سر بریده گوزن رو پرت می‌کنه جلوی پای شکارچی. سر قل می‌خوره - شاخ‌هاش توی برف‌ها گیر می‌کنه. خون از رگای بریده سر گوزن بیرون می‌زنه و برفای سفید رو قرمز می‌کنه، برفای زیر سر گوزن - قرمزی بزرگ و بزرگ‌تر می‌شه و تا زیر چشمای بی حرکت گوزن میاد.
مطهره خیلی بامزه و شوخ طبع بود. یاد یه خاطره از مطهره تو راهیان نور افتادم داشتیم میرفتیم به سمت شلمچه فکر کنم، من خوابیده بودم تو اتوبوس بعد از ظهر، بیدار که شدم دیدم یکی از بچه ها تشنشه آب اتوبوس هم قطعه! مطهره هم یه لیوان دستش گرفته میگه یکی یه تف کنید تو لیوان بدیم فلانی بخوره
امروز همه ی اتاقم را ریختم بیرون . همه ی وسیله ها . در به جا مانده های وسایل کودکی و نوجوانی ام ، ساعتی را دیدم ، از همان ها که مربی های جامعة القرآنمان وقتی هفت یا هشت ساله بودم،همیشه میپوشیدند، تمام مشکی با بندی پلاستیکی و قابی کوچک که گاهی هم شبرنگ بود.و من ازشان متنفر بودم ,تا قبل از آنکه کامک هم یکی از آنها دستش کند . او همیشه روحیه ی مذهبی داشت. دوست داشت شبیه آدمهای مذهبی هم لباس بپوشد. کلاس سوم یا چهارم دبستان بودیم.او دختری لاغر با موهای ب
شب قدر است و من قدری ندارم 
چه سازم؟ توشه قبری ندارم 
اگر امشب به معشوقت رسیدی 
خدا را در میان اشک دیدی 
کمی هم نزد او ما را دعا کن 
کمی هم جای ما او را صدا کن 
بگو یا رب فلانی رو سیاه است 
دو دستش خالی و غرق گناه است 
بگو یا رب تویی دریای جوشان 
در این شب رحمتت بر وی بنوشان 

التماس دعا .
این که تصمیم بگیری یک باره همه چیز رو عوض کنی واقعا سخته. این که بخوای فکر کنی واقعا دیگه شاید هیچ وقت توی زندگیت وجود نداشته باشه. خب این هم سخته. به نظرم فکر کردن بهش می تونه تا روز ها حالت رو بد کنه و همه اش یه دلیل داره. ما از ترس هامون می ترسیم.
وقتی داریش حاضری هر کاری بکنی که از دستش ندی، در واقع همیشه یه ترسی توی دلت هست که اگه بره واقعا زندگی واسم بی معنا می شه، و وقتی هم از دستش می دی ترس از این رو داری که نکنه دیگه هیچ وقت برنگرده. و چیز
- نجم معلوم:مثل زهرا تو هم معصومیدر راه رضا ساکن قمیدر تاریکی این جهان بی نورهمچو نجمی و معلومی 
 - آوازه قم:چونکه او آمد، خاک نفسی تازه گرفتو به یمن قدمش قم آوازه گرفتهرکه که خواسته حاجتی از حق، چون روااز حضرت معصومه(س) و دوازده(ع) گرفت 
 - کاش راهی قم میشدم:کاش که من راهی به قم می‌شدمدر حرم معصومه گم می‌شدماز کرم اش میشدمش من نصیبمست ز دستش ز می و خُم می‌شدم 
سعید فلاحی
وقتی فهمیدم چرا دوستم نیمومده کلاس بهش زنگ زدم
گوشی رو برداشت
صداش خیلی گرفته بود 
گفت که دستش شکسته
منم بدون اینکه بهش بگم براش یه دسته گل خریدم و رفتم بیمارستان عیادتش 
وقتی رسیدم خواب بود منم بالا سرش نشستم و نگاش کردم تا بیدار شد
وقتی بیدار شد و منو دید یهو جا خورد 
بغلم کرد اونقدر سفت که داشتم خفه میشدم 
منم دستمو دور گردنش حلقه کردم و گفتم 
مریض نشو لعنتی
دارم فکر می‌کنم الان با چه رویی اومدم اینجا و می‌خوام بنویسم یا حتی چرا دوباره می‌خوام بنویسم و بهتر نیست مثل این مدت که نبودم و اتمسفر از نوشته‌های چرت من منزه بود، صفحه رو ببندم و برم دینی‌مو بخونم و به مدیر مدرسه فحش بدم و به مامان بگم لطفاً لباسای آریسا رو ببره اون یکی اتاق و انقدر کشوهای منو اشغال نکنه زیرا که همهٔ وسیله‌ها و جایزه‌های چرتی که مدرسه داده قریب به یک ماهه رو میز پخش و پلان (‌الان فهمیدین من شاگرد اول شدم یا بیشتر توضیح
یه بار داشتم میگفتم که بچه های فلان رشته دانشگاه تهران خیییلی خوبن. 
مغان گفت: چرا این حرفو میزنی؟ 
جوابی نداشتم بدم!! 
گفت:اونا انتخاب رشته کردن! همین! همش یه انتخاب رشته بوده!! اگه فقط کد یه رشته دیگه رو_ با تفاوت یکی دو رقم با کد رشته فعلی_ وارد میکردن، اونوقت دیگه خیییلی خوب نبودن؟ این چه معیاریه برا قضاوت ادما؟ 
و من دهانم دوخته شد. خلاصه اره. دانشگاه و رشته هر کس، هر چی هست، نه به ارزش اون ادم اضافه میکنه، نه برتری میاره، نه الگویی میده بر
اهنگ بی کلام رو دوست دارمچون میتونی همون لحظه داستانش رو اجرا کنی بسازی توی سرتمثلا فکر کن یه صبح سرد زمستون که داری میری امتحان بدی توی مسیر یه موزیک بی کلام گوش بدیحسش اینه که تو نقش اول یه رمان یا فیلم بلند و جذابی که روزشو با مثبت ترین حس یا غمگین ترین و غیره(بسته به اهنگ) و داره میره که شگفت انگیز ترین کاری که از دستش برمیاد رو انجام بدهحالا اینکه اون کار چی میتونه باشه رو خودتون تو فصل بعدی بخونین؛)
یه بار داشتم میگفتم که بچه های فلان رشته دانشگاه تهران خیییلی خوبن. 
مغان گفت: چرا این حرفو میزنی؟ 
جوابی نداشتم بدم!! 
گفت:اونا انتخاب رشته کردن! همین! همش یه انتخاب رشته بوده!! اگه فقط کد یه رشته دیگه رو_ با تفاوت یکی دو رقم با کد رشته فعلی_ وارد میکردن، اونوقت دیگه خیییلی خوب نبودن؟ این چه معیاریه برا قضاوت ادما ساجی؟ 
و من دهانم دوخته شد. خلاصه اره. دانشگاه و رشته هر کس، هر چی هست، نه به ارزش اون ادم اضافه میکنه، نه برتری میاره، نه الگویی می
‍‍#نمایش_نامه ی #در_اعماق نوشته ی #ماکسیم_گورکی، تردید و تزل های آدم ها را در راز و نیازهایشان، امید و آرزوهایشان، شیوه ی زندگی شان و خشمشان نشان می دهدنظر من:این نمایش نامه داره آینده ی پشت مه یه عده آدم رو نشون می ده، آدم هایی که هیچ کدومشون آینده ی مطلوبی ندارن و تسلیم شرایط نامطلوب جامعه شدن. فرقی نمی کنه "واسکا په‌پل" ۲۸ ساله باشی و ، یا "کواشینا" که پیراشکی می فروشه و حدود چهل سال داره‌، جامعه تعیین کننده ی آینده ی تو هستش. این اولین
لعنت به سردرد.خب؟
دیگه داره اون روی سگ‌ من از دستش بالا میااااااد!
مامان میگه به خاطر گوشیه.فردا قراره گوشیمو کلا بگیره .
ببینیم این دست من نباشه چی‌میشه!
دیگه خسته شدم از تهوع و سردرد.!جدیدا خون دماغم میشم.!دیگه قشنگ ام الامراض شدم!

از صبح ساعت ۸ .تا صبح فرداش ساعت ۸!بی‌گوشی !لااقل دردو میشه با ور رفتن با این ماس ماسک فراموش کرد.حالا فردا قراره چیکار کنم خدا میدونه!
 
به گزارش اقتصادنیوز در بخشی از این گفت‌وگو آمده است:
*آقای کفاشیان این روز‌ها با کارلوس کی‌روش ارتباط دارید؟
نه، ارتباطی با او ندارم. نمی‌دانم آخرین شماره‌ای که از او دارم هنوز دستش است یا نه! اگر شماره جدیدش را پیدا کنم حتما به او یک پیام miss you (دلم برایت تنگ است) می‌دهم. البته می‌ترسم برایش دردسرساز شود.

ادامه مطلب
چقدر یک آدم میتونه نفهم باشه!
انقدر از دستش عصبانی میشم، وقتی میگه مهم نیست.
من دارم جلوش از دلتنگی و ناراحتی، پر پر میشم،
بعد،اون میگه مهم نیست.
پس،با اینکه هنوز براش دلتنگ و ناراحتم ولی،دیگه بهش نشون نمیدم.
اینجوری خودش هم میفهمه که چقدر ناراحتم کرده
همه ی اینا اتفاق افتاد با اینکه من فقط بخاطر خودش نارحت بودم.
 
مَن عَیِّرَ مُؤمِنا بِذَنبٍ لَم یَمُت حَتّی یَرکَبَه
هر که مؤمنی را به گناهی سرزنش کند، نمیرد تا خود آن گناه را مرتکب گردد.»
امام صادق (ع)
راهنمایی که بودیم یه دوست داشتیم که به غایت بدخط بود. جوری که صدای استادها در اومده بود که "آقاجان این چه وضعشه؟! قشنگ‌تر و مرتب‌تر بنویس!". این رفیقمون خودکار رو هم به یه سبک خاصی توی دستش می‌گرفت که قابل توجه بود. بیشتر مواقع با بچه‌ها دستش می‌نداختیم. امشب دیدم خودم همونجوری خودکار رو توی دستم گرفتم و
زن عمو امروز روضه داشت این بعد از ظهری .
منم در کسوت ظرف شوری برای روضه امام حسن ع داشتم یه کارایی میکردم.
خلاصه آخرین ظرفا رو داشتم میچیدم رو صافی ک ظرف از زیر صافی بالای ظرف شویی در رفت و ششششرررررررررققققققق .شد انچه نمیباید .
حال اینکه سکته کردم و خودمم تو حال و هوای یه جیغ خفیف کشیدم بماااند .
گروه ضربت که تو روضه نشسته بودن بماااااند.
از همه بد تر مامان بود ک گفت .چیکار میکنین.پس چرا ظرفای جاریمو میشکنین؟و همه با انگشت دختر
گران شدن بنزین بیشتر از همه دامن من را گرفت. قطعی شبکه محل کارم چالش بزرگی بود، آمادگی نداشتم برای چنین چالشی، ولی خوب از پسش برآمدم، بالاخره خودم را بعنوان مهندس IT به مدیر دفترمان ثابت کردم. همچنان بزرگترین مشکل محل کارم همکارم است، بنده خدا آدم خوبی است، ولی مزاحمت های وقت و بی وقتش اعصابم را به هم ریخته، نمی دانم به چه زبانی آب پاکی را روی دستش بریزم دست از سرم بردارد. زبان آدمیزاد حالیش نیست، خسته شدم بس که زیر ذره بین هستم.  
پیرمرد عاشق امام حسین ع و کربلا بود اواخر اگر پولی به دستش میرسید کنار می گذاشت و به اطرافیانش می گفت انشاالله می رویم کربلا. سه روز بعد از عاشورا از دنیا رفت بالای سرش که رفتند دستانش را به حالت اخترام روی سینه اش گذاشته بود. چندی بعد خواب دیدند که لحظه مرگش دو نفر زیر بغلهایش را گرفتند و بلندش کردند تا به احترام کسی که به دیدنش آمده بود ایستاده باشد او هم دستانش را روی سینه گذاشت تا به امام معصوم ع سلام کند. 
کشف جسد زن جوان با سر بریده شده
اخبار حوادث-مجله زیبا- شوهر این زن جوان که به قتل رسیده بود به پلیس گفت:همسرم، دختر عمویم بود و هیچ اختلافی با هم نداشتیم و صبح برای کار نقاشی ساختمان به محل کارم رفتم که در تماس پلیس متوجه به قتل رسیدن همسرم شدم.
به ادامه بروید
ادامه مطلب
چشمانش را تنگ و یک دور اتاق را بررسی کرد؛ تنها بود.
نوک انگشتانش را با ظرافت بر روی زیپ سینه اش سر داد. تک تک شیارها را لمس کرد و بالا، پایین هایش را به خاطر سپرد. 
به آرامی زیپ سینه را گشود. بدنش آنتو مشغول بود. دستش را در سینه فرو کرد و جسم تپنده را بیرون کشید. قلب می تپید و دستانی او را نوازش می کردند.
:نازی! نازی!»
چشمه ای از اشک جوشید، قلبی با نیت طهارت غسل داده شد و انگشتانی او را به جایگاهش بازگرداندند.
.
.
.
پلک هایش را از هم فاصله داد و یک دور
آهنگ نفس بریده
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روزکاری با دنیا ندارمبه تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون بگوگفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتمبه تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتنحالا من موندم و اشک و بغض و آه و عکس پاره تو ومن بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتممگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تارهحالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود وا
امروز مثل یه احمق به تمام معنا برگشتم به جفتشون گفتم معذرت می خوام
چه کنم؟ دلم تنگ بود
یادم رفت چقدر موقعی که از خودِ واقعیم فرار می کردم که به اونها صدمه نزنم، ازم فاصله گرفتن و سکوت کردن
یادم رفت حتی یکی شون دستش و نذاشت روی شونه م بگه عیبی نداره بمون باش
یادم رفت آدمها از خداشونه از شر روانی ها خلاص بشن
حتی اگر اون روانی دلشون رو با مهربونی هاش برده باشه
شاید اگر تو بودی انقدر با هم دیوانگی می کردیم
که هیچ احتیاجی به برگشتن سمتِ این عاقل
امروز مثل یه احمق به تمام معنا برگشتم به جفتشون گفتم معذرت می خوام
چه کنم؟ دلم تنگ بود
یادم رفت چقدر موقعی که از خودِ واقعیم فرار می کردم که به اونها صدمه نزنم، ازم فاصله گرفتن و سکوت کردن
یادم رفت حتی یکی شون دستش و نذاشت روی شونه م بگه عیبی نداره بمون باش
یادم رفت آدمها از خداشونه از شر روانی ها خلاص بشن
حتی اگر اون روانی دلشون رو با مهربونی هاش برده باشه
شاید اگر تو بودی انقدر با هم دیوانگی می کردیم
که هیچ احتیاجی به برگشتن سمتِ این عاقل
تلفن همراه پیرمردی که در اتوبوس کنارم نشسته بود زنگ خورد.
به زحمت، تلفن را با دستهای لرزان از جیبش در آورد
هرچه تلفن را در مقابل صورتش، عقب و جلو برد، نتوانست اسم تماس گیرنده را بخواند. رو به من کرد و گفت: ببخشید ، چی نوشته؟ .
گفتم:  همه چیزم 
پیرمرد با وجدی کودکانه گفت: الو سلام عزیزم …
دستش را جلوی تلفن گرفت و با صدای آرام و شادی مضاعف به من گفت:
همسرم است…
عاشق شدن آسان است آنقدر که همه انسانها توان تجربه کردن آن را دارند.
مهم عاشق ماندن اس
#پارت_22
#متغیر
دوروزی از رفتن کتی می گذشت و روزهای سختی را سپری میکردم. شبها به حدی خسته بودم که تا سر برروی بالشت میگذاشتم پلک های سنگینم روی هم می افتاد. برخلاف روز های اولی ک توماس به خانه نمی امد این روزها تمام وقت زیرنگاه های سنگینش درحال کارکردن بودم.امروز پس از اتمام کارهایم درحال گردگیری مجسمه های داخل سالن بودم که توماس به خانه آمد. برخلاف همیشه که بی سروصداحضورش را پشت سرم احساس میکردم امروز از شلوغی و سروصداهایشان متوجه آمدنش شدم. د
امروز مثل یه احمقِ به تمام معنا برگشتم به جفتشون گفتم معذرت می خوام
چه کار کنم؟ دلم تنگ بود
یادم رفت چقدر موقعی که از خودِ واقعیم فرار می کردم که به اونها صدمه نزنم، ازم فاصله گرفتن و سکوت کردن
یادم رفت حتی یکی شون دستش و نذاشت روی شونه م بگه عیبی نداره بمون باش
یادم رفت آدمها از خداشونه از شرِّ روانی ها خلاص بشن
حتی اگر اون روانی دلشون رو با مهربونی هاش برده باشه
شاید اگر تو بودی انقدر با هم دیوانگی می کردیم که هیچ احتیاجی به برگشتن سمتِ ا
این علوم‌ ظاهری که در کتاب می خوانیم، یا از استاد یاد می گیریم، اینها متاسفانه آدم را مغرور می کند.
چون انسان ها تصفیه شده نیستند، وقتی که این علوم را می خوانند، وهم شان قوی می شود " یک منِ کاذب و مجازی برای خودشان شکل می دهند " ، خیلی غرور پیدا می کنند و .
یکوقتی یکی از دوستان می گفت با یک کسی صحبت می کردم ، خیلی اصرار می کرد و می گفت که: اینطور نیست ، اینطور هست» و در نهایت می گفت که تو به اندازه من کتاب نخوانده ای .به او گفتم برو به آن بنده خدا ب
نشستم به انار خوردن(با نوای ابتهاج بخونید که در گفتگو با بی‌بی‌سی فارسی نشسته‌ام به در نگاه می‌کنم رو خوند) و در همین حین به این فکر می‌کنم که کمیت مطالعه‌م پایین اومده و این بر خاطرم گذشت که من شاید به اندازه انگشتان یک دست فقط در تابستون تعطیلی داشتم و ما بقی درحال تحصیل بودم.
تو راه طهران پیرمرد ۷۰ ساله‌ای بود که کتاب حقوقی دستش بود و می‌گفت که تازه شروع کردم به خوندن کارشناسی حقوق و.
قبل از نشستن بر خوان یعنی خوردن انار فکر می‌کردم ک
گزارش توسط مهندس متین > بخش ورزشی سایت
 
به گزارش وب سایت مهندس متین، حسن یزدانی بعد از شکستی که سال قبل در مسابقات جهانی 2018 برابر دیوید تیلور داشت و دستش از طلای بوداپست کوتاه ماند، امسال در غیاب او در نورسلطان قزاقستان توانست به راحتی دومین طلای جهانی خود را کسب کند.
ادامه مطلب
گزارش توسط مهندس متین > بخش ورزشی سایت
 
به گزارش وب سایت مهندس متین، حسن یزدانی بعد از شکستی که سال قبل در مسابقات جهانی 2018 برابر دیوید تیلور داشت و دستش از طلای بوداپست کوتاه ماند، امسال در غیاب او در نورسلطان قزاقستان توانست به راحتی دومین طلای جهانی خود را کسب کند.
ادامه مطلب
یکی از کیس های سرپایی سوختگی امروز صبح خانومی بود که خودسوزی کرده بود
البته اندیکاسیون بستری داشت ولی خودش رضایت داد و گفت بچه کوچیک دارم نمیتونم بمونم
بیمارستان و بستری نشد ، چرا خودسوزی ؟ و کجاهاش سوخته بود ؟
میگفت شوهرش با چوب! میزده ش!!! و اومده شوهرش رو بترسونه نفت و کبریت میاره که ادا دربیاره
ناغافل آتیش میگیره پاش میسوزه ، داخل ران راستش و روی پای چپش سوخته بودن ، سوختگی
درجه 3 ، چون دیر اومده بود بیمارستان به شدت عفونت کرده بود و با محک
 
مادر و پدر بودن بیشتر از آن‌که سخت باشد ترسناک است!
یک روز دست‌های کوچک پسرم را در دستم می‌گرفتم و حیرت می‌کردم از تماشای مشت کوچکش!
روزهای زیادی قربان صدقه اثر انگشتانش می‌رفتم روی همه‌جا!
یک روز دستش را می‌گرفتم تا بلند شود و تاتی تاتی کند.
بعد کمکش می‌کردم تا مدادرنگی‌ها را درست در دست بگیرد و چیزی را بکشد و ذوق کند که آقا شیر!
حالا که شش ساله است هنوز بیرون خانه دستم را می‌گیرد تا از من قدرت‌مندترین آدم روی زمین را بسازد.
دیروز که ب
امام صادق ع فرمود رسولخدا ص ان. که دوهگین بیرون فرشته ایکه کلید خزانه های زمین دستش بود نزد او امدوگفت ای محمد اینهاکلید های خزانه های زمین است پروردگارت بتو 
میگوید باز کن وهرچه خواهی از زمبن بر گیربدون انکه چیزی ار مفامت نزد من کاسته شود دیولخدا ص فرمود دنیا خانه کسی است که خانه ندارد وانکه عقل نداردبرای دنباجمع میکند  فرشته گفت سوگند بانکه ترا بحق مبعوث ساخته مناین  سخنرا از فرشته ایدر اسمان چهارم شنبدم زمانبکهکلید ها را بمن دادند
کتاب ماه محرمانتشارات: زائر
معرفی:
ماه محرم کتابی خوب و ساده است که با نگاهی خوب به ماه عزاداری سید و سالار شهیدان می پردازد.همچنین علت قیام امام حسین و تشریح مختصری از وقایع کربلا را نیز در قالبی شعری کودکانه بیان می‌کند.ارزشمندی این کتاب ازین جهت است که کودک را با فضای شهر و هیئت در این ماه آشنا می کند و خالی از هرگونه تعابیر نامأنوس با فکر و عقل و ذهن کودک است.
بریده کتاب(۱):
به هر کجا پا میذاریصدای یا حسین میادبه گوش دل از آسموننوای یا حسین
من میدونم وقتش رسیده یه تی به خودم بدم و بشم همون مریم با انگیزه و خوشحال سابق که همه به لبخند های دائمیش حسودی میکردن. میدونم که باید بعضی نشانه ها رو از زندگیم پاک کنم. دنبال بعضی چیزا نرم. میدونم که باید مقدمات یه تغییر خوب رو فراهم کنم اما تنبلیم میاد. در ناخودآگاهم میل دارم به همین رکودی که درش هستم. به فکر کردن به نشد و نمیشه ها. میل دارم به غمگین بودن.
یادم میاد یه زمانی واسه اینکه حال خودمو خوب کنم شادی رو فیک میکردم. تو آینه الکی لبخند
سلام
این سخنرانی رو سفارشی گوش بدین.
سخنرانی حاج آقا عالی هستش در شب تاسوعا، در دفتر حضرت آقا!
اولش شاید زیاد جذاب نباشه براتون ولی آخرش انقدر قشنگ مطلب رو جمع می کنند، حیفه نشنوید! از دستش ندیدن.
صوت رو از اینجا می تونید دریافت کنید
صوت سخنرانی شب تا سوعای حسینی
+ وقتی حال و روزم خوش نیست هر چی کامنت کمتر بزارم بهتره! می ترسم تلخی کلامم دوستان رو آزار بده. از این جهت تلاشمو می کنم بخونمتون اما نظر ندم!
وقتی تلوزیون در خانه نباشد،‌انگار انسان وقت بیشتری دارد،‌انگار ناگهان از میان هیاهوهای بی اندازه به سکوتی میرسد که میتواند تمرکز کند. 
الان بیش از هفت سال است که با بریده شدن پای تلوزیون از خانه‌ی مان، پای رادیو به آن باز شده است. الحق که این صدا عجب اعجازی دارد، بر خلاف تلوزیون که تصاویر را به تو دیکته میکند و ذهنت را میبندد، میتوانی چشمانت را ببندی و با صدای رادیو هر چیزی را تصور کنی. 
بگذریم.چند وقت قبل رادیو معارف برنامه ای داشت با عنو
کاش #روزه ی خوب تر شدن می گرفتیم ، روزه ی دروغ نگفتن ، با وجدان بودن و بی انصافی نکردن .
و کاش یک ماه از سال را هم اختصاص می دادیم به تعهد داشتن ، به کارهای نیمه کاره را تمام کردن و حل کردنِ مشکلاتِ بی پدر و مادری که هیچکس مسئولیتشان را نمی پذیرد .
کاش به اندازه ی لااقل یک ماه از سال را ؛ هرکس ، هرکارِ عاقلانه و بشر دوستانه ای که از دستش بر می آمد برای حلِ مشکلات و بهبودِ شرایط و زندگی ها می کرد و کاش بهانه ی ثابتی برای رفع کدورت ها ، حق و ناحقی ها و
رفاقت چن سالمو ک واسش عه خاهر نزدیک تر بودم تو دو دیقع بع حرفای یع پسر لاشی ک فقد دارع گاپشو میع فروخ
چرا این چن مدت هرکی میرسع یکی بم میزنع!؟؟؟؟

واقعن غرق شدین تو عشق و ادمای الکی و فیک !! عشق  چی باووو کشکع همع چییی اونم چی مجاااازی!!!؟؟؟؟؟
ولی نمیفهمــــــــــــــــــــــــه حرفامووو
پسرع مخش کردع !! خووحق دارعدستش تو کارع. بلدع چطوری مخ بزنعلنتی!
بم میگع خالع اییادمـ باشع اسیناشو تویع پست رمزدار بزارمـ طرف خعلی گاگولع.
نمی
توی دهان‌اش مار دارد که می‌بینم از امتدادِ پیچش به دور حلق و حنجره‌اش پیدا شده‌ست، بریده بریده نفس بیرون می‌دهد چون که در میانه مار نفس می‌بلعد.
زهر که از پایانه‌ی رگ‌ها توی حفره‌ها جمع می‌شود، می‌سوزاند، و حفره بسط می‌‌دهد که درنهایت یک حفره بماند از ابتدا و انتها.
و حافظه را مار خورده‌ست و سفیدیِ مانده نقشِ گذشته می‌گیرد.
نقشِ کلماتِ مرموزی که خوانده نمی‌شوند، نمی‌توانم بخوانم. سواد ندارم. و بعد که کلمات از چشمِ من ناامید می‌شو
باورتون میشه خواهرم به حدی اذیتم می کنه 
که به رفتن از این شهر و پیدا کردن خوابگاه و کار جدید در شهر دیگه ای مث کرمانشاه یا تهران فکر می کنم.
هربار هم تو دلم میگم ایراد نداره فکر کن یه غریبه س تا از دستش ناراحت نشی 
خیلی حالم گرفته س
هم از نظر مالی همه چی بهم ریخته ، هم خواهرم رو مخمه 
در واقع اگه کار مناسبی داشتم صد در صد زندگی مستقلی رو برای خودم شروع میکردم 
خیلی اذیتم و همش حس سربار بودن دارم 
یه دوره تو نظام مهندسی دارم چن روز پشت سر هم هست
ش
آقای پ»، همان که چند وقت پیش توی دور همی دلم می‌خواست او را ببوسم، چند روزی بود که می‌خواست مهمانم شود. بعد از چند بار کنسل کردن و بدقولی، بالاخره نهار دیروز را با هم خوردیم. بعد از ظهر رفتم کلاس سلفژ. تمرین کرده و آماده بودم. مربی‌ام مو و ریشش را کوتاه کرده بود. خواستم بگویم تغییر کردین!» ولی احساس کردم آن میزان از تمرین برای چنین لاسی کافی نیست. لذا سکوت کردم و از لبخندها و پیانو نواختنش لذت بردم. بعد از کلاس بود که با آقای ر» یا همان چشم
میگن کار دولته اما الکی می گن
ماجرا از این قرار که با شروع ماه رمضون یه روز در میون آب نیست
عمدتا از افطار تا سحر
گاهی وقت ها هم جهت تنوع چند ساعت مونده به افطار
یکی از بچه ها یه تئوری داده که مردم رو نباید به زور به بهشت برد برای همین برای ایجاد موازنه این فکر قطعی آب به ذهنشون اومده تا مردم به مشکل بخورن
اما از این چرت و پرتا که بگذریم
یکی نیست بگه آخه مجبور وقتی آب نیست قپی در کنی
بچه اش داشت بالا می اورد اینم دید چیکار کنم چیکار نکنم دستش رو گر
تلویزیون آگهی تبلیغاتی پخش می‌کند و گاهی پخش تبلیغات بیست دقیقه طول می‌کشد! کسی که احتیاج ندارد آگهی‌های تبلیغاتی را ببیند، این بیست دقیقه را چرا بی‌کار بنشیند؟! یک کتاب دمِ دستش باشد و بیست دقیقه مطالعه کند. اگر مردم ما عادت کنند که از این وقت‌های ضایع شونده برای مطالعه کتاب استفاده کنند، جامعه و فرهنگ کشور خیلی ترقی خواهدکرد.
1375/2/22 – رهبر انقلاب
اینترنت کامپیوتر خونه خیلی کنده، اون‌قدر کند که یه فایل کوچیک رو هم به زور می‌تونم آپلود یا دانلود کنم. در حالی‌که وقتی با گوشی از طریق وای‌فای به‌کمک همون مودم وصل می‌شم به اینترنت، سرعت خیلی خوبه. بنابراین مشکل از آی اس پی و مودم و خط تلفن نیست. هر چی هست، زیر سر این کامپیوتره‌ست. کسی می‌دونه مشکل چی می‌تونه باشه؟ دارم زجر می‌کشم از دستش!
+ فردا سمینار دارم. باید به اساتید گزارش پیشرفت رساله‌مو ارائه کنم. یه کم استرس دارم. این چند وقت غ
بی بی چک ها دروغ میگویند. دردانه ام. من باور کرده ام که هستی و در درون من نفس می کشی. من باور دارم روز های شیرین نیامده را.بی بی چک برای ما ساخته نشده اند آنها برای کسانی خوبند که از تو فرار می کنند به راستی چه نا لایقند آنها که میخواهند تو نباشی.من اما از خاطرم نمی رود دردهایی که برای داشتنت کشیده ام وقتی دکتر مرصوصی دستم را توی دستش فشار می داد و اشکهایم را پاک می کرد.
فرزندم. دلبندم. همه ی هستی ام.من مادرت هستم. 
 
من فکر می‌کنم وقتی به چهل و پنج سالگی برسم باید عقل کل باشم.
زیاد پیش میاد که از خودم بپرسم اگه یه آدم چهل و پنج ساله نتونه درست تصمیم بگیره و نتونه جامع‌نگر باشه و معمولا پنج جانب از شش جانب یه کار از دستش در بره و نگه‌ش جز پیش پا را دید نتواند، پس چه فرقی با من داره و من چرا باید به اونجا برسم؟ :|
دواردو مسافری از رم نویسنده: فهمیه نیکومنظر انتشارات: عهد مانا
 
ادواردو مسافری از رم : این پسر ثروتمند ایتالیایی با یک انتخاب زندگی اش را متحول کرد…
 
ادواردو مسافری از رمنویسنده: فهمیه نیکومنظرانتشارات: عهد مانا
بریده کتاب:
خبر تولد وارث آن همه ثروت و جشن باشکوه جیووانی برای او، آن روزها تیتر مهم رومه های ایتالیا بود و مردم درباره ادواردوی کوچک صحبت می کردند.از دید آن ها همین که وارث جیووانی بود برای خوشبختی کافی بود.چه بسا کسانی که آر
نشسته بود روی صندلی کتابخانه دانشگاه.با یک دستش زانویش را فشار می‌داد با دست دیگر کمرش.نفس نفس می‌زد.جارویش هم کنارش بود.تازه کارش تمام شده بود.کنار چند ده دانشجوی در حال درس خواندن،مردی با مو های سفید که چند تار مشکی هم در آن بین خود نمایی می‌کرد،از درد به خود می‌پیچید.همه آنقدر غرق دنیای علم و دانش شده بودند که اصلا از وجود این مرد خبر نداشتند.هیچ وقت هم خبر نداشتند.شاید همین الان هم که بروی کنارشان و مرد را نشانشان دهی،اقرار کنند تا به
خانوم جوانی بود. کنار دخترش که مشکل جسمی داشت نشسته بود. داشت به دخترک لقمه نون و پنیر می‌داد. دستش رو برد سمت کیفش که احتمالا لقمه‌ی دیگه‌ای بیرون بیاره همون حین خوابش برد. روی شونه‌هاش دوتا بال بزرگ سفید تصور کردم. 
+به آدم‌ها نگاه کنید. زل نزنید. فقط شاهد اون لحظه‌ از اتفاق‌هاشون باشید. کلی یاد می‌گیرید. کلی غصه می‌خورید. کلی شاد می‌شید. کلی حرص می‌خورید. کلی لذت می‌برید از هنر نگاه کردن 
صدای زنگ آیفون و خبر از اومدنش،نفهمیدم چطور خودمُ به در رسوندم ،صداش میاد با گیتار کوچیک تو دستش،بغلش میکنم همش هشت روز ندیدمش اما واسم یه عمرِ. دستش دور گردنم حلقه میکنه صورتم میبوسه،منم می بوسمش به تلافی تموم چند روزی که ندیدمش.
دونه دونه خریداش نشون میده، با ذوق راجع هر کدومش توضیح میده.بعد بهم میگه چشمات ببند، چشمام بستم ،بهم گفت دستت باز کن ،منم دستم باز میکنم ،یه عالمه صدف که تومشت کوچیکش جا داده میزاره تو دستم ، با هیجان خاصی میگه: خا
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب